غزلیات عطار
اگر ز پیش جمالت نقاب برخیزد
اگر ز پیش جمالت نقاب برخیزد ز ذره ذره هزار آفتاب برخیزد جهان ز فتنهٔ بیدار رستخیز شود چو چشم نیمخمارش ز خواب برخیزد به…
ازین دریا که غرق اوست جانم
ازین دریا که غرق اوست جانم برون جستم ولیکن در میانم بسی رفتم درین دریا و گفتم گشاده شد به دریا دیدگانم چون نیکو باز…
آخر ای صوفی مرقع پوش
آخر ای صوفی مرقع پوش لاف تقوی مزن ورع مفروش خرقهٔ مخرقه ز تن برکن دلق ازرق مرائیانه مپوش از کف ساقیان روحانی صبحدم بادهٔ…
هم بلای تو به جان بی قراران میرسد
هم بلای تو به جان بی قراران میرسد هم غم عشقت نصیب غمگساران میرسد ذرهای غم از تو چون خواهد گدای کوی تو کین چنین…
هر که را ذوق دین پدید آید
هر که را ذوق دین پدید آید شهد دنیاش کی لذیذ آید چه کنی در زمانهای که درو پیر چون طفل نا رسید آید آنچنان…
هر شبی وقت سحر در کوی جانان میروم
هر شبی وقت سحر در کوی جانان میروم چون ز خود نامحرمم از خویش پنهان میروم چون حجابی مشکل آمد عقل و جان در راه…
هر دلی کز عشق تو آگاه نیست
هر دلی کز عشق تو آگاه نیست گو برو کو مرد این درگاه نیست هر که را خوش نیست با اندوه تو جان او از…
نگر تا ای دل بیچاره چونی
نگر تا ای دل بیچاره چونی چگونه میروی سر در نگونی چگونه میکشی صد بحر آتش چو اندر نفس خود یک قطره خونی زمانی در…
منم اندر قلندری شده فاش
منم اندر قلندری شده فاش در میان جماعتی اوباش همه افسوس خواره و همه رند همه دردی کش و همه قلاش ترک نیک و بد…
مرا در عشق او کاری فتادست
مرا در عشق او کاری فتادست که هر مویی به تیماری فتادست اگر گویم که میداند که در عشق چگونه مشکلم کاری فتادست مرا گوید…





