غزلیات عطار
ما ترک مقامات و کرامات گرفتیم
ما ترک مقامات و کرامات گرفتیم در دیر مغان راه خرابات گرفتیم پی بر پی رندان خرابات نهادم ترک سخن عادت و طامات گرفتیم آن…
گرد مه خط معنبر می کشی
گرد مه خط معنبر می کشی سر کشانت را به خط در می کشی عاشقانت را به مستی دم به دم خرقهٔ هستی ز سر…
گر مرد رهی ز رهروان باش
گر مرد رهی ز رهروان باش در پردهٔ سر خون نهان باش بنگر که چگونه ره سپردند گر مرد رهی تو آن چنان باش خواهی…
گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم
گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم کفار بشنوند نگروند کافرم وز زلف او اگر سر مویی به من رسد در دل نهم چو…
کسی کز حقیقت خبردار باشد
کسی کز حقیقت خبردار باشد جهان را بر او چه مقدار باشد جهان وزن جایی پدیدار آرد که در دیده او را پدیدار باشد بلی…
قد تو به آزادی بر سرو چمن خندد
قد تو به آزادی بر سرو چمن خندد خط تو به سرسبزی بر مشک ختن خندد تا یاد لبت نبود گلهای بهاری را حقا که…
عشق را پیر و جوان یکسان بود
عشق را پیر و جوان یکسان بود نزد او سود و زیان یکسان بود هم ز یکرنگی جهان عشق را نو بهار و مهرگان یکسان…
عشق تو در جان من ای جان من
عشق تو در جان من ای جان من آتشی زد در دل بریان من در دل بریان من آتش مزن رحم کن بر دیدهٔ گریان…
عاشقان چون به هوش باز آیند
عاشقان چون به هوش باز آیند پیش معشوق در نماز آیند پیش شمع رخش چو پروانه سر ببازند و سرفراز آیند در هوایی که ذره…
شیفتهٔ حلقهٔ گوش توام
شیفتهٔ حلقهٔ گوش توام سوختهٔ چشمهٔ نوش توام ماهرخ با خط و خال منی دلشدهٔ بی تن و توش توام ترک منی گوش به من…
سر مویی سر عالم ندارم
سر مویی سر عالم ندارم چه عالم چون سر خود هم ندارم چنان گم گشتهام از خویش رفته که گویی عمر جز یک دم ندارم…
زهی ماه در مهر سرو بلندت
زهی ماه در مهر سرو بلندت شکر در گدازش ز تشویر قندت جهان فتنه بگرفت و پر مشک شد هم چو بگذشت بادی به مشکین…
ز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی را
ز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی را ز رویت میکند روشن خیالت چشم موسی را سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن به…
رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح
رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح تا سر شب بشکند تیغ کشیده است صبح روی نهفته است تیر روی نهاده است مهر پشت…
دوش کان شمع نیکوان برخاست
دوش کان شمع نیکوان برخاست ناله از پیر و از جوان برخاست گل سرخ رخش چو عکس انداخت جوش آتش ز ارغوان برخاست آفتابی که…
دلی کز عشق جانان دردمند است
دلی کز عشق جانان دردمند است همو داند که قدر عشق چند است دلا گر عاشقی از عشق بگذر که تا مشغول عشقی عشق بند…
دل ز هوای تو یک زمان نشکیبد
دل ز هوای تو یک زمان نشکیبد دل چه بود عقل و وهم جان نشکیبد هر که دلی دارد و نشان تو یابد از طلب…
دل برای تو ز جان برخیزد
دل برای تو ز جان برخیزد جان به عشقت ز جهان برخیزد در دل هر که نشینی نفسی ز غمت جان ز میان برخیزد مرد…
درد کو تا دردوا خواهم رسید
درد کو تا دردوا خواهم رسید خوت کو تا در رجا خواهم رسید چون تهی دستم ز علم و از عمل پس چگونه در جزا…
در عشق به سر نخواهم آمد
در عشق به سر نخواهم آمد با دامن تر نخواهم آمد بی خویش شدم چنان که هرگز با خویش دگر نخواهم آمد از حلقهٔ عاشقان…
در دلم تا برق عشق او بجست
در دلم تا برق عشق او بجست رونق بازار زهد من شکست چون مرا میدید دل برخاسته دل ز من بربود و درجانم نشست خنجر…
خط مکش در وفا کزآن توام
خط مکش در وفا کزآن توام فتنهٔ خط دلستان توام بی تو با چشم خون فشان همه شب در غم لعل درفشان توام از دهانت…
چون نظر بر روی جانان اوفتاد
چون نظر بر روی جانان اوفتاد آتشی در خرمن جان اوفتاد روی جان دیگر نبیند تا ابد هر که او در بند جانان اوفتاد ذرهای…
چون روی بود بدان نکویی
چون روی بود بدان نکویی نازش برود به هرچه گویی رویی که ز شرم او درافتاد خورشید فلک به زرد رویی چون در خور او…
چو خود را پاک دامن می ندانم
چو خود را پاک دامن می ندانم مقامی به ز گلخن می ندانم چرا اندر صف مردان نشینم چو خود را مرد جوشن می ندانم…
چند باشم در انتظار تو من
چند باشم در انتظار تو من فتنهٔ روی چون نگار تو من خشکلب مانده نعل در آتش تشنهٔ لعل آبدار تو من وقت آمد که…
جانا بسوخت جان من از آرزوی تو
جانا بسوخت جان من از آرزوی تو دردم ز حد گذشت ز سودای روی تو چندین حجاب و بنده به ره بر گرفتهای تا هیچ…
ترسا بچهای کشید در کارم
ترسا بچهای کشید در کارم بربست به زلف خویش زنارم پس حلقهٔ زلف کرد در گوشم یعنی که به بندگی ده اقرارم در بندگیش نه…
تا عشق تودر میان جان است
تا عشق تودر میان جان است جان بر همه چیز کامران است یارب چه کسی که در دو عالم کس قیمت عشق تو ندانست عشقت…
تا دردی درد او چشیدیم
تا دردی درد او چشیدیم دامن ز دو کون در کشیدیم با هم نفسی ز درد عشقش در کنج فنا بیارمیدیم بر بوی یقین که…
پیش رفتن را چو پیشان بستهاند
پیش رفتن را چو پیشان بستهاند بازگشتن را چو پایان بستهاند پس نه از پس راه داری نه ز پیش کز دو سو ره بر…
بیا تا رند هر جایی بباشیم
بیا تا رند هر جایی بباشیم سر غوغا و رسوایی بباشیم نمیترسی که همچون خود نمایان اسیر بند خودرایی بباشیم اگر در جمع قرایان نشینیم…
بعدجوی از نفس سگ گر قرب جان میبایدت
بعدجوی از نفس سگ گر قرب جان میبایدت ترک کن این چاه و زندان گر جهان میبایدت باز عرشی گر سر جبریل داری پر برآر…
بت ترسای من مست شبانه است
بت ترسای من مست شبانه است چه شور است این کزان بت در زمانه است سر زلفش نگر کاندر دو عالم ز هر موییش جویی…
این چه سوداست کز تو در سر ماست
این چه سوداست کز تو در سر ماست وین چه غوغاست کز تو در بر ماست از تو در ما فتاده شور و شری این…
ای گرفته حسن تو هر دو جهان
ای گرفته حسن تو هر دو جهان در جمالت خیره چشم عقل و جان جان تن جان است و جان جان تویی در جهان جانی…
ای صدف لعل تو حقهٔ در یتیم
ای صدف لعل تو حقهٔ در یتیم عارض تو بی قلم خط زده بر لوح سیم روح دهن مانده باز در سر زلفت مدام عقل…
ای ز شراب غفلت مست و خراب مانده
ای ز شراب غفلت مست و خراب مانده با سایه خو گرفته وز آفتاب مانده تا چند باشی آخر از حرص نفس کافر ایمان به…
ای دلشده دلربای من کیست
ای دلشده دلربای من کیست از جای شدم به جای من کیست بیگانه شدم ز هر دو عالم واگه نه که آشنای من کیست ره…
ای حسن تو آب زندگانی
ای حسن تو آب زندگانی تدبیر وصال ما تو دانی از دیده برون مشو که نوری وز بنده جدا مشو که جانی ما با تو…
ای پیر مناجاتی رختت به قلندر کش
ای پیر مناجاتی رختت به قلندر کش دل از دو جهان برکن دردی ببر اندر کش یا چون زن کمدان شو یا محرم مردان شو…
ای آتش سودای تو دود از جهان انگیخته
ای آتش سودای تو دود از جهان انگیخته صد سیل خونین عشق تو از چشم جان انگیخته ای کار دل ناساخته ناگاه بر دل تاخته…
آن روی به جز قمر که آراید
آن روی به جز قمر که آراید وان لعل به جز شکر که فرساید بس جان که ز پرده در جهان افتد چون روی ز…
اگر برشمارم غم بیشمارم
اگر برشمارم غم بیشمارم ندارند باور یکی از هزارم نیاید در انگشت این غم شمردن مگر اشک میریزم و میشمارم گر انگشت نتواند این غم…
از من بی خبر چه میطلبی
از من بی خبر چه میطلبی سوختم خشک و تر چه میطلبی گر چه شهباز معرفت بودم ریختم بال و پر چه میطلبی در دو…
آتش سودای تو عالم جان در گرفت
آتش سودای تو عالم جان در گرفت سوز دل عاشقانت هر دو جهان در گرفت جان که فروشد به عشق زندهٔ جاوید گشت دل که…
یا دست به زیر سنگم آید
یا دست به زیر سنگم آید یا زلف تو زیر چنگم آید در عشق تو خرقه درفکندم تا خود پس ازین چه رنگم آید هر…
هرچه دارم در میان خواهم نهاد
هرچه دارم در میان خواهم نهاد بی خبر سر در جهان خواهم نهاد آب حیوان چون به تاریکی در است جام جم در جنب جان…
هر که را اندیشهٔ درمان بود
هر که را اندیشهٔ درمان بود درد عشق تو برو تاوان بود بر کسی درد تو گردد آشکار کو ز چشم خویشتن پنهان بود گرچه…
هر زمانم عشق ماهی در کشاکش میکشد
هر زمانم عشق ماهی در کشاکش میکشد آتش سودای او جانم در آتش میکشد تا دل مسکین من در آتش حسنش فتاد گاه میسوزد چو…
هر آن دردی که دلدارم فرستد
هر آن دردی که دلدارم فرستد شفای جان بیمارم فرستد چو درمان است درد او دلم را سزد گر درد بسیارم فرستد اگر بی او…
نقد قدم از مخزن اسرار برآمد
نقد قدم از مخزن اسرار برآمد چون گنج عیان شد خود بود که خود بر سر بازار برآمد بر خود نگران شد در کسوت ابریشم…
من با تو هزار کار دارم
من با تو هزار کار دارم جانی ز تو بی قرار دارم شبهای وصال میشمردم تا حاصل روزگار دارم گفتی که فراق نیز بشمر چون…
ماییم دل بریده ز پیوند و ناز تو
ماییم دل بریده ز پیوند و ناز تو کوتاه کرده قصهٔ زلف دراز تو تا ترکتاز هندوی زلف تو دیدهام زنگی دلم ز شادی بی…
ما به عهد حسن تو ترک دل و جان گفتهایم
ما به عهد حسن تو ترک دل و جان گفتهایم با رخ و زلف تو شرح کفر و ایمان گفتهایم یاد زلفت کردهایم و نام…
گشت جهان همچو نگار ای غلام
گشت جهان همچو نگار ای غلام بادهٔ گلرنگ بیار ای غلام با گل و با بلبل و با مل بهم وصلطلب فصل بهار ای غلام…
گر مرد راه عشقی ره پیش بر به مردی
گر مرد راه عشقی ره پیش بر به مردی ورنه به خانه بنشین چه مرد این نبردی درمان عشق جانان هم درد اوست دایم درمان…
گر جمله تویی همه جهان چیست
گر جمله تویی همه جهان چیست ور هیچ نیم من این فغان چیست هم جمله تویی و هم همه تو و آن چیست که غیر…
کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانی
کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانی که کس نمیدهد از تو به هیچ جای نشانی به هیچ جای نشانی نداد…
قبلهٔ ذرات عالم روی توست
قبلهٔ ذرات عالم روی توست کعبهٔ اولاد آدم کوی توست میل خلق هر دو عالم تا ابد گر شناسند و اگر نی سوی توست چون…
عشق را بیخویشتن باید شدن
عشق را بیخویشتن باید شدن نفس خود را راهزن باید شدن بت بود در راه او هرچه آن نه اوست در ره او بتشکن باید…
عشق تو به جان دریغم آید
عشق تو به جان دریغم آید نامت به زبان دریغم آید وصف سر زلف پر طلسمت از شرح و بیان دریغم آید از زلف تو…
عاشقان از خویشتن بیگانهاند
عاشقان از خویشتن بیگانهاند وز شراب بیخودی دیوانهاند شاه بازان مطار قدسیند ایمن از تیمار دام و دانهاند فارغند از خانقاه و صومعه روز و…
شمع رویت ختم زیبایی بس است
شمع رویت ختم زیبایی بس است عالمی پروانه سودایی بس است چشم بر روی تو دارم از جهان گر سوی من چشم بگشایی بس است…
سر عشقت مشکلی بس مشکل است
سر عشقت مشکلی بس مشکل است حیرت جان است و سودای دل است عقل تا بوی می عشق تو یافت دایما دیوانهای لایعقل است بر…
زهی در کوی عشقت مسکن دل
زهی در کوی عشقت مسکن دل چه میخواهی ازین خون خوردن دل چکیده خون دل بر دامن جان گرفته جان پرخون دامن دل از آن…
ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ
ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ چه یک دریغ که هر دم هزاربار دریغ به هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوس به…
رخت را ماه نایب مینماید
رخت را ماه نایب مینماید خطت را مشک کاتب مینماید رخت سلطان حسن یک سوار است که دو ابروش حاجب مینماید رخت را صبح صادق…
دوش سرمست به وقت سحری
دوش سرمست به وقت سحری میشدم تا به بر سیمبری تیز کرده سر دندان که مگر بربایم ز لب او شکری چون ربودم شکری از…
دلی کز عشق تو جان برفشاند
دلی کز عشق تو جان برفشاند ز کفر زلف ایمان برفشاند دلی باید که گر صد جان دهندش صد و یک جان به جانان برفشاند…
دل نظر بر روی آن شمع جهان میافکند
دل نظر بر روی آن شمع جهان میافکند تن به جای خرقه چون پروانه جان میافکند گر بود غوغای عشقش بر کنار عالمی دل ز…
دستم نرسد به زلف چون شستش
دستم نرسد به زلف چون شستش در پای از آن فتادم از دستش گر مرغ هوای او شوم شاید صد دام معنبر است در شستش…
درد دل من از حد و اندازه درگذشت
درد دل من از حد و اندازه درگذشت از بس که اشک ریختم آبم ز سر گذشت پایم ز دست واقعه در قیر غم گرفت…
در عشق تو گم شدم به یکبار
در عشق تو گم شدم به یکبار سرگشته همی دوم فلکوار گر نقطهٔ دل به جای بودی سرگشته نبودمی چو پرگار دل رفت ز دست…
در دلم بنشستهای بیرون میا
در دلم بنشستهای بیرون میا نی برون آی از دلم در خون میا چون ز دل بیرون نمیآیی دمی هر زمان در دیده دیگرگون میا…
خراباتی است پر رندان سرمست
خراباتی است پر رندان سرمست ز سر مستی همه نه نیست و نه هست فرو رفته همه در آب تاریک برآورده همه در کافری دست…
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم بی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم نا پدیدار شود در بر من هر دو…
چون ز مرغ سحر فغان برخاست
چون ز مرغ سحر فغان برخاست ناله از طاق آسمان برخاست صبح چون دردمید از پس کوه آتشی از همه جهان برخاست عنبر شب چو…
چو خورشید جمالت جلوهگر شد
چو خورشید جمالت جلوهگر شد چو ذره هر دو عالم مختصر شد ز هر ذره چو صد خورشید میتافت همه عالم به زیر سایه در…
چشم از پی آن دارم تا روی تو میبینم
چشم از پی آن دارم تا روی تو میبینم دل را همه میل جان با سوی تو میبینم تا جان بودم در تن رو از…
جان ز مشک زلف دلم چون جگر مسوز
جان ز مشک زلف دلم چون جگر مسوز با من بساز و جانم ازین بیشتر مسوز هر روز تا به شب چو ز عشق تو…
ترسا بچهای دیشب در غایت ترسایی
ترسا بچهای دیشب در غایت ترسایی دیدم به در دیری چون بت که بیارایی زنار کمر کرده وز دیر برون جسته طرف کله اشکسته از…
تا که عشق تو حاصل افتادست
تا که عشق تو حاصل افتادست کار ما سخت مشکل افتادست آب از دیدهها از آن باریم کاتش عشق در دل افتادست در ازل پیش…
تا خطت آمد به شبرنگی پدید
تا خطت آمد به شبرنگی پدید فتنه شد از چند فرسنگی پدید چون ز تنگت نیست رایج یک شکر جان کجا آید ز دلتنگی پدید…
پیر ما وقت سحر بیدار شد
پیر ما وقت سحر بیدار شد از در مسجد بر خمار شد از میان حلقهٔ مردان دین در میان حلقهٔ زنار شد کوزهٔ دردی به…
بی لبت از آب حیوان میبسم
بی لبت از آب حیوان میبسم بی رخت از ماه تابان میبسم کار روی حسن تو گردان بس است ز آفتاب چرخ گردان میبسم سر…
بس نظر تیز که تقدیر کرد
بس نظر تیز که تقدیر کرد تا رخ زیبای تو تصویر کرد روی تو عقلم صدف عشق ساخت چشم تو جانم هدف تیر کرد نرگس…
بار دیگر روی زیبایی ببین
بار دیگر روی زیبایی ببین عقل و جان را تازه سودایی ببین از غم آن پیچ زلف بیقرار زاهدان را ناشکیبائی ببین در جمالش هر…
ای یک کرشمه تو غارتگر جهانی
ای یک کرشمه تو غارتگر جهانی دشنام تو خریده ارزان خران به جانی آشفتهٔ رخ تو هرجا که ماهرویی دلداهٔ لب تو هر جا که…
ای گشته نهان از همه از بس که عیانی
ای گشته نهان از همه از بس که عیانی دیده ز تو بینا و تو از دیده نهانی گر من طلبم دولت وصلت نتوانم گر…
ای صد هزار عاشقت از فرق تا به پای
ای صد هزار عاشقت از فرق تا به پای پنهان ز عاشقانت رویی به من نمای آب رخم مبر ز دو جادوی پر فریب قوت…
ای روی همچو ماهت یک پرده بر گرفته
ای روی همچو ماهت یک پرده بر گرفته جان های بی قراران فریاد در گرفته در پیش نور رویت پیران شست ساله با صد هزار…
ای دل و جان کاملان، گم شده در کمال تو
ای دل و جان کاملان، گم شده در کمال تو عقل همه مقربان، بی خبر از وصال تو جمله تویی به خود نگر جمله ببین…
ای چو گویی گشته در میدان او
ای چو گویی گشته در میدان او تا ابد چون گوی سرگردان او همچو گویی خویشتن تسلیم کن پس به سر میگرد در میدان او…
ای پای دل ز عشق تو در گل بمانده
ای پای دل ز عشق تو در گل بمانده از دیده دور گشته و در دل بمانده جانا عجب بماندهام از خود که روز و…
ای از شکنج زلفت هرجا که انقلابی
ای از شکنج زلفت هرجا که انقلابی هرگز نتافت بر کس چون رویت آفتابی در پیش عکس رویت شمس و قمر خیالی در جنب طاق…
آن را که نیست در دل ازین سر سکینهای
آن را که نیست در دل ازین سر سکینهای نبود کم از کم و بود از کم کمینهای خواهی که از قرینه بدانی که عشق…
اکنون که نشانهٔ ملامیم
اکنون که نشانهٔ ملامیم وانگشت نمای خاص و عامیم تا کی سر نام و ننگ داریم زیرا که نه مرد ننگ و نامیم در شهر…
از غمت روز و شب به تنهایی
از غمت روز و شب به تنهایی مونس عاشقان سودایی عاشقان را ز بیخ و بن برکند آتش عشقت از توانایی عشق با نام و…
یک شرر از عین عشق دوش پدیدار شد
یک شرر از عین عشق دوش پدیدار شد طای طریقت بتافت عقل نگونسار شد مرغ دلم همچو باد گرد دو عالم بگشت هرچه نه از…





