به کمان پشت و به شمشیر دهن بخشیدند

به کمان پشت و به شمشیر دهن بخشیدند سینه گرم چو خورشید به من بخشیدند جام خورشید زیاد از دهن گردون بود به لب تشنه…

چه میان است که دایم چو دل من لرزد

چه میان است که دایم چو دل من لرزد اینقدر مور مگر بر سر خرمن لرزد؟ عجبی نیست ز تأثیر نظربازیها که دل چشمه خورشید…

چه عجب گر ز بهاران به نوایی نرسید

چه عجب گر ز بهاران به نوایی نرسید فیض خار سر دیوار به پایی نرسید هرچه از دست دهی بهتر ازان می بخشند مسی از…

چه دست در خم آن زلف دلنواز کنم

چه دست در خم آن زلف دلنواز کنم به ناخنی که ندارم چه عقده باز کنم ببین چه ساده دل افتاده ام که می خواهم…

چه ثمر می دهد آن دل که نه آبش کردی؟

چه ثمر می دهد آن دل که نه آبش کردی؟ به کجا می رسد آن پا که به خوابش کردی؟ نگهی را که کمند گهر…

چه امید برومندی مرا زان سیمتن باشد؟

چه امید برومندی مرا زان سیمتن باشد؟ که خضر از العطش گویان آن چاه ذقن باشد مرا با خار نومیدی رها کن ای چمن پیرا…

چند سرگردان درین دریای بی لنگر شدن؟

چند سرگردان درین دریای بی لنگر شدن؟ چون حباب از پرده ای در پرده دیگر شدن لامکانی شو، ز دار و گیر چرخ آسوده شو…

چند چون طفل ز انگشت کسی شیر کشد؟

چند چون طفل ز انگشت کسی شیر کشد؟ ز استخوان چند کسی ناز طباشیر کشد؟ شوخی حسن نماند به ته پرده شرم برق را ابر…

چند اسباب اقامت جمع در عالم کنی؟

چند اسباب اقامت جمع در عالم کنی؟ ریشه تا کی در زمین عاریت محکم کنی؟ چند در پیری ز فوت مطلب دنیای دون قامت خم…

چنان افکنده است ازطاق دلها کعبه راکویش

چنان افکنده است ازطاق دلها کعبه راکویش که پهلو می زند با طاق نیسان طاق ابرویش به این عنوان غبار خط اگر برخیزد ازرویش به…

چشمی که از غبار خطش توتیا گرفت

چشمی که از غبار خطش توتیا گرفت از اشک خویش دامن آب بقا گرفت در زیر تیغ، قهقهه کبک می زند کوه غم تو در…

چشم مخمور ترا حاجت می نوشی نیست

چشم مخمور ترا حاجت می نوشی نیست سرمه در چشم کم از داروی بیهوشی نیست سخن تلخی اگر می گذرانی مردی دعوی حوصله تنها به…

چشم دارم که مه نو سفرم باز آید

چشم دارم که مه نو سفرم باز آید روشنی بخش چراغ نظرم باز آید چون صدف مشرق خمیازه شده است آغوشم به امیدی که گرامی…

چشم ترم که مشرق چندین ستاره است

چشم ترم که مشرق چندین ستاره است بر آفتاب روی که گرم نظاره است؟ از داغ تازه ای که به دست تو دیده ام چون…

چشم اثر به گریه مستانه من است

چشم اثر به گریه مستانه من است خط نجات بر لب پیمانه من است چین شکست نیست بر ابروی عهد من معموره وفا دل ویرانه…

چرب نرمی ز رقیبان ستمکار مجو

چرب نرمی ز رقیبان ستمکار مجو گل بی خار ز خار سر دیوار مجو مغز تحقیق ز ارباب عمایم مطلب آنچه در سر نتوان یافت…

چاک خواهد سربرآورد از گریبانم چو صبح

چاک خواهد سربرآورد از گریبانم چو صبح رفته رفته می کند گل داغ پنهانم چو صبح سینه ام از خاکمال گرد کین بی نور نیست…

جوش درون کم از دو سه تبخال چون شود

جوش درون کم از دو سه تبخال چون شود دریا تهی به چشمه غربال چون شود پیچد به دست وپای مگس دام عنکبوت شهباز صید…

جمعیت جسم از نفس پا به رکاب است

جمعیت جسم از نفس پا به رکاب است شیرازه مجموعه ما موج سراب است جایی که بود عمر خضر نقش بر آبی این هستی ده…

جمالت دیده ها را مطلع انوار می سازد

جمالت دیده ها را مطلع انوار می سازد دهانت سینه ها را مخزن اسرار می سازد ندارد صرفه ای معشوق را هشیار گرداندن وگرنه غنچه…

جسم اگر ازیکدگر ریزد غباری گو مباش

جسم اگر ازیکدگر ریزد غباری گو مباش روح اگر ازتن هواگیرد بخاری گو مباش برنیاید صبح راگر دست مهر از آستین بردل آفاق دست رعشه…

جذبه شوق اگر از جانب کنعان نرسد

جذبه شوق اگر از جانب کنعان نرسد بوی پیراهن یوسف به گریبان نرسد کعبه در دامن شبگیر بلند افتاده است سیل پر زور محال است…

جان و دل را رایگان آن دشمن جان برنداشت

جان و دل را رایگان آن دشمن جان برنداشت دین و ایمان را به هیچ آن نامسلمان برنداشت در رسایی حلقه های زلف کوتاهی نداشت…

جان در طلسم جسم ز تن پروری بجاست

جان در طلسم جسم ز تن پروری بجاست این تیغ در نیام ز بیجوهری بجاست غیر از خط تو، خط که را ای بهار صنع…

جام می چهره اندیشه نمایی دارد

جام می چهره اندیشه نمایی دارد سینه درد کشان طرفه صفایی دارد دل بیدرد ندارد خبر از پیکانش ور نه این بیضه فولاد همایی دارد…

تیغ تو در نیام کند قطع زندگی

تیغ تو در نیام کند قطع زندگی از آب ایستاده که دید این برندگی؟ باشد عیار بینش هر کس به قدر شرم نرگس تمام چشم…

تو که بی پرده رخ خود ننمایی در خواب

تو که بی پرده رخ خود ننمایی در خواب چه خیال است به آغوش من آیی در خواب؟ شمع بالین خود از دیده بیدار کنی…

تنگدستی راست سازد نفس کج رفتار را

تنگدستی راست سازد نفس کج رفتار را پیچ و تاب از وسعت ره می فزاید مار را یک جو از دل درد دیدن های رسمی…

تن آسانی عنان زندگانی را نمی گیرد

تن آسانی عنان زندگانی را نمی گیرد گرانباری زمام کاروانی را نمی گیرد سبکسیری شود سیلاب را در سنگلاخ افزون گرانخوابی عنان زندگانی را نمی…

تکیه چند از ضعف بر دوش عصا دارد کسی؟

تکیه چند از ضعف بر دوش عصا دارد کسی؟ این بنای سست را تا کی بپا دارد کسی؟ اعتمادی نیست بر جمعیت بی نسبتان چند…

ترک خودی مراد ز قطع مراحل است

ترک خودی مراد ز قطع مراحل است این بار هر کجا فتد از دوش منزل است آب ستاده رشته برون آورد ز پا بگسل ز…

ترا درخواب غفلت رفت عمر خوش عنان آخر

ترا درخواب غفلت رفت عمر خوش عنان آخر نکردی دست ورویی تازه زین آب روان آخر به غفلت مگذران یکسر بهار زندگانی را چراغی برفروز…

تخم مهری گر به دلها می فشاند روزگار

تخم مهری گر به دلها می فشاند روزگار دانه از بهر درودن می دماند روزگار برد چون خورشید هرکس رابه اوج اعتبار بر زمین چون…

تا نگردد چهره نوخط زلف را کوته مکن

تا نگردد چهره نوخط زلف را کوته مکن ای ستمگر رشته امید ما کوته مکن می شود جان تازه از آواز پای آشنا از مزار…

تا کیم نوحه به گوش از دل ناشاد رسد؟

تا کیم نوحه به گوش از دل ناشاد رسد؟ تا نظر باز کنم ناوک بیداد رسد بر سر هر گره زلف تو لرزم که مباد…

تا عنان اختیار ناقصم در چنگ بود

تا عنان اختیار ناقصم در چنگ بود تا به زانو پایم از خواب گران در سنگ بود عاجزان را رحمت حق پرده داری می کند…

تا زلف او به باد صبا آشنا شده است

تا زلف او به باد صبا آشنا شده است از دست دل عنان صبوری رها شده است نتوان گرفت آینه از دست او به زور…

تا دلی از کف ارباب وفا می گیرد

تا دلی از کف ارباب وفا می گیرد بارها فال ز دیوان حیا می گیرد گره ناز به ابروی تبسم بستن غنچه تعلیم ازان بند…

تا حیا قطع نظر زان گل رخسار نکرد

تا حیا قطع نظر زان گل رخسار نکرد مور خط رخنه در آن لعل شکربار نکرد دهن غنچه تصویر، تبسم زده شد دل ما نوبر…

تا چند بشنوم ز رسولان پیام دوست

تا چند بشنوم ز رسولان پیام دوست گه دل به نامه شاد کنم، گه به نام دوست عارف ز جام مهر خموشی نیافته است کیفیتی…

تا به کی همچون سگان گیرد ترا در خواب، صبح؟

تا به کی همچون سگان گیرد ترا در خواب، صبح؟ چون گل از شبنم بزن بر چهره خود آب، صبح شیر مست فیض شو از…

تا به زانو پای من در خار شد

تا به زانو پای من در خار شد کاسه زانوی من مودار شد گردخواری پیش خیز عزت است خار پا خواهد گل دستار شد حرف…

تا آدمی خمش نشود برگزیده نیست

تا آدمی خمش نشود برگزیده نیست صهبا ز جوش تا ننشیند رسیده نیست تمکین ز چار موجه طمع داشتن خطاست در قلزمی که آب گهر…

پیش مژگان درازت که هدف خواهد شد؟

پیش مژگان درازت که هدف خواهد شد؟ چون تو بر یک طرف افتی که طرف خواهد شد؟ آن ترنج ذقنی را که به آن می…

پیش ازین حسن مجرد تشنه زیور نبود

پیش ازین حسن مجرد تشنه زیور نبود چشم دریا در خمار شبنم گوهر نبود بلبل ما هر زمان بر شاخساری می نشست بیضه افلاک ما…

پیچ و تاب عشق را نتوان ز جان برداشتن

پیچ و تاب عشق را نتوان ز جان برداشتن نیست ممکن موج از آب روان برداشتن چون صدف من هم ز گوهر دامنی می داشتم…

پشتم از بار گنه بر یکدگر خواهد شکست

پشتم از بار گنه بر یکدگر خواهد شکست عاقبت این شاخ از جوش ثمر خواهد شکست می شوم صد پیرهن از مومیایی نرمتر گر چنین…

پرده مشکین به چشم شوخ بسته است آن نگار؟

پرده مشکین به چشم شوخ بسته است آن نگار؟ یا شده است از ناف آهوی ختن مشک آشکار چشم عیارش لباس شبروان پوشیده است؟ یاز…

پایندگی به زور میسر نمی شود

پایندگی به زور میسر نمی شود آب خضر نصیب سکندر نمی شود هر موج می کلید در باغ تازه ای است کیفیت شراب مکرر نمی…

پاره های دل گران بر دیده خونبار نیست

پاره های دل گران بر دیده خونبار نیست جای در چشم است آن کس را که بر دل بار نیست غافلان اندیشه از سنگ ملامت…

بیرون میا ز گوشه میخانه در بهار

بیرون میا ز گوشه میخانه در بهار لب بر مدار از لب پیمانه دربهار بی موج سبزه نشأه می گل نمی کند زندان می پرست…

بیا که سوخت مرا هجر بی مروت تو

بیا که سوخت مرا هجر بی مروت تو کباب کرد مرا درد و داغ فرقت تو ازین زیاده توقف مکن که نزدیک است که جان…

بی قراران را ازان یکتای بی همتا طلب

بی قراران را ازان یکتای بی همتا طلب چون شود از دشت غایب سیل در دریا طلب دست خواهش چون صدف مگشای پیش خاکیان هر…

بی روی تو چشم از همه خوبان نتوان بست

بی روی تو چشم از همه خوبان نتوان بست یوسف چو نباشد در کنعان نتوان بست تا بوی گلی سلسله جنبان نسیم است بر ما…

بی تحمل خصم را هموار نتوان ساختن

بی تحمل خصم را هموار نتوان ساختن گل ز زخم خار شد امن از سپر انداختن غافل از آه ندامت در جوانی ها مشو کز…

بوی گل می آیداز چاک گریبان بهار

بوی گل می آیداز چاک گریبان بهار تا ز تیغ کیست این زخم نمایان بهار می توان دانست داغ آتشین رخساره ای است زآتشی کز…

بود و نمود عاشق، از آب و تاب حسن است

بود و نمود عاشق، از آب و تاب حسن است گر ذره را وجودی است، از آفتاب حسن است در بیخودی توان دید بی پرده…

بهار می رسد آماده جنون باشید

بهار می رسد آماده جنون باشید ز جوش لاله مهیای جام خون باشید ز هر نسیم به گلزار می توان ره برد چه لازم است…

به وحشت دل کجاگردد خلاص ازچشم شهلایش ؟

به وحشت دل کجاگردد خلاص ازچشم شهلایش ؟ که آهو چشم قربانی شد ازمژگان گیرایش به هرجانب نظر جولان کند گل می توان چیدن که…

به هر شورش مده چون موج از کف دامن دریا

به هر شورش مده چون موج از کف دامن دریا که باشد عقد گوهر خوشه ای از خرمن دریا وصال دایمی افسرده سازد شوق عاشق…

به نظر بازی از آن تنگ شکر ساخته ام

به نظر بازی از آن تنگ شکر ساخته ام به همین رشته ز دریای گهر ساخته ام زیر یک پیرهنم در همه جا با یوسف…

به مستی بی طلب بوس از دهان یار می ریزد

به مستی بی طلب بوس از دهان یار می ریزد ثمر چون پخته گردد خودبخود از بار می ریزد حدیث تلخ بیخود از دهان یار…

به که بر خود نبندد از دربان

به که بر خود نبندد از دربان در دولت به هر که باز شده است کرده تا روی خود به درگه حق صائب از خلق…

چه می کنند حریفان عشق صهبا را؟

چه می کنند حریفان عشق صهبا را؟ که آتش از دل خویش است جوش دریا را ز چرخ شیشه و از آفتاب ساغر کن به…

چه عجب اگر نسوزد دل کس به آه سردم

چه عجب اگر نسوزد دل کس به آه سردم نرسیده ام به دردی که کسی رسد به دردم به نظر ازان عزیزم به بها ازان…

چه در طول امل از حرص بی باکانه آویزی؟

چه در طول امل از حرص بی باکانه آویزی؟ به این زلف پریشان هر نفس چون شانه آویزی به روی آتشین عشق صلح از لاله…

چه پروا از غبار خط مشکین است آن لب را؟

چه پروا از غبار خط مشکین است آن لب را؟ می لعلی جواهر سرمه سازد ظلمت شب را می لعلی جواهر سرمه سازد ظلمت شب…

چه آسان است با بی برگی احرام سفر بستن

چه آسان است با بی برگی احرام سفر بستن که هم مرکب بود هم توشه، دامن بر کمر بستن حباب ما سبکروحان گرانجانی نمی داند…

چند روزی می دهم دل رابه دلجوی دگر

چند روزی می دهم دل رابه دلجوی دگر می کنم محراب خود از طاق ابروی دگر گر چه اوراق دل من قابل شیرازه نیست می…

چند چون طاوس باشی محو بال خویشتن؟

چند چون طاوس باشی محو بال خویشتن؟ زیر پای خود نبینی از جمال خویشتن کم مباش از مرغ بسمل در شهادتگاه عشق می ز خون…

چند از غفلت به عیب دیگران گویاشوم

چند از غفلت به عیب دیگران گویاشوم سرمه ای کو تا به عیب خویشتن بینا شوم غیرتی کو تا ز خود آتش بر آرم چون…

چمن سبز فلک را چمن آرایی هست

چمن سبز فلک را چمن آرایی هست زیر این زنگ، نهان آیینه سیمایی هست مشو ای بیخبر از دامن فرصت غافل دو سه روزی که…

چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا

چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا خون می خورد ز جلوه هر نازنین جدا شب کار من گداختن و روز مردن است تا…

چشم مارا صبح پیری شد شکر خواب دگر

چشم مارا صبح پیری شد شکر خواب دگر قامت خم شد کمند عمر را تاب دگر خواب غفلت خانه در چشم گرانجانی که کرد می…

چشم دلم ستاره فشان بود صبحدم

چشم دلم ستاره فشان بود صبحدم هر گوشه بحر فیض روان بود صبحدم می زد دم از بهشت برین کنج خلوتم طاوس قدس بال فشان…

چشم پرکار تو در پرده بیانها دارد

چشم پرکار تو در پرده بیانها دارد در تبسم لب جان بخش تو جانها دارد از دل سنگ تو بر کوه بود پشت بلا فتنه…

چسان مژگان خونین گریه ما را نگه دارد؟

چسان مژگان خونین گریه ما را نگه دارد؟ کجا مرجان به زور پنجه دریا را نگه دارد؟ تنور از عهده تسخیر طوفان برنمی آید حصار…

چراغ ماه خطر دارد از رمیدن دل

چراغ ماه خطر دارد از رمیدن دل به ساق عرش فتد لرزه از تپیدن دل طلسم هستی خود هر که نشکند چو حباب نمی رسد…

چاره غفلت دل آگاه نتوانست کرد

چاره غفلت دل آگاه نتوانست کرد این کتان را پاره از هم ماه نتوانست کرد کی شود کوته به شبگیر بلند این راه دور؟ پیچ…

جوش غیرت می زند خون حنای پای تو

جوش غیرت می زند خون حنای پای تو تا که بوسیده است گستاخانه جای پای تو؟ پنبه در گوش از صدای خنده گل می نهد…

جمعیت اسباب، حجاب نظر ماست

جمعیت اسباب، حجاب نظر ماست هر کس که شود رهزن ما، راهبر ماست در ظاهر اگر شهپر پرواز نداریم افشاندن دست از دو جهان بال…

جمال را نگه تلخ او جلال کند

جمال را نگه تلخ او جلال کند حرام را لب میگون او حلال کند زبان برگ گل از خون گرم بلبل سوخت نه خون ماست…

جزرخش کز وی زمین و آسمان پر گل شود

جزرخش کز وی زمین و آسمان پر گل شود کس ندارد یاد کز یک گل جهان پر گل شود خارخار سیر جنت از دلش بیرون…

جذبه توفیق هرکس را دل بینا دهد

جذبه توفیق هرکس را دل بینا دهد هر دو عالم را طلاق اول به پشت پا دهد ما گذشتیم از هما و سایه اقبال او…

جان نثار یار کردن خاک را زر کردن است

جان نثار یار کردن خاک را زر کردن است قطره ناچیز را دریای گوهر کردن است خوابگاه مرگ را هموار بر خود ساختن در زمان…

جان چرا عاشق ازان گل پیرهن دارد دریغ؟

جان چرا عاشق ازان گل پیرهن دارد دریغ؟ کس چرا آب روان را از چمن دارد دریغ قطره باران گهر می گردد از گوش صدف…

جام صبوح خورده ز خلوت برآمده

جام صبوح خورده ز خلوت برآمده پرشورتر ز صبح قیامت برآمده در مستی از دهان تو گفتار بی حجاب حوری است بی نقاب ز جنت…

تیغ برهنه را به بغل تنگ می کشم

تیغ برهنه را به بغل تنگ می کشم چون ساغری ز باده گلرنگ می کشم شبدیز عقل ترک حرونی نمی کند گلگون باده را به…

تو قدر درد و غم جاودان چه می دانی؟

تو قدر درد و غم جاودان چه می دانی؟ حضور عافیت رایگان چه می دانی؟ نکرده ای سفری در رکاب بیهوشی گذشتن از سر کون…

تنگ ظرفم، باده کم زور می سازد مرا

تنگ ظرفم، باده کم زور می سازد مرا دور گردی و نگاه دور می سازد مرا نیست از بی حاصلی نقل مکان در خاطرم خار…

تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آید

تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آید که حرص شهد از جان مگس بیرون نمی آید به مرگ از قید تن، تن پروران را…

تکلف نیست در گفتار رند لاابالی را

تکلف نیست در گفتار رند لاابالی را چنانت دوست می دارم که عاشق شعر حالی را خمارآلوده یوسف به پیراهن نمی سازد ز پیش چشم…

ترک جانان چون توان از تیغ بی زنهار داد؟

ترک جانان چون توان از تیغ بی زنهار داد؟ پشت نتوان بهر زخم خار بر گلزار داد چون مرا می سوختی آخر به داغ دور…

ترا چون صبح خندان آفریدند

ترا چون صبح خندان آفریدند مرا چون ابر گریان آفریدند من آن روز از سلامت دست شستم که آن چاه زنخدان آفریدند بلاهای سیه را…

تجلی سنگ را نومید نگذاشت

تجلی سنگ را نومید نگذاشت مترس از دورباش لن ترانی خموشی را امانت دار لب کن پشیمانی ندارد بی زبانی شراب کهنه و یار کهن…

تا نکرد از گریه چشم خویش را خاور سفید

تا نکرد از گریه چشم خویش را خاور سفید از گریبانش نشد مهر بلند اختر سفید عقل معذورست اگر شد در فروغ عشق محو پیش…

تا کی غبار خاطر صحرا شود کسی؟

تا کی غبار خاطر صحرا شود کسی؟ چون گردباد، بادیه پیما شود کسی می بایدش هزار قدح خون به سر کشید تا در مذاق خلق…

تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست

تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست در بهشت از جوش دعوی چشمه کوثر نشست رو نگردانید خال از روی آتشناک او…

تا زخط حسن تو عنبر بر سر آتش نهاد

تا زخط حسن تو عنبر بر سر آتش نهاد مغز ما سوداییان سر بر سر آتش نهاد آه از آن رخساره نو خط که از…

تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت

تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت رعشه باد خزان، دستی بر این گلشن نداشت خار صحرا زیر پایش بستر سنجاب بود در بساط…