دست می ندهد که بی تو دم زنم

دست می ندهد که بی تو دم زنم بی تو دستی شاد چون برهم زنم کو مرا در درد عشقش همدمی تا دم درد تو…

درد دل را دوا نمی‌دانم

درد دل را دوا نمی‌دانم گم شدم سر ز پا نمی‌دانم از می نیستی چنان مستم که صواب از خطا نمی‌دانم چند از من کنی…

در صفت عشق تو شرح و بیان نمی‌رسد

در صفت عشق تو شرح و بیان نمی‌رسد عشق تو خود عالی است عقل در آن نمی‌رسد آنچه که از عشق تو معتکف جان ماست…

در دل دارم جهانی بی‌تو من

در دل دارم جهانی بی‌تو من زانکه نشکیبم زمانی بی‌تو من عالمی جان آب شد در درد تو چون کنم با نیم جانی بی‌تو من…

خال مشکین بر آفتاب مزن

خال مشکین بر آفتاب مزن شیوه‌ای دیگرم بر آب مزن گر به آتش نمی‌زنی آبی آتشم در دل خراب مزن صد گره هست از تو…

چون من ز همه عالم ترسا بچه‌ای دارم

چون من ز همه عالم ترسا بچه‌ای دارم دانم که ز ترسایی هرگز نبود عارم تا زلف چو زنارش دیدم به کنار مه پیوسته میان…

چون دربسته است درج ناپدیدش

چون دربسته است درج ناپدیدش به یک بوسه توان کرد کلیدش شکر دارد لبش هرگز نمیری اگر یک ذره بتوانی چشیدش ندید از خود سر…

چو ترک سیم برم صبحدم ز خواب درآمد

چو ترک سیم برم صبحدم ز خواب درآمد مرا ز خواب برانگیخت و با شراب درآمد به صد شتاب برون رفت عقل جامه به دندان…

چاره نیست از توام چه چاره کنم

چاره نیست از توام چه چاره کنم تا به تو از همه کناره کنم چکنم تا همه یکی بینم به یکی در همه نظاره کنم…

جان به لب آورده‌ام تا از لبم جانی دهی

جان به لب آورده‌ام تا از لبم جانی دهی دل ز من بربوده‌ای باشد که تاوانی دهی از لبت جانی همی خواهم برای خویش نه…

ترسا بچه‌ای دیدم زنار کمر کرده

ترسا بچه‌ای دیدم زنار کمر کرده در معجزهٔ عیسی صد درس ز بر کرده با زلف چلیپاوش بنشسته به مسجد خوش وز قبلهٔ روی خود…

تا عشق تو را به جان ربودم

تا عشق تو را به جان ربودم بی درد تو یک نفس نبودم از روز ازل هنوز مستم وز شوق الست در سجودم گفتی که…

تا در تو خیال خاص و عام است

تا در تو خیال خاص و عام است از عشق نفس زدن حرام است تا هیچ و همه یکی نگردد دعوی یگانگیت عام است تا…

پیر ما بار دگر روی به خمار نهاد

پیر ما بار دگر روی به خمار نهاد خط به دین برزد و سر بر خط کفار نهاد خرقه آتش زد و در حلقهٔ دین…

بی دل و بی قراری مانده‌ام

بی دل و بی قراری مانده‌ام زانکه در بند نگاری مانده‌ام دلخوشی با دلگشایی بوده‌ام غم کشی بی غمگساری مانده‌ام زیر بار عشق او کارم…

بس که دل تشنه سوخت وز لبت آبی نیافت

بس که دل تشنه سوخت وز لبت آبی نیافت مست می عشق شد و از تو شرابی نیافت داشتم امید آنک بو که در آیی…

بار دگر شور آورید این پیر درد آشام را

بار دگر شور آورید این پیر درد آشام را صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما چون راست کاندر کار شد…

ای یاد تو کار کاردانان

ای یاد تو کار کاردانان تسبیح زبان بی‌زبانان بر خود گیرند خرده هر دم در عشق تو جان خرده‌دانان عشاق ز بوی جام وصلت تا…

ای کوی توام مقصد و ای روی تو مقصود

ای کوی توام مقصد و ای روی تو مقصود وی آتش عشق تو دلم سوخته چون عود چه باک اگرم عقل و دل و جان…

ای شیوهٔ تو کرشمه و ناز

ای شیوهٔ تو کرشمه و ناز تا چند کنی کرشمه آغاز بستی در دیده از جهانم بر روی تو دیده کی کنم باز ای جان…

ای روی تو شمع تاج داران

ای روی تو شمع تاج داران زلف تو طلسم بی‌قراران اعجوبهٔ زلف خرده کارت اغلوطهٔ ده بزرگواران از عکس جمال جان فزایت خورشید و قمر…

ای دل مبتلای من شیفتهٔ هوای تو

ای دل مبتلای من شیفتهٔ هوای تو دیده دلم بسی بلا آن همه از برای تو رای مرا به یک زمان جمله برای خود مران…

ای چشم بد را برقعی بر روی ماه آویخته

ای چشم بد را برقعی بر روی ماه آویخته صد یوسف گم گشته را زلفت به چاه آویخته ماه است روی خرمت دام است زلف…

ای بوس تو اصل هر شماری

ای بوس تو اصل هر شماری چشم سیهت سفید کاری زلف تو ز حلقه درشکستی ماه تو ز مشک در غباری از زلف تو مشک…

آه‌های آتشینم پرده‌های شب بسوخت

آه‌های آتشینم پرده‌های شب بسوخت بر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت دوش در وقت سحر آهی برآوردم ز دل در…

آن را که ز وصل او خبر بود

آن را که ز وصل او خبر بود هر روز قیامتی دگر بود چه جای قیامت است کاینجا این شور از آن عظیم‌تر بود زیرا…

آفتاب عاشقان روی تو بس

آفتاب عاشقان روی تو بس قبلهٔ سرگشتگان کوی تو بس ترکتاز هر دو عالم را به حکم یک گره از زلف هندوی تو بس آب…

از عشق تو من به دیر بنشستم

از عشق تو من به دیر بنشستم زنار مغانهٔ بر میان بستم چون حلقهٔ زلف توست زناری زنار چرا همیشه نپرستم گر دین و دلم…

وشاقی اعجمی با دشنه در دست

وشاقی اعجمی با دشنه در دست به خون آلوده دست و زلف چون شست کمر بسته کله کژ برنهاده گره بر ابرو و پر خشم…

هر گدایی مرد سلطان کی شود

هر گدایی مرد سلطان کی شود پشه‌ای آخر سلیمان کی شود نی عجب آن است کین مرد گدا چون که سلطان نیست سلطان کی شود…

هر که درین درد گرفتار نیست

هر که درین درد گرفتار نیست یک نفسش در دو جهان کار نیست هر که دلش دیدهٔ بینا نیافت دیدهٔ او محرم دیدار نیست هر…

هر زمان شوری دگر دارم ز تو

هر زمان شوری دگر دارم ز تو هر نفس دل خسته‌تر دارم ز تو بر بساط عشق تو هر دو جهان می ببازم تا خبر…

نیست مرا به هیچ رو، بی تو قرار ای پسر

نیست مرا به هیچ رو، بی تو قرار ای پسر بی تو به سر نمی‌شود، زین همه کار ای پسر صبح دمید و گل شکفت،…

ندانم تا چه کارم اوفتادست

ندانم تا چه کارم اوفتادست که جانی بی قرارم اوفتادست چنان کاری که آن کس را نیفتاد به یک ساعت هزارم اوفتادست همان آتش که…

من این دانم که مویی می ندانم

من این دانم که مویی می ندانم بجز مرگ آرزویی می ندانم مرا مبشول مویی زانکه در عشق چنان غرقم که مویی می ندانم چنین…

ما هر چه آن ماست ز ره بر گرفته‌ایم

ما هر چه آن ماست ز ره بر گرفته‌ایم با پیر خویش راه قلندر گرفته‌ایم در راه حق چو محرم ایمان نبوده‌ایم ایمان خود به…

لعلت از شهد و شکر نیکوتر است

لعلت از شهد و شکر نیکوتر است رویت از شمس و قمر نیکوتر است خادم زلف تو عنبر لایق است هندوی رویت بصر نیکوتر است…

گرچه در عشق تو جان درباختیم

گرچه در عشق تو جان درباختیم قیمت سودای تو نشناختیم سالها بر مرکب فکرت مدام در ره سودای تو می‌باختیم خود تو در دل بودی…

گر کسی یابد درین کو خانه‌ای

گر کسی یابد درین کو خانه‌ای هر دمش واجب بود شکرانه‌ای هر که او بویی ندارد زین حدیث هر بن مویش بود بتخانه‌ای هر که…

گر آه کنم زبان بسوزد

گر آه کنم زبان بسوزد بگذر ز زبان جهان بسوزد زین سوز که در دلم فتادست می‌ترسم از آن که جان بسوزد این سوز که…

کافری است از عشق دل برداشتن

کافری است از عشق دل برداشتن اقتدا در دین به کافر داشتن در ملا تحقیق کردن آشکار در خلا دین مزور داشتن از برون گفتن…

غم بسی دارم چه جای صد غم است

غم بسی دارم چه جای صد غم است زانکه هر موییم در صد ماتم است غم نباشد کانچه پیشان است و پس کم ز کم…

عشق جمال جانان دریای آتشین است

عشق جمال جانان دریای آتشین است گر عاشقی بسوزی زیرا که راه این است جایی که شمع رخشان ناگاه بر فروزند پروانه چون نسوزد کش…

عشق بالای کفر و دین دیدم

عشق بالای کفر و دین دیدم بی نشان از شک و یقین دیدم کفر و دین و شک و یقین گر هست همه با عقل…

عاشق لعل شکربار توام

عاشق لعل شکربار توام فتنهٔ زلف نگونسار توام هیچ کارم نیست جز اندوه تو روز و شب پیوسته در کار توام بر من بی دل…

شعله زد شمع جمال او ز دولتخانه‌ای

شعله زد شمع جمال او ز دولتخانه‌ای گشت در هر دو جهان هر ذره‌ای پروانه‌ای ای عجب هر شعله‌ای از آفتاب روی او گشتت زنجیری…

سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده

سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده جان را طلاق گفته دل را به باد داده مردان راه‌بین را در گبرکی کشیده رندان ره‌نشین را میخانه…

زلف و رخت از شام و سحر باز ندانم

زلف و رخت از شام و سحر باز ندانم خال و لبت از مشک و شکر باز ندانم از فرقت رویت ز دل پر شرر…

روی در زیر زلف پنهان کرد

روی در زیر زلف پنهان کرد تا در اسلام کافرستان کرد باز چون زلف برگرفت از روی همه کفار را مسلمان کرد دوش آمد برم…

رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایی

رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایی نرسی به کس چو دانم که تو خود به سر نیایی وطن تو از که جویم…

دوش درون صومعه، دیر مغانه یافتم

دوش درون صومعه، دیر مغانه یافتم راهنمای دیر را، پیر یگانه یافتم چون بر پیر در شدم، پیر ز خویش رفته بود کز می عشق…

دلی کامد ز عشق دوست در جوش

دلی کامد ز عشق دوست در جوش بماند تا قیامت مست و مدهوش ز بسیاری که یاد آرد ز معشوق کند یکبارگی خود را فراموش…

دل ز میان جان و دل قصد هوات می‌کند

دل ز میان جان و دل قصد هوات می‌کند جان به امید وصل تو عزم وفات می‌کند گرچه ندید جان و دل از تو وفا…

دست در عشقت ز جان افشانده‌ایم

دست در عشقت ز جان افشانده‌ایم و آستینی بر جهان افشانده‌ایم ای بسا خونا که در سودای تو از دو چشم خون‌فشان افشانده‌ایم وی بسا…

درج لعلت دلگشای مردم است

درج لعلت دلگشای مردم است عکس ماهت رهنمای انجم است مردم چشم تو با من کژ چو باخت راستی نه مردمی نه مردم است روی…

در سفر عشق چنان گم شدم

در سفر عشق چنان گم شدم کز نظر هر دو جهان گم شدم نام و نشانم ز دو عالم مجوی کز ورق نام و نشان…

در چه طلسم است که ما مانده‌ایم

در چه طلسم است که ما مانده‌ایم با تو به هم وز تو جدا مانده‌ایم نی که تویی جمله و ما هیچ نه مانده تویی…

خبرت هست که خون شد جگرم

خبرت هست که خون شد جگرم وز می عشق تو چون بی خبرم زآرزوی سر زلف تو مدام چون سر زلف تو زیر و زبرم…

چون لعل توام هزار جان داد

چون لعل توام هزار جان داد بر لعل تو نیم جان توان داد جان در غم عشق تو میان بست دل در غمت از میان…

چون خط شبرنگ بر گلگون کشی

چون خط شبرنگ بر گلگون کشی حلقه در گوش مه گردون کشی گر ببینی روی خود در خط شده سرکشی و هر زمان افزون کشی…

چو پیشهٔ تو شیوه و ناز است چه تدبیر

چو پیشهٔ تو شیوه و ناز است چه تدبیر چون مایهٔ من درد و نیاز است چه تدبیر آن در که به روی همه باز…

چارهٔ کار من آن زمان که توانی

چارهٔ کار من آن زمان که توانی گر بکنی راضیم چنان که توانی داد طلب کردم از تو داد ندادی گر ندهی داد می‌ستان که…

جان به لب آوردم ای جان درنگر

جان به لب آوردم ای جان درنگر می‌شوم با خاک یکسان درنگر چند خواهم بود نی دنیا نه دین عاجز و فرتوت و حیران درنگر…

ترسا بچه‌ای به دلستانی

ترسا بچه‌ای به دلستانی در دست شراب ارغوانی دوش آمد و تیز و تازه بنشست چون آتش و آب زندگانی دانی که خوشی او چه…

تا عشق تو در میان جان دارم

تا عشق تو در میان جان دارم جان پیش در تو بر میان دارم اشکم چو به صد زبان سخن گوید راز دل خویش چون…

تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است

تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است در چشم دل نیاید چیزی که مغز جان است در عشق درد خود را هرگز کران نبینی…

پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد

پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد در صف دردی کشان دردی کش و مردانه شد بر بساط نیستی با کم‌زنان پاک‌باز عقل اندر…

بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارم

بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارم هرچه تو نه‌ای جانا من ز جمله بیزارم همچو شمع می‌سوزم همچو ابر می‌گریم همچو بحر…

بس که جان در خاک این در سوختیم

بس که جان در خاک این در سوختیم دل چو خون کردیم و در بر سوختیم در رهش با نیک و بد در ساختیم در…

بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شد

بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شد در بن دیر مغان ره زن اوباش شد میکدهٔ فقر یافت خرقهٔ دعوی بسوخت در ره ایمان…

ای همه راحت روان، سرو روان کیستی

ای همه راحت روان، سرو روان کیستی ملک تو شد جهان جان، جان و جهان کیستی اینت جمال دلبری مثل تو کس ندیده‌ام هیچ ندانم…

ای که ز سودای عشق بی سر و پا مانده‌ای

ای که ز سودای عشق بی سر و پا مانده‌ای بر سر این راه دور خفته چرا مانده‌ای ای دل غافل بدانک منتظر توست دوست…

ای صبا برگرد امشب گرد سر تاپای او

ای صبا برگرد امشب گرد سر تاپای او صد هزاران سجده کن در عشق یک یک جای او جان ما را زندهٔ جاوید گردانی به…

ای روی تو شمع پردهٔ راز

ای روی تو شمع پردهٔ راز در پردهٔ دل غم تو دمساز بی مهر رخت برون نیاید از باطن هیچ پرده آواز از شوق تو…

ای دل ز دلبران جهانت گزیده باز

ای دل ز دلبران جهانت گزیده باز پیوسته با تو و ز دو عالم بریده باز خورشید کز فروغ جمالش جهان پر است هر روز…

ای چو چشم سوزن عیسی دهانت

ای چو چشم سوزن عیسی دهانت هست گویی رشتهٔ مریم میانت چون دم عیسی‌زنی از چشم سوزن چشمهٔ خورشید گردد جان فشانت آنچه بر مریم…

ای به وصفت گمشده هرجان که هست

ای به وصفت گمشده هرجان که هست جان تنها نه خرد چندان که هست وی کمال آفتاب روی تو تا ابد فارغ ز هر نقصان…

آه گر من زعشق آه کنم

آه گر من زعشق آه کنم همه روی جهان سیاه کنم آه من در جهان نمی‌گنجد در جهان پس چگونه آه کنم هر دو عالم…

آن دهان نیست که تنگ شکر است

آن دهان نیست که تنگ شکر است وان میان نیست که مویی دگر است زان تنم شد چو میانت باریک کز دهان تو دلم تنگ‌تر…

آفتاب رویت ای سرو سهی

آفتاب رویت ای سرو سهی بر همه می‌تابد الا بر رهی نی خطا گفتم که می‌تابد بسی بر من و من می‌نبینم ز ابلهی گرچه…

از عشق در اندرون جانم

از عشق در اندرون جانم دردی است که مرهمی ندانم بی روی کسی که کس ندید است خونابه گرفت دیدگانم از بس که نشان از…

واقعهٔ عشق را نیست نشانی پدید

واقعهٔ عشق را نیست نشانی پدید واقعه‌ای مشکل است بسته دری بی کلید تا تو تویی عاشقی از تو نیاید درست خویش بباید فروخت عشق…

هر که عزم عشق رویش می‌کند

هر که عزم عشق رویش می‌کند عشق رویش همچو مویش می‌کند هر که ندهد این جهان را سه طلاق همچو دزد چار سویش می‌کند او…

هر که درین دایره دوران کند

هر که درین دایره دوران کند نقطهٔ دل آینهٔ جان کند چون رخ جان ز آینه دل بدید جان خود آئینهٔ جانان کند گر کند…

هر روز که جلوه می‌کند رویش

هر روز که جلوه می‌کند رویش بر می‌خیزد قیامت ز کویش می‌نتوان دید روی او لیکن می‌بتوان دید روی در رویش می‌نتوان یافت سوی او…

نیست ره عشق را برگ و نوا ساختن

نیست ره عشق را برگ و نوا ساختن خرقهٔ پیروز را دام ریا ساختن دلق و عصا را بسوز کین نه نکو مذهبی است از…

نام وصلش به زبان نتوان برد

نام وصلش به زبان نتوان برد ور کسی برد ندانم جان برد وصل او گوهر بحری است شگرف ره بدو می‌نتوان آسان برد دوش سرمست…

مفشان سر زلف خویش سرمست

مفشان سر زلف خویش سرمست دستی بر نه که رفتم از دست دریاب مرا که طاقتم نیست انصاف بده که جای آن هست تا نرگس…

ما ننگ وجود روزگاریم

ما ننگ وجود روزگاریم عمری به نفاق می‌گذاریم محنت‌زدگان پر غروریم شوریده‌دلان بیقراریم در مصطبه عور پاکبازیم در میکده رند درد خواریم جان باختگان راه…

لعل گلرنگت شکربار آمدست

لعل گلرنگت شکربار آمدست قسم من زان گل همه خار آمدست گو لبت بر من جهان بفروش ازانک صد جهان جانش خریدار آمدست پاره دل…

گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی

گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی صد کافر منکر را دین‌دار کنی حالی ور زلف پریشان را درهم فکنی حلقه تسبیح همه…

گر فلک دیده بر آن چهرهٔ زیبا فکند

گر فلک دیده بر آن چهرهٔ زیبا فکند ماه را موی کشان کرده به صحرا فکند هر شبی زان بگشاید فلک این چندین چشم بو…

گر از همه عاشقان وفا دیدی

گر از همه عاشقان وفا دیدی چون من به وفای خود که را دیدی دانی تو که جز وفا ندیدی خود در جملهٔ عمر تا…

کارم از عشق تو به جان آمد

کارم از عشق تو به جان آمد دلم از درد در فغان آمد تا می عشق تو چشید دلم از بد و نیک بر کران…

فرو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد

فرو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد ولی هر قطره‌ای از وی به صد دریا اثر دارد ز عقل و جان…

عشق جز بخشش خدایی نیست

عشق جز بخشش خدایی نیست این به سلطانی و گدایی نیست هر که او برنخیزد از سر سر عشق را با وی آشنایی نیست عشق…

عشق آمد و آتشی به دل در زد

عشق آمد و آتشی به دل در زد تا دل به گزاف لاف دلبر زد آسوده بدم نشسته در کنجی کامد غم عشق و حلقه…

طمع وصل تو مجالم نیست

طمع وصل تو مجالم نیست حصه زین قصه جز خیالم نیست در فراق تو تشنه می‌میرم کز لبت قطره‌ای زلالم نیست تو چو شمعی و…

شرح لب لعلت به زبان می‌نتوان داد

شرح لب لعلت به زبان می‌نتوان داد وز میم دهان تو نشان می‌نتوان داد میم است دهان تو و مویی است میانت کی را خبر…

سر برهنه کرده‌ام به سودایی

سر برهنه کرده‌ام به سودایی برخاسته دل نه عقل و نه رایی با چشم پر آب پای در آتش بر خاک نشسته باد پیمایی چون…