غزلیات عطار
قصهٔ عشق تو چون بسیار شد
قصهٔ عشق تو چون بسیار شد قصهگویان را زبان از کار شد قصهٔ هرکس چو نوعی نیز بود ره فراوان گشت و دین بسیار شد…
عقل را در رهت قدم برسید
عقل را در رهت قدم برسید هر چه بودش ز بیش و کم برسید قصهٔ تو همی نبشت دلم چون به سر مینشد قلم برسید…
عشق تو مرا ستد ز من باز
عشق تو مرا ستد ز من باز وافگند مرا ز جان و تن باز تا خاص خودم گرفت کلی مینگذارد مرا به من باز بگرفت…
عاشقی و بی نوایی کار ماست
عاشقی و بی نوایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست تا بود عشقت میان جان ما جان ما در پیش ما ایثار…
صبح برانداخت نقاب ای غلام
صبح برانداخت نقاب ای غلام میده و برخیز ز خواب ای غلام همچو گلم بر سر آتش نشاند شوق شراب چو گلاب ای غلام بی…
سرو چون قد خرامان تو نیست
سرو چون قد خرامان تو نیست لعل چون پستهٔ خندان تو نیست نیست یک کس که به لب آمده جان زآرزوی لب و دندان تو…
زین دم عیسی که هر ساعت سحر میآورد
زین دم عیسی که هر ساعت سحر میآورد عالمی بر خفته سر از خاک بر میآورد هر زمان ابر از هوا نزلی دگر میافکند هر…
ز لعلت زکاتی شکر میستاند
ز لعلت زکاتی شکر میستاند ز رویت براتی قمر میستاند به یک لحظه چشمت ز عشاق صد جان به یک غمزهٔ حیلهگر میستاند سزد گر…
ره میخانه و مسجد کدام است
ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است نه در مسجد گذارندم که رند است نه در میخانه کین…
دولت عاشقان هوای تو است
دولت عاشقان هوای تو است راحت طالبان بلای تو است کیمیای سعادت دو جهان گرد خاک در سرای تو است ناف آهو شود دهان کسی…
دم مزن گر همدمی میبایدت
دم مزن گر همدمی میبایدت خسته شو گر مرهمی میبایدت تا در اثباتی تو بس نامحرمی محو شو گر محرمی میبایدت همچو غواصان دم اندر…
دلا دیدی که جانانم نیامد
دلا دیدی که جانانم نیامد به درد آمد به درمانم نیامد به دندان میگزم لب را که هرگز لب لعلش به دندانم نیامد ندیدیم هیچ…
دل خون شد از توام خبر نیست
دل خون شد از توام خبر نیست هر روز مرا دلی دگر نیست گفتم که دلم به غمزه بردی گفتا که مرا ازین خبر نیست…
دردا که ز یک همدم آثار نمیبینم
دردا که ز یک همدم آثار نمیبینم دل باز نمییابم دلدار نمیبینم در عالم پر حسرت بسیار بگردیدم از خیل وفاداران دیار نمیبینم در چار…
در کنج اعتکاف دلی بردبار کو
در کنج اعتکاف دلی بردبار کو بر گنج عشق جان کسی کامگار کو اندر میان صفهنشینان خانقاه یک صوفی محقق پرهیزگار کو در پیشگاه مسجد…
در راه تو هر که راهبر شد
در راه تو هر که راهبر شد هر لحظه به طبع خاک تر شد هر خاک که ذرهٔ قدم گشت در عالم عشق تاج سر…
خواجه تا چند حساب زر و دینار کنی
خواجه تا چند حساب زر و دینار کنی سود و سرمایهٔ دین بر سر بازار کنی شب عمرت بشد و صبح اجل نزدیک است خویشتن…
حدیث فقر را محرم نباشد
حدیث فقر را محرم نباشد وگر باشد مگر زآدم نباشد طبایع را نباشد آنچنان خوی که هرگز رخش چون رستم نباشد سخن میرفت دوش از…
چون قصهٔ زلف تو دراز است چگویم
چون قصهٔ زلف تو دراز است چگویم چون شیوهٔ چشمت همه ناز است چگویم این است حقیقت که ز وصل تو نشان نیست هر قصه…
چو لبت به پسته اندر صفت گهر نبینی
چو لبت به پسته اندر صفت گهر نبینی چو رخت به پرده اندر تتق قمر نبینی ز فراق چون منی را چه کشی به درد…
چه سازی سرای و چه گویی سرود
چه سازی سرای و چه گویی سرود فروشو بدین خاک تیره فرود یقیندان که همچون تو بسیار کس فکندست در چرخ چرخ کبود چه برخیزد…
جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی
جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی چون جان و دلم خون شد در…
تشنه را از سراب چگشاید
تشنه را از سراب چگشاید سایه را ز آفتاب چگشاید آب حیوان چو هست در ظلمات از نسیم گلاب چگشاید نیست این کار جنبش و…
تا ما سر ننگ و نام داریم
تا ما سر ننگ و نام داریم بر دل غم تو حرام داریم تو فارغ و ما در اشتیاقت بیچارگیی تمام داریم ز اندیشهٔ آنکه…
تا دل من راه جانان بازیافت
تا دل من راه جانان بازیافت گوهری در پردهٔ جان بازیافت دل که ره میجست در وادی عشق خویش را گم کرد ره زان بازیافت…
تا به دام عشق او آویختیم
تا به دام عشق او آویختیم جان و دل را فتنهها انگیختیم دل چو در گرداب عشقش اوفتاد تن فرو دادیم و در نگریختیم بس…
بیچاره دلم که نرگس مستش
بیچاره دلم که نرگس مستش صد توبه به یک کرشمه بشکستش از شوق رخش چو مست شد چشمش از من چه عجب اگر شوم مستش…
به هر کویی مرا تا کی دوانی
به هر کویی مرا تا کی دوانی ز هر زهری مرا تا کی چشانی چو زهرم میچشاند چرخ گردون به تریاک سعادت کی رسانی گهی…
بر درد تو دل از آن نهادم
بر درد تو دل از آن نهادم کان درد برای جان نهادم از مال جهانم نیم جان بود با درد تو در میان نهادم از…
با خط سرسبز بیرون آمدی
با خط سرسبز بیرون آمدی آفت دلهای پرخون آمدی تا خط آوردی به خون عاشقان چست از بهر شبیخون آمدی در درون دل درآیی یک…
ای مشک خطا خط سیاهت
ای مشک خطا خط سیاهت خورشید درم خرید ماهت هرگز به خطا خطی نیفتاد سر سبزتر از خط سیاهت در عالم حسن پادشاهی جان همه…
ای عشق تو با وجود هم تنگ
ای عشق تو با وجود هم تنگ در راه تو کفر و دین به یک رنگ بی روی تو کعبهها خرابات بی نام تو نامها…
ای زلف تو دام و دانه خالت
ای زلف تو دام و دانه خالت هر صید که میکنی حلالت خورشید دراوفتاده پیوست در حلقهٔ دام شب مثالت همچون نقطی سیه پدیدار بر…
ای ذرهای از نور تو بر عرش اعظم تافته
ای ذرهای از نور تو بر عرش اعظم تافته از عرش اعظم در گذر بر هر دو عالم تافته آن ذره ذریت شده خورشید خاصیت…
ای درس عشقت هر شبم تا روز تکرار آمده
ای درس عشقت هر شبم تا روز تکرار آمده وی روز من بی روی تو همچون شب تار آمده ای مه غلام روی تو گشته…
ای جان ما شرابی از جام تو کشیده
ای جان ما شرابی از جام تو کشیده سرمست اوفتاده دل از جهان بریده وی جان ما به یک دم صد زندگی گرفته تا از…
ای آفتاب طفلی در سایهٔ جمالت
ای آفتاب طفلی در سایهٔ جمالت شیر و شکر مزیده از چشمهٔ زلالت هم هر دو کون برقی از آفتاب رویت هم نه سپهر مرغی…
آنچه نقد سینهٔ مردان بود
آنچه نقد سینهٔ مردان بود زآرزوی آن فلک گردان بود گر از آن یک ذره گردد آشکار هر دو عالم تا ابد پنهان بود در…
اگر ز پیش جمالت نقاب برخیزد
اگر ز پیش جمالت نقاب برخیزد ز ذره ذره هزار آفتاب برخیزد جهان ز فتنهٔ بیدار رستخیز شود چو چشم نیمخمارش ز خواب برخیزد به…
ازین دریا که غرق اوست جانم
ازین دریا که غرق اوست جانم برون جستم ولیکن در میانم بسی رفتم درین دریا و گفتم گشاده شد به دریا دیدگانم چون نیکو باز…
آخر ای صوفی مرقع پوش
آخر ای صوفی مرقع پوش لاف تقوی مزن ورع مفروش خرقهٔ مخرقه ز تن برکن دلق ازرق مرائیانه مپوش از کف ساقیان روحانی صبحدم بادهٔ…
هزاران جان سزد در هر زمانی
هزاران جان سزد در هر زمانی نثار روی چون تو دلستانی توان کردن هزاران جان به یک دم فدای روی تو چه جای جانی نثار…
هر که را عشق تو سرگردان کرد
هر که را عشق تو سرگردان کرد هرگزش چارهٔ آن نتوان کرد چارهٔ عشق تو بیچارگی است هر که بیچاره نشد تاوان کرد سر به…
هر شور وشری که در جهان است
هر شور وشری که در جهان است زان غمزهٔ مست دلستان است گفتم لب اوست جان، خرد گفت جان چیست مگو چه جای جان است…
هر دمم در امتحان چندی کشی
هر دمم در امتحان چندی کشی دامنم در خون جان چندی کشی مهربان خویشتن گفتم تو را کینهٔ آن هر زمان چندی کشی همچو خاکم…
نه ز وصل تو نشان مییابم
نه ز وصل تو نشان مییابم نه ز هجر تو امان مییابم دشنهٔ هجر توام کشت از آنک تشنهٔ وصل تو جان مییابم از میان…
منم و گوشهای و سودایی
منم و گوشهای و سودایی تن من جایی و دلم جایی هر زمانم به عالمی میلی هر دمم سوی شیوهای رایی مانده در انقلاب چون…
مرد ره عشق تو از دامن تر ترسد
مرد ره عشق تو از دامن تر ترسد آن کس که بود نامرد از دادن سر ترسد گر با تو دوصد دریا آتش بودم در…
ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم
ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم پیش ز ما جان ما خورد شراب الست ما همه…
گنج دزدیده ز جایی پی برم
گنج دزدیده ز جایی پی برم گر به کوی دلربایی پی برم جان برافشانم چو پروانه ز شوق گر به قرب جانفزایی پی برم عشق…
گر نسیم یوسفم پیدا شود
گر نسیم یوسفم پیدا شود هر که نابینا بود بینا شود بس که پیراهن بدرم تا مگر بویی از پیراهنش پیدا شود گر برافتد برقع…
گر چنین سنگدل بمانی تو
گر چنین سنگدل بمانی تو وه که بس خونها برانی تو چه بلایی بر اهل روی زمین از بلاهای آسمانی تو از تو صد فتنه…
کفر است ز بی نشان نشان دادن
کفر است ز بی نشان نشان دادن چون از بیچون نشان توان دادن چون از تو نه نام و نه نشان ماند آنگاه روا بود…
قطره گم گردان چو دریا شد پدید
قطره گم گردان چو دریا شد پدید خانه ویران کن چو صحرا شد پدید گم نیارد گشت در دریا دمی هر که در قطره هویدا…
عقل در عشق تو سرگردان بماند
عقل در عشق تو سرگردان بماند چشم جان در روی تو حیران بماند ذرهای سرگشتگی عشق تو روز و شب در چرخ سرگردان بماند چون…
عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمد
عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمد فریاد ز کفار به یک بار برآمد در صومعهها نیم شبان ذکر تو میرفت وز لات و…
عاشقی نه دل نه دین میبایدش
عاشقی نه دل نه دین میبایدش من چنینم چون چنین میبایدش هر کجا رویی چو ماه آسمان است پیش رویش بر زمین میبایدش زن صفت…
صبح بر شب شتاب میآرد
صبح بر شب شتاب میآرد شب سر اندر نقاب میآرد گریهٔ شمع وقت خندهٔ صبح مست را در عذاب میآرد ساقیا آب لعل ده که…
سرمست درآمد از سر کوی
سرمست درآمد از سر کوی ناشسته رخ و گره زده موی وز بی خوابی دو چشم مستش چون مخموران گره بر ابروی ترک فلکش به…
ساقیا توبه شکستم، جرعهای می ده به دستم
ساقیا توبه شکستم، جرعهای می ده به دستم من ز می ننگی ندارم، میپرستم میپرستم سوختم از خوی خامان، بر شدم زین ناتمامان ننگم است…
زلف به انگشت پریشان مکن
زلف به انگشت پریشان مکن روی بدان خوبی پنهان مکن طرهٔ مشکین سیه رنگ را سایهٔ خورشید درافشان مکن از سر بیداد سر سروران در…
ره عشاق راهی بیکنار است
ره عشاق راهی بیکنار است ازین ره دور اگر جانت به کار است وگر سیری ز جان در باز جان را که یک جان را…
دی ز دیر آمد برون سنگین دلی
دی ز دیر آمد برون سنگین دلی با لبی پرخنده بس مستعجلی عالمی نظارگی حیران او دست بر دل مانده پای اندر گلی علم در…
دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی
دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی رفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی قلاش و قلندرسان رفتم به در جانان حلقه بزدم گفتا…
دلا در راه حق گیر آشنایی
دلا در راه حق گیر آشنایی اگر خواهی که یابی روشنایی چو مست خنب وحدت گشتی ای دل میندیش آن زمان تا خود کجایی در…
دل چه خواهی کرد چون دلبر رسید
دل چه خواهی کرد چون دلبر رسید جان برافشان هین که جان پرور رسید شربت اسرار را فردا منه زانکه تا این درکشی دیگر رسید…
دردی است درین دلم نهانی
دردی است درین دلم نهانی کان درد مرا دوا تو دانی تو مرهم درد بیدلانی دانم که مرا چنین نمانی من بندهٔ بی کس ضعیفم…
در عشق روی او ز حدوث و قدم مپرس
در عشق روی او ز حدوث و قدم مپرس گر مرد عاشقی ز وجود و عدم مپرس مردانه بگذر از ازل و از ابد تمام…
در راه عشق هر دل کو خصم خویشتن شد
در راه عشق هر دل کو خصم خویشتن شد فارغ ز نیک و بد گشت ایمن ز ما و من شد نی نی که نیست…
خورد بر شب صبحدم شام ای غلام
خورد بر شب صبحدم شام ای غلام زنده گردان جانم از جام ای غلام جام در ده و این دل پر درد را وارهان از…
حدیث عشق در دفتر نگنجد
حدیث عشق در دفتر نگنجد حساب عشق در محشر نگنجد عجب میآیدم کین آتش عشق چه سودایی است کاندر سرنگنجد برو مجمر بسوز ار عود…
چون شدستی ز من جدا صنما
چون شدستی ز من جدا صنما ملتقی لم ترکت فی ندما حق میان من و تو آگاه است هو یکفی من الذی ظلما ور به…
چو قفل لعل بر درج گهر زد
چو قفل لعل بر درج گهر زد جهانی خلق را بر یکدگر زد لب لعلش جهان را برهم انداخت خط سبزش قضا را بر قدر…
چه سازم که سوی تو راهی ندارم
چه سازم که سوی تو راهی ندارم کجایی که جز تو پناهی ندارم چگونه کشم بار هجرت چو کوهی که من طاقت برگ کاهی ندارم…
جانا دهنی چو پسته داری
جانا دهنی چو پسته داری در پسته گهر دو رسته داری صد شور به پسته در فتاده است زان قند که مغز پسته داری قندیم…
ترک قلندر من دوش درآمد از درم
ترک قلندر من دوش درآمد از درم بوسه گشاد بر لبم تنگ کشید در برم در لب لعل ترک من آب حیات خضر بود لب…
تا ما ره عشق تو سپردیم
تا ما ره عشق تو سپردیم صد بار به زندگی بمردیم ما را ز دو کون نیم جان بود در عشق تو هم به تو…
تا دل لایعقلم دیوانه شد
تا دل لایعقلم دیوانه شد در جهان عشق تو افسانه شد آشنایی یافت با سودای تو وز همه کار جهان بیگانه شد پیش شمع روی…
تا بر رخ تو نظر فکندم
تا بر رخ تو نظر فکندم بنیاد وجود برفکندم مرغی بودم به دست سلطان از دست تو بال و پر فکندم هرچیز که داشتم تر…
بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد
بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد دل کیست که جان نیز درین واقعه هم شد انگشت نمای دو جهان گشت به عزت…
به سر زلف دلربای منی
به سر زلف دلربای منی به لب لعل جانفزای منی گر ببندد فلک به صد گرهم تو به مویی گرهگشای منی به بلای جهانت دارم…
برخاست شوری در جهان از زلف شورانگیز تو
برخاست شوری در جهان از زلف شورانگیز تو بس خون که از دلها بریخت آن غمزهٔ خونریز تو ای زلفت از نیرنگ و فن کرده…
آیینهٔ تو سیاه رویی است
آیینهٔ تو سیاه رویی است او را چه خبر که ماهروی است آن آینه میزدای پیوست کورا گه پشت و گاه روی است آن پشت…
ای مرا زندگی جان از تو
ای مرا زندگی جان از تو زنده بینم همه جهان از تو به زمین می فرو شود خورشید هر شب از شرم، پر فغان از…
ای عشق تو پیشوای دردم
ای عشق تو پیشوای دردم وی درد تو هر زمان و هر دم آیینهٔ عارضت سیه شد کز حد بگذشت آه سردم یک لحظه بر…
ای زلف تو دام ماه افکنده
ای زلف تو دام ماه افکنده ره بینان را ز راه افکنده زهاد زمانه را سر زلفت در معرض صد گناه افکنده دل پیش رخت…
ای دو عالم یک فروغ از روی تو
ای دو عالم یک فروغ از روی تو هشت جنت خاکبوس کوی تو هر دو عالم را درین چاه حدوث تا ابد حبلالمتین یک موی…
ای در درون جانم و جان از تو بی خبر
ای در درون جانم و جان از تو بی خبر وز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر چون پی برد به…
ای جان جان جانم تو جان جان جانی
ای جان جان جانم تو جان جان جانی بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی پی میبرد به چیزی جانم ولی نه…
ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایت
ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایت آب حیات رشحی از جام جانفزایت هم خواجه تاش گردون دل بر وفا غلامت هم پادشاه گیتی جان…
آنچه با من میکند سودای تو
آنچه با من میکند سودای تو میکشم چون نیست کس همتای تو با خیالی آمد از خجلت هلال پیش بدر عارض زیبای تو بر گشاید…
اگر خورشید خواهی سایه بگذار
اگر خورشید خواهی سایه بگذار چو مادر هست شیر دایه بگذار چو با خورشید همتک میتوان شد ز پس در تک زدن چون سایه بگذار…
از می عشق نیستی هر که خروش میزند
از می عشق نیستی هر که خروش میزند عشق تو عقل و جانش را خانه فروش میزند عاشق عشق تو شدم از دل و جان…
آتش عشق تو دلم، کرد کباب ای پسر
آتش عشق تو دلم، کرد کباب ای پسر زیر و زبر شدم ز تو، چیست صواب ای پسر چون من خسته دل ز تو، زیر…
هم بلای تو به جان بی قراران میرسد
هم بلای تو به جان بی قراران میرسد هم غم عشقت نصیب غمگساران میرسد ذرهای غم از تو چون خواهد گدای کوی تو کین چنین…
هر که را ذوق دین پدید آید
هر که را ذوق دین پدید آید شهد دنیاش کی لذیذ آید چه کنی در زمانهای که درو پیر چون طفل نا رسید آید آنچنان…
هر شبی وقت سحر در کوی جانان میروم
هر شبی وقت سحر در کوی جانان میروم چون ز خود نامحرمم از خویش پنهان میروم چون حجابی مشکل آمد عقل و جان در راه…
هر دلی کز عشق تو آگاه نیست
هر دلی کز عشق تو آگاه نیست گو برو کو مرد این درگاه نیست هر که را خوش نیست با اندوه تو جان او از…
نگر تا ای دل بیچاره چونی
نگر تا ای دل بیچاره چونی چگونه میروی سر در نگونی چگونه میکشی صد بحر آتش چو اندر نفس خود یک قطره خونی زمانی در…
منم اندر قلندری شده فاش
منم اندر قلندری شده فاش در میان جماعتی اوباش همه افسوس خواره و همه رند همه دردی کش و همه قلاش ترک نیک و بد…





