غزلیات صائب تبریزی
جام خالی غوطه در خم بی محابا می زند
جام خالی غوطه در خم بی محابا می زند ابر چون بی آب شد بر قلب دریا می زند در زوال خویش چون خورشید می…
تیشه را از خون خود فرهاد رنگین می کند
تیشه را از خون خود فرهاد رنگین می کند زهر غیرت مرگ را در کام شیرین می کند در چراغ گرمخونی رحم چون روغن کند…
تو چون نوخط شوی طاوس جنت پر برون آرد
تو چون نوخط شوی طاوس جنت پر برون آرد تو چون بر هم زنی لب، بال و پر کوثر برون آرد نباشد سرمه توفیق در…
تندخویان می زنند آتش به جان خویشتن
تندخویان می زنند آتش به جان خویشتن می خورد دل شمع دایم از زبان خویشتن راه حرف آشنایان سبزه بیگانه بست اینقدر غافل مباش از…
تماشای بتان از چشم خون بسیار می آرد
تماشای بتان از چشم خون بسیار می آرد نگاه گرم آخر آه آتشبار می آرد نیم طوطی که با آیینه باشد روی حرف من مرا…
تشنگان حال جگر سوختگان می دانند
تشنگان حال جگر سوختگان می دانند خبر از تشنه ما ریگ بیابان دارد شورش عشق و جنون را ز دل صائب پرس روی دریا خبر…
ترجمان دل صاحب نظران خاموشی است
ترجمان دل صاحب نظران خاموشی است حجت ناطق کامل هنران خاموشی است رخنه آفت معموره دل گفتارست مهر گنجینه روشن گهران خاموشی است خامشی لنگر…
ترا به هرگذری هست بیقراردگر
ترا به هرگذری هست بیقراردگر مرابجز تو درین شهر نیست یار دگر ترا اگر غم من نیست غم مباد ترا که جز غم تو مرا…
تازه است دایم از سیهی داغ عندلیب
تازه است دایم از سیهی داغ عندلیب در گلشنی که زاغ و زغن بی نهایت است مشمار سهل رخنه گفتار خویش را کاین رخنه در…
تا نسازد پای خود از سر طلبکارگهر
تا نسازد پای خود از سر طلبکارگهر همچو غواصان نمی گردد گرانبار گهر هر که راچون رشته دور چرخ پیچ وتاب داد سربه آسانی برآرد…
تا کی درین جهان مکرر به سر کنید
تا کی درین جهان مکرر به سر کنید خود را به یک پیاله جهان دگر کنید چون تاک سر ز کوچه مستی برآورید تا دست…
تا شد به داغ عشق هم آغوش سینه ام
تا شد به داغ عشق هم آغوش سینه ام صحرای محشری است سیه پوش سینه ام درد ترا نکرده فراموش سینه ام چون خم به…
تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته است
تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته است دست رضوان پرده بر رخسار حور انداخته است پنجه مومین حریف پنجه خورشید نیست عقل…
تا دست من به گردن مینا رسیده است
تا دست من به گردن مینا رسیده است کیفیتم به عالم بالا رسیده است باشد ز سر گرانی معشوق ناز عشق گردنکشی ز باده به…
تا چهره تو از می گلرنگ آل شد
تا چهره تو از می گلرنگ آل شد شبنم به روی گل عرق انفعال شد در هر نظاره یک سروگردن شود بلند هر کس که…
تا توان خاموش بودن دم نمی باید زدن
تا توان خاموش بودن دم نمی باید زدن عالم آسوده را بر هم نمی باید زدن می توان تا غوطه در سرچشمه خورشید زد خیمه…
تا به کی در ته زنگار بود خنجر ما؟
تا به کی در ته زنگار بود خنجر ما؟ چند باشد چو زره زیر قبا جوهر ما؟ لاله با دامن صحرای قیامت چه کند؟ فارغ…
تا به حدی است لطافت رخ پرتابش را
تا به حدی است لطافت رخ پرتابش را که عرق داغ کند لاله سیرابش را تا به دامان قیامت نشود چشمش خشک یک نظر هر…
پیغامی ازان غنچه دهن می رسد امروز
پیغامی ازان غنچه دهن می رسد امروز خوشحالیی از غیب به من می رسد امروز این شادی ازاندازه پیغام فزون است بوسی ز لب یار…
پیش خونم شعله آتش سپر انداخته است
پیش خونم شعله آتش سپر انداخته است تیغ شاخ زعفران گردد ز رنگ خون من ریشه خون من و جوهر به هم پیچیده است کی…
پیش ابر نوبهاران چون صدف لب وا کند
پیش ابر نوبهاران چون صدف لب وا کند شور غیرت زندگی را تلخ بر دریا کند زود عالم را کند زنگار در چشمش سیاه هر…
پوشیدن نظر ز جهان عین حکمت است
پوشیدن نظر ز جهان عین حکمت است قطع نظر ز خلق کمال بصیرت است چشمی که باز کردن آن به ز (بستن است) در عالم…
پریشان چند در وحشت سرای آب و گل کردم
پریشان چند در وحشت سرای آب و گل کردم دل از دنبال من گردد من از دنبال دل گردم به تعمیر تن خاکی دل من…
پرده شب بود ایام شبابی که مراست
پرده شب بود ایام شبابی که مراست رگ سنگ است ز غفلت رگ خوابی که مراست دارد از کوی خرابات مرا مستغنی از دل و…
پای رفتن از حریم او کجا دارد سپند؟
پای رفتن از حریم او کجا دارد سپند؟ در تماشاگاه او پا در حنا دارد سپند گر بر آرد عشق دود از خرمن ما گو…
بیم و امید در دل اهل جهان پرست
بیم و امید در دل اهل جهان پرست هر جا که رنگ و بوست بهار و خزان پرست دندان ما ز خوردن نعمت تمام ریخت…
بیخودی داشت ز فکر دو جهان آزادم
بیخودی داشت ز فکر دو جهان آزادم تا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم پای من بر سر گنج است چو دیوار یتیم…
بی نقاب آن چهره را دیدن نمی آید ز من
بی نقاب آن چهره را دیدن نمی آید ز من پنجه خورشید تابیدن نمی آید ز من می توانم شد سپند آن روی آتشناک را…
بی عشق، آه در جگر روزگار نیست
بی عشق، آه در جگر روزگار نیست بی درد، تاب در کمر روزگار نیست حیرانیان روی عرقناک یار را پروای بحر پر خطر روزگار نیست…
بی خواست بس که بار دل گلستان شدم
بی خواست بس که بار دل گلستان شدم بی اعتبار در نظر باغبان شدم نانم همان به خون شفق غوطه می زند چون صبح اگر…
بی پرده رو در آینه ما نکرده ای
بی پرده رو در آینه ما نکرده ای خود را چنان که هست تماشا نکرده ای در خلوتی که آینه بیدار بوده است هرگز ز…
بوسه را کنج دهان یار دارد گوشه گیر
بوسه را کنج دهان یار دارد گوشه گیر گوشه های دلنشین بسیاردارد گوشه گیر سربه صحرا دادحشر آسودگان خاک را همچنان ماراخیال یار داردگوشه گیر…
بهشت و دوزخ ما هجر و وصل آن پسر باشد
بهشت و دوزخ ما هجر و وصل آن پسر باشد صراط مردم باریک بین موی کمر باشد به خط بردم پناه از آتش رویش، ندانستم…
بهار را چمنت مست رنگ و بو سازد
بهار را چمنت مست رنگ و بو سازد نقاب را رخت آیینه دورو سازد خوشا کسی که به خون جگر وضو سازد به اشک سینه…
به هم پیوسته از بس در حریم سینه داغ من
به هم پیوسته از بس در حریم سینه داغ من تماشایی ندارد رنگ از گلگشت باغ من چنان از آفتاب عشق می جوشد دماغ من…
به هر ترنمی از جای می رود دل ما
به هر ترنمی از جای می رود دل ما سبک رکاب چو بوی گل است محمل ما زمین سینه ما درد و داغ پروردست یکی…
به می غم از دل افگار برنمی خیزد
به می غم از دل افگار برنمی خیزد به آب از آینه زنگار برنمی خیزد ز داغ نیست دل دردمند من خالی که شمع از…
به مژگان اشک پاشیدن میاموز
به مژگان اشک پاشیدن میاموز به ابر تیره باریدن میاموز به زلف آه،پیچیدن مده یاد به دراشک، غلطیدن میاموز دل ما را به درد خویش…
به قدر رم ازین عالم، توانی آرمید آنجا
به قدر رم ازین عالم، توانی آرمید آنجا که اینجا هر که سستی کرد نتواند رسید آنجا رواجی نیست در محشر عبادات ریایی را به…
چه کار از یاری دوران برآید
چه کار از یاری دوران برآید به همت کارها آسان برآید سرآید چون زمان ناامیدی به خواب یوسف از زندان برآید هم از کودک مزاجیهای…
چه شکایت ز تو ای خانه برانداز کنم
چه شکایت ز تو ای خانه برانداز کنم هر چند انجام ندارد ز چه آغاز کنم؟ در نهانخانه غیب است کلید دل من این نه…
چه خون که در جگر ماه و آفتاب کنی
چه خون که در جگر ماه و آفتاب کنی رخ لطیف چو گلرنگ از شراب کنی تو کز مکیدن لب نقل باده می سازی چه…
چه بهشتی است که یارم ز سفر برگردد
چه بهشتی است که یارم ز سفر برگردد از نظر ناشده چون نور نظر برگردد قدرت عجز اگر این است که من یافته ام تیغ…
چنین که عقل کشیده است زیر بند ترا
چنین که عقل کشیده است زیر بند ترا عجب که عشق رهاند ازین کمند ترا مباش بی دل نالان که آتشین رویان ز دست هم…
چند دستم شانه زلف پریشانی بود؟
چند دستم شانه زلف پریشانی بود؟ آرزو در سینه من چند زندانی بود؟ می شود ز اشک ندامت دانه امید سبز سرخ رویی لاله باغ…
چند جان سختی ما سنگ ره ما باشد؟
چند جان سختی ما سنگ ره ما باشد؟ صدف ما گره خاطر دریا باشد رحمت آن نیست که طاعت نکند عصیان را سیل یک لحظه…
چنان که سرمه سواد نظر کند روشن
چنان که سرمه سواد نظر کند روشن مرا نظاره خط چشم تر کند روشن به نور عقل نبردیم ره ز خود بیرون مگر که عشق…
چمن برید به مقراض رشک، سنبل خویش
چمن برید به مقراض رشک، سنبل خویش سرآمدی ز نکویان به زلف و کاکل خویش اگر چه هست لبت بی نیاز از پرسش بپرس حال…
چشمم از خواب پریشان، چشمه پر سنبلی است
چشمم از خواب پریشان، چشمه پر سنبلی است از دل صد پاره هر مژگان من شاخ گلی است دردمندان ترا هر لخت دل، مه پاره…
چشم فتانت که داد دلبریایی می دهد
چشم فتانت که داد دلبریایی می دهد غمزه را تعلیم کافر ماجرایی می دهد اینچنین کز سرمه بیگانگی مست است مست کی نگاهش با نگاهم…
چشم خورشید به رخسار تو باشد روشن
چشم خورشید به رخسار تو باشد روشن نیست یک سرو به غیر از تو درین سبز چمن یوسف از غیرت آن نرگس نیلوفر رنگ رفت…
چشم بیدار چراغ سر بالین باشد
چشم بیدار چراغ سر بالین باشد خواب در پله مرگ است چو سنگین باشد درد بیمار ترا باعث تسکین باشد خواب خود بستر خار است…
چرخ هرچند دل اهل هنر را شکند
چرخ هرچند دل اهل هنر را شکند چون خریدار که رسم است گهر را شکند کاسه و کوزه افلاک، شکستن دارد چند بیهوده دل اهل…
چراغ راه ندارد به بزم روشن ما
چراغ راه ندارد به بزم روشن ما ز ماهتاب گل افتد به چشم روزن ما به شوربختی ما نیست چشمه زمزم چو کعبه بخت سیه،…
جویبار شیشه با دریای خم پیوسته است
جویبار شیشه با دریای خم پیوسته است کشتی می را چرا ساقی به خشکی بسته است؟ مشکل است از روی آتشناک دل برداشتن ورنه آتش…
جهان حیات کسی را ضمان نمی گردد
جهان حیات کسی را ضمان نمی گردد که مصدر اثری در جهان نمی گردد ز کلفت تو چه پرواست سیل حادثه را؟ غبار سد ره…
جمعی که ره به چشم و دل سیر برده اند
جمعی که ره به چشم و دل سیر برده اند بی چشم زخم راه به اکسیر برده اند با صبح خوش برآی که غفلت گزیدگان…
جلوه برقی است در میخانه هشیاری مرا
جلوه برقی است در میخانه هشیاری مرا از پی تغییر بالین است بیداری مرا چون فلاخن کز وصال سنگ دست افشان شود می دهد رطل…
جز پریشان خاطری در عالم ایجاد چیست؟
جز پریشان خاطری در عالم ایجاد چیست؟ غیر مشتی خاروخس در خانه صیاد چیست؟ بحر عشق است این که موجش می شکافد کوه را ای…
جدا شو از دو عالم تا توانی با خدا بودن
جدا شو از دو عالم تا توانی با خدا بودن که دارد دردسر بسیار، با خلق آشنا بودن بکش در زندگی مردانه جام نیستی بر…
جان کس از دیدن آن سیب زنخدان نبرد
جان کس از دیدن آن سیب زنخدان نبرد این ترنجی است که بر هر که خورد جان نبرد هوس از حسن شود کامروا بیش از…
جان به صد داغ از تن خاکی سرشت آمد برون
جان به صد داغ از تن خاکی سرشت آمد برون جغد ازین ویرانه طاوس بهشت آمد برون فکر رنگین جلوه دیگر کند با بخت سبز…
ثبات دولت خوبی ز کوه تمکین است
ثبات دولت خوبی ز کوه تمکین است حصار عافیت باغ، گوش سنگین است چه وقت توست که لب بر لب پیاله نهی؟ برای حسن تو…
تیشه زد بر پای خود هر کس که زد بر پای کوه
تیشه زد بر پای خود هر کس که زد بر پای کوه دست کوته دار چون فرهاد از ایذای کوه پای پیچیده است در دامان…
تو تا ز هستی خود بی خبر نمی افتی
تو تا ز هستی خود بی خبر نمی افتی ز خویش مرحله ای پیشتر نمی افتی ازین جهان و سرانجام آن مشو غافل اگر به…
تن را اگر گذاری در عشق ما چه باشد
تن را اگر گذاری در عشق ما چه باشد گراستخوان نگیری باز از هما چه باشد عشق است مصر اعظم عقل است روستایش زین بیش…
تلخی عالم ناساز شراب است مرا
تلخی عالم ناساز شراب است مرا تری بدگهران عالم آب است مرا تا ازان روی عرقناک، نظر دادم آب آب حیوان به نظر موج سراب…
تسلیم در کشاکش اهل زمانه باش
تسلیم در کشاکش اهل زمانه باش هرکس کمان طعن کند زه،نشانه باش در رهگذار سیل که لنگر فکنده است ؟ از خاکدان دهر به سرعت…
ترجیح می دهد به پدر اوستاد را
ترجیح می دهد به پدر اوستاد را هر کس شناخته است بیاض و سواد را با نیک و بد چو شیر و شکر جوش می…
ترا اگر به نیاز احتیاج خواهد بود
ترا اگر به نیاز احتیاج خواهد بود نیازمندی ما را رواج خواهد بود به دردمندی من عاشقی نخواهی یافت ترا به عاشق اگر احتیاج خواهد…
تاخط شیرنگ آورد از دو جانب سر به هم
تاخط شیرنگ آورد از دو جانب سر به هم می زند حسن سبک پرواز بال و پربه هم خط ظالم کرد تسخیر لب میگون یار…
تا نپوشیده است روی خال را خط دیدنی است
تا نپوشیده است روی خال را خط دیدنی است تا نگردیده است صاحب تخم ریحان چیدنی است می توان خواند از جبین باغبان حال چمن…
تا کی به هر مشاهده از جا رود کسی؟
تا کی به هر مشاهده از جا رود کسی؟ غافل شود ز حق به تماشا رود کسی دامان خشک، موج ز دریا نمی برد پاک…
تا شد از نیسان رهین منت احسان صدف
تا شد از نیسان رهین منت احسان صدف شد ز خجلت زیر دامن بحر را پنهان صدف از قناعت گرد اگر می کرد آب روی…
تا ز خط پشت لب جان بخش جانان شد سیاه
تا ز خط پشت لب جان بخش جانان شد سیاه عالم روشن به چشم آب حیوان شد سیاه چشمه خورشید در گرد کدورت غوطه زد…
تا در ترددست نفس، جان روانه است
تا در ترددست نفس، جان روانه است بر باد پای عمر، نفس تازیانه است عاشق کجا به فکر سرانجام خانه است؟ مرغ ملول را ته…
تا چه گل ریشه دوانیده در اندیشه ما؟
تا چه گل ریشه دوانیده در اندیشه ما؟ که رگ ابر بهارست رگ و ریشه ما کوه قاف از سپرانداختگان است اینجا که دگر تیغ…
تا تو رفتی عالم روشن به چشمم تار شد
تا تو رفتی عالم روشن به چشمم تار شد باده بی غش به جامم شربت بیمار شد از دهان باز بودم حلقه بیرون در تا…
تا به کی در پرده باشد نیک و بد، ساغر کجاست؟
تا به کی در پرده باشد نیک و بد، ساغر کجاست؟ دل ز دعوی شد سیاه آیینه محشر کجاست؟ در تن روشن ضمیران جان نمی…
تا به خط از زلف کار دل فتاد آسوده شد
تا به خط از زلف کار دل فتاد آسوده شد راهرو آسوده گردد راه چون پیموده شد چهره خندان او تا در گلستان جلوه کرد…
پیغام، نمکچش وصال است
پیغام، نمکچش وصال است دلخوش کن عاشقان خیال است خورشید فلک سفید ابروست خورشید تو عنبرین هلال است هر جا که دل شکسته ای هست…
پیش دل شرح زر و گوهر دنیا چه کنیم
پیش دل شرح زر و گوهر دنیا چه کنیم عرض خر مهره دجال به عیسی چه کنیم از گرانجانی ما روی زمین نیلی شد آرزوی…
پیراهن گل چاک ز بیداد نسیم است
پیراهن گل چاک ز بیداد نسیم است از خنده بی وقت دل پسته دو نیم است کامل هنران در وطن خویش غریبند در پشت صدف…
پوچ شد از دعوی بیهوده مغز خود فروش
پوچ شد از دعوی بیهوده مغز خود فروش آب را کف می کند دیگی که ننشیند ز جوش می کنند از سود، مردم خرج و…
پروای شکوه من آن سیمتن ندارد
پروای شکوه من آن سیمتن ندارد دردش مباد هر چند درد سخن ندارد ناسازگاریی هست در خوی گلعذاران کو یوسفی که گرگی در پیرهن ندارد…
پرده دار و حاجب و دربان نمی باشد مرا
پرده دار و حاجب و دربان نمی باشد مرا خانه چون آیینه بی مهمان نمی باشد مرا درد و صاف عالم امکان ز یک سرچشمه…
پای در دامان تسلیم و رضا باید کشید
پای در دامان تسلیم و رضا باید کشید اطلس افلاک را در زیر پا باید کشید نیست جز تسلیم ساحل عالم پرشور را در محیط…
بیگانه معنی لب خاموش ندارد
بیگانه معنی لب خاموش ندارد خالی بود آن ظرف که سرپوش ندارد دعوی ثمر پیشرس خامی فکرست می پخته چو گردید سر جوش ندارد آنجا…
بیخودی بال و پر روح گشودن باشد
بیخودی بال و پر روح گشودن باشد کم زنی مرتبه خویش فزودن باشد عاقل آن است که دخلش بود از خرج زیاد به که گفتار…
بی نوش لبان آب بقا را چه کند کس؟
بی نوش لبان آب بقا را چه کند کس؟ بی سبز خطان برگ ونوا را چه کندکس؟ توفیق در ایام جوانی مزه دارد بی قوت…
بی طلب زنهار بر خوان کسان مهمان مشو
بی طلب زنهار بر خوان کسان مهمان مشو گوهر بی قیمتی، سنگ ته دندان مشو می توان کشتن، چو نبود آب، آتش را به خاک…
بی خبر شو ز دو عالم، خبر یار طلب
بی خبر شو ز دو عالم، خبر یار طلب دست بردار ز خود، دامن دلدار طلب حاصل روی زمین پیش سلیمان بادست دو جهان از…
بی برگی ما برگ نشاط است چمن را
بی برگی ما برگ نشاط است چمن را شیرازه گلزار بود خار و خس ما از خامی ما عشق به زنهار درآمد خون شد دل…
بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است
بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است خاک ما چون درد می در گوشه میخانه است جوش دل می آورد ما خاکساران را به…
بهر معنی های رنگین لفظ را پرداز کن
بهر معنی های رنگین لفظ را پرداز کن باده شیراز را در شیشه شیراز کن بوی گل در غنچه سربسته ایمن از صباست لب ببند…
بهار دربغل غنچه ریخت پنهان زر
بهار دربغل غنچه ریخت پنهان زر کند کریم به سایل نهفته احسان زر زهرکه دل بگشاید ترا گرامی دار که گل دهدبه نسیم سحر به…
به هم پیچد خط مشکین بساط حسن خوبان را
به هم پیچد خط مشکین بساط حسن خوبان را غبار خط لب بام است این خورشید تابان را در آن فرصت که نقش خاتم اقبال…
به هر چه رنگ کنی می شود سفید آخر
به هر چه رنگ کنی می شود سفید آخر به جز سیاهی دل موی را خضاب مکن به هر روش که فلک سیر می کند…
به می طرف شدن آیین هوشیاران نیست
به می طرف شدن آیین هوشیاران نیست به قلب شعله زدن کار نی سواران نیست به روز ابر، زر مطربان به باده دهید که هیچ…
به محفل تو که خاموش بود سپند آنجا
به محفل تو که خاموش بود سپند آنجا کراست زهره که سازد صدا بلند آنجا؟ ز مکر سبحه شماران خدا نگه دارد! که صد سرست…





