غزلیات صائب تبریزی
بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را
بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را بر ما و خود ستم کرد هر کس ستود ما را چون موجه سرابیم در شوره…
بی دل بیدار، سر از خرقه تن برمیار
بی دل بیدار، سر از خرقه تن برمیار پای خواب آلود رااز زیر دامن برمیار پشت برآیینه کن تابرخوری از آب خضر چون سکندر پیش…
بی تائمل صرف نقد وقت در دنیا کنی
بی تائمل صرف نقد وقت در دنیا کنی چون به کار حق رسی امروز را فردا کنی دست خود از چرک دنیا گر توانی پاک…
بوی سر زلف تو به شیدایی من نیست
بوی سر زلف تو به شیدایی من نیست آوازه حسن تو به رسوایی من نیست هر چند که حسن تو درین شهر غریب است در…
بوالهوس از خط نظر پوشید زان روی چو ماه
بوالهوس از خط نظر پوشید زان روی چو ماه خط به چشم بی سوادان می کند عالم سیاه گفتم از خط خارخار عشق من کمتر…
بهار گشت ز خود عارفانه بیرون آی
بهار گشت ز خود عارفانه بیرون آی اگر ز خود نتوانی ز خانه بیرون آی بود رفیق سبکروح تازیانه شوق نگشته است صبا تا روانه…
به وحشت ز دنیا سلامت گزیدم
به وحشت ز دنیا سلامت گزیدم به دامن کشیدن گل از خار چیدم حجاب دل و دیده روشنم شد چو نرگس بجز پشت پا هر…
به هر فسرده لب خشک وچشم تر ندهند
به هر فسرده لب خشک وچشم تر ندهند قبول داغ محبت به هر جگر ندهند به گوشمال ستم سر ز حکم عشق مپیچ که هیچ…
به نامرادی ما عشق مایل افتاده است
به نامرادی ما عشق مایل افتاده است وگرنه مطلب کونین در دل افتاده است در آن محیط کرم، دور باش منعی نیست کف از سبکسری…
به مطلب می رسد جویای کام آهسته آهسته
به مطلب می رسد جویای کام آهسته آهسته ز دریا می کشد صیاد دام آهسته آهسته به مغرب می تواند رفت در یک روز از…
به کف شعله اگر نقد شرر می آید
به کف شعله اگر نقد شرر می آید دل رم کرده ما هم ز سفر می آید دست پیچیدن و دل بردن و پنهان گشتن…
چه می آری به گردش هر نفس آن چشم شهلا را؟
چه می آری به گردش هر نفس آن چشم شهلا را؟ محرک نیست حاجت، گرد سر گردیدن ما را توان کردن به اندک روزگاری سنگ…
چه عاجز مانده ای، دامان همت بر کمر می زن
چه عاجز مانده ای، دامان همت بر کمر می زن برون از پرده افلاک چون آه سحر می زن مکن لنگر چو داغ لاله یک…
چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را؟
چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را؟ که سازد طفل بازیگوش کاغذباد قرآن را اگر چون دیگران شمعی ز دلسوزی نمی آری چراغان…
چه پروا داغ من از دیده های شور می دارد؟
چه پروا داغ من از دیده های شور می دارد؟ چه باک از دامن افشانی چراغ طور می دارد؟ از ان لبهای نو خط می…
چنین که گم شده در زلف پای تا به سرش
چنین که گم شده در زلف پای تا به سرش به پیچ و تاب توان یافتن مگر کمرش به دور چهره او آتشین عذاری نیست…
چند روزی چو قلم سربه ته انداخته گیر
چند روزی چو قلم سربه ته انداخته گیر ورقی چند به بازیچه سیه ساخته گیر نیست در عالم ناساز چو امیدثابت خانه ها درگذر سیل…
چند چون خامان نظر بر ماهتاب انداختن؟
چند چون خامان نظر بر ماهتاب انداختن؟ تا کی این مشت نمک در چشم خواب انداختن؟ گر چه از من خامتر صیدی ندارد کوی عشق…
چند ازان آرام بخش جان جدا باشد کسی؟
چند ازان آرام بخش جان جدا باشد کسی؟ چشم بر در، گوش بر آواز پا باشد کسی سایه خود را نمی باید دریغ از خاک…
چمن را داغ دارد رویت از گلهای پی در پی
چمن را داغ دارد رویت از گلهای پی در پی ز ریحان های جان پرور، ز سنبلهای پی در پی زهی اقبال روزافزون، زهی امید…
چشمی کز انتظار سفیدش نمی کنند
چشمی کز انتظار سفیدش نمی کنند آیینه دار صبح امیدش نمی کنند خونهای مرده قابل تلقین فیض نیست رحم است بر کسی که شهیدش نمی…
چشم ما را پرده غفلت شد ابروی سفید
چشم ما را پرده غفلت شد ابروی سفید باز ناورد از ختا این نافه را موی سفید دیگران را گر ز پیری صبح آگاهی دمید…
چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی
چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی آه افسوس است سرو جویبار زندگی نیست غیر از لب گزیدن نقلی این پیمانه را دردسر بسیار دارد میگسار زندگی…
چشم پرحرف و لب بوسه ربا می باید
چشم پرحرف و لب بوسه ربا می باید حسن سهل است، ز معشوق ادا می باید سنبل زلف ترا یک سر مو نیست کمی گل…
چسان گستاخ گیرم بوسه ازلعل می آشامش؟
چسان گستاخ گیرم بوسه ازلعل می آشامش؟ که رنگ از بوسه خورشید می بازد لب بامش نماید سرمه را بیهوشدارو نرگس مستش عرق راچشم قربانی…
چراغ گل اگر در زیر بال بلبلان بودی
چراغ گل اگر در زیر بال بلبلان بودی کجا اوراق گل در دست تاراج خزان بودی؟ کجا گل بر سر بازار رسوایی دکان چیدی؟ کلید…
چاره سودای ما پند نصیحتگر نکرد
چاره سودای ما پند نصیحتگر نکرد تلخی دریا علاج خامی عنبر نکرد حیرت رویش به مژگان فرصت جنبش نداد موج دست و پا درین بحر…
جواب نامه ما را صبا نمی آرد
جواب نامه ما را صبا نمی آرد به چشم، کاغذی از توتیا نمی آرد زمانه ای است که باد بهار با آن لطف به سبزه…
جمعی که هوش خود به می ناب داده اند
جمعی که هوش خود به می ناب داده اند خرمن به برق وخانه به سیلاب داده اند در رابه روی دولت بیدار بسته اند آن…
جلوه هر جا یار با پای نگارین کرده است
جلوه هر جا یار با پای نگارین کرده است نقش پایش خاک را دامان گلچین کرده است رشته سبحه است هر تاری ز زلف کافرش…
جز گوشه قناعت ازین خاکدان مگیر
جز گوشه قناعت ازین خاکدان مگیر غیر از کنار هیچ ز اهل جهان مگیر حرف از صفای سینه مگو پیش زاهدان آیینه پیش طلعت این…
جذبه ای کوتا سر از زندان تن بیرون کنم
جذبه ای کوتا سر از زندان تن بیرون کنم چند لنگر در ضمیر خاک چون قارون کنم من که بر سر خاک می ریزم به…
جان مشتاقان غبار جسم را صرصر بود
جان مشتاقان غبار جسم را صرصر بود زودتر آخر شود شمعی که روشنتر بود مردم کوته نظر در انتظار محشرند دیده روشندلان آیینه محشر بود…
جان در بدن خاکی ما زنگ برآورد
جان در بدن خاکی ما زنگ برآورد این گوهر صاف از صدف این رنگ برآورد در قطره چه مقدار کند جلوه محیطی این دایره ها…
جام ما دریاکشان مهر لب خاموش ماست
جام ما دریاکشان مهر لب خاموش ماست مطرب ما همچو دریا سینه پرجوش ماست هست تا در جام ما یک قطره می، دریا دلیم پشت…
تیغ بر خورشید خواباند خم ابروی دوست
تیغ بر خورشید خواباند خم ابروی دوست در کمند آرد صبا را زلف عنبر بوی دوست بس که با تردامنان زانو به زانو می کشید…
توان به صبر سر سرکشان به دام کشید
توان به صبر سر سرکشان به دام کشید که نرم نرم خط از حسن انتقام کشید ز کلک صنع همان روز آفرین برخاست که گرد…
تنگ خلقی شعله دوزخ سرشتی بوده است
تنگ خلقی شعله دوزخ سرشتی بوده است جبهه وا کرده صحرای بهشتی بوده است اعتباری را که در خوبی سرآمد گشته بود ما به چشم…
تمکین خرام تو ز بسیاری دلهاست
تمکین خرام تو ز بسیاری دلهاست این سیل، بلنگر ز گرانباری دلهاست هر حلقه ای از زلف تو، چون حلقه ماتم از نوحه و از…
تقدیر قطع رشته تدبیر می کند
تقدیر قطع رشته تدبیر می کند تدبیر ساده لوح چه تقدیر می کند ای چرخ فکر گرسنه چشمان خاک کن این یک دو قرص چشم…
ترک چشم مخمورش مست ناتوانیهاست
ترک چشم مخمورش مست ناتوانیهاست فتنه با نگاه او گرم همعنانیهاست ای هلاک خوبت من این همه تغافل چیست ای خراب چشمت من این چه…
ترا پر چون صدف شد گوش از سیماب در دریا
ترا پر چون صدف شد گوش از سیماب در دریا وگرنه حلقه ذکری است هر گرداب در دریا ز عادت پرده غفلت شود اسباب آگاهی…
تامنزل من بادیه بیخبری بود
تامنزل من بادیه بیخبری بود هر موج سرابم به نظر بال پری بود چون سرو درین باغ ز آزادگی خویش باری که به دل بودمرابی…
تا نظر از گل رخسار تو برداشته ام
تا نظر از گل رخسار تو برداشته ام مژه دستی است که در پیش نظر داشته ام بس که رخسار تو در مد نظر داشته…
تا کی ز دود غلیان دل را تباه سازی؟
تا کی ز دود غلیان دل را تباه سازی؟ این خانه خدا را تا کی سیاه سازی؟ تا کی برای دودی آتش پرست باشی؟ تا…
تا عرق از چهره جانان تراویدن گرفت
تا عرق از چهره جانان تراویدن گرفت اشک گرم از دیده خورشید غلطیدن گرفت گریه در دنبال دارد شادی بی عاقبت برق تا گردید خندان،…
تا ز روی آتشین او نقاب افتاده است
تا ز روی آتشین او نقاب افتاده است رعشه غیرت به جان آفتاب افتاده است خون عرق کرده است از شرم عذارش آفتاب؟ یا ز…
تا دل از یاد تو می در ساغر اندیشه داشت
تا دل از یاد تو می در ساغر اندیشه داشت هر حبابی را که می دیدم پری در شیشه داشت چون نگردد صولت عشق از…
تا حسن گلو سوز تو در جان شرر افکند
تا حسن گلو سوز تو در جان شرر افکند در سینه من داغ مکرر سپر افکند من خرده جان را چو شرر باختم اینجا پروانه…
تا چشم من به گوشه عزلت فتاده است
تا چشم من به گوشه عزلت فتاده است از دیده ام سراسر جنت فتاده است داند که روح در تن خاکی چه می کشد هر…
تا به کی گرد کدورت زیر دیوارم کند؟
تا به کی گرد کدورت زیر دیوارم کند؟ عشق کو تا از غم عالم سبکبارم کند با خیال یار در یک پیرهن خوابیده ام بر…
تا به طرف سر کلاه آن شوخ بی پروا شکست
تا به طرف سر کلاه آن شوخ بی پروا شکست سرکشان را زین شکست افتاد بر دلها شکست این قدر استادگی ای سنگدل در کار…
پیمانه چاره سر پرشور می کند
پیمانه چاره سر پرشور می کند آتش علاج خانه زنبور می کند محرومیم ز کعبه گناه دلیل نیست حیرانی از وصال مرا دور می کند…
پیش صاحب نظران درد و دوا هر دو یکی است
پیش صاحب نظران درد و دوا هر دو یکی است چشم بیمار و لب روح فزا هر دو یکی است پیش ما سایه دیوار و…
پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش
پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش مردان به دیگری نگذارند کار خویش چون شیشه شکسته و تاک بریده ام عاجز به دست گریه بی…
پیام دوست ز باد بهار می شنوم
پیام دوست ز باد بهار می شنوم ز چاک سینه گل بوی یار می شنوم جنون من چه عجب گر یکی هزار شود؟ که وصف…
پشت آیینه بود پرده مستوری زشت
پشت آیینه بود پرده مستوری زشت زاهد از کعبه همان به که نیاید به کنشت اختر ما ز سیه روزی طالع داغ است دیده شور…
پرده شرم و حیا را باده ناب آتش است
پرده شرم و حیا را باده ناب آتش است بر گل کاغذ، هوای عالم آب آتش است آسمان را عشق آورده است در وجد و…
پای ما تا از گل تعمیر می آید برون
پای ما تا از گل تعمیر می آید برون جوی خون از پنجه تدبیر می آید برون نیست مهر مادری در طینت گردون، چرا صبح…
پادشاهی نه به سیم و زر و گوهر باشد
پادشاهی نه به سیم و زر و گوهر باشد هر که را سد رمق هست سکندر باشد هرکه چون بحر به تلخی گذراند ایام ظاهر…
بیخودی دامن به جسم خاکسار افشاندن است
بیخودی دامن به جسم خاکسار افشاندن است از رخ آیینه هستی غبار افشاندن است ریختن رنگ اقامت در جهان بی ثبات در زمین کاغذین، تخم…
بیا در جلوه ای سرو روان تا جان برافشانم
بیا در جلوه ای سرو روان تا جان برافشانم بیفشان زلف کافر کیش تا ایمان برافشانم مرو ای آفتاب گرمرو چندان ز بالینم که جان…
بی غرض چون شد سخن تأثیر دیگر می دهد
بی غرض چون شد سخن تأثیر دیگر می دهد آب روشن را صدف تشریف گوهر می دهد عزم چون افتاد صادق راهبر در کار نیست…
بی درد مشکل است سخن گفتن این چنین
بی درد مشکل است سخن گفتن این چنین رنگین شود سخن ز جگر سفتن این چنین خامش نشین و خون جگر خور که می شود…
بی تب و تاب به مخمور شرابی نرسد
بی تب و تاب به مخمور شرابی نرسد تا به آتش نرود کوزه به آبی نرسد به چه امید به گرد دل خوبان گردد؟ ناله…
بوی پیراهن زلیخا را کجا روشن کند؟
بوی پیراهن زلیخا را کجا روشن کند؟ شمع هیهات است پای خویش را روشن کند چشم بر راهند در کنعان دو صد امیدوار تا نسیم…
بوالعجب مجموعه ها از کف به حسرت داده ام
بوالعجب مجموعه ها از کف به حسرت داده ام حاصل عمر گرامی را به غارت داده ام تا چرا گل به چشم خود ندادم جای…
بهار عنبر شبها سفیده سحرست
بهار عنبر شبها سفیده سحرست خوشا کسی که ازین نوبهار بهره ورست چرا ز سنگ ملامت شکسته دل باشم؟ که همچو موج مرا از شکست…
به وحدت می توان کردن سبک غم های عالم را
به وحدت می توان کردن سبک غم های عالم را که تنهایی یکی سازد مصیبت های عالم را ندارد حاصلی جز گرد کلفت خاک بی…
به هر طوفانی از جا در نیاید لنگر عاشق
به هر طوفانی از جا در نیاید لنگر عاشق شمارد داغ، خورشید قیامت را سر عاشق ز داغ بیقراری چون پلنگ از خواب برخیزد ز…
به ناله ای ز دل ما چه درد می خیزد؟
به ناله ای ز دل ما چه درد می خیزد؟ ز یک نسیم چه مقدار گرد می خیزد؟ نگاه نرگس نیلوفری کشنده ترست که فتنه…
به مستی آه خون آلود از دل بیشتر خیزد
به مستی آه خون آلود از دل بیشتر خیزد که خونبارست هر ابری که از دامان تر خیزد به آهی می تواند خواست عذر نارساییها…
به کار سینه صافان دیده روشن نمی آید
به کار سینه صافان دیده روشن نمی آید که نور خانه آیینه از روزن نمی آید سرافرازی اگر داری طمع سر در گریبان کش کز…
چه می پرسی ز احوال شرار ما و پروازش
چه می پرسی ز احوال شرار ما و پروازش که در یک نقطه طی شد جلوه انجام و آغازش ازان چون مهر تابان است حسنش…
چه ضرورست که آلوده تعمیر شوم؟
چه ضرورست که آلوده تعمیر شوم؟ در ره سیل چه افتاده زمین گیر شوم؟ خاک در دیده همت نتوان زد، ورنه می توانم که چو…
چه دارد عالم فانی که استغنا توانم زد؟
چه دارد عالم فانی که استغنا توانم زد؟ چه در دست است دنیا را که پشت پا توانم زد؟ درین دریا که موجش نوح را…
چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟
چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟ این زر قلب چه باشد که به کار تو کنم؟ جان باقی به من از بوسه کرامت…
چه احتیاج دلیل است در رحیل مرا؟
چه احتیاج دلیل است در رحیل مرا؟ چو سیل جذبه دریاست بس دلیل مرا چه غم ز آتش سوزنده چون خلیل مرا؟ که عشق او…
چند روزی از در میخانه سروا می زنم
چند روزی از در میخانه سروا می زنم پشت دستی بر قدح، سنگی به مینا می زنم چند در گرداب سرگردان بگردم چون حباب می…
چند چون چشم هوسناک به هر سو بینی؟
چند چون چشم هوسناک به هر سو بینی؟ جمع شو تا هم از آیینه خود رو بینی دیده بر شست گشا، چند ز کوته نظری…
چند از ساده دلی زخم هوس بردارم؟
چند از ساده دلی زخم هوس بردارم؟ به که این آینه از پیش نفس بردارم من که چون برگ خزان بام و پرم ریخته است…
چمن پیرا نه گل را دسته در گلزار می بندد
چمن پیرا نه گل را دسته در گلزار می بندد که گل در روزگار حسن او زنار می بندد چو عشق بی تکلف دست بردار…
چشمی به گریه تر نشد از دود آتشم
چشمی به گریه تر نشد از دود آتشم یارب چه بود مصلحت از بود آتشم؟ پروانه مرا به چراغ احتیاج نیست چون کرم شبچراغ زراندود…
چشم ما پوشیده از خواب پریشان گشته است
چشم ما پوشیده از خواب پریشان گشته است از هجوم سنبل این سرچشمه پنهان گشته است تا چه باشد نوشخند آن عقیق آبدار کز جواب…
چشم خونبارم گرو ز ابر بهاری می برد
چشم خونبارم گرو ز ابر بهاری می برد نبض من از برق دست از بیقراری می برد در دل آزاده ام گرد تعلق فرش نیست…
چشم پر خون، صدف گوهر یکدانه اوست
چشم پر خون، صدف گوهر یکدانه اوست دل هر کس که شود زیر و زبر خانه اوست لیلی وحشی ما را نبود خلوت خاص روز…
چسان گردد تهی از عقد گوهر سینه دریا؟
چسان گردد تهی از عقد گوهر سینه دریا؟ که هر موج خطر قفلی است بر گنجینه دریا ندارد تربیت تأثیر در دلهای ظلمانی که عنبر…
چراغ طور نسوزد اگر کلیم شوم
چراغ طور نسوزد اگر کلیم شوم شکفتگی نکند گل اگر نسیم شوم بس است جوهر ذاتی مرا، نه آن گهرم که گر صدف برود از…
چاره دل عقل پر تدبیر نتوانست کرد
چاره دل عقل پر تدبیر نتوانست کرد خضر این ویرانه را تعمیر نتوانست کرد در کنار خاک عمر ما به خون خوردن گذشت مادر بیمهر…
جهان و هر چه در او هست رونمای دل است
جهان و هر چه در او هست رونمای دل است به هیچ جا نرود هر که آشنای دل است هوای نفس ترا کوچه گرد ساخته…
جمعی که قطع راه به مژگان تر کنند
جمعی که قطع راه به مژگان تر کنند چون رشته دست در کمر صد گهر کنند بحری است بحر عشق که موج وحباب را دریادلان…
جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدم
جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدم عبیر پیرهن از گرد کاروان دیدم ربود خواب ترا در کنارم از مستی ترا چنان که دلم خواست آنچنان…
جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم
جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک…
جذبه ای کو که مرا جانب دلدار کشد؟
جذبه ای کو که مرا جانب دلدار کشد؟ دامن جان مرا زین ته دیوار کشد نظر پاک به خاک است برابر امروز ورنه آیینه چرا…
جان مشتاقان زکوی دلستان چون بگذرد؟
جان مشتاقان زکوی دلستان چون بگذرد؟ کاروان شبنم از ریگ روان چون بگذرد؟ نقطه ها طوطی شوند و حرفها تنگ شکر بر زبان خامه نام…
جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق
جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق از یک سرست جوش گل وخار خار عشق در شوره زار عقل به درمان گیاه نیست پیوسته سرخ…
جام در دور به اندازه مخمور بیار
جام در دور به اندازه مخمور بیار پیش آشفته دماغان سرپرشور بیار نشد از مرهم کافور خنک سینه ما کف خاکستری از انجمن طور بیار…
تیغ الماس بر اطراف کمر دارد مهر
تیغ الماس بر اطراف کمر دارد مهر از صف آرایی شبنم چه خطر داردمهر؟ حسن هر روز به آیین دگر جلوه کند هر سحر تکیه…
تو دست افشانی جان را چه دانی؟
تو دست افشانی جان را چه دانی؟ تو شور این نمکدان را چه دانی؟ تو چون خس رو به ساحل می کنی سیر دل دریای…
تندی خوی ضرورست سخن آیین را
تندی خوی ضرورست سخن آیین را که بنوشند به تلخی، می لب شیرین را بلبلانی که نظر بر رخ گل وا کردند چه شناسند قماش…





