غزلیات عطار
صورت نبندد ای صنم، بی زلف تو آرام دل
صورت نبندد ای صنم، بی زلف تو آرام دل دل فتنه شد بر زلف تو، ای فتنهٔ ایام دل ای جان به مولای تو، دل…
شب را ز تیغ صبحدم خون است عمدا ریخته
شب را ز تیغ صبحدم خون است عمدا ریخته اینک ببین خون شفق در طشت مینا ریخته لالای شب در هر قدم لؤلؤ بر آورده…
سحرگاهی شدم سوی خرابات
سحرگاهی شدم سوی خرابات که رندان را کنم دعوت به طامات عصا اندر کف و سجاده بر دوش که هستم زاهدی صاحب کرامات خراباتی مرا…
زلف تیره بر رخ روشن نهی
زلف تیره بر رخ روشن نهی سرکشان را بار بر گردن نهی روی بنمایی چو ماه آسمان منت روی زمین بر من نهی تا کی…
روزی که عتاب یار درگیرم
روزی که عتاب یار درگیرم با هر مویش شمار درگیرم چون خاک ز دست او کنم بر سر گر نیست مرا غبار درگیرم چون قصهٔ…
ذرهای نادیده گنج روی تو
ذرهای نادیده گنج روی تو ره بزد بر ما طلسم موی تو گشت رویم چون نگارستان ز اشک ای نگارستان جانم روی تو هست خورشید…
دوش جان دزدیده از دل راه جانان برگرفت
دوش جان دزدیده از دل راه جانان برگرفت دل خبر یافت و به تک خاست و دل از جان برگرفت جان چو شد نزدیک جانان…
دلم بی عشق تو یک دم نماند
دلم بی عشق تو یک دم نماند چه میگویم که جانم هم نماند چو با زلفت نهم صد کار برهم یکی چون زلف تو بر…
دل ز جان برگیر تا راهت دهند
دل ز جان برگیر تا راهت دهند ملک دو عالم به یک آهت دهند چون تو برگیری دل از جان مردوار آنچه میجویی هم آنگاهت…
دریغا کانچه جستم آن ندیدم
دریغا کانچه جستم آن ندیدم نجات تن خلاص جان ندیدم دلم میسوزد از درد و چه سازم که درد خویش را درمان ندیدم به کار…
در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی
در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی این همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی حد و اندازهٔ هرچیز پدیدار بود مبر…
در زیر بار عشقت هر توسنی چه سنجد
در زیر بار عشقت هر توسنی چه سنجد با داو ششدر تو هر کم زنی چه سنجد چون پنجههای شیران عشق تو خرد بشکست در…
دامن دل از تو در خون میکشم
دامن دل از تو در خون میکشم ننگری ای دوست تا چون میکشم از رگ جان هر شبی در هجر تو سوی چشم خونفشان خون…
خاک کوی توام تو میدانی
خاک کوی توام تو میدانی خاک در روی من چه افشانی سر نگردانم از ره تو دمی گر به خون صد رهم بگردانی با چو…
چون کنم معشوق عیار آمدست
چون کنم معشوق عیار آمدست دشنه در کف سوی بازار آمدست دشنهٔ او تشنهٔ خون دل است لاجرم خونریز و خونخوار آمدست همچنان کان پسته…
چون تتق از روی آن شمع جهان برداشتند
چون تتق از روی آن شمع جهان برداشتند همچو پروانه جهانی دل ز جان برداشتند چهرهای دیدند جانبازان که جان درباختند بهرهای گویی ز عمر…
چو از جیبش مه تابان برآید
چو از جیبش مه تابان برآید خروش از گنبد گردان برآید بسی گل دیدهام اما ز رویش به وقت شرم صد چندان برآید اگر اندیشهٔ…
جهان جمله تویی تو در جهان نه
جهان جمله تویی تو در جهان نه همه عالم تویی تو در میان نه چه دریایی است این دریای پر موج همه در وی گم…
تو را در ره خراباتی خراب است
تو را در ره خراباتی خراب است گر آنجا خانهای گیری صواب است بگیر آن خانه تا ظاهر ببینی که خلق عالم و عالم سراب…
تاب روی تو آفتاب نداشت
تاب روی تو آفتاب نداشت بوی زلف تو مشک ناب نداشت خازن خلد هشت خلد بگشت در خور جام تو شراب نداشت ذرهای پیش لعل…
تا روی تو قبلهٔ نظر کردم
تا روی تو قبلهٔ نظر کردم از کوی تو کعبهٔ دگر کردم تا روی به کعبهٔ تو آوردم صد گونه سجود معتبر کردم سرگشته شدم…
تا تو خود را خوارتر از جملهٔ عالم نباشی
تا تو خود را خوارتر از جملهٔ عالم نباشی در حریم وصل جانان یک نفس محرم نباشی عشق جانان عالمی آمد که مویی در نگنجد…
پروانه شبی ز بی قراری
پروانه شبی ز بی قراری بیرون آمد به خواستاری از شمع سؤال کرد کاخر تا کی سوزی مرا به خواری در حال جواب داد شمعش…
بوی زلف یار آمد یارم اینک میرسد
بوی زلف یار آمد یارم اینک میرسد جان همی آساید و دلدارم اینک میرسد اولین شب صبحدم با یارم اینک میدمد وآخرین اندیشه و تیمارم…
برقع از خورشید رویش دور شد
برقع از خورشید رویش دور شد ای عجب هر ذرهای صد حور شد همچو خورشید از فروغ طلعتش ذره ذره پای تا سر نور شد…
باد شمال میوزد، طرهٔ یاسمن نگر
باد شمال میوزد، طرهٔ یاسمن نگر وقت سحر ز عشق گل، بلبل نعره زن نگر سبزهٔ تازه روی را، نو خط جویبار بین لالهٔ سرخ…
ای نهان از دیده و در دل عیان
ای نهان از دیده و در دل عیان از جهان بیرون ولی در قعر جان هر کسی جان و جهان میخواندت خود تویی از هر…
ای غذای جان مستم نام تو
ای غذای جان مستم نام تو چشم عقلم روشن از انعام تو عقل من دیوانه جانم مست شد تا چشیدم جرعهای از جام تو شش…
ای سراسیمه مه از رخسار تو
ای سراسیمه مه از رخسار تو سرو سر در پیش از رفتار تو ذرهای است انجم زخورشید رخت نقطهای است افلاک از پرگار تو گل…
ای راه تو را دراز نایی
ای راه تو را دراز نایی نه راه تو را سری نه پایی این راه دراز سالکان را کوته نکند مگر فنایی عاشق ز فنا…
ای دل به میان جان فرو شو
ای دل به میان جان فرو شو در حضرت بینشان فرو شو تا کی گردی به گرد عالم یک بار به قعر جان فرو شو…
ای جگر گوشهٔ جانم غم تو
ای جگر گوشهٔ جانم غم تو شادی هر دو جهانم غم تو به جهانی که نشان نیست ازو غم تو داد نشانم غم تو گر…
ای برده به زلف کفر و دینم
ای برده به زلف کفر و دینم وز غمزه نشسته در کمینم سرگشته و سوکوار از آنم شوریده و خسته دل ازینم تا دایره وار…
آنها که پای در ره تقوی نهادهاند
آنها که پای در ره تقوی نهادهاند گام نخست بر در دنیا نهادهاند آوردهاند پشت برین آشیان دیو پس چون فرشته روی به عقبی نهادهاند…
اگر عشقت به جای جان ندارم
اگر عشقت به جای جان ندارم به زلف کافرت ایمان ندارم چو گفتی ننگ میداری ز عشقم که من معشوق اینم کان ندارم اگر جانم…
اشک ریز آمدم چو ابر بهار
اشک ریز آمدم چو ابر بهار ساقیا هین بیا و باده بیار توبهٔ من درست نیست خموش وز من دلشکسته دست بدار جام درده پیاپی…
از بس که روز و شب غم بر غم کشیدهام
از بس که روز و شب غم بر غم کشیدهام شادی فکندهام غم بر غم گزیدهام شادی به روی غم که غمم غمگسار گشت کم…
هرگاه که مست آن لقا باشم
هرگاه که مست آن لقا باشم هشیار جهان کبریا باشم مستغرق خویش کن مرا دایم کافسوس بود که من مرا باشم کان دم که صواب…
هر که سرگردان این سودا بود
هر که سرگردان این سودا بود از دو عالم تا ابد یکتا بود هر که نادیده در اینجا دم زند چو حدیث مرد نابینا بود…
هر که دایم نیست ناپروای عشق
هر که دایم نیست ناپروای عشق او چه داند قیمت سودای عشق عشق را جانی بباید بیقرار در میان فتنه سر غوغای عشق جمله چون…
هر روز ز دلتنگی جایی دگرم بینی
هر روز ز دلتنگی جایی دگرم بینی هر لحظه ز بی صبری شوریده ترم بینی در عشق چنان دلبر جان بر لب و لب برهم…
نه یار هرکسی را رخسار مینماید
نه یار هرکسی را رخسار مینماید نه هر حقیر دل را دیدار مینماید در آرزوی رویش در خاک خفت و خون خور کان ماهروی رخ…
میشد سر زلف در زمین کش
میشد سر زلف در زمین کش چون شرح دهم تو را که آن خوش از تیزی و تازگی که او بود گویی همه آب بود…
مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد
مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد صد ره بسوخت هر دم دودی به در نیامد گفتم که روی او را روزی سپند سوزم…
ما می از کاس سعادت خوردهایم
ما می از کاس سعادت خوردهایم در ازل چندین صبوحی کردهایم با غذای خاک نتوانیم زیست ما که شرب روح قدسی خوردهایم عار از آن…
لب تو مردمی دیده دارد
لب تو مردمی دیده دارد ولی زلف تو سر گردیده دارد که داند تا سر زلف تو در چین چه زنگی بچه ناگردیده دارد چو…
گر نه از خاک درت باد صبا میآید
گر نه از خاک درت باد صبا میآید صبحدم مشکفشان پس ز کجا میآید ای جگرسوختگان عهد کهن تازه کنید که گل تازه به دلداری…
گر ز سر عشق او داری خبر
گر ز سر عشق او داری خبر جان بده در عشق و در جانان نگر چون کسی از عشق هرگز جان نبرد گر تو هم…
گاهیم به لطف می نوازی
گاهیم به لطف می نوازی گاهیم به قهر میگدازی در معرض قهر و لطف تو من زان میسوزم که مینسازی چون چنگ دو تا شدم…
کار بر خود سخت مشکل کردهام
کار بر خود سخت مشکل کردهام زانکه استعداد باطل کردهام چون به مقصد ره برم چون در سفر در هوای خویش منزل کردهام راه خون…
عکس روی تو بر نگین افتاد
عکس روی تو بر نگین افتاد حلقه بشکست و بر زمین افتاد شد جهان همچو حلقهای بر من تا که چشمم بر آن نگین افتاد…
عشق توام داغ چنان میکند
عشق توام داغ چنان میکند کآتش سوزنده فغان میکند بر دل من چون دل آتش بسوخت بر سر من اشکفشان میکند درنگر آخر که ز…
عزم عشق دلستانی داشتم
عزم عشق دلستانی داشتم وقف کردم نیم جانی داشتم صد هزاران سود کردم در دو کون گر ز عشق تو زیانی داشتم چون شدم با…
صد قلزم سیماب بین بر طارم زر ریخته
صد قلزم سیماب بین بر طارم زر ریخته صد صحن مروارید بین بر بحر اخضر ریخته مه رخ نموده از سمک ماهی شده مه را…
شادی به روزگار شناسندگان مست
شادی به روزگار شناسندگان مست جانها فدای مرتبهٔ نیستان هست از ناز برکشیده کله گوشهٔ بلی در گوش کرده حلقه معشوقهٔ الست گاهی ز فخر…
ساقیا گه جام ده گه جام خور
ساقیا گه جام ده گه جام خور گر به معنی پختهای می خام خور زر بده بستان می تلخ آنگهی با بت شیرین سیماندام خور…
زلف را تاب داد چندانی
زلف را تاب داد چندانی که نه عقلی گذاشت نه جانی نیست در چار حد جمع جهان بی سر زلف او پریشانی کس چو زلف…
روز و شب چون غافلی از روز و شب
روز و شب چون غافلی از روز و شب کی کنی از سر روز و شب طرب روی او چون پرتو افکند اینت روز زلف…
ذرهای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است
ذرهای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است کافری شادی است و آن شادی…
دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید
دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید مویم گرفت و در صف دردی کشان کشید مستم بکرد و گرد جهانم به تک بتاخت تا…
دلبرم رخ گشاده میآید
دلبرم رخ گشاده میآید تاب در زلف داده میآید در دل سنگ لعل میبندد کو چنین لب گشاده میآید شهسوار سپهر از پی او میرود…
دل رفت وز جان خبر ندارم
دل رفت وز جان خبر ندارم این بود سخن دگر ندارم گرچه شدهام چو موی بی او یک موی ازو خبر ندارم همچون گویم که…
دریاب که رخت برنهادم
دریاب که رخت برنهادم روی از عالم بدر نهادم هم غصه به زیر پای بردم هم پای به آن زبر نهادم نایافته وصل جان بدادم…
درآمد از در دل چون خرابی
درآمد از در دل چون خرابی ز می بر آتش جانم زد آبی شرابم داد و گفتا نوش و خاموش کزین خوشتر نخوردستی شرابی چو…
در ره عشق تو پایان کس ندید
در ره عشق تو پایان کس ندید راه بس دور است و پیشان کس ندید گرد کویت چون تواند دید کس زانکه تو در جانی…
خیز و از می آتشی در ما فکن
خیز و از می آتشی در ما فکن نعرهٔ مستانه در بالا فکن چون نظیرت نیست در دریا کسی خویش را خوش در بن دریا…
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است آن است که هرچیز که گویند نه آن است برتر ز صفات خرد و دانش و عقل…
چون کشته شدم هزار باره
چون کشته شدم هزار باره بر من به چه میکشی کناره از کشتن کشتهای چه خیزد کشته که کشد هزار باره حاجت نبود به تیغ…
چون به اصل اصل در پیوسته بیتو جان توست
چون به اصل اصل در پیوسته بیتو جان توست پس تویی بیتو که از تو آن تویی پنهان توست این تویی جزوی به نفس و…
چه مقصود ار چه بسیاری دویدیم
چه مقصود ار چه بسیاری دویدیم که از مقصود خود بویی ندیدیم بسی زاری و دلتنگی نمودیم بسی خواری و بی برگی کشیدیم بسی در…
جانا منم ز مستی سر در جهان نهاده
جانا منم ز مستی سر در جهان نهاده چون شمع آتش تو بر فرق جان نهاده تو همچو آفتابی تابنده از همه سو من همچو…
تو بلندی عظیم و من پستم
تو بلندی عظیم و من پستم چکنم تا به تو رسد دستم تا که سر زیر پای تو ننهم نرسم بر چنان که خود هستم…
تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شد
تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شد پندار هستی تا ابد از جان و تن افتاده شد روزی برون آمد ز…
تا دیدهام رخ تو کم جان گرفتهام
تا دیدهام رخ تو کم جان گرفتهام اما هزار جان عوض آن گرفتهام چون ز لبت نبود مرا روی یک شکر ای بس که پشت…
تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت
تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت خاک در چشم آفتاب انداخت سر زلفش چو شیر پنجه گشاد آهوان را به مشک ناب انداخت تیر…
بیم است که صد آه برآرم ز جگر من
بیم است که صد آه برآرم ز جگر من تا بی تو چرا میبرم این عمر به سر من آگاه از آنم که به جز…
بودی که ز خود نبود گردد
بودی که ز خود نبود گردد شایستهٔ وصل زود گردد چوبی که فنا نگردد از خود ممکن نبود که عود گردد این کار شگرف در…
بردار صراحیی ز خمار
بردار صراحیی ز خمار بربند به روی خرقه زنار با دردکشان دردپیشه بنشین و دمی مباش هشیار یا پیش هوا به سجده درشو یا بند…
با تو سری در میان خواهد بدن
با تو سری در میان خواهد بدن کان ورای جسم و جان خواهد بدن هر که زان سر یافت یک ذره نشان از دو عالم…
ای لبت ختم کرده دلبندی
ای لبت ختم کرده دلبندی بنده بودن تو را خداوندی آفتاب سپهر رویت را بر گرفته ز ره به فرزندی دیدهام آب زندگانی تو من…
ای عشق تو کیمیای اسرار
ای عشق تو کیمیای اسرار سیمرغ هوای تو جگرخوار سودای تو بحر آتشین موج اندوه تو ابر تند خونبار در پرتو آفتاب رویت خورشید سپهر…
ای ساقی از آن قدح که دانی
ای ساقی از آن قدح که دانی پیش آر سبک مکن گرانی یک قطره شراب در صبوحی باشد که به حلق ما چکانی زان پیش…
ای روی تو آفتاب کونین
ای روی تو آفتاب کونین ابروی تو طاق قاب قوسین بر روی جهان ندیده چشمی نقدی روشن چو چشم تو عین جز چشمهٔ کوثر لب…
ای دل اندر عشق غوغا چون کنی
ای دل اندر عشق غوغا چون کنی خویش را بیهوده رسوا چون کنی آنچه کل خلق نتوانست کرد تو محالاندیش تنها چون کنی دم مزن…
ای جگرگوشهٔ جگرخواران
ای جگرگوشهٔ جگرخواران غم تو مرهم دل افکاران درد دردت علاج مخموران درد عشقت شفای بیماران در بیابان آرزومندیت سر فدا کرده صاحب اسراران غلغلی…
ای برده به آبروی آبم
ای برده به آبروی آبم وز نرگس نیم خواب خوابم تا روی چو ماه تو بدیدم افتاده چو ماهیی ز آبم چون شد خط سبز…
آنرا که ز وصل او نشان بود
آنرا که ز وصل او نشان بود دل گم شدگیش جاودان بود آری چو بتافت شمع خورشید گر بود ستارهای نهان بود نتواند رفت قطره…
الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنمایید
الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنمایید همه مستند در پندار یک هشیار بنمایید ز دعوی هیچ نگشاید اگر مردید اندر دین چنان کز اندرون…
ازین کاری که من دارم نه جان دارم نه تن دارم
ازین کاری که من دارم نه جان دارم نه تن دارم چون من من نیستم، آخر چرا گویم که من دارم تن و جان محو…
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار کار من شد چو سر زلف…
هرگز دل پر خون را خرم نکنی دانم
هرگز دل پر خون را خرم نکنی دانم مجروح توام دانی مرهم نکنی دانم ای شادی غمگینان چون تو به غمم شادی یکدم دل پر…
هر که زو داد یک نشانی باز
هر که زو داد یک نشانی باز ماند محجوب جاودانی باز چون کس از بی نشان نشان دهدت یا تو هم چون دهی نشانی باز…
هر که جان درباخت بر دیدار او
هر که جان درباخت بر دیدار او صد هزاران جان شود ایثار او تا توانی در فنای خویش کوش تا شوی از خویش برخودار او…
هر دیده که بر تو یک نظر داشت
هر دیده که بر تو یک نظر داشت از عمر تمام بهره برداشت سرمایهٔ عمر دیدن توست وان دید تو را که یک نظر داشت…
نه قدر وصال تو هر مختصری داند
نه قدر وصال تو هر مختصری داند نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهد او قیمت…
میروم بر خاک دل پر خون ز تو
میروم بر خاک دل پر خون ز تو زاد راهم درد روزافزون ز تو در دو عالم نیست کاری با کسم کز همه کس فارغم…
مست شدم تا به خرابات دوش
مست شدم تا به خرابات دوش نعرهزنان رقصکنان دردنوش جوش دلم چون به سر خم رسید زآتش جوش دلم آمد به جوش پیر خرابات چو…
ما ره ز قبله سوی خرابات میکنیم
ما ره ز قبله سوی خرابات میکنیم پس در قمارخانه مناجات میکنیم گاهی ز درد درد هیاهوی میزنیم گاهی ز صاف میکده هیهات میکنیم چون…
گه به کرشمه دلم ز بر بربایی
گه به کرشمه دلم ز بر بربایی گه ز تنم جان به یک نظر بربایی ننگ نیاید تو را که هیچ کسی را گه دل…
گر نکوییت بیشتر گردد
گر نکوییت بیشتر گردد آسمان در زمین به سر گردد آفتابی که هر دو عالم را کار ازو همچو آب زر گردد زآرزوی رخ تو…





