پیش نسیم صبح گل آغوش باز کرد

پیش نسیم صبح گل آغوش باز کرد از پاکدامنان نتوان احتراز کرد از وصل ساختم به نظر بازی خیال بوی گلم ز صحبت گل بی…

پیش اهل دل ادب منظور باید داشتن

پیش اهل دل ادب منظور باید داشتن با کمال قرب خود را دور باید داشتن سر نباید تافتن از گفتگوی حق به تیغ پاس حرف…

پیچیده درد هجر تو بر یکدگر مرا

پیچیده درد هجر تو بر یکدگر مرا شاید غلط به نامه کند نامه بر مرا از هیچ کس مرا گله ای نیست چون گهر کز…

پنهان رخ چو ماه برای چه می کنی؟

پنهان رخ چو ماه برای چه می کنی؟ خون در دل نگاه برای چه می کنی؟ ابرام در شکستن دلهای بیگناه ای ترک کج کلاه…

پروای خط آن عارض گلفام ندارد

پروای خط آن عارض گلفام ندارد از سادگی این صبح غم شام ندارد پاس دل خود دار که آن زلف گرهگیر یک دانه بغیر از…

پرده از راز من گوشه نشین ساز گرفت

پرده از راز من گوشه نشین ساز گرفت برق در خرمنم از شعله آواز گرفت بوی گل را نتوان در گره شبنم بست به خموشی…

پاکدامان را غمی از تهمت ناپاک نیست

پاکدامان را غمی از تهمت ناپاک نیست بحر را از پنجه خونین مرجان باک نیست نیست اگر آب حیا در چشم گردون گو مباش شکرلله…

بیغمان را دود دل ابر بهار آید به چشم

بیغمان را دود دل ابر بهار آید به چشم سینه پرداغ عاشق لاله زار آید به چشم بی تامل کمتر از قطره است بحر بیکنار…

بیجا سخن چو طوطی شکرشکن مکن

بیجا سخن چو طوطی شکرشکن مکن آیینه گر به حرف درآید سخن مکن تا ممکن است جامه احرام ساختن دستار صبح را کفن خویشتن مکن…

بی گل رخسار او هرگاه در بستان شدم

بی گل رخسار او هرگاه در بستان شدم خنده بیدردی گل دیدم وگریان شدم عشق بر هر کس که زورآورد من گشتم خراب سیل در…

بی شهادت زینهار از تیغ جانان سرمپیچ

بی شهادت زینهار از تیغ جانان سرمپیچ تا نگردی لعل از خورشید تابان سرمپیچ صد گل بی خار دارد در قفا هر زخم خار در…

بی جمالت مردمک آیینه نزدوده ای است

بی جمالت مردمک آیینه نزدوده ای است بی تماشای تو مژگان دست بر هم سوده ای است عاشقان را بی خرام قامت موزون تو سرو…

بی ابر گهربار چمن شسته نگردد

بی ابر گهربار چمن شسته نگردد تا دل نشود آب سخن شسته نگردد دامن به میان تا نزند اشک ندامت گرد گنه از خانه تن…

بوسه ای قیمت ازان لبها به صد جان کرده ای

بوسه ای قیمت ازان لبها به صد جان کرده ای برخوری از نعمت خوبی، که ارزان کرده ای گرد ننشیند به دامانت که چون سیل…

بهر قتل ما کمر آن حسن بی اندازه بست

بهر قتل ما کمر آن حسن بی اندازه بست دفتر گل را خس و خاشاک ما شیرازه بست بی دماغان جنون را رام کردن مشکل…

بهار آرزو گلگل شکفت ازروی رنگینش

بهار آرزو گلگل شکفت ازروی رنگینش به جوش آورد خون بوسه را دست نگارینش ز استغنا به چشمش گر چه عالم درنمی آید به دل…

به هر محفل بهشتی روی من منزل کجا گیرد؟

به هر محفل بهشتی روی من منزل کجا گیرد؟ که از رضوان بهشت جاودان را رو نما گیرد زشرم جلوه مستانه او سرو پا در…

به هر آب تنک کی همت من آشنا گردد؟

به هر آب تنک کی همت من آشنا گردد؟ من و بحری که از یک موجش این نه آسیا گردد خودی سرگشته دارد راه پیمایان…

به مهر داغ رسیده است جمله اعضایم

به مهر داغ رسیده است جمله اعضایم ز پای تا به سر خویش چشم بینایم چه لازم است چو مجنون شوم بیابان گرد؟ که از…

به لبم بی تو چنان تند نفس می آمد

به لبم بی تو چنان تند نفس می آمد که ز تبخاله ام آواز جرس می آمد سالم از بادیه ای برد مرا بیخبری که…

به که نطق خویش ازاهل زمان دارم دریغ

به که نطق خویش ازاهل زمان دارم دریغ نغمه داودی ازآهن دلان دارم دریغ حرفهای راست را چون تیر در دل بشکنم این خدنگ راست…

چه وسعت است که این بحر پرگهر دارد

چه وسعت است که این بحر پرگهر دارد که هر حباب در او عالم دگر دارد درین محیط به هر موجه ای که می پیچم…

چه غم ز آه من آن خط روح پرور را؟

چه غم ز آه من آن خط روح پرور را؟ که برگریز نباشد بهار عنبر را ز دل سیاهی آب حیات می آید که تشنه…

چه شبی بود که آن نرگس خواب آلوده

چه شبی بود که آن نرگس خواب آلوده دست در گردنم انداخت شراب آلوده نکند طالع نامرد اگر کوتاهی می کشم پرده ازان روی حجاب…

چه خستگی است که در چشم ناتوان تو نیست؟

چه خستگی است که در چشم ناتوان تو نیست؟ چه دلخوشی است که در گوشه دهان تو نیست گذشته ایم به اوراق لاله زار بهشت…

چه باک حسن ز چشم پر آب می دارد؟

چه باک حسن ز چشم پر آب می دارد؟ که باده آتش از اشک کباب می دارد عجب که روی به آیینه بی نقاب آرد…

چندان که خواب صبح بود بر جوان لذیذ

چندان که خواب صبح بود بر جوان لذیذ بیداری شب است به صاحبدلان لذیذ پیکان آبدار تو چون میوه بهشت گردیده است زخم مرا در…

چند در پرده دل باده گلنار زنیم

چند در پرده دل باده گلنار زنیم ای خوش آن روز که می بر سر بازار زنیم چه کند با دل دریایی ما عشق مجاز…

چند ای دل غمین به مداران گریستن؟

چند ای دل غمین به مداران گریستن؟ عیب است قطره قطره ز دریا گریستن از گریه خوشه های گهر چید دست تاک دارد درین حدیقه…

چنان که بلبل مسکین بود خزان درباغ

چنان که بلبل مسکین بود خزان درباغ ز یار و دوست جدا مانده ام چنان درباغ سبک در آیم وبیرون روم سبک چو نسیم نیم…

چگونه باده عرفان جماعتی نوشند

چگونه باده عرفان جماعتی نوشند که باده در رگ تاک است ومست ومدهوشند حدیث بیش وکم ومهرذره بدمستی است ز یک پیاله دو عالم شراب…

چشم می پوشم نظر بر روی جانان می کنم

چشم می پوشم نظر بر روی جانان می کنم در وصال از دوربینی مشق هجران می کنم دیده افسردگان گرمی ز آتش می برد داغ…

چشم شوخش می برد آرام و تسکین مرا

چشم شوخش می برد آرام و تسکین مرا می دهد سر در بیابان کوه تمکین مرا گردش چشمی که من دیدم ازان وحشی غزال در…

چشم تو که پروای نظر باز ندارد

چشم تو که پروای نظر باز ندارد چون است که از سرمه نظر باز ندارد اهل دل وحرف گله آمیز محال است در قافله ما…

چشم او چندان که مست خواب می سازد مرا

چشم او چندان که مست خواب می سازد مرا تاب آن موی میان بی تاب می سازد مرا تا شدم محو جمال او، اثر از…

چرخ در تاب از تحمل ماست

چرخ در تاب از تحمل ماست تیغ در آتش از تغافل ماست سر شبنم به آفتاب رسید در ترقی همین تنزل ماست می رسیم از…

چرا شراب به زاهد کسی به زور دهد

چرا شراب به زاهد کسی به زور دهد به دست بی بصر آیینه بلور دهد میی که اهل شعورند داغ نشأه آن چرا کسی به…

جوهر ذاتی نمی خواهد ز کس اکسیر خویش

جوهر ذاتی نمی خواهد ز کس اکسیر خویش گوهر از گرد یتیمی می کند تعمیر خویش کاسه فغفور رابر فرق خاقان بشکند هرکه را باشد…

جنون کجاست که دستی به کار بگشاییم

جنون کجاست که دستی به کار بگشاییم ز کار چرخ گره غنچه وار بگشاییم ز برق آه بسوزیم مهر و ماهش را گره ز رشته…

جمعی که پیش خلق گذارند به خاک

جمعی که پیش خلق گذارند به خاک پیش از اجل روند ز خست فرو به خاک نیرنگ عاقبت چه کند با سیه دلان جایی که…

جگر لاله سیه مست ز میخانه کیست

جگر لاله سیه مست ز میخانه کیست مستی نرگس مخمور ز پیمانه کیست؟ باده حوصله پرداز لب و چشم بتان نیست از سلسله تاک، ز…

جرأتی کو تا ز خواب ناز بیدارش کنم

جرأتی کو تا ز خواب ناز بیدارش کنم ساغری چون دولت بیدار در کارش کنم قلب من شایسته سودای ماه مصر نیست خرده جان را…

جای جام باده را تریاک نتواند گرفت

جای جام باده را تریاک نتواند گرفت خاک جای آب آتشناک نتواند گرفت کار مژگان نیست حفظ گریه بی اختیار پیش این سیلاب را خاشاک…

جان زترک جسم چون گوهر فروزان می شود

جان زترک جسم چون گوهر فروزان می شود چون بخار از گل برآید ابر نیسان می شود ترک خواهش را حیات جاودانی لازم است آبرو…

جامه زرین نگردد جمع با سیمین تنی

جامه زرین نگردد جمع با سیمین تنی یوسف از چه برنمی آید ز بی پیراهنی صبر چون بادام کن بر خشک مغزی های پوست جنگ…

تیغ ستم ببین چه به زلف ایاز کرد

تیغ ستم ببین چه به زلف ایاز کرد پا از گلیم خویش نبایددراز کرد پستان حنظلم به دهن تنگ شکرست نتوان به تلخروییم از شیر…

توبه نتوان کرد از می تا شراب ناب هست

توبه نتوان کرد از می تا شراب ناب هست از تیمم دست باید شست هر جا آب هست صحبت اشراق را تیغ زبان در کار…

تهی چشمان چه می دانند قدر روی نیکو را؟

تهی چشمان چه می دانند قدر روی نیکو را؟ نباشد جز گرانی بهره از یوسف ترازو را ز خواب بی خودی بیدار کن آن چشم…

تن پرستانی که در تضییع آب و دانه اند

تن پرستانی که در تضییع آب و دانه اند در ریاض آفرینش سبزه بیگانه اند در مذاق عارفان خون و می گلگون یکی است بس…

تلخرو از هر نسیم سهل چون دریا مشو

تلخرو از هر نسیم سهل چون دریا مشو تیغ اگر چون موج بارد بر سرت از جا مشو آفت شهرت ندارد خلوت در انجمن بهر…

ترم چون حباب از هوایی که دارم

ترم چون حباب از هوایی که دارم که می ریزد از هم بنایی که دارم امیدم به دست و پایی است، ورنه چه کار آید…

ترا که روی به خلق است از خدا چه رسد؟

ترا که روی به خلق است از خدا چه رسد؟ به پشت آینه پیداست کز صفا چه رسد نه زلف شانه کند نه به چشم…

تر دامنیم آه غم آلود ندارد

تر دامنیم آه غم آلود ندارد این چوب تر ازبی ثمری دود ندارد دل بر سر آتش زهوا وهوس ماست این مجمره جز خامی ما…

تا همچو لعل، رنگ به رخسار داشتم

تا همچو لعل، رنگ به رخسار داشتم خون در دل از شکست خریدار داشتم هرگز قرین نگشت به هم قول و فعل من کردار را…

تا مرا در نظر آن حسن خداداد آمد

تا مرا در نظر آن حسن خداداد آمد هر سر موی مرا نام خدا یاد آمد چون دل از دامن صحرای جنون بردارم؟ که سرابم…

تا کرد خانه از رخ او روشن آینه

تا کرد خانه از رخ او روشن آینه گیرد ز آفتاب به گل روزن آینه جوهر مکن خیال، که از بیم غمزه اش پوشیده است…

تا سپهر کبود سیارست

تا سپهر کبود سیارست سینه آیینه دار زنگارست گوشه امن، سینه هدف است پله عافیت سر دارست سبزه در دست و پای افتاده است خار،…

تا روشنی صدق به دل یار نگردد

تا روشنی صدق به دل یار نگردد گفتار تو آیینه کردار نگردد کوته بود از سوختگان دست تعدی پروانه به شبگرد گرفتار نگردد در ساغر…

تا خط مشکین لب لعل ترا در بر کشید

تا خط مشکین لب لعل ترا در بر کشید موج بیتابی الف بر سینه کوثر کشید زنگ هستی از دل ما برد ذوق نیستی عود…

تا چند کشم درد سر از رهگذر دل

تا چند کشم درد سر از رهگذر دل کو عشق که فارغ شوم از دردسر دل بیم است که چون شهپر پروانه بسوزد نه پرده…

تا ترا چون دگران دیدن ظاهر کارست

تا ترا چون دگران دیدن ظاهر کارست چشم بر روی تو چون آینه بر دیوارست از فضولی است ترا دیده بینش پر خار ورنه عالم…

تا به کی افتم و تا چند بپا برخیزم؟

تا به کی افتم و تا چند بپا برخیزم؟ من که افتادنی ام چند زجا برخیزم؟ من که تا خاستم از خاک، به خون افتادم…

تا بر لب تو افتاد چشم ستاره صبح

تا بر لب تو افتاد چشم ستاره صبح شد آب از خجالت قند دوباره صبح از سرمه دل شب روشن شود چراغش هر کس ز…

پیش میخواران سبک چون پنبه مینا مباش

پیش میخواران سبک چون پنبه مینا مباش از سبکساری چو کف سیلی خور دریا مباش دختر زرکیست تا مردان زبون او شوند؟ بیش ازین مغلوب…

پیش چشمی که ز کان لعل برون آورده است

پیش چشمی که ز کان لعل برون آورده است می کند جلوه موج می احمررگ سنگ گر به تمکین گرانسنگ تو گویا گردد خامه گردد…

پیچیده است دست تو دست کلیم را

پیچیده است دست تو دست کلیم را در حقه کرده لعل تو در یتیم را موج از حقیقت گهر بحر غافل است حادث چگونه درک…

پند ناصح به جنون من افگار افزود

پند ناصح به جنون من افگار افزود شربت تلخ به بدخویی بیمار افزود هیچ کس عقده ای از کار جهان باز نکرد هرکه آمد گرهی…

پروانه ای که گرد تو یک بار می پرد

پروانه ای که گرد تو یک بار می پرد از شاخسار شعله شرروار می پرد ژولیده موی باش که سر می دهد به باد هر…

پرتو مه را قیاس از نور انجم می کنم

پرتو مه را قیاس از نور انجم می کنم در محیط قطره سیر بحر قلزم می کنم نیست از منصور کمتر جوش خون گرم من…

پاک کن از لوح جهان زنگ من

پاک کن از لوح جهان زنگ من تا برهد عشق تو از ننگ من چند شود جامه بیرنگ دل چون پر طاوس ز نیرنگ من؟…

بیشتر گردد دل نازک ز غمخواران فگار

بیشتر گردد دل نازک ز غمخواران فگار وای بر چشمی که از دستش بود بیماردار هر تهی مغزی ندارد جوهر میدان فقر کز تهیدستی زند…

بیت معمور شد آن خانه که ویران تو شد

بیت معمور شد آن خانه که ویران تو شد حلقه کعبه شد آن چشم که حیران تو شد بس که جان در طلبت راهروان افشاندند…

بی کمندانداز چین آن زلف مشکین می شود

بی کمندانداز چین آن زلف مشکین می شود این کمند ازشوخ چشمی خود بخود چین می شود می کند بیدار حسنش آرزوی خفته را بلبل…

بی سؤال احسان به درویشان سخاوت کردن است

بی سؤال احسان به درویشان سخاوت کردن است لب گشودن رخنه در ناموس همت کردن است سرکشی بر آتش خشم است دامان صبا خاکساری خاک…

بی تو گر شاخ گلی دیده تماشا می کرد

بی تو گر شاخ گلی دیده تماشا می کرد مشق نظاره آن قامت رعنا می کرد دل صد پاره ما دفتر اگر وا می کرد…

بی آب نگردد گهر حسن ز دیدن

بی آب نگردد گهر حسن ز دیدن باریک نگردد لب ساغر ز مکیدن تا در دل صیاد، تمنای شکارست از خاطر آهو نجهد فکر رمیدن…

بوسه از کنج لب یار نخورده است کسی

بوسه از کنج لب یار نخورده است کسی ره به گنجینه اسرار نبرده است کسی من و یک لحظه جدایی ز تو، آن گاه حیات؟…

بهر روی خلق تاکی آرزو کردن نماز؟

بهر روی خلق تاکی آرزو کردن نماز؟ چند دریک قبله خواهی بادورو کردن نماز؟ پیش این ناشسته رویان آبروی خود مریز تا توانی پیش حق…

به یک زخم نمایان سرفرازم از شهیدان کن

به یک زخم نمایان سرفرازم از شهیدان کن چو صبح وصل خندانم ازین لطف نمایان کن اگر خواهی که خورشید از گریبانت برون آید سحرخیزی…

به هر که هر چه ضرورست داده اند آن را

به هر که هر چه ضرورست داده اند آن را بس است آب دهن آسیای دندان را مدار چشم تفاوت ز پله میزان یکی است…

به نیم جلوه کسی کشوری بهم نزده است

به نیم جلوه کسی کشوری بهم نزده است به یک پیاده کسی لشکری بهم نزده است ز چشم شوخ تو شد ملک صبر زیر و…

به من گر درد و داغی می رسد خوشحال می گردم

به من گر درد و داغی می رسد خوشحال می گردم که از لب تشنگی سیراب چون تبخال می گردم زوحشت سایه را چون نافه…

به لب مباد رهش ناله ای که بی اثرست

به لب مباد رهش ناله ای که بی اثرست گره شود به گلو گریه ای که بیجگرست گل نمک به حرامی است تیره روزی داغ…

به گرد گریه من ابر درفشان نرسد

به گرد گریه من ابر درفشان نرسد به آه حسرت من برق خوش عنان نرسد مجردان چو مسیح از علایق آزادند کمند رشته مریم به…

چه نکهت است که باد بهار می آرد؟

چه نکهت است که باد بهار می آرد؟ که هوش می بدر از دل، قرار می آرد شکوفه ای که ز طرف چمن هوا گیرد…

چه غم دیوانه ما از گزند آسمان دارد؟

چه غم دیوانه ما از گزند آسمان دارد؟ که نیل چشم زخم از جای سنگ کودکان دارد شکوه خامشی در ظرف گفت وگو نمی گنجد…

چه سازد گرد کلفت با دل شادی که من دارم

چه سازد گرد کلفت با دل شادی که من دارم ندارد پای در گل سروآزادی که من دارم گریبان چاک سازد پرده گوش فلکها را…

چه حاجت است به گلگونه، روی گلگون را؟

چه حاجت است به گلگونه، روی گلگون را؟ نشسته است به خون هیچ ساده دل خون را به می چه سرخ کنی چشم های میگون…

چه باک دانه خال از گزند می دارد؟

چه باک دانه خال از گزند می دارد؟ ز چشم زخم چه پروا سپند می دارد؟ اگر ز ناله من آن طبیب خوشدل نیست چرا…

چندان که بهارست و خزان است درین باغ

چندان که بهارست و خزان است درین باغ چشم و دل شبنم نگران است درین باغ از برگ سفر نیست تهی دامن یک گل آسوده…

چند در خاک وطن غنچه بود بال و پرم؟

چند در خاک وطن غنچه بود بال و پرم؟ در سر افتاده چو خورشید هوای سفرم پیه گرگ است که بر پیرهنم مالیدند دست چربی…

چند اوقات گرامی صرف آب و گل کنم

چند اوقات گرامی صرف آب و گل کنم در زمین شور تا کی تخم خود باطل کنم تلخ گردیده است بر من خواب از شرم…

چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش

چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش که گردسرمه نریزد ز طرف دامانش به نشتر مژه خون می گشایداز رگ سنگ ز بس که تشنه…

چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم

چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم دلم نمی دهد این صفحه را سیاه کنم نه آه بر لب و نه گریه در نظر دارم…

چشم من از گریه مستانه من روشن است

چشم من از گریه مستانه من روشن است خانه من چون صدف از دانه من روشن است شعله سودای من آهن گداز افتاده است دیده…

چشم شبم محرم رخسار گلفام تو نیست

چشم شبم محرم رخسار گلفام تو نیست بوسه را رنگی ز لبهای می آشام تو نیست نیست در صلب یمن سنگی که خون رغبتش چون…

چشم تو عجب نیست اگر مست و خراب است

چشم تو عجب نیست اگر مست و خراب است کز روی عرقناک تو در عالم آب است در دل فکند شور جزا گریه تلخش از…

چشم او تعلیم رم کردن به آهو می دهد

چشم او تعلیم رم کردن به آهو می دهد غمزه او تیغ بیباکی به ابرو می دهد در دل شب می توان گل چید از…

چرخ را خاکستری از برق سودا کرد حسن

چرخ را خاکستری از برق سودا کرد حسن نقطه خاک سیه را چون سویدا کرد حسن غوطه در خون شفق زد ساعد سیمین صبح تا…

چرا به سلسله زلف او نظر نکنی؟

چرا به سلسله زلف او نظر نکنی؟ چرا به عالم بی منتها سفر نکنی؟ شب دراز کمند غزال مقصودست چرا به آه شب خود درازتر…