تورا گر نیست با من هیچ کاری

تورا گر نیست با من هیچ کاری مرا با تو بسی کار است باری منت پیوسته خواهم بود غمخوار توم گرچه نباشی غمگساری ز حل…

ترسا بچهٔ مستم گر پرده براندازد

ترسا بچهٔ مستم گر پرده براندازد بس سر که ز هر سویی بر یکدگر اندازد از دیر برون آمد سرمست و پریشان مو یارب که…

تا زلف تو همچو مار می‌پیچد

تا زلف تو همچو مار می‌پیچد جان بی دل و بی قرار می‌پیچد دل بود بسی در انتظار تو در هر پیچی هزار می‌پیچد زان…

تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدم

تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدم تا گوش برگشادم آواز تو شنیدم چندان که فکر کردم چندان که ذکر گفتم چندان که ره…

پی آن گیر کاین ره پیش بردست

پی آن گیر کاین ره پیش بردست که راه عشق پی بردن نه خردست عدو جان خویش و خصم تن گشت در اول گام هرک…

بی تو زمانی سر زمانه ندارم

بی تو زمانی سر زمانه ندارم بلکه سر عمر جاودانه ندارم چشم مرا با تو ای یگانه چه نسبت چشم دو دارم ولی یگانه ندارم…

برکناری شو ز هر نقشی که آن آید پدید

برکناری شو ز هر نقشی که آن آید پدید تا تو را نقاش مطلق زان میان آید پدید بگذر از نقش دو عالم خواه نیک…

بار دگر پیر ما رخت به خمار برد

بار دگر پیر ما رخت به خمار برد خرقه بر آتش بسوخت دست به زنار برد دین به تزویر خویش کرد سیه‌رو چنانک بر سر…

ای هرشکنی از سر زلف تو جهانی

ای هرشکنی از سر زلف تو جهانی وی هر سخنی از لب جان‌بخش تو جانی نه هیچ فلک دید چو تو بدر منیری نه هیچ…

ای کاش درد عشقت درمان‌پذیر بودی

ای کاش درد عشقت درمان‌پذیر بودی یا از تو جان و دل را یک‌دم گزیر بودی در آرزوی رویت چندین غمم نبودی گر در همه…

ای شکر خوشه‌چین گفتارت

ای شکر خوشه‌چین گفتارت سرو آزاد کرد رفتارت بس که طوطی جان بزد پر و بال ز اشتیاق لب شکر بارت خار در پای گل…

ای روی تو شمع پاکبازان

ای روی تو شمع پاکبازان زلف تو کمند سرفرازان عشاق به روی همچو ماهت چون صبح بر آفتاب نازان از شوق رخت چراغ گردون چون…

ای دل ز جفای یار مندیش

ای دل ز جفای یار مندیش در نه قدم و ز کار مندیش جویندهٔ در ز جان نترسد گل می‌طلبی ز خار مندیش با پنجهٔ…

ای جهانی پشت گرم از روی تو

ای جهانی پشت گرم از روی تو میل جان از هر دو عالم سوی تو صد هزاران آدمی را ره بزد مردم آن نرگس جادوی…

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا جان و دل پر درد دارم هم تو…

آنها که در هوای تو جان‌ها بداده‌اند

آنها که در هوای تو جان‌ها بداده‌اند از بی‌نشانی تو نشان‌ها بداده‌اند من در میانه هیچ کسم وز زبان من این شرح‌ها که می‌رود آنها…

آن در که بسته باید تا چند باز دارم

آن در که بسته باید تا چند باز دارم کامروز وقتش آمد کان در فراز دارم با هر که از حقیقت رمزی دمی بگویم گوید…

اصحاب صدق چون قدم اندر صفا زنند

اصحاب صدق چون قدم اندر صفا زنند رو با خدا کنند و جهان را قفا زنند خط وجود را قلم قهر درکشند بر روی هر…

از سر زلف دلکشت بوی به ما نمی‌رسد

از سر زلف دلکشت بوی به ما نمی‌رسد بوی کجا به ما رسد چون به صبا نمی‌رسد روز به شب نمی‌رسد تا ز خیال زلف…

وقت آن آمد که ما آن ماه را مهمان کنیم

وقت آن آمد که ما آن ماه را مهمان کنیم پیش او شکرانه جان خویش را قربان کنیم چون ز راه اندر رسد ما روی…

هر که هست اندر پی بهبود خویش

هر که هست اندر پی بهبود خویش دور افتادست از مقصود خویش تو ایازی پوستین را یاد دار تا نیفتی دور از محمود خویش عاشقی…

هر که در راه حقیقت از حقیقت بی‌نشان شد

هر که در راه حقیقت از حقیقت بی‌نشان شد مقتدای عالم آمد پیشوای انس و جان شد هر که مویی آگه است از خویشتن یا…

هر زمان بی خود هوایی می‌کنم

هر زمان بی خود هوایی می‌کنم قصد کوی دلربایی می‌کنم گه به مستی های هویی می‌زنم گه به گریه های هایی می‌کنم غرقه زانم در…

نور روی تو را نظر نکشد

نور روی تو را نظر نکشد سوز عشق تو را جگر نکشد باد خاک سیاه بر سر آنک خاک کوی تو در بصر نکشد آتش…

میی درده که در ده نیست هشیار

میی درده که در ده نیست هشیار چه خفتی عمر شد برخیز و هشدار ز نام و ننگ بگریز و چو مردان ز دردی کوزه‌ای…

مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار می‌دارم

مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار می‌دارم مسلمانم همی خوانند و من زنار می‌دارم طریق صوفیان ورزم، ولیکن از صفا دورم صفا کی…

ما مرد کلیسیا و زناریم

ما مرد کلیسیا و زناریم گبری کهنیم و نام برداریم دریوزه گران شهر گبرانیم شش‌پنج‌زنان کوی خماریم با جملهٔ مفسدان به تصدیقیم با جملهٔ زاهدان…

لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من

لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من بی تو دل و جان من سیر شد از…

گر یار چنین سرکش و عیار نبودی

گر یار چنین سرکش و عیار نبودی حال من بیچاره چنین زار نبودی گر عشق بتان خنجر هجران نکشیدی در روی زمین خوشتر ازین کار…

گر سیر نشد تو را دل از ما

گر سیر نشد تو را دل از ما یک لحظه مباش غافل از ما در آتش دل بسر همی گرد مانندهٔ مرغ بسمل از ما…

گر از میان آتش دل دم برآورم

گر از میان آتش دل دم برآورم زان دم دمار از همه عالم برآورم در بحر نیلی فلک افتد هزار جوش گر یک خروش از…

کاری است قوی ز خود بریدن

کاری است قوی ز خود بریدن خود را به فنای محض دیدن مانند قلم زبان بریده بر لوح فنا به سر دویدن صد تنگ شکر…

غیرت آمد بر دلم زد دور باش

غیرت آمد بر دلم زد دور باش یعنی ای نااهل ازین در دور باش تو گدایی دور شو از پادشاه ورنه بر جان تو آید…

عشق جانی داد و بستد والسلام

عشق جانی داد و بستد والسلام چند گویی آخر از خود والسلام تو چنان انگار کاندر راه عشق یک نفس بود این شد آمد والسلام…

عشق آبم برد گو آبم ببر

عشق آبم برد گو آبم ببر روز آرام و به شب خوابم ببر چند دارم تشنهٔ لعل تو جان جان خوشی زان لعل سیرابم ببر…

طرقوا یا عاشقان کین منزل جانان ماست

طرقوا یا عاشقان کین منزل جانان ماست زانچه وصل و هجر او هم درد و هم درمان ماست راه ده ما را اگر چه مفلسان…

شبی کز زلف تو عالم چو شب بود

شبی کز زلف تو عالم چو شب بود سر مویی نه طالب نه طلب بود جهانی بود در عین عدم غرق نه اسم حزن و…

سخن عشق جز اشارت نیست

سخن عشق جز اشارت نیست عشق در بند استعارت نیست دل شناسد که چیست جوهر عشق عقل را ذره‌ای بصارت نیست در عبارت همی نگنجد…

زلف را چون به قصد تاب دهد

زلف را چون به قصد تاب دهد کفر را سر به مهر آب دهد باز چون درکشد نقاب از روی همه کفار را جواب دهد…

روی تو در حسن چنان دیده‌ام

روی تو در حسن چنان دیده‌ام کاینهٔ هر دو جهان دیده‌ام جمله از آن آینه پیدا نمود واینه از جمله نهان دیده‌ام هست در آیینه…

راه عشق او که اکسیر بلاست

راه عشق او که اکسیر بلاست محو در محو و فنا اندر فناست فانی مطلق شود از خویشتن هر دلی که کو طالب این کیمیاست…

دوش آمد و گفت از آن ما باش

دوش آمد و گفت از آن ما باش در بوتهٔ امتحان ما باش گر خواهی بود زندهٔ جاوید زنده به وجود جان ما باش عمری…

دلی کز عشق او دیوانه گردد

دلی کز عشق او دیوانه گردد وجودش با عدم همخانه گردد رخش شمع است و عقل ار عقل دارد ز عشق شمع او دیوانه گردد…

دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم

دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم هرکسم گوید که درمانی کن…

دست با تو در کمر خواهیم کرد

دست با تو در کمر خواهیم کرد قصد آن تنگ شکر خواهیم کرد در سر زلف تو سر خواهیم باخت کار با تو سر به…

درآمد دوش ترکم مست و هشیار

درآمد دوش ترکم مست و هشیار ز سر تا پای او اقرار و انکار ز هشیاری نه دیوانه نه عاقل ز سرمستی نه در خواب…

در رهت حیران شدم ای جان من

در رهت حیران شدم ای جان من بی سر و سامان شدم ای جان من چون ندیدم از تو گردی پس چرا در تو سرگردان…

در خطت تا دل به جان در بسته‌ام

در خطت تا دل به جان در بسته‌ام چون قلم زان خط میان در بسته‌ام در تماشای خط سرسبز تو چشم بگشاده فغان در بسته‌ام…

خاک کویت هر دو عالم در نیافت

خاک کویت هر دو عالم در نیافت گرد راهت فرق آدم در نیافت ای به بالا برشده چندان که عرش ذره‌ای شد گرد تو هم…

چون لبش درج گهر باز کند

چون لبش درج گهر باز کند عقل را حاملهٔ راز کند یارب از عشق شکر خندهٔ او طوطی روح چه پرواز کند هیچ کس زهره…

چون پرده ز روی ماه برگیرد

چون پرده ز روی ماه برگیرد از فرق فلک کلاه برگیرد بی روی چو ماه او دم سردم از روی سپهر ماه برگیرد صاحب‌نظری اگر…

چو به خنده لب گشایی دو جهان شکر بگیرد

چو به خنده لب گشایی دو جهان شکر بگیرد به نظارهٔ جمالت همه تن شکر بگیرد قدری ز نور رویت به دو عالم ار در…

جهانی جان چو پروانه از آن است

جهانی جان چو پروانه از آن است که آن ترسا بچه شمع جهان است به ترسایی درافتادم که پیوست مرا زنار زلفش بر میان است…

تیر عشقت بر دل و جان می‌خورم

تیر عشقت بر دل و جان می‌خورم زخم زیر پرده پنهان می‌خورم چون غم تو کیمیای شادی است چون شکر زهر غمت زان می‌خورم چون…

ترسا بچهٔ لولی همچون بت روحانی

ترسا بچهٔ لولی همچون بت روحانی سرمست برون آمد از دیر به نادانی زنار و بت اندر بر ناقوس ومی اندر کف در داد صلای…

تا سر زلف تو درهم می‌رود

تا سر زلف تو درهم می‌رود در جهان صد خون به یک دم می‌رود تا بدیدم زلف تو ای جان و دل دل ز دستم…

تا جمال تو بدیدم مست و مدهوش آمدم

تا جمال تو بدیدم مست و مدهوش آمدم عاشق لعل شکربارش گهر پوش آمدم نامهٔ عشقت بخواندم عاشق دردت شدم حلقهٔ زلفت بدیدم حلقه در…

پشت بر روی جهان خواهیم کرد

پشت بر روی جهان خواهیم کرد قبله روی دلستان خواهیم کرد سود ما سودایی عشقت بس است گرچه دین و دل زیان خواهیم کرد خاصه…

بی تو از صد شادیم یک غم به است

بی تو از صد شادیم یک غم به است با تو یک زخمم ز صد مرهم به است گر ز مشرق تا به مغرب دعوت…

برقع از ماه برانداز امشب

برقع از ماه برانداز امشب ابرش حسن برون تاز امشب دیده بر راه نهادم همه روز تا درآیی تو به اعزاز امشب من و تو…

باده ناخورده مست آمده‌ایم

باده ناخورده مست آمده‌ایم عاشق و می پرست آمده‌ایم ساقیا خیز و جام در ده زود که نه بهر نشست آمده‌ایم خیز تا از خودی…

ای هر دهان ز یاد لبت پر عسل شده

ای هر دهان ز یاد لبت پر عسل شده در هر زبان خوشی لب تو مثل شده آوازهٔ وصال تو کوس ابد زده مشاطهٔ جمال…

ای که با عاشقان نه پیوندی

ای که با عاشقان نه پیوندی بی تو دل را کجاست خرسندی زهره دارد که پیش نرگس تو دم زند جادوی دماوندی من ز شوقت…

ای شکر با لب تو شیرین نه

ای شکر با لب تو شیرین نه پیش زلف تو مشک مشکین نه ماهرویان ره جفا سپرند با همه کس ولیک چندین نه گفته‌ای ترک…

ای روی تو شمع بت‌پرستان

ای روی تو شمع بت‌پرستان یاقوت تو قوت تنگدستان زلف تو و صد هزار حلقه چشم تو و صد هزار دستان خورشید نهاده چشم بر…

ای دل ز جان در آی که جانان پدید نیست

ای دل ز جان در آی که جانان پدید نیست با درد او بساز که درمان پدید نیست حد تو صبرکردن و خون‌خوردن است و…

ای جلوه‌گر عالم، طاوس جمال تو

ای جلوه‌گر عالم، طاوس جمال تو سرسبزی و شب رنگی وصف خط و خال تو بدری که فرو شد زو خورشید به تاریکی در دق…

ای به خود زنده مرده باید شد

ای به خود زنده مرده باید شد چون بزرگان به خرده باید شد پیش از آن کت به قهر جان خواهند جان به جانان سپرده…

آنها که در حقیقت اسرار می‌روند

آنها که در حقیقت اسرار می‌روند سرگشته همچو نقطهٔ پرگار می‌روند هم در کنار عرش سرافراز می‌شوند هم در میان بحر نگونسار می‌روند هم در…

الصلا ای دل اگر در عشق او اقرار داری

الصلا ای دل اگر در عشق او اقرار داری الحذر گر ذره‌ای در عشق او انکار داری کی توانی دید روی گل که همچون خار…

آفتاب رخ آشکاره کند

آفتاب رخ آشکاره کند جگرم ز اشتیاق پاره کند از پس پرده روی بنماید مهر و مه را دو پیشکاره کند شوق رویش چو روی…

از تو کارم همچو زر بایست نیست

از تو کارم همچو زر بایست نیست وز وصال تو خبر بایست نیست تا کی آخر از فراقت کار من با وصالت به بتر بایست…

همه عالم خروش و جوش از آن است

همه عالم خروش و جوش از آن است که معشوقی چنین پیدا، نهان است ز هر یک ذره خورشیدی مهیاست ز هر یک قطره‌ای بحری…

هر که صید چون تو دلداری شود

هر که صید چون تو دلداری شود عاجزی گردد گرفتاری شود هر که خار مژهٔ تو بنگرد هر گلی در چشم او خاری شود باز…

هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد

هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد همچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد بی سر و پای از آنم که…

هر روز غم عشقت بر ما حشر انگیزد

هر روز غم عشقت بر ما حشر انگیزد صد واقعه پیش آرد صد فتنه برانگیزد عشقت که ازو دل را پر خون جگر دیدم اندوه…

نور ایمان از بیاض روی اوست

نور ایمان از بیاض روی اوست ظلمت کفر از سر یک موی اوست ذره ذره در دو عالم هر چه هست پرده‌ای در آفتاب روی…

میل درکش روی آن دلبر ببین

میل درکش روی آن دلبر ببین عقل گم کن نور آن جوهر ببین روح را در سر او حیران نگر عقل را در کار او…

مرکب لنگ است و راه دور است

مرکب لنگ است و راه دور است دل را چکنم که ناصبور است این راه پریدنم خیال است وین شیوه گرفتنم غرور است صد قرن…

ما گبر قدیم نامسلمانیم

ما گبر قدیم نامسلمانیم نام‌آور کفر و ننگ ایمانیم گه محرم کم زن خراباتیم گه همدم جاثلیق رهبانیم شیطان چو به ما رسد کله بنهد…

لعل تو به جان فزایی آمد

لعل تو به جان فزایی آمد چشم تو به دلربایی آمد چون صد گرهم فتاد در کار زلفت به گره‌گشایی آمد با زنگی خال تو…

گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتاد

گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتاد زنگی بچهٔ خال تو بر جایگه افتاد در آرزوی زلف چو زنجیر تو عقلم دیوانگی آورد و…

گر سر این کار داری کار کن

گر سر این کار داری کار کن ور نه‌ای این کار را انکار کن خلق عالم جمله مست غفلتند مست منگر خویش را هشیار کن…

گر از گره زلفت جانم کمری سازد

گر از گره زلفت جانم کمری سازد در جمع کله‌داران از خویش سری سازد گردون که همه کس را زو دست بود بر سر از…

کار چو از دست من برفت چه سازم

کار چو از دست من برفت چه سازم مات شدم نیز خانه نیست چه بازم در بن این خاکدان عالم غدار اشک فشان همچو شمع…

عمر رفت و تو منی داری هنوز

عمر رفت و تو منی داری هنوز راه بر ناایمنی داری هنوز زخم کاید بر منی آید همه تا تو می‌رنجی منی داری هنوز صد…

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت عشقش آتش بود کردم مجمرش از…

عزیزا هر دو عالم سایهٔ توست

عزیزا هر دو عالم سایهٔ توست بهشت و دوزخ از پیرایهٔ توست تویی از روی ذات آئینهٔ شاه شه از روی صفاتی آیهٔ توست که…

صورت نبندد ای صنم، بی زلف تو آرام دل

صورت نبندد ای صنم، بی زلف تو آرام دل دل فتنه شد بر زلف تو، ای فتنهٔ ایام دل ای جان به مولای تو، دل…

شب را ز تیغ صبحدم خون است عمدا ریخته

شب را ز تیغ صبحدم خون است عمدا ریخته اینک ببین خون شفق در طشت مینا ریخته لالای شب در هر قدم لؤلؤ بر آورده…

سحرگاهی شدم سوی خرابات

سحرگاهی شدم سوی خرابات که رندان را کنم دعوت به طامات عصا اندر کف و سجاده بر دوش که هستم زاهدی صاحب کرامات خراباتی مرا…

زلف تیره بر رخ روشن نهی

زلف تیره بر رخ روشن نهی سرکشان را بار بر گردن نهی روی بنمایی چو ماه آسمان منت روی زمین بر من نهی تا کی…

روزی که عتاب یار درگیرم

روزی که عتاب یار درگیرم با هر مویش شمار درگیرم چون خاک ز دست او کنم بر سر گر نیست مرا غبار درگیرم چون قصهٔ…

ذره‌ای نادیده گنج روی تو

ذره‌ای نادیده گنج روی تو ره بزد بر ما طلسم موی تو گشت رویم چون نگارستان ز اشک ای نگارستان جانم روی تو هست خورشید…

دوش جان دزدیده از دل راه جانان برگرفت

دوش جان دزدیده از دل راه جانان برگرفت دل خبر یافت و به تک خاست و دل از جان برگرفت جان چو شد نزدیک جانان…

دلم بی عشق تو یک دم نماند

دلم بی عشق تو یک دم نماند چه می‌گویم که جانم هم نماند چو با زلفت نهم صد کار برهم یکی چون زلف تو بر…

دل ز جان برگیر تا راهت دهند

دل ز جان برگیر تا راهت دهند ملک دو عالم به یک آهت دهند چون تو برگیری دل از جان مردوار آنچه می‌جویی هم آنگاهت…

دریغا کانچه جستم آن ندیدم

دریغا کانچه جستم آن ندیدم نجات تن خلاص جان ندیدم دلم می‌سوزد از درد و چه سازم که درد خویش را درمان ندیدم به کار…

در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی

در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی این همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی حد و اندازهٔ هرچیز پدیدار بود مبر…

در زیر بار عشقت هر توسنی چه سنجد

در زیر بار عشقت هر توسنی چه سنجد با داو ششدر تو هر کم زنی چه سنجد چون پنجه‌های شیران عشق تو خرد بشکست در…