غزلیات صائب تبریزی
چه غم ز سینه به یاد وصال برخیزد؟
چه غم ز سینه به یاد وصال برخیزد؟ چه تشنگی به سراب از سفال برخیزد؟ ز آب، سبزه خوابیده می شود بیدار ز دل به…
چه شد که دامن یار از کفم رها گردید
چه شد که دامن یار از کفم رها گردید که بوی گل نتواند ز گل جدا گردید ز بیخودی چو عنان گسسته رفت از دست…
چه خوش باشد در آغوش آورم سرو روانش را
چه خوش باشد در آغوش آورم سرو روانش را کنم شیرازه اوراق دل، موی میانش را کیم من تا وصال گل به گرد خاطرم گردد؟…
چه باک از عاشق بی باک آن طناز می دارد؟
چه باک از عاشق بی باک آن طناز می دارد؟ زکبک مست کی اندیشه ای شهباز می دارد؟ به تسخیر تو دستم نیست، ورنه جذبه…
چندین جمال هست نهان در جلال دوست
چندین جمال هست نهان در جلال دوست خوشتر ز گوشوار بود گوشمال دوست پیوند نابریده میسر نمی شود موقوف انقطاع بود اتصال دوست در پرده…
چند در دایره مردم عاقل باشم؟
چند در دایره مردم عاقل باشم؟ تخته مشق صد اندیشه باطل باشم فتح بابی نشد از کعبه و بتخانه مرا بعد ازین گوش برآواز در…
چند بتوان خاک زد در چشم، عقل و هوش را؟
چند بتوان خاک زد در چشم، عقل و هوش را؟ یا رب انصافی بده آن خط بازیگوش را کار من با سرو بالایی است کز…
چنان که از نمک افزون شود جراحتها
چنان که از نمک افزون شود جراحتها یکی هزار ز پرسش شود مصیبت ها مپوش چشم ز نظاره غبار ملال که پیش خیز نشاط است…
چگونه جان برد صید از کمین چشم فتانش؟
چگونه جان برد صید از کمین چشم فتانش؟ که گیراتر بود از خون ناحق تیغ مژگانش ز فیض عشق بر خورشید رخساری نظر دارم که…
چشم ناقص گهران بر زر و زیور باشد
چشم ناقص گهران بر زر و زیور باشد زینت ساده دلان پاکی گوهر باشد پرده چشم خدابین نشود خودبینی مرد را آینه زندان سکندر باشد…
چشم طمع ندوخته حرصم به مال هند
چشم طمع ندوخته حرصم به مال هند پایم به گل فرو شده از برشکال هند چون موج می پرد دلم از بهر زنده رود آبی…
چشم خواب آلود او را در خم ابرو ببین
چشم خواب آلود او را در خم ابرو ببین تیزی شمشیر بنگر، غفلت آهو ببین در کف دست سلیمان گر ندیدی مور را چشم بگشا…
چشم بر خورشید تابان نیست ویران مرا
چشم بر خورشید تابان نیست ویران مرا کرم شب تابی برافروزد شبستان مرا در زمین پاک من ریگ روان حرص نیست تازه می سازد رگ…
چرخ زنگاری مرا غمناک نتوانست کرد
چرخ زنگاری مرا غمناک نتوانست کرد این دخان چشم مرا نمناک نتوانست کرد از گهر گرد یتیمی شست آب چشم من گرد کلفت از دل…
چرا هرگز به سر وقت من بیدل نمی آیی؟
چرا هرگز به سر وقت من بیدل نمی آیی؟ چنین کز دیده غافل می روی غافل نمی آیی صنوبر با تهیدستی به دست آورد صددل…
جوهر غبار دیده حیران آینه است
جوهر غبار دیده حیران آینه است نقش و نگار، خواب پریشان آینه است داغ است از طراوت آن خط پشت لب طوطی که خضر چشمه…
جنونم پهن شد صبر از من شیدا چه می خواهی؟
جنونم پهن شد صبر از من شیدا چه می خواهی؟ عنانداری ز من در دامن صحرا چه می خواهی؟ کف خاکستر من سرمه چشم غزالان…
جمعی که جان به لب گویا سپرده اند
جمعی که جان به لب گویا سپرده اند سر رشته نفس به مسیحا سپرده اند هر تنگ ظرف قابل اسرار عشق نیست راز گهر به…
جگری سوخته چون لاله ایمن دارم
جگری سوخته چون لاله ایمن دارم چون نسوزم، که سر داغ به دامن دارم غوطه در زنگ زد از سیر چمن آینه ام چشم امید…
جرم اندک را نبخشد رحمت بسیار تو
جرم اندک را نبخشد رحمت بسیار تو سنگ کم را نیست وزنی در سر بازار تو ای خرام آب حیوان گرده رفتار تو رقص فانوس…
جای صدف بود ز گرانی زمین در آب
جای صدف بود ز گرانی زمین در آب باشد حباب از سبکی خوش نشین در آب شاه و گدا به دیده دریادلان یکی است پوشیده…
جان عاشق قدر داغ و درد می داند که چیست
جان عاشق قدر داغ و درد می داند که چیست سکه کامل عیاران مرد می داند که چیست پایکوبان رفت ازین صحرای وحشت گردباد قدر…
جان از وداع سبکتاز می شود
جان از وداع سبکتاز می شود لوح مزار، شهپر پرواز می شود در کام کش زبان که زبان نفس دراز چون شمع روزی دهن گاز…
تیغ سیرابم دم از پاکی گوهر می زنم
تیغ سیرابم دم از پاکی گوهر می زنم هر که را در جوهرم حرفی بود سر می زنم! در ابرم اما تشنه هر آب تلخی…
توفیق درد وداغ به هر دل نمی دهند
توفیق درد وداغ به هر دل نمی دهند این فیض را به هر دل غافل نمی دهند بلبل گلوی خویش عبث پاره می کند این…
تو آن نه ای که ره از خود بدر توانی برد
تو آن نه ای که ره از خود بدر توانی برد نمرده از سر خود دردسر توانی برد کمر نبسته به قصد هلاک خود چون…
تن پرور از شهادت گر سر کشد عجب نیست
تن پرور از شهادت گر سر کشد عجب نیست کی قدر آب داند هر کس که تشنه لب نیست بی لب گشودن از ابر گوهر…
تلخی ز لب لعل تو نشنفتم و رفتم
تلخی ز لب لعل تو نشنفتم و رفتم خوش باش که ناکام دعا گفتم و رفتم کردم سفر از خویش به آوازه یوسف بانگ جرس…
تسکین دل به زلف پریشان چه می کنی؟
تسکین دل به زلف پریشان چه می کنی؟ این شعله را خموش به دامان چه می کنی؟ هر ذره ای سپند رخ آتشین توست ای…
ترا که نور نظر نیست اعتبار آمیز
ترا که نور نظر نیست اعتبار آمیز نظر به هر چه کنی می شود غبار آمیز جواب تلخ به نقد از لب ترشرویان هزار بار…
ترا از خواندن مکتوب من تنگ است می دانم
ترا از خواندن مکتوب من تنگ است می دانم جواب نامه ناخوانده ام جنگ است می دانم ز آه و ناله بیجا چرا خود را…
تابش برق و حیات مختصر باشد یکی
تابش برق و حیات مختصر باشد یکی جلوه آغاز و انجام شرر باشد یکی تلخی و شیرینی عالم به هم آمیخته است نوش و نیش…
تا من دلشده را دست ز گردن برداشت
تا من دلشده را دست ز گردن برداشت جوهر تیغ تو چون سلسله شیون برداشت شد ز دلبستگی از اشک وداعم سرسبز خار خشکی که…
تا کی از خواب گران پرده دولت سازی؟
تا کی از خواب گران پرده دولت سازی؟ چشمه خضر نهان در دل ظلمت سازی خلوت گور ترا جنت دربسته شود گر درین نشائه به…
تا سوخت به داغ تو محبت جگرم را
تا سوخت به داغ تو محبت جگرم را گلهای چمن آینه کردند پرم را از موج حلاوت دل مرغان چمن سوخت هر چند فشاندند به…
تا ز اهل حیرتم خاطر پریشان نیستم
تا ز اهل حیرتم خاطر پریشان نیستم شمع بی فانوسم آن روزی که حیران نیستم تیغ بی آبم به دست کارفرمایان عشق چون رگ ابر…
تا خیال آن بهشتی رو مرا منظور بود
تا خیال آن بهشتی رو مرا منظور بود پرده های چشم حیرانم نقاب حور بود در کدوی من می وحدت به کام دل رسید خام…
تا چند مرا از خود ای دوست جدا داری؟
تا چند مرا از خود ای دوست جدا داری؟ من هیچ نمی گویم، آخر تو روا داری؟ صحرا همه دریا شد از آب عقیق تو…
تا تو ای سرو روان از باغ بیرون رفته ای
تا تو ای سرو روان از باغ بیرون رفته ای می تراود ناله از هر غنچه ای منقاروار پیش ارباب بصیرت چشم خواب آلوده ای…
تا به کی بر دل زغیرت زخم پنهانی خورم
تا به کی بر دل زغیرت زخم پنهانی خورم باتو یاران می خورند و من پشیمانی خورم نیست ممکن تازه رو گردد سفال خشک من…
تا برون آمد به سیر ماه آن مشکین کمند
تا برون آمد به سیر ماه آن مشکین کمند بر فلک ماه تمام از هاله شد زناربند وعده لطف و پیام بوسه ای در کار…
پیش هر تلخی نریزم آبروی خویشتن
پیش هر تلخی نریزم آبروی خویشتن می خورم قند از شکست آرزوی خویشتن رشته این تنگ چشمان رنج باریک آورد می کنم از جسم زار…
پیش چشمم شد روان گر تشنه دریا شدم
پیش چشمم شد روان گر تشنه دریا شدم یافتم جویاتر از خود هر چه را جویا شدم چون الف کز مد بسم الله بیرون شد…
پیر گردیدی و کشت املت زرد نشد
پیر گردیدی و کشت املت زرد نشد بوی کافور شنیدی و دلت سرد نشد آخرین عطر تو کافور ازان می سازند که به مردن دلت…
پهلوی چرب، دشمن روشن گهر شود
پهلوی چرب، دشمن روشن گهر شود ماه تمام، دنبه گداز از نظر شود یک ناله چون سپند نداریم بیشتر انصاف نیست ناله ما بی اثر…
پروای خط آن غنچه مستور ندارد
پروای خط آن غنچه مستور ندارد شکرخبر از قافله مور ندارد گردید نهان درخط سبز آن لب میگون این شیشه خطر از می پرزور ندارد…
پرده پوشی عشق عالمسوز را پیدا کند
پرده پوشی عشق عالمسوز را پیدا کند پرده تبخال تب را بیشتر رسوا کند خرده راز محبت می شکافد سینه را این شرار شوخ کار…
پامنه بیرون زحد خود کمال این است و بس
پامنه بیرون زحد خود کمال این است و بس پیش اهل دید ملک بی زوال این است و بس درد خودبینی بود صد پرده از…
بیقرار عشق در یک جا نمی گیرد قرار
بیقرار عشق در یک جا نمی گیرد قرار کوه اگر لنگر شود دریا نمی گیرد قرار آسمان بیهوده در اندیشه تسخیر ماست باده پر زور…
بیخواست ز دل ناله جانکاه برآید
بیخواست ز دل ناله جانکاه برآید بی دلو ورسن یوسف ازین چاه برآید از دیده وران میکندش قطره شبنم هر غنچه که از پوست سحرگاه…
بی لب ساغر می دیده خونپالا داشت
بی لب ساغر می دیده خونپالا داشت خم دلی پر گله از سرکشی مینا داشت این زمان بر سر هر فاخته ای می لرزد آن…
بی صحبت تو عیش میسر نمی شود
بی صحبت تو عیش میسر نمی شود رغبت به بوسه لب ساغر نمی شود یارب چه خاک بر سر بی طاقتی کنم دستم دچار دامن…
بی حاصلی که تربیت بید می کند
بی حاصلی که تربیت بید می کند این شغل پوچ را به چه امید می کند چون خضر هرکه ذوق شهادت نیافته است رغبت به…
بی اجابت آه مرغ آشیان گم کرده ای است
بی اجابت آه مرغ آشیان گم کرده ای است ناله بی فریادرس تیر نشان گم کرده ای است هر عزیزی را که می بینم درین…
بوسه ای در کار من کن زان لب همچون شکر
بوسه ای در کار من کن زان لب همچون شکر تا به چشم شاه شیرین باشی ای صوفی پسر پوست برتن ناتوانان را گرانی می…
بهر قطع گفتگو تیغ زبانت داده اند
بهر قطع گفتگو تیغ زبانت داده اند تو گمان داری که از بهر بیانت داده اند مهر زن بر لب چو مینا، معرفت کم خرج…
بهار از روی گلرنگ تو با برگ و نوا گردد
بهار از روی گلرنگ تو با برگ و نوا گردد تو چون در جلوه آیی شاخ گل دست دعا گردد از ان ابرو به دیدن…
به هر نامحرمی عاشق لب اظهار نگشاید
به هر نامحرمی عاشق لب اظهار نگشاید گل این باغ، دفتر در حضور خار نگشاید شکایت نامه ما سنگ را در گریه می آرد الهی…
به هر تردامنی منمای آن آیینه رو را
به هر تردامنی منمای آن آیینه رو را مبادا زنگ خجلت سبز سازد حرف بدگو را ترا صدبار اگر بینم، همان مشتاق دیدارم تهی چشمی…
به مهر و مه کجا از مغز ما سودا برون آید؟
به مهر و مه کجا از مغز ما سودا برون آید؟ می روشن مگر از مشرق مینا برون آید به چشم تنگ، سوزن رشته را…
به مجلسی که کشی از نقاب بند آنجا
به مجلسی که کشی از نقاب بند آنجا ستاره سوخته ای نیست جز سپند آنجا اسیر بوالعجبی های وادی عشقم که صید دام نهد در…
به کوی عشق مبر زاهد ریایی را
به کوی عشق مبر زاهد ریایی را مکن به شهر بدآموز، روستایی را جماعتی که به بیگانگان نمی جوشند نچیده اند گل باغ آشنایی را…
چها تا با هوسناکان کند رخسار گلرنگش
چها تا با هوسناکان کند رخسار گلرنگش که بویش فتنه خوابیده را بیدار می سازد به اندک روی گرمی از خجالت آب می گردم مرا…
چه غم ز خاطر ما دیدنی برون آرد؟
چه غم ز خاطر ما دیدنی برون آرد؟ چه خار از دل ما سوزنی برون آرد؟ مرا به گوشه عزلت کشید وحشت خلق خوشا رهی…
چه شد قدر مرا گر چرخ دون پرور نمی داند؟
چه شد قدر مرا گر چرخ دون پرور نمی داند؟ صدف از ساده لوحی قیمت گوهر نمی داند به حاجت حسن هر چیزی شود ظاهر،…
چه خوش است ناله من به نوا رسیده باشد
چه خوش است ناله من به نوا رسیده باشد دل پا شکسته من به دوا رسیده باشد نفس آن زمان برآرم به فراغت از ته…
چه بر این آتش هستی چو دخان می لرزی؟
چه بر این آتش هستی چو دخان می لرزی؟ چون شرر بر سر این خرده جان می لرزی؟ دانه قابل نه مزرع سبز فلکی نیستی…
چندان که چو خورشید به آفاق دویدیم
چندان که چو خورشید به آفاق دویدیم ما پیر به روشندلی صبح ندیدیم یک بار نجست از دل ما ناوک آهی از بار گنه همچو…
چند در ایام گل عزلت گزین باشد کسی؟
چند در ایام گل عزلت گزین باشد کسی؟ در بهار این چنین زیر زمین باشد کسی حسن یوسف در خزان از زردی آیینه است نیست…
چند با من سرکش ای سرو روان خواهی شدن؟
چند با من سرکش ای سرو روان خواهی شدن؟ چند بار از بی بری بر باغبان خواهی شدن؟ روزگار زلف طی شد، خط به آخرها…
چنان کز آن لب خامش عتاب می بارد
چنان کز آن لب خامش عتاب می بارد ز آرمیدن ما اضطراب می بارد ترست از عرق شرم چهره تو مدام ستاره دایم ازین آفتاب…
چگونه توبه ز می موسوم بهار کنم
چگونه توبه ز می موسوم بهار کنم من آن نیم که پشیمانی اختیار کنم خوش آن که روز شب خود ز روی یار کنم شبی…
چشم می پوشی ازان رخسار جان پرور چرا؟
چشم می پوشی ازان رخسار جان پرور چرا؟ می کنی آیینه را پنهان ز روشنگر چرا غیرتی کن چون گهر جیب صدف را چاک کن…
چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد
چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد در غبار دل ما آه عبث پیچیده است…
چشم حیران را حجابش دام می داند هنوز
چشم حیران را حجابش دام می داند هنوز عاشق ناکام را خود کام می داند هنوز کیست حرف بوسه بررویش تواند فاش گفت ؟ دیدن…
چشم آیینه گر از خواب بهم می آید
چشم آیینه گر از خواب بهم می آید مژه عاشق بیتاب بهم می آید خون گرم است علاج دهن شکوه زخم رخنه دل ز می…
چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست
چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست از علم غافل نگردد لشکری در کارزار فتنه روی…
چرا به خلدبرین از خدا شوی خرسند
چرا به خلدبرین از خدا شوی خرسند به جوی شیر چو طفلان چرا شوی خرسند ز ماه مصر به زندان چاه ساخته ای اگر به…
جوهر شمشیر غیرت پیچ وتاب از من گرفت
جوهر شمشیر غیرت پیچ وتاب از من گرفت موج این دریای ساکن اضطراب از من گرفت نقطه سودای من شد مرکز پرگار چرخ این کهن…
جنون من ز نسیم بهار کامل شد
جنون من ز نسیم بهار کامل شد حذر کنید که دیوانه بی سلاسل شد گذشت صبح نشاطش به خواب بیخبری سیه دلی که ز سیر…
جمعی که در لباس می ناب می کشند
جمعی که در لباس می ناب می کشند دام کتان به چهره مهتاب می کشند آنان که در مقام رضا آرمیده اند خمیازه را به…
جگری تشنه تر از وادی محشر دارم
جگری تشنه تر از وادی محشر دارم دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم گر گهر نیست مرا، چشم گهرباری هست زر اگر نیست مرا،…
جرم یوسف به چه تقریب عزیزان بخشند؟
جرم یوسف به چه تقریب عزیزان بخشند؟ بیگناهی گنهی نیست که آسان بخشند نیست در طینت بیرحم تو چون بخشایش کاش صبری به من بی…
جای خود وا می کنند اهل صفا بر روی دست
جای خود وا می کنند اهل صفا بر روی دست دارد از روشندلی آیینه جا بر روی دست از ته دل هر که خون خویش…
جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا
جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا در صدف از راه غلطانی گهر باشد جدا از فشردن غوطه در دریای وحدت می زند گر چه…
جامی ز خون بی غش منصورم آرزوست
جامی ز خون بی غش منصورم آرزوست لعل تجلی از کمر طورم آرزوست بر من جهان ز دیده مورست تنگتر یک چند تنگنا دل مورم…
تیغ سیراب تو فیض دم عیسی دارد
تیغ سیراب تو فیض دم عیسی دارد خون اگر بر سر این آب شود جا دارد می زداید نفس صدق ز دلها زنگار صبح در…
توبه همصحبتان بر خاطر ما بار نیست
توبه همصحبتان بر خاطر ما بار نیست راه امن بیخودی را کاروان در کار نیست کاسه منصور خالی بود پرآوازه شد ورنه در میخانه وحدت…
تو از نام بلند ای نوجوان بردار کام خود
تو از نام بلند ای نوجوان بردار کام خود که پیران می کنند از قامت خم حلقه نام خود زفیض راستی از محتسب بر خود…
تن پرستی زیر دست خاک می سازد مرا
تن پرستی زیر دست خاک می سازد مرا بی خودی تاج سر افلاک می سازد مرا در گره دایم نخواهد ماند کارم چون صدف شوخی…
تلخکام ایمن ز چشم شور ماند بیشتر
تلخکام ایمن ز چشم شور ماند بیشتر باده انگور از انگور ماند بیشتر محفل آرایان شهرت، خرج چشم بدشوند هرکه ماند از دیده ها مستور،ماند…
ترک من کزپسته اش بی خواست می ریزد شکر
ترک من کزپسته اش بی خواست می ریزد شکر چشم تنگی دارد از بادام کوهی تلختر با سبکباران چه سازد قلزم پر شور و شر؟…
ترا که گفت وطن زیر چراغ اخضر کن؟
ترا که گفت وطن زیر چراغ اخضر کن؟ درین محیط پر از خون چو نوح لنگر کن نه ای عزیزتر از آفتاب عالمتاب ز سنگ…
تر زبانی معدن زنگار می سازد مرا
تر زبانی معدن زنگار می سازد مرا خامشی آیینه اسرار می سازد مرا آفتاب غیب، فرش خانه بی روزن است چشم بستن مطلع انوار می…
تاب در ناف غزالان ختن افتاده است
تاب در ناف غزالان ختن افتاده است زان گره کز زلف او در کار من افتاده است هر که دارد فکر یوسف، گر چه در…
تا مرا عشق بلند اقبال در زنجیر داشت
تا مرا عشق بلند اقبال در زنجیر داشت پیچ و تاب من شکوه جوهر شمشیر داشت سینه ام هرگز ز داغ گلرخان خالی نبود این…
تا که را قسمت شهید سنگ طفلان کرده است؟
تا که را قسمت شهید سنگ طفلان کرده است؟ بید مجنون گیسوی ماتم پریشان کرده است گردن ما در کمند جوهر آیینه نیست ساده لوحی…
تا سرو ترا راه به گلزار فتاده
تا سرو ترا راه به گلزار فتاده گل گشته به تعظیم تو از شاخ پیاده مه حلقه ابروی تو در گوش کشیده سر بر خط…
تا روی عرقناک ترا دید نگاهم
تا روی عرقناک ترا دید نگاهم زد غوطه به سرچشمه خورشید نگاهم از حوصله دیده من گرد برآورد از بس ز تماشای تو بالید نگاهم…
تا خنده ازان غنچه مستور برآمد
تا خنده ازان غنچه مستور برآمد صبح شکر از چاک دل موربرآمد از دیدن رویت دل آیینه فروریخت این لاله مگر از جگر طور برآمد…





