تو قدر درد و غم جاودان چه می دانی؟

تو قدر درد و غم جاودان چه می دانی؟ حضور عافیت رایگان چه می دانی؟ نکرده ای سفری در رکاب بیهوشی گذشتن از سر کون…

تنگ ظرفم، باده کم زور می سازد مرا

تنگ ظرفم، باده کم زور می سازد مرا دور گردی و نگاه دور می سازد مرا نیست از بی حاصلی نقل مکان در خاطرم خار…

تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آید

تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آید که حرص شهد از جان مگس بیرون نمی آید به مرگ از قید تن، تن پروران را…

تکلف نیست در گفتار رند لاابالی را

تکلف نیست در گفتار رند لاابالی را چنانت دوست می دارم که عاشق شعر حالی را خمارآلوده یوسف به پیراهن نمی سازد ز پیش چشم…

ترک جانان چون توان از تیغ بی زنهار داد؟

ترک جانان چون توان از تیغ بی زنهار داد؟ پشت نتوان بهر زخم خار بر گلزار داد چون مرا می سوختی آخر به داغ دور…

ترا چون صبح خندان آفریدند

ترا چون صبح خندان آفریدند مرا چون ابر گریان آفریدند من آن روز از سلامت دست شستم که آن چاه زنخدان آفریدند بلاهای سیه را…

تجلی سنگ را نومید نگذاشت

تجلی سنگ را نومید نگذاشت مترس از دورباش لن ترانی خموشی را امانت دار لب کن پشیمانی ندارد بی زبانی شراب کهنه و یار کهن…

تا نکرد از گریه چشم خویش را خاور سفید

تا نکرد از گریه چشم خویش را خاور سفید از گریبانش نشد مهر بلند اختر سفید عقل معذورست اگر شد در فروغ عشق محو پیش…

تا کی غبار خاطر صحرا شود کسی؟

تا کی غبار خاطر صحرا شود کسی؟ چون گردباد، بادیه پیما شود کسی می بایدش هزار قدح خون به سر کشید تا در مذاق خلق…

تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست

تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست در بهشت از جوش دعوی چشمه کوثر نشست رو نگردانید خال از روی آتشناک او…

تا زخط حسن تو عنبر بر سر آتش نهاد

تا زخط حسن تو عنبر بر سر آتش نهاد مغز ما سوداییان سر بر سر آتش نهاد آه از آن رخساره نو خط که از…

تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت

تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت رعشه باد خزان، دستی بر این گلشن نداشت خار صحرا زیر پایش بستر سنجاب بود در بساط…

تا حیا سرمه کش نرگس جادوی تو بود

تا حیا سرمه کش نرگس جادوی تو بود شبنم خلد نظر باز گل روی تو بود شعله شوخ ملاحت ز رخت می تابید آب حیوان…

تا چند آه سرد کشی ز آرزوی گنج؟

تا چند آه سرد کشی ز آرزوی گنج؟ تا کی به گرد مار بگردی به بوی گنج؟ صد بار تا ز پوست نیای برون چو…

تا به کی مردم چشمم هدف خار بود؟

تا به کی مردم چشمم هدف خار بود؟ رگ من جاده نشتر آزار بود همچنان در ته دیوار شکسته است تنم اگرم بال هما طره…

تا به زانو رفته پای من به گل از لای خم

تا به زانو رفته پای من به گل از لای خم پای رفتن نیست ازمیخانه ام چون پای خم کرد حلاجی می وحدت سر منصور…

پیوسته خورد دل خون از بی غمی جان ها

پیوسته خورد دل خون از بی غمی جان ها از خنده سوفارست دلگیری پیکان ها زنهار به چشم کم در سوختگان منگر کز آبله پایان…

پیش قضای حق دم چون و چرا مزن

پیش قضای حق دم چون و چرا مزن در بحر بی کنار عبث دست و پا مزن تا در دل تو داعیه اعتراض هست خاموش…

پیش از وصال، ترک تمنای خام کن

پیش از وصال، ترک تمنای خام کن تا گل نیامده است علاج ز کام کن در همت از عقیق فرومایه کم مباش تن در خراش…

پیچ و تاب آن کمر با موی آتش دیده نیست

پیچ و تاب آن کمر با موی آتش دیده نیست مصرع پیچیده زلف این قدر پیچیده نیست یک دل آسوده نتوان یافت در این نه…

پشت پا زن بر دو عالم تا فلک پیما شوی

پشت پا زن بر دو عالم تا فلک پیما شوی از سر دنیا و دین برخیز تا رعنا شوی شد حباب از خودنمایی گوی چوگان…

پرده ظلمت نپوشد چشم حیران مرا

پرده ظلمت نپوشد چشم حیران مرا شمع کافوری است بیداری شبستان مرا بخیه انجم اگر بندد دهان صبح را می توان کردن رفو چاک گریبان…

پایم از گرمی رفتار چنان می سوزد

پایم از گرمی رفتار چنان می سوزد که دل آبله بر ریگ روان می سوزد وادی شوق چه وادی است که طفلی به هوس گر…

پا منه زنهار بی اندیشه در جای غریب

پا منه زنهار بی اندیشه در جای غریب توسن سرکش خطر دارد ز صحرای غریب بی بصیرت از سفر کردن نگردد دیده ور کوری اعمی…

بیرون ز خود کسی که پی مدعا رود

بیرون ز خود کسی که پی مدعا رود بر پشت بام کعبه به کسب هوا رود از محفلی که آینه رو بر قفا رود چشم…

بیا کز دوریت مژگان به چشمم سوزن است امشب

بیا کز دوریت مژگان به چشمم سوزن است امشب نفس در سینه ام چون خار در پیراهن است امشب ز جوش اشک می لرزد چو…

بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را

بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را بر ما و خود ستم کرد هر کس ستود ما را چون موجه سرابیم در شوره…

بی دل بیدار، سر از خرقه تن برمیار

بی دل بیدار، سر از خرقه تن برمیار پای خواب آلود رااز زیر دامن برمیار پشت برآیینه کن تابرخوری از آب خضر چون سکندر پیش…

بی تائمل صرف نقد وقت در دنیا کنی

بی تائمل صرف نقد وقت در دنیا کنی چون به کار حق رسی امروز را فردا کنی دست خود از چرک دنیا گر توانی پاک…

بوی سر زلف تو به شیدایی من نیست

بوی سر زلف تو به شیدایی من نیست آوازه حسن تو به رسوایی من نیست هر چند که حسن تو درین شهر غریب است در…

بوالهوس از خط نظر پوشید زان روی چو ماه

بوالهوس از خط نظر پوشید زان روی چو ماه خط به چشم بی سوادان می کند عالم سیاه گفتم از خط خارخار عشق من کمتر…

بهار گشت ز خود عارفانه بیرون آی

بهار گشت ز خود عارفانه بیرون آی اگر ز خود نتوانی ز خانه بیرون آی بود رفیق سبکروح تازیانه شوق نگشته است صبا تا روانه…

به وحشت ز دنیا سلامت گزیدم

به وحشت ز دنیا سلامت گزیدم به دامن کشیدن گل از خار چیدم حجاب دل و دیده روشنم شد چو نرگس بجز پشت پا هر…

به هر فسرده لب خشک وچشم تر ندهند

به هر فسرده لب خشک وچشم تر ندهند قبول داغ محبت به هر جگر ندهند به گوشمال ستم سر ز حکم عشق مپیچ که هیچ…

به نامرادی ما عشق مایل افتاده است

به نامرادی ما عشق مایل افتاده است وگرنه مطلب کونین در دل افتاده است در آن محیط کرم، دور باش منعی نیست کف از سبکسری…

به مطلب می رسد جویای کام آهسته آهسته

به مطلب می رسد جویای کام آهسته آهسته ز دریا می کشد صیاد دام آهسته آهسته به مغرب می تواند رفت در یک روز از…

به کف شعله اگر نقد شرر می آید

به کف شعله اگر نقد شرر می آید دل رم کرده ما هم ز سفر می آید دست پیچیدن و دل بردن و پنهان گشتن…

چه می آری به گردش هر نفس آن چشم شهلا را؟

چه می آری به گردش هر نفس آن چشم شهلا را؟ محرک نیست حاجت، گرد سر گردیدن ما را توان کردن به اندک روزگاری سنگ…

چه عاجز مانده ای، دامان همت بر کمر می زن

چه عاجز مانده ای، دامان همت بر کمر می زن برون از پرده افلاک چون آه سحر می زن مکن لنگر چو داغ لاله یک…

چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را؟

چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را؟ که سازد طفل بازیگوش کاغذباد قرآن را اگر چون دیگران شمعی ز دلسوزی نمی آری چراغان…

چه پروا داغ من از دیده های شور می دارد؟

چه پروا داغ من از دیده های شور می دارد؟ چه باک از دامن افشانی چراغ طور می دارد؟ از ان لبهای نو خط می…

چنین که گم شده در زلف پای تا به سرش

چنین که گم شده در زلف پای تا به سرش به پیچ و تاب توان یافتن مگر کمرش به دور چهره او آتشین عذاری نیست…

چند روزی چو قلم سربه ته انداخته گیر

چند روزی چو قلم سربه ته انداخته گیر ورقی چند به بازیچه سیه ساخته گیر نیست در عالم ناساز چو امیدثابت خانه ها درگذر سیل…

چند چون خامان نظر بر ماهتاب انداختن؟

چند چون خامان نظر بر ماهتاب انداختن؟ تا کی این مشت نمک در چشم خواب انداختن؟ گر چه از من خامتر صیدی ندارد کوی عشق…

چند ازان آرام بخش جان جدا باشد کسی؟

چند ازان آرام بخش جان جدا باشد کسی؟ چشم بر در، گوش بر آواز پا باشد کسی سایه خود را نمی باید دریغ از خاک…

چمن را داغ دارد رویت از گلهای پی در پی

چمن را داغ دارد رویت از گلهای پی در پی ز ریحان های جان پرور، ز سنبلهای پی در پی زهی اقبال روزافزون، زهی امید…

چشمی کز انتظار سفیدش نمی کنند

چشمی کز انتظار سفیدش نمی کنند آیینه دار صبح امیدش نمی کنند خونهای مرده قابل تلقین فیض نیست رحم است بر کسی که شهیدش نمی…

چشم ما را پرده غفلت شد ابروی سفید

چشم ما را پرده غفلت شد ابروی سفید باز ناورد از ختا این نافه را موی سفید دیگران را گر ز پیری صبح آگاهی دمید…

چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی

چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی آه افسوس است سرو جویبار زندگی نیست غیر از لب گزیدن نقلی این پیمانه را دردسر بسیار دارد میگسار زندگی…

چشم پرحرف و لب بوسه ربا می باید

چشم پرحرف و لب بوسه ربا می باید حسن سهل است، ز معشوق ادا می باید سنبل زلف ترا یک سر مو نیست کمی گل…

چسان گستاخ گیرم بوسه ازلعل می آشامش؟

چسان گستاخ گیرم بوسه ازلعل می آشامش؟ که رنگ از بوسه خورشید می بازد لب بامش نماید سرمه را بیهوشدارو نرگس مستش عرق راچشم قربانی…

چراغ گل اگر در زیر بال بلبلان بودی

چراغ گل اگر در زیر بال بلبلان بودی کجا اوراق گل در دست تاراج خزان بودی؟ کجا گل بر سر بازار رسوایی دکان چیدی؟ کلید…

چاره سودای ما پند نصیحتگر نکرد

چاره سودای ما پند نصیحتگر نکرد تلخی دریا علاج خامی عنبر نکرد حیرت رویش به مژگان فرصت جنبش نداد موج دست و پا درین بحر…

جواب نامه ما را صبا نمی آرد

جواب نامه ما را صبا نمی آرد به چشم، کاغذی از توتیا نمی آرد زمانه ای است که باد بهار با آن لطف به سبزه…

جمعی که هوش خود به می ناب داده اند

جمعی که هوش خود به می ناب داده اند خرمن به برق وخانه به سیلاب داده اند در رابه روی دولت بیدار بسته اند آن…

جلوه هر جا یار با پای نگارین کرده است

جلوه هر جا یار با پای نگارین کرده است نقش پایش خاک را دامان گلچین کرده است رشته سبحه است هر تاری ز زلف کافرش…

جز گوشه قناعت ازین خاکدان مگیر

جز گوشه قناعت ازین خاکدان مگیر غیر از کنار هیچ ز اهل جهان مگیر حرف از صفای سینه مگو پیش زاهدان آیینه پیش طلعت این…

جذبه ای کوتا سر از زندان تن بیرون کنم

جذبه ای کوتا سر از زندان تن بیرون کنم چند لنگر در ضمیر خاک چون قارون کنم من که بر سر خاک می ریزم به…

جان مشتاقان غبار جسم را صرصر بود

جان مشتاقان غبار جسم را صرصر بود زودتر آخر شود شمعی که روشنتر بود مردم کوته نظر در انتظار محشرند دیده روشندلان آیینه محشر بود…

جان در بدن خاکی ما زنگ برآورد

جان در بدن خاکی ما زنگ برآورد این گوهر صاف از صدف این رنگ برآورد در قطره چه مقدار کند جلوه محیطی این دایره ها…

جام ما دریاکشان مهر لب خاموش ماست

جام ما دریاکشان مهر لب خاموش ماست مطرب ما همچو دریا سینه پرجوش ماست هست تا در جام ما یک قطره می، دریا دلیم پشت…

تیغ بر خورشید خواباند خم ابروی دوست

تیغ بر خورشید خواباند خم ابروی دوست در کمند آرد صبا را زلف عنبر بوی دوست بس که با تردامنان زانو به زانو می کشید…

توان به صبر سر سرکشان به دام کشید

توان به صبر سر سرکشان به دام کشید که نرم نرم خط از حسن انتقام کشید ز کلک صنع همان روز آفرین برخاست که گرد…

تنگ خلقی شعله دوزخ سرشتی بوده است

تنگ خلقی شعله دوزخ سرشتی بوده است جبهه وا کرده صحرای بهشتی بوده است اعتباری را که در خوبی سرآمد گشته بود ما به چشم…

تمکین خرام تو ز بسیاری دلهاست

تمکین خرام تو ز بسیاری دلهاست این سیل، بلنگر ز گرانباری دلهاست هر حلقه ای از زلف تو، چون حلقه ماتم از نوحه و از…

تقدیر قطع رشته تدبیر می کند

تقدیر قطع رشته تدبیر می کند تدبیر ساده لوح چه تقدیر می کند ای چرخ فکر گرسنه چشمان خاک کن این یک دو قرص چشم…

ترک چشم مخمورش مست ناتوانیهاست

ترک چشم مخمورش مست ناتوانیهاست فتنه با نگاه او گرم همعنانیهاست ای هلاک خوبت من این همه تغافل چیست ای خراب چشمت من این چه…

ترا پر چون صدف شد گوش از سیماب در دریا

ترا پر چون صدف شد گوش از سیماب در دریا وگرنه حلقه ذکری است هر گرداب در دریا ز عادت پرده غفلت شود اسباب آگاهی…

تامنزل من بادیه بیخبری بود

تامنزل من بادیه بیخبری بود هر موج سرابم به نظر بال پری بود چون سرو درین باغ ز آزادگی خویش باری که به دل بودمرابی…

تا نظر از گل رخسار تو برداشته ام

تا نظر از گل رخسار تو برداشته ام مژه دستی است که در پیش نظر داشته ام بس که رخسار تو در مد نظر داشته…

تا کی ز دود غلیان دل را تباه سازی؟

تا کی ز دود غلیان دل را تباه سازی؟ این خانه خدا را تا کی سیاه سازی؟ تا کی برای دودی آتش پرست باشی؟ تا…

تا عرق از چهره جانان تراویدن گرفت

تا عرق از چهره جانان تراویدن گرفت اشک گرم از دیده خورشید غلطیدن گرفت گریه در دنبال دارد شادی بی عاقبت برق تا گردید خندان،…

تا ز روی آتشین او نقاب افتاده است

تا ز روی آتشین او نقاب افتاده است رعشه غیرت به جان آفتاب افتاده است خون عرق کرده است از شرم عذارش آفتاب؟ یا ز…

تا دل از یاد تو می در ساغر اندیشه داشت

تا دل از یاد تو می در ساغر اندیشه داشت هر حبابی را که می دیدم پری در شیشه داشت چون نگردد صولت عشق از…

تا حسن گلو سوز تو در جان شرر افکند

تا حسن گلو سوز تو در جان شرر افکند در سینه من داغ مکرر سپر افکند من خرده جان را چو شرر باختم اینجا پروانه…

تا چشم من به گوشه عزلت فتاده است

تا چشم من به گوشه عزلت فتاده است از دیده ام سراسر جنت فتاده است داند که روح در تن خاکی چه می کشد هر…

تا به کی گرد کدورت زیر دیوارم کند؟

تا به کی گرد کدورت زیر دیوارم کند؟ عشق کو تا از غم عالم سبکبارم کند با خیال یار در یک پیرهن خوابیده ام بر…

تا به طرف سر کلاه آن شوخ بی پروا شکست

تا به طرف سر کلاه آن شوخ بی پروا شکست سرکشان را زین شکست افتاد بر دلها شکست این قدر استادگی ای سنگدل در کار…

پیمانه چاره سر پرشور می کند

پیمانه چاره سر پرشور می کند آتش علاج خانه زنبور می کند محرومیم ز کعبه گناه دلیل نیست حیرانی از وصال مرا دور می کند…

پیش صاحب نظران درد و دوا هر دو یکی است

پیش صاحب نظران درد و دوا هر دو یکی است چشم بیمار و لب روح فزا هر دو یکی است پیش ما سایه دیوار و…

پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش

پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش مردان به دیگری نگذارند کار خویش چون شیشه شکسته و تاک بریده ام عاجز به دست گریه بی…

پیام دوست ز باد بهار می شنوم

پیام دوست ز باد بهار می شنوم ز چاک سینه گل بوی یار می شنوم جنون من چه عجب گر یکی هزار شود؟ که وصف…

پشت آیینه بود پرده مستوری زشت

پشت آیینه بود پرده مستوری زشت زاهد از کعبه همان به که نیاید به کنشت اختر ما ز سیه روزی طالع داغ است دیده شور…

پرده شرم و حیا را باده ناب آتش است

پرده شرم و حیا را باده ناب آتش است بر گل کاغذ، هوای عالم آب آتش است آسمان را عشق آورده است در وجد و…

پای ما تا از گل تعمیر می آید برون

پای ما تا از گل تعمیر می آید برون جوی خون از پنجه تدبیر می آید برون نیست مهر مادری در طینت گردون، چرا صبح…

پادشاهی نه به سیم و زر و گوهر باشد

پادشاهی نه به سیم و زر و گوهر باشد هر که را سد رمق هست سکندر باشد هرکه چون بحر به تلخی گذراند ایام ظاهر…

بیخودی دامن به جسم خاکسار افشاندن است

بیخودی دامن به جسم خاکسار افشاندن است از رخ آیینه هستی غبار افشاندن است ریختن رنگ اقامت در جهان بی ثبات در زمین کاغذین، تخم…

بیا در جلوه ای سرو روان تا جان برافشانم

بیا در جلوه ای سرو روان تا جان برافشانم بیفشان زلف کافر کیش تا ایمان برافشانم مرو ای آفتاب گرمرو چندان ز بالینم که جان…

بی غرض چون شد سخن تأثیر دیگر می دهد

بی غرض چون شد سخن تأثیر دیگر می دهد آب روشن را صدف تشریف گوهر می دهد عزم چون افتاد صادق راهبر در کار نیست…

بی درد مشکل است سخن گفتن این چنین

بی درد مشکل است سخن گفتن این چنین رنگین شود سخن ز جگر سفتن این چنین خامش نشین و خون جگر خور که می شود…

بی تب و تاب به مخمور شرابی نرسد

بی تب و تاب به مخمور شرابی نرسد تا به آتش نرود کوزه به آبی نرسد به چه امید به گرد دل خوبان گردد؟ ناله…

بوی پیراهن زلیخا را کجا روشن کند؟

بوی پیراهن زلیخا را کجا روشن کند؟ شمع هیهات است پای خویش را روشن کند چشم بر راهند در کنعان دو صد امیدوار تا نسیم…

بوالعجب مجموعه ها از کف به حسرت داده ام

بوالعجب مجموعه ها از کف به حسرت داده ام حاصل عمر گرامی را به غارت داده ام تا چرا گل به چشم خود ندادم جای…

بهار عنبر شبها سفیده سحرست

بهار عنبر شبها سفیده سحرست خوشا کسی که ازین نوبهار بهره ورست چرا ز سنگ ملامت شکسته دل باشم؟ که همچو موج مرا از شکست…

به وحدت می توان کردن سبک غم های عالم را

به وحدت می توان کردن سبک غم های عالم را که تنهایی یکی سازد مصیبت های عالم را ندارد حاصلی جز گرد کلفت خاک بی…

به هر طوفانی از جا در نیاید لنگر عاشق

به هر طوفانی از جا در نیاید لنگر عاشق شمارد داغ، خورشید قیامت را سر عاشق ز داغ بیقراری چون پلنگ از خواب برخیزد ز…

به ناله ای ز دل ما چه درد می خیزد؟

به ناله ای ز دل ما چه درد می خیزد؟ ز یک نسیم چه مقدار گرد می خیزد؟ نگاه نرگس نیلوفری کشنده ترست که فتنه…

به مستی آه خون آلود از دل بیشتر خیزد

به مستی آه خون آلود از دل بیشتر خیزد که خونبارست هر ابری که از دامان تر خیزد به آهی می تواند خواست عذر نارساییها…

به کار سینه صافان دیده روشن نمی آید

به کار سینه صافان دیده روشن نمی آید که نور خانه آیینه از روزن نمی آید سرافرازی اگر داری طمع سر در گریبان کش کز…

چه می پرسی ز احوال شرار ما و پروازش

چه می پرسی ز احوال شرار ما و پروازش که در یک نقطه طی شد جلوه انجام و آغازش ازان چون مهر تابان است حسنش…