غزلیات صائب تبریزی
چه بر این آتش هستی چو دخان می لرزی؟
چه بر این آتش هستی چو دخان می لرزی؟ چون شرر بر سر این خرده جان می لرزی؟ دانه قابل نه مزرع سبز فلکی نیستی…
چندان که چو خورشید به آفاق دویدیم
چندان که چو خورشید به آفاق دویدیم ما پیر به روشندلی صبح ندیدیم یک بار نجست از دل ما ناوک آهی از بار گنه همچو…
چند در ایام گل عزلت گزین باشد کسی؟
چند در ایام گل عزلت گزین باشد کسی؟ در بهار این چنین زیر زمین باشد کسی حسن یوسف در خزان از زردی آیینه است نیست…
چند با من سرکش ای سرو روان خواهی شدن؟
چند با من سرکش ای سرو روان خواهی شدن؟ چند بار از بی بری بر باغبان خواهی شدن؟ روزگار زلف طی شد، خط به آخرها…
چنان کز آن لب خامش عتاب می بارد
چنان کز آن لب خامش عتاب می بارد ز آرمیدن ما اضطراب می بارد ترست از عرق شرم چهره تو مدام ستاره دایم ازین آفتاب…
چگونه توبه ز می موسوم بهار کنم
چگونه توبه ز می موسوم بهار کنم من آن نیم که پشیمانی اختیار کنم خوش آن که روز شب خود ز روی یار کنم شبی…
چشم می پوشی ازان رخسار جان پرور چرا؟
چشم می پوشی ازان رخسار جان پرور چرا؟ می کنی آیینه را پنهان ز روشنگر چرا غیرتی کن چون گهر جیب صدف را چاک کن…
چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد
چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد در غبار دل ما آه عبث پیچیده است…
چشم حیران را حجابش دام می داند هنوز
چشم حیران را حجابش دام می داند هنوز عاشق ناکام را خود کام می داند هنوز کیست حرف بوسه بررویش تواند فاش گفت ؟ دیدن…
چشم آیینه گر از خواب بهم می آید
چشم آیینه گر از خواب بهم می آید مژه عاشق بیتاب بهم می آید خون گرم است علاج دهن شکوه زخم رخنه دل ز می…
چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست
چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست از علم غافل نگردد لشکری در کارزار فتنه روی…
چرا به خلدبرین از خدا شوی خرسند
چرا به خلدبرین از خدا شوی خرسند به جوی شیر چو طفلان چرا شوی خرسند ز ماه مصر به زندان چاه ساخته ای اگر به…
جوهر شمشیر غیرت پیچ وتاب از من گرفت
جوهر شمشیر غیرت پیچ وتاب از من گرفت موج این دریای ساکن اضطراب از من گرفت نقطه سودای من شد مرکز پرگار چرخ این کهن…
جنون من ز نسیم بهار کامل شد
جنون من ز نسیم بهار کامل شد حذر کنید که دیوانه بی سلاسل شد گذشت صبح نشاطش به خواب بیخبری سیه دلی که ز سیر…
جمعی که در لباس می ناب می کشند
جمعی که در لباس می ناب می کشند دام کتان به چهره مهتاب می کشند آنان که در مقام رضا آرمیده اند خمیازه را به…
جگری تشنه تر از وادی محشر دارم
جگری تشنه تر از وادی محشر دارم دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم گر گهر نیست مرا، چشم گهرباری هست زر اگر نیست مرا،…
جرم یوسف به چه تقریب عزیزان بخشند؟
جرم یوسف به چه تقریب عزیزان بخشند؟ بیگناهی گنهی نیست که آسان بخشند نیست در طینت بیرحم تو چون بخشایش کاش صبری به من بی…
جای خود وا می کنند اهل صفا بر روی دست
جای خود وا می کنند اهل صفا بر روی دست دارد از روشندلی آیینه جا بر روی دست از ته دل هر که خون خویش…
جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا
جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا در صدف از راه غلطانی گهر باشد جدا از فشردن غوطه در دریای وحدت می زند گر چه…
جامی ز خون بی غش منصورم آرزوست
جامی ز خون بی غش منصورم آرزوست لعل تجلی از کمر طورم آرزوست بر من جهان ز دیده مورست تنگتر یک چند تنگنا دل مورم…
تیغ سیراب تو فیض دم عیسی دارد
تیغ سیراب تو فیض دم عیسی دارد خون اگر بر سر این آب شود جا دارد می زداید نفس صدق ز دلها زنگار صبح در…
توبه همصحبتان بر خاطر ما بار نیست
توبه همصحبتان بر خاطر ما بار نیست راه امن بیخودی را کاروان در کار نیست کاسه منصور خالی بود پرآوازه شد ورنه در میخانه وحدت…
تو از نام بلند ای نوجوان بردار کام خود
تو از نام بلند ای نوجوان بردار کام خود که پیران می کنند از قامت خم حلقه نام خود زفیض راستی از محتسب بر خود…
تن پرستی زیر دست خاک می سازد مرا
تن پرستی زیر دست خاک می سازد مرا بی خودی تاج سر افلاک می سازد مرا در گره دایم نخواهد ماند کارم چون صدف شوخی…
تلخکام ایمن ز چشم شور ماند بیشتر
تلخکام ایمن ز چشم شور ماند بیشتر باده انگور از انگور ماند بیشتر محفل آرایان شهرت، خرج چشم بدشوند هرکه ماند از دیده ها مستور،ماند…
ترک من کزپسته اش بی خواست می ریزد شکر
ترک من کزپسته اش بی خواست می ریزد شکر چشم تنگی دارد از بادام کوهی تلختر با سبکباران چه سازد قلزم پر شور و شر؟…
ترا که گفت وطن زیر چراغ اخضر کن؟
ترا که گفت وطن زیر چراغ اخضر کن؟ درین محیط پر از خون چو نوح لنگر کن نه ای عزیزتر از آفتاب عالمتاب ز سنگ…
تر زبانی معدن زنگار می سازد مرا
تر زبانی معدن زنگار می سازد مرا خامشی آیینه اسرار می سازد مرا آفتاب غیب، فرش خانه بی روزن است چشم بستن مطلع انوار می…
تاب در ناف غزالان ختن افتاده است
تاب در ناف غزالان ختن افتاده است زان گره کز زلف او در کار من افتاده است هر که دارد فکر یوسف، گر چه در…
تا مرا عشق بلند اقبال در زنجیر داشت
تا مرا عشق بلند اقبال در زنجیر داشت پیچ و تاب من شکوه جوهر شمشیر داشت سینه ام هرگز ز داغ گلرخان خالی نبود این…
تا که را قسمت شهید سنگ طفلان کرده است؟
تا که را قسمت شهید سنگ طفلان کرده است؟ بید مجنون گیسوی ماتم پریشان کرده است گردن ما در کمند جوهر آیینه نیست ساده لوحی…
تا سرو ترا راه به گلزار فتاده
تا سرو ترا راه به گلزار فتاده گل گشته به تعظیم تو از شاخ پیاده مه حلقه ابروی تو در گوش کشیده سر بر خط…
تا روی عرقناک ترا دید نگاهم
تا روی عرقناک ترا دید نگاهم زد غوطه به سرچشمه خورشید نگاهم از حوصله دیده من گرد برآورد از بس ز تماشای تو بالید نگاهم…
تا خنده ازان غنچه مستور برآمد
تا خنده ازان غنچه مستور برآمد صبح شکر از چاک دل موربرآمد از دیدن رویت دل آیینه فروریخت این لاله مگر از جگر طور برآمد…
تا چند گرد کعبه بگردم به بوی دل
تا چند گرد کعبه بگردم به بوی دل تا کی به سینه زنم ز آرزوی دل افتد ز طرف کعبه و بتخانه دربدر سر گشته…
تا بی نشان کشم نفسی بر هوای خویش
تا بی نشان کشم نفسی بر هوای خویش چون گردباد محو کنم نقش پای خویش مستغنی از بهارم وآسوده ازخزان در دشت ساده دل بی…
تا به کی بار دل از گردون بی حاصل کشم
تا به کی بار دل از گردون بی حاصل کشم استخوانم توتیا شد، چند بار دل کشم هستی موهوم ما موج سرابی بیش نیست به…
تا برآورد آن بهشتی روی از بر پیرهن
تا برآورد آن بهشتی روی از بر پیرهن بر تن سیمین بران شد از عرق تر پیرهن از عرق زد ماه کنعان غوطه ها در…
پیش نسیم صبح گل آغوش باز کرد
پیش نسیم صبح گل آغوش باز کرد از پاکدامنان نتوان احتراز کرد از وصل ساختم به نظر بازی خیال بوی گلم ز صحبت گل بی…
پیش اهل دل ادب منظور باید داشتن
پیش اهل دل ادب منظور باید داشتن با کمال قرب خود را دور باید داشتن سر نباید تافتن از گفتگوی حق به تیغ پاس حرف…
پیچیده درد هجر تو بر یکدگر مرا
پیچیده درد هجر تو بر یکدگر مرا شاید غلط به نامه کند نامه بر مرا از هیچ کس مرا گله ای نیست چون گهر کز…
پنهان رخ چو ماه برای چه می کنی؟
پنهان رخ چو ماه برای چه می کنی؟ خون در دل نگاه برای چه می کنی؟ ابرام در شکستن دلهای بیگناه ای ترک کج کلاه…
پروای خط آن عارض گلفام ندارد
پروای خط آن عارض گلفام ندارد از سادگی این صبح غم شام ندارد پاس دل خود دار که آن زلف گرهگیر یک دانه بغیر از…
پرده از راز من گوشه نشین ساز گرفت
پرده از راز من گوشه نشین ساز گرفت برق در خرمنم از شعله آواز گرفت بوی گل را نتوان در گره شبنم بست به خموشی…
پاکدامان را غمی از تهمت ناپاک نیست
پاکدامان را غمی از تهمت ناپاک نیست بحر را از پنجه خونین مرجان باک نیست نیست اگر آب حیا در چشم گردون گو مباش شکرلله…
بیغمان را دود دل ابر بهار آید به چشم
بیغمان را دود دل ابر بهار آید به چشم سینه پرداغ عاشق لاله زار آید به چشم بی تامل کمتر از قطره است بحر بیکنار…
بیجا سخن چو طوطی شکرشکن مکن
بیجا سخن چو طوطی شکرشکن مکن آیینه گر به حرف درآید سخن مکن تا ممکن است جامه احرام ساختن دستار صبح را کفن خویشتن مکن…
بی گل رخسار او هرگاه در بستان شدم
بی گل رخسار او هرگاه در بستان شدم خنده بیدردی گل دیدم وگریان شدم عشق بر هر کس که زورآورد من گشتم خراب سیل در…
بی شهادت زینهار از تیغ جانان سرمپیچ
بی شهادت زینهار از تیغ جانان سرمپیچ تا نگردی لعل از خورشید تابان سرمپیچ صد گل بی خار دارد در قفا هر زخم خار در…
بی جمالت مردمک آیینه نزدوده ای است
بی جمالت مردمک آیینه نزدوده ای است بی تماشای تو مژگان دست بر هم سوده ای است عاشقان را بی خرام قامت موزون تو سرو…
بی ابر گهربار چمن شسته نگردد
بی ابر گهربار چمن شسته نگردد تا دل نشود آب سخن شسته نگردد دامن به میان تا نزند اشک ندامت گرد گنه از خانه تن…
بوسه ای قیمت ازان لبها به صد جان کرده ای
بوسه ای قیمت ازان لبها به صد جان کرده ای برخوری از نعمت خوبی، که ارزان کرده ای گرد ننشیند به دامانت که چون سیل…
بهر قتل ما کمر آن حسن بی اندازه بست
بهر قتل ما کمر آن حسن بی اندازه بست دفتر گل را خس و خاشاک ما شیرازه بست بی دماغان جنون را رام کردن مشکل…
بهار آرزو گلگل شکفت ازروی رنگینش
بهار آرزو گلگل شکفت ازروی رنگینش به جوش آورد خون بوسه را دست نگارینش ز استغنا به چشمش گر چه عالم درنمی آید به دل…
به هر محفل بهشتی روی من منزل کجا گیرد؟
به هر محفل بهشتی روی من منزل کجا گیرد؟ که از رضوان بهشت جاودان را رو نما گیرد زشرم جلوه مستانه او سرو پا در…
به هر آب تنک کی همت من آشنا گردد؟
به هر آب تنک کی همت من آشنا گردد؟ من و بحری که از یک موجش این نه آسیا گردد خودی سرگشته دارد راه پیمایان…
به مهر داغ رسیده است جمله اعضایم
به مهر داغ رسیده است جمله اعضایم ز پای تا به سر خویش چشم بینایم چه لازم است چو مجنون شوم بیابان گرد؟ که از…
به لبم بی تو چنان تند نفس می آمد
به لبم بی تو چنان تند نفس می آمد که ز تبخاله ام آواز جرس می آمد سالم از بادیه ای برد مرا بیخبری که…
به که نطق خویش ازاهل زمان دارم دریغ
به که نطق خویش ازاهل زمان دارم دریغ نغمه داودی ازآهن دلان دارم دریغ حرفهای راست را چون تیر در دل بشکنم این خدنگ راست…
چه وسعت است که این بحر پرگهر دارد
چه وسعت است که این بحر پرگهر دارد که هر حباب در او عالم دگر دارد درین محیط به هر موجه ای که می پیچم…
چه غم ز آه من آن خط روح پرور را؟
چه غم ز آه من آن خط روح پرور را؟ که برگریز نباشد بهار عنبر را ز دل سیاهی آب حیات می آید که تشنه…
چه شبی بود که آن نرگس خواب آلوده
چه شبی بود که آن نرگس خواب آلوده دست در گردنم انداخت شراب آلوده نکند طالع نامرد اگر کوتاهی می کشم پرده ازان روی حجاب…
چه خستگی است که در چشم ناتوان تو نیست؟
چه خستگی است که در چشم ناتوان تو نیست؟ چه دلخوشی است که در گوشه دهان تو نیست گذشته ایم به اوراق لاله زار بهشت…
چه باک حسن ز چشم پر آب می دارد؟
چه باک حسن ز چشم پر آب می دارد؟ که باده آتش از اشک کباب می دارد عجب که روی به آیینه بی نقاب آرد…
چندان که خواب صبح بود بر جوان لذیذ
چندان که خواب صبح بود بر جوان لذیذ بیداری شب است به صاحبدلان لذیذ پیکان آبدار تو چون میوه بهشت گردیده است زخم مرا در…
چند در پرده دل باده گلنار زنیم
چند در پرده دل باده گلنار زنیم ای خوش آن روز که می بر سر بازار زنیم چه کند با دل دریایی ما عشق مجاز…
چند ای دل غمین به مداران گریستن؟
چند ای دل غمین به مداران گریستن؟ عیب است قطره قطره ز دریا گریستن از گریه خوشه های گهر چید دست تاک دارد درین حدیقه…
چنان که بلبل مسکین بود خزان درباغ
چنان که بلبل مسکین بود خزان درباغ ز یار و دوست جدا مانده ام چنان درباغ سبک در آیم وبیرون روم سبک چو نسیم نیم…
چگونه باده عرفان جماعتی نوشند
چگونه باده عرفان جماعتی نوشند که باده در رگ تاک است ومست ومدهوشند حدیث بیش وکم ومهرذره بدمستی است ز یک پیاله دو عالم شراب…
چشم می پوشم نظر بر روی جانان می کنم
چشم می پوشم نظر بر روی جانان می کنم در وصال از دوربینی مشق هجران می کنم دیده افسردگان گرمی ز آتش می برد داغ…
چشم شوخش می برد آرام و تسکین مرا
چشم شوخش می برد آرام و تسکین مرا می دهد سر در بیابان کوه تمکین مرا گردش چشمی که من دیدم ازان وحشی غزال در…
چشم تو که پروای نظر باز ندارد
چشم تو که پروای نظر باز ندارد چون است که از سرمه نظر باز ندارد اهل دل وحرف گله آمیز محال است در قافله ما…
چشم او چندان که مست خواب می سازد مرا
چشم او چندان که مست خواب می سازد مرا تاب آن موی میان بی تاب می سازد مرا تا شدم محو جمال او، اثر از…
چرخ در تاب از تحمل ماست
چرخ در تاب از تحمل ماست تیغ در آتش از تغافل ماست سر شبنم به آفتاب رسید در ترقی همین تنزل ماست می رسیم از…
چرا شراب به زاهد کسی به زور دهد
چرا شراب به زاهد کسی به زور دهد به دست بی بصر آیینه بلور دهد میی که اهل شعورند داغ نشأه آن چرا کسی به…
جوهر ذاتی نمی خواهد ز کس اکسیر خویش
جوهر ذاتی نمی خواهد ز کس اکسیر خویش گوهر از گرد یتیمی می کند تعمیر خویش کاسه فغفور رابر فرق خاقان بشکند هرکه را باشد…
جنون کجاست که دستی به کار بگشاییم
جنون کجاست که دستی به کار بگشاییم ز کار چرخ گره غنچه وار بگشاییم ز برق آه بسوزیم مهر و ماهش را گره ز رشته…
جمعی که پیش خلق گذارند به خاک
جمعی که پیش خلق گذارند به خاک پیش از اجل روند ز خست فرو به خاک نیرنگ عاقبت چه کند با سیه دلان جایی که…
جگر لاله سیه مست ز میخانه کیست
جگر لاله سیه مست ز میخانه کیست مستی نرگس مخمور ز پیمانه کیست؟ باده حوصله پرداز لب و چشم بتان نیست از سلسله تاک، ز…
جرأتی کو تا ز خواب ناز بیدارش کنم
جرأتی کو تا ز خواب ناز بیدارش کنم ساغری چون دولت بیدار در کارش کنم قلب من شایسته سودای ماه مصر نیست خرده جان را…
جای جام باده را تریاک نتواند گرفت
جای جام باده را تریاک نتواند گرفت خاک جای آب آتشناک نتواند گرفت کار مژگان نیست حفظ گریه بی اختیار پیش این سیلاب را خاشاک…
جان زترک جسم چون گوهر فروزان می شود
جان زترک جسم چون گوهر فروزان می شود چون بخار از گل برآید ابر نیسان می شود ترک خواهش را حیات جاودانی لازم است آبرو…
جامه زرین نگردد جمع با سیمین تنی
جامه زرین نگردد جمع با سیمین تنی یوسف از چه برنمی آید ز بی پیراهنی صبر چون بادام کن بر خشک مغزی های پوست جنگ…
تیغ ستم ببین چه به زلف ایاز کرد
تیغ ستم ببین چه به زلف ایاز کرد پا از گلیم خویش نبایددراز کرد پستان حنظلم به دهن تنگ شکرست نتوان به تلخروییم از شیر…
توبه نتوان کرد از می تا شراب ناب هست
توبه نتوان کرد از می تا شراب ناب هست از تیمم دست باید شست هر جا آب هست صحبت اشراق را تیغ زبان در کار…
تهی چشمان چه می دانند قدر روی نیکو را؟
تهی چشمان چه می دانند قدر روی نیکو را؟ نباشد جز گرانی بهره از یوسف ترازو را ز خواب بی خودی بیدار کن آن چشم…
تن پرستانی که در تضییع آب و دانه اند
تن پرستانی که در تضییع آب و دانه اند در ریاض آفرینش سبزه بیگانه اند در مذاق عارفان خون و می گلگون یکی است بس…
تلخرو از هر نسیم سهل چون دریا مشو
تلخرو از هر نسیم سهل چون دریا مشو تیغ اگر چون موج بارد بر سرت از جا مشو آفت شهرت ندارد خلوت در انجمن بهر…
ترم چون حباب از هوایی که دارم
ترم چون حباب از هوایی که دارم که می ریزد از هم بنایی که دارم امیدم به دست و پایی است، ورنه چه کار آید…
ترا که روی به خلق است از خدا چه رسد؟
ترا که روی به خلق است از خدا چه رسد؟ به پشت آینه پیداست کز صفا چه رسد نه زلف شانه کند نه به چشم…
تر دامنیم آه غم آلود ندارد
تر دامنیم آه غم آلود ندارد این چوب تر ازبی ثمری دود ندارد دل بر سر آتش زهوا وهوس ماست این مجمره جز خامی ما…
تا همچو لعل، رنگ به رخسار داشتم
تا همچو لعل، رنگ به رخسار داشتم خون در دل از شکست خریدار داشتم هرگز قرین نگشت به هم قول و فعل من کردار را…
تا مرا در نظر آن حسن خداداد آمد
تا مرا در نظر آن حسن خداداد آمد هر سر موی مرا نام خدا یاد آمد چون دل از دامن صحرای جنون بردارم؟ که سرابم…
تا کرد خانه از رخ او روشن آینه
تا کرد خانه از رخ او روشن آینه گیرد ز آفتاب به گل روزن آینه جوهر مکن خیال، که از بیم غمزه اش پوشیده است…
تا سپهر کبود سیارست
تا سپهر کبود سیارست سینه آیینه دار زنگارست گوشه امن، سینه هدف است پله عافیت سر دارست سبزه در دست و پای افتاده است خار،…
تا روشنی صدق به دل یار نگردد
تا روشنی صدق به دل یار نگردد گفتار تو آیینه کردار نگردد کوته بود از سوختگان دست تعدی پروانه به شبگرد گرفتار نگردد در ساغر…
تا خط مشکین لب لعل ترا در بر کشید
تا خط مشکین لب لعل ترا در بر کشید موج بیتابی الف بر سینه کوثر کشید زنگ هستی از دل ما برد ذوق نیستی عود…
تا چند کشم درد سر از رهگذر دل
تا چند کشم درد سر از رهگذر دل کو عشق که فارغ شوم از دردسر دل بیم است که چون شهپر پروانه بسوزد نه پرده…
تا ترا چون دگران دیدن ظاهر کارست
تا ترا چون دگران دیدن ظاهر کارست چشم بر روی تو چون آینه بر دیوارست از فضولی است ترا دیده بینش پر خار ورنه عالم…
تا به کی افتم و تا چند بپا برخیزم؟
تا به کی افتم و تا چند بپا برخیزم؟ من که افتادنی ام چند زجا برخیزم؟ من که تا خاستم از خاک، به خون افتادم…





