غزلیات صائب تبریزی
جز چشم توای شوخ جانهاست فدایش
جز چشم توای شوخ جانهاست فدایش بیمار ندیدم که توان مرد برایش ازحلقه به زنجیر محال است رسد نقص کوتاه نگردد به گره زلف رسایش…
جدا نمی شود از پیش لعل میگونش
جدا نمی شود از پیش لعل میگونش چه بوسه گاه شناس است خال موزونش ! سرش به دولت دنیا فرو نمی آید به هر که…
جان غریب ازین جهان میل وطن نمی کند
جان غریب ازین جهان میل وطن نمی کند شد چو عقیق نامجو یاد یمن نمی کند عشق مگر به جذبه ای از خودیم بر آورد…
جان بی مغزان به خاک تیره واصل می شود
جان بی مغزان به خاک تیره واصل می شود کاروان کف بیابان مرگ ساحل می شود می شودتن، روح تن پرور به اندک فرصتی قطره…
جام خالی غوطه در خم بی محابا می زند
جام خالی غوطه در خم بی محابا می زند ابر چون بی آب شد بر قلب دریا می زند در زوال خویش چون خورشید می…
تیشه را از خون خود فرهاد رنگین می کند
تیشه را از خون خود فرهاد رنگین می کند زهر غیرت مرگ را در کام شیرین می کند در چراغ گرمخونی رحم چون روغن کند…
تو چون نوخط شوی طاوس جنت پر برون آرد
تو چون نوخط شوی طاوس جنت پر برون آرد تو چون بر هم زنی لب، بال و پر کوثر برون آرد نباشد سرمه توفیق در…
تن را اگر گذاری در عشق ما چه باشد
تن را اگر گذاری در عشق ما چه باشد گراستخوان نگیری باز از هما چه باشد عشق است مصر اعظم عقل است روستایش زین بیش…
تلخی عالم ناساز شراب است مرا
تلخی عالم ناساز شراب است مرا تری بدگهران عالم آب است مرا تا ازان روی عرقناک، نظر دادم آب آب حیوان به نظر موج سراب…
تسلیم در کشاکش اهل زمانه باش
تسلیم در کشاکش اهل زمانه باش هرکس کمان طعن کند زه،نشانه باش در رهگذار سیل که لنگر فکنده است ؟ از خاکدان دهر به سرعت…
ترجیح می دهد به پدر اوستاد را
ترجیح می دهد به پدر اوستاد را هر کس شناخته است بیاض و سواد را با نیک و بد چو شیر و شکر جوش می…
ترا اگر به نیاز احتیاج خواهد بود
ترا اگر به نیاز احتیاج خواهد بود نیازمندی ما را رواج خواهد بود به دردمندی من عاشقی نخواهی یافت ترا به عاشق اگر احتیاج خواهد…
تاخط شیرنگ آورد از دو جانب سر به هم
تاخط شیرنگ آورد از دو جانب سر به هم می زند حسن سبک پرواز بال و پربه هم خط ظالم کرد تسخیر لب میگون یار…
تا نپوشیده است روی خال را خط دیدنی است
تا نپوشیده است روی خال را خط دیدنی است تا نگردیده است صاحب تخم ریحان چیدنی است می توان خواند از جبین باغبان حال چمن…
تا کی به هر مشاهده از جا رود کسی؟
تا کی به هر مشاهده از جا رود کسی؟ غافل شود ز حق به تماشا رود کسی دامان خشک، موج ز دریا نمی برد پاک…
تا شد از نیسان رهین منت احسان صدف
تا شد از نیسان رهین منت احسان صدف شد ز خجلت زیر دامن بحر را پنهان صدف از قناعت گرد اگر می کرد آب روی…
تا ز خط پشت لب جان بخش جانان شد سیاه
تا ز خط پشت لب جان بخش جانان شد سیاه عالم روشن به چشم آب حیوان شد سیاه چشمه خورشید در گرد کدورت غوطه زد…
تا در ترددست نفس، جان روانه است
تا در ترددست نفس، جان روانه است بر باد پای عمر، نفس تازیانه است عاشق کجا به فکر سرانجام خانه است؟ مرغ ملول را ته…
تا چه گل ریشه دوانیده در اندیشه ما؟
تا چه گل ریشه دوانیده در اندیشه ما؟ که رگ ابر بهارست رگ و ریشه ما کوه قاف از سپرانداختگان است اینجا که دگر تیغ…
تا تو رفتی عالم روشن به چشمم تار شد
تا تو رفتی عالم روشن به چشمم تار شد باده بی غش به جامم شربت بیمار شد از دهان باز بودم حلقه بیرون در تا…
تا به کی در پرده باشد نیک و بد، ساغر کجاست؟
تا به کی در پرده باشد نیک و بد، ساغر کجاست؟ دل ز دعوی شد سیاه آیینه محشر کجاست؟ در تن روشن ضمیران جان نمی…
تا به خط از زلف کار دل فتاد آسوده شد
تا به خط از زلف کار دل فتاد آسوده شد راهرو آسوده گردد راه چون پیموده شد چهره خندان او تا در گلستان جلوه کرد…
پیغام، نمکچش وصال است
پیغام، نمکچش وصال است دلخوش کن عاشقان خیال است خورشید فلک سفید ابروست خورشید تو عنبرین هلال است هر جا که دل شکسته ای هست…
پیش دل شرح زر و گوهر دنیا چه کنیم
پیش دل شرح زر و گوهر دنیا چه کنیم عرض خر مهره دجال به عیسی چه کنیم از گرانجانی ما روی زمین نیلی شد آرزوی…
پیراهن گل چاک ز بیداد نسیم است
پیراهن گل چاک ز بیداد نسیم است از خنده بی وقت دل پسته دو نیم است کامل هنران در وطن خویش غریبند در پشت صدف…
پوچ شد از دعوی بیهوده مغز خود فروش
پوچ شد از دعوی بیهوده مغز خود فروش آب را کف می کند دیگی که ننشیند ز جوش می کنند از سود، مردم خرج و…
پروای شکوه من آن سیمتن ندارد
پروای شکوه من آن سیمتن ندارد دردش مباد هر چند درد سخن ندارد ناسازگاریی هست در خوی گلعذاران کو یوسفی که گرگی در پیرهن ندارد…
پرده دار و حاجب و دربان نمی باشد مرا
پرده دار و حاجب و دربان نمی باشد مرا خانه چون آیینه بی مهمان نمی باشد مرا درد و صاف عالم امکان ز یک سرچشمه…
پای در دامان تسلیم و رضا باید کشید
پای در دامان تسلیم و رضا باید کشید اطلس افلاک را در زیر پا باید کشید نیست جز تسلیم ساحل عالم پرشور را در محیط…
بیگانه معنی لب خاموش ندارد
بیگانه معنی لب خاموش ندارد خالی بود آن ظرف که سرپوش ندارد دعوی ثمر پیشرس خامی فکرست می پخته چو گردید سر جوش ندارد آنجا…
بیخودی بال و پر روح گشودن باشد
بیخودی بال و پر روح گشودن باشد کم زنی مرتبه خویش فزودن باشد عاقل آن است که دخلش بود از خرج زیاد به که گفتار…
بی نوش لبان آب بقا را چه کند کس؟
بی نوش لبان آب بقا را چه کند کس؟ بی سبز خطان برگ ونوا را چه کندکس؟ توفیق در ایام جوانی مزه دارد بی قوت…
بی طلب زنهار بر خوان کسان مهمان مشو
بی طلب زنهار بر خوان کسان مهمان مشو گوهر بی قیمتی، سنگ ته دندان مشو می توان کشتن، چو نبود آب، آتش را به خاک…
بی خبر شو ز دو عالم، خبر یار طلب
بی خبر شو ز دو عالم، خبر یار طلب دست بردار ز خود، دامن دلدار طلب حاصل روی زمین پیش سلیمان بادست دو جهان از…
بی برگی ما برگ نشاط است چمن را
بی برگی ما برگ نشاط است چمن را شیرازه گلزار بود خار و خس ما از خامی ما عشق به زنهار درآمد خون شد دل…
بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است
بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است خاک ما چون درد می در گوشه میخانه است جوش دل می آورد ما خاکساران را به…
بهشت و دوزخ ما هجر و وصل آن پسر باشد
بهشت و دوزخ ما هجر و وصل آن پسر باشد صراط مردم باریک بین موی کمر باشد به خط بردم پناه از آتش رویش، ندانستم…
بهار را چمنت مست رنگ و بو سازد
بهار را چمنت مست رنگ و بو سازد نقاب را رخت آیینه دورو سازد خوشا کسی که به خون جگر وضو سازد به اشک سینه…
به هم پیوسته از بس در حریم سینه داغ من
به هم پیوسته از بس در حریم سینه داغ من تماشایی ندارد رنگ از گلگشت باغ من چنان از آفتاب عشق می جوشد دماغ من…
به هر ترنمی از جای می رود دل ما
به هر ترنمی از جای می رود دل ما سبک رکاب چو بوی گل است محمل ما زمین سینه ما درد و داغ پروردست یکی…
به می غم از دل افگار برنمی خیزد
به می غم از دل افگار برنمی خیزد به آب از آینه زنگار برنمی خیزد ز داغ نیست دل دردمند من خالی که شمع از…
به مژگان اشک پاشیدن میاموز
به مژگان اشک پاشیدن میاموز به ابر تیره باریدن میاموز به زلف آه،پیچیدن مده یاد به دراشک، غلطیدن میاموز دل ما را به درد خویش…
به قدر رم ازین عالم، توانی آرمید آنجا
به قدر رم ازین عالم، توانی آرمید آنجا که اینجا هر که سستی کرد نتواند رسید آنجا رواجی نیست در محشر عبادات ریایی را به…
چه کار از یاری دوران برآید
چه کار از یاری دوران برآید به همت کارها آسان برآید سرآید چون زمان ناامیدی به خواب یوسف از زندان برآید هم از کودک مزاجیهای…
چه شکایت ز تو ای خانه برانداز کنم
چه شکایت ز تو ای خانه برانداز کنم هر چند انجام ندارد ز چه آغاز کنم؟ در نهانخانه غیب است کلید دل من این نه…
چه خون که در جگر ماه و آفتاب کنی
چه خون که در جگر ماه و آفتاب کنی رخ لطیف چو گلرنگ از شراب کنی تو کز مکیدن لب نقل باده می سازی چه…
چه بهشتی است که یارم ز سفر برگردد
چه بهشتی است که یارم ز سفر برگردد از نظر ناشده چون نور نظر برگردد قدرت عجز اگر این است که من یافته ام تیغ…
چنین که عقل کشیده است زیر بند ترا
چنین که عقل کشیده است زیر بند ترا عجب که عشق رهاند ازین کمند ترا مباش بی دل نالان که آتشین رویان ز دست هم…
چند دستم شانه زلف پریشانی بود؟
چند دستم شانه زلف پریشانی بود؟ آرزو در سینه من چند زندانی بود؟ می شود ز اشک ندامت دانه امید سبز سرخ رویی لاله باغ…
چند جان سختی ما سنگ ره ما باشد؟
چند جان سختی ما سنگ ره ما باشد؟ صدف ما گره خاطر دریا باشد رحمت آن نیست که طاعت نکند عصیان را سیل یک لحظه…
چنان که سرمه سواد نظر کند روشن
چنان که سرمه سواد نظر کند روشن مرا نظاره خط چشم تر کند روشن به نور عقل نبردیم ره ز خود بیرون مگر که عشق…
چمن برید به مقراض رشک، سنبل خویش
چمن برید به مقراض رشک، سنبل خویش سرآمدی ز نکویان به زلف و کاکل خویش اگر چه هست لبت بی نیاز از پرسش بپرس حال…
چشمم از خواب پریشان، چشمه پر سنبلی است
چشمم از خواب پریشان، چشمه پر سنبلی است از دل صد پاره هر مژگان من شاخ گلی است دردمندان ترا هر لخت دل، مه پاره…
چشم فتانت که داد دلبریایی می دهد
چشم فتانت که داد دلبریایی می دهد غمزه را تعلیم کافر ماجرایی می دهد اینچنین کز سرمه بیگانگی مست است مست کی نگاهش با نگاهم…
چشم خورشید به رخسار تو باشد روشن
چشم خورشید به رخسار تو باشد روشن نیست یک سرو به غیر از تو درین سبز چمن یوسف از غیرت آن نرگس نیلوفر رنگ رفت…
چشم بیدار چراغ سر بالین باشد
چشم بیدار چراغ سر بالین باشد خواب در پله مرگ است چو سنگین باشد درد بیمار ترا باعث تسکین باشد خواب خود بستر خار است…
چرخ هرچند دل اهل هنر را شکند
چرخ هرچند دل اهل هنر را شکند چون خریدار که رسم است گهر را شکند کاسه و کوزه افلاک، شکستن دارد چند بیهوده دل اهل…
چراغ راه ندارد به بزم روشن ما
چراغ راه ندارد به بزم روشن ما ز ماهتاب گل افتد به چشم روزن ما به شوربختی ما نیست چشمه زمزم چو کعبه بخت سیه،…
جویبار شیشه با دریای خم پیوسته است
جویبار شیشه با دریای خم پیوسته است کشتی می را چرا ساقی به خشکی بسته است؟ مشکل است از روی آتشناک دل برداشتن ورنه آتش…
جهان حیات کسی را ضمان نمی گردد
جهان حیات کسی را ضمان نمی گردد که مصدر اثری در جهان نمی گردد ز کلفت تو چه پرواست سیل حادثه را؟ غبار سد ره…
جمعی که ره به چشم و دل سیر برده اند
جمعی که ره به چشم و دل سیر برده اند بی چشم زخم راه به اکسیر برده اند با صبح خوش برآی که غفلت گزیدگان…
جلوه برقی است در میخانه هشیاری مرا
جلوه برقی است در میخانه هشیاری مرا از پی تغییر بالین است بیداری مرا چون فلاخن کز وصال سنگ دست افشان شود می دهد رطل…
جز پریشان خاطری در عالم ایجاد چیست؟
جز پریشان خاطری در عالم ایجاد چیست؟ غیر مشتی خاروخس در خانه صیاد چیست؟ بحر عشق است این که موجش می شکافد کوه را ای…
جدا شو از دو عالم تا توانی با خدا بودن
جدا شو از دو عالم تا توانی با خدا بودن که دارد دردسر بسیار، با خلق آشنا بودن بکش در زندگی مردانه جام نیستی بر…
جان کس از دیدن آن سیب زنخدان نبرد
جان کس از دیدن آن سیب زنخدان نبرد این ترنجی است که بر هر که خورد جان نبرد هوس از حسن شود کامروا بیش از…
جان به صد داغ از تن خاکی سرشت آمد برون
جان به صد داغ از تن خاکی سرشت آمد برون جغد ازین ویرانه طاوس بهشت آمد برون فکر رنگین جلوه دیگر کند با بخت سبز…
ثبات دولت خوبی ز کوه تمکین است
ثبات دولت خوبی ز کوه تمکین است حصار عافیت باغ، گوش سنگین است چه وقت توست که لب بر لب پیاله نهی؟ برای حسن تو…
تیشه زد بر پای خود هر کس که زد بر پای کوه
تیشه زد بر پای خود هر کس که زد بر پای کوه دست کوته دار چون فرهاد از ایذای کوه پای پیچیده است در دامان…
تو تا ز هستی خود بی خبر نمی افتی
تو تا ز هستی خود بی خبر نمی افتی ز خویش مرحله ای پیشتر نمی افتی ازین جهان و سرانجام آن مشو غافل اگر به…
تن حجاب سفر جان هوایی نشود
تن حجاب سفر جان هوایی نشود سیر شبنم گره از آبله پایی نشود عندلیبی که شکایت کند از دام و قفس نیست ممکن که گرفتار…
تلخی می به گوارایی دشنام تو نیست
تلخی می به گوارایی دشنام تو نیست دزدی بوسه به شیرینی پیغام تو نیست یوسف از قافله حسن تو غارت زده ای است کسی امروز…
تسکین ندهد خوردن می سوز درون را
تسکین ندهد خوردن می سوز درون را آتش بود این آب، جگر تشنه خون را راندن نکند خیرگی از طبع مگس دور اندیشه ز خواری…
ترانه های جهان گرچه مختلف رنگند
ترانه های جهان گرچه مختلف رنگند تو چون ز پرده برآیی همه یک آهنگند در آفتاب قیامت چه رویها سازند جماعتی که چو گل پای…
ترا از ساده لوحی هر که گل در پیرهن ریزد
ترا از ساده لوحی هر که گل در پیرهن ریزد خس و خاشاک در جیب و گریبان سمن ریزد تو با آن قد موزون چون…
تاخت از سینه به مژگان دل بازیگوشم
تاخت از سینه به مژگان دل بازیگوشم گشت بال و پر طوفان دل بازیگوشم من که در صومعه سر حلقه پیران بودم کرد بازیچه طفلان…
تا نافه زلف مجلس آراست
تا نافه زلف مجلس آراست آهوی حواس، دشت پیماست چشم تو شرابخانه دل ابروی تو قبله تماشاست قفل دل زنگ بسته ما موقوف کلید بال…
تا کی به ذوق نشأه می دردسر کشیم؟
تا کی به ذوق نشأه می دردسر کشیم؟ تلخی ز بحر چند برای گهر کشیم؟ تیر ترا ز سینه کشیدن نه کار ماست آهی مگر…
تا شد از صدق طلب چون صبح، روشن جان ما
تا شد از صدق طلب چون صبح، روشن جان ما از تنور سرد، آید گرم بیرون نان ما از خزف ناز گهر از بردباری می…
تا ز چشم شوخ او در گردش آمد جام ها
تا ز چشم شوخ او در گردش آمد جام ها چون رم آهو بیابانی شدند آرام ها دلبری را زلف او در دور خط از…
تا در خم این کارگه شیشه گرانیم
تا در خم این کارگه شیشه گرانیم چون طفل در آیینه به حیرت نگرانیم از رهگذر گوش، صدف کان گهر شد ما هرزه در ایان…
تا چنددلت برمن مهجور نبخشد
تا چنددلت برمن مهجور نبخشد تا کی نگهت برنگه دور نبخشد پروانه مغرورم ودربزم نسوزم تا شمع به من مرهم کافور نبخشد مغزش بخورد پشه…
تا تو چون شانه دل چاک مهیا نکنی
تا تو چون شانه دل چاک مهیا نکنی پنجه در پنجه آن زلف چلیپا نکنی بر کلاه خرد و هوش اگر می لرزی به که…
تا به کی پوشیده از همصحبتان ساغر زدن؟
تا به کی پوشیده از همصحبتان ساغر زدن؟ در گره تا چند آب خویش چون گوهر زدن؟ در گلستانی که باشد چشم بلبل در کمین…
تا به تعظیم نهال تو ز جا برجستند
تا به تعظیم نهال تو ز جا برجستند سروها یکقلم از پای دگر ننشستند از تماشای تو نظارگیان راست دو عید تا دو ابروی هلال…
پیغام بیکسان که به دلدار می برد
پیغام بیکسان که به دلدار می برد طفل یتیم را که به گلزار می برد از وصل گل کسی که به نظاره قانع است دایم…
پیش خط تازه آن سرو بستان بهشت
پیش خط تازه آن سرو بستان بهشت از سیه پیران بود در دیده ریحان بهشت هست زندان پر از وحشت به چشم عارفان پیش طاق…
پیری اگر چه بال و پرم را شکسته است
پیری اگر چه بال و پرم را شکسته است پای جهان نورد خیالم نبسته است گر بشنوی زمن دو سه حرفی چه می شود؟ راه…
پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را
پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را حاجت زندان دیگر نیست خون مرده را بر جراحت بخیه نتواند ره خوناب بست سود ندهد مهر…
پروای مرگ نیست گدای برهنه را
پروای مرگ نیست گدای برهنه را سیل آب زندگی است سرای برهنه را ایمن مشو به فقر ز اهل حسد که هست صد چشم بد…
پرده دار حرف دعوی کن لب خاموش را
پرده دار حرف دعوی کن لب خاموش را از دبستان بر میاور طفل بازیگوش را مور بر خوان سلیمان خون خود را می خورد خرمن…
پای بر چرخ نهد هر که ز سر می گذرد
پای بر چرخ نهد هر که ز سر می گذرد رشته چون بی گره افتد ز گهر می گذرد جگر شیر نداری سفر عشق مکن…
بیگانگی شده است ز عالم مراد ما
بیگانگی شده است ز عالم مراد ما یادش به خیر، هر که نیفتد به یاد ما! چون صبح، جیب و دامن عالم پر از گل…
بیخود ز نوای دل دیوانه خویشم
بیخود ز نوای دل دیوانه خویشم ساقی و می و مطرب و میخانه خویشم شد خوبی گفتار ز کردار حجابم درخواب ز شیرینی افسانه خویشم…
بی نیازست از دلیل و رهنما افتادگی
بی نیازست از دلیل و رهنما افتادگی می رود منزل به منزل جاده با افتادگی از تنزل می توان آسان ترقی یافتن بی رسن از…
بی طراوت نشود سرو جوانی که تراست
بی طراوت نشود سرو جوانی که تراست در شکر خواب بهارست خزانی که تراست برنیاید به زبان با تو کس از خوش سخنان می کند…
بی خبر از در من یار مگر باز آید
بی خبر از در من یار مگر باز آید ور نه آن صبر که دارد که خبر باز آید؟ در تماشای تو از کار دل…
بی بصیرت چه گل از غیب تواند چیدن؟
بی بصیرت چه گل از غیب تواند چیدن؟ پای خوابیده چه در خواب تواند دیدن؟ می توان با نظر بسته جهان را دیدن عینک دیدن…
بوی پیراهن دلیل راه شد یعقوب را
بوی پیراهن دلیل راه شد یعقوب را هست از طالب فزون درد طلب مطلوب را کاه را بال و پر پرواز گردد کهربا نیست در…
بهر معنی های رنگین لفظ را پرداز کن
بهر معنی های رنگین لفظ را پرداز کن باده شیراز را در شیشه شیراز کن بوی گل در غنچه سربسته ایمن از صباست لب ببند…
بهار دربغل غنچه ریخت پنهان زر
بهار دربغل غنچه ریخت پنهان زر کند کریم به سایل نهفته احسان زر زهرکه دل بگشاید ترا گرامی دار که گل دهدبه نسیم سحر به…





