غزلیات عطار
مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد
مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد صد ره بسوخت هر دم دودی به در نیامد گفتم که روی او را روزی سپند سوزم…
ما می از کاس سعادت خوردهایم
ما می از کاس سعادت خوردهایم در ازل چندین صبوحی کردهایم با غذای خاک نتوانیم زیست ما که شرب روح قدسی خوردهایم عار از آن…
لب تو مردمی دیده دارد
لب تو مردمی دیده دارد ولی زلف تو سر گردیده دارد که داند تا سر زلف تو در چین چه زنگی بچه ناگردیده دارد چو…
گر نه از خاک درت باد صبا میآید
گر نه از خاک درت باد صبا میآید صبحدم مشکفشان پس ز کجا میآید ای جگرسوختگان عهد کهن تازه کنید که گل تازه به دلداری…
گر ز سر عشق او داری خبر
گر ز سر عشق او داری خبر جان بده در عشق و در جانان نگر چون کسی از عشق هرگز جان نبرد گر تو هم…
گاهیم به لطف می نوازی
گاهیم به لطف می نوازی گاهیم به قهر میگدازی در معرض قهر و لطف تو من زان میسوزم که مینسازی چون چنگ دو تا شدم…
کار بر خود سخت مشکل کردهام
کار بر خود سخت مشکل کردهام زانکه استعداد باطل کردهام چون به مقصد ره برم چون در سفر در هوای خویش منزل کردهام راه خون…
عکس روی تو بر نگین افتاد
عکس روی تو بر نگین افتاد حلقه بشکست و بر زمین افتاد شد جهان همچو حلقهای بر من تا که چشمم بر آن نگین افتاد…
عشق توام داغ چنان میکند
عشق توام داغ چنان میکند کآتش سوزنده فغان میکند بر دل من چون دل آتش بسوخت بر سر من اشکفشان میکند درنگر آخر که ز…
عزم عشق دلستانی داشتم
عزم عشق دلستانی داشتم وقف کردم نیم جانی داشتم صد هزاران سود کردم در دو کون گر ز عشق تو زیانی داشتم چون شدم با…
صد قلزم سیماب بین بر طارم زر ریخته
صد قلزم سیماب بین بر طارم زر ریخته صد صحن مروارید بین بر بحر اخضر ریخته مه رخ نموده از سمک ماهی شده مه را…
شادی به روزگار شناسندگان مست
شادی به روزگار شناسندگان مست جانها فدای مرتبهٔ نیستان هست از ناز برکشیده کله گوشهٔ بلی در گوش کرده حلقه معشوقهٔ الست گاهی ز فخر…
ساقیا گه جام ده گه جام خور
ساقیا گه جام ده گه جام خور گر به معنی پختهای می خام خور زر بده بستان می تلخ آنگهی با بت شیرین سیماندام خور…
زلف را تاب داد چندانی
زلف را تاب داد چندانی که نه عقلی گذاشت نه جانی نیست در چار حد جمع جهان بی سر زلف او پریشانی کس چو زلف…
روز و شب چون غافلی از روز و شب
روز و شب چون غافلی از روز و شب کی کنی از سر روز و شب طرب روی او چون پرتو افکند اینت روز زلف…
ذرهای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است
ذرهای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است کافری شادی است و آن شادی…
دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید
دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید مویم گرفت و در صف دردی کشان کشید مستم بکرد و گرد جهانم به تک بتاخت تا…
دلبرم رخ گشاده میآید
دلبرم رخ گشاده میآید تاب در زلف داده میآید در دل سنگ لعل میبندد کو چنین لب گشاده میآید شهسوار سپهر از پی او میرود…
دل رفت وز جان خبر ندارم
دل رفت وز جان خبر ندارم این بود سخن دگر ندارم گرچه شدهام چو موی بی او یک موی ازو خبر ندارم همچون گویم که…
دریاب که رخت برنهادم
دریاب که رخت برنهادم روی از عالم بدر نهادم هم غصه به زیر پای بردم هم پای به آن زبر نهادم نایافته وصل جان بدادم…
درآمد از در دل چون خرابی
درآمد از در دل چون خرابی ز می بر آتش جانم زد آبی شرابم داد و گفتا نوش و خاموش کزین خوشتر نخوردستی شرابی چو…
در ره عشق تو پایان کس ندید
در ره عشق تو پایان کس ندید راه بس دور است و پیشان کس ندید گرد کویت چون تواند دید کس زانکه تو در جانی…
خیز و از می آتشی در ما فکن
خیز و از می آتشی در ما فکن نعرهٔ مستانه در بالا فکن چون نظیرت نیست در دریا کسی خویش را خوش در بن دریا…
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است آن است که هرچیز که گویند نه آن است برتر ز صفات خرد و دانش و عقل…
چون کشته شدم هزار باره
چون کشته شدم هزار باره بر من به چه میکشی کناره از کشتن کشتهای چه خیزد کشته که کشد هزار باره حاجت نبود به تیغ…
چون به اصل اصل در پیوسته بیتو جان توست
چون به اصل اصل در پیوسته بیتو جان توست پس تویی بیتو که از تو آن تویی پنهان توست این تویی جزوی به نفس و…
چه مقصود ار چه بسیاری دویدیم
چه مقصود ار چه بسیاری دویدیم که از مقصود خود بویی ندیدیم بسی زاری و دلتنگی نمودیم بسی خواری و بی برگی کشیدیم بسی در…
جانا منم ز مستی سر در جهان نهاده
جانا منم ز مستی سر در جهان نهاده چون شمع آتش تو بر فرق جان نهاده تو همچو آفتابی تابنده از همه سو من همچو…
تو را در ره خراباتی خراب است
تو را در ره خراباتی خراب است گر آنجا خانهای گیری صواب است بگیر آن خانه تا ظاهر ببینی که خلق عالم و عالم سراب…
تاب روی تو آفتاب نداشت
تاب روی تو آفتاب نداشت بوی زلف تو مشک ناب نداشت خازن خلد هشت خلد بگشت در خور جام تو شراب نداشت ذرهای پیش لعل…
تا روی تو قبلهٔ نظر کردم
تا روی تو قبلهٔ نظر کردم از کوی تو کعبهٔ دگر کردم تا روی به کعبهٔ تو آوردم صد گونه سجود معتبر کردم سرگشته شدم…
تا تو خود را خوارتر از جملهٔ عالم نباشی
تا تو خود را خوارتر از جملهٔ عالم نباشی در حریم وصل جانان یک نفس محرم نباشی عشق جانان عالمی آمد که مویی در نگنجد…
پروانه شبی ز بی قراری
پروانه شبی ز بی قراری بیرون آمد به خواستاری از شمع سؤال کرد کاخر تا کی سوزی مرا به خواری در حال جواب داد شمعش…
بوی زلف یار آمد یارم اینک میرسد
بوی زلف یار آمد یارم اینک میرسد جان همی آساید و دلدارم اینک میرسد اولین شب صبحدم با یارم اینک میدمد وآخرین اندیشه و تیمارم…
برقع از خورشید رویش دور شد
برقع از خورشید رویش دور شد ای عجب هر ذرهای صد حور شد همچو خورشید از فروغ طلعتش ذره ذره پای تا سر نور شد…
باد شمال میوزد، طرهٔ یاسمن نگر
باد شمال میوزد، طرهٔ یاسمن نگر وقت سحر ز عشق گل، بلبل نعره زن نگر سبزهٔ تازه روی را، نو خط جویبار بین لالهٔ سرخ…
ای نهان از دیده و در دل عیان
ای نهان از دیده و در دل عیان از جهان بیرون ولی در قعر جان هر کسی جان و جهان میخواندت خود تویی از هر…
ای غذای جان مستم نام تو
ای غذای جان مستم نام تو چشم عقلم روشن از انعام تو عقل من دیوانه جانم مست شد تا چشیدم جرعهای از جام تو شش…
ای سراسیمه مه از رخسار تو
ای سراسیمه مه از رخسار تو سرو سر در پیش از رفتار تو ذرهای است انجم زخورشید رخت نقطهای است افلاک از پرگار تو گل…
ای راه تو را دراز نایی
ای راه تو را دراز نایی نه راه تو را سری نه پایی این راه دراز سالکان را کوته نکند مگر فنایی عاشق ز فنا…
ای دل به میان جان فرو شو
ای دل به میان جان فرو شو در حضرت بینشان فرو شو تا کی گردی به گرد عالم یک بار به قعر جان فرو شو…
ای جگر گوشهٔ جانم غم تو
ای جگر گوشهٔ جانم غم تو شادی هر دو جهانم غم تو به جهانی که نشان نیست ازو غم تو داد نشانم غم تو گر…
ای برده به زلف کفر و دینم
ای برده به زلف کفر و دینم وز غمزه نشسته در کمینم سرگشته و سوکوار از آنم شوریده و خسته دل ازینم تا دایره وار…
آنها که پای در ره تقوی نهادهاند
آنها که پای در ره تقوی نهادهاند گام نخست بر در دنیا نهادهاند آوردهاند پشت برین آشیان دیو پس چون فرشته روی به عقبی نهادهاند…
اگر عشقت به جای جان ندارم
اگر عشقت به جای جان ندارم به زلف کافرت ایمان ندارم چو گفتی ننگ میداری ز عشقم که من معشوق اینم کان ندارم اگر جانم…
اشک ریز آمدم چو ابر بهار
اشک ریز آمدم چو ابر بهار ساقیا هین بیا و باده بیار توبهٔ من درست نیست خموش وز من دلشکسته دست بدار جام درده پیاپی…
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار کار من شد چو سر زلف…
هرگز دل پر خون را خرم نکنی دانم
هرگز دل پر خون را خرم نکنی دانم مجروح توام دانی مرهم نکنی دانم ای شادی غمگینان چون تو به غمم شادی یکدم دل پر…
هر که زو داد یک نشانی باز
هر که زو داد یک نشانی باز ماند محجوب جاودانی باز چون کس از بی نشان نشان دهدت یا تو هم چون دهی نشانی باز…
هر که جان درباخت بر دیدار او
هر که جان درباخت بر دیدار او صد هزاران جان شود ایثار او تا توانی در فنای خویش کوش تا شوی از خویش برخودار او…
هر دیده که بر تو یک نظر داشت
هر دیده که بر تو یک نظر داشت از عمر تمام بهره برداشت سرمایهٔ عمر دیدن توست وان دید تو را که یک نظر داشت…
نه قدر وصال تو هر مختصری داند
نه قدر وصال تو هر مختصری داند نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهد او قیمت…
میروم بر خاک دل پر خون ز تو
میروم بر خاک دل پر خون ز تو زاد راهم درد روزافزون ز تو در دو عالم نیست کاری با کسم کز همه کس فارغم…
مست شدم تا به خرابات دوش
مست شدم تا به خرابات دوش نعرهزنان رقصکنان دردنوش جوش دلم چون به سر خم رسید زآتش جوش دلم آمد به جوش پیر خرابات چو…
ما ره ز قبله سوی خرابات میکنیم
ما ره ز قبله سوی خرابات میکنیم پس در قمارخانه مناجات میکنیم گاهی ز درد درد هیاهوی میزنیم گاهی ز صاف میکده هیهات میکنیم چون…
گه به کرشمه دلم ز بر بربایی
گه به کرشمه دلم ز بر بربایی گه ز تنم جان به یک نظر بربایی ننگ نیاید تو را که هیچ کسی را گه دل…
گر نکوییت بیشتر گردد
گر نکوییت بیشتر گردد آسمان در زمین به سر گردد آفتابی که هر دو عالم را کار ازو همچو آب زر گردد زآرزوی رخ تو…
گر در سر عشق رفت جانم
گر در سر عشق رفت جانم شکرانه هزار جان فشانم بی عشق اگر دمی برآرم تاریک شود همه جهانم تا دور فتادهام من از تو…
گاه لاف از آشنایی میزنیم
گاه لاف از آشنایی میزنیم گه غمش را مرحبایی میزنیم همچو چنگ از پردهٔ دل زار زار در ره عشقش نوایی میزنیم از دم ما…
قومی که در فنا به دل یکدگر زیند
قومی که در فنا به دل یکدگر زیند روزی هزار بار بمیرند و بر زیند هر لحظهشان ز هجر به دردی دگر کشند تا هر…
عقل کجا پی برد شیوهٔ سودای عشق
عقل کجا پی برد شیوهٔ سودای عشق باز نیابی به عقل سر معمای عشق عقل تو چون قطرهای است مانده ز دریا جدا چند کند…
عشق تو مست جاودانم کرد
عشق تو مست جاودانم کرد ناکس جملهٔ جهانم کرد گر سبکدل شوم عجب نبود که می عشق سر گرانم کرد چون هویدا شد آفتاب رخت…
عزم خرابات بیقنا نتوان کرد
عزم خرابات بیقنا نتوان کرد دست به یک درد بی صفا نتوان کرد چون نه وجود است نه عدم به خرابات لاجرم این یک از…
صبح دم زد ساقیا هین الصبوح
صبح دم زد ساقیا هین الصبوح خفتگان را در قدح کن قوت روح در قدح ریز آب خضر از جام جم باز نتوان گشت ازین…
سوختی جانم چه میسازی مرا
سوختی جانم چه میسازی مرا بر سر افتادم چه میتازی مرا در رهت افتادهام بر بوی آنک بوک بر گیری و بنوازی مرا لیک میترسم…
ساقیا گر پختهای می خام ده
ساقیا گر پختهای می خام ده جان بی آرام را آرام ده خیزو بزمی در صبوحی راست کن یک صراحی باده ما را وام ده…
زلف تو مرا بند دل و غارت جان کرد
زلف تو مرا بند دل و غارت جان کرد عشق تو مرا رانده به گرد دو جهان کرد گویی که بلا با سر زلف تو…
رهی کان ره نهان اندر نهان است
رهی کان ره نهان اندر نهان است چو پیدا شد عیان اندر عیان است چه میگویم چه پیدا و چه پنهان که این بالای پیدا…
دی پیر من از کوی خرابات برآمد
دی پیر من از کوی خرابات برآمد وز دلشدگان نعرهٔ هیهات برآمد شوریده به محراب فنا سر به برافکند سرمست به معراج مناجات برآمد چون…
دوش آمد زلف تاب داده
دوش آمد زلف تاب داده جان را ز دو لب شراب داده صد تشنهٔ آتشین جگر را از چشمهٔ خضر آب داده زان روی که…
دلا در سر عشق از سر میندیش
دلا در سر عشق از سر میندیش بده جان و ز جان دیگر میندیش چو سر در کار و جان در یار بازی خوشی خویش…
دل دست به کافری بر آورد
دل دست به کافری بر آورد وآیین قلندری بر آورد قرائی و تایبی نمیخواست رندی و مقامری بر آورد دین و ره ایزدی رها کرد…
درکش سر زلف دلستانش
درکش سر زلف دلستانش بشکن در درج درفشانش جان را به لب آر و بوسهای خواه تا جانت فرو شود به جانش جانت چو به…
درآمد دوش ترک نیم مستم
درآمد دوش ترک نیم مستم به ترکی برد دین و دل ز دستم دلم برخاست دینم رفت از دست کنون من بی دل و بی…
در ره عشاق نام و ننگ نیست
در ره عشاق نام و ننگ نیست عاشقان را آشتی و جنگ نیست عاشقی تردامنی گر تا ابد دامن معشوقت اندر چنگ نیست ننگ بادت…
خویش را چند ز اندیشه به سر گردانم
خویش را چند ز اندیشه به سر گردانم وز تحیر دل خود زیر و زبر گردانم دل من سوختهٔ حیرت گوناگون است تا کی از…
خاصگان محرم سلطان عشق
خاصگان محرم سلطان عشق مست میآیند از ایوان عشق جمله مست مست و جام می به دست میخرامند از بر سلطان عشق با دلی پر…
چون شراب عشق در دل کار کرد
چون شراب عشق در دل کار کرد دل ز مستی بیخودی بسیار کرد شورشی اندر نهاد دل فتاد دل در آن شورش هوای یار کرد…
چون باد صبا سوی چمن تاختن آورد
چون باد صبا سوی چمن تاختن آورد گویی به غنیمت همه مشک ختن آورد زان تاختنش یوسف دل گر نشد افگار پس از چه سبب…
چه شاهدی است که با ماست در میان امشب
چه شاهدی است که با ماست در میان امشب که روشن است ز رویش همه جهان امشب نه شمع راست شعاعی، نه ماه را تابی…
جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم
جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم خون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم در زاری و نزاری چون زیر چنگ زارم…
تو بلندی عظیم و من پستم
تو بلندی عظیم و من پستم چکنم تا به تو رسد دستم تا که سر زیر پای تو ننهم نرسم بر چنان که خود هستم…
تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شد
تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شد پندار هستی تا ابد از جان و تن افتاده شد روزی برون آمد ز…
تا دیدهام رخ تو کم جان گرفتهام
تا دیدهام رخ تو کم جان گرفتهام اما هزار جان عوض آن گرفتهام چون ز لبت نبود مرا روی یک شکر ای بس که پشت…
تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت
تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت خاک در چشم آفتاب انداخت سر زلفش چو شیر پنجه گشاد آهوان را به مشک ناب انداخت تیر…
بیم است که صد آه برآرم ز جگر من
بیم است که صد آه برآرم ز جگر من تا بی تو چرا میبرم این عمر به سر من آگاه از آنم که به جز…
بودی که ز خود نبود گردد
بودی که ز خود نبود گردد شایستهٔ وصل زود گردد چوبی که فنا نگردد از خود ممکن نبود که عود گردد این کار شگرف در…
بردار صراحیی ز خمار
بردار صراحیی ز خمار بربند به روی خرقه زنار با دردکشان دردپیشه بنشین و دمی مباش هشیار یا پیش هوا به سجده درشو یا بند…
با تو سری در میان خواهد بدن
با تو سری در میان خواهد بدن کان ورای جسم و جان خواهد بدن هر که زان سر یافت یک ذره نشان از دو عالم…
ای لبت ختم کرده دلبندی
ای لبت ختم کرده دلبندی بنده بودن تو را خداوندی آفتاب سپهر رویت را بر گرفته ز ره به فرزندی دیدهام آب زندگانی تو من…
ای عشق تو کیمیای اسرار
ای عشق تو کیمیای اسرار سیمرغ هوای تو جگرخوار سودای تو بحر آتشین موج اندوه تو ابر تند خونبار در پرتو آفتاب رویت خورشید سپهر…
ای ساقی از آن قدح که دانی
ای ساقی از آن قدح که دانی پیش آر سبک مکن گرانی یک قطره شراب در صبوحی باشد که به حلق ما چکانی زان پیش…
ای روی تو آفتاب کونین
ای روی تو آفتاب کونین ابروی تو طاق قاب قوسین بر روی جهان ندیده چشمی نقدی روشن چو چشم تو عین جز چشمهٔ کوثر لب…
ای دل اندر عشق غوغا چون کنی
ای دل اندر عشق غوغا چون کنی خویش را بیهوده رسوا چون کنی آنچه کل خلق نتوانست کرد تو محالاندیش تنها چون کنی دم مزن…
ای جگرگوشهٔ جگرخواران
ای جگرگوشهٔ جگرخواران غم تو مرهم دل افکاران درد دردت علاج مخموران درد عشقت شفای بیماران در بیابان آرزومندیت سر فدا کرده صاحب اسراران غلغلی…
ای برده به آبروی آبم
ای برده به آبروی آبم وز نرگس نیم خواب خوابم تا روی چو ماه تو بدیدم افتاده چو ماهیی ز آبم چون شد خط سبز…
آنرا که ز وصل او نشان بود
آنرا که ز وصل او نشان بود دل گم شدگیش جاودان بود آری چو بتافت شمع خورشید گر بود ستارهای نهان بود نتواند رفت قطره…
الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنمایید
الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنمایید همه مستند در پندار یک هشیار بنمایید ز دعوی هیچ نگشاید اگر مردید اندر دین چنان کز اندرون…
ازین کاری که من دارم نه جان دارم نه تن دارم
ازین کاری که من دارم نه جان دارم نه تن دارم چون من من نیستم، آخر چرا گویم که من دارم تن و جان محو…
از بس که چو شمع از غم تو زار بسوزم
از بس که چو شمع از غم تو زار بسوزم گویم نچنانم که دگربار بسوزم بیم است که از آه دل سوخته هر شب نه…





