ترسا بچه‌ایم افکند از زهد به ترسایی

ترسا بچه‌ایم افکند از زهد به ترسایی اکنون من و زناری در دیر به تنهایی دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم ز ارباب یقین…

تا گل از ابر آب حیوان یافت

تا گل از ابر آب حیوان یافت گرد خود صد هزار دستان یافت زره ابر گشت پیکان باز جوشن آب زخم پیکان یافت گل خندان…

تا دل ز کمال تو نشان یافت

تا دل ز کمال تو نشان یافت جان عشق تو در میان جان یافت پروانهٔ شمع عشق شد جان چون سوخته شد ز تو نشان…

تا با غم عشق آشنا گشتیم

تا با غم عشق آشنا گشتیم از نیک و بد جهان جدا گشتیم تا هست شدیم در بقای تو از هستی خویشتن فنا گشتیم تا…

بیار آن جام می تا جان فشانیم

بیار آن جام می تا جان فشانیم نثاری بر سر جانان نشانیم بیا جانا که وقت آن درآمد که جان بر جام جان‌افشان فشانیم چو…

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او…

بحری است عشق و عقل ازو برکناره‌ای

بحری است عشق و عقل ازو برکناره‌ای کار کنارگی نبود جز نظاره‌ای در بحر عشق عقل اگر راهبر بدی هرگز کجا فتادی ازو برکناره‌ای وانجا…

اینت گم گشته دهانی که توراست

اینت گم گشته دهانی که توراست وینت نابوده میانی که توراست از دو چشم تو جهان پرشور است اینت شوریده جهانی که توراست جادوان را…

ای لبت حقهٔ گهر بسته

ای لبت حقهٔ گهر بسته دهنت شور در شکر بسته طوطیان خط تو پیش شکر بال بگشاده و کمر بسته خطت از پستهٔ تو بر…

ای عشق تو قبلهٔ قبولم

ای عشق تو قبلهٔ قبولم کرده غم تو ز جان ملولم خورشید رخت بتافت یک روز تا کرد چو ذرهٔ عجولم می‌تافت پیاپی و دمادم…

ای ز عشقت این دل دیوانه خوش

ای ز عشقت این دل دیوانه خوش جان و دردت هر دو در یک خانه خوش گر وصال است از تو قسمم گر فراق هست…

ای دلم مست چشمهٔ نوشت

ای دلم مست چشمهٔ نوشت در خطم از خط سیه پوشت باد سرسبزی خطت که به لطف سر برون زد ز چشمهٔ نوشت حلقه در…

ای در میان جانم وز جان من نهانی

ای در میان جانم وز جان من نهانی از جان نهان چرایی چون در میان جانی هرگز دلم نیارد یاد از جهان و از جان…

ای تو را با هر دلی کاری دگر

ای تو را با هر دلی کاری دگر در پس هر پرده غمخواری دگر چون بسی کار است با هر کس تورا هر کسی را…

ای آفتاب رویت از غایت نکویی

ای آفتاب رویت از غایت نکویی افزون ز هرچه دانی برتر ز هرچه گویی گر نیکویی رویت یک ذره رخ نماید دو کون مست گردد…

آنچه من در عشق جانان یافتم

آنچه من در عشق جانان یافتم کمترین چیزها جان یافتم چون به پیدایی بدیدم روی دوست صد هزاران راز پنهان یافتم چون به مردم هم…

اگر درمان کنم امکان ندارد

اگر درمان کنم امکان ندارد که درد عشق تو درمان ندارد ز بحر عشق تو موجی نخیزد که در هر قطره صد طوفان ندارد غمت…

از می عشق تو مست افتاده‌ام

از می عشق تو مست افتاده‌ام بر درت چون خاک پست افتاده‌ام مستیم را نیست هشیاری پدید کز نخستین روز مست افتاده‌ام در خرابات خراب…

آتشی در جملهٔ آفاق زن

آتشی در جملهٔ آفاق زن نوبت حسن علی‌الاطلاق زن ماه اگر در طاق گردون جفته زد نیست بر حق تو به استحقاق زن پردهٔ عشاق…

یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید

یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید افلاک درهم افتد خورشید بر سرآید آخر چه طاقت آرد اندر دو کون هرگز تا با فروغ…

هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمی‌برد

هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمی‌برد وآنچه نشان‌پذیر نی، این سخن آن نمی‌برد گفت زبان ز سر بنه خاک بباش و سر بنه زانک…

هر که را ذره‌ای ازین سوز است

هر که را ذره‌ای ازین سوز است دی و فرداش نقد امروز است هست مرد حقیقت ابن‌الوقت لاجرم بر دو کون پیروز است چون همه…

هر شبم سرمست در کوی افکنی

هر شبم سرمست در کوی افکنی وز بر خویشم به هر سوی افکنی در خم چوگان خویشم هر زمان خسته و سرگشته چون گوی افکنی…

هر دل که ز عشق بی نشان رفت

هر دل که ز عشق بی نشان رفت در پردهٔ نیستی نهان رفت از هستی خویش پاک بگریز کین راه به نیستی توان رفت تا…

نگاری مست لایعقل چو ماهی

نگاری مست لایعقل چو ماهی درآمد از در مسجد پگاهی سیه زلف و سیه چشم و سیه دل سیه گر بود و پوشیده سیاهی ز…

منم از عشق سرگردان بمانده

منم از عشق سرگردان بمانده چو مستی واله و حیران بمانده امید از جان شیرین بر گرفته جدا از صحبت یاران بمانده سر و سامان…

مرا سودای تو جان می بسوزد

مرا سودای تو جان می بسوزد چو شمعی زار و گریان می‌بسوزد غمت چندان که دوزخ سوخت عمری به یک ساعت دو چندان می‌بسوزد فکندی…

ما در غمت به شادی جان باز ننگریم

ما در غمت به شادی جان باز ننگریم در عشق تو به هر دو جهان باز ننگریم خوش خوش چو شمع ز آتش عشق تو…

گفتم اندر محنت و خواری مرا

گفتم اندر محنت و خواری مرا چون ببینی نیز نگذاری مرا بعد از آن معلوم من شد کان حدیث دست ندهد جز به دشواری مرا…

گر مردی خویشتن ببینیم

گر مردی خویشتن ببینیم اندر پس دوکدان نشینیم دیگر نزنیم لاف مردی وز شرم ره زنان گزینیم کاری عجب اوفتاده ما را پیمانهٔ زهر و…

گر تو نسیمی ز زلف یار نیابی

گر تو نسیمی ز زلف یار نیابی تا به ابد رد شوی و بار نیابی یک دم اگر بوی زلف او به تو آید گنج…

کسی کو هرچه دید از چشم جان دید

کسی کو هرچه دید از چشم جان دید هزاران عرش در مویی عیان دید عدد از عقل خاست اما دل پاک عدد گردید از گفت…

قصد کرد از سرکشی یارم به جان

قصد کرد از سرکشی یارم به جان قصد او را من خریدارم به جان گر بسوزد همچو شمعم عشق او راز عشقش را نگه دارم…

عشق را گوهر ز کانی دیگر است

عشق را گوهر ز کانی دیگر است مرغ عشق از آشیانی دیگر است هرکه با جان عشق بازد این خطاست عشق بازیدن ز جانی دیگر…

عشق تو پرده، صد هزار نهاد

عشق تو پرده، صد هزار نهاد پرده در پرده بی شمار نهاد پس هر پرده عالمی پر درد گه نهان و گه آشکار نهاد صد…

عاشقانی کز نسیم دوست جان می‌پرورند

عاشقانی کز نسیم دوست جان می‌پرورند جمله وقت سوختن چون عود اندر مجمرند فارغند از عالم و از کار عالم روز و شب والهٔ راهی…

صبح از پرده به در می‌آید

صبح از پرده به در می‌آید اثر آه سحر می‌آید یا کسی مشک ختن می‌بیزد یا نسیم گل تر می‌آید خیز ای ساقی و می‌ده…

سر مستی ما مردم هشیار ندانند

سر مستی ما مردم هشیار ندانند انکار کنان شیوهٔ این کار ندانند در صومعه سجاده نشینان مجازی سوز دل آلودهٔ خمار ندانند آنان که بماندند…

زیر بار ستمت می‌میرم

زیر بار ستمت می‌میرم روی در روی غمت می‌میرم شغل عشق تو چنان کرد مرا کایمن از مدح و ذمت می‌میرم زندهٔ بی سر از…

ز عشقت سوختم ای جان کجایی

ز عشقت سوختم ای جان کجایی بماندم بی سر و سامان کجایی نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی نه در جان نه…

رفت وجودم به عدم چون کنم

رفت وجودم به عدم چون کنم هیچ شدم هیچ نیم چون کنم تو همه من هیچ به هم هر دو را چون به هم اندازم…

دوش، چون گردون کنار خویش پر خون یافتم

دوش، چون گردون کنار خویش پر خون یافتم مرکز دل از محیط چرخ بیرون یافتم دیدهٔ اخترشمار من ز تیزی نظر سفت هر گوهر که…

دو جهان بی‌توام نمی‌باید

دو جهان بی‌توام نمی‌باید نه یکی بس دو ام نمی‌باید هرچه خواهم ز تو تو به زانی از توام جز توام نمی‌باید قبله‌ام چون جمال…

دل ندارم، صبر بی دل چون کنم

دل ندارم، صبر بی دل چون کنم صبر و دل در عشق حاصل چون کنم در بیابانی که پایان کس ندید کاروان بگذشت، منزل چون…

دل به سودای تو جان در بازد

دل به سودای تو جان در بازد جان برای تو جهان در بازد دل چو عشق تو درآید به میان هرچه دارد به میان در…

دردا که درین بادیه بسیار دویدیم

دردا که درین بادیه بسیار دویدیم در خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم بسیار درین بادیه شوریده برفتیم بسیار درین واقعه مردانه چخیدیم گه نعره‌زنان معتکف…

در عشق قرار بی‌قراری است

در عشق قرار بی‌قراری است بدنامی عشق نام‌داری است چون نیست شمار عشق پیدا مشمر که شمار بی‌شماری است در عشق ز اختیار بگذار عاشق…

در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست

در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست عقلم که جهان زیر و…

خطی از غالیه بر غالیه‌دان آوردی

خطی از غالیه بر غالیه‌دان آوردی دل این سوخته را کار به جان آوردی نه که منشور نکویی تو بی طغرا بود رفتی از غالیه…

چون نیست کسی مرا به جای تو

چون نیست کسی مرا به جای تو ترک همه گفتم از برای تو نور دل من ز عکس روی توست تاج سر من ز خاک…

چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریم

چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریم هندوی خویش کند هر دم به دلبریم چون زلف کافر او آهنگ دین کندم در حال بند کند…

چو دریا شور در جانم میفکن

چو دریا شور در جانم میفکن ز سودا در بیابانم میفکن چو پر پشهٔ وصلت ندیدم به پای پیل هجرانم میفکن به دست خویش در…

چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد

چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد لب دریا همه کفر است و دریا جمله دین‌داری…

جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی

جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی من بر کنار رفتم تو در میان نشستی گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جان چون تو…

ترسا بچه‌ای ناگه قصد دل و جانم کرد

ترسا بچه‌ای ناگه قصد دل و جانم کرد سودای سر زلفش رسوای جهانم کرد زو هر که نشان دارد دل بر سر جان دارد ترسا…

تا که گشت این خیال‌خانه پدید

تا که گشت این خیال‌خانه پدید هر زمان گشت صد بهانه پدید ناپدید است عیسی مریم قصهٔ سوزن است و شانه پدید صد جهان ناپدید…

تا دل ز دست بیفتاد از تو

تا دل ز دست بیفتاد از تو تن به اندوه فرو داد از تو دل من گشت چو دریایی خون چشم من چشمهٔ خون زاد…

تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست

تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست جان را شب اندر آمد و دل در عذاب بست ترسید زلف تو که کند چشم بد اثر…

بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است

بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است بیار باده که عاشق نه مرد طامات است پیاله‌ای‌دو به من ده که صبح پرده درید پیاده‌ای‌دو فرو…

بندگی چیست به فرمان رفتن

بندگی چیست به فرمان رفتن پیش امر از بن دندان رفتن همه دشواری تو از طمع است ترک خود گفتن و آسان رفتن سر فدا…

بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی‌دانم

بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی‌دانم که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمی‌دانم گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو…

این گره کز تو بر دل افتادست

این گره کز تو بر دل افتادست کی گشاید که مشکل افتادست ناگشاده هنوز یک گرهم صد گره نیز حاصل افتادست چون نهد گام آنکه…

ای لب گلگونت جام خسروی

ای لب گلگونت جام خسروی پیشهٔ شبرنگ زلفت شبروی پهلوی خورشید مشک‌آلود کرد خط تو یعنی که هستم پهلوی مردم چشمت بدان خردی که هست…

ای عشق بی نشان ز تو من بی نشان شدم

ای عشق بی نشان ز تو من بی نشان شدم خون دلم بخوردی و در خورد جان شدم چون کرم‌پیله، عشق تنیدم به خویش بر…

ای ز صفات لبت عقل به جان آمده

ای ز صفات لبت عقل به جان آمده از سر زلفت شکست در دو جهان آمده چشمهٔ آب حیات بی‌لب سیراب تو تشنه دایم شده…

ای دو عالم پرتوی از روی تو

ای دو عالم پرتوی از روی تو جنت الفردوس خاک کوی تو صد جهان پر عاشق سرگشته را هیچ وجهی نیست الا روی تو صد…

ای خم چرخ از خم ابروی تو

ای خم چرخ از خم ابروی تو آفتاب و ماه عکس روی تو تا به کوی عقل و جان کردی گذر معتکف شد عقل و…

ای پسر این رخ به آفتاب درافکن

ای پسر این رخ به آفتاب درافکن بادهٔ گلرنگ چون گلاب درافکن صبح علم بر کشید و شمع برافروخت جام پیاپی کن و شراب درافکن…

ای آفتاب از ورق رویت آیتی

ای آفتاب از ورق رویت آیتی در جنب جام لعل تو کوثر حکایتی هرگز ندید هیچ کس از مصحف جمال سرسبزتر ز خط سیاه تو…

آن نه روی است ماه دو هفته است

آن نه روی است ماه دو هفته است وان نه قد است سرو برفته است پیش ماه دو هفتهٔ رخ تو ماه و خورشید طفل…

اگر دردت دوای جان نگردد

اگر دردت دوای جان نگردد غم دشوار تو آسان نگردد که دردم را تواند ساخت درمان اگر هم درد تو درمان نگردد دمی درمان یک…

از می عشق تو چنان مستم

از می عشق تو چنان مستم که ندانم که نیست یا هستم آتش عشق چون درآمد تنگ من ز خود رستم و درو جستم لاجرم…

آتش عشق تو در جان خوشتر است

آتش عشق تو در جان خوشتر است جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای تا قیامت مست و حیران…

یک شکر زان لب به صد جان می‌دهد

یک شکر زان لب به صد جان می‌دهد الحق ارزد زانکه ارزان می‌دهد عاشق شوریده را جان است و بس لعل او می‌بیند و جان…

هرچه هست اوست و هرچه اوست توی

هرچه هست اوست و هرچه اوست توی او تویی و تو اوست نیست دوی در حقیقت چو اوست جمله تو هیچ تو مجازی دو بینی…

هر که را در عشق تو کاری بود

هر که را در عشق تو کاری بود هر سر مویی برو خاری بود یک زمان مگذار بی درد خودم تا مرا در هجر تو…

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد تا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد کار دو جهان من جاوید نکو…

هر دل که ز خویشتن فنا گردد

هر دل که ز خویشتن فنا گردد شایستهٔ قرب پادشا گردد هر گل که به رنگ دل نشد اینجا اندر گل خویش مبتلا گردد امروز…

نگارم دوش شوریده درآمد

نگارم دوش شوریده درآمد چو زلف خود بشولیده درآمد عجایب بین که نور آفتابم به شب از روزن دیده درآمد چو زلفش دید دل بگریخت…

من نمیرم زانکه بی جان می‌زیم

من نمیرم زانکه بی جان می‌زیم جان نخواهم چون به جانان می‌زیم در ره عشق تو چون جان زحمت است لاجرم بی زحمت جان می‌زیم…

مرا با عشق تو جان درنگنجد

مرا با عشق تو جان درنگنجد چه از جان به بود آن درنگنجد نه کفرم ماند در عشقت نه ایمان که اینجا کفر و ایمان…

ما چو بی‌ماییم از ما ایمنیم

ما چو بی‌ماییم از ما ایمنیم از تولا و تبرا ایمنیم از تفاخر همچو گردون فارغیم وز تغیر همچو دریا ایمنیم چون گذر کردیم از…

گرفتم عشق روی تو ز سر باز

گرفتم عشق روی تو ز سر باز همی پرسم ز کوی تو خبر باز چه گر عشق تو دریایی است آتش فکندم خویشتن را در…

گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن

گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن ما ننگ خاص و عامیم از ننگ ما حذر کن سرگشتگان عشقیم نه دل نه…

گر تو خلوتخانهٔ توحید را محرم شوی

گر تو خلوتخانهٔ توحید را محرم شوی تاج عالم گردی و فخر بنی آدم شوی سایه‌ای شو تا اگر خورشید گردد آشکار تو چو سایه…

کسی کو خویش بیند بنده نبود

کسی کو خویش بیند بنده نبود وگر بنده بود بیننده نبود به خود زنده مباش ای بنده آخر چرا شبنم به دریا زنده نبود تو…

قدم درنه اگر مردی درین کار

قدم درنه اگر مردی درین کار حجاب تو تویی از پیش بردار اگر خواهی که مرد کار گردی مکن بی حکم مردی عزم این کار…

عشق را گر سری پدیدستی

عشق را گر سری پدیدستی این در بسته را کلیدستی نرسد هیچکس به درگه عشق کاشکی هیچ کس رسیدستی یا اگر کس به پیشگه نرسد…

عشق تو به سینه تاختن برد

عشق تو به سینه تاختن برد وآرام و قرار من ز من برد تن چند زنم که چشم مستت جانی که نداشتم ز تن برد…

عاشقان زنده‌دل به نام تو اند

عاشقان زنده‌دل به نام تو اند تشنهٔ جرعه‌ای ز جام تو اند تا به سلطانی اندر آمده‌ای دل و جان بندهٔ غلام تو اند زیر…

شیر در کار عشق مسکین است

شیر در کار عشق مسکین است عشق را بین که با چه تمکین است نکشد کس کمان عشق به زور عشق شاه همه سلاطین است…

سر زلف دلستانت به شکن دریغم آید

سر زلف دلستانت به شکن دریغم آید صفت بر چو سیمت به سمن دریغم آید من تشنه زان نخواهم ز لب خوشت شرابی که حلاوت…

زهی زیبا جمالی این چه روی است

زهی زیبا جمالی این چه روی است زهی مشکین کمندی این چه موی است ز عشق روی و موی تو به یکبار همه کون مکان…

ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانی

ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانی که ندیدم از تو بوی و گذشت زندگانی دل من نشان کویت ز جهان بجست عمری…

رفتم به زیر پرده و بیرون نیامدم

رفتم به زیر پرده و بیرون نیامدم تا صید پرده‌بازی گردون نیامدم چون قطب ساکن آمدم اندر مقام فقر هر لحظه همچو چرخ دگرگون نیامدم…

دوش ناگه آمد و در جان نشست

دوش ناگه آمد و در جان نشست خانه ویران کرد و در پیشان نشست عالمی بر منظر معمور بود او چرا در خانهٔ ویران نشست…

دم عیسی است که با باد سحر می‌گذرد

دم عیسی است که با باد سحر می‌گذرد وآب خضر است که بر روی خضر می‌گذرد عمر اگرچه گذران است عجب می‌دارم با چنان باد…

دل و جانم ببرد جان و دلم

دل و جانم ببرد جان و دلم بی دل و جان بماند آب و گلم متحیر شدم نمی‌دانم کین چه درد است در نهاد دلم…

دل بگسل از جهان که جهان پایدار نیست

دل بگسل از جهان که جهان پایدار نیست واثق مشو به او که به عهد استوار نیست در طبع روزگار وفا و کرم مجوی کین…

درد من از عشق تو درمان نبرد

درد من از عشق تو درمان نبرد زانکه دلم خون شد و فرمان نبرد دل که به جان آمدهٔ درد توست درد بسی برد که…