غزلیات صائب تبریزی
بس است تیغ تغافل من بلاجو را
بس است تیغ تغافل من بلاجو را مکن به خون من آلوده تیغ ابرو را کجاست جاذبه طالع سلیمانی؟ که آورد به سرای من آن…
برگ عیشی نیست چشم از نوبهار او مرا
برگ عیشی نیست چشم از نوبهار او مرا بس بود چون لاله داغی یادگار او مرا یک دهن خمیازه ام چون زخم، بی شمشیر او…
برفروز از می و زنگ از دل آگاه ببر
برفروز از می و زنگ از دل آگاه ببر بر فلک جرعه بیفشان کلف از ماه ببر ثمری نیست دل خام که بر شاخ رسد…
برآتش می گذارم خرقه پشمینه خود را
برآتش می گذارم خرقه پشمینه خود را نهان تا چند دارم در نمد آیینه خود را؟ کسی را می رسد لاف زبردستی درین میدان که…
بر سبکروحان گران نبود بپا برخاستن
بر سبکروحان گران نبود بپا برخاستن بر گرانجانان بود مشکل ز جا برخاستن سرفرازی می فزاید آتش سوزنده را پیش پای هر خس و خاری…
بر دل ارباب حاجت دست خود بی زر منه
بر دل ارباب حاجت دست خود بی زر منه آستین خشک را بر دیده های تر منه دولت ده روزه دنیا بود نقشی بر آب…
بدر از روشنی عاریه گردید هلال
بدر از روشنی عاریه گردید هلال کوته اندیش محال است کند فکر مال در سیه دل نکند صحبت نیکان تاثیر پای طاوس نگارین نشود از…
بالا نکرده ساعد او راحیا هنوز
بالا نکرده ساعد او راحیا هنوز بیعت نکرده است به دستش حنا هنوز آواز عندلیب به گوشش نخورده است برگرد او نگشته نسیم صبا هنوز…
باران چو انجم از فلک گریه تاک ریخت
باران چو انجم از فلک گریه تاک ریخت ابر بهار، رنگ قیامت به خاک ریخت گفتی به جای قطره باران درین بهار دامان پر گل…
بادپیمایی مسلسل همچو آب از بهر چیست؟
بادپیمایی مسلسل همچو آب از بهر چیست؟ می رود عمر سبکرو، این شتاب از بهر چیست؟ روی گرداندن ز ما ای آفتاب از بهر چیست؟…
با ما سبب کینه گردون دغا چیست؟
با ما سبب کینه گردون دغا چیست؟ تقصیر چه و جرم کدام است و خطا چیست؟ امید خطا نیست چو در شست کماندار اندیشه جستن…
با عشق انتقام توان ز آسمان کشید
با عشق انتقام توان ز آسمان کشید نتوان به زور بازوی عقل این کمان کشید دیگر چه لازم است که مشق جنون کند دیوانه ای…
با زبان گندمین از بینوایی فارغم
با زبان گندمین از بینوایی فارغم خوشه ای دارم که از خرمن گدایی فارغم موج را سر رشته وحدت زدریا نگسلد بند بندم گر کند…
با خلق آشتی کن وبا خود به جنگ باش
با خلق آشتی کن وبا خود به جنگ باش فیروز جنگ معرکه نام وننگ باش انجام بت پرست بود به ز خود پرست در قید…
آیینه ام ز روشنی آزار می کشد
آیینه ام ز روشنی آزار می کشد خاطر به سیر سبزه زنگار می کشد با زاهدان خشک مگو حرف حق بلند منصور را ببین که…
این چه لطف است که با یار وفادار من است
این چه لطف است که با یار وفادار من است که به من همسفر و خانه نگهدار من است هر که را طبل رحیل از…
ای نگه مشق شنا در چشم خونپالا بس است
ای نگه مشق شنا در چشم خونپالا بس است چشمت آب آورد غواصی درین دریا بس است از دل پر خون تراوش کم کند اسرار…
ای فتنه سایه پرور سرو روان تو
ای فتنه سایه پرور سرو روان تو مه در کمند کاکل عنبرفشان تو از خاک چون تو شاخ گلی برنخاسته است بر سرو، کج نگاه…
ای زلف سرکش تو ز بالا کشید ه تر
ای زلف سرکش تو ز بالا کشید ه تر مژگان و چشم شوخ تو از هم رمیده تر از من مپوش چهره که فردوس تازه…
ای دل غافل از اسباب جهان دست بشو
ای دل غافل از اسباب جهان دست بشو از ثبات قدم ریگ روان دست بشو همچو اوراق خزان پا به رکاب است حواس از وفاداری…
ای خطت رهنمای سوختگان
ای خطت رهنمای سوختگان لب لعلت دوای سوختگان خواب مخمل شود ز همواری خار در زیر پای سوختگان می کند آب تلخ، کار گلاب در…
ای بی خبر ز خود به تماشا چه می روی؟
ای بی خبر ز خود به تماشا چه می روی؟ چون آفتاب سرزده هر جا چه می روی؟ خود را ببین در آینه و آب…
آب کن در شیشه ساقی گر شراب صاف نیست
آب کن در شیشه ساقی گر شراب صاف نیست کشتی ما را به خشکی بستن از انصاف نیست می توانست از زر گل کرد ما…
اهل همت خرده خود پیش درویشان نهند
اهل همت خرده خود پیش درویشان نهند مایه داران مروت گنج در ویران نهند با جگر خوردن قناعت کن که این دون همتان کفش پیش…
آه کز اهل محبت اثری پیدا نیست
آه کز اهل محبت اثری پیدا نیست زآنهمه سوخته جانان شرری پیدا نیست نه ز آغاز خبر دارم و نه از انجام منزل دور مرا…
آنکه می آید زطفلی از دهانش بوی شیر
آنکه می آید زطفلی از دهانش بوی شیر می گدازد عاشقان را چون شکر در جوی شیر صحبت سیمین تنان شیرین لبان را آتش ا…
آنجا که شوق دست حمایت بدر کند
آنجا که شوق دست حمایت بدر کند شبنم در آفتاب قیامت سفر کند قارون شود ز لخت دل وپاره جگر بر هر زمین که قافله…
آن که چاک سینه ام از غمزه بیباک اوست
آن که چاک سینه ام از غمزه بیباک اوست خنده صبح قیامت یک گریبان چاک اوست باده عشق از سبکروحی به ما آمیخته است ورنه…
آن قدر ندارم که سزاوار تو باشم
آن قدر ندارم که سزاوار تو باشم آن به که گرفتار گرفتار تو باشم خورشید درین ره بود از آبله پایان من کیستم آخر که…
آن را که در جگر نفس آتشین بود
آن را که در جگر نفس آتشین بود خورشید آسمان وچراغ زمین بود چون ماه حسن ساخته بیش ازدوهفته نیست مارا نظر به حسن خدا…
امید چرب نرمی از خسیسان جهان دارم
امید چرب نرمی از خسیسان جهان دارم چه مجنونم که چشم روغن از ریگ روان دارم فروغ آفتابم، سرکشی از من نمی آید اگر بر…
التفات زاهدان خشک، تر سازد مرا
التفات زاهدان خشک، تر سازد مرا گرمی افسردگان افسرده تر سازد مرا اشک نیسانم، گدایی دارم از بحر گهر چون صدف دامان پاکی، تا گهر…
اگر ناقص به روشن گوهری واصل تواند شد
اگر ناقص به روشن گوهری واصل تواند شد چو ماه نو به اندک فرصتی کامل تواند شد کجا واصل به این بی دست و پایی…
اگر دو روز درین تیره خاکدان ماندم
اگر دو روز درین تیره خاکدان ماندم گمان مبر که ز پرواز لامکان ماندم به بازگشت رفیقان امیدها دارم اگر چه خفته به دنبال کاروان…
اگر چه زلف ترا دل ز کفر تاریک است
اگر چه زلف ترا دل ز کفر تاریک است ز خط، لب تو گناهی به توبه نزدیک است ز قرب سیمبران با نگاه دور بساز…
اگر چه بالش خورشید تکیه گاه من است
اگر چه بالش خورشید تکیه گاه من است شکستگی گلی از گوشه کلاه من است عجب نباشد اگر شعر من بود یکدست که عمرهاست کف…
اگر به بندگی ارشاد می کنیم ترا
اگر به بندگی ارشاد می کنیم ترا اشاره ای است که آزاد می کنیم ترا تو با شکستگی پا قدم به راه گذار که ما…
اکسیر شادمانی است خاک دیار طفلی
اکسیر شادمانی است خاک دیار طفلی بازیچه ای است عشرت از رهگذار طفلی شیرافکنان غم را در چشم خاک ریزد بر هر طرف که تازد…
آفاق را کند به نفش مشکبار صبح
آفاق را کند به نفش مشکبار صبح باشد بهار عنبر شبهای تار صبح دم را کنند صاف ضمیران شمرده خرج از سینه می کشد نفسی…
اشک دریادل ما گرد جهان می گردد
اشک دریادل ما گرد جهان می گردد آب از قوت سرچشمه روان می گردد صادقان زیر فلک قصد اقامت نکنند صبح چون کرد نفس راست،…
آسمان سفله بی برگ و نوایی بیش نیست
آسمان سفله بی برگ و نوایی بیش نیست آفتاب روشنش شبنم گدایی بیش نیست در محیط آفرینش چون حباب شوخ چشم شغل ما سرگشتگان کسب…
ازبیم خط آن لب شد باریک و چنین باشد
ازبیم خط آن لب شد باریک و چنین باشد آن را که چنین زهری در زیر نگین باشد درگوشه آن چشم است یاکنج دهن خالش…
آزادگی به سلطنت جم برابرست
آزادگی به سلطنت جم برابرست دست ز کار رفته به خاتم برابرست گردی است خط یار که چون خاک کربلا در منزلت به خون دو…
از همت بلند اثر در جهان نماند
از همت بلند اثر در جهان نماند یک سرو در سراسر این بوستان نماند روشندلان چو برق گذشتند از جهان خاکستری بجای ازین کاروان نماند…
از نظر یک دم که آن شکل و شمایل می رود
از نظر یک دم که آن شکل و شمایل می رود حاصل دریا و کان از دیده و دل می رود در بیابانی که نعل…
از ناخن دخل آنچه به رخسار سخن رفت
از ناخن دخل آنچه به رخسار سخن رفت از کاوش غم بر دل بی کینه من رفت زنهار خمش باش که چون خامه درین بزم…
از لعل و گهر گرچه گرانسنگ شود آب
از لعل و گهر گرچه گرانسنگ شود آب حیف است که آیینه نیرنگ شود آب در دیده روشن گهران رنگ ندارد هر چند ز گلزار…
از گرمی اشکم صف مژگان گله دارد
از گرمی اشکم صف مژگان گله دارد زین آبله پا خارمغیلان گله دارد بر در یتیم است صدف دامن مادر یوسف عبث از تنگی زندان…
از کف عنان گذاشته منزل چه می کند
از کف عنان گذاشته منزل چه می کند موج رمیده دامن ساحل چه می کند دست ز کار رفته چه محتاج دامن است شمع گدازیافته…
از فسون عالم اسباب خوابم می برد
از فسون عالم اسباب خوابم می برد پیش پای یک جهان سیلاب خوابم می برد سبزه خوابیده را بیدار سازد آب و من چون شوم…
از عکس خود آن آینه رو بس که حیا داشت
از عکس خود آن آینه رو بس که حیا داشت در خلوت آیینه همان رو به قفا داشت چون معنی بیگانه که وحشت کند از…
از شکست من دم تیغ تغافل می پرد
از شکست من دم تیغ تغافل می پرد رنگ سیلاب از ثبات پای این پل می پرد این گران پرواز از فریاد بلبل برنخاست کی…
از شراب لعل تا رخسار را افروختی
از شراب لعل تا رخسار را افروختی هر که را بود آرزوی خام در دل سوختی دخل بی اندازه را ناچار خرجی لازم است روی…
از سری کوی تو آهنگ جدایی دارم
از سری کوی تو آهنگ جدایی دارم بوسه ای توشه راه از تو گدایی دارم در و دیوار به نومیدی من می گرید کز سر…
از سر زانوی خود آیینه دارت داده اند
از سر زانوی خود آیینه دارت داده اند بنگر این آیینه از بهر چه کارت داده اند توشه ای چون پاره دل بر میانت بسته…
از زمین آرامش و از آسمان جولان خوش است
از زمین آرامش و از آسمان جولان خوش است نقطه پا بر جا خوش و پرگار سرگردان خوش است یوسف بی عیب را پیراهنی در…
از رفتن تو باغ پریشان نشسته است
از رفتن تو باغ پریشان نشسته است گل در کمین چاک گریبان نشسته است دامن کشیدن از کف عشاق سهل نیست یوسف ازین گناه به…
از دل خونشده هرکس که شرابی نکشید
از دل خونشده هرکس که شرابی نکشید دامن گل به کف آورد و گلابی نکشید جای رحم است بر آن مغز که در بزم وجود…
از خون چو داغ لاله حصار دل من است
از خون چو داغ لاله حصار دل من است هر که بوی خون شنوی منزل من است تخم محبتی که سویدای عالم است امروز در…
از خط فروغ روی تو پنهان کجا شود
از خط فروغ روی تو پنهان کجا شود خامش چراغ ماه به دامان کجا شود از آب شور تشنه شود بیقرارتر سیراب بوسه از لب…
از خاکیان ز صافی طینت جدا شدم
از خاکیان ز صافی طینت جدا شدم از دست روزگار برون چون دعا شدم آورد روی عشرت روی زمین به من تا قانع از جهان…
از حجاب عشق دل از وصل او نومید ماند
از حجاب عشق دل از وصل او نومید ماند روی مه ناشسته در سرچشمه خورشید ماند عمر کوته می شود از دستگیری پایدار در بساط…
از جا نمی روم چو سپند از نوای خویش
از جا نمی روم چو سپند از نوای خویش آتش زنم به محفل و باشم به جای خویش زان مطرب بلندنوا در ترانه ام چون…
از ترکتاز غم دل من شاد می شود
از ترکتاز غم دل من شاد می شود معمور این خرابه ز بیداد می شود از سختی دل است یکی لطف و قهر یار یکدست…
از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است
از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است دیده قربانی از خواب پریشان فارغ است می گزد اوضاع دنیا مردم آگاه را پای خواب آلوده از…
از بس مکدرست درین روزگار صبح
از بس مکدرست درین روزگار صبح از دل نمی کشد نفس بی غبار صبح رخسار نو خط تو خوش آمد به دیده اش از شب…
از باد دستی خود ما میکشان خرابیم
از باد دستی خود ما میکشان خرابیم در کاسه سرنگونی همچشم با حبابیم با محتسب به جنگیم از زاهدان به تنگیم با شیشه ایم یکدل،…
ارگ چه سیل فنا برد هر چه بود مرا
ارگ چه سیل فنا برد هر چه بود مرا ز بحر کرد کرم خلعت وجود مرا ز بند وصل لباسی مرا برون آورد اگر چه…
احوال دل ز دیده خونبار روشن است
احوال دل ز دیده خونبار روشن است حال درون خانه نمایان ز روزن است روشندلان همیشه سفر در وطن کنند استاده است شمع و همان…
اول ثنای عشق فصیحان اداکنند
اول ثنای عشق فصیحان اداکنند آری طعام را به نمک ابتدا کنند نقش مراد طرح به اقبال می دهند جمعی که تکیه گاه خود از…
به عزم رقص چون سرو قباپوش تو برخیزد
به عزم رقص چون سرو قباپوش تو برخیزد زغیرت خون گل یک نیزه از جوش تو برخیزد زخجلت باغبان بر خاک مالد روی گلها را…
به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی
به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی مرا از دست غم بستان به یک پیمانه ای ساقی مصفا کن ز عقل و…
به زندگی دل آزاده را ز تن بردار
به زندگی دل آزاده را ز تن بردار سبک چو باد صبا شو، ره چمن بردار به گرگ باید اگر داد چون مه کنعان مکن…
به دوست پی زدل خونچکان خود بردیم
به دوست پی زدل خونچکان خود بردیم به کعبه راه هم از آستان خود بردیم ز ما دعا برسانید رهنمایان را که ما ز راه…
به دست خود کند بیدادگر بنیاد دولت را
به دست خود کند بیدادگر بنیاد دولت را ستمگر لشکر بیگانه می سازد رعیت را دو چندان می شود راه از میان راه خوابیدن به…
به خط ازان رخ چون برگ لاله ام قانع
به خط ازان رخ چون برگ لاله ام قانع ز صاف باده به درد پیاله ام قانع خوشم به یک نگه دور از سیه چشمان…
به حرف تلخ ز لبهای یار خرسندم
به حرف تلخ ز لبهای یار خرسندم چو طوطیان نبود چشم بر شکر خندم مرا مکن ز سر کوی خود به خواری دور که من…
به جای سبزه چو ایام زندگی بسر آید
به جای سبزه چو ایام زندگی بسر آید زبان مار ز خاک سخن گزیده بر آید عجب که طی شود این راه کز ستیزه طالع…
به بی برگی قناعت می کنم تا نوبهار آید
به بی برگی قناعت می کنم تا نوبهار آید به زخم خار دارم صبر تا گل در کنار آید گلی نشکفت بر رخسارم از میخانه…
به افسون پیر و طول امل هشیار کی گردد؟
به افسون پیر و طول امل هشیار کی گردد؟ ره خوابیده از بانگ جرس بیدار کی گردد؟ مگر در دامن خورشید تابان افکند خود را…
بندگی کردن پسندیده است با آزادگی
بندگی کردن پسندیده است با آزادگی سرو را خط امان شد از خزان استادگی صد بهار تازه رو را سرو شد شمع مزار می کشد…
بغیر خط که ز رخسار یار برخیزد
بغیر خط که ز رخسار یار برخیزد که دیده است ز آتش غبار برخیزد؟ چنین که من شده ام پا شکسته، هیهات است که گرد…
بس که در زلف تو دلهای اسیران آب شد
بس که در زلف تو دلهای اسیران آب شد حلقه های زلف یکسر حلقه گرداب شد روی او در دور خط دلخوش کن احباب شد…
بزم عالم ز دل خون شده ما گرم است
بزم عالم ز دل خون شده ما گرم است مجلس عیش به یک شیشه صهبا گرم است که گذشته است ازی بادیه دیگر، کامروز می…
برگ عیش من بود رنگینی افکار خویش
برگ عیش من بود رنگینی افکار خویش از تماشای بهشتم فارغ ازگلزار خویش از فروغ عاریت دل تیره گردد بیشتر قانع از شمع و چراغم…
برسانید به خاک قدم یار مرا
برسانید به خاک قدم یار مرا که رسانید به جان این دل بیمار مرا وقت نازک تر ازان موی میان گردیده است می کنی رحمی…
بر هر که نظر می فکنم مست و خراب است
بر هر که نظر می فکنم مست و خراب است بیداری این طایفه خمیازه خواب است بی اشک ندامت نبود عشرت این باغ از خنده…
بر زمین از ناز زلف او چو دامان می کشد
بر زمین از ناز زلف او چو دامان می کشد بوی پیراهن سر خود در گریبان می کشد طره شمشاد را در خاک و خون…
بر خاک راه اگر گذری مشکبو کنی
بر خاک راه اگر گذری مشکبو کنی در سنگ اگر نظر کنی آیینه رو کنی استاده است تیشه به کف عشق بت شکن دل را…
بدعت برگرد سرگشتن گر از پروانه ماند
بدعت برگرد سرگشتن گر از پروانه ماند دور گردیها زمعشوق از من دیوانه ماند من که صد میخانه می کردم تهی در یک نفس زان…
بال و پر شد شوق من سنگ نشان خفته را
بال و پر شد شوق من سنگ نشان خفته را من به راه انداختم این کاروان خفته را مرگ بر ارباب غفلت تلخ تر از…
بار غم از دلم می گلرنگ بر نداشت
بار غم از دلم می گلرنگ بر نداشت این سیل هرگز از ره من سنگ برنداشت از بس فشرد گریه بیدادگر مرا ناخن ز کاوش…
باده با حوصله ما چه تواند کردن؟
باده با حوصله ما چه تواند کردن؟ تندی سیل به دریا چه تواند کردن؟ حمله شعله کجا و سپر موم کجا توبه با ساغر و…
با لب خاموش هر کس غوطه در خون می زند
با لب خاموش هر کس غوطه در خون می زند بوسه چون ساغر بر آن لبهای میگون می زند نیست لیلی را بغیر از پرده…
با عاشقان عداوت گردون چه می کند
با عاشقان عداوت گردون چه می کند چشم بدحجاب به جیحون چه می کند همواره ایمن است زسوهان حادثات سیل گران رکاب به هامون چه…
با زلف پر شکن دل نادیده کام ساخت
با زلف پر شکن دل نادیده کام ساخت از دانه مرغ ما به گرههای دام ساخت خورشید در دو هفته کند ماه را تمام حسن…
با چهره شکفته گلستان چه حاجت است؟
با چهره شکفته گلستان چه حاجت است؟ با خط و زلف، سنبل و ریحان چه حاجت است؟ روی ترا به زلف پریشان چه حاجت است؟…
اینطرفه که گنجایش غم می شود افزون
اینطرفه که گنجایش غم می شود افزون هرچند شود سینه من تنگ فضاتر خون است ز رنگینی لفظم دل معنی از باده بود شیشه من…
این چه خط است و این چه رخسارست
این چه خط است و این چه رخسارست این چه آیینه، این چه زنگارست این چه خال، این چه گوشه ابرو این چه مار، این…
ای گل ز شوخ چشمی اغیار غافلی
ای گل ز شوخ چشمی اغیار غافلی از سادگی ز زخم خس و خار غافلی ای گل ز دامن تر اغیار غافلی آیینه ای، ز…





