چه شود گر به پیامی دل من شاد کنی؟

چه شود گر به پیامی دل من شاد کنی؟ پیش ازان روز که بسیار مرا یاد کنی می کند یک سخن تلخ مرا شادی مرگ…

چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟

چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟ بوی مشکیم، محال است که رسوا نشویم عشق ما را پی کاری به جهان آورده است ادب…

چه بهشتی است که دستم کمر یار شود

چه بهشتی است که دستم کمر یار شود مغرب بوسه ام آن مشرق گفتار شود برندارم لب خود آنقدر از لعل لبش که دل خسته…

چنین گر آتشین از باده آن رخسار خواهد شد

چنین گر آتشین از باده آن رخسار خواهد شد زجوش مغز، سربسیار بی دستار خواهد شد به بیماران چنین وا می رسد گر چشم بیمارش…

چند روزی بر در صبر و تحمل می زنم

چند روزی بر در صبر و تحمل می زنم دست امیدی به دامان توکل می زنم چند پاداش تنزل سرگرانی واکشم بعد ازین من هم…

چند چون اخگر نفس در زیر خاکستر زنیم

چند چون اخگر نفس در زیر خاکستر زنیم خیز تا از چرخ نیلی خیمه بالاتر زنیم از بساط خاک برچینیم بزم عیش را با مسیحا…

چند از بهار عشق قناعت به خس کنی؟

چند از بهار عشق قناعت به خس کنی؟ در آشیانه عیش به یاد قفس کنی از خون لعل، تیشه مردان بهار کرد زین کوهسار چند…

چمن پیرا اگر می دید روی چون بهارش را

چمن پیرا اگر می دید روی چون بهارش را به گلچینان هدر می کرد خون لاله زارش را نگردد تشنه در گرمای صحرای قیامت هم…

چشمم به دستگیری لطف جیب نیست

چشمم به دستگیری لطف جیب نیست نبضم رهین منت دست طبیب نیست (در بحر فکر از سر اخلاص می روم باشد یتیم اگر گهر من…

چشم گشایش از خلق نبود به هیچ بابم

چشم گشایش از خلق نبود به هیچ بابم در بزم بیسوادان لب بسته چون کتابم در ملک بی نشانی ازمن چه جرم سر زد؟ کز…

چشم خوشی که مست و خرابش شوم کجاست؟

چشم خوشی که مست و خرابش شوم کجاست؟ سر خوش ز شیوه های عتابش شوم کجاست؟ آن برق خانه سوز که داغش شوم چه شد؟…

چشم بیدار چراغی است که در منزل اوست

چشم بیدار چراغی است که در منزل اوست دل بیتاب سپندی است که در محفل اوست شکوه از تنگدلی شیوه آگاهان نیست که فتوحات جهان…

چسان دل رانگه دارد کسی از چشم قتالش ؟

چسان دل رانگه دارد کسی از چشم قتالش ؟ که گیراتر ز شاهین است مژگان سبکبالش نگردد چون نگاه خلق حیران خط و خالش؟ که…

چراغ عشق نمی گردد از لحد خاموش

چراغ عشق نمی گردد از لحد خاموش کی آتش جگر سنگ می شود خاموش؟ ز پند ناصح بی مغز ،عشق آسوده است که بحر را…

چار دیوار قفس عشرت سرای ما بس است

چار دیوار قفس عشرت سرای ما بس است شهربند دام باغ دلگشای ما بس است خرقه بر بالای ارباب تجرد پینه است پهلوی لاغر به…

جهان فروز چنان گشت باده گلرنگ

جهان فروز چنان گشت باده گلرنگ که از شمار شرر می دهد خبر دل سنگ چکیده جگر شعله است نغمه عود کمند عشرت رم کرده…

جمعی که زیر خاک دل پاک می برند

جمعی که زیر خاک دل پاک می برند با خود بهشت را به ته خاک می برند روحی که شد لطیف چو شبنم در این…

جلوه های مختلف دارد شراب لاله رنگ

جلوه های مختلف دارد شراب لاله رنگ آب، جوهر می شود درتیغ و در آیینه زنگ خشم دل را غوطه درزنگ قساوت می دهد برنمی…

جز گریه چشم اشک فشان را علاج نیست

جز گریه چشم اشک فشان را علاج نیست جز صبر عاشق نگران را علاج نیست درمانده ام به دست دل هرزه گرد خویش در دست…

جذبه ای کو که ز خود دست فشان برخیزم؟

جذبه ای کو که ز خود دست فشان برخیزم؟ از جهان بی دل و چشم نگران برخیزم گرد من برتو گران است، بیفشان دستی که…

جان ما تاب زهر زلف پریشان نخورد

جان ما تاب زهر زلف پریشان نخورد دل ما آب ز هر چاه زنخدان نخورد می این بزم به خوناب جگر آغشته است طفل بی…

جان به لب داریم و همچون صبح خندانیم ما

جان به لب داریم و همچون صبح خندانیم ما دست و تیغ عشق را زخم نمایانیم ما می توان از شمع ما گل چید در…

جام شراب مرهم دلهای خسته است

جام شراب مرهم دلهای خسته است خورشید مومیایی ماه شکسته است از صد هزار خانه خراب است یادگار گردی که در عذار تو از خط…

تیغ ابروی ترا جوهر چین می بایست

تیغ ابروی ترا جوهر چین می بایست رقم ناز بر آن لوح جبین می بایست از گلستان تو هر خار چرا گل چیند؟ شعله خوی…

تو سعی کن که دلت ساده از رقم گردد

تو سعی کن که دلت ساده از رقم گردد که دل چو پاک شد از نقش، جام جم گردد قضا چو تیغ برآرد گشاده ابرو…

تندخویی با خلایق، مهر را کین کردن است

تندخویی با خلایق، مهر را کین کردن است آفرین را در دهان خلق نفرین کردن است شادی ما غافلان در زیر چرخ سنگدل خنده کبک…

تمام رس نبود باده ای که کف دارد

تمام رس نبود باده ای که کف دارد که عیب دار بود گوهری که تف دارد بغیر آدم خاکی که گوهری است یتیم کدام در…

تشنه جانان را کجا سیراب ساغر می کند؟

تشنه جانان را کجا سیراب ساغر می کند؟ ریگ در یک آب خوردن بحر را بر می کند شمع ما تا سیلی دست حمایت خورده…

تردد از دل بی آرزو نمی آید

تردد از دل بی آرزو نمی آید چو پای خفته ز من جستجو نمی آید اگر رسد به لبم جان ز تنگدستیها ز من فروختن…

ترا به یوسف مصر اشتباه نتوان کرد

ترا به یوسف مصر اشتباه نتوان کرد قیاس آب روان را به چاه نتوان کرد در آفتاب قیامت توان به جرأت دید نظر دلیر در…

تازه دارد دل من خار و خس مژگان را

تازه دارد دل من خار و خس مژگان را این سفالی است که سیراب کند ریحان را پاس دل دار که تا دانه نگردد سرسبز…

تا نسوزد، عود در مجمر ندارد آدمی

تا نسوزد، عود در مجمر ندارد آدمی تا نگرید، آب در گوهر ندارد آدمی تا نپیچد سر ز دنیا، سرندارد آدمی تا نریزد برگ از…

تا کی ز جهل چاره حرص از طلب کنی؟

تا کی ز جهل چاره حرص از طلب کنی؟ از خارخار چند علاج جرب کنی؟ هرگز نمی رسد به طباشیر استخوان پیش حسب مباد حدیث…

تا شده است از دوربینی عاقبت بین دیده ام

تا شده است از دوربینی عاقبت بین دیده ام در ترازوی قیامت خویش را سنجیده ام منت دست نوازش می کشم از دست رد از…

تا ز می قانع به خوناب جگر گردیده ام

تا ز می قانع به خوناب جگر گردیده ام سرخ رو از باده بی درد سر گردیده ام تا مگر داغی به دست آرم درین…

تا دست دست توست میی در ایاغ ریز

تا دست دست توست میی در ایاغ ریز بر هر زمین که رسی رنگ باغ ریز جام جم و سفال، گل یک حدیقه اند مانند…

تا چهره گلگل از می گلفام کرده ای

تا چهره گلگل از می گلفام کرده ای صد مرغ دل اسیر به گلدام کرده ای چشم بدت مباد، که نقل و شراب من آماده…

تا توان کردن ز خون ما نگارین دست را

تا توان کردن ز خون ما نگارین دست را از حنا بهر چه باید کرد رنگین دست را سینه اش از باده لعلی بدخشان می…

تا به کی در خواب سنگین روزگارم بگذرد

تا به کی در خواب سنگین روزگارم بگذرد زندگی در سنگ خارا چون شرارم بگذرد چند اوقات گرامی همچو طفل نوسواد در ورق گردانی لیل…

تا به خون رنگین نسازی چون گل احمر جبین

تا به خون رنگین نسازی چون گل احمر جبین کی توانی شست در سرچشمه کوثر جبین؟ روز محشر سرخ رو چون لاله برخیزد ز خاک…

پیوسته دل سیاه بود خلق تنگ را

پیوسته دل سیاه بود خلق تنگ را دایم ستاره سوخته باشد پلنگ را شد بیشتر ز قامت خم دل سیاهیم صیقل برد ز آینه هر…

پیش ساقی هر که آب رو درین میخانه ریخت

پیش ساقی هر که آب رو درین میخانه ریخت در دل پاک صدف چون ابر نیسان دانه ریخت آسمان امروز با خونین دلان ناصاف نیست…

پیری که بار عشق به دوش رضاکشد

پیری که بار عشق به دوش رضاکشد در گوش چرخ حلقه ز قد دوتا کشد تا حفظ آبروی قناعت میسرست خاکش به سر که منت…

پوشیده گر به زلف کنی روی خویش را

پوشیده گر به زلف کنی روی خویش را آخر چسان نهفته کنی بوی خویش را؟ بی اختیار بوسه بر آیینه می زنی گر بنگری به…

پریشان خاطری آماده از صد رهگذر دارد

پریشان خاطری آماده از صد رهگذر دارد صف آهی چو مژگان متصل پیش نظر دارم به هر جا جلوه گر گردی نه ای از چشم…

پرده شرم حجاب امروز یک سو می کنم

پرده شرم حجاب امروز یک سو می کنم با نقاب بی مروت کاریکرو می کنم پیش گام همت من آب باریکی است بحر کی چو…

پای سعی دیگران آمد گر از صحرا به سنگ

پای سعی دیگران آمد گر از صحرا به سنگ در وطن آمد مرا از خواب سنگین پا به سنگ بر دل پرخون عاشق نیست کوه…

بیمار عشق را به دوا احتیاج نیست

بیمار عشق را به دوا احتیاج نیست دل زنده را به آب بقا احتیاج نیست از دستگیر، دست بریده است بی نیاز از سر گذشته…

بیخودی داشت ز فکر دو جهان آزادم

بیخودی داشت ز فکر دو جهان آزادم تا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم پای من بر سر گنج است چو دیوار یتیم…

بی نقاب آن چهره را دیدن نمی آید ز من

بی نقاب آن چهره را دیدن نمی آید ز من پنجه خورشید تابیدن نمی آید ز من می توانم شد سپند آن روی آتشناک را…

بی عشق، آه در جگر روزگار نیست

بی عشق، آه در جگر روزگار نیست بی درد، تاب در کمر روزگار نیست حیرانیان روی عرقناک یار را پروای بحر پر خطر روزگار نیست…

بی خواست بس که بار دل گلستان شدم

بی خواست بس که بار دل گلستان شدم بی اعتبار در نظر باغبان شدم نانم همان به خون شفق غوطه می زند چون صبح اگر…

بی پرده رو در آینه ما نکرده ای

بی پرده رو در آینه ما نکرده ای خود را چنان که هست تماشا نکرده ای در خلوتی که آینه بیدار بوده است هرگز ز…

بوسه را کنج دهان یار دارد گوشه گیر

بوسه را کنج دهان یار دارد گوشه گیر گوشه های دلنشین بسیاردارد گوشه گیر سربه صحرا دادحشر آسودگان خاک را همچنان ماراخیال یار داردگوشه گیر…

بهشت بر مژه تصویر می کند مهتاب

بهشت بر مژه تصویر می کند مهتاب پیاله را قدح شیر می کند مهتاب پیاله نوش و میندیش از حرارت می که در شراب، طباشیر…

بهار زندگانی با خزان همدوش می باشد

بهار زندگانی با خزان همدوش می باشد گل این بوستان خمیازه آغوش می باشد دوامی نیست حسن نازپروردان بستان را که خون لاله و گل…

به همت کشتی تن را شکستم تا چه پیش آید

به همت کشتی تن را شکستم تا چه پیش آید درین دریای بی پایان نشستم تا چه پیش آید یکی صد شد زتسبیح ریایی عقده…

به هر حالی که باشد گرد گل همچون صبا گردم

به هر حالی که باشد گرد گل همچون صبا گردم نیم نگهت که از گل در پریشانی جدا گردم همین امید بر گرد جهان سرگشته…

به نادانی کند اقرارهرکس هست داناتر

به نادانی کند اقرارهرکس هست داناتر زحیرت پرده خواب است هر چشمی که بیناتر نهفتم دردل صد پاره رازعشق ازین غافل که بوی گل زبرگ…

به مژگان بر نمی گردد نگاه از چشم گیرایش

به مژگان بر نمی گردد نگاه از چشم گیرایش غزالان را ز وحشت باز می دارد تماشایش نگردد خامه بی شق سخن پرداز،حیرانم که چون…

به قلب عشق می تازد دل زاری که من دارم

به قلب عشق می تازد دل زاری که من دارم زبان بازی به آتش می کند خاری که من دارم که آرد ریشه کفر از…

چه گردیدی گره، تخمی پی فردا بکار اینجا

چه گردیدی گره، تخمی پی فردا بکار اینجا به دامن از ندامت قطره چندی ببار اینجا کف افسوس ازین دریای پرگوهر مبر با خود ز…

چه شوخی از نگه بیگناه ما شده است؟

چه شوخی از نگه بیگناه ما شده است؟ که شرم تشنه به خون نگاه ما شده است خدای تیغ ترا مهربان ما سازد که سخت…

چه خیال است به تیغش دل بیتاب رسد؟

چه خیال است به تیغش دل بیتاب رسد؟ بیخبر بر سر این تشنه مگر آب رسد هم به بال و پر خورشید مگر شبنم ما…

چه پروا از عتاب و ناز عشاق بلاجو را

چه پروا از عتاب و ناز عشاق بلاجو را که عاشق مد احسان می شمارد چین ابرو را به شرم آشنایی برنمی آید نگاه من…

چنین ساقی اگر دور شراب ناب گرداند

چنین ساقی اگر دور شراب ناب گرداند بساط خاک را در یک نفس گرداب گرداند از ان هر لحظه باشد جانبی روی نیاز من که…

چند دل خون خود از دوری احباب خورد؟

چند دل خون خود از دوری احباب خورد؟ کف خاکی چه قدر سیلی سیلاب خورد؟ ترک آداب بود حاصل هنگامه می می حرام است بر…

چند چون تن پروران تعمیر آب و گل کنم

چند چون تن پروران تعمیر آب و گل کنم رخنه های جسم را محکم زلخت دل کنم کیمیا ساز وجود خاکسارانم چو عشق گرفتد بر…

چنان که نیل بود مانع رسیدن چشم

چنان که نیل بود مانع رسیدن چشم به خط رخ تو امان یافت از گزیدن چشم شب گذشته کجا بوده ای که خوابیده است بساط…

چگونه زان گل رعنا دو چشم بردارم؟

چگونه زان گل رعنا دو چشم بردارم؟ که هم بهار نگاه است و هم خزان نگاه کمند زلفش ازان حلقه حلقه گردیده است که مشق…

چشمه زمزم ما تیغ تو بیباک بود

چشمه زمزم ما تیغ تو بیباک بود حلقه کعبه ما حلقه فتراک بود نیست یک سبزه بیگانه درین وحدتگاه گر ترا آینه از زنگ دویی…

چشم قدح به جلوه مینای باده است

چشم قدح به جلوه مینای باده است این شوخ چشم، قمری سرو پیاده است داغ است لاله را به جگر، یا ز بیخودی مجنون سری…

چشم خود خواجه اگر سیر به تدبیر کند

چشم خود خواجه اگر سیر به تدبیر کند به ازان است که صد گرسنه را سیر کند سالها شد دل خوش مشرب ما ویران است…

چشم بیمار بلایی است که من می دانم

چشم بیمار بلایی است که من می دانم زیر این درد دوایی است که من می دانم جلوه سرو برآورده بالای کسی است خوبی گل…

چسان در بر کشم گستاخ چون پیراهن اندامش؟

چسان در بر کشم گستاخ چون پیراهن اندامش؟ که رنگ ازبوسه خورشید می بازد لب بامش چه آگاهی ز حال ما خمار آلودگان دارد؟ می…

چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است

چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است ز لطف و قهر نمی بالم و…

چاره از من می کند پرهیز از بیچارگی

چاره از من می کند پرهیز از بیچارگی غم به گرد من نمی گردد ز بی غمخوارگی چاره این چاره جویان را مکرر کرده ام…

جهان ز عکس رخ آن یگانه پر شده است

جهان ز عکس رخ آن یگانه پر شده است مثال واحد و آیینه خانه پر شده است به جام باده غلط می کنند ساده دلان…

جمعی که زیر تیغ فنا دست وپا زنند

جمعی که زیر تیغ فنا دست وپا زنند چون موج پشت دست به آب بقا زنند دور قدح به مرکز ما می شود تمام در…

جلوه مستانه آن سرو قامت را ببین

جلوه مستانه آن سرو قامت را ببین چشم بگشا موجه دریای رحمت را ببین سر به جای ذره می رقصد درین نخجیرگاه تیغ بازی های…

جز چشم توای شوخ جانهاست فدایش

جز چشم توای شوخ جانهاست فدایش بیمار ندیدم که توان مرد برایش ازحلقه به زنجیر محال است رسد نقص کوتاه نگردد به گره زلف رسایش…

جدا نمی شود از پیش لعل میگونش

جدا نمی شود از پیش لعل میگونش چه بوسه گاه شناس است خال موزونش ! سرش به دولت دنیا فرو نمی آید به هر که…

جان غریب ازین جهان میل وطن نمی کند

جان غریب ازین جهان میل وطن نمی کند شد چو عقیق نامجو یاد یمن نمی کند عشق مگر به جذبه ای از خودیم بر آورد…

جان بی مغزان به خاک تیره واصل می شود

جان بی مغزان به خاک تیره واصل می شود کاروان کف بیابان مرگ ساحل می شود می شودتن، روح تن پرور به اندک فرصتی قطره…

جام خالی غوطه در خم بی محابا می زند

جام خالی غوطه در خم بی محابا می زند ابر چون بی آب شد بر قلب دریا می زند در زوال خویش چون خورشید می…

تیشه را از خون خود فرهاد رنگین می کند

تیشه را از خون خود فرهاد رنگین می کند زهر غیرت مرگ را در کام شیرین می کند در چراغ گرمخونی رحم چون روغن کند…

تو چون نوخط شوی طاوس جنت پر برون آرد

تو چون نوخط شوی طاوس جنت پر برون آرد تو چون بر هم زنی لب، بال و پر کوثر برون آرد نباشد سرمه توفیق در…

تندخویان می زنند آتش به جان خویشتن

تندخویان می زنند آتش به جان خویشتن می خورد دل شمع دایم از زبان خویشتن راه حرف آشنایان سبزه بیگانه بست اینقدر غافل مباش از…

تماشای بتان از چشم خون بسیار می آرد

تماشای بتان از چشم خون بسیار می آرد نگاه گرم آخر آه آتشبار می آرد نیم طوطی که با آیینه باشد روی حرف من مرا…

تشنگان حال جگر سوختگان می دانند

تشنگان حال جگر سوختگان می دانند خبر از تشنه ما ریگ بیابان دارد شورش عشق و جنون را ز دل صائب پرس روی دریا خبر…

ترجمان دل صاحب نظران خاموشی است

ترجمان دل صاحب نظران خاموشی است حجت ناطق کامل هنران خاموشی است رخنه آفت معموره دل گفتارست مهر گنجینه روشن گهران خاموشی است خامشی لنگر…

ترا به هرگذری هست بیقراردگر

ترا به هرگذری هست بیقراردگر مرابجز تو درین شهر نیست یار دگر ترا اگر غم من نیست غم مباد ترا که جز غم تو مرا…

تازه است دایم از سیهی داغ عندلیب

تازه است دایم از سیهی داغ عندلیب در گلشنی که زاغ و زغن بی نهایت است مشمار سهل رخنه گفتار خویش را کاین رخنه در…

تا نسازد پای خود از سر طلبکارگهر

تا نسازد پای خود از سر طلبکارگهر همچو غواصان نمی گردد گرانبار گهر هر که راچون رشته دور چرخ پیچ وتاب داد سربه آسانی برآرد…

تا کی درین جهان مکرر به سر کنید

تا کی درین جهان مکرر به سر کنید خود را به یک پیاله جهان دگر کنید چون تاک سر ز کوچه مستی برآورید تا دست…

تا شد به داغ عشق هم آغوش سینه ام

تا شد به داغ عشق هم آغوش سینه ام صحرای محشری است سیه پوش سینه ام درد ترا نکرده فراموش سینه ام چون خم به…

تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته است

تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته است دست رضوان پرده بر رخسار حور انداخته است پنجه مومین حریف پنجه خورشید نیست عقل…

تا دست من به گردن مینا رسیده است

تا دست من به گردن مینا رسیده است کیفیتم به عالم بالا رسیده است باشد ز سر گرانی معشوق ناز عشق گردنکشی ز باده به…

تا چهره تو از می گلرنگ آل شد

تا چهره تو از می گلرنگ آل شد شبنم به روی گل عرق انفعال شد در هر نظاره یک سروگردن شود بلند هر کس که…

تا توان خاموش بودن دم نمی باید زدن

تا توان خاموش بودن دم نمی باید زدن عالم آسوده را بر هم نمی باید زدن می توان تا غوطه در سرچشمه خورشید زد خیمه…