غزلیات صائب تبریزی
تا به کی همچون سگان گیرد ترا در خواب، صبح؟
تا به کی همچون سگان گیرد ترا در خواب، صبح؟ چون گل از شبنم بزن بر چهره خود آب، صبح شیر مست فیض شو از…
تا به زانو پای من در خار شد
تا به زانو پای من در خار شد کاسه زانوی من مودار شد گردخواری پیش خیز عزت است خار پا خواهد گل دستار شد حرف…
تا آدمی خمش نشود برگزیده نیست
تا آدمی خمش نشود برگزیده نیست صهبا ز جوش تا ننشیند رسیده نیست تمکین ز چار موجه طمع داشتن خطاست در قلزمی که آب گهر…
پیش مژگان درازت که هدف خواهد شد؟
پیش مژگان درازت که هدف خواهد شد؟ چون تو بر یک طرف افتی که طرف خواهد شد؟ آن ترنج ذقنی را که به آن می…
پیش ازین حسن مجرد تشنه زیور نبود
پیش ازین حسن مجرد تشنه زیور نبود چشم دریا در خمار شبنم گوهر نبود بلبل ما هر زمان بر شاخساری می نشست بیضه افلاک ما…
پیچ و تاب عشق را نتوان ز جان برداشتن
پیچ و تاب عشق را نتوان ز جان برداشتن نیست ممکن موج از آب روان برداشتن چون صدف من هم ز گوهر دامنی می داشتم…
پشتم از بار گنه بر یکدگر خواهد شکست
پشتم از بار گنه بر یکدگر خواهد شکست عاقبت این شاخ از جوش ثمر خواهد شکست می شوم صد پیرهن از مومیایی نرمتر گر چنین…
پرده مشکین به چشم شوخ بسته است آن نگار؟
پرده مشکین به چشم شوخ بسته است آن نگار؟ یا شده است از ناف آهوی ختن مشک آشکار چشم عیارش لباس شبروان پوشیده است؟ یاز…
پایندگی به زور میسر نمی شود
پایندگی به زور میسر نمی شود آب خضر نصیب سکندر نمی شود هر موج می کلید در باغ تازه ای است کیفیت شراب مکرر نمی…
پاره های دل گران بر دیده خونبار نیست
پاره های دل گران بر دیده خونبار نیست جای در چشم است آن کس را که بر دل بار نیست غافلان اندیشه از سنگ ملامت…
بیرون میا ز گوشه میخانه در بهار
بیرون میا ز گوشه میخانه در بهار لب بر مدار از لب پیمانه دربهار بی موج سبزه نشأه می گل نمی کند زندان می پرست…
بیا که سوخت مرا هجر بی مروت تو
بیا که سوخت مرا هجر بی مروت تو کباب کرد مرا درد و داغ فرقت تو ازین زیاده توقف مکن که نزدیک است که جان…
بی قراران را ازان یکتای بی همتا طلب
بی قراران را ازان یکتای بی همتا طلب چون شود از دشت غایب سیل در دریا طلب دست خواهش چون صدف مگشای پیش خاکیان هر…
بی روی تو چشم از همه خوبان نتوان بست
بی روی تو چشم از همه خوبان نتوان بست یوسف چو نباشد در کنعان نتوان بست تا بوی گلی سلسله جنبان نسیم است بر ما…
بی تحمل خصم را هموار نتوان ساختن
بی تحمل خصم را هموار نتوان ساختن گل ز زخم خار شد امن از سپر انداختن غافل از آه ندامت در جوانی ها مشو کز…
بوی گل می آیداز چاک گریبان بهار
بوی گل می آیداز چاک گریبان بهار تا ز تیغ کیست این زخم نمایان بهار می توان دانست داغ آتشین رخساره ای است زآتشی کز…
بود و نمود عاشق، از آب و تاب حسن است
بود و نمود عاشق، از آب و تاب حسن است گر ذره را وجودی است، از آفتاب حسن است در بیخودی توان دید بی پرده…
بهار می رسد آماده جنون باشید
بهار می رسد آماده جنون باشید ز جوش لاله مهیای جام خون باشید ز هر نسیم به گلزار می توان ره برد چه لازم است…
به وحشت دل کجاگردد خلاص ازچشم شهلایش ؟
به وحشت دل کجاگردد خلاص ازچشم شهلایش ؟ که آهو چشم قربانی شد ازمژگان گیرایش به هرجانب نظر جولان کند گل می توان چیدن که…
به هر شورش مده چون موج از کف دامن دریا
به هر شورش مده چون موج از کف دامن دریا که باشد عقد گوهر خوشه ای از خرمن دریا وصال دایمی افسرده سازد شوق عاشق…
به نظر بازی از آن تنگ شکر ساخته ام
به نظر بازی از آن تنگ شکر ساخته ام به همین رشته ز دریای گهر ساخته ام زیر یک پیرهنم در همه جا با یوسف…
به مستی بی طلب بوس از دهان یار می ریزد
به مستی بی طلب بوس از دهان یار می ریزد ثمر چون پخته گردد خودبخود از بار می ریزد حدیث تلخ بیخود از دهان یار…
به که بر خود نبندد از دربان
به که بر خود نبندد از دربان در دولت به هر که باز شده است کرده تا روی خود به درگه حق صائب از خلق…
چه می کنند حریفان عشق صهبا را؟
چه می کنند حریفان عشق صهبا را؟ که آتش از دل خویش است جوش دریا را ز چرخ شیشه و از آفتاب ساغر کن به…
چه عجب اگر نسوزد دل کس به آه سردم
چه عجب اگر نسوزد دل کس به آه سردم نرسیده ام به دردی که کسی رسد به دردم به نظر ازان عزیزم به بها ازان…
چه در طول امل از حرص بی باکانه آویزی؟
چه در طول امل از حرص بی باکانه آویزی؟ به این زلف پریشان هر نفس چون شانه آویزی به روی آتشین عشق صلح از لاله…
چه پروا از غبار خط مشکین است آن لب را؟
چه پروا از غبار خط مشکین است آن لب را؟ می لعلی جواهر سرمه سازد ظلمت شب را می لعلی جواهر سرمه سازد ظلمت شب…
چه آسان است با بی برگی احرام سفر بستن
چه آسان است با بی برگی احرام سفر بستن که هم مرکب بود هم توشه، دامن بر کمر بستن حباب ما سبکروحان گرانجانی نمی داند…
چند روزی می دهم دل رابه دلجوی دگر
چند روزی می دهم دل رابه دلجوی دگر می کنم محراب خود از طاق ابروی دگر گر چه اوراق دل من قابل شیرازه نیست می…
چند چون طاوس باشی محو بال خویشتن؟
چند چون طاوس باشی محو بال خویشتن؟ زیر پای خود نبینی از جمال خویشتن کم مباش از مرغ بسمل در شهادتگاه عشق می ز خون…
چند از غفلت به عیب دیگران گویاشوم
چند از غفلت به عیب دیگران گویاشوم سرمه ای کو تا به عیب خویشتن بینا شوم غیرتی کو تا ز خود آتش بر آرم چون…
چمن سبز فلک را چمن آرایی هست
چمن سبز فلک را چمن آرایی هست زیر این زنگ، نهان آیینه سیمایی هست مشو ای بیخبر از دامن فرصت غافل دو سه روزی که…
چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا
چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا خون می خورد ز جلوه هر نازنین جدا شب کار من گداختن و روز مردن است تا…
چشم مارا صبح پیری شد شکر خواب دگر
چشم مارا صبح پیری شد شکر خواب دگر قامت خم شد کمند عمر را تاب دگر خواب غفلت خانه در چشم گرانجانی که کرد می…
چشم دلم ستاره فشان بود صبحدم
چشم دلم ستاره فشان بود صبحدم هر گوشه بحر فیض روان بود صبحدم می زد دم از بهشت برین کنج خلوتم طاوس قدس بال فشان…
چشم پرکار تو در پرده بیانها دارد
چشم پرکار تو در پرده بیانها دارد در تبسم لب جان بخش تو جانها دارد از دل سنگ تو بر کوه بود پشت بلا فتنه…
چسان مژگان خونین گریه ما را نگه دارد؟
چسان مژگان خونین گریه ما را نگه دارد؟ کجا مرجان به زور پنجه دریا را نگه دارد؟ تنور از عهده تسخیر طوفان برنمی آید حصار…
چراغ ماه خطر دارد از رمیدن دل
چراغ ماه خطر دارد از رمیدن دل به ساق عرش فتد لرزه از تپیدن دل طلسم هستی خود هر که نشکند چو حباب نمی رسد…
چاره غفلت دل آگاه نتوانست کرد
چاره غفلت دل آگاه نتوانست کرد این کتان را پاره از هم ماه نتوانست کرد کی شود کوته به شبگیر بلند این راه دور؟ پیچ…
جوش غیرت می زند خون حنای پای تو
جوش غیرت می زند خون حنای پای تو تا که بوسیده است گستاخانه جای پای تو؟ پنبه در گوش از صدای خنده گل می نهد…
جمعیت اسباب، حجاب نظر ماست
جمعیت اسباب، حجاب نظر ماست هر کس که شود رهزن ما، راهبر ماست در ظاهر اگر شهپر پرواز نداریم افشاندن دست از دو جهان بال…
جمال را نگه تلخ او جلال کند
جمال را نگه تلخ او جلال کند حرام را لب میگون او حلال کند زبان برگ گل از خون گرم بلبل سوخت نه خون ماست…
جزرخش کز وی زمین و آسمان پر گل شود
جزرخش کز وی زمین و آسمان پر گل شود کس ندارد یاد کز یک گل جهان پر گل شود خارخار سیر جنت از دلش بیرون…
جذبه توفیق هرکس را دل بینا دهد
جذبه توفیق هرکس را دل بینا دهد هر دو عالم را طلاق اول به پشت پا دهد ما گذشتیم از هما و سایه اقبال او…
جان نثار یار کردن خاک را زر کردن است
جان نثار یار کردن خاک را زر کردن است قطره ناچیز را دریای گوهر کردن است خوابگاه مرگ را هموار بر خود ساختن در زمان…
جان چرا عاشق ازان گل پیرهن دارد دریغ؟
جان چرا عاشق ازان گل پیرهن دارد دریغ؟ کس چرا آب روان را از چمن دارد دریغ قطره باران گهر می گردد از گوش صدف…
جام صبوح خورده ز خلوت برآمده
جام صبوح خورده ز خلوت برآمده پرشورتر ز صبح قیامت برآمده در مستی از دهان تو گفتار بی حجاب حوری است بی نقاب ز جنت…
تیغ برهنه را به بغل تنگ می کشم
تیغ برهنه را به بغل تنگ می کشم چون ساغری ز باده گلرنگ می کشم شبدیز عقل ترک حرونی نمی کند گلگون باده را به…
تو قدر درد و غم جاودان چه می دانی؟
تو قدر درد و غم جاودان چه می دانی؟ حضور عافیت رایگان چه می دانی؟ نکرده ای سفری در رکاب بیهوشی گذشتن از سر کون…
تنگ ظرفم، باده کم زور می سازد مرا
تنگ ظرفم، باده کم زور می سازد مرا دور گردی و نگاه دور می سازد مرا نیست از بی حاصلی نقل مکان در خاطرم خار…
تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آید
تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آید که حرص شهد از جان مگس بیرون نمی آید به مرگ از قید تن، تن پروران را…
تکلف نیست در گفتار رند لاابالی را
تکلف نیست در گفتار رند لاابالی را چنانت دوست می دارم که عاشق شعر حالی را خمارآلوده یوسف به پیراهن نمی سازد ز پیش چشم…
ترک جانان چون توان از تیغ بی زنهار داد؟
ترک جانان چون توان از تیغ بی زنهار داد؟ پشت نتوان بهر زخم خار بر گلزار داد چون مرا می سوختی آخر به داغ دور…
ترا چون صبح خندان آفریدند
ترا چون صبح خندان آفریدند مرا چون ابر گریان آفریدند من آن روز از سلامت دست شستم که آن چاه زنخدان آفریدند بلاهای سیه را…
تجلی سنگ را نومید نگذاشت
تجلی سنگ را نومید نگذاشت مترس از دورباش لن ترانی خموشی را امانت دار لب کن پشیمانی ندارد بی زبانی شراب کهنه و یار کهن…
تا نکرد از گریه چشم خویش را خاور سفید
تا نکرد از گریه چشم خویش را خاور سفید از گریبانش نشد مهر بلند اختر سفید عقل معذورست اگر شد در فروغ عشق محو پیش…
تا کی غبار خاطر صحرا شود کسی؟
تا کی غبار خاطر صحرا شود کسی؟ چون گردباد، بادیه پیما شود کسی می بایدش هزار قدح خون به سر کشید تا در مذاق خلق…
تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست
تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست در بهشت از جوش دعوی چشمه کوثر نشست رو نگردانید خال از روی آتشناک او…
تا زخط حسن تو عنبر بر سر آتش نهاد
تا زخط حسن تو عنبر بر سر آتش نهاد مغز ما سوداییان سر بر سر آتش نهاد آه از آن رخساره نو خط که از…
تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت
تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت رعشه باد خزان، دستی بر این گلشن نداشت خار صحرا زیر پایش بستر سنجاب بود در بساط…
تا حیا سرمه کش نرگس جادوی تو بود
تا حیا سرمه کش نرگس جادوی تو بود شبنم خلد نظر باز گل روی تو بود شعله شوخ ملاحت ز رخت می تابید آب حیوان…
تا چند آه سرد کشی ز آرزوی گنج؟
تا چند آه سرد کشی ز آرزوی گنج؟ تا کی به گرد مار بگردی به بوی گنج؟ صد بار تا ز پوست نیای برون چو…
تا به کی مردم چشمم هدف خار بود؟
تا به کی مردم چشمم هدف خار بود؟ رگ من جاده نشتر آزار بود همچنان در ته دیوار شکسته است تنم اگرم بال هما طره…
تا به زانو رفته پای من به گل از لای خم
تا به زانو رفته پای من به گل از لای خم پای رفتن نیست ازمیخانه ام چون پای خم کرد حلاجی می وحدت سر منصور…
پیوسته خورد دل خون از بی غمی جان ها
پیوسته خورد دل خون از بی غمی جان ها از خنده سوفارست دلگیری پیکان ها زنهار به چشم کم در سوختگان منگر کز آبله پایان…
پیش قضای حق دم چون و چرا مزن
پیش قضای حق دم چون و چرا مزن در بحر بی کنار عبث دست و پا مزن تا در دل تو داعیه اعتراض هست خاموش…
پیش از وصال، ترک تمنای خام کن
پیش از وصال، ترک تمنای خام کن تا گل نیامده است علاج ز کام کن در همت از عقیق فرومایه کم مباش تن در خراش…
پیچ و تاب آن کمر با موی آتش دیده نیست
پیچ و تاب آن کمر با موی آتش دیده نیست مصرع پیچیده زلف این قدر پیچیده نیست یک دل آسوده نتوان یافت در این نه…
پشت پا زن بر دو عالم تا فلک پیما شوی
پشت پا زن بر دو عالم تا فلک پیما شوی از سر دنیا و دین برخیز تا رعنا شوی شد حباب از خودنمایی گوی چوگان…
پرده ظلمت نپوشد چشم حیران مرا
پرده ظلمت نپوشد چشم حیران مرا شمع کافوری است بیداری شبستان مرا بخیه انجم اگر بندد دهان صبح را می توان کردن رفو چاک گریبان…
پایم از گرمی رفتار چنان می سوزد
پایم از گرمی رفتار چنان می سوزد که دل آبله بر ریگ روان می سوزد وادی شوق چه وادی است که طفلی به هوس گر…
پا منه زنهار بی اندیشه در جای غریب
پا منه زنهار بی اندیشه در جای غریب توسن سرکش خطر دارد ز صحرای غریب بی بصیرت از سفر کردن نگردد دیده ور کوری اعمی…
بیرون ز خود کسی که پی مدعا رود
بیرون ز خود کسی که پی مدعا رود بر پشت بام کعبه به کسب هوا رود از محفلی که آینه رو بر قفا رود چشم…
بیا کز دوریت مژگان به چشمم سوزن است امشب
بیا کز دوریت مژگان به چشمم سوزن است امشب نفس در سینه ام چون خار در پیراهن است امشب ز جوش اشک می لرزد چو…
بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را
بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را بر ما و خود ستم کرد هر کس ستود ما را چون موجه سرابیم در شوره…
بی دل بیدار، سر از خرقه تن برمیار
بی دل بیدار، سر از خرقه تن برمیار پای خواب آلود رااز زیر دامن برمیار پشت برآیینه کن تابرخوری از آب خضر چون سکندر پیش…
بی تائمل صرف نقد وقت در دنیا کنی
بی تائمل صرف نقد وقت در دنیا کنی چون به کار حق رسی امروز را فردا کنی دست خود از چرک دنیا گر توانی پاک…
بوی سر زلف تو به شیدایی من نیست
بوی سر زلف تو به شیدایی من نیست آوازه حسن تو به رسوایی من نیست هر چند که حسن تو درین شهر غریب است در…
بوالهوس از خط نظر پوشید زان روی چو ماه
بوالهوس از خط نظر پوشید زان روی چو ماه خط به چشم بی سوادان می کند عالم سیاه گفتم از خط خارخار عشق من کمتر…
بهار گشت ز خود عارفانه بیرون آی
بهار گشت ز خود عارفانه بیرون آی اگر ز خود نتوانی ز خانه بیرون آی بود رفیق سبکروح تازیانه شوق نگشته است صبا تا روانه…
به وحشت ز دنیا سلامت گزیدم
به وحشت ز دنیا سلامت گزیدم به دامن کشیدن گل از خار چیدم حجاب دل و دیده روشنم شد چو نرگس بجز پشت پا هر…
به هر فسرده لب خشک وچشم تر ندهند
به هر فسرده لب خشک وچشم تر ندهند قبول داغ محبت به هر جگر ندهند به گوشمال ستم سر ز حکم عشق مپیچ که هیچ…
به نامرادی ما عشق مایل افتاده است
به نامرادی ما عشق مایل افتاده است وگرنه مطلب کونین در دل افتاده است در آن محیط کرم، دور باش منعی نیست کف از سبکسری…
به مطلب می رسد جویای کام آهسته آهسته
به مطلب می رسد جویای کام آهسته آهسته ز دریا می کشد صیاد دام آهسته آهسته به مغرب می تواند رفت در یک روز از…
به کف شعله اگر نقد شرر می آید
به کف شعله اگر نقد شرر می آید دل رم کرده ما هم ز سفر می آید دست پیچیدن و دل بردن و پنهان گشتن…
چه می آری به گردش هر نفس آن چشم شهلا را؟
چه می آری به گردش هر نفس آن چشم شهلا را؟ محرک نیست حاجت، گرد سر گردیدن ما را توان کردن به اندک روزگاری سنگ…
چه عاجز مانده ای، دامان همت بر کمر می زن
چه عاجز مانده ای، دامان همت بر کمر می زن برون از پرده افلاک چون آه سحر می زن مکن لنگر چو داغ لاله یک…
چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را؟
چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را؟ که سازد طفل بازیگوش کاغذباد قرآن را اگر چون دیگران شمعی ز دلسوزی نمی آری چراغان…
چه پروا داغ من از دیده های شور می دارد؟
چه پروا داغ من از دیده های شور می دارد؟ چه باک از دامن افشانی چراغ طور می دارد؟ از ان لبهای نو خط می…
چنین که گم شده در زلف پای تا به سرش
چنین که گم شده در زلف پای تا به سرش به پیچ و تاب توان یافتن مگر کمرش به دور چهره او آتشین عذاری نیست…
چند روزی چو قلم سربه ته انداخته گیر
چند روزی چو قلم سربه ته انداخته گیر ورقی چند به بازیچه سیه ساخته گیر نیست در عالم ناساز چو امیدثابت خانه ها درگذر سیل…
چند چون خامان نظر بر ماهتاب انداختن؟
چند چون خامان نظر بر ماهتاب انداختن؟ تا کی این مشت نمک در چشم خواب انداختن؟ گر چه از من خامتر صیدی ندارد کوی عشق…
چند ازان آرام بخش جان جدا باشد کسی؟
چند ازان آرام بخش جان جدا باشد کسی؟ چشم بر در، گوش بر آواز پا باشد کسی سایه خود را نمی باید دریغ از خاک…
چمن را داغ دارد رویت از گلهای پی در پی
چمن را داغ دارد رویت از گلهای پی در پی ز ریحان های جان پرور، ز سنبلهای پی در پی زهی اقبال روزافزون، زهی امید…
چشمی کز انتظار سفیدش نمی کنند
چشمی کز انتظار سفیدش نمی کنند آیینه دار صبح امیدش نمی کنند خونهای مرده قابل تلقین فیض نیست رحم است بر کسی که شهیدش نمی…
چشم ما را پرده غفلت شد ابروی سفید
چشم ما را پرده غفلت شد ابروی سفید باز ناورد از ختا این نافه را موی سفید دیگران را گر ز پیری صبح آگاهی دمید…
چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی
چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی آه افسوس است سرو جویبار زندگی نیست غیر از لب گزیدن نقلی این پیمانه را دردسر بسیار دارد میگسار زندگی…
چشم پرحرف و لب بوسه ربا می باید
چشم پرحرف و لب بوسه ربا می باید حسن سهل است، ز معشوق ادا می باید سنبل زلف ترا یک سر مو نیست کمی گل…
چسان گستاخ گیرم بوسه ازلعل می آشامش؟
چسان گستاخ گیرم بوسه ازلعل می آشامش؟ که رنگ از بوسه خورشید می بازد لب بامش نماید سرمه را بیهوشدارو نرگس مستش عرق راچشم قربانی…
چراغ گل اگر در زیر بال بلبلان بودی
چراغ گل اگر در زیر بال بلبلان بودی کجا اوراق گل در دست تاراج خزان بودی؟ کجا گل بر سر بازار رسوایی دکان چیدی؟ کلید…





