غزلیات صائب تبریزی
از زیر چشم در رخ مستور می نگر
از زیر چشم در رخ مستور می نگر مستور رابه دیده مستور می نگر از پاکدامنی نکنی گر به می نگاه باری درآن دو نرگس…
از ریاضت دل اگر آینه پرداز شود
از ریاضت دل اگر آینه پرداز شود چون صدف مخزن چندین گهر راز شود طاقت حرف سبک نیست گرانقدران را کاه، دیوار مرا شهپر پرواز…
از دلم عشق به جامی غمی دنیا برداشت
از دلم عشق به جامی غمی دنیا برداشت نتوان پنبه چنین از سر مینا برداشت چشمه آبله ما به گهر پیوسته است غوطه در گنج…
از دست و تیغ عشق فگارند لاله ها
از دست و تیغ عشق فگارند لاله ها در خاک و خون نشسته یارند لاله ها در دیده بصیرت پروانه طینتان فانوس شمع چهره یارند…
از خموشی مشت خاک بر دهان قال زن
از خموشی مشت خاک بر دهان قال زن تا قیامت خیمه در دارالامان حال زن روزگاری رشته تاب آرزو بودی، بس است چند روزی هم…
از خشک طینتان مطلب جز جواب خشک
از خشک طینتان مطلب جز جواب خشک بحر سراب را چه بود جز سحاب خشک ؟ در زهد من نهفته بود رغبت شراب چون نغمه…
از حسن تو جیب خاک پر ماه است
از حسن تو جیب خاک پر ماه است یوسف ز خجالت تو در چاه است خالی که ز گردن تو می تابد همچشم ستاره سحرگاه…
از جهان تا رشته تابی دسترس باشد ترا
از جهان تا رشته تابی دسترس باشد ترا هر سر خاری درین وادی عسس باشد ترا چند از آمیزش دریای وحدت چون حباب پرده دار…
از تماشای پریشان جهان دلگیر باش
از تماشای پریشان جهان دلگیر باش واله یک نقش چو آیینه تصویر باش چو تو بیرون آمدی از بند و زندان لباس سر به سر…
از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کرد
از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کرد منع بیطاقتی قبله نما نتوان کرد نتوان آب گرفت از جگر تشنه تیغ دل ز…
از بیغمان جمیله غم را نگاه دار
از بیغمان جمیله غم را نگاه دار از چشم شور دردوالم را نگاه دار شادی به حسن عاقبت غم نمی رسد بیش از نشاط، عزت…
از بدگهری می شکند گوهر رز را
از بدگهری می شکند گوهر رز را در دل چه گره هاست ز زاهد بر رز را حاشا که گذارد کرم ساقی کوثر در گلشن…
از ان در خلوت معشوق بر من حال می گردد
از ان در خلوت معشوق بر من حال می گردد که از چشم سخنگو صحبت من قال می گردد زجوش لاله محضرهاست گرد تربت مجنون…
آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد
آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد خواب در وقت سحرگاه گران می گردد آسمان در حرکت از نظر روشن ماست آب از قوت…
آتش به مغزم از می احمر گرفته است
آتش به مغزم از می احمر گرفته است این پنبه از فروغ گهر درگرفته است آتش ز اشک در مژه تر گرفته است این رشته…
ای آن که دل به ابروی پیوسته بسته ای
ای آن که دل به ابروی پیوسته بسته ای غافل مشو که در ته طاق شکسته ای ای زلف یار اینقدر از ما کناره چیست؟…
به غیر دل همه عالم سراب حرمان است
به غیر دل همه عالم سراب حرمان است ز کعبه روی به هر سو کنی بیابان است ز فکر رزق، جهان یک دل پریشان است…
به صید شیر نر ای بی جگر چه کار ترا؟
به صید شیر نر ای بی جگر چه کار ترا؟ شکار او نشدن بس بود شکار ترا تو تا کناره نگیری ز خویش هیهات است…
به زیر چرخ دل شادمان نمی باشد
به زیر چرخ دل شادمان نمی باشد گل شکفته درین بوستان نمی باشد خروش سیل حوادث بلند می گوید که خواب امن درین خاکدان نمی…
به رنگ سرو درین باغ زندگانی کن
به رنگ سرو درین باغ زندگانی کن بریز بار ز خود، ترک شادمانی کن گرت هواست که در وصل آفتاب رسی درین ریاض چو شبنم…
به دم چوآتش سوزان، به چهره چون زرباش
به دم چوآتش سوزان، به چهره چون زرباش بر آسمان سخن آفتاب انور باش صدف به دست تهی صد یتیم را پرورد تو هم ز…
به دامن برگ عیش از داغ پنهان می توان چیدن
به دامن برگ عیش از داغ پنهان می توان چیدن گل از گلهای خوشبو در گریبان می توان چیدن اگر خود را توانی همچو شبنم…
به خاک راه تو هرکس که جبهه سایی کرد
به خاک راه تو هرکس که جبهه سایی کرد تمام عمر چو خورشید خودنمایی کرد فغان که ساغر زرین بی نیازی را گرسنه چشمی ما…
به چشم راه شناسان بود بیابان تنگ
به چشم راه شناسان بود بیابان تنگ که از نشانه شود برخدنگ میدان تنگ به ماه مصر چه نسبت ترا که گردیده است جهان ز…
به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم
به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم تمام چشم ز شوق فنای خویشتنم ره گریز نبسته است هیچ کس بر من اسیر بند گران وفای…
به آه گرم ز خود پاک می توان رفتن
به آه گرم ز خود پاک می توان رفتن ازین کمند به افلاک می توان رفتن به نیم چشم زدن، زین جهان به آن عالم…
به احتیاط نظر کن به چشم جادویش
به احتیاط نظر کن به چشم جادویش که در کمین رمیدن نشسته آهویش گلی که از عرق شرم نیست شبنم ریز پلی است آن طرف…
بلبل نمی شود به قفس از چمن جدا
بلبل نمی شود به قفس از چمن جدا فانوس، شمع را نکند ز انجمن جدا حیرت مباد پرده بینایی کسی! کز یوسفیم در ته یک…
بسته است چشم روشن از سیر، بال ما را
بسته است چشم روشن از سیر، بال ما را چون شمع ریشه باشد در سر نهال ما را گرد یتیمی ما چون گوهرست ذاتی نتوان…
بس که افکنده است پیری در وجودم انقلاب
بس که افکنده است پیری در وجودم انقلاب خواب من بیداری و بیداریم گشته است خواب در سراپای وجودم ذره ای بی درد نیست یک…
برو ساقی که من در جام صهبای دگر دارم
برو ساقی که من در جام صهبای دگر دارم پری در شیشه از آیینه سیمای دگر دارم مرا بگذار چون نرگس خمار آلود ای ساقی…
برق سبک عنان را پروای خار و خس نیست
برق سبک عنان را پروای خار و خس نیست دام و قفس چه سازد با دل رمیده ما؟ دست گرهگشایی است از کار هر دو…
برای کام دنیا دامن دل بر میان مشکن
برای کام دنیا دامن دل بر میان مشکن پر و بال هما را در هوای استخوان مشکن فلک در زیر پای توست چون از خود…
بر شیشه و پیاله ظفر یافت دست ما
بر شیشه و پیاله ظفر یافت دست ما ای آفتاب داغ شو، ای آسمان بسوز راهی است راه عشق که ناچار رفتنی است یوسف تو…
بر دلم نیست غباری ز سیه کاری بخت
بر دلم نیست غباری ز سیه کاری بخت قانعم با دل بیدار ز بیداری بخت شکر این نعمت عظمی چه توانم کردن که به دولت…
بر آن سرم که وطن در دیار خویش کنم
بر آن سرم که وطن در دیار خویش کنم تأملی که ندارم به کار خویش کنم کنم چو صیقل فولاد، رویی از آهن جلای آینه…
بتوان به آه کام دل از آسمان گرفت
بتوان به آه کام دل از آسمان گرفت زور کمان به گرمی آتش توان گرفت می بایدش ز حاصل ایام دست شست سروی که جای…
باشد ز زلف آن رخ چون لاله بی نیاز
باشد ز زلف آن رخ چون لاله بی نیاز از دامن است شعله جواله بی نیاز ماه تمام رابه معرف چه حاجت است ؟ آن…
باده خون مرده را ریحان کند در زیر پوست
باده خون مرده را ریحان کند در زیر پوست استخوان را پنجه مرجان کند در زیر پوست هست اگر امید وصلی دل نمی ماند غمین…
با هوسناکان چنین گر آشنا خواهی شدن
با هوسناکان چنین گر آشنا خواهی شدن بی مروت، بی حقیقت، بی وفا خواهی شدن جانفشانی های ما را ای پریشان اختلاط یاد خواهی کرد…
با کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است
با کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است نیست پروا تلخکامان را ز تلخی های عشق…
با زهر چشم خنده هم آغوش کرده ای
با زهر چشم خنده هم آغوش کرده ای بادام تلخ را چه شکرپوش کرده ای؟ داریم چون قبا سربندت هزار جا ما را چه ناامید…
با درد خشک ساخته ام، از دوا ترم
با درد خشک ساخته ام، از دوا ترم چشم غبار دیده ام، از توتیا ترم در آفتابروی قناعت نشسته ام از سایبان منت بال هما…
آیینه شو وصال پری طلعتان طلب
آیینه شو وصال پری طلعتان طلب اول بروب خانه دگر میهمان طلب گلمیخ آستانه عشق است آفتاب هر حاجتی که داری ازین آستان طلب ایمن…
این که روزی بی تردد می رسد افسانه است
این که روزی بی تردد می رسد افسانه است پنجه کوشش کلید رزق را دندانه است با هزاران عقده مشکل درین بستان چو سرو دست…
این اشک جگرگون چه اثرداشته باشد
این اشک جگرگون چه اثرداشته باشد پیداست که طفلی چه جگرداشته باشد با هردوجهان عشق به یک دل نتوان باخت یک خوشه محال است دو…
ای که از شغل عمارت غافل از دل گشته ای
ای که از شغل عمارت غافل از دل گشته ای از سگ خاموش گیر خاک غافل گشته ای دانه با بی دست و پایی سربرآورد…
ای زیاد لعل میگون تو کام جان لذیذ
ای زیاد لعل میگون تو کام جان لذیذ در فراقت در دل شبهای تار افغان لذیذ گر چه در شیرینی و لذت مثل آمد نبات…
ای ره خوابیده را از نقش پایت بالها
ای ره خوابیده را از نقش پایت بالها از خرامت عالم آسوده را زلزال ها دل که از نقش تمنا در جوانی ساده بود شد…
ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن
ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن از نسیمی دفتر ایام بر هم می…
ای جهانی محو رویت، محو سیمای که ای؟
ای جهانی محو رویت، محو سیمای که ای؟ ای تماشاگاه عالم، در تماشای که ای؟ عالمی را روی دل در قبله ابروی توست تو چنین…
ابر بهار گلشن رخسار، آینه است
ابر بهار گلشن رخسار، آینه است آتش فروز شعله دیدار، آینه است از دل توان به انجمن حسن راه برد سنگ نشان کعبه دیدار آینه…
آب حیات ما ز شراب شبانه است
آب حیات ما ز شراب شبانه است عیش مدام، زندگی جاودانه است عاشق کجا به فکر سرانجام خانه است؟ پروانه را همین بال و پر…
آه می باشد مسلسل خاطر افگار را
آه می باشد مسلسل خاطر افگار را در درازی نیست کوتاهی شب بیمار را عشق می آرد دل افسرده ما را به شور مطرب از…
آه از زنگ کدورت پاک سازد سینه را
آه از زنگ کدورت پاک سازد سینه را می شود روشن ز خاکستر سواد آیینه را گر می روشن کند از مشرق مینا طلوع صبح…
آنچه روی سخت من با سیلی استاد کرد
آنچه روی سخت من با سیلی استاد کرد کی تواند بیستون با پنجه فرهاد کرد؟ بنده مقبل به آزادی سزاوارست، لیک بنده شایسته را چون…
آن گنج خفی در دل ویرانه زند موج
آن گنج خفی در دل ویرانه زند موج آن بحر درین گوهر یکدانه زند موج؟ عاشق کند ایجاد ز خود حسن گلوسوز از شمع که…
آن کسی چشم و چراغ است نظر بازان را
آن کسی چشم و چراغ است نظر بازان را که چو یعقوب درین کار نظر می بازد نیست امروز نظر بازی صائب با اشک عمرها…
آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا
آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا در زندگی به تنگی قبرست مبتلا هر چند آب شد دل من بی شعور نیست بیگانه را…
آن بلبلم که باغ و بهارم دل خودست
آن بلبلم که باغ و بهارم دل خودست آن طوطیم که آینه دارم دل خودست دستم نمی رسد به گریبان ساحلی زین بحر بیکنار کنارم…
آمد بهار و شد در و دیوار لاله رنگ
آمد بهار و شد در و دیوار لاله رنگ از جوش لاله شیشه پرباده گشت سنگ از بس کشید ابر به برتنگ باغ را میدان…
اگر نه عاشقی این چهره خزانی چیست؟
اگر نه عاشقی این چهره خزانی چیست؟ اگر نه ماتمی این بخت آسمانی چیست؟ چو گردباد به رقص است ذره ذره خاک تو نیز سنگ…
اگر شود زنی بوریا شکر حاصل
اگر شود زنی بوریا شکر حاصل شود ز خامه بی مغز هم ثمر حاصل اگر چه بر سر خوان محیط مهمان است صدف به کد…
اگر چه نیست غیر از کوه غم فریادرس ما را
اگر چه نیست غیر از کوه غم فریادرس ما را همان خرج فغان و ناله می گردد نفس ما را مکن تکلیف سیر گلستان ما…
اگر چه چون دعا از دست خود یک کف زمین دارم
اگر چه چون دعا از دست خود یک کف زمین دارم ز محتاجان به گرد خویش چندین خوشه چین دارم مرا بی همدمی مهرلب و…
اگر به سوخته جانی رسد شراره من
اگر به سوخته جانی رسد شراره من امید هست که روشن شود ستاره من به گریه ربط من امروز نیست، کز طفلی ز اشک، تخت…
اگر از همسفران پیشتر افتم چه شود؟
اگر از همسفران پیشتر افتم چه شود؟ پیش ازین قافله همچون خبر افتم چه شود؟ مرده ام تا ز دل سنگ برون آمده ام در…
افتاده کار ما را با یار شوخ و شنگی
افتاده کار ما را با یار شوخ و شنگی در جنگ دیر صلحی در صلح زود جنگی عقل مرا سبک کرد درد مرا گران ساخت…
اشکم به خاک چهره سیلاب می کشد
اشکم به خاک چهره سیلاب می کشد در گوش بحر حلقه گرداب میکشد گردن به هر شکار زبون کج نمی کنم صیاد من نهنگ به…
آسودگی به گوشه عزلت نشستن است
آسودگی به گوشه عزلت نشستن است سررشته امید ز عالم گسستن است پرداختن ز پرورش تن به جان پاک از کار گل به آب خضر…
آسان چسان شود ز وطن دیده ور جدا؟
آسان چسان شود ز وطن دیده ور جدا؟ کز سنگ خاره گشت به سختی شرر جدا رنگین شود ز باده گلرنگ، بی طلب دستی که…
ازان پیچیده ام همچو صدا در ظرف خاموشی
ازان پیچیده ام همچو صدا در ظرف خاموشی که نتواند نهاد انگشت کس بر حرف خاموشی نسازد سرمه آفاق شبگردی نفس گیرش کند چون صبحدم…
از هیچ آفریده به دل گرد کین مگیر
از هیچ آفریده به دل گرد کین مگیر درزندگی قرار به زیر زمین مگیر نتوان به علم رسمی از آتش نجات بافت درپیش روی خود…
از نغمه پرده مطرب دستانسرا کشید
از نغمه پرده مطرب دستانسرا کشید دام پری شکار به روی هوا کشد هر جا که رفت داد گریبان به دست غم از پای گل…
از نان و آب نیست بقا و ثبات ما
از نان و آب نیست بقا و ثبات ما باشد ز درد و داغ محبت حیات ما یارب نصیب سوخته جانان عشق کن ته جرعه…
از مستی چشم تو چه تقریر توان کرد
از مستی چشم تو چه تقریر توان کرد این خواب نه خوابی است که تعبیر توان کرد با دل نگرانی چه قدر راه توان رفت…
از گوهر سرشک بود آب و تاب چشم
از گوهر سرشک بود آب و تاب چشم چشمی که خشک شد نبود در حساب چشم از چشم و دل مپرس که در اولین نگاه…
از گرانان هر که چون عنقا گرانجانی کشید
از گرانان هر که چون عنقا گرانجانی کشید بار کوه قاف بتواند به آسانی کشید پیش آن طاق دو ابرو بر زمین نه پشت دست…
از قبول نقش، دل دایم پریشان حال بود
از قبول نقش، دل دایم پریشان حال بود گر غباری داشت این آیینه از تمثال بود از تهی چشمان گره در کار من امروز نیست…
از غبار خط فزون شد روشنایی دیده را
از غبار خط فزون شد روشنایی دیده را توتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را دیده یعقوب می خواهد نسیم پیرهن نیست هر نادیده لایق…
از صفای دل نباشد حاصلی درویش را
از صفای دل نباشد حاصلی درویش را نان به خون تر می شود صبح صداقت کیش را نیست غیر از بستن چشم و لب و…
از شش جهتم همچو شرر سنگ گرفته است
از شش جهتم همچو شرر سنگ گرفته است این بار جنون سخت به من تنگ گرفته است در پنجه شیرست رگ و ریشه جانم تا…
از سوختن زیاده شود برگ و بار دل
از سوختن زیاده شود برگ و بار دل چون داغ لاله است درآتش بهار دل ماهی ز آب بحر ندارد شکایتی چون باده است تلخی…
از سر من مغز را سودا برون می آورد
از سر من مغز را سودا برون می آورد زور این می پنبه از مینا برون می آورد خرده از سنگین دلان نتوان به همواری…
از زهر چشم، چشم من زار بسته ای
از زهر چشم، چشم من زار بسته ای راه عیادت از چه به بیمار بسته ای؟ راه هزار قافله دل می زند به مکر از…
از روی نرم سرزنش خار می کشم
از روی نرم سرزنش خار می کشم چون گل ز حسن خلق خود آزار می کشم آزاده ام، مرا سرو برگ لباس نیست از مغز…
از دل گم گشته خود گر نشان می یافتم
از دل گم گشته خود گر نشان می یافتم یوسف خود را میان کاروان می یافتم چشم من از نقش تا بر خامه نقاش بود…
از دست رود خامه چو نام تو نویسند
از دست رود خامه چو نام تو نویسند پرواز کند دل چو پیام تو نویسند حرزی که بردزنگ ز آیینه دلها از روی خط غالیه…
از خموشی دل روشن گهران آب خورد
از خموشی دل روشن گهران آب خورد کوزه سر بسته چو گردید می ناب خورد گرد غربت ز رخش بحر کند پاک آخر هر که…
از خسیسان منت احسان کشیدن مشکل است
از خسیسان منت احسان کشیدن مشکل است ناز ماه مصر از اخوان کشیدن مشکل است از ته دیوار آسان بیرون آمدن دامن از دست گرانجانان…
از حریصان تشنه چشمی حرص را افزون شود
از حریصان تشنه چشمی حرص را افزون شود خاک هیهات است سیر از طعمه قارون شود حسن را مشاطه ای چون چشم پاک عشق نیست…
از جلوه تو سنگ سبکبال می شود
از جلوه تو سنگ سبکبال می شود آتش ز خوی گرم تو پامال می شود فال نگاه گرم زدن بی مروتی است بر چهره ای…
از تماشا دل افسرده ما نگشاید
از تماشا دل افسرده ما نگشاید گره از غنچه پیکان به صبا نگشاید آن که در خانه اغیار کمر باز کند از کمر تیغ به…
از پیچ و تاب جسم، روان را ملال نیست
از پیچ و تاب جسم، روان را ملال نیست در ساز، نغمه را خبر از گوشمال نیست آزادگان ز خست افلاک فارغند سرو بهشت را…
از بوسه ظلم بر رخ جانان روا مدار
از بوسه ظلم بر رخ جانان روا مدار سیلی به روی یوسف کنعان روا مدار جان چیست تا نثار کنی در طریق عشق ؟ این…
از بحر فیض قسمت دیگر به من رسید
از بحر فیض قسمت دیگر به من رسید بردند دیگران کف وعنبربه من رسید مهر قبول بر ورق من زد آسمان این داغ همچو لاله…
از آفتاب عشق نگردید رنگ من
از آفتاب عشق نگردید رنگ من آتش چه پختگی به ثمر می دهد مرا؟ نیرنگ چرخ، چون گل رعنا درین چمن خون دل از پیاله…
ادب گذشته بر روی یکدیگر دستم
ادب گذشته بر روی یکدیگر دستم وگرنه همچو صدف نیست بی گهر دستم تهی شود به لبم نارسیده رطل گران ز بس که ریشه دوانده…
آتش قافله ما دل روشن باشد
آتش قافله ما دل روشن باشد گرد ما سرمه بیداری رهزن باشد حسن هرجا که بود در نظر من باشد مهر را آینه از دیده…
ای از رخت هر خار سامان بستان در بغل
ای از رخت هر خار سامان بستان در بغل هر ذره را از داغ تو خورشید تابان در بغل هر حلقه زلف ترا صد ملک…





