اگر چه زلف ترا دل ز کفر تاریک است

اگر چه زلف ترا دل ز کفر تاریک است ز خط، لب تو گناهی به توبه نزدیک است ز قرب سیمبران با نگاه دور بساز…

اگر چه بالش خورشید تکیه گاه من است

اگر چه بالش خورشید تکیه گاه من است شکستگی گلی از گوشه کلاه من است عجب نباشد اگر شعر من بود یکدست که عمرهاست کف…

اگر به بندگی ارشاد می کنیم ترا

اگر به بندگی ارشاد می کنیم ترا اشاره ای است که آزاد می کنیم ترا تو با شکستگی پا قدم به راه گذار که ما…

اکسیر شادمانی است خاک دیار طفلی

اکسیر شادمانی است خاک دیار طفلی بازیچه ای است عشرت از رهگذار طفلی شیرافکنان غم را در چشم خاک ریزد بر هر طرف که تازد…

آفاق را کند به نفش مشکبار صبح

آفاق را کند به نفش مشکبار صبح باشد بهار عنبر شبهای تار صبح دم را کنند صاف ضمیران شمرده خرج از سینه می کشد نفسی…

اشک دریادل ما گرد جهان می گردد

اشک دریادل ما گرد جهان می گردد آب از قوت سرچشمه روان می گردد صادقان زیر فلک قصد اقامت نکنند صبح چون کرد نفس راست،…

آسمان سفله بی برگ و نوایی بیش نیست

آسمان سفله بی برگ و نوایی بیش نیست آفتاب روشنش شبنم گدایی بیش نیست در محیط آفرینش چون حباب شوخ چشم شغل ما سرگشتگان کسب…

ازبیم خط آن لب شد باریک و چنین باشد

ازبیم خط آن لب شد باریک و چنین باشد آن را که چنین زهری در زیر نگین باشد درگوشه آن چشم است یاکنج دهن خالش…

آزادگی به سلطنت جم برابرست

آزادگی به سلطنت جم برابرست دست ز کار رفته به خاتم برابرست گردی است خط یار که چون خاک کربلا در منزلت به خون دو…

از همت بلند اثر در جهان نماند

از همت بلند اثر در جهان نماند یک سرو در سراسر این بوستان نماند روشندلان چو برق گذشتند از جهان خاکستری بجای ازین کاروان نماند…

از نظر یک دم که آن شکل و شمایل می رود

از نظر یک دم که آن شکل و شمایل می رود حاصل دریا و کان از دیده و دل می رود در بیابانی که نعل…

از ناخن دخل آنچه به رخسار سخن رفت

از ناخن دخل آنچه به رخسار سخن رفت از کاوش غم بر دل بی کینه من رفت زنهار خمش باش که چون خامه درین بزم…

از لعل و گهر گرچه گرانسنگ شود آب

از لعل و گهر گرچه گرانسنگ شود آب حیف است که آیینه نیرنگ شود آب در دیده روشن گهران رنگ ندارد هر چند ز گلزار…

از گرمی اشکم صف مژگان گله دارد

از گرمی اشکم صف مژگان گله دارد زین آبله پا خارمغیلان گله دارد بر در یتیم است صدف دامن مادر یوسف عبث از تنگی زندان…

از کف عنان گذاشته منزل چه می کند

از کف عنان گذاشته منزل چه می کند موج رمیده دامن ساحل چه می کند دست ز کار رفته چه محتاج دامن است شمع گدازیافته…

از فسون عالم اسباب خوابم می برد

از فسون عالم اسباب خوابم می برد پیش پای یک جهان سیلاب خوابم می برد سبزه خوابیده را بیدار سازد آب و من چون شوم…

از عکس خود آن آینه رو بس که حیا داشت

از عکس خود آن آینه رو بس که حیا داشت در خلوت آیینه همان رو به قفا داشت چون معنی بیگانه که وحشت کند از…

از شکست من دم تیغ تغافل می پرد

از شکست من دم تیغ تغافل می پرد رنگ سیلاب از ثبات پای این پل می پرد این گران پرواز از فریاد بلبل برنخاست کی…

از شراب لعل تا رخسار را افروختی

از شراب لعل تا رخسار را افروختی هر که را بود آرزوی خام در دل سوختی دخل بی اندازه را ناچار خرجی لازم است روی…

از سری کوی تو آهنگ جدایی دارم

از سری کوی تو آهنگ جدایی دارم بوسه ای توشه راه از تو گدایی دارم در و دیوار به نومیدی من می گرید کز سر…

از سر زانوی خود آیینه دارت داده اند

از سر زانوی خود آیینه دارت داده اند بنگر این آیینه از بهر چه کارت داده اند توشه ای چون پاره دل بر میانت بسته…

از زمین آرامش و از آسمان جولان خوش است

از زمین آرامش و از آسمان جولان خوش است نقطه پا بر جا خوش و پرگار سرگردان خوش است یوسف بی عیب را پیراهنی در…

از رفتن تو باغ پریشان نشسته است

از رفتن تو باغ پریشان نشسته است گل در کمین چاک گریبان نشسته است دامن کشیدن از کف عشاق سهل نیست یوسف ازین گناه به…

از دل خونشده هرکس که شرابی نکشید

از دل خونشده هرکس که شرابی نکشید دامن گل به کف آورد و گلابی نکشید جای رحم است بر آن مغز که در بزم وجود…

از خون چو داغ لاله حصار دل من است

از خون چو داغ لاله حصار دل من است هر که بوی خون شنوی منزل من است تخم محبتی که سویدای عالم است امروز در…

از خط فروغ روی تو پنهان کجا شود

از خط فروغ روی تو پنهان کجا شود خامش چراغ ماه به دامان کجا شود از آب شور تشنه شود بیقرارتر سیراب بوسه از لب…

از خاکیان ز صافی طینت جدا شدم

از خاکیان ز صافی طینت جدا شدم از دست روزگار برون چون دعا شدم آورد روی عشرت روی زمین به من تا قانع از جهان…

از حجاب عشق دل از وصل او نومید ماند

از حجاب عشق دل از وصل او نومید ماند روی مه ناشسته در سرچشمه خورشید ماند عمر کوته می شود از دستگیری پایدار در بساط…

از جا نمی روم چو سپند از نوای خویش

از جا نمی روم چو سپند از نوای خویش آتش زنم به محفل و باشم به جای خویش زان مطرب بلندنوا در ترانه ام چون…

از ترکتاز غم دل من شاد می شود

از ترکتاز غم دل من شاد می شود معمور این خرابه ز بیداد می شود از سختی دل است یکی لطف و قهر یار یکدست…

از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است

از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است دیده قربانی از خواب پریشان فارغ است می گزد اوضاع دنیا مردم آگاه را پای خواب آلوده از…

از بس مکدرست درین روزگار صبح

از بس مکدرست درین روزگار صبح از دل نمی کشد نفس بی غبار صبح رخسار نو خط تو خوش آمد به دیده اش از شب…

از باد دستی خود ما میکشان خرابیم

از باد دستی خود ما میکشان خرابیم در کاسه سرنگونی همچشم با حبابیم با محتسب به جنگیم از زاهدان به تنگیم با شیشه ایم یکدل،…

ارگ چه سیل فنا برد هر چه بود مرا

ارگ چه سیل فنا برد هر چه بود مرا ز بحر کرد کرم خلعت وجود مرا ز بند وصل لباسی مرا برون آورد اگر چه…

احوال دل ز دیده خونبار روشن است

احوال دل ز دیده خونبار روشن است حال درون خانه نمایان ز روزن است روشندلان همیشه سفر در وطن کنند استاده است شمع و همان…

به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد

به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد که ابر، سینه خورشید را نسازد سرد جریده شو که رسد پیشتر به صید مراد شود چو تیر ز…

به قتل هر که مایل آن دل بیباک می گردد

به قتل هر که مایل آن دل بیباک می گردد گریبان بر گلویش حلقه فتراک می گردد به خورشید درخشان می رسد چون قطره شبنم…

چه غوطه ها که درین بحر پر خطر زده ام

چه غوطه ها که درین بحر پر خطر زده ام که سر چو رشته برون از دل گهر زده ام به تر دماغی من نیست…

چه شد که یار خط آورد با صفاست هنوز

چه شد که یار خط آورد با صفاست هنوز فروغ صبح بنا گوش دلگشاست هنوز اگر چه خط رقم عزل خواند درگوشش درازدستی مژگان او…

چه خوش باشد خط از رخسار جانان سر برون آرد

چه خوش باشد خط از رخسار جانان سر برون آرد از این آتش به جای دود ریحان سر برون آرد ندارد حاصلی سوز محبت را…

چه بهشتی است که آن بند قبا بگشایند

چه بهشتی است که آن بند قبا بگشایند در فردوس به روی دل ما بگشایند وسعت دایره کون و مکان چندان نیست که به یکبار…

چندین کتاب در گرو باده کرده ایم

چندین کتاب در گرو باده کرده ایم تا از غبار، صفحه دل ساده کرده ایم امروز نیست دست سبو زیر بار ما دایم مدد به…

چند در فکر سرا و غم منزل باشی؟

چند در فکر سرا و غم منزل باشی؟ گذرد قافله عمر و تو غافل باشی در سرانجام سفر باش و سبک کن خود را تو…

چند بزم باده پنهان از حریفان ساختن؟

چند بزم باده پنهان از حریفان ساختن؟ خویش را آراستن، آیینه پنهان ساختن پنجه خورشید را در آستین دزدیدن است عشق را در پرده ناموس…

چنان که گل به سر شاخسار می آید

چنان که گل به سر شاخسار می آید به پای خود سر عاشق به دار می آید مرا توقع احسان ز کارفرما نیست که مزد…

چگونه جان ز تنم هجر سینه تاب برد؟

چگونه جان ز تنم هجر سینه تاب برد؟ من آن نیم که مرا در فراق خواب برد ز روی کاتب اعمال شرم کن، تا کی…

چشم همیشه مستت خمار کرد ما را

چشم همیشه مستت خمار کرد ما را زلف سبک عنانت سیار کرد ما را در خواب عقل بودیم در زیر سایه گل باد بهار عشقت…

چشم عاشق خاک کوی دلستان بیند به خواب

چشم عاشق خاک کوی دلستان بیند به خواب هر چه هر کس در نظر دارد، همان بیند به خواب گل که در بیداری دولت غم…

چشم حیران ساخت رویش خط مشک اندود را

چشم حیران ساخت رویش خط مشک اندود را آه ازین آتش که در زنجیر دارد دود را غمزه او می کند بیداد در ایام خط…

چشم برق از اشتیاق خرمن من می پرد

چشم برق از اشتیاق خرمن من می پرد در پی آزار زخم چشم سوزن می پرد شعله آتش اگر سیلی خور خوی تو نیست از…

چرخ ماند از گردش اما اضطراب دل بجاست

چرخ ماند از گردش اما اضطراب دل بجاست تیغ شد کند و سماع طایر بسمل بجاست عشق بی تاب است تا دوران خط آخر شدن…

چراغ حسن را دامان خط مستور می سازد

چراغ حسن را دامان خط مستور می سازد غباری خانه آیینه را بی نور می سازد مرا در محفلی بند از زبان برداشت بیتابی که…

جوهر می ز رگ ابر مثنی گردد

جوهر می ز رگ ابر مثنی گردد از شفق رنگ می لعل دو بالا گردد یک زمان پرده ازان روی دل آرا بردار تا سیه…

جنونی کو که آتش در دل پرشورم اندازد؟

جنونی کو که آتش در دل پرشورم اندازد؟ زعقل مصلحت بین صد بیابان دورم اندازد شدم غافل زشکر سوده الماس، می ترسم که کافر نعمتی…

جمعی که دل به طره طرار بسته اند

جمعی که دل به طره طرار بسته اند اول کمر به رشته زنار بسته اند در بحر تلخ آب گهر نوش می کنند جمعی که…

جلوه ای سرکن که خون از چشم بلبل سر کند

جلوه ای سرکن که خون از چشم بلبل سر کند اشک شبنم بی حجاب از دیده گل سر کند می توان بر تیرباران ملامت صبر…

جز آن دهن که ازو خنده سر برون آرد

جز آن دهن که ازو خنده سر برون آرد که دیده پسته که از خود شکر برون آرد؟ فغان که طوق گلوگیر عشق، قمری را…

جای غم خالی بود تا ساغر از صهبا پرست

جای غم خالی بود تا ساغر از صهبا پرست دور دور می پرستان است تا مینا پرست بر مراد ماست گردون تا قدح در گردش…

جان عرشی، فرش در زندان تن باشد چرا؟

جان عرشی، فرش در زندان تن باشد چرا؟ شعله جواله در قید لگن باشد چرا لفظ می سازد جهان بر معنی روشن سیاه یوسف سیمین…

جان آرمیده می شود از اضطراب عشق

جان آرمیده می شود از اضطراب عشق این رشته را دراز کند پیچ و تاب عشق صبح قیامت از دهن خم کند طلوع چون برلب…

تیغ کوه همتم دامن ز صحرا می کشم

تیغ کوه همتم دامن ز صحرا می کشم می روم تا اوج استغنا، دگر وا می کشم دست از مشاطه در نازک ادایی برده ام…

تووآوازه خوبی و من و زاری دل

تووآوازه خوبی و من و زاری دل تو و بیماری چشم و من و بیماری دل شکن بی سرو پا حلقه بیرون درست درسواد سرزلف…

تو آن هوش از کجا داری که از خود بی خبر گردی؟

تو آن هوش از کجا داری که از خود بی خبر گردی؟ همان بهتر که خرج این جهان مختصر گردی به محض گفت نتوانی ز…

تن چون شد از زخم جوهردار، حصن آهن است

تن چون شد از زخم جوهردار، حصن آهن است دل مشبک چون شد از پیکان، دعای جوشن است دست خالی در محیط مایه دار عشق…

تلخی عالم شراب خوشگوار ما بس است

تلخی عالم شراب خوشگوار ما بس است درد و داغ ناامیدی لاله زار ما بس است گر نباشد بوسه شیرین، پیام تلخ هم بهر تسکین…

تسکین دل به شور محبت نمی شود

تسکین دل به شور محبت نمی شود این داغ، خوش نمک به قیامت نمی شود لیلی عنان گسسته به صحرا نهاد روی تمکین حریف جذب…

ترا لبی است ز چشم ستاره خندانتر

ترا لبی است ز چشم ستاره خندانتر مرادلی ز دهان تو تنگ میدانتر دلی است در بر من زین جهان پر وحشت ز چشم شوخ…

تر نسازد گریه های ابر نیسانی مرا

تر نسازد گریه های ابر نیسانی مرا جوهر دیگر بود در گوهرافشانی مرا چون نباشم یک سر و گردن بلند از آفتاب؟ می کند زخم…

تاتوان دزدید سر در جیب خود سرور مباش

تاتوان دزدید سر در جیب خود سرور مباش می توان گردید تا از پیروان رهبر مباش تا کسی انگشت نگذارد به حرفت چون قلم خودحسابی…

تا مه روی تو پرتو بر جهان انداخته

تا مه روی تو پرتو بر جهان انداخته پیش هر ویرانه گنج شایگان انداخته پنجه زورآوران فکر را اندیشه ات بر زمین عجز چون برگ…

تا کی اندیشه این عالم پرشور کنی؟

تا کی اندیشه این عالم پرشور کنی؟ دست تا چند درین خانه زنبور کنی؟ خلوت خاص تو در خانه دل خواهد بود خانه گل چه…

تا سینه ام به داغ محبت رسیده است

تا سینه ام به داغ محبت رسیده است پروانه ام به مهر نبوت رسیده است تا دل ز خارخار تمنا شده است پاک بیمار من…

تا ز بی حاصلی خویش خبر یافته ام

تا ز بی حاصلی خویش خبر یافته ام از خزف گوهر و از بید ثمر یافته ام برو ای کعبه رو از دامن دست بدار…

تا خیال لب لعل تو مرا در سر بود

تا خیال لب لعل تو مرا در سر بود جگر سوخته ام خال لب کوثر بود عشرت روی زمین بود سراسر از من سایه سرو…

تا چند نقشبند تمنا شویم ما

تا چند نقشبند تمنا شویم ما آیینه دار جلوه عنقا شویم ما چون موجه سراب درین دشت پر فریب با جان بی نفس پی دنیا…

تا تو بی پرده شدی لاله رخان خوار شدند

تا تو بی پرده شدی لاله رخان خوار شدند همه گلهای چمن در پس دیوار شدند ای بسا خیره نگاهان که به یک چشم زدن…

تا به کی بند گرانجانی به پا باشد مرا

تا به کی بند گرانجانی به پا باشد مرا این زره تا چند در زیر قبا باشد مرا در جهان پاکبازی فقر هم دام بلاست…

تا به تسلیم و رضا قانع دل خودکام شد

تا به تسلیم و رضا قانع دل خودکام شد موجه بیتابی من لنگر آرام شد کعبه جویان را اگر گردید بی چشمی حجاب دیده ما…

پیش هر ناشسته رویی وا مکن لب بیش ازین

پیش هر ناشسته رویی وا مکن لب بیش ازین آبروی خود مبر در عرض مطلب بیش ازین گر شب خود را نمی سازی ز برق…

پیش تیغ و تیر ناچارست استادن مرا

پیش تیغ و تیر ناچارست استادن مرا چون علم، ناموس لشکرهاست بر گردن مرا صورت حال جهان زنگی و من آیینه ام جز کدورت نیست…

پیرانه سر همای سعادت به من رسید

پیرانه سر همای سعادت به من رسید وقت زوال سایه دولت به من رسید فردی نمانده بود ز مجموعه حواس در فرصتی که نوبت عشرت…

پوچ است هر سری که نه در وی هوای توست

پوچ است هر سری که نه در وی هوای توست سهوست سجده ای که نه بر خاک پای توست طبل رحیل هوش من آواز پای…

پروای خط مشکین آن دلرباندارد

پروای خط مشکین آن دلرباندارد اندیشه از سیاهی آب بقا ندارد با راستی توان برد از پیش کار حق را موسی سلاح دیگر غیر از…

پرده بردار ز رخسار که دیدن داری

پرده بردار ز رخسار که دیدن داری سربرآور ز گریبان که دمیدن داری منت خشک چرا می کشی از آب حیات؟ تو که قدرت به…

پاک گوهر را سزوارست اوج اعتبار

پاک گوهر را سزوارست اوج اعتبار در سواری می رسد فیض نگین نامدار همت دریادلان ظاهر به دولت می شود در بلندی گوهر افشان می…

بیگانگی ز حد رفت ساقی می صفا ده

بیگانگی ز حد رفت ساقی می صفا ده ما را ز خویش بستان خود را دمی به ما ده از پافتادگانیم در زیر پا نظر…

بیخبر شو ز جهان گر خبری می گیری

بیخبر شو ز جهان گر خبری می گیری چون گل از پوست برآ گر ثمری می گیری می شود خواب گران شهپر پرواز ترا اگر…

بی محابا در میان نازکش انداخت دست

بی محابا در میان نازکش انداخت دست ناخن شاهین ز رشک بهله ای در دل شکست قبله گاه من، کلاه سرگرانی کج منه طاق ابروی…

بی صفا از خط نگردیده است رخسارش هنوز

بی صفا از خط نگردیده است رخسارش هنوز می توان صد رنگ گلچیدن زگلزارش هنوز در پر طوطی نهان شد گر چه تنگ شکرش همچنان…

بی حجابانه به آغوش کجا می آیی؟

بی حجابانه به آغوش کجا می آیی؟ که به صد ناز در اندیشه ما می آیی؟ مگر از سیر خود ای ماه لقا می آیی؟…

بی اثر تا چند باشد ناله شبگیر من؟

بی اثر تا چند باشد ناله شبگیر من؟ تا کی از گوش گران بر سنگ آید تیر من؟ با سرافرازی تلاش خاکساری می کنم چون…

بوسه چون محروم از آن لبهای خندان بگذرد؟

بوسه چون محروم از آن لبهای خندان بگذرد؟ مور ما چون تلخکام از شکرستان بگذرد؟ می رساند رشته نسبت به آن زلف دراز چشم من…

بهر گندم از بهشت آدم اگر بیرون فتاد

بهر گندم از بهشت آدم اگر بیرون فتاد دیده ما در بهشت از روی گندم گون فتاد خون زسیما می چکد شمشیر زهرآلود را الحذر…

بهار آفرینش را نگاری نیست غیر از تو

بهار آفرینش را نگاری نیست غیر از تو نگار این گلستان را بهاری نیست غیر از تو بهاری هست در هر سال مرغان گلستان را…

به هر نوعی که می خواهد دلت بشکن دل ما را

به هر نوعی که می خواهد دلت بشکن دل ما را که از مستان نمی گیرند خون جام و مینا را ز هجر عافیت دشمن…

به هر چمن قد موزون او خرام کند

به هر چمن قد موزون او خرام کند ز طوق فاختگان سرو چشم وام کند نوشته نام مرا بر کنار نامه غیر کس این توجه…

به می آن کس که کلفت از دل پرشور من شوید

به می آن کس که کلفت از دل پرشور من شوید به شبنم رنگ خون از لاله خونین کفن شوید اگر دریای رحمت این سبکدستی…

به محفلی که رخ از باده لاله زار کنی

به محفلی که رخ از باده لاله زار کنی چه خون که در دل بی رحم روزگار کنی دگر به صید غزالان نمی کنی رغبت…

به گریه کی ز دل من غبار می خیزد؟

به گریه کی ز دل من غبار می خیزد؟ به آب چشم چه گل از مزار می خیزد؟ کند چه نشو و نما نخل ما…

چهره ات بال سمندر می کند آیینه را

چهره ات بال سمندر می کند آیینه را خنده ات دامان گوهر می کند آیینه را این شکوه حسن با خورشید عالمتاب نیست شوکت حسنت…