غزلیات عطار
هرگز دل پر خون را خرم نکنی دانم
هرگز دل پر خون را خرم نکنی دانم مجروح توام دانی مرهم نکنی دانم ای شادی غمگینان چون تو به غمم شادی یکدم دل پر…
هر که زو داد یک نشانی باز
هر که زو داد یک نشانی باز ماند محجوب جاودانی باز چون کس از بی نشان نشان دهدت یا تو هم چون دهی نشانی باز…
هر که جان درباخت بر دیدار او
هر که جان درباخت بر دیدار او صد هزاران جان شود ایثار او تا توانی در فنای خویش کوش تا شوی از خویش برخودار او…
هر دیده که بر تو یک نظر داشت
هر دیده که بر تو یک نظر داشت از عمر تمام بهره برداشت سرمایهٔ عمر دیدن توست وان دید تو را که یک نظر داشت…
نه قدر وصال تو هر مختصری داند
نه قدر وصال تو هر مختصری داند نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهد او قیمت…
میروم بر خاک دل پر خون ز تو
میروم بر خاک دل پر خون ز تو زاد راهم درد روزافزون ز تو در دو عالم نیست کاری با کسم کز همه کس فارغم…
مست شدم تا به خرابات دوش
مست شدم تا به خرابات دوش نعرهزنان رقصکنان دردنوش جوش دلم چون به سر خم رسید زآتش جوش دلم آمد به جوش پیر خرابات چو…
ما ره ز قبله سوی خرابات میکنیم
ما ره ز قبله سوی خرابات میکنیم پس در قمارخانه مناجات میکنیم گاهی ز درد درد هیاهوی میزنیم گاهی ز صاف میکده هیهات میکنیم چون…
گه به کرشمه دلم ز بر بربایی
گه به کرشمه دلم ز بر بربایی گه ز تنم جان به یک نظر بربایی ننگ نیاید تو را که هیچ کسی را گه دل…
گر نکوییت بیشتر گردد
گر نکوییت بیشتر گردد آسمان در زمین به سر گردد آفتابی که هر دو عالم را کار ازو همچو آب زر گردد زآرزوی رخ تو…
گر در سر عشق رفت جانم
گر در سر عشق رفت جانم شکرانه هزار جان فشانم بی عشق اگر دمی برآرم تاریک شود همه جهانم تا دور فتادهام من از تو…
گاه لاف از آشنایی میزنیم
گاه لاف از آشنایی میزنیم گه غمش را مرحبایی میزنیم همچو چنگ از پردهٔ دل زار زار در ره عشقش نوایی میزنیم از دم ما…
قومی که در فنا به دل یکدگر زیند
قومی که در فنا به دل یکدگر زیند روزی هزار بار بمیرند و بر زیند هر لحظهشان ز هجر به دردی دگر کشند تا هر…
عقل کجا پی برد شیوهٔ سودای عشق
عقل کجا پی برد شیوهٔ سودای عشق باز نیابی به عقل سر معمای عشق عقل تو چون قطرهای است مانده ز دریا جدا چند کند…
عشق تو مست جاودانم کرد
عشق تو مست جاودانم کرد ناکس جملهٔ جهانم کرد گر سبکدل شوم عجب نبود که می عشق سر گرانم کرد چون هویدا شد آفتاب رخت…
عزم خرابات بیقنا نتوان کرد
عزم خرابات بیقنا نتوان کرد دست به یک درد بی صفا نتوان کرد چون نه وجود است نه عدم به خرابات لاجرم این یک از…
صبح دم زد ساقیا هین الصبوح
صبح دم زد ساقیا هین الصبوح خفتگان را در قدح کن قوت روح در قدح ریز آب خضر از جام جم باز نتوان گشت ازین…
سوختی جانم چه میسازی مرا
سوختی جانم چه میسازی مرا بر سر افتادم چه میتازی مرا در رهت افتادهام بر بوی آنک بوک بر گیری و بنوازی مرا لیک میترسم…
ساقیا گر پختهای می خام ده
ساقیا گر پختهای می خام ده جان بی آرام را آرام ده خیزو بزمی در صبوحی راست کن یک صراحی باده ما را وام ده…
زلف تو مرا بند دل و غارت جان کرد
زلف تو مرا بند دل و غارت جان کرد عشق تو مرا رانده به گرد دو جهان کرد گویی که بلا با سر زلف تو…
رهی کان ره نهان اندر نهان است
رهی کان ره نهان اندر نهان است چو پیدا شد عیان اندر عیان است چه میگویم چه پیدا و چه پنهان که این بالای پیدا…
دی پیر من از کوی خرابات برآمد
دی پیر من از کوی خرابات برآمد وز دلشدگان نعرهٔ هیهات برآمد شوریده به محراب فنا سر به برافکند سرمست به معراج مناجات برآمد چون…
دوش آمد زلف تاب داده
دوش آمد زلف تاب داده جان را ز دو لب شراب داده صد تشنهٔ آتشین جگر را از چشمهٔ خضر آب داده زان روی که…
دلا در سر عشق از سر میندیش
دلا در سر عشق از سر میندیش بده جان و ز جان دیگر میندیش چو سر در کار و جان در یار بازی خوشی خویش…
دل دست به کافری بر آورد
دل دست به کافری بر آورد وآیین قلندری بر آورد قرائی و تایبی نمیخواست رندی و مقامری بر آورد دین و ره ایزدی رها کرد…
درکش سر زلف دلستانش
درکش سر زلف دلستانش بشکن در درج درفشانش جان را به لب آر و بوسهای خواه تا جانت فرو شود به جانش جانت چو به…
درآمد دوش ترک نیم مستم
درآمد دوش ترک نیم مستم به ترکی برد دین و دل ز دستم دلم برخاست دینم رفت از دست کنون من بی دل و بی…
در ره عشاق نام و ننگ نیست
در ره عشاق نام و ننگ نیست عاشقان را آشتی و جنگ نیست عاشقی تردامنی گر تا ابد دامن معشوقت اندر چنگ نیست ننگ بادت…
خویش را چند ز اندیشه به سر گردانم
خویش را چند ز اندیشه به سر گردانم وز تحیر دل خود زیر و زبر گردانم دل من سوختهٔ حیرت گوناگون است تا کی از…
خاصگان محرم سلطان عشق
خاصگان محرم سلطان عشق مست میآیند از ایوان عشق جمله مست مست و جام می به دست میخرامند از بر سلطان عشق با دلی پر…
چون شراب عشق در دل کار کرد
چون شراب عشق در دل کار کرد دل ز مستی بیخودی بسیار کرد شورشی اندر نهاد دل فتاد دل در آن شورش هوای یار کرد…
چون باد صبا سوی چمن تاختن آورد
چون باد صبا سوی چمن تاختن آورد گویی به غنیمت همه مشک ختن آورد زان تاختنش یوسف دل گر نشد افگار پس از چه سبب…
چه شاهدی است که با ماست در میان امشب
چه شاهدی است که با ماست در میان امشب که روشن است ز رویش همه جهان امشب نه شمع راست شعاعی، نه ماه را تابی…
جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم
جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم خون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم در زاری و نزاری چون زیر چنگ زارم…
تو بلندی عظیم و من پستم
تو بلندی عظیم و من پستم چکنم تا به تو رسد دستم تا که سر زیر پای تو ننهم نرسم بر چنان که خود هستم…
تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شد
تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شد پندار هستی تا ابد از جان و تن افتاده شد روزی برون آمد ز…
تا دیدهام رخ تو کم جان گرفتهام
تا دیدهام رخ تو کم جان گرفتهام اما هزار جان عوض آن گرفتهام چون ز لبت نبود مرا روی یک شکر ای بس که پشت…
تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت
تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت خاک در چشم آفتاب انداخت سر زلفش چو شیر پنجه گشاد آهوان را به مشک ناب انداخت تیر…
بیم است که صد آه برآرم ز جگر من
بیم است که صد آه برآرم ز جگر من تا بی تو چرا میبرم این عمر به سر من آگاه از آنم که به جز…
بودی که ز خود نبود گردد
بودی که ز خود نبود گردد شایستهٔ وصل زود گردد چوبی که فنا نگردد از خود ممکن نبود که عود گردد این کار شگرف در…
بردار صراحیی ز خمار
بردار صراحیی ز خمار بربند به روی خرقه زنار با دردکشان دردپیشه بنشین و دمی مباش هشیار یا پیش هوا به سجده درشو یا بند…
با تو سری در میان خواهد بدن
با تو سری در میان خواهد بدن کان ورای جسم و جان خواهد بدن هر که زان سر یافت یک ذره نشان از دو عالم…
ای لبت ختم کرده دلبندی
ای لبت ختم کرده دلبندی بنده بودن تو را خداوندی آفتاب سپهر رویت را بر گرفته ز ره به فرزندی دیدهام آب زندگانی تو من…
ای عشق تو کیمیای اسرار
ای عشق تو کیمیای اسرار سیمرغ هوای تو جگرخوار سودای تو بحر آتشین موج اندوه تو ابر تند خونبار در پرتو آفتاب رویت خورشید سپهر…
ای ساقی از آن قدح که دانی
ای ساقی از آن قدح که دانی پیش آر سبک مکن گرانی یک قطره شراب در صبوحی باشد که به حلق ما چکانی زان پیش…
ای روی تو آفتاب کونین
ای روی تو آفتاب کونین ابروی تو طاق قاب قوسین بر روی جهان ندیده چشمی نقدی روشن چو چشم تو عین جز چشمهٔ کوثر لب…
ای دل اندر عشق غوغا چون کنی
ای دل اندر عشق غوغا چون کنی خویش را بیهوده رسوا چون کنی آنچه کل خلق نتوانست کرد تو محالاندیش تنها چون کنی دم مزن…
ای جگرگوشهٔ جگرخواران
ای جگرگوشهٔ جگرخواران غم تو مرهم دل افکاران درد دردت علاج مخموران درد عشقت شفای بیماران در بیابان آرزومندیت سر فدا کرده صاحب اسراران غلغلی…
ای برده به آبروی آبم
ای برده به آبروی آبم وز نرگس نیم خواب خوابم تا روی چو ماه تو بدیدم افتاده چو ماهیی ز آبم چون شد خط سبز…
آنرا که ز وصل او نشان بود
آنرا که ز وصل او نشان بود دل گم شدگیش جاودان بود آری چو بتافت شمع خورشید گر بود ستارهای نهان بود نتواند رفت قطره…
الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنمایید
الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنمایید همه مستند در پندار یک هشیار بنمایید ز دعوی هیچ نگشاید اگر مردید اندر دین چنان کز اندرون…
ازین کاری که من دارم نه جان دارم نه تن دارم
ازین کاری که من دارم نه جان دارم نه تن دارم چون من من نیستم، آخر چرا گویم که من دارم تن و جان محو…
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار کار من شد چو سر زلف…
هم تن مویم از آن میان که نداری
هم تن مویم از آن میان که نداری تنگ دلم مانده زان دهان که نداری ننگری از ناز در زمین که دمی نیست سر ز…
هر که سر رشتهٔ تو یابد باز
هر که سر رشتهٔ تو یابد باز درش از سوزنی کنند فراز عاشق تو کسی بود که چو شمع نفسی میزند به سوز و گداز…
هر که بر روی او نظر دارد
هر که بر روی او نظر دارد از بسی نیکوی خبر دارد تو نکوتر ز نیکوان دو کون که دو کون از تو یک اثر…
هر دمم مست به بازار کشی
هر دمم مست به بازار کشی راستی چست و به هنجار کشی می عشقم بچشانی و مرا مست گردانی و در کار کشی گاهم از…
نه دل چو غمت آمد از خویشتن اندیشد
نه دل چو غمت آمد از خویشتن اندیشد نه عقل چو عشق آمد از جان و تن اندیشد چون آتش عشق تو شعله زند اندر…
مورچهٔ قیرفام بر قمر آوردهای
مورچهٔ قیرفام بر قمر آوردهای هندوی طوطی طعام بر شکر آوردهای سر نبرم از غمت زانکه تو از سرکشی با سر زلفین خویش سر به…
مرد یک موی تو فلک نبود
مرد یک موی تو فلک نبود محرم کوی تو ملک نبود ماه دو هفته گرچه هست تمام از جمال تو هفت یک نبود چون جمال…
ما ز عشقت آتشین دل ماندهایم
ما ز عشقت آتشین دل ماندهایم دست بر سر پای در گل ماندهایم خاک راه از اشک ما گل گشت و ما پای در گل…
گه به دندان در عدن شکنی
گه به دندان در عدن شکنی گه به مژگان صف ختن شکنی گه لب همچو لاله بگشایی روز بازار یاسمن شکنی گه رخ همچو ماه…
گر نقاب از جمال باز کنی
گر نقاب از جمال باز کنی کار بر عاشقان دراز کنی ور چنین زیر پرده بنشینی پرده از روی کار باز کنی از همه کون…
گر رخ او ذرهای جمال نماید
گر رخ او ذرهای جمال نماید طلعت خورشید را زوال نماید ور ز رخش لحظهای نقاب برافتد هر دو جهان بازی خیال نماید ذرهٔ سرگشته…
کیست که از عشق تو پردهٔ او پاره نیست
کیست که از عشق تو پردهٔ او پاره نیست وز قفس قالبش مرغ دل آواره نیست وزن کجا آورد خاصه به میزان عشق گر زر…
قوت بار عشق تو مرکب جان نمیکشد
قوت بار عشق تو مرکب جان نمیکشد روشنی جمال تو هر دو جهان نمیکشد بار تو چون کشد دلم گرچه چو تیر راست شد زانکه…
عقل مست لعل جان افزای توست
عقل مست لعل جان افزای توست دل غلام نرگس رعنای توست نیکویی را در همه روی زمین گر قبایی هست بر بالای توست چون کسی…
عشق تو قلاوز جهان است
عشق تو قلاوز جهان است سودای تو رهنمای جان است وصل تو خلاصهٔ وجود است درد تو دریچهٔ عیان است هاروت تو چاره ساز سحر…
عزم آن دارم که امشب نیم مست
عزم آن دارم که امشب نیم مست پای کوبان کوزهٔ دردی به دست سر به بازار قلندر در نهم پس به یک ساعت ببازم هرچه…
صبح رخ از پرده نمود ای غلام
صبح رخ از پرده نمود ای غلام چند کنی گفت و شنود ای غلام دیر شد آخر قدحی می بیار چند زنم بانگ که زود…
سواد خط تو چون نافع نظر دیدم
سواد خط تو چون نافع نظر دیدم روایتی که ازو رفت معتبر دیدم مرا چو زلف تو بر حرف می فرو گیرد حروف زلف تو…
ساقیا خیز که تا رخت به خمار کشیم
ساقیا خیز که تا رخت به خمار کشیم تائبان را به شرابی دو سه در کار کشیم زاهد خانهنشین را به یکی کوزه درد اوفتان…
زلف تو که فتنهٔ جهان بود
زلف تو که فتنهٔ جهان بود جانم بربود و جای آن بود هر دل که زعشق تو خبر یافت صد جانش به رایگان گران بود…
رهبان دیر را سبب عاشقی چه بود
رهبان دیر را سبب عاشقی چه بود کو روی را ز دیر به خلقان نمینمود از نیستی دو دیده به کس مینکرد باز ور راستی…
دی در صف اوباش زمانی بنشستم
دی در صف اوباش زمانی بنشستم قلاش و قلندر شدم و توبه شکستم جاروب خرابات شد این خرقهٔ سالوس از دلق برون آمدم از زرق…
دوش از وثاق دلبری سرمست بیرون آمدم
دوش از وثاق دلبری سرمست بیرون آمدم هیچم نبود از خود خبر تا بی خبر چون آمدم دستم چو از نیرنگ او آمد به زیر…
دلبرم در حسن طاق افتاده است
دلبرم در حسن طاق افتاده است قسم من زو اشتیاق افتاده است بر سر پایم چو کرسی ز انتظار کو چو عرش سیم ساق افتاده…
دل درد تو یادگار دارد
دل درد تو یادگار دارد جان عشق تو غمگسار دارد تا عشق تو در میان جان است جان از دو جهان کنار دارد تا خورد…
درین نشیمن خاکی بدین صفت که منم
درین نشیمن خاکی بدین صفت که منم میان نفس و هوا دست و پای چند زنم هزار بار برآمد مرا که یکباری ز دست چرخ…
در قعر جان مستم دردی پدید آمد
در قعر جان مستم دردی پدید آمد کان درد بندیان را دایم کلید آمد چندان درین بیابان رفتم که گم شدستم هرگز کسی ندیدم کانجا…
در ره او بی سر و پا میروم
در ره او بی سر و پا میروم بی تبرا و تولا میروم ایمن از توحید و از شرک آمدم فارغ از امروز و فردا…
خطی کان سرو بالا میدرآرد
خطی کان سرو بالا میدرآرد برای کشتن ما میدرآرد به زیبایی گل سرخش به انصاف خطی سرسبز زیبا میدرآرد بگرد روی همچون ماه گویی هلالی…
حسن تو رونق جهان بشکست
حسن تو رونق جهان بشکست عشق روی تو پشت جان بشکست هر سپاهی که عقل میآراست غمزهٔ تو به یک زمان بشکست ناوکانداز آسمان چو…
چون عشق تو داعی عدم شد
چون عشق تو داعی عدم شد نتوان به وجود متهم شد جایی که وجود عین شرک است آنجا نتوان مگر عدم شد جانا می عشق…
چو نقاب برگشائی مه آن جهان برآید
چو نقاب برگشائی مه آن جهان برآید ز فروغ نور رویت ز جهان فغان برآید هم دورهای عالم بگذشت و کس ندانست که رخ چو…
چه عجب کسی تو جانا که ندانمت چه چیزی
چه عجب کسی تو جانا که ندانمت چه چیزی تو مگر که جان جانی که چو جان جان عزیزی ز کجات جویم ای جان که…
جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجد
جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجد وآوازهٔ جمالت اندر جهان نگنجد وصلت چگونه جویم کاندر طلب نیاید وصفت چگونه گویم کاندر زبان نگنجد…
تو را تا سر بود برجا کجا داری کله داری
تو را تا سر بود برجا کجا داری کله داری که شمع از بی سری یابد کلاه از نور جباری سر یک موی سر مفراز…
تا نرگست به دشنه چون شمع کشت زارم
تا نرگست به دشنه چون شمع کشت زارم چون لاله دور از تو جز خون کفن ندارم در پای اوفتادم زیرا که سر ندارد چون…
تا دوست بر دلم در عالم فراز کرد
تا دوست بر دلم در عالم فراز کرد دل را به عشق خویش ز جان بی نیاز کرد دل از شراب عشق چو بر خویشتن…
تا به عشق تو قدم برداشتیم
تا به عشق تو قدم برداشتیم عقل را سر چون قلم برداشتیم چون دم ما سخت گیرا شد به عشق پردهٔ هستی به دم برداشتیم…
بیشتر عمر چنان بودهام
بیشتر عمر چنان بودهام کز نظر خویش نهان بودهام گه به مناجات به سر گشتهام گه به خرابات دوان بودهام گاه ز جان سود بسی…
به وادییی که درو گوی راه سر بینی
به وادییی که درو گوی راه سر بینی به هر دمی که زنی ماتمی دگر بینی ز هرچه میدهدت روزگار عمر بهست ولی چه سود…
بر هرچه که دل نهاده باشیم
بر هرچه که دل نهاده باشیم در مشرکی اوفتاده باشیم گر بر کامی سوار گردیم حالی ز دو خر پیاده باشیم صد عمر اگر به…
با این دل بی خبر چه سازم
با این دل بی خبر چه سازم جان میسوزدم دگر چه سازم از دست دل اوفتادهام خوار چون خاک بدر بدر چه سازم بس حیله…
ای مرقع پوش در خمار شو
ای مرقع پوش در خمار شو با مغان مردانه اندر کار شو چند ازین ناموس و تزویر و نفاق توبه کن زین هر سه و…
ای عقل گرفته از رخت فال
ای عقل گرفته از رخت فال بر زلف تو وقف جان ابدال از زلف تو حل نمیتوان کرد یک شکل ز صد هزار اشکال شرح…
ای زلف تو شبی خوش وانگه به روز حاصل
ای زلف تو شبی خوش وانگه به روز حاصل خورشید را ز رشکت صد گونه سوز حاصل هر تابش مهت را مهری هزار در سر…
ای راه تو بحر بی کرانه
ای راه تو بحر بی کرانه عشق تو ندیم جاودانه از عشق تو صد هزار آتش در سینه همی زند زبانه گر بنماید زبانهای روی…
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش بر در دل روز و شب منتظر یار باش دلبر تو دایما بر در دل حاضر است…





