غزلیات صائب تبریزی
افزود گرانباری غفلت ز شتابم
افزود گرانباری غفلت ز شتابم شد آبله پای طلب پرده خوابم آن سوخته جانم که به هر سوی دواند مانند سگ هرزه مرس موج سرابم…
اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز
اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز این خانه شکسته چکیدن گرفت باز آه ضعیف من که به روزن نمی رسید بر روی چرخ،…
اسیر بند قضا رو گشاده می باید
اسیر بند قضا رو گشاده می باید به تیغ گردن تسلیم داده می باید ز پاس عزت روشندلان مشو غافل که سرو بر لب آب…
آسایش تن غافلم از یاد خداکرد
آسایش تن غافلم از یاد خداکرد از طینت بادام به شکر نتوان برد این خانه خرابی به حباب است سزاوار از آب روان خانه نبایست…
ازان چون شمع می کاهم درین محفل تن خود را
ازان چون شمع می کاهم درین محفل تن خود را که از ظلمت برون آرم روان روشن خود را نماند نامه ناشسته در دست سیه…
از هیچ کس سپهر خجالت نمی کشد
از هیچ کس سپهر خجالت نمی کشد آیینه گرفته کدورت نمی کشد خار شکسته بر سر دیوار قد کشید نخل امید ماست که قامت نمی…
از نگاه گرم گردد آفتابی روی او
از نگاه گرم گردد آفتابی روی او وز فروغ چهره آتش دیده گردد موی او همچو بوی گل که صد تو می شود از برگ…
از نزاکت رنگ اگر بر چهره گل بشکند
از نزاکت رنگ اگر بر چهره گل بشکند خار از بیطاقتی در چشم بلبل بشکند نخل ماتم می دهد سامان برای خویشتن هر که شاخی…
از ملامت دل روشن گهران شاد شود
از ملامت دل روشن گهران شاد شود دیو در شیشه این جمع پریزاد شود دشمنان گر ز پریشانی من خوشوقتند چه ازین به که دلی…
از لب خشک صدف ریزش نیسان پیداست
از لب خشک صدف ریزش نیسان پیداست خشکی بحر ز سر پنجه مرجان پیداست نامه ای نیست که عنوان نشود غمازش کرم و بخل ز…
از گرانجانی گران بر خاطر دنیا مشو
از گرانجانی گران بر خاطر دنیا مشو تا توان برداشت باری بار بر دلها مشو تا نمی در جویبارت چون سبوی باده هست بار دوش…
از قرص آفتاب تهی نیست خوان صبح
از قرص آفتاب تهی نیست خوان صبح دایم بود ز صدق طلب پخته نان صبح مگذر ز حرف راست که از رهگذار صدق پر زر…
از غبار کاروان چون چشم برداریم ما؟
از غبار کاروان چون چشم برداریم ما؟ چون مه کنعان عزیزی در سفر داریم ما تا غبار خط او را در نظر داریم ما منت…
از طوطی من روی سخن رنگ برآورد
از طوطی من روی سخن رنگ برآورد این آینه را حرف من از زنگ برآورد از ننگ طمع نام نبود اهل سخن را این طایفه…
از ششدر جهات، امید نجات نیست
از ششدر جهات، امید نجات نیست دربند روزگار، نجات از جهات نیست طفلان مهد خاک ز شیرند بی نصیب این گاهواره گویی از این امهات…
از سوز عشق چون شمع راحت کجاست ما را؟
از سوز عشق چون شمع راحت کجاست ما را؟ تن بوته گدازست تا سر بجاست ما را راه سلوک ما را از خار می کند…
از سر و سامان چه می پرسی من دیوانه را؟
از سر و سامان چه می پرسی من دیوانه را؟ جوش می برداشت از جا سقف این میخانه را تا نگردد آب دل از ناله…
از زیر چشم در رخ مستور می نگر
از زیر چشم در رخ مستور می نگر مستور رابه دیده مستور می نگر از پاکدامنی نکنی گر به می نگاه باری درآن دو نرگس…
از ریاضت دل اگر آینه پرداز شود
از ریاضت دل اگر آینه پرداز شود چون صدف مخزن چندین گهر راز شود طاقت حرف سبک نیست گرانقدران را کاه، دیوار مرا شهپر پرواز…
از دلم عشق به جامی غمی دنیا برداشت
از دلم عشق به جامی غمی دنیا برداشت نتوان پنبه چنین از سر مینا برداشت چشمه آبله ما به گهر پیوسته است غوطه در گنج…
از دست و تیغ عشق فگارند لاله ها
از دست و تیغ عشق فگارند لاله ها در خاک و خون نشسته یارند لاله ها در دیده بصیرت پروانه طینتان فانوس شمع چهره یارند…
از خموشی مشت خاک بر دهان قال زن
از خموشی مشت خاک بر دهان قال زن تا قیامت خیمه در دارالامان حال زن روزگاری رشته تاب آرزو بودی، بس است چند روزی هم…
از خشک طینتان مطلب جز جواب خشک
از خشک طینتان مطلب جز جواب خشک بحر سراب را چه بود جز سحاب خشک ؟ در زهد من نهفته بود رغبت شراب چون نغمه…
از حسن تو جیب خاک پر ماه است
از حسن تو جیب خاک پر ماه است یوسف ز خجالت تو در چاه است خالی که ز گردن تو می تابد همچشم ستاره سحرگاه…
از جهان تا رشته تابی دسترس باشد ترا
از جهان تا رشته تابی دسترس باشد ترا هر سر خاری درین وادی عسس باشد ترا چند از آمیزش دریای وحدت چون حباب پرده دار…
از تماشای پریشان جهان دلگیر باش
از تماشای پریشان جهان دلگیر باش واله یک نقش چو آیینه تصویر باش چو تو بیرون آمدی از بند و زندان لباس سر به سر…
از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کرد
از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کرد منع بیطاقتی قبله نما نتوان کرد نتوان آب گرفت از جگر تشنه تیغ دل ز…
از بیغمان جمیله غم را نگاه دار
از بیغمان جمیله غم را نگاه دار از چشم شور دردوالم را نگاه دار شادی به حسن عاقبت غم نمی رسد بیش از نشاط، عزت…
از بدگهری می شکند گوهر رز را
از بدگهری می شکند گوهر رز را در دل چه گره هاست ز زاهد بر رز را حاشا که گذارد کرم ساقی کوثر در گلشن…
از ان در خلوت معشوق بر من حال می گردد
از ان در خلوت معشوق بر من حال می گردد که از چشم سخنگو صحبت من قال می گردد زجوش لاله محضرهاست گرد تربت مجنون…
آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد
آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد خواب در وقت سحرگاه گران می گردد آسمان در حرکت از نظر روشن ماست آب از قوت…
آتش به مغزم از می احمر گرفته است
آتش به مغزم از می احمر گرفته است این پنبه از فروغ گهر درگرفته است آتش ز اشک در مژه تر گرفته است این رشته…
ای آن که دل به دولت بیدار بسته ای
ای آن که دل به دولت بیدار بسته ای در راه برق، سد خس و خار بسته ای ای بی خبر که تقویت نفس می…
به فکر چاره فتادن جگر گداختن است
به فکر چاره فتادن جگر گداختن است علاج درد چو مردان به درد ساختن است مدان ز عشق جگرسوز حسن را غافل که شمع بیش…
به ظاهر گر به چشمم ای سمن سیما نمی آیی
به ظاهر گر به چشمم ای سمن سیما نمی آیی به خواب من چرا در پرده شبها نمی آیی؟ اگر نگرفته خار بدگمانی دامن پاکت…
به ساغر احتیاجی نیست حسن نیم مستش را
به ساغر احتیاجی نیست حسن نیم مستش را که می جوشد می از پیمانه چشم می پرستش را به چندین دست نتوانست مژگانش نگه دارد…
به رغبت نقد جان به یار سیمبر دارم
به رغبت نقد جان به یار سیمبر دارم ازین سودا پشیمان نیستم چون زر به زر دادم نشد شایسته رخسار پاکش گر چه چندین ره…
به دنیا ساختم مشغول چشم روشن دل را
به دنیا ساختم مشغول چشم روشن دل را به این یک مشت گل مسدود کردم روزن دل را ندانستم که خواهد رفت چندین خار در…
به داغی عشق کار مردم دیوانه می سازد
به داغی عشق کار مردم دیوانه می سازد خوش آن ساقی که کار بحر از پیمانه می سازد زبان برق عالمسوز کوتاه است از ان…
به خاک و خون کشیدی ز انتظارم، این چنین باشد!
به خاک و خون کشیدی ز انتظارم، این چنین باشد! به آب جلوه ننشاندی غبارم، این چنین باشد! غبار راه گشتم تا به دامان تو…
به چشم شوخ رگ خواب تازیانه شود
به چشم شوخ رگ خواب تازیانه شود که خاروخس چوبه آتش رسد زبانه شود بهار رنگ خزان برکند در آخر حسن به تیغ غمزه خط…
به توبه راهنمون گشت باده نابم
به توبه راهنمون گشت باده نابم کمند دولت بیدار شد رگ خوابم مرا به گوشه ظلمت سرای خود ببرید که زخم دیده نمکسود شد ز…
به اهل عشق نصیحت چه می تواند کرد؟
به اهل عشق نصیحت چه می تواند کرد؟ نمک به شور قیامت چه می تواند کرد؟ به آفتاب جهانسوز اوج یکتایی هجوم شبنم کثرت چه…
به احسان خانه از سیل حوادث رسته می گردد
به احسان خانه از سیل حوادث رسته می گردد در بی خیر در اندک زمانی بسته می گردد تو از کوتاه بینی می کنی اندیشه…
بلبل رنگین نوایی بر سر کار آمده است
بلبل رنگین نوایی بر سر کار آمده است آب و رنگ تازه ای بر روی گلزار آمده است وقت گلشن خوش که گلریزان ابر رحمت…
بسته تر شد دل من داد چو خط دست به هم
بسته تر شد دل من داد چو خط دست به هم کار زنجیر کند مور چو پیوست به هم مژه بر هم زدن یار تماشا…
بس که آمیخته ناز بود رفتارش
بس که آمیخته ناز بود رفتارش باشد ایمن ز چکیدن عرق رخسارش گو بیا سیر رخ و زلف و بنا گوشش کن هرکه دین و…
برنمی آیم به تسکین دل خودکام خویش
برنمی آیم به تسکین دل خودکام خویش چون فلک در بیقراری دیده ام آرام خویش موجه بی دست و پا رادایه ای چون بحر نیست…
برق سبک عنان نرسد در شتاب عمر
برق سبک عنان نرسد در شتاب عمر زنهار دل مبند به مد شهاب عمر گر بنگری به دیده عبرت، اشاره ای است هر ماه نو…
برخوری زان لب میگون که ز اندیشه او
برخوری زان لب میگون که ز اندیشه او مست شد عالم و مهرست همان شیشه او بیستون خانه زنبور شود از فرهاد کند اگر از…
بر کافران خدای جهان گر رحیم نیست
بر کافران خدای جهان گر رحیم نیست چون زلف را ز آتش روی تو بیم نیست بر خاک همچو طایر یک بال می تپد آن…
بر رخ کس نیست رنگ وحدتی در انجمن
بر رخ کس نیست رنگ وحدتی در انجمن به که دارم با دل خود خلوتی در انجمن با خمار کلفت و تنهایی خلوت خوشم نیست…
بر آن پای حنایی روی زرد خویش مالیدم
بر آن پای حنایی روی زرد خویش مالیدم ازین گلشن که چیده است این گل رعنا که من چیدم منم بی پرده می بینم ترا،…
بتان که صید به نیرنگ می نمایندت
بتان که صید به نیرنگ می نمایندت کباب آتش بیرنگ می نمایندت اگر برون کنی از دل هوای آزادی بهشت در قفس تنگ می نمایندت…
باشد ایمن ز زوال آن که کمالش نبود
باشد ایمن ز زوال آن که کمالش نبود بی کمالی است کمالی که زوالش نبود طفل شوخی است که غافل ز معلم شده است هرکه…
باده در شیشه و پیمانه من سنگ شود
باده در شیشه و پیمانه من سنگ شود سبزی بخت بر آیینه من زنگ شود تا فشاندم به جهان دست سبکبار شدم شود آسوده فلاخن…
با وجود مرگ، کی هستی گوارا می شود؟
با وجود مرگ، کی هستی گوارا می شود؟ تلخی ماتم کجا شیرین به حلوا می شود بر سر بازار چون آیینه های ساده لوح جوهر…
با کمال قرب، از جانان دل ما غافل است
با کمال قرب، از جانان دل ما غافل است زنده از دریاست ماهی و ز دریا غافل است آسمان سنگدل از گریه ما غافل است…
با شوخ دیدگان هوس آشنا نیم
با شوخ دیدگان هوس آشنا نیم چون عقده حباب اسیر هوا نیم دنبال بیقراری دل سر نهاده ام چون کاروان ریگ پی رهنما نیم دارم…
با درد بود صاف دل ساغر مستان
با درد بود صاف دل ساغر مستان نخوت نفروشد به خزف گوهر مستان پروای کله گوشه خورشید ندارد از ابر خورد آب، دماغ تر مستان…
با آب خضر آن خط شبگون برابرست
با آب خضر آن خط شبگون برابرست لفظی که تازه است به مضمون برابرست این نشأه ای کزان لب نوخط به من رسید خاکش به…
این کوه غم که در دل دیوانه من است
این کوه غم که در دل دیوانه من است سنگ ملامت ابجد طفلانه من است جوش گل از ترانه مستانه من است هر جا سری…
آیتی چون خط مشکین تو در قرآن نیست
آیتی چون خط مشکین تو در قرآن نیست نقطه چون خال تو در دایره امکان نیست محک آدمیان چهره گندم گون است دست رد هر…
ای که از بی بصران راه خدا می طلبی
ای که از بی بصران راه خدا می طلبی چشم بگشای که از کور عصا می طلبی ای که داری طمع وقت خوش از عالم…
ای شاخ گل شکسته طرف کلاه تو
ای شاخ گل شکسته طرف کلاه تو پیچ و خم بنفشه ز خط سیاه تو بوی گل از ادب نکند پای خود دراز در سایه…
ای روح، سیر عالم امکان چه لازم است؟
ای روح، سیر عالم امکان چه لازم است؟ رفتن به پای خویش به زندان چه لازم است؟ ای قطره چون قرار نداری به دست ابر…
ای دل ازان جهان خبری می گرفته باش
ای دل ازان جهان خبری می گرفته باش زآرامگاه جان خبری می گرفته باش تا کی روی چو تیر هوایی به هر طرف؟ گاهی هم…
ای چشم تو پرده دار اعجاز
ای چشم تو پرده دار اعجاز مژگان تو سایه پرور ناز از قافله شکایت ما چون ریگ روان نخیزد آواز پیشانی صبح و آفتاب اوست…
آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده است
آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده است برق در خانه ام از نور چراغ افتاده است نیشتر می شکند در جگرم موی سفید رعشه…
آب حیوان زند آب در میخانه ما
آب حیوان زند آب در میخانه ما می گزد خضر لب از حسرت پیمانه ما از سر شیشه اگر پنبه بگیرد ساقی گل ابری شود…
آه می دزدد نفس در سینه افگار من
آه می دزدد نفس در سینه افگار من غنچه می خسبد نسیم صبح در گلزار من پرده گنج است ویرانی، که تا محشر مباد سایه…
آه ازان روزی که عاشق شکوه را سروا کند
آه ازان روزی که عاشق شکوه را سروا کند مهر بردارد زلب دیوان محشر وا کند گل درین گلزار می ریزد زاستغنا به خاک نامه…
آنچه من یافتم از چهره زیبای کسی
آنچه من یافتم از چهره زیبای کسی به دو عالم ندهم ذوق تماشای کسی از خدا می طلبم عمر درازی چون زلف که کنم مو…
آن لاله عذاری که منم داغ و کبابش
آن لاله عذاری که منم داغ و کبابش از خون جگر سوختگان است شرابش بیهوشیش از کاوش دل باز ندارد چشمی که بود شوخ چو…
آن که از اوضاع خود دایم شکایت می کند
آن که از اوضاع خود دایم شکایت می کند خاطر دشمن فزون از خود رعایت می کند می شود سر حلقه روشندلان روزگار هر که…
آن را که هست گردش چشم غزاله ای
آن را که هست گردش چشم غزاله ای در کار نیست رطل گران و پیاله ای ما را ز کهنه و نو عالم بود کفاف…
آن چشم اگر چه خود را بیمارمی نماید
آن چشم اگر چه خود را بیمارمی نماید غافل مشو ز مکرش عیارمی نماید دزدیدن تبسم پیداست از لب او آبی که در عقیق است…
آمد بهار وخلق به گلزار می روند
آمد بهار وخلق به گلزار می روند دیوانگان به دامن کهسار می روند گلها که دوش رو ننمودندی از حجاب امروز دسته دسته به بازار…
اگر وطن به مقام رضا توانی کرد
اگر وطن به مقام رضا توانی کرد غبار حادثه را توتیا توانی کرد جهان ناخوش اگر صد کدورت آرد پیش ز وقت خوش همه را…
اگر صیدی برد جان از نگاه ناوک اندازش
اگر صیدی برد جان از نگاه ناوک اندازش به یک انداز آرد درکمند خویش آوازش بت خوش نغمه من قدر عاشق رانمی داند که دارد…
اگر چه نیک نیم در پناه نیکانم
اگر چه نیک نیم در پناه نیکانم عجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم ز اشک شمع به شبگردی اشک من پیش است ز گریه زمزم…
اگر چه خاک کند کشته از نظر پنهان
اگر چه خاک کند کشته از نظر پنهان ز کشتگان تو شد خاک سر به سر پنهان ز لفظ، معنی نازک برهنه تر گردد کجا…
اگر به لاله شوی هم پیاله در صحرا
اگر به لاله شوی هم پیاله در صحرا شود دو آتشه رخسار لاله در صحرا خمار نرگس لیلی به چشم مجنون شد یکی هزار ز…
اگر از همسفران پیشتر افتم چه شود؟
اگر از همسفران پیشتر افتم چه شود؟ پیش ازین قافله همچون خبر افتم چه شود؟ مرده ام تا ز دل سنگ برون آمده ام در…
افتاده کار ما را با یار شوخ و شنگی
افتاده کار ما را با یار شوخ و شنگی در جنگ دیر صلحی در صلح زود جنگی عقل مرا سبک کرد درد مرا گران ساخت…
اشکم به خاک چهره سیلاب می کشد
اشکم به خاک چهره سیلاب می کشد در گوش بحر حلقه گرداب میکشد گردن به هر شکار زبون کج نمی کنم صیاد من نهنگ به…
آسودگی به گوشه عزلت نشستن است
آسودگی به گوشه عزلت نشستن است سررشته امید ز عالم گسستن است پرداختن ز پرورش تن به جان پاک از کار گل به آب خضر…
آسان چسان شود ز وطن دیده ور جدا؟
آسان چسان شود ز وطن دیده ور جدا؟ کز سنگ خاره گشت به سختی شرر جدا رنگین شود ز باده گلرنگ، بی طلب دستی که…
ازان پیچیده ام همچو صدا در ظرف خاموشی
ازان پیچیده ام همچو صدا در ظرف خاموشی که نتواند نهاد انگشت کس بر حرف خاموشی نسازد سرمه آفاق شبگردی نفس گیرش کند چون صبحدم…
از هیچ آفریده به دل گرد کین مگیر
از هیچ آفریده به دل گرد کین مگیر درزندگی قرار به زیر زمین مگیر نتوان به علم رسمی از آتش نجات بافت درپیش روی خود…
از نغمه پرده مطرب دستانسرا کشید
از نغمه پرده مطرب دستانسرا کشید دام پری شکار به روی هوا کشد هر جا که رفت داد گریبان به دست غم از پای گل…
از نان و آب نیست بقا و ثبات ما
از نان و آب نیست بقا و ثبات ما باشد ز درد و داغ محبت حیات ما یارب نصیب سوخته جانان عشق کن ته جرعه…
از مستی چشم تو چه تقریر توان کرد
از مستی چشم تو چه تقریر توان کرد این خواب نه خوابی است که تعبیر توان کرد با دل نگرانی چه قدر راه توان رفت…
از گوهر سرشک بود آب و تاب چشم
از گوهر سرشک بود آب و تاب چشم چشمی که خشک شد نبود در حساب چشم از چشم و دل مپرس که در اولین نگاه…
از گرانان هر که چون عنقا گرانجانی کشید
از گرانان هر که چون عنقا گرانجانی کشید بار کوه قاف بتواند به آسانی کشید پیش آن طاق دو ابرو بر زمین نه پشت دست…
از قبول نقش، دل دایم پریشان حال بود
از قبول نقش، دل دایم پریشان حال بود گر غباری داشت این آیینه از تمثال بود از تهی چشمان گره در کار من امروز نیست…
از غبار خط فزون شد روشنایی دیده را
از غبار خط فزون شد روشنایی دیده را توتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را دیده یعقوب می خواهد نسیم پیرهن نیست هر نادیده لایق…
از صفای دل نباشد حاصلی درویش را
از صفای دل نباشد حاصلی درویش را نان به خون تر می شود صبح صداقت کیش را نیست غیر از بستن چشم و لب و…
از شش جهتم همچو شرر سنگ گرفته است
از شش جهتم همچو شرر سنگ گرفته است این بار جنون سخت به من تنگ گرفته است در پنجه شیرست رگ و ریشه جانم تا…
از سوختن زیاده شود برگ و بار دل
از سوختن زیاده شود برگ و بار دل چون داغ لاله است درآتش بهار دل ماهی ز آب بحر ندارد شکایتی چون باده است تلخی…





