غزلیات صائب تبریزی
پیام دوست ز باد بهار می شنوم
پیام دوست ز باد بهار می شنوم ز چاک سینه گل بوی یار می شنوم جنون من چه عجب گر یکی هزار شود؟ که وصف…
پشت آیینه بود پرده مستوری زشت
پشت آیینه بود پرده مستوری زشت زاهد از کعبه همان به که نیاید به کنشت اختر ما ز سیه روزی طالع داغ است دیده شور…
پرده شرم و حیا را باده ناب آتش است
پرده شرم و حیا را باده ناب آتش است بر گل کاغذ، هوای عالم آب آتش است آسمان را عشق آورده است در وجد و…
پای ما تا از گل تعمیر می آید برون
پای ما تا از گل تعمیر می آید برون جوی خون از پنجه تدبیر می آید برون نیست مهر مادری در طینت گردون، چرا صبح…
پادشاهی نه به سیم و زر و گوهر باشد
پادشاهی نه به سیم و زر و گوهر باشد هر که را سد رمق هست سکندر باشد هرکه چون بحر به تلخی گذراند ایام ظاهر…
بیخودی دامن به جسم خاکسار افشاندن است
بیخودی دامن به جسم خاکسار افشاندن است از رخ آیینه هستی غبار افشاندن است ریختن رنگ اقامت در جهان بی ثبات در زمین کاغذین، تخم…
بیا در جلوه ای سرو روان تا جان برافشانم
بیا در جلوه ای سرو روان تا جان برافشانم بیفشان زلف کافر کیش تا ایمان برافشانم مرو ای آفتاب گرمرو چندان ز بالینم که جان…
بی غرض چون شد سخن تأثیر دیگر می دهد
بی غرض چون شد سخن تأثیر دیگر می دهد آب روشن را صدف تشریف گوهر می دهد عزم چون افتاد صادق راهبر در کار نیست…
بی درد مشکل است سخن گفتن این چنین
بی درد مشکل است سخن گفتن این چنین رنگین شود سخن ز جگر سفتن این چنین خامش نشین و خون جگر خور که می شود…
بی تب و تاب به مخمور شرابی نرسد
بی تب و تاب به مخمور شرابی نرسد تا به آتش نرود کوزه به آبی نرسد به چه امید به گرد دل خوبان گردد؟ ناله…
بوی پیراهن زلیخا را کجا روشن کند؟
بوی پیراهن زلیخا را کجا روشن کند؟ شمع هیهات است پای خویش را روشن کند چشم بر راهند در کنعان دو صد امیدوار تا نسیم…
بوالعجب مجموعه ها از کف به حسرت داده ام
بوالعجب مجموعه ها از کف به حسرت داده ام حاصل عمر گرامی را به غارت داده ام تا چرا گل به چشم خود ندادم جای…
بهار عنبر شبها سفیده سحرست
بهار عنبر شبها سفیده سحرست خوشا کسی که ازین نوبهار بهره ورست چرا ز سنگ ملامت شکسته دل باشم؟ که همچو موج مرا از شکست…
به وحدت می توان کردن سبک غم های عالم را
به وحدت می توان کردن سبک غم های عالم را که تنهایی یکی سازد مصیبت های عالم را ندارد حاصلی جز گرد کلفت خاک بی…
به هر طوفانی از جا در نیاید لنگر عاشق
به هر طوفانی از جا در نیاید لنگر عاشق شمارد داغ، خورشید قیامت را سر عاشق ز داغ بیقراری چون پلنگ از خواب برخیزد ز…
به ناله ای ز دل ما چه درد می خیزد؟
به ناله ای ز دل ما چه درد می خیزد؟ ز یک نسیم چه مقدار گرد می خیزد؟ نگاه نرگس نیلوفری کشنده ترست که فتنه…
به مستی آه خون آلود از دل بیشتر خیزد
به مستی آه خون آلود از دل بیشتر خیزد که خونبارست هر ابری که از دامان تر خیزد به آهی می تواند خواست عذر نارساییها…
به کف شعله اگر نقد شرر می آید
به کف شعله اگر نقد شرر می آید دل رم کرده ما هم ز سفر می آید دست پیچیدن و دل بردن و پنهان گشتن…
چه می آری به گردش هر نفس آن چشم شهلا را؟
چه می آری به گردش هر نفس آن چشم شهلا را؟ محرک نیست حاجت، گرد سر گردیدن ما را توان کردن به اندک روزگاری سنگ…
چه عاجز مانده ای، دامان همت بر کمر می زن
چه عاجز مانده ای، دامان همت بر کمر می زن برون از پرده افلاک چون آه سحر می زن مکن لنگر چو داغ لاله یک…
چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را؟
چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را؟ که سازد طفل بازیگوش کاغذباد قرآن را اگر چون دیگران شمعی ز دلسوزی نمی آری چراغان…
چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟
چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟ این زر قلب چه باشد که به کار تو کنم؟ جان باقی به من از بوسه کرامت…
چه احتیاج دلیل است در رحیل مرا؟
چه احتیاج دلیل است در رحیل مرا؟ چو سیل جذبه دریاست بس دلیل مرا چه غم ز آتش سوزنده چون خلیل مرا؟ که عشق او…
چند روزی از در میخانه سروا می زنم
چند روزی از در میخانه سروا می زنم پشت دستی بر قدح، سنگی به مینا می زنم چند در گرداب سرگردان بگردم چون حباب می…
چند چون چشم هوسناک به هر سو بینی؟
چند چون چشم هوسناک به هر سو بینی؟ جمع شو تا هم از آیینه خود رو بینی دیده بر شست گشا، چند ز کوته نظری…
چند از ساده دلی زخم هوس بردارم؟
چند از ساده دلی زخم هوس بردارم؟ به که این آینه از پیش نفس بردارم من که چون برگ خزان بام و پرم ریخته است…
چمن پیرا نه گل را دسته در گلزار می بندد
چمن پیرا نه گل را دسته در گلزار می بندد که گل در روزگار حسن او زنار می بندد چو عشق بی تکلف دست بردار…
چشمی به گریه تر نشد از دود آتشم
چشمی به گریه تر نشد از دود آتشم یارب چه بود مصلحت از بود آتشم؟ پروانه مرا به چراغ احتیاج نیست چون کرم شبچراغ زراندود…
چشم ما پوشیده از خواب پریشان گشته است
چشم ما پوشیده از خواب پریشان گشته است از هجوم سنبل این سرچشمه پنهان گشته است تا چه باشد نوشخند آن عقیق آبدار کز جواب…
چشم خونبارم گرو ز ابر بهاری می برد
چشم خونبارم گرو ز ابر بهاری می برد نبض من از برق دست از بیقراری می برد در دل آزاده ام گرد تعلق فرش نیست…
چشم پر خون، صدف گوهر یکدانه اوست
چشم پر خون، صدف گوهر یکدانه اوست دل هر کس که شود زیر و زبر خانه اوست لیلی وحشی ما را نبود خلوت خاص روز…
چسان گردد تهی از عقد گوهر سینه دریا؟
چسان گردد تهی از عقد گوهر سینه دریا؟ که هر موج خطر قفلی است بر گنجینه دریا ندارد تربیت تأثیر در دلهای ظلمانی که عنبر…
چراغ طور نسوزد اگر کلیم شوم
چراغ طور نسوزد اگر کلیم شوم شکفتگی نکند گل اگر نسیم شوم بس است جوهر ذاتی مرا، نه آن گهرم که گر صدف برود از…
چاره دل عقل پر تدبیر نتوانست کرد
چاره دل عقل پر تدبیر نتوانست کرد خضر این ویرانه را تعمیر نتوانست کرد در کنار خاک عمر ما به خون خوردن گذشت مادر بیمهر…
جهان و هر چه در او هست رونمای دل است
جهان و هر چه در او هست رونمای دل است به هیچ جا نرود هر که آشنای دل است هوای نفس ترا کوچه گرد ساخته…
جمعی که قطع راه به مژگان تر کنند
جمعی که قطع راه به مژگان تر کنند چون رشته دست در کمر صد گهر کنند بحری است بحر عشق که موج وحباب را دریادلان…
جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدم
جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدم عبیر پیرهن از گرد کاروان دیدم ربود خواب ترا در کنارم از مستی ترا چنان که دلم خواست آنچنان…
جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم
جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک…
جذبه ای کو که مرا جانب دلدار کشد؟
جذبه ای کو که مرا جانب دلدار کشد؟ دامن جان مرا زین ته دیوار کشد نظر پاک به خاک است برابر امروز ورنه آیینه چرا…
جان مشتاقان زکوی دلستان چون بگذرد؟
جان مشتاقان زکوی دلستان چون بگذرد؟ کاروان شبنم از ریگ روان چون بگذرد؟ نقطه ها طوطی شوند و حرفها تنگ شکر بر زبان خامه نام…
جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق
جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق از یک سرست جوش گل وخار خار عشق در شوره زار عقل به درمان گیاه نیست پیوسته سرخ…
جام در دور به اندازه مخمور بیار
جام در دور به اندازه مخمور بیار پیش آشفته دماغان سرپرشور بیار نشد از مرهم کافور خنک سینه ما کف خاکستری از انجمن طور بیار…
تیغ الماس بر اطراف کمر دارد مهر
تیغ الماس بر اطراف کمر دارد مهر از صف آرایی شبنم چه خطر داردمهر؟ حسن هر روز به آیین دگر جلوه کند هر سحر تکیه…
تو دست افشانی جان را چه دانی؟
تو دست افشانی جان را چه دانی؟ تو شور این نمکدان را چه دانی؟ تو چون خس رو به ساحل می کنی سیر دل دریای…
تندی خوی ضرورست سخن آیین را
تندی خوی ضرورست سخن آیین را که بنوشند به تلخی، می لب شیرین را بلبلانی که نظر بر رخ گل وا کردند چه شناسند قماش…
تمتع با کمال قرب از آن رعنا نمی بینم
تمتع با کمال قرب از آن رعنا نمی بینم که زیر پا نبیند یار و من بالا نمی بینم مگر از دور گرد محمل لیلی…
تشنه خون کرد مستی چشم فتان ترا
تشنه خون کرد مستی چشم فتان ترا خواب سنگین شد فسانی تیغ مژگان ترا این لطافت نیست هرگز میوه فردوس را می توان خوردن به…
ترک تن دل را نگردانیده روشن چون کنم
ترک تن دل را نگردانیده روشن چون کنم پشت چون آیینه مظلم به گلخن چون کنم دیده روشن به خون دل زمن قانع شده است…
ترا چه غم که شب ما دراز می گذرد؟
ترا چه غم که شب ما دراز می گذرد؟ که روزگار تو در خواب ناز می گذرد غرض ز سنگدلی داغ کردن شهداست به لاله…
تاک بالا دست من بیعت به طوبی بسته است
تاک بالا دست من بیعت به طوبی بسته است خوشه ام عقد اخوت با ثریا بسته است در تجرد، رشته واری از تعلق سهل نیست…
تا نظر از عارض گلفام او پوشیده ام
تا نظر از عارض گلفام او پوشیده ام خار درچشمم اگر روی فراغت دیده ام در بهم پیچیدن زلف درازش عاجزم من که طومار دو…
تا کی ز کف عنان توکل رها کنی؟
تا کی ز کف عنان توکل رها کنی؟ از نقش پای راهروان رهنما کنی چون حلقه، دیده نگران شو تمام عمر شاید به روی خود…
تا عبیر افشانی زلف ترا نظاره کرد
تا عبیر افشانی زلف ترا نظاره کرد نکهت پیراهن یوسف گریبان پاره کرد نو نیاز عشق چون فرهاد و مجنون نیستیم طفل ما مشق جنون…
تا ز رخسار چو مه پرده برانداخته ای
تا ز رخسار چو مه پرده برانداخته ای سوز خورشید به جان قمر انداخته ای در سراپای تو کم بود بلای دل و دین؟ که…
تا دل از روی تو شد مطلع انوار مرا
تا دل از روی تو شد مطلع انوار مرا چشم خورشید شود خیره ز رخسار مرا بی نصیب است ز من دیده ظاهربینان می توان…
تا چون درویشان توان با گاه گاهی ساختن
تا چون درویشان توان با گاه گاهی ساختن از سبک مغزی است با زرین کلاهی ساختن خاک در چشمش، اگر گردد به ظاهر گوشه گیر…
تا جنون انجمن افروز دل خونین است
تا جنون انجمن افروز دل خونین است دیده شیر مرا شمع سر بالین است خون خور و مهر به لب زن که درین عبرتگاه نفس…
تا به کی دل را سیاه از نعمت الوان کنی؟
تا به کی دل را سیاه از نعمت الوان کنی؟ چند در زنگار این آیینه را پنهان کنی؟ کشتی از دریای خون سالم به ساحل…
تا به دل تخم عشق کشته شده است
تا به دل تخم عشق کشته شده است آه من در جگر برشته شده است پا مزن بر حنای گریه من که به خون جگر…
پیکان یار را به دل و جان نگاه دار
پیکان یار را به دل و جان نگاه دار تاممکن است عزت مهمان نگاه دار عینک به چشم هر که نهد شیشه دل شود ای…
پیش غافل سخن از پند و نصیحت راندن
پیش غافل سخن از پند و نصیحت راندن هست بر صورت دیوار گلاب افشاندن ابجد مشق جنون من سودازده است خط دیوانی زنجیر، مسلسل خواندن…
پیش از گل رخسار تو افروخته بودم
پیش از گل رخسار تو افروخته بودم چون لاله به داغ تو جگر سوخته بودم شد مشت شراری و مرا در جگرافتاد چون غنچه اگر…
پوشیده یار اگر نه می ناب می خورد
پوشیده یار اگر نه می ناب می خورد این رنگ لاله گون ز کجا آب می خورد چون تشنه ای که آب خورد در میان…
پس از عمری ز چشمت یک نگاه آشنا دیدم
پس از عمری ز چشمت یک نگاه آشنا دیدم بحمدالله نمردم تا ترا بر مدعا دیدم به خواب ناز هم آیینه را از دست نگذاری…
پرده عیب جهان است نظر پوشیدن
پرده عیب جهان است نظر پوشیدن گل بی خار شود خار ز دامن چیدن تا قیامت نرود لذت دیدار از دل این گلی نیست که…
پای گستاخ منه بر در کاشانه عشق
پای گستاخ منه بر در کاشانه عشق سر منصور بود کنگره خانه عشق حیف فرهاد که با آنهمه شیرین کاری شد به خواب عدم از…
پا به ادب نه که زخم خار نیابی
پا به ادب نه که زخم خار نیابی بار به دلها منه که بار نیابی تا به جگر نشکنی هزار تمنا سینه ریش و دل…
بیداری سیاه دلان عین غفلت است
بیداری سیاه دلان عین غفلت است خوابی که نیست از سر غفلت، عبادت است از زهد خشک بر دل زاهد غبار نیست تابوت بهر مرده…
بیا ای محتسب از وادی دردی کشان بگذر
بیا ای محتسب از وادی دردی کشان بگذر ازین یک گل زمین، دانسته ای باد خزان بگذر نمی گفتم حریفم نیستی کاوش مکن با من…
بی غبار خط نگاهم توتیا گم کرده ای است
بی غبار خط نگاهم توتیا گم کرده ای است در ته ابر سیه ماه جلا گم کرده ای است نیست هر کس را که چشم…
بی دادرس آن کس که فغان چون جرسش هست
بی دادرس آن کس که فغان چون جرسش هست خاموش نگردد ز فغان تا نفسش هست چون رشته محال است کند راست نفس را آن…
بی تأمل زینهار از نقطه دل نگذری
بی تأمل زینهار از نقطه دل نگذری زین سواد اعظم اسرار غافل نگذری تیر کج را از هدف دست تصرف کوته است سخت خواب آلوده…
بوی دل از نفس باد صبا می آید
بوی دل از نفس باد صبا می آید می توان یافت کز آن زلف دوتا می آید بی قناعت نتوان شد به سعادت مشهور این…
بهشتی بی دماغان را به از خلوت نمی باشد
بهشتی بی دماغان را به از خلوت نمی باشد گلابی بهتر از پاشیدن صحبت نمی باشد مجو از گفتگوی زاهدان خشک کیفیت که جز ریگ…
بهار عارض او را به سامان کس نمی داند
بهار عارض او را به سامان کس نمی داند بغیر از رنگ و بویی زین گلستان کس نمی داند خدا داند چها در پیرهن دارد…
به هیچ و پوچ مرا عمر چون شرر بسته است
به هیچ و پوچ مرا عمر چون شرر بسته است ز خود برون شدن من به یک نظر بسته است اثر ز جنت دربسته در…
به هر سیاه درون مشنوان ترانه خویش
به هر سیاه درون مشنوان ترانه خویش زمین پاک طلب کن برای دانه خویش زبان خویش به دیوار تا توان مالید قدم برون مگذار از…
به ناکامی ز خاک آستانت دردسر بردم
به ناکامی ز خاک آستانت دردسر بردم دعای طاق ابرویت به محراب دگر بردم درین مدت که عمر من سرآمد در نظر بازی چه از…
به مستی از ته دل آدمی خشنود می باشد
به مستی از ته دل آدمی خشنود می باشد نشاط هوشیاران قلب روی اندود می باشد زیان نقصان ندارد مایه داران مروت را فرومایه است…
به کار سینه صافان دیده روشن نمی آید
به کار سینه صافان دیده روشن نمی آید که نور خانه آیینه از روزن نمی آید سرافرازی اگر داری طمع سر در گریبان کش کز…
چه می پرسی ز احوال شرار ما و پروازش
چه می پرسی ز احوال شرار ما و پروازش که در یک نقطه طی شد جلوه انجام و آغازش ازان چون مهر تابان است حسنش…
چه ضرورست که آلوده تعمیر شوم؟
چه ضرورست که آلوده تعمیر شوم؟ در ره سیل چه افتاده زمین گیر شوم؟ خاک در دیده همت نتوان زد، ورنه می توانم که چو…
چه دارد عالم فانی که استغنا توانم زد؟
چه دارد عالم فانی که استغنا توانم زد؟ چه در دست است دنیا را که پشت پا توانم زد؟ درین دریا که موجش نوح را…
چه بهشتی است که دستم کمر یار شود
چه بهشتی است که دستم کمر یار شود مغرب بوسه ام آن مشرق گفتار شود برندارم لب خود آنقدر از لعل لبش که دل خسته…
چنین گر آتشین از باده آن رخسار خواهد شد
چنین گر آتشین از باده آن رخسار خواهد شد زجوش مغز، سربسیار بی دستار خواهد شد به بیماران چنین وا می رسد گر چشم بیمارش…
چند روزی بر در صبر و تحمل می زنم
چند روزی بر در صبر و تحمل می زنم دست امیدی به دامان توکل می زنم چند پاداش تنزل سرگرانی واکشم بعد ازین من هم…
چند چون اخگر نفس در زیر خاکستر زنیم
چند چون اخگر نفس در زیر خاکستر زنیم خیز تا از چرخ نیلی خیمه بالاتر زنیم از بساط خاک برچینیم بزم عیش را با مسیحا…
چند از بهار عشق قناعت به خس کنی؟
چند از بهار عشق قناعت به خس کنی؟ در آشیانه عیش به یاد قفس کنی از خون لعل، تیشه مردان بهار کرد زین کوهسار چند…
چمن پیرا اگر می دید روی چون بهارش را
چمن پیرا اگر می دید روی چون بهارش را به گلچینان هدر می کرد خون لاله زارش را نگردد تشنه در گرمای صحرای قیامت هم…
چشمم به دستگیری لطف جیب نیست
چشمم به دستگیری لطف جیب نیست نبضم رهین منت دست طبیب نیست (در بحر فکر از سر اخلاص می روم باشد یتیم اگر گهر من…
چشم گشایش از خلق نبود به هیچ بابم
چشم گشایش از خلق نبود به هیچ بابم در بزم بیسوادان لب بسته چون کتابم در ملک بی نشانی ازمن چه جرم سر زد؟ کز…
چشم خوشی که مست و خرابش شوم کجاست؟
چشم خوشی که مست و خرابش شوم کجاست؟ سر خوش ز شیوه های عتابش شوم کجاست؟ آن برق خانه سوز که داغش شوم چه شد؟…
چشم بیدار چراغی است که در منزل اوست
چشم بیدار چراغی است که در منزل اوست دل بیتاب سپندی است که در محفل اوست شکوه از تنگدلی شیوه آگاهان نیست که فتوحات جهان…
چسان دل رانگه دارد کسی از چشم قتالش ؟
چسان دل رانگه دارد کسی از چشم قتالش ؟ که گیراتر ز شاهین است مژگان سبکبالش نگردد چون نگاه خلق حیران خط و خالش؟ که…
چراغ عشق نمی گردد از لحد خاموش
چراغ عشق نمی گردد از لحد خاموش کی آتش جگر سنگ می شود خاموش؟ ز پند ناصح بی مغز ،عشق آسوده است که بحر را…
چار دیوار قفس عشرت سرای ما بس است
چار دیوار قفس عشرت سرای ما بس است شهربند دام باغ دلگشای ما بس است خرقه بر بالای ارباب تجرد پینه است پهلوی لاغر به…
جهان فروز چنان گشت باده گلرنگ
جهان فروز چنان گشت باده گلرنگ که از شمار شرر می دهد خبر دل سنگ چکیده جگر شعله است نغمه عود کمند عشرت رم کرده…
جمعی که زیر خاک دل پاک می برند
جمعی که زیر خاک دل پاک می برند با خود بهشت را به ته خاک می برند روحی که شد لطیف چو شبنم در این…
جلوه های مختلف دارد شراب لاله رنگ
جلوه های مختلف دارد شراب لاله رنگ آب، جوهر می شود درتیغ و در آیینه زنگ خشم دل را غوطه درزنگ قساوت می دهد برنمی…
جز گریه چشم اشک فشان را علاج نیست
جز گریه چشم اشک فشان را علاج نیست جز صبر عاشق نگران را علاج نیست درمانده ام به دست دل هرزه گرد خویش در دست…





