غزلیات صائب تبریزی
به مستی بی طلب بوس از دهان یار می ریزد
به مستی بی طلب بوس از دهان یار می ریزد ثمر چون پخته گردد خودبخود از بار می ریزد حدیث تلخ بیخود از دهان یار…
به کمان پشت و به شمشیر دهن بخشیدند
به کمان پشت و به شمشیر دهن بخشیدند سینه گرم چو خورشید به من بخشیدند جام خورشید زیاد از دهن گردون بود به لب تشنه…
چه میان است که دایم چو دل من لرزد
چه میان است که دایم چو دل من لرزد اینقدر مور مگر بر سر خرمن لرزد؟ عجبی نیست ز تأثیر نظربازیها که دل چشمه خورشید…
چه عجب گر ز بهاران به نوایی نرسید
چه عجب گر ز بهاران به نوایی نرسید فیض خار سر دیوار به پایی نرسید هرچه از دست دهی بهتر ازان می بخشند مسی از…
چه دست در خم آن زلف دلنواز کنم
چه دست در خم آن زلف دلنواز کنم به ناخنی که ندارم چه عقده باز کنم ببین چه ساده دل افتاده ام که می خواهم…
چه ثمر می دهد آن دل که نه آبش کردی؟
چه ثمر می دهد آن دل که نه آبش کردی؟ به کجا می رسد آن پا که به خوابش کردی؟ نگهی را که کمند گهر…
چه امید برومندی مرا زان سیمتن باشد؟
چه امید برومندی مرا زان سیمتن باشد؟ که خضر از العطش گویان آن چاه ذقن باشد مرا با خار نومیدی رها کن ای چمن پیرا…
چند سرگردان درین دریای بی لنگر شدن؟
چند سرگردان درین دریای بی لنگر شدن؟ چون حباب از پرده ای در پرده دیگر شدن لامکانی شو، ز دار و گیر چرخ آسوده شو…
چند چون طفل ز انگشت کسی شیر کشد؟
چند چون طفل ز انگشت کسی شیر کشد؟ ز استخوان چند کسی ناز طباشیر کشد؟ شوخی حسن نماند به ته پرده شرم برق را ابر…
چند اسباب اقامت جمع در عالم کنی؟
چند اسباب اقامت جمع در عالم کنی؟ ریشه تا کی در زمین عاریت محکم کنی؟ چند در پیری ز فوت مطلب دنیای دون قامت خم…
چنان افکنده است ازطاق دلها کعبه راکویش
چنان افکنده است ازطاق دلها کعبه راکویش که پهلو می زند با طاق نیسان طاق ابرویش به این عنوان غبار خط اگر برخیزد ازرویش به…
چشمی که از غبار خطش توتیا گرفت
چشمی که از غبار خطش توتیا گرفت از اشک خویش دامن آب بقا گرفت در زیر تیغ، قهقهه کبک می زند کوه غم تو در…
چشم مخمور ترا حاجت می نوشی نیست
چشم مخمور ترا حاجت می نوشی نیست سرمه در چشم کم از داروی بیهوشی نیست سخن تلخی اگر می گذرانی مردی دعوی حوصله تنها به…
چشم دارم که مه نو سفرم باز آید
چشم دارم که مه نو سفرم باز آید روشنی بخش چراغ نظرم باز آید چون صدف مشرق خمیازه شده است آغوشم به امیدی که گرامی…
چشم ترم که مشرق چندین ستاره است
چشم ترم که مشرق چندین ستاره است بر آفتاب روی که گرم نظاره است؟ از داغ تازه ای که به دست تو دیده ام چون…
چشم اثر به گریه مستانه من است
چشم اثر به گریه مستانه من است خط نجات بر لب پیمانه من است چین شکست نیست بر ابروی عهد من معموره وفا دل ویرانه…
چرب نرمی ز رقیبان ستمکار مجو
چرب نرمی ز رقیبان ستمکار مجو گل بی خار ز خار سر دیوار مجو مغز تحقیق ز ارباب عمایم مطلب آنچه در سر نتوان یافت…
چاک خواهد سربرآورد از گریبانم چو صبح
چاک خواهد سربرآورد از گریبانم چو صبح رفته رفته می کند گل داغ پنهانم چو صبح سینه ام از خاکمال گرد کین بی نور نیست…
جوش درون کم از دو سه تبخال چون شود
جوش درون کم از دو سه تبخال چون شود دریا تهی به چشمه غربال چون شود پیچد به دست وپای مگس دام عنکبوت شهباز صید…
جمعیت جسم از نفس پا به رکاب است
جمعیت جسم از نفس پا به رکاب است شیرازه مجموعه ما موج سراب است جایی که بود عمر خضر نقش بر آبی این هستی ده…
جمالت دیده ها را مطلع انوار می سازد
جمالت دیده ها را مطلع انوار می سازد دهانت سینه ها را مخزن اسرار می سازد ندارد صرفه ای معشوق را هشیار گرداندن وگرنه غنچه…
جسم اگر ازیکدگر ریزد غباری گو مباش
جسم اگر ازیکدگر ریزد غباری گو مباش روح اگر ازتن هواگیرد بخاری گو مباش برنیاید صبح راگر دست مهر از آستین بردل آفاق دست رعشه…
جذبه شوق اگر از جانب کنعان نرسد
جذبه شوق اگر از جانب کنعان نرسد بوی پیراهن یوسف به گریبان نرسد کعبه در دامن شبگیر بلند افتاده است سیل پر زور محال است…
جان و دل را رایگان آن دشمن جان برنداشت
جان و دل را رایگان آن دشمن جان برنداشت دین و ایمان را به هیچ آن نامسلمان برنداشت در رسایی حلقه های زلف کوتاهی نداشت…
جان چرا عاشق ازان گل پیرهن دارد دریغ؟
جان چرا عاشق ازان گل پیرهن دارد دریغ؟ کس چرا آب روان را از چمن دارد دریغ قطره باران گهر می گردد از گوش صدف…
جام صبوح خورده ز خلوت برآمده
جام صبوح خورده ز خلوت برآمده پرشورتر ز صبح قیامت برآمده در مستی از دهان تو گفتار بی حجاب حوری است بی نقاب ز جنت…
تیغ برهنه را به بغل تنگ می کشم
تیغ برهنه را به بغل تنگ می کشم چون ساغری ز باده گلرنگ می کشم شبدیز عقل ترک حرونی نمی کند گلگون باده را به…
تو قدر درد و غم جاودان چه می دانی؟
تو قدر درد و غم جاودان چه می دانی؟ حضور عافیت رایگان چه می دانی؟ نکرده ای سفری در رکاب بیهوشی گذشتن از سر کون…
تنگ ظرفم، باده کم زور می سازد مرا
تنگ ظرفم، باده کم زور می سازد مرا دور گردی و نگاه دور می سازد مرا نیست از بی حاصلی نقل مکان در خاطرم خار…
تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آید
تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آید که حرص شهد از جان مگس بیرون نمی آید به مرگ از قید تن، تن پروران را…
تکلف نیست در گفتار رند لاابالی را
تکلف نیست در گفتار رند لاابالی را چنانت دوست می دارم که عاشق شعر حالی را خمارآلوده یوسف به پیراهن نمی سازد ز پیش چشم…
ترک جانان چون توان از تیغ بی زنهار داد؟
ترک جانان چون توان از تیغ بی زنهار داد؟ پشت نتوان بهر زخم خار بر گلزار داد چون مرا می سوختی آخر به داغ دور…
ترا چون صبح خندان آفریدند
ترا چون صبح خندان آفریدند مرا چون ابر گریان آفریدند من آن روز از سلامت دست شستم که آن چاه زنخدان آفریدند بلاهای سیه را…
تجلی سنگ را نومید نگذاشت
تجلی سنگ را نومید نگذاشت مترس از دورباش لن ترانی خموشی را امانت دار لب کن پشیمانی ندارد بی زبانی شراب کهنه و یار کهن…
تا نکرد از گریه چشم خویش را خاور سفید
تا نکرد از گریه چشم خویش را خاور سفید از گریبانش نشد مهر بلند اختر سفید عقل معذورست اگر شد در فروغ عشق محو پیش…
تا کی غبار خاطر صحرا شود کسی؟
تا کی غبار خاطر صحرا شود کسی؟ چون گردباد، بادیه پیما شود کسی می بایدش هزار قدح خون به سر کشید تا در مذاق خلق…
تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست
تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست در بهشت از جوش دعوی چشمه کوثر نشست رو نگردانید خال از روی آتشناک او…
تا زخط حسن تو عنبر بر سر آتش نهاد
تا زخط حسن تو عنبر بر سر آتش نهاد مغز ما سوداییان سر بر سر آتش نهاد آه از آن رخساره نو خط که از…
تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت
تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت رعشه باد خزان، دستی بر این گلشن نداشت خار صحرا زیر پایش بستر سنجاب بود در بساط…
تا حیا سرمه کش نرگس جادوی تو بود
تا حیا سرمه کش نرگس جادوی تو بود شبنم خلد نظر باز گل روی تو بود شعله شوخ ملاحت ز رخت می تابید آب حیوان…
تا چند آه سرد کشی ز آرزوی گنج؟
تا چند آه سرد کشی ز آرزوی گنج؟ تا کی به گرد مار بگردی به بوی گنج؟ صد بار تا ز پوست نیای برون چو…
تا به کی مردم چشمم هدف خار بود؟
تا به کی مردم چشمم هدف خار بود؟ رگ من جاده نشتر آزار بود همچنان در ته دیوار شکسته است تنم اگرم بال هما طره…
تا به زانو رفته پای من به گل از لای خم
تا به زانو رفته پای من به گل از لای خم پای رفتن نیست ازمیخانه ام چون پای خم کرد حلاجی می وحدت سر منصور…
پیوسته خورد دل خون از بی غمی جان ها
پیوسته خورد دل خون از بی غمی جان ها از خنده سوفارست دلگیری پیکان ها زنهار به چشم کم در سوختگان منگر کز آبله پایان…
پیش قضای حق دم چون و چرا مزن
پیش قضای حق دم چون و چرا مزن در بحر بی کنار عبث دست و پا مزن تا در دل تو داعیه اعتراض هست خاموش…
پیش از وصال، ترک تمنای خام کن
پیش از وصال، ترک تمنای خام کن تا گل نیامده است علاج ز کام کن در همت از عقیق فرومایه کم مباش تن در خراش…
پیچ و تاب آن کمر با موی آتش دیده نیست
پیچ و تاب آن کمر با موی آتش دیده نیست مصرع پیچیده زلف این قدر پیچیده نیست یک دل آسوده نتوان یافت در این نه…
پشت پا زن بر دو عالم تا فلک پیما شوی
پشت پا زن بر دو عالم تا فلک پیما شوی از سر دنیا و دین برخیز تا رعنا شوی شد حباب از خودنمایی گوی چوگان…
پرده ظلمت نپوشد چشم حیران مرا
پرده ظلمت نپوشد چشم حیران مرا شمع کافوری است بیداری شبستان مرا بخیه انجم اگر بندد دهان صبح را می توان کردن رفو چاک گریبان…
پایم از گرمی رفتار چنان می سوزد
پایم از گرمی رفتار چنان می سوزد که دل آبله بر ریگ روان می سوزد وادی شوق چه وادی است که طفلی به هوس گر…
پا منه زنهار بی اندیشه در جای غریب
پا منه زنهار بی اندیشه در جای غریب توسن سرکش خطر دارد ز صحرای غریب بی بصیرت از سفر کردن نگردد دیده ور کوری اعمی…
بیرون ز خود کسی که پی مدعا رود
بیرون ز خود کسی که پی مدعا رود بر پشت بام کعبه به کسب هوا رود از محفلی که آینه رو بر قفا رود چشم…
بیا کز دوریت مژگان به چشمم سوزن است امشب
بیا کز دوریت مژگان به چشمم سوزن است امشب نفس در سینه ام چون خار در پیراهن است امشب ز جوش اشک می لرزد چو…
بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را
بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را بر ما و خود ستم کرد هر کس ستود ما را چون موجه سرابیم در شوره…
بی دل بیدار، سر از خرقه تن برمیار
بی دل بیدار، سر از خرقه تن برمیار پای خواب آلود رااز زیر دامن برمیار پشت برآیینه کن تابرخوری از آب خضر چون سکندر پیش…
بی تائمل صرف نقد وقت در دنیا کنی
بی تائمل صرف نقد وقت در دنیا کنی چون به کار حق رسی امروز را فردا کنی دست خود از چرک دنیا گر توانی پاک…
بوی سر زلف تو به شیدایی من نیست
بوی سر زلف تو به شیدایی من نیست آوازه حسن تو به رسوایی من نیست هر چند که حسن تو درین شهر غریب است در…
بوالهوس از خط نظر پوشید زان روی چو ماه
بوالهوس از خط نظر پوشید زان روی چو ماه خط به چشم بی سوادان می کند عالم سیاه گفتم از خط خارخار عشق من کمتر…
بهار گشت ز خود عارفانه بیرون آی
بهار گشت ز خود عارفانه بیرون آی اگر ز خود نتوانی ز خانه بیرون آی بود رفیق سبکروح تازیانه شوق نگشته است صبا تا روانه…
به وحشت ز دنیا سلامت گزیدم
به وحشت ز دنیا سلامت گزیدم به دامن کشیدن گل از خار چیدم حجاب دل و دیده روشنم شد چو نرگس بجز پشت پا هر…
به هر فسرده لب خشک وچشم تر ندهند
به هر فسرده لب خشک وچشم تر ندهند قبول داغ محبت به هر جگر ندهند به گوشمال ستم سر ز حکم عشق مپیچ که هیچ…
به نامرادی ما عشق مایل افتاده است
به نامرادی ما عشق مایل افتاده است وگرنه مطلب کونین در دل افتاده است در آن محیط کرم، دور باش منعی نیست کف از سبکسری…
به مطلب می رسد جویای کام آهسته آهسته
به مطلب می رسد جویای کام آهسته آهسته ز دریا می کشد صیاد دام آهسته آهسته به مغرب می تواند رفت در یک روز از…
به که بر خود نبندد از دربان
به که بر خود نبندد از دربان در دولت به هر که باز شده است کرده تا روی خود به درگه حق صائب از خلق…
چه می کنند حریفان عشق صهبا را؟
چه می کنند حریفان عشق صهبا را؟ که آتش از دل خویش است جوش دریا را ز چرخ شیشه و از آفتاب ساغر کن به…
چه عجب اگر نسوزد دل کس به آه سردم
چه عجب اگر نسوزد دل کس به آه سردم نرسیده ام به دردی که کسی رسد به دردم به نظر ازان عزیزم به بها ازان…
چه در طول امل از حرص بی باکانه آویزی؟
چه در طول امل از حرص بی باکانه آویزی؟ به این زلف پریشان هر نفس چون شانه آویزی به روی آتشین عشق صلح از لاله…
چه پروا از غبار خط مشکین است آن لب را؟
چه پروا از غبار خط مشکین است آن لب را؟ می لعلی جواهر سرمه سازد ظلمت شب را می لعلی جواهر سرمه سازد ظلمت شب…
چه آسان است با بی برگی احرام سفر بستن
چه آسان است با بی برگی احرام سفر بستن که هم مرکب بود هم توشه، دامن بر کمر بستن حباب ما سبکروحان گرانجانی نمی داند…
چند روزی می دهم دل رابه دلجوی دگر
چند روزی می دهم دل رابه دلجوی دگر می کنم محراب خود از طاق ابروی دگر گر چه اوراق دل من قابل شیرازه نیست می…
چند چون طاوس باشی محو بال خویشتن؟
چند چون طاوس باشی محو بال خویشتن؟ زیر پای خود نبینی از جمال خویشتن کم مباش از مرغ بسمل در شهادتگاه عشق می ز خون…
چند از غفلت به عیب دیگران گویاشوم
چند از غفلت به عیب دیگران گویاشوم سرمه ای کو تا به عیب خویشتن بینا شوم غیرتی کو تا ز خود آتش بر آرم چون…
چمن سبز فلک را چمن آرایی هست
چمن سبز فلک را چمن آرایی هست زیر این زنگ، نهان آیینه سیمایی هست مشو ای بیخبر از دامن فرصت غافل دو سه روزی که…
چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا
چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا خون می خورد ز جلوه هر نازنین جدا شب کار من گداختن و روز مردن است تا…
چشم مارا صبح پیری شد شکر خواب دگر
چشم مارا صبح پیری شد شکر خواب دگر قامت خم شد کمند عمر را تاب دگر خواب غفلت خانه در چشم گرانجانی که کرد می…
چشم دلم ستاره فشان بود صبحدم
چشم دلم ستاره فشان بود صبحدم هر گوشه بحر فیض روان بود صبحدم می زد دم از بهشت برین کنج خلوتم طاوس قدس بال فشان…
چشم پرکار تو در پرده بیانها دارد
چشم پرکار تو در پرده بیانها دارد در تبسم لب جان بخش تو جانها دارد از دل سنگ تو بر کوه بود پشت بلا فتنه…
چسان مژگان خونین گریه ما را نگه دارد؟
چسان مژگان خونین گریه ما را نگه دارد؟ کجا مرجان به زور پنجه دریا را نگه دارد؟ تنور از عهده تسخیر طوفان برنمی آید حصار…
چراغ ماه خطر دارد از رمیدن دل
چراغ ماه خطر دارد از رمیدن دل به ساق عرش فتد لرزه از تپیدن دل طلسم هستی خود هر که نشکند چو حباب نمی رسد…
چاره غفلت دل آگاه نتوانست کرد
چاره غفلت دل آگاه نتوانست کرد این کتان را پاره از هم ماه نتوانست کرد کی شود کوته به شبگیر بلند این راه دور؟ پیچ…
جوش غیرت می زند خون حنای پای تو
جوش غیرت می زند خون حنای پای تو تا که بوسیده است گستاخانه جای پای تو؟ پنبه در گوش از صدای خنده گل می نهد…
جمعیت اسباب، حجاب نظر ماست
جمعیت اسباب، حجاب نظر ماست هر کس که شود رهزن ما، راهبر ماست در ظاهر اگر شهپر پرواز نداریم افشاندن دست از دو جهان بال…
جمال را نگه تلخ او جلال کند
جمال را نگه تلخ او جلال کند حرام را لب میگون او حلال کند زبان برگ گل از خون گرم بلبل سوخت نه خون ماست…
جزرخش کز وی زمین و آسمان پر گل شود
جزرخش کز وی زمین و آسمان پر گل شود کس ندارد یاد کز یک گل جهان پر گل شود خارخار سیر جنت از دلش بیرون…
جذبه توفیق هرکس را دل بینا دهد
جذبه توفیق هرکس را دل بینا دهد هر دو عالم را طلاق اول به پشت پا دهد ما گذشتیم از هما و سایه اقبال او…
جان نثار یار کردن خاک را زر کردن است
جان نثار یار کردن خاک را زر کردن است قطره ناچیز را دریای گوهر کردن است خوابگاه مرگ را هموار بر خود ساختن در زمان…
جان در بدن خاکی ما زنگ برآورد
جان در بدن خاکی ما زنگ برآورد این گوهر صاف از صدف این رنگ برآورد در قطره چه مقدار کند جلوه محیطی این دایره ها…
جام ما دریاکشان مهر لب خاموش ماست
جام ما دریاکشان مهر لب خاموش ماست مطرب ما همچو دریا سینه پرجوش ماست هست تا در جام ما یک قطره می، دریا دلیم پشت…
تیغ بر خورشید خواباند خم ابروی دوست
تیغ بر خورشید خواباند خم ابروی دوست در کمند آرد صبا را زلف عنبر بوی دوست بس که با تردامنان زانو به زانو می کشید…
توان به صبر سر سرکشان به دام کشید
توان به صبر سر سرکشان به دام کشید که نرم نرم خط از حسن انتقام کشید ز کلک صنع همان روز آفرین برخاست که گرد…
تنگ خلقی شعله دوزخ سرشتی بوده است
تنگ خلقی شعله دوزخ سرشتی بوده است جبهه وا کرده صحرای بهشتی بوده است اعتباری را که در خوبی سرآمد گشته بود ما به چشم…
تمکین خرام تو ز بسیاری دلهاست
تمکین خرام تو ز بسیاری دلهاست این سیل، بلنگر ز گرانباری دلهاست هر حلقه ای از زلف تو، چون حلقه ماتم از نوحه و از…
تقدیر قطع رشته تدبیر می کند
تقدیر قطع رشته تدبیر می کند تدبیر ساده لوح چه تقدیر می کند ای چرخ فکر گرسنه چشمان خاک کن این یک دو قرص چشم…
ترک چشم مخمورش مست ناتوانیهاست
ترک چشم مخمورش مست ناتوانیهاست فتنه با نگاه او گرم همعنانیهاست ای هلاک خوبت من این همه تغافل چیست ای خراب چشمت من این چه…
ترا پر چون صدف شد گوش از سیماب در دریا
ترا پر چون صدف شد گوش از سیماب در دریا وگرنه حلقه ذکری است هر گرداب در دریا ز عادت پرده غفلت شود اسباب آگاهی…
تامنزل من بادیه بیخبری بود
تامنزل من بادیه بیخبری بود هر موج سرابم به نظر بال پری بود چون سرو درین باغ ز آزادگی خویش باری که به دل بودمرابی…
تا نظر از گل رخسار تو برداشته ام
تا نظر از گل رخسار تو برداشته ام مژه دستی است که در پیش نظر داشته ام بس که رخسار تو در مد نظر داشته…
تا کی ز دود غلیان دل را تباه سازی؟
تا کی ز دود غلیان دل را تباه سازی؟ این خانه خدا را تا کی سیاه سازی؟ تا کی برای دودی آتش پرست باشی؟ تا…
تا عرق از چهره جانان تراویدن گرفت
تا عرق از چهره جانان تراویدن گرفت اشک گرم از دیده خورشید غلطیدن گرفت گریه در دنبال دارد شادی بی عاقبت برق تا گردید خندان،…
تا ز روی آتشین او نقاب افتاده است
تا ز روی آتشین او نقاب افتاده است رعشه غیرت به جان آفتاب افتاده است خون عرق کرده است از شرم عذارش آفتاب؟ یا ز…





