غزلیات صائب تبریزی
برق چون ابر بهار از کشت من گریان گذشت
برق چون ابر بهار از کشت من گریان گذشت سیل گردآلود خجلت زین ده ویران گذشت شوق چون پا در رکاب بیقراری آورد می توان…
برانگیزد غبار از مغز جان درد
برانگیزد غبار از مغز جان درد برآرد گرد از آب روان درد که می گیرد عیار صبرها را اگر گیرد کناری از میان درد تو…
بر سر بالین بی دردان گل احمر فشان
بر سر بالین بی دردان گل احمر فشان عاشقان را سوزن الماس در بستر فشان شکر این معنی که عمر جاودانی یافتی مشت آبی ای…
بر دل غم سیم و زر دنیا نگذاریم
بر دل غم سیم و زر دنیا نگذاریم بار خر دجال به عیس نگذاریم خضر ره ما گرمروان عزم درست است سر در پی هر…
بده ساقی می گلگون که ایام بهار آمد
بده ساقی می گلگون که ایام بهار آمد عجب آبی جهان خشک را بر روی کار آمد مگر آن سرو سیم اندام عزم گلستان دارد؟…
بپوش چشم ز عیب کسان، هنربین باش
بپوش چشم ز عیب کسان، هنربین باش بساز با خس و خار و همیشه گلچین باش ز سنگ خاره دم تیغ زود برگردد درین قلمرو…
باز از معموره دلها فغان برخاسته است
باز از معموره دلها فغان برخاسته است چشم مخمور که از خواب گران ساخته است؟ آنچه گرد عارض او می نماید نیست خط فتنه ها…
باده بی لعل لب دلبر کشیدن مشکل است
باده بی لعل لب دلبر کشیدن مشکل است تلخی از دریای بی گوهر کشیدن مشکل است در حریم وصل، پاس شرم نتوان داشتن در بهاران…
با هر که شکوه از دل افگار می بریم
با هر که شکوه از دل افگار می بریم مجروح را به سیر نمکزار می بریم منت بود بر آینه صاف ما گران از بخت…
با قرب یار رشته جان در کشاکش است
با قرب یار رشته جان در کشاکش است در عین بحر، موج همان در کشاکش است گویا نسیم راه در آن زلف یافته است کز…
با زمین گیری سپهر گرم رفتاریم ما
با زمین گیری سپهر گرم رفتاریم ما همچو مرکز پای بر جاییم و سیاریم ما سنگ راه هیچ کس از خاکساری نیستیم زیر پای رهنوردان…
با خیال دوست هر کس مجلس آرایی کند
با خیال دوست هر کس مجلس آرایی کند گرچه با معشوق باشد یاد تنهایی کند تخته مشق حوادث می شود هر پاره اش کشتی آن…
آیینه را توجه خاطر به گلخن است
آیینه را توجه خاطر به گلخن است هر جا صفای قلب دهد روی، گلشن است در دور ما که سنگ به سایل نمی دهند دست…
این ز همت خالی و آن از طبع پر می شود
این ز همت خالی و آن از طبع پر می شود دست عالی زین سبب بهتر ز دست سافل است چون بود انگور شیرین، باده…
ای هر ورق گل زتو آیینه دیگر
ای هر ورق گل زتو آیینه دیگر هرغنچه زاسرارتوگنجینه دیگر بی باده گلرنگ ،بود در نظرمن هر ابرسیاهی شب آدینه دیگر از سینه من گرچه…
ای قامت بلندت معراج آفریدن
ای قامت بلندت معراج آفریدن یک شیوه خرامت در پیش پا ندیدن پرواز طایر شوق مقراض قطع راه است صد ساله راه طی شد دل…
ای زلف و عارض تو ز هم دیده زیب تر
ای زلف و عارض تو ز هم دیده زیب تر خطت ز خال و خال ز خط دلفریب تر چشم بدت مباد، که حسن لطیف…
ای دهان تو و گفتار ز هم شیرین تر
ای دهان تو و گفتار ز هم شیرین تر لب لعل تو و رخسار ز هم رنگین تر درمیان لب لعل و سخنت حیرانم که…
ای در آتش از گل روی تو نعل لاله ها
ای در آتش از گل روی تو نعل لاله ها ماه رخسار ترا از حلقه خط هاله ها من که صد خونین جگر را داغ…
ای جاده سودای تو هر رشته آهی
ای جاده سودای تو هر رشته آهی در هر گذری چشم به راه تو نگاهی بر حسن لطیف تو که در چشم نیاید از صبح…
آب گوهر از تهی چشمان نمی شوید غبار
آب گوهر از تهی چشمان نمی شوید غبار نقش، جوی خشک باشد در عقیق آبدار هست در دست فلاخن نبض سر گردانیم چون رگ سنگ…
آب حیات شبنم آن روی چون گل است
آب حیات شبنم آن روی چون گل است عنبر خمیر مایه آن زلف و کاکل است یک چشم پر خمار به از صد قدح شراب…
آه مظلوم است در بالا دوی ادراک من
آه مظلوم است در بالا دوی ادراک من از زبردستی به ساق عرش پیچد تاک من کیست دیگر تا تواند دست با من کوفتن؟ کآسمان…
آنها که نظرباز به نو خط پسرانند
آنها که نظرباز به نو خط پسرانند بی چشم بداز جمله بالغ نظرانند این زهدفروشان ز خدا بیخبرانند این دست و دهن آب کشان پاک…
آنچنان کز رفتن گل، خار می ماند به جا
آنچنان کز رفتن گل، خار می ماند به جا از جوانی حسرت بسیار می ماند به جا آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت…
آن که ننشیند کنون از ناز در پهلوی من
آن که ننشیند کنون از ناز در پهلوی من تکیه گاهش بود در مستی سر زانوی من این زمان بی اعتبارم، ورنه آن سیب ذقن…
آن کس که داد پیوند با کاه کهربا را
آن کس که داد پیوند با کاه کهربا را خواهد به هم رسانید جانهای آشنا را دامان رهروان را زخم زبان نگیرد از خار ره…
آن را که نیست دلبری از دل چه فایده؟
آن را که نیست دلبری از دل چه فایده؟ جایی که برق نیست ز حاصل چه فایده؟ زنجیر تازیانه بود فیل مست را دیوانه ترا…
آن آفتاب رو چو خریدار من شود
آن آفتاب رو چو خریدار من شود گوهر سپند گرمی بازار من شود من کیستم که یار خریدار من شود گوهر فروز گرمی بازار من…
الفت خلق عذاب دل فرزانه شمر
الفت خلق عذاب دل فرزانه شمر هرکه بیگانه شود معنی بیگانه شمر تلخی باده شمر تلخی جان کندن را دهن تیغ فنا را لب پیمانه…
اگر نشسته سفر چون نظر توانی کرد
اگر نشسته سفر چون نظر توانی کرد ز هفت پرده نیلی گذر توانی کرد عزیز مصر اگر همتی کند همراه چو بوی پیرهن از خود…
اگر ز دیده ام ای سروناز خواهی رفت
اگر ز دیده ام ای سروناز خواهی رفت چگونه از دلم ای دلنواز خواهی رفت؟ به نور عاریه، ای ماه نو چه می بالی؟ که…
اگر چه قامت سرو اعتدال را دارد
اگر چه قامت سرو اعتدال را دارد کجا نزاکت آن نونهال را دارد؟ ز رستخیز خزان رنگ را نمی بازد دعای من به دو دست…
اگر چه چندی به زمین همچو غبار افتادم
اگر چه چندی به زمین همچو غبار افتادم عاقبت در پی آن شاهسوار افتادم کشش بحر مرا جانب خود باز کشید گر چه چون موج…
اگر به جسم درین تیره خاکدان باشی
اگر به جسم درین تیره خاکدان باشی تلاش کن که به دل فارغ از جهان باشی چونی به خوش نفسی وقت خلق را خوش دار…
اگر از پرده زلف سیه رویش عیان گردد
اگر از پرده زلف سیه رویش عیان گردد جهان از خنده برق تجلی گلستان گردد نگه دارد خدا از چشم بد، حیرانیی دارم که اشک…
آفتاب آتشین رخسار، داغ حسن اوست
آفتاب آتشین رخسار، داغ حسن اوست شمع یک پروانه پای چراغ حسن اوست داروی بیهوشی ارباب بینش گشته است گر چه خط عنبرین درد ایاغ…
اشک را دیده من گوهر غلطان سازد
اشک را دیده من گوهر غلطان سازد آه را سینه من سنبل و ریحان سازد هست چون تیغ دودم در نظر غیرت من حسن را…
آسودگی به کنج قناعت نشستن است
آسودگی به کنج قناعت نشستن است سیر بهشت در گره چشم بستن است هشیاریی است عقل که مستی است چاره اش بدمستیی است توبه که…
ازنقاب سنگ تابد شعله عریان عشق
ازنقاب سنگ تابد شعله عریان عشق پرده چون پوشد کسی بر سوزش پنهان عشق؟ درکف موجی فتد هرخشت یونان خرد ازتنور دل برآرد جوش چون…
آزاده ما برگ سفر هیچ ندارد
آزاده ما برگ سفر هیچ ندارد جز دامن خالی به کمر هیچ ندارد از سنگ بود بی ثمری دست حمایت آسوده درختی که ثمر هیچ…
از هوای تر بر افروزد چراغ عشرتم
از هوای تر بر افروزد چراغ عشرتم رشته باران بود شیرازه جمعیتم نیست جز مهر خموشی حلقه ای بر در مرا می خورد بر یکدیگر…
از نظرها چون کند وحشت نهان دیوانه را
از نظرها چون کند وحشت نهان دیوانه را سنگ طفلان می شود سنگ نشان دیوانه را چون سیاوش سالم از دریای آتش بگذرد مرکب نی…
از ناله نی راز دل عشق شنیدیم
از ناله نی راز دل عشق شنیدیم زین کوچه به سر منزل مقصود رسیدیم راهی به سر آن مه شبگرد نبردیم چندان که چو خورشید…
از مرگ به ما نیم نفس بیش نمانده است
از مرگ به ما نیم نفس بیش نمانده است یک گام ز سیلاب به خس بیش نمانده است نازک شده سر رشته پیوند تن و…
از گلستان نشود غنچه دل باز مرا
از گلستان نشود غنچه دل باز مرا پنجه سرو بود چنگل شهباز مرا می توان ناله شنید از کف خاکستر من نشود سوختگی سرمه آواز…
از کواکب آسمان روی حجاب آلوده است
از کواکب آسمان روی حجاب آلوده است از شفق آفاق لبهای شراب آلوده است باده ممزوج می باید دل بیمار را سازگار عاشقان لطف عتاب…
از فکر زلف یار رهایی امید نیست
از فکر زلف یار رهایی امید نیست سودای او شبی است که صبحش پدید نیست باشد نصیب بی ثمران حسن عاقبت شیرازه نبات بجز چوب…
از غبار جسم حایل ها به هم پیوسته است
از غبار جسم حایل ها به هم پیوسته است ورنه آن جان جهان با ما به هم پیوسته است فیض بحر رحمت از خاکی نهادان…
از صبوری در گشاد کارها بگزین کلید
از صبوری در گشاد کارها بگزین کلید بر نیاید هیچ قفل محکمی با این کلید بند دست و پاست سامان جهان، اما به جود می…
از شرم ناله ام که دل از کار می برد
از شرم ناله ام که دل از کار می برد بلبل به زیر پر سر منقار می برد هرکس که بی شراب رود برکنار کشت…
از سعی، کار عشق شود خام بیشتر
از سعی، کار عشق شود خام بیشتر پیچد به مرغ بال فشان دام بیشتر از خط فزود شوخی آن چشم پر خمار درنوبهار دور کند…
از سر عشاق در زیر فلک سامان مخواه
از سر عشاق در زیر فلک سامان مخواه اختیار از گوی عاجز در خم چوگان مخواه از جهان بی وفا با تلخرویی صلح کن نقش…
از زمین برخاستن چشم از زمین داران مدار
از زمین برخاستن چشم از زمین داران مدار راست گردیدن توقع زین گرانباران مدار حسن بیتاب است در اظهار راز عاشقان پرده پوشی چشم ازین…
از روی درد هر که ز دل آه می کشد
از روی درد هر که ز دل آه می کشد بی چشم زخم یوسفی از چاه می کشد بی آه گرم نیست دل دردمند عشق…
از دل سنگین لیلی کعبه جان ساختند
از دل سنگین لیلی کعبه جان ساختند از غبار خاطر مجنون بیابان ساختند زلف کافر کیش او گردی که از دامان فشاند خاکبازان عمارت کافرستان…
از درد بود پرسش اغیار گرانتر
از درد بود پرسش اغیار گرانتر سربار دراینجا بود از بار گرانتر هرچند گرانسنگ بود کوه غم عشق غمخواربود بردل افگارگرانتر برخاطرآزرده من پرسش رسمی…
از خط نگاه پردگی دیده می شود
از خط نگاه پردگی دیده می شود مژگان شوخ، سبزه خوابیده می شود نتوان به پای سعی به کنه جهان رسید در خویش هر که…
از خرابی چون نگه دارم دل دیوانه را؟
از خرابی چون نگه دارم دل دیوانه را؟ سیل یک مهمان ناخوانده است این ویرانه را؟ چاک سازند آسمان ها خیمه نیلوفری دست اگر بردارم…
از حد گذشت وقت سحر آرمیدنت
از حد گذشت وقت سحر آرمیدنت پستان صبح خشک شد از نامکیدنت دامان عمر دست و گریبان خاک شد باقی است همچنان هوس بزم چیدنت…
از جفای چرخ نالیدن نمی آید ز من
از جفای چرخ نالیدن نمی آید ز من گوش خصم سفله تابیدن نمی آید ز من دست بیعت با توکل داده ام روز ازل از…
از تلخی می ساغر ما باک ندارد
از تلخی می ساغر ما باک ندارد این حوصله را هیچ کف خاک ندارد گردن مکش از تیغ که این خانه تاریک راهی به جز…
از پس صد پرده می تابد فروغ را ز عشق
از پس صد پرده می تابد فروغ را ز عشق سرمه نتواند گرفتن راه برآواز عشق سد اسکندر که چون آیینه ناخن گیر نیست سینه…
از بساط فلک آن سوی بود بازی ما
از بساط فلک آن سوی بود بازی ما شش جهت کیست به ششدر فکند بازی ما؟ ما حریفان کهنسال جهان ازلیم طفل شش روزه عالم…
از بتان شسته عذاری که حجابی دارد
از بتان شسته عذاری که حجابی دارد چشم بد دور که خوش عالم آبی دارد خار در دیده بی پرده شبنم شکند از حیا چهره…
از آفتاب چاشنی صبح شد بلند
از آفتاب چاشنی صبح شد بلند عمر دوباره یافت ز راه گداز قند بگذار تا به داغ رهایی شود کباب صیدی که همچو تاب نپیچد…
اثر ز همت مستانه در شراب نماند
اثر ز همت مستانه در شراب نماند فغان که در گهر شاهوارآب نماند زبس که شیرمراکرداین ستمگر خون ز روزگار امیدم به انقلاب نماند منم…
آتش به خرمن از گل باغی ندیده ای
آتش به خرمن از گل باغی ندیده ای جوش جنون ز چشمه داغی ندیده ای پروانه وار سیلی آتش نخورده ای در دودمان آه چراغی…
ای از خراباتت زمین درد ته پیمانه ای
ای از خراباتت زمین درد ته پیمانه ای در پای شمعت آسمان پرسوخته پروانه ای از آرزوی صحبتت، از اشتیاق دیدنت هر بلبلی شیونگری، هر…
به عنوانی از ان لب خط جان پرور برون آمد
به عنوانی از ان لب خط جان پرور برون آمد که بیتابانه آه از سینه کوثر برون آمد زبی پروایی چشم سیه مست، از غبار…
به شور عشق و جنون همچو صبح مشهورم
به شور عشق و جنون همچو صبح مشهورم شکسته است نمکدان چرخ را شورم ز جوش سینه من خم به وجد می آید چکیده کف…
به زهر چشم بتوان کشت دشمن را چوکار افتد
به زهر چشم بتوان کشت دشمن را چوکار افتد نمی خواهم که چشم من به چشم روزگار افتد ازان رخسار شبنم خیز چون گل پرده…
به دیده آب اگر از آفتاب می گردد
به دیده آب اگر از آفتاب می گردد دل از نظاره روی تو آب می گردد میی که چشم تو زان کاسه کاسه می نوشد…
به دل مژگان آن ناآشنا پنهان نمی ماند
به دل مژگان آن ناآشنا پنهان نمی ماند که خاری گر خلد در دست و پا پنهان نمی ماند برو ای ساده دل این پنبه…
به خون غلطد چمن از ناله دردآشنای من
به خون غلطد چمن از ناله دردآشنای من قفس پر گل شود از بلبل رنگین نوای من گران خیزند همراهان بی پروای من، ورنه ره…
به حسن نقش از ان نقاش هر کس چشم برگیرد
به حسن نقش از ان نقاش هر کس چشم برگیرد چو خار رهگذر هر لحظه دامان دگر گیرد به کوشش نیست روزی، تن به قسمت…
به جوش آرد شراب شوق را رخسار گلگونش
به جوش آرد شراب شوق را رخسار گلگونش گریبان می درد خمیازه از لبهای میگونش اگر ذوق تماشای خودآن مغرور دریابد که می آرد دگر…
به تدبیر خرد سر پنجه نتوان با قضا کردن
به تدبیر خرد سر پنجه نتوان با قضا کردن درین دریا به دست بسته می باید شنا کردن دل غمگین به زور اشک هیهات است…
به امید چه از تن غافلان را جان برون آید؟
به امید چه از تن غافلان را جان برون آید؟ به کشتن می رود چون خونی از زندان برون آید زمشرق می شود هر اختری…
به آب و گل چه فرو رفته ای نظر وا کن
به آب و گل چه فرو رفته ای نظر وا کن ازین خرابه چو سیلاب رو به دریا کن مباش کم ز نسیم سحر درین…
بگیر جام هلالی ز رخ نقاب انداز
بگیر جام هلالی ز رخ نقاب انداز ز رعشه سنگ به مینای آفتاب انداز فریب حسن سبکسیر رنگ و بوی مخور محبت گل این باغ…
بس که زند موج نور سرو روانش
بس که زند موج نور سرو روانش هاله ماه است طوق فاختگانش قطره اشکی به روی نامه سیاهی است چشمه حیوان ز انفعال دهانش خشک…
بس که از رخسار او در پیچ و تاب است آفتاب
بس که از رخسار او در پیچ و تاب است آفتاب تشنه ابرست و جویای نقاب است آفتاب چون چراغ روز می میرد برای خامشی…
برلب بام خطر باشد مکان اعتبار
برلب بام خطر باشد مکان اعتبار خواب امنیت نباشد در جهان اعتبار چون گل رعنا بهارش باخزان آمیخته است دل نبندی غنچه سان بر گلستان…
برق جلال، عین جمال است پیش ما
برق جلال، عین جمال است پیش ما داغ پلنگ، چشم غزال است پیش ما افتاده از شکستگی آن روی، رنگ ما رنگ شکسته، چهره آل…
برآن می داردم همت که از افغان دهن بندم
برآن می داردم همت که از افغان دهن بندم ز سنگ سرمه سدی پیش یأجوج سخن بندم گرفتم نیست در پیراهن من چاک رسوایی ز…
بر سر آشفتگان دستار می باشد گران
بر سر آشفتگان دستار می باشد گران کف بر این سیل سبکرفتار می باشد گران نیست هر دستی که از احسان خود منت پذیر بر…
بر دل تازه خیالان مخور از زخم زبان
بر دل تازه خیالان مخور از زخم زبان از ره نوسفران خار به مژگان بردار چشمه خون ز دل سنگ گشودن سهل است نامه درد…
بدن را در زمین هرگز روان پاک نگذارد
بدن را در زمین هرگز روان پاک نگذارد که دام خویش را صیاد زیر خاک نگذارد یکی صد شد زفیض صبح تأثیر سرشک من که…
ببین به دور لبش خط عنبرافشان را
ببین به دور لبش خط عنبرافشان را که چون شراب برون داده راز پنهان را به باد دست، کلید خزانه را مسپار مده به دست…
باریکتر چرا نشوم از میان دوست؟
باریکتر چرا نشوم از میان دوست؟ می بایدم گذشت ز تنگ دهان دوست هر کوچه کهکشانی و هر خانه مشرقی است از فیض آفتاب ثریا…
باده بی درد در میخانه افلاک نیست
باده بی درد در میخانه افلاک نیست دانه بی دام در وحشت سرای خاک نیست آسمان از تلخکامیهای ما آسوده است حقه خشخاش را دلگیری…
با لباس عنبرین امروز جولان کرده ای
با لباس عنبرین امروز جولان کرده ای سرو را در جامه قمری خرامان کرده ای از دل شب پرده بر رخسار روز افکنده ای شعله…
با فقیری در سخاوت بی نظیر عالمم
با فقیری در سخاوت بی نظیر عالمم چون دعا با دست خالی دستگیر عالمم چون هما هر چند بی منت دهم دولت به خلق بهر…
با زلف کار نیست رخ یار دیده را
با زلف کار نیست رخ یار دیده را ره می گزد چو مار، به منزل رسیده را بی حسن نیست خلوت آیینه مشربان معشوق در…
با خاطر گرفته کدورت چه می کند
با خاطر گرفته کدورت چه می کند با کوه درد سنگ ملامت چه می کند در خشکسال آب گهر کم نمی شود بخل فلک به…
آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است
آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است پهلونشین سرو تو بند قبا بس است خود را مزن بر آتش خونهای بیگناه دست ترا…
این غافلان که جود فراموش کرده اند
این غافلان که جود فراموش کرده اند آرایش وجود فراموش کرده اند آه این چه غفلت است که پیران عهد ما باقد خم سجود فراموش…
ای هر دل از خیال تو میخانه دگر
ای هر دل از خیال تو میخانه دگر هر گردشی ز چشم تو پیمانه دگر هرمرغ پرشکسته ز فکر و خیال تو دارد بزیر بال…
ای فلکها ز فروغ رخ زیبای تو خوش
ای فلکها ز فروغ رخ زیبای تو خوش عالم خاک هم از سایه بالای تو خوش چه بهشتی تو که چون کنج لب و گوشه…





