غزلیات صائب تبریزی
ای روح، سیر عالم امکان چه لازم است؟
ای روح، سیر عالم امکان چه لازم است؟ رفتن به پای خویش به زندان چه لازم است؟ ای قطره چون قرار نداری به دست ابر…
ای دل ازان جهان خبری می گرفته باش
ای دل ازان جهان خبری می گرفته باش زآرامگاه جان خبری می گرفته باش تا کی روی چو تیر هوایی به هر طرف؟ گاهی هم…
ای چشم تو پرده دار اعجاز
ای چشم تو پرده دار اعجاز مژگان تو سایه پرور ناز از قافله شکایت ما چون ریگ روان نخیزد آواز پیشانی صبح و آفتاب اوست…
آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده است
آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده است برق در خانه ام از نور چراغ افتاده است نیشتر می شکند در جگرم موی سفید رعشه…
آب حیوان زند آب در میخانه ما
آب حیوان زند آب در میخانه ما می گزد خضر لب از حسرت پیمانه ما از سر شیشه اگر پنبه بگیرد ساقی گل ابری شود…
آه می دزدد نفس در سینه افگار من
آه می دزدد نفس در سینه افگار من غنچه می خسبد نسیم صبح در گلزار من پرده گنج است ویرانی، که تا محشر مباد سایه…
آه ازان روزی که عاشق شکوه را سروا کند
آه ازان روزی که عاشق شکوه را سروا کند مهر بردارد زلب دیوان محشر وا کند گل درین گلزار می ریزد زاستغنا به خاک نامه…
آنچه من یافتم از چهره زیبای کسی
آنچه من یافتم از چهره زیبای کسی به دو عالم ندهم ذوق تماشای کسی از خدا می طلبم عمر درازی چون زلف که کنم مو…
آن لاله عذاری که منم داغ و کبابش
آن لاله عذاری که منم داغ و کبابش از خون جگر سوختگان است شرابش بیهوشیش از کاوش دل باز ندارد چشمی که بود شوخ چو…
آن که از اوضاع خود دایم شکایت می کند
آن که از اوضاع خود دایم شکایت می کند خاطر دشمن فزون از خود رعایت می کند می شود سر حلقه روشندلان روزگار هر که…
آن را که هست گردش چشم غزاله ای
آن را که هست گردش چشم غزاله ای در کار نیست رطل گران و پیاله ای ما را ز کهنه و نو عالم بود کفاف…
آن چشم اگر چه خود را بیمارمی نماید
آن چشم اگر چه خود را بیمارمی نماید غافل مشو ز مکرش عیارمی نماید دزدیدن تبسم پیداست از لب او آبی که در عقیق است…
آمد بهار وخلق به گلزار می روند
آمد بهار وخلق به گلزار می روند دیوانگان به دامن کهسار می روند گلها که دوش رو ننمودندی از حجاب امروز دسته دسته به بازار…
اگر وطن به مقام رضا توانی کرد
اگر وطن به مقام رضا توانی کرد غبار حادثه را توتیا توانی کرد جهان ناخوش اگر صد کدورت آرد پیش ز وقت خوش همه را…
اگر صیدی برد جان از نگاه ناوک اندازش
اگر صیدی برد جان از نگاه ناوک اندازش به یک انداز آرد درکمند خویش آوازش بت خوش نغمه من قدر عاشق رانمی داند که دارد…
اگر چه نیک نیم در پناه نیکانم
اگر چه نیک نیم در پناه نیکانم عجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم ز اشک شمع به شبگردی اشک من پیش است ز گریه زمزم…
اگر چه خاک کند کشته از نظر پنهان
اگر چه خاک کند کشته از نظر پنهان ز کشتگان تو شد خاک سر به سر پنهان ز لفظ، معنی نازک برهنه تر گردد کجا…
اگر به لاله شوی هم پیاله در صحرا
اگر به لاله شوی هم پیاله در صحرا شود دو آتشه رخسار لاله در صحرا خمار نرگس لیلی به چشم مجنون شد یکی هزار ز…
اگر آزاده ای بگذار اسباب تجمل را
اگر آزاده ای بگذار اسباب تجمل را که بی برگی به سامان می کند کار توکل را ز جمعیت دل صد پاره عاشق خطر دارد…
افزود گرانباری غفلت ز شتابم
افزود گرانباری غفلت ز شتابم شد آبله پای طلب پرده خوابم آن سوخته جانم که به هر سوی دواند مانند سگ هرزه مرس موج سرابم…
اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز
اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز این خانه شکسته چکیدن گرفت باز آه ضعیف من که به روزن نمی رسید بر روی چرخ،…
اسیر بند قضا رو گشاده می باید
اسیر بند قضا رو گشاده می باید به تیغ گردن تسلیم داده می باید ز پاس عزت روشندلان مشو غافل که سرو بر لب آب…
آسایش تن غافلم از یاد خداکرد
آسایش تن غافلم از یاد خداکرد از طینت بادام به شکر نتوان برد این خانه خرابی به حباب است سزاوار از آب روان خانه نبایست…
ازان چون شمع می کاهم درین محفل تن خود را
ازان چون شمع می کاهم درین محفل تن خود را که از ظلمت برون آرم روان روشن خود را نماند نامه ناشسته در دست سیه…
از هیچ کس سپهر خجالت نمی کشد
از هیچ کس سپهر خجالت نمی کشد آیینه گرفته کدورت نمی کشد خار شکسته بر سر دیوار قد کشید نخل امید ماست که قامت نمی…
از نگاه گرم گردد آفتابی روی او
از نگاه گرم گردد آفتابی روی او وز فروغ چهره آتش دیده گردد موی او همچو بوی گل که صد تو می شود از برگ…
از نزاکت رنگ اگر بر چهره گل بشکند
از نزاکت رنگ اگر بر چهره گل بشکند خار از بیطاقتی در چشم بلبل بشکند نخل ماتم می دهد سامان برای خویشتن هر که شاخی…
از ملامت دل روشن گهران شاد شود
از ملامت دل روشن گهران شاد شود دیو در شیشه این جمع پریزاد شود دشمنان گر ز پریشانی من خوشوقتند چه ازین به که دلی…
از لب خشک صدف ریزش نیسان پیداست
از لب خشک صدف ریزش نیسان پیداست خشکی بحر ز سر پنجه مرجان پیداست نامه ای نیست که عنوان نشود غمازش کرم و بخل ز…
از گرانجانی گران بر خاطر دنیا مشو
از گرانجانی گران بر خاطر دنیا مشو تا توان برداشت باری بار بر دلها مشو تا نمی در جویبارت چون سبوی باده هست بار دوش…
از قرص آفتاب تهی نیست خوان صبح
از قرص آفتاب تهی نیست خوان صبح دایم بود ز صدق طلب پخته نان صبح مگذر ز حرف راست که از رهگذار صدق پر زر…
از غبار کاروان چون چشم برداریم ما؟
از غبار کاروان چون چشم برداریم ما؟ چون مه کنعان عزیزی در سفر داریم ما تا غبار خط او را در نظر داریم ما منت…
از طوطی من روی سخن رنگ برآورد
از طوطی من روی سخن رنگ برآورد این آینه را حرف من از زنگ برآورد از ننگ طمع نام نبود اهل سخن را این طایفه…
از ششدر جهات، امید نجات نیست
از ششدر جهات، امید نجات نیست دربند روزگار، نجات از جهات نیست طفلان مهد خاک ز شیرند بی نصیب این گاهواره گویی از این امهات…
از سوز عشق چون شمع راحت کجاست ما را؟
از سوز عشق چون شمع راحت کجاست ما را؟ تن بوته گدازست تا سر بجاست ما را راه سلوک ما را از خار می کند…
از سر و سامان چه می پرسی من دیوانه را؟
از سر و سامان چه می پرسی من دیوانه را؟ جوش می برداشت از جا سقف این میخانه را تا نگردد آب دل از ناله…
از زیر چشم در رخ مستور می نگر
از زیر چشم در رخ مستور می نگر مستور رابه دیده مستور می نگر از پاکدامنی نکنی گر به می نگاه باری درآن دو نرگس…
از ریاضت دل اگر آینه پرداز شود
از ریاضت دل اگر آینه پرداز شود چون صدف مخزن چندین گهر راز شود طاقت حرف سبک نیست گرانقدران را کاه، دیوار مرا شهپر پرواز…
از دلم عشق به جامی غمی دنیا برداشت
از دلم عشق به جامی غمی دنیا برداشت نتوان پنبه چنین از سر مینا برداشت چشمه آبله ما به گهر پیوسته است غوطه در گنج…
از دست و تیغ عشق فگارند لاله ها
از دست و تیغ عشق فگارند لاله ها در خاک و خون نشسته یارند لاله ها در دیده بصیرت پروانه طینتان فانوس شمع چهره یارند…
از خموشی مشت خاک بر دهان قال زن
از خموشی مشت خاک بر دهان قال زن تا قیامت خیمه در دارالامان حال زن روزگاری رشته تاب آرزو بودی، بس است چند روزی هم…
از خشک طینتان مطلب جز جواب خشک
از خشک طینتان مطلب جز جواب خشک بحر سراب را چه بود جز سحاب خشک ؟ در زهد من نهفته بود رغبت شراب چون نغمه…
از حسن تو جیب خاک پر ماه است
از حسن تو جیب خاک پر ماه است یوسف ز خجالت تو در چاه است خالی که ز گردن تو می تابد همچشم ستاره سحرگاه…
از جهان تا رشته تابی دسترس باشد ترا
از جهان تا رشته تابی دسترس باشد ترا هر سر خاری درین وادی عسس باشد ترا چند از آمیزش دریای وحدت چون حباب پرده دار…
از تماشای پریشان جهان دلگیر باش
از تماشای پریشان جهان دلگیر باش واله یک نقش چو آیینه تصویر باش چو تو بیرون آمدی از بند و زندان لباس سر به سر…
از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کرد
از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کرد منع بیطاقتی قبله نما نتوان کرد نتوان آب گرفت از جگر تشنه تیغ دل ز…
از بیغمان جمیله غم را نگاه دار
از بیغمان جمیله غم را نگاه دار از چشم شور دردوالم را نگاه دار شادی به حسن عاقبت غم نمی رسد بیش از نشاط، عزت…
از بدگهری می شکند گوهر رز را
از بدگهری می شکند گوهر رز را در دل چه گره هاست ز زاهد بر رز را حاشا که گذارد کرم ساقی کوثر در گلشن…
از ان در خلوت معشوق بر من حال می گردد
از ان در خلوت معشوق بر من حال می گردد که از چشم سخنگو صحبت من قال می گردد زجوش لاله محضرهاست گرد تربت مجنون…
آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد
آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد خواب در وقت سحرگاه گران می گردد آسمان در حرکت از نظر روشن ماست آب از قوت…
آتش به مغزم از می احمر گرفته است
آتش به مغزم از می احمر گرفته است این پنبه از فروغ گهر درگرفته است آتش ز اشک در مژه تر گرفته است این رشته…
ای آن که دل به ابروی پیوسته بسته ای
ای آن که دل به ابروی پیوسته بسته ای غافل مشو که در ته طاق شکسته ای ای زلف یار اینقدر از ما کناره چیست؟…
به غیر دل همه عالم سراب حرمان است
به غیر دل همه عالم سراب حرمان است ز کعبه روی به هر سو کنی بیابان است ز فکر رزق، جهان یک دل پریشان است…
به صید شیر نر ای بی جگر چه کار ترا؟
به صید شیر نر ای بی جگر چه کار ترا؟ شکار او نشدن بس بود شکار ترا تو تا کناره نگیری ز خویش هیهات است…
به زیر چرخ دل شادمان نمی باشد
به زیر چرخ دل شادمان نمی باشد گل شکفته درین بوستان نمی باشد خروش سیل حوادث بلند می گوید که خواب امن درین خاکدان نمی…
به رنگ سرو درین باغ زندگانی کن
به رنگ سرو درین باغ زندگانی کن بریز بار ز خود، ترک شادمانی کن گرت هواست که در وصل آفتاب رسی درین ریاض چو شبنم…
به دم چوآتش سوزان، به چهره چون زرباش
به دم چوآتش سوزان، به چهره چون زرباش بر آسمان سخن آفتاب انور باش صدف به دست تهی صد یتیم را پرورد تو هم ز…
به دامن برگ عیش از داغ پنهان می توان چیدن
به دامن برگ عیش از داغ پنهان می توان چیدن گل از گلهای خوشبو در گریبان می توان چیدن اگر خود را توانی همچو شبنم…
به خاک راه تو هرکس که جبهه سایی کرد
به خاک راه تو هرکس که جبهه سایی کرد تمام عمر چو خورشید خودنمایی کرد فغان که ساغر زرین بی نیازی را گرسنه چشمی ما…
به چشم راه شناسان بود بیابان تنگ
به چشم راه شناسان بود بیابان تنگ که از نشانه شود برخدنگ میدان تنگ به ماه مصر چه نسبت ترا که گردیده است جهان ز…
به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم
به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم تمام چشم ز شوق فنای خویشتنم ره گریز نبسته است هیچ کس بر من اسیر بند گران وفای…
به آه گرم ز خود پاک می توان رفتن
به آه گرم ز خود پاک می توان رفتن ازین کمند به افلاک می توان رفتن به نیم چشم زدن، زین جهان به آن عالم…
به احتیاط نظر کن به چشم جادویش
به احتیاط نظر کن به چشم جادویش که در کمین رمیدن نشسته آهویش گلی که از عرق شرم نیست شبنم ریز پلی است آن طرف…
بلبل نمی شود به قفس از چمن جدا
بلبل نمی شود به قفس از چمن جدا فانوس، شمع را نکند ز انجمن جدا حیرت مباد پرده بینایی کسی! کز یوسفیم در ته یک…
بسته است چشم روشن از سیر، بال ما را
بسته است چشم روشن از سیر، بال ما را چون شمع ریشه باشد در سر نهال ما را گرد یتیمی ما چون گوهرست ذاتی نتوان…
بس که افکنده است پیری در وجودم انقلاب
بس که افکنده است پیری در وجودم انقلاب خواب من بیداری و بیداریم گشته است خواب در سراپای وجودم ذره ای بی درد نیست یک…
برو ساقی که من در جام صهبای دگر دارم
برو ساقی که من در جام صهبای دگر دارم پری در شیشه از آیینه سیمای دگر دارم مرا بگذار چون نرگس خمار آلود ای ساقی…
برق سبک عنان را پروای خار و خس نیست
برق سبک عنان را پروای خار و خس نیست دام و قفس چه سازد با دل رمیده ما؟ دست گرهگشایی است از کار هر دو…
برای کام دنیا دامن دل بر میان مشکن
برای کام دنیا دامن دل بر میان مشکن پر و بال هما را در هوای استخوان مشکن فلک در زیر پای توست چون از خود…
بر شیشه و پیاله ظفر یافت دست ما
بر شیشه و پیاله ظفر یافت دست ما ای آفتاب داغ شو، ای آسمان بسوز راهی است راه عشق که ناچار رفتنی است یوسف تو…
بر دلم نیست غباری ز سیه کاری بخت
بر دلم نیست غباری ز سیه کاری بخت قانعم با دل بیدار ز بیداری بخت شکر این نعمت عظمی چه توانم کردن که به دولت…
بر آن سرم که وطن در دیار خویش کنم
بر آن سرم که وطن در دیار خویش کنم تأملی که ندارم به کار خویش کنم کنم چو صیقل فولاد، رویی از آهن جلای آینه…
بتوان به آه کام دل از آسمان گرفت
بتوان به آه کام دل از آسمان گرفت زور کمان به گرمی آتش توان گرفت می بایدش ز حاصل ایام دست شست سروی که جای…
باشد ز زلف آن رخ چون لاله بی نیاز
باشد ز زلف آن رخ چون لاله بی نیاز از دامن است شعله جواله بی نیاز ماه تمام رابه معرف چه حاجت است ؟ آن…
باده خون مرده را ریحان کند در زیر پوست
باده خون مرده را ریحان کند در زیر پوست استخوان را پنجه مرجان کند در زیر پوست هست اگر امید وصلی دل نمی ماند غمین…
با هوسناکان چنین گر آشنا خواهی شدن
با هوسناکان چنین گر آشنا خواهی شدن بی مروت، بی حقیقت، بی وفا خواهی شدن جانفشانی های ما را ای پریشان اختلاط یاد خواهی کرد…
با کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است
با کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است نیست پروا تلخکامان را ز تلخی های عشق…
با زهر چشم خنده هم آغوش کرده ای
با زهر چشم خنده هم آغوش کرده ای بادام تلخ را چه شکرپوش کرده ای؟ داریم چون قبا سربندت هزار جا ما را چه ناامید…
با درد خشک ساخته ام، از دوا ترم
با درد خشک ساخته ام، از دوا ترم چشم غبار دیده ام، از توتیا ترم در آفتابروی قناعت نشسته ام از سایبان منت بال هما…
آیینه شو وصال پری طلعتان طلب
آیینه شو وصال پری طلعتان طلب اول بروب خانه دگر میهمان طلب گلمیخ آستانه عشق است آفتاب هر حاجتی که داری ازین آستان طلب ایمن…
این که روزی بی تردد می رسد افسانه است
این که روزی بی تردد می رسد افسانه است پنجه کوشش کلید رزق را دندانه است با هزاران عقده مشکل درین بستان چو سرو دست…
این اشک جگرگون چه اثرداشته باشد
این اشک جگرگون چه اثرداشته باشد پیداست که طفلی چه جگرداشته باشد با هردوجهان عشق به یک دل نتوان باخت یک خوشه محال است دو…
ای که از شغل عمارت غافل از دل گشته ای
ای که از شغل عمارت غافل از دل گشته ای از سگ خاموش گیر خاک غافل گشته ای دانه با بی دست و پایی سربرآورد…
ای زیاد لعل میگون تو کام جان لذیذ
ای زیاد لعل میگون تو کام جان لذیذ در فراقت در دل شبهای تار افغان لذیذ گر چه در شیرینی و لذت مثل آمد نبات…
ای ره خوابیده را از نقش پایت بالها
ای ره خوابیده را از نقش پایت بالها از خرامت عالم آسوده را زلزال ها دل که از نقش تمنا در جوانی ساده بود شد…
ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن
ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن از نسیمی دفتر ایام بر هم می…
ای جهانی محو رویت، محو سیمای که ای؟
ای جهانی محو رویت، محو سیمای که ای؟ ای تماشاگاه عالم، در تماشای که ای؟ عالمی را روی دل در قبله ابروی توست تو چنین…
ابر بهار گلشن رخسار، آینه است
ابر بهار گلشن رخسار، آینه است آتش فروز شعله دیدار، آینه است از دل توان به انجمن حسن راه برد سنگ نشان کعبه دیدار آینه…
آب حیات ما ز شراب شبانه است
آب حیات ما ز شراب شبانه است عیش مدام، زندگی جاودانه است عاشق کجا به فکر سرانجام خانه است؟ پروانه را همین بال و پر…
آه می باشد مسلسل خاطر افگار را
آه می باشد مسلسل خاطر افگار را در درازی نیست کوتاهی شب بیمار را عشق می آرد دل افسرده ما را به شور مطرب از…
آه از زنگ کدورت پاک سازد سینه را
آه از زنگ کدورت پاک سازد سینه را می شود روشن ز خاکستر سواد آیینه را گر می روشن کند از مشرق مینا طلوع صبح…
آنچه روی سخت من با سیلی استاد کرد
آنچه روی سخت من با سیلی استاد کرد کی تواند بیستون با پنجه فرهاد کرد؟ بنده مقبل به آزادی سزاوارست، لیک بنده شایسته را چون…
آن گنج خفی در دل ویرانه زند موج
آن گنج خفی در دل ویرانه زند موج آن بحر درین گوهر یکدانه زند موج؟ عاشق کند ایجاد ز خود حسن گلوسوز از شمع که…
آن کسی چشم و چراغ است نظر بازان را
آن کسی چشم و چراغ است نظر بازان را که چو یعقوب درین کار نظر می بازد نیست امروز نظر بازی صائب با اشک عمرها…
آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا
آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا در زندگی به تنگی قبرست مبتلا هر چند آب شد دل من بی شعور نیست بیگانه را…
آن بلبلم که باغ و بهارم دل خودست
آن بلبلم که باغ و بهارم دل خودست آن طوطیم که آینه دارم دل خودست دستم نمی رسد به گریبان ساحلی زین بحر بیکنار کنارم…
آمد بهار و شد در و دیوار لاله رنگ
آمد بهار و شد در و دیوار لاله رنگ از جوش لاله شیشه پرباده گشت سنگ از بس کشید ابر به برتنگ باغ را میدان…
اگر نه عاشقی این چهره خزانی چیست؟
اگر نه عاشقی این چهره خزانی چیست؟ اگر نه ماتمی این بخت آسمانی چیست؟ چو گردباد به رقص است ذره ذره خاک تو نیز سنگ…
اگر شود زنی بوریا شکر حاصل
اگر شود زنی بوریا شکر حاصل شود ز خامه بی مغز هم ثمر حاصل اگر چه بر سر خوان محیط مهمان است صدف به کد…
اگر چه نیست غیر از کوه غم فریادرس ما را
اگر چه نیست غیر از کوه غم فریادرس ما را همان خرج فغان و ناله می گردد نفس ما را مکن تکلیف سیر گلستان ما…





