جهان و هر چه در او هست رونمای دل است

جهان و هر چه در او هست رونمای دل است به هیچ جا نرود هر که آشنای دل است هوای نفس ترا کوچه گرد ساخته…

جمعی که قطع راه به مژگان تر کنند

جمعی که قطع راه به مژگان تر کنند چون رشته دست در کمر صد گهر کنند بحری است بحر عشق که موج وحباب را دریادلان…

جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدم

جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدم عبیر پیرهن از گرد کاروان دیدم ربود خواب ترا در کنارم از مستی ترا چنان که دلم خواست آنچنان…

جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم

جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک…

جذبه ای کو که مرا جانب دلدار کشد؟

جذبه ای کو که مرا جانب دلدار کشد؟ دامن جان مرا زین ته دیوار کشد نظر پاک به خاک است برابر امروز ورنه آیینه چرا…

جان مشتاقان زکوی دلستان چون بگذرد؟

جان مشتاقان زکوی دلستان چون بگذرد؟ کاروان شبنم از ریگ روان چون بگذرد؟ نقطه ها طوطی شوند و حرفها تنگ شکر بر زبان خامه نام…

جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق

جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق از یک سرست جوش گل وخار خار عشق در شوره زار عقل به درمان گیاه نیست پیوسته سرخ…

جام در دور به اندازه مخمور بیار

جام در دور به اندازه مخمور بیار پیش آشفته دماغان سرپرشور بیار نشد از مرهم کافور خنک سینه ما کف خاکستری از انجمن طور بیار…

تیغ الماس بر اطراف کمر دارد مهر

تیغ الماس بر اطراف کمر دارد مهر از صف آرایی شبنم چه خطر داردمهر؟ حسن هر روز به آیین دگر جلوه کند هر سحر تکیه…

تو دست افشانی جان را چه دانی؟

تو دست افشانی جان را چه دانی؟ تو شور این نمکدان را چه دانی؟ تو چون خس رو به ساحل می کنی سیر دل دریای…

تندی خوی ضرورست سخن آیین را

تندی خوی ضرورست سخن آیین را که بنوشند به تلخی، می لب شیرین را بلبلانی که نظر بر رخ گل وا کردند چه شناسند قماش…

تمتع با کمال قرب از آن رعنا نمی بینم

تمتع با کمال قرب از آن رعنا نمی بینم که زیر پا نبیند یار و من بالا نمی بینم مگر از دور گرد محمل لیلی…

تشنه خون کرد مستی چشم فتان ترا

تشنه خون کرد مستی چشم فتان ترا خواب سنگین شد فسانی تیغ مژگان ترا این لطافت نیست هرگز میوه فردوس را می توان خوردن به…

ترک تن دل را نگردانیده روشن چون کنم

ترک تن دل را نگردانیده روشن چون کنم پشت چون آیینه مظلم به گلخن چون کنم دیده روشن به خون دل زمن قانع شده است…

ترا چه غم که شب ما دراز می گذرد؟

ترا چه غم که شب ما دراز می گذرد؟ که روزگار تو در خواب ناز می گذرد غرض ز سنگدلی داغ کردن شهداست به لاله…

تاک بالا دست من بیعت به طوبی بسته است

تاک بالا دست من بیعت به طوبی بسته است خوشه ام عقد اخوت با ثریا بسته است در تجرد، رشته واری از تعلق سهل نیست…

تا نظر از عارض گلفام او پوشیده ام

تا نظر از عارض گلفام او پوشیده ام خار درچشمم اگر روی فراغت دیده ام در بهم پیچیدن زلف درازش عاجزم من که طومار دو…

تا کی ز کف عنان توکل رها کنی؟

تا کی ز کف عنان توکل رها کنی؟ از نقش پای راهروان رهنما کنی چون حلقه، دیده نگران شو تمام عمر شاید به روی خود…

تا عبیر افشانی زلف ترا نظاره کرد

تا عبیر افشانی زلف ترا نظاره کرد نکهت پیراهن یوسف گریبان پاره کرد نو نیاز عشق چون فرهاد و مجنون نیستیم طفل ما مشق جنون…

تا ز رخسار چو مه پرده برانداخته ای

تا ز رخسار چو مه پرده برانداخته ای سوز خورشید به جان قمر انداخته ای در سراپای تو کم بود بلای دل و دین؟ که…

تا دل از روی تو شد مطلع انوار مرا

تا دل از روی تو شد مطلع انوار مرا چشم خورشید شود خیره ز رخسار مرا بی نصیب است ز من دیده ظاهربینان می توان…

تا چون درویشان توان با گاه گاهی ساختن

تا چون درویشان توان با گاه گاهی ساختن از سبک مغزی است با زرین کلاهی ساختن خاک در چشمش، اگر گردد به ظاهر گوشه گیر…

تا جنون انجمن افروز دل خونین است

تا جنون انجمن افروز دل خونین است دیده شیر مرا شمع سر بالین است خون خور و مهر به لب زن که درین عبرتگاه نفس…

تا به کی دل را سیاه از نعمت الوان کنی؟

تا به کی دل را سیاه از نعمت الوان کنی؟ چند در زنگار این آیینه را پنهان کنی؟ کشتی از دریای خون سالم به ساحل…

تا به دل تخم عشق کشته شده است

تا به دل تخم عشق کشته شده است آه من در جگر برشته شده است پا مزن بر حنای گریه من که به خون جگر…

پیکان یار را به دل و جان نگاه دار

پیکان یار را به دل و جان نگاه دار تاممکن است عزت مهمان نگاه دار عینک به چشم هر که نهد شیشه دل شود ای…

پیش غافل سخن از پند و نصیحت راندن

پیش غافل سخن از پند و نصیحت راندن هست بر صورت دیوار گلاب افشاندن ابجد مشق جنون من سودازده است خط دیوانی زنجیر، مسلسل خواندن…

پیش از گل رخسار تو افروخته بودم

پیش از گل رخسار تو افروخته بودم چون لاله به داغ تو جگر سوخته بودم شد مشت شراری و مرا در جگرافتاد چون غنچه اگر…

پوشیده یار اگر نه می ناب می خورد

پوشیده یار اگر نه می ناب می خورد این رنگ لاله گون ز کجا آب می خورد چون تشنه ای که آب خورد در میان…

پس از عمری ز چشمت یک نگاه آشنا دیدم

پس از عمری ز چشمت یک نگاه آشنا دیدم بحمدالله نمردم تا ترا بر مدعا دیدم به خواب ناز هم آیینه را از دست نگذاری…

پرده عیب جهان است نظر پوشیدن

پرده عیب جهان است نظر پوشیدن گل بی خار شود خار ز دامن چیدن تا قیامت نرود لذت دیدار از دل این گلی نیست که…

پای گستاخ منه بر در کاشانه عشق

پای گستاخ منه بر در کاشانه عشق سر منصور بود کنگره خانه عشق حیف فرهاد که با آنهمه شیرین کاری شد به خواب عدم از…

پا به ادب نه که زخم خار نیابی

پا به ادب نه که زخم خار نیابی بار به دلها منه که بار نیابی تا به جگر نشکنی هزار تمنا سینه ریش و دل…

بیداری سیاه دلان عین غفلت است

بیداری سیاه دلان عین غفلت است خوابی که نیست از سر غفلت، عبادت است از زهد خشک بر دل زاهد غبار نیست تابوت بهر مرده…

بیا ای محتسب از وادی دردی کشان بگذر

بیا ای محتسب از وادی دردی کشان بگذر ازین یک گل زمین، دانسته ای باد خزان بگذر نمی گفتم حریفم نیستی کاوش مکن با من…

بی غبار خط نگاهم توتیا گم کرده ای است

بی غبار خط نگاهم توتیا گم کرده ای است در ته ابر سیه ماه جلا گم کرده ای است نیست هر کس را که چشم…

بی دادرس آن کس که فغان چون جرسش هست

بی دادرس آن کس که فغان چون جرسش هست خاموش نگردد ز فغان تا نفسش هست چون رشته محال است کند راست نفس را آن…

بی تأمل زینهار از نقطه دل نگذری

بی تأمل زینهار از نقطه دل نگذری زین سواد اعظم اسرار غافل نگذری تیر کج را از هدف دست تصرف کوته است سخت خواب آلوده…

بوی دل از نفس باد صبا می آید

بوی دل از نفس باد صبا می آید می توان یافت کز آن زلف دوتا می آید بی قناعت نتوان شد به سعادت مشهور این…

بهشتی بی دماغان را به از خلوت نمی باشد

بهشتی بی دماغان را به از خلوت نمی باشد گلابی بهتر از پاشیدن صحبت نمی باشد مجو از گفتگوی زاهدان خشک کیفیت که جز ریگ…

بهار عارض او را به سامان کس نمی داند

بهار عارض او را به سامان کس نمی داند بغیر از رنگ و بویی زین گلستان کس نمی داند خدا داند چها در پیرهن دارد…

به هیچ و پوچ مرا عمر چون شرر بسته است

به هیچ و پوچ مرا عمر چون شرر بسته است ز خود برون شدن من به یک نظر بسته است اثر ز جنت دربسته در…

به هر سیاه درون مشنوان ترانه خویش

به هر سیاه درون مشنوان ترانه خویش زمین پاک طلب کن برای دانه خویش زبان خویش به دیوار تا توان مالید قدم برون مگذار از…

به ناکامی ز خاک آستانت دردسر بردم

به ناکامی ز خاک آستانت دردسر بردم دعای طاق ابرویت به محراب دگر بردم درین مدت که عمر من سرآمد در نظر بازی چه از…

به مستی از ته دل آدمی خشنود می باشد

به مستی از ته دل آدمی خشنود می باشد نشاط هوشیاران قلب روی اندود می باشد زیان نقصان ندارد مایه داران مروت را فرومایه است…

به کشت خشمگینان آتش از ابر بلا ریزد

به کشت خشمگینان آتش از ابر بلا ریزد به قدر تلخرویی زهر از تیغ قضا ریزد شکوهی هست با بی برگی ارباب قناعت را که…

چه گل از خودآن مرده دل چیده باشد

چه گل از خودآن مرده دل چیده باشد که زخمی به درویش نخندیده باشد تواند به مجنون کسی کرد کاوش که پیشانی شیرخاریده باشد کسی…

چه شود گر به پیامی دل من شاد کنی؟

چه شود گر به پیامی دل من شاد کنی؟ پیش ازان روز که بسیار مرا یاد کنی می کند یک سخن تلخ مرا شادی مرگ…

چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟

چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟ بوی مشکیم، محال است که رسوا نشویم عشق ما را پی کاری به جهان آورده است ادب…

چه بهشتی است که دستم کمر یار شود

چه بهشتی است که دستم کمر یار شود مغرب بوسه ام آن مشرق گفتار شود برندارم لب خود آنقدر از لعل لبش که دل خسته…

چنین گر آتشین از باده آن رخسار خواهد شد

چنین گر آتشین از باده آن رخسار خواهد شد زجوش مغز، سربسیار بی دستار خواهد شد به بیماران چنین وا می رسد گر چشم بیمارش…

چند روزی بر در صبر و تحمل می زنم

چند روزی بر در صبر و تحمل می زنم دست امیدی به دامان توکل می زنم چند پاداش تنزل سرگرانی واکشم بعد ازین من هم…

چند چون اخگر نفس در زیر خاکستر زنیم

چند چون اخگر نفس در زیر خاکستر زنیم خیز تا از چرخ نیلی خیمه بالاتر زنیم از بساط خاک برچینیم بزم عیش را با مسیحا…

چند از بهار عشق قناعت به خس کنی؟

چند از بهار عشق قناعت به خس کنی؟ در آشیانه عیش به یاد قفس کنی از خون لعل، تیشه مردان بهار کرد زین کوهسار چند…

چمن پیرا اگر می دید روی چون بهارش را

چمن پیرا اگر می دید روی چون بهارش را به گلچینان هدر می کرد خون لاله زارش را نگردد تشنه در گرمای صحرای قیامت هم…

چشمم به دستگیری لطف جیب نیست

چشمم به دستگیری لطف جیب نیست نبضم رهین منت دست طبیب نیست (در بحر فکر از سر اخلاص می روم باشد یتیم اگر گهر من…

چشم گشایش از خلق نبود به هیچ بابم

چشم گشایش از خلق نبود به هیچ بابم در بزم بیسوادان لب بسته چون کتابم در ملک بی نشانی ازمن چه جرم سر زد؟ کز…

چشم خوشی که مست و خرابش شوم کجاست؟

چشم خوشی که مست و خرابش شوم کجاست؟ سر خوش ز شیوه های عتابش شوم کجاست؟ آن برق خانه سوز که داغش شوم چه شد؟…

چشم بیدار چراغی است که در منزل اوست

چشم بیدار چراغی است که در منزل اوست دل بیتاب سپندی است که در محفل اوست شکوه از تنگدلی شیوه آگاهان نیست که فتوحات جهان…

چسان دل رانگه دارد کسی از چشم قتالش ؟

چسان دل رانگه دارد کسی از چشم قتالش ؟ که گیراتر ز شاهین است مژگان سبکبالش نگردد چون نگاه خلق حیران خط و خالش؟ که…

چراغ عشق نمی گردد از لحد خاموش

چراغ عشق نمی گردد از لحد خاموش کی آتش جگر سنگ می شود خاموش؟ ز پند ناصح بی مغز ،عشق آسوده است که بحر را…

چار دیوار قفس عشرت سرای ما بس است

چار دیوار قفس عشرت سرای ما بس است شهربند دام باغ دلگشای ما بس است خرقه بر بالای ارباب تجرد پینه است پهلوی لاغر به…

جهان فروز چنان گشت باده گلرنگ

جهان فروز چنان گشت باده گلرنگ که از شمار شرر می دهد خبر دل سنگ چکیده جگر شعله است نغمه عود کمند عشرت رم کرده…

جمعی که زیر خاک دل پاک می برند

جمعی که زیر خاک دل پاک می برند با خود بهشت را به ته خاک می برند روحی که شد لطیف چو شبنم در این…

جلوه های مختلف دارد شراب لاله رنگ

جلوه های مختلف دارد شراب لاله رنگ آب، جوهر می شود درتیغ و در آیینه زنگ خشم دل را غوطه درزنگ قساوت می دهد برنمی…

جز گریه چشم اشک فشان را علاج نیست

جز گریه چشم اشک فشان را علاج نیست جز صبر عاشق نگران را علاج نیست درمانده ام به دست دل هرزه گرد خویش در دست…

جذبه ای کو که ز خود دست فشان برخیزم؟

جذبه ای کو که ز خود دست فشان برخیزم؟ از جهان بی دل و چشم نگران برخیزم گرد من برتو گران است، بیفشان دستی که…

جان ما تاب زهر زلف پریشان نخورد

جان ما تاب زهر زلف پریشان نخورد دل ما آب ز هر چاه زنخدان نخورد می این بزم به خوناب جگر آغشته است طفل بی…

جان به لب داریم و همچون صبح خندانیم ما

جان به لب داریم و همچون صبح خندانیم ما دست و تیغ عشق را زخم نمایانیم ما می توان از شمع ما گل چید در…

جام شراب مرهم دلهای خسته است

جام شراب مرهم دلهای خسته است خورشید مومیایی ماه شکسته است از صد هزار خانه خراب است یادگار گردی که در عذار تو از خط…

تیغ ابروی ترا جوهر چین می بایست

تیغ ابروی ترا جوهر چین می بایست رقم ناز بر آن لوح جبین می بایست از گلستان تو هر خار چرا گل چیند؟ شعله خوی…

تو سعی کن که دلت ساده از رقم گردد

تو سعی کن که دلت ساده از رقم گردد که دل چو پاک شد از نقش، جام جم گردد قضا چو تیغ برآرد گشاده ابرو…

تندخویی با خلایق، مهر را کین کردن است

تندخویی با خلایق، مهر را کین کردن است آفرین را در دهان خلق نفرین کردن است شادی ما غافلان در زیر چرخ سنگدل خنده کبک…

تمام رس نبود باده ای که کف دارد

تمام رس نبود باده ای که کف دارد که عیب دار بود گوهری که تف دارد بغیر آدم خاکی که گوهری است یتیم کدام در…

تشنه جانان را کجا سیراب ساغر می کند؟

تشنه جانان را کجا سیراب ساغر می کند؟ ریگ در یک آب خوردن بحر را بر می کند شمع ما تا سیلی دست حمایت خورده…

تردد از دل بی آرزو نمی آید

تردد از دل بی آرزو نمی آید چو پای خفته ز من جستجو نمی آید اگر رسد به لبم جان ز تنگدستیها ز من فروختن…

ترا به یوسف مصر اشتباه نتوان کرد

ترا به یوسف مصر اشتباه نتوان کرد قیاس آب روان را به چاه نتوان کرد در آفتاب قیامت توان به جرأت دید نظر دلیر در…

تازه دارد دل من خار و خس مژگان را

تازه دارد دل من خار و خس مژگان را این سفالی است که سیراب کند ریحان را پاس دل دار که تا دانه نگردد سرسبز…

تا نسوزد، عود در مجمر ندارد آدمی

تا نسوزد، عود در مجمر ندارد آدمی تا نگرید، آب در گوهر ندارد آدمی تا نپیچد سر ز دنیا، سرندارد آدمی تا نریزد برگ از…

تا کی ز جهل چاره حرص از طلب کنی؟

تا کی ز جهل چاره حرص از طلب کنی؟ از خارخار چند علاج جرب کنی؟ هرگز نمی رسد به طباشیر استخوان پیش حسب مباد حدیث…

تا شده است از دوربینی عاقبت بین دیده ام

تا شده است از دوربینی عاقبت بین دیده ام در ترازوی قیامت خویش را سنجیده ام منت دست نوازش می کشم از دست رد از…

تا ز می قانع به خوناب جگر گردیده ام

تا ز می قانع به خوناب جگر گردیده ام سرخ رو از باده بی درد سر گردیده ام تا مگر داغی به دست آرم درین…

تا دست دست توست میی در ایاغ ریز

تا دست دست توست میی در ایاغ ریز بر هر زمین که رسی رنگ باغ ریز جام جم و سفال، گل یک حدیقه اند مانند…

تا چهره گلگل از می گلفام کرده ای

تا چهره گلگل از می گلفام کرده ای صد مرغ دل اسیر به گلدام کرده ای چشم بدت مباد، که نقل و شراب من آماده…

تا توان کردن ز خون ما نگارین دست را

تا توان کردن ز خون ما نگارین دست را از حنا بهر چه باید کرد رنگین دست را سینه اش از باده لعلی بدخشان می…

تا به کی در خواب سنگین روزگارم بگذرد

تا به کی در خواب سنگین روزگارم بگذرد زندگی در سنگ خارا چون شرارم بگذرد چند اوقات گرامی همچو طفل نوسواد در ورق گردانی لیل…

تا به خون رنگین نسازی چون گل احمر جبین

تا به خون رنگین نسازی چون گل احمر جبین کی توانی شست در سرچشمه کوثر جبین؟ روز محشر سرخ رو چون لاله برخیزد ز خاک…

پیوسته دل سیاه بود خلق تنگ را

پیوسته دل سیاه بود خلق تنگ را دایم ستاره سوخته باشد پلنگ را شد بیشتر ز قامت خم دل سیاهیم صیقل برد ز آینه هر…

پیش ساقی هر که آب رو درین میخانه ریخت

پیش ساقی هر که آب رو درین میخانه ریخت در دل پاک صدف چون ابر نیسان دانه ریخت آسمان امروز با خونین دلان ناصاف نیست…

پیری که بار عشق به دوش رضاکشد

پیری که بار عشق به دوش رضاکشد در گوش چرخ حلقه ز قد دوتا کشد تا حفظ آبروی قناعت میسرست خاکش به سر که منت…

پوشیده گر به زلف کنی روی خویش را

پوشیده گر به زلف کنی روی خویش را آخر چسان نهفته کنی بوی خویش را؟ بی اختیار بوسه بر آیینه می زنی گر بنگری به…

پریشان خاطری آماده از صد رهگذر دارد

پریشان خاطری آماده از صد رهگذر دارد صف آهی چو مژگان متصل پیش نظر دارم به هر جا جلوه گر گردی نه ای از چشم…

پرده شرم حجاب امروز یک سو می کنم

پرده شرم حجاب امروز یک سو می کنم با نقاب بی مروت کاریکرو می کنم پیش گام همت من آب باریکی است بحر کی چو…

پای سعی دیگران آمد گر از صحرا به سنگ

پای سعی دیگران آمد گر از صحرا به سنگ در وطن آمد مرا از خواب سنگین پا به سنگ بر دل پرخون عاشق نیست کوه…

بیمار عشق را به دوا احتیاج نیست

بیمار عشق را به دوا احتیاج نیست دل زنده را به آب بقا احتیاج نیست از دستگیر، دست بریده است بی نیاز از سر گذشته…

بیخودی رفتن است دلها را

بیخودی رفتن است دلها را هوش واماندن است دلها را آه بی اختیار از سر درد دامن افشاندن است دلها را چشم پوشیدن از جهان…

بی یار بهار دلنشین نیست

بی یار بهار دلنشین نیست این پنبه داغ یاسمین نیست صد شکر، به دست کوته من صد بند ز چین آستین نیست در دامن برگ…

بی علایق چون شود سالک به منزل می رسد

بی علایق چون شود سالک به منزل می رسد چون شود بی برگ نخل اینجا به حاصل می رسد بردباری پیشه خود کن که در…

بی خواست حرف تلخی ازان نوش لب رسید

بی خواست حرف تلخی ازان نوش لب رسید آخر ز غیب روزی ما بی طلب رسید از خاکبوس دولت پابوس یافتم هر کس به هر…

بی تأمل بر بساط پاکبازان پا منه

بی تأمل بر بساط پاکبازان پا منه تا نشویی دست از جان پای در دریا منه قسمت صیاد از صید حرم دل خوردن است امن…