غزلیات عطار
پیر ما وقت سحر بیدار شد
پیر ما وقت سحر بیدار شد از در مسجد بر خمار شد از میان حلقهٔ مردان دین در میان حلقهٔ زنار شد کوزهٔ دردی به…
بی لبت از آب حیوان میبسم
بی لبت از آب حیوان میبسم بی رخت از ماه تابان میبسم کار روی حسن تو گردان بس است ز آفتاب چرخ گردان میبسم سر…
بس نظر تیز که تقدیر کرد
بس نظر تیز که تقدیر کرد تا رخ زیبای تو تصویر کرد روی تو عقلم صدف عشق ساخت چشم تو جانم هدف تیر کرد نرگس…
بار دیگر روی زیبایی ببین
بار دیگر روی زیبایی ببین عقل و جان را تازه سودایی ببین از غم آن پیچ زلف بیقرار زاهدان را ناشکیبائی ببین در جمالش هر…
ای یک کرشمه تو غارتگر جهانی
ای یک کرشمه تو غارتگر جهانی دشنام تو خریده ارزان خران به جانی آشفتهٔ رخ تو هرجا که ماهرویی دلداهٔ لب تو هر جا که…
ای گشته نهان از همه از بس که عیانی
ای گشته نهان از همه از بس که عیانی دیده ز تو بینا و تو از دیده نهانی گر من طلبم دولت وصلت نتوانم گر…
ای صد هزار عاشقت از فرق تا به پای
ای صد هزار عاشقت از فرق تا به پای پنهان ز عاشقانت رویی به من نمای آب رخم مبر ز دو جادوی پر فریب قوت…
ای روی همچو ماهت یک پرده بر گرفته
ای روی همچو ماهت یک پرده بر گرفته جان های بی قراران فریاد در گرفته در پیش نور رویت پیران شست ساله با صد هزار…
ای دل و جان کاملان، گم شده در کمال تو
ای دل و جان کاملان، گم شده در کمال تو عقل همه مقربان، بی خبر از وصال تو جمله تویی به خود نگر جمله ببین…
ای چو گویی گشته در میدان او
ای چو گویی گشته در میدان او تا ابد چون گوی سرگردان او همچو گویی خویشتن تسلیم کن پس به سر میگرد در میدان او…
ای پای دل ز عشق تو در گل بمانده
ای پای دل ز عشق تو در گل بمانده از دیده دور گشته و در دل بمانده جانا عجب بماندهام از خود که روز و…
ای از شکنج زلفت هرجا که انقلابی
ای از شکنج زلفت هرجا که انقلابی هرگز نتافت بر کس چون رویت آفتابی در پیش عکس رویت شمس و قمر خیالی در جنب طاق…
آن را که نیست در دل ازین سر سکینهای
آن را که نیست در دل ازین سر سکینهای نبود کم از کم و بود از کم کمینهای خواهی که از قرینه بدانی که عشق…
اکنون که نشانهٔ ملامیم
اکنون که نشانهٔ ملامیم وانگشت نمای خاص و عامیم تا کی سر نام و ننگ داریم زیرا که نه مرد ننگ و نامیم در شهر…
از غمت روز و شب به تنهایی
از غمت روز و شب به تنهایی مونس عاشقان سودایی عاشقان را ز بیخ و بن برکند آتش عشقت از توانایی عشق با نام و…
یک شرر از عین عشق دوش پدیدار شد
یک شرر از عین عشق دوش پدیدار شد طای طریقت بتافت عقل نگونسار شد مرغ دلم همچو باد گرد دو عالم بگشت هرچه نه از…
هر نفسی شور عشق در دو جهان افکنی
هر نفسی شور عشق در دو جهان افکنی آتش سودای خویش در دل و جان افکنی جان و دل خسته را ز آرزوی خویشتن گه…
هر که را با لب تو پیمان بود
هر که را با لب تو پیمان بود اجل او از آب حیوان بود هر که روی چو آفتاب تو دید همچو من تا که…
هر زمان لاف وفایی می زنی
هر زمان لاف وفایی می زنی آتشی در مبتلایی می زنی چون که جانی داری اندر مردگی لاف نیکویی ز جایی می زنی بوالعجب مرغی…
نیم شبی سیم برم نیم مست
نیم شبی سیم برم نیم مست نعرهزنان آمد و در در نشست هوش بشد از دل من کو رسید جوش بخاست از جگرم کو نشست…
نشستی در دل من چونت جویم
نشستی در دل من چونت جویم دلم خون شد مگر در خونت جویم تو با من در درون جان نشسته من از هر دو جهان…
من شراب از ساغر جان خوردهام
من شراب از ساغر جان خوردهام نقل او از دست رضوان خوردهام گوییا وقت سحر از دست خضر جام جم پر آب حیوان خوردهام لب…
ماییم ز عالم معالی
ماییم ز عالم معالی رندی دو سه اندرین حوالی در عشق دلی و نیم جانی بر داده به باد لاابالی بگذشته ز هستی و گرفته…
ما بار دگر گوشهٔ خمار گرفتیم
ما بار دگر گوشهٔ خمار گرفتیم دادیم دل از دست و پی یار گرفتیم دعوی دو کون از دل خود دور فکندیم پس در ره…
گرد ره تو کعبه و خمار نماند
گرد ره تو کعبه و خمار نماند یک دل ز می عشق تو هشیار نماند ور یک سر موی از رخ تو روی نماید بر…
گر مرد این حدیثی زین باده مست باشی
گر مرد این حدیثی زین باده مست باشی صد توبه در زمانی بر هم شکست باشی نه مست بودن از می کار تنگدلان است گر…
گر پرده ز خورشید جمال تو برافتد
گر پرده ز خورشید جمال تو برافتد گل جامه قبا کرده ز پرده به در افتد چون چشم چمن چهرهٔ گلرنگ تو بیند خون از…
کجایی ساقیا می ده مدامم
کجایی ساقیا می ده مدامم که من از جان غلامت را غلامم میم در ده تهی دستم چه داری که از خون جگر پر گشت…
فریاد کز غم تو فریادرس ندارم
فریاد کز غم تو فریادرس ندارم با که نفس برآرم چون همنفس ندارم گفتم که در غم تو یاری کنندم آخر چون یاریم کند کس…
عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیست
عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیست چون گذشتی از دو عالم هیچکس را بار نیست هر دو عالم چیست رو نعلین بیرون کن…
عشق بی درد ناتمام بود
عشق بی درد ناتمام بود کز نمک دیگ را طعام بود نمک این حدیث درد دل است عشق بی درد دل حرام بود کشته عشق…
عاشق تو جان مختصر که پسندد
عاشق تو جان مختصر که پسندد فتنه تو عقل بی خبر که پسندد روی تو کز ترک آفتاب دریغ است در نظر هندوی بصر که…
شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد
شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد پیر ما خرقهٔ خود چاک زد و ترسا شد عقل از طرهٔ او نعرهزنان مجنون گشت روح از…
سر زلف تو پر خون مینماید
سر زلف تو پر خون مینماید رجوع از صیدش اکنون مینماید کمند زلف تو در صید یارب چگونه چست و موزون مینماید شب زلف تو…
زهره ندارم که سلامت کنم
زهره ندارم که سلامت کنم چون طمع وصل مدامت کنم گرچه جوابم ندهی این بسم چون شنوی تو که سلامت کنم چون نتوانم که به…
روی تو کافتاب را ماند
روی تو کافتاب را ماند آسمان را به سر بگرداند مرکب عشق تو چو برگذرد خاک در چشم عقل افشاند هر که عکس لب تو…
رخ ز زیر نقاب بنماید
رخ ز زیر نقاب بنماید همه عالم خراب بنماید گوشمالی که هیچکس ننمود به مه و آفتاب بنماید اختران را که ره دو اسبه روند…
دوش دل را در بلایی یافتم
دوش دل را در بلایی یافتم خانه چون ماتم سرایی یافتم گفتم ای دل چیست حال آخر بگو گفت بوی آشنایی یافتم همچو گویی در…
دلم دردی که دارد با که گوید
دلم دردی که دارد با که گوید گنه خود کرد تاوان از که جوید دریغا نیست همدردی موافق که بر بخت بدم خوش خوش بموید…
دل کمال از لعل میگون تو یافت
دل کمال از لعل میگون تو یافت جان حیات از نطق موزون تو یافت گر ز چشمت خستهای آمد به تیر زنده شد چون در…
دست نمیدهد مرا بی تو نفس زدن دمی
دست نمیدهد مرا بی تو نفس زدن دمی زانکه دمی که با توام قوت من است عالمی صبح به یک نفس جهان روشن از آن…
درج یاقوت درفشان کردی
درج یاقوت درفشان کردی دیو بودی و قصد جان کردی شکری خواستم از لعل لبت هر دو لب را شکرستان کردی گفتم این لحظه یافتم…
در عشق تو عقل سرنگون گشت
در عشق تو عقل سرنگون گشت جان نیز خلاصهٔ جنون گشت خود حال دلم چگونه گویم کان کار به جان رسیده چون گشت بر خاک…
در دلم افتاد آتش ساقیا
در دلم افتاد آتش ساقیا ساقیا آخر کجائی هین بیا هین بیا کز آرزوی روی تو بر سر آتش بماندم ساقیا بر گیاه نفس بند…
خطت خورشید را در دامن آورد
خطت خورشید را در دامن آورد ز مشک ناب خرمن خرمن آورد چنان خطت برآوردست دستی که با خورشید و مه در گردن آورد کلهدار…
چون نام تو بر زبان برانم
چون نام تو بر زبان برانم صد میل به یک زمان برانم بر نام تو در میان خشکی کشتی روان روان برانم زین دریاها که…
چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است
چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است دل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است سرسبزی خطش همه سرسبزی خلق است شور…
چو جان و دل ز می عشق دوش جوش بر آورد
چو جان و دل ز می عشق دوش جوش بر آورد دلم ز دست در افتاد و جان خروش بر آورد شراب عشق نخوردست هر…
چشم خوشش مست نیست لیک چو مستان خوش است
چشم خوشش مست نیست لیک چو مستان خوش است خوشی چشمش از آنست کین همه دستان خوش است نرگس دستان گرش دست دل از حیله…
جان در مقام عشق به جانان نمیرسد
جان در مقام عشق به جانان نمیرسد دل در بلای درد به درمان نمیرسد درمان دل وصال و جمال است و این دو چیز دشوار…
ترسا بچهای شنگی زین نادره دلداری
ترسا بچهای شنگی زین نادره دلداری زین خوش نمکی شوخی، زین طرفه جگرخواری از پستهٔ خندانش هرجا که شکر ریزی در چاه زنخدانش هر جا…
تا عشق تو سوخت همچو عودم
تا عشق تو سوخت همچو عودم یک ذره نماند از وجودم تا بگذشتی چو باد بر من بر خاک فتاده در سجودم یک لحظه ز…
تا در سر زلف تاب بینی
تا در سر زلف تاب بینی دل در بر من خراب بینی گر آتش عشق بر فروزم بس دل که برو کباب بینی گر پرده…
پیر ما میرفت هنگام سحر
پیر ما میرفت هنگام سحر اوفتادش بر خراباتی گذر نالهٔ رندی به گوش او رسید کای همه سرگشتگان را راهبر نوحه از اندوه تو تا…
بی رخت در جهان نظر چکنم
بی رخت در جهان نظر چکنم بی لبت عالمی شکر چکنم رویت ای ترک اگر نخواهم دید زحمت هندوی بصر چکنم چون دریغ آیدم رخت…
بس نادره جهانی ای جان و زندگانی
بس نادره جهانی ای جان و زندگانی جان و دلم نماند گر تو چنین بمانی شاهی خوب رویان ختم است بر تو اکنون بستان خراج…
باز آمدهای از آن جهانم من
باز آمدهای از آن جهانم من پیدا شدهای از آن نهانم من کار من و حال من چه میپرسی کین میدانم که می ندانم من…
ای یک کرشمهٔ تو صد خون حلال کرده
ای یک کرشمهٔ تو صد خون حلال کرده روی چو آفتابت ختم جمال کرده نیکوییی که هرگز نی روز دید نی شب هر سال ماه…
ای گرد قمر خطی کشیده
ای گرد قمر خطی کشیده دل در خط تو ز جان بریده هم زلف تو توبهها شکسته هم خط تو پردهها دریده مشکی که بر…
ای صبا گر بگذری بر زلف مشک افشان او
ای صبا گر بگذری بر زلف مشک افشان او همچو من شو گرد یک یک حلقه سرگردان او منت صد جان بیار و بر سر…
ای روی تو فتنهٔ جهانی
ای روی تو فتنهٔ جهانی مبهوت تو هر کجا که جانی کرده سر زلف پر فریبت از هر سر مویم امتحانی در چشم زدی ز…
ای دل و جان زندگانی من
ای دل و جان زندگانی من غم تو برده شادمانی من کردم از چشم و دل شراب و کباب می نیایی به میهمانی من دو…
ای جهانی خلق حیران مانده
ای جهانی خلق حیران مانده تو به زیر پرده پنهان مانده تو به عزت بر دو عالم تاخته ما اسیر بند و زندان مانده عشق…
ای بی نشان محض نشان از که جویمت
ای بی نشان محض نشان از که جویمت گم گشت در تو هر دو جهان از که جویمت تو گم نهای و گمشدهٔ تو منم…
ای از همه بیش و از همه پیش
ای از همه بیش و از همه پیش از خود همه دیده وز همه خویش در ششدر خاک و خون فتاده در وصف تو عقل…
آن را که غمت به خویش خواند
آن را که غمت به خویش خواند شادی جهان غم تو داند چون سلطنتت به دل درآید از خویشتنش فراستاند ور هیچ نقاب برگشایی یک…
اگر از نسیم زلفت اثری به جان فرستی
اگر از نسیم زلفت اثری به جان فرستی به امید وصل جان را، خط جاودان فرستی ز پی تو پاکبازان به جهان در اوفتادند چه…
از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست
از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست مستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست در جشن می عشق که خون جگرم ریخت…
هنگام صبوح آمد ای هم نفسان خیزید
هنگام صبوح آمد ای هم نفسان خیزید یاران موافق را از خواب برانگیزید یاران همه مشتاقند در آرزوی یک دم می در فکن ای ساقی…
هر مرد که نیست امتحانش
هر مرد که نیست امتحانش خوابی و خوری است در جهانش میخفتد و میخورد شب و روز تا مغز بود در استخوانش فربه کند از…
هر که درین دیرخانه مرد یگانه است
هر که درین دیرخانه مرد یگانه است تا به دم صور مست درد مغانه است ور به دم صور باهش آید ازین می نیست مبارز…
هر زمان عشق تو در کارم کشد
هر زمان عشق تو در کارم کشد وز در مسجد به خمارم کشد چون مرا در بند بیند از خودی در میان بند زنارم کشد…
نیست آسان عشق جانان باختن
نیست آسان عشق جانان باختن دل فشاندن بعد از آن جان باختن عشق را جان دگر باید از آنک با چنین جان عشق نتوان باختن…
ندای غیب به جان تو میرسد پیوست
ندای غیب به جان تو میرسد پیوست که پای در نه و کوتاه کن ز دنیی دست هزار بادیه در پیش بیش داری تو تو…
من پای همی ز سر نمیدانم
من پای همی ز سر نمیدانم او را دانم دگر نمیدانم چندان می عشق یار نوشیدم کز میکده ره بدر نمیدانم جایی که من اوفتادهام…
ماه را در مشک پنهان کردهای
ماه را در مشک پنهان کردهای مشک را بر مه پریشان کردهای چشم عقل دوربین را روز و شب بر جمال خویش حیران کردهای از…
لوح چو سیمت خطی چو قیر بر آورد
لوح چو سیمت خطی چو قیر بر آورد تا دلم از خط تو نفیر بر آورد لعل تو میخورد خون سوختهٔ من تا خطت آن…
گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خیزد
گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خیزد در عشق تو هر ساعت دل شیفتهتر خیزد لعلت که شکر دارد حقا که یقینم من…
گر مرد این حدیثی زنار کفر بندی
گر مرد این حدیثی زنار کفر بندی دین از تو دور دور است بر خویشتن چه خندی از کفر ناگذشته دعوی دین مکن تو گر…
گر با تو بگویم غم افزون شدهٔ من
گر با تو بگویم غم افزون شدهٔ من خونین شودت دل ز غم خون شدهٔ من زان روی که چون زلف تو تیره است و…
کجا بودم کجا رفتم کجاام من نمیدانم
کجا بودم کجا رفتم کجاام من نمیدانم به تاریکی در افتادم ره روشن نمیدانم ندارم من درین حیرت به شرح حال خود حاجت که او…
فتنهٔ زلف دلربای توام
فتنهٔ زلف دلربای توام تشنهٔ جام جانفزای توام نیست چون زلف تو سر خویشم گرچه چون زلف در قفای توام جز هوای توام نمیسازد زانکه…
عشق چیست از خویش بیرون آمدن
عشق چیست از خویش بیرون آمدن غرقه در دریای پر خون آمدن گر بدین دریا فرو خواهی شدن نیست هرگز روی بیرون آمدن ور سر…
عشق آن باشد که غایت نبودش
عشق آن باشد که غایت نبودش هم نهایت هم بدایت نبودش تا به کی گویم که آنجا کی رسم کی بود کی چون نهایت نبودش…
طریق عشق جانا بی بلا نیست
طریق عشق جانا بی بلا نیست زمانی بی بلا بودن روا نیست اگر صد تیر بر جان تو آید چو تیر از شست او باشد…
شمع رویت را دلم پروانهای است
شمع رویت را دلم پروانهای است لیک عقل از عشق چون بیگانهای است پر زنان در پیش شمع روی تو جان ناپروای من پروانهای است…
سر زلف تو بوی گلزار دارد
سر زلف تو بوی گلزار دارد لب لعل تو رنگ گلنار دارد از آن غم که یکدم سر گل نبودت ببین گل که چون پای…
زندهٔ عشق تو آب زندگانی کی خورد
زندهٔ عشق تو آب زندگانی کی خورد عاشق رویت غم جان و جوانی کی خورد هر که خورد از جام دولت درد دردت قطرهای تا…
ز تو گر یک نظر آید به جانم
ز تو گر یک نظر آید به جانم نباید این جهان و آن جهانم مرا آن یک نفس جاوید نه بس تو دانی دیگر و…
ذرهای دوستی آن دمساز
ذرهای دوستی آن دمساز بهتر از صد هزار ساله نماز ذرهای دوستی بتافت از غیب آسمان را فکند در تک و تاز باز خورشید را…
دوش درآمد ز درم صبحگاه
دوش درآمد ز درم صبحگاه حلقهٔ زلفش زده صف گرد ماه زلف پریشانش شکن کرده باز کرده پریشان شکنش صد سپاه از سر زلفش به…
دلم قوت کار میبرنتابد
دلم قوت کار میبرنتابد تنم این همه بار میبرنتابد دل من ز انبارها غم چنان شد که این بار آن بار میبرنتابد چگونه کشد نفس…
دل ز عشقت بی خبر شد چون کنم
دل ز عشقت بی خبر شد چون کنم مرغ جان بی بال و پر شد چون کنم عشق تو در پرده میکردم نهان چون سرشکم…
دست می ندهد که بی تو دم زنم
دست می ندهد که بی تو دم زنم بی تو دستی شاد چون برهم زنم کو مرا در درد عشقش همدمی تا دم درد تو…
درد دل را دوا نمیدانم
درد دل را دوا نمیدانم گم شدم سر ز پا نمیدانم از می نیستی چنان مستم که صواب از خطا نمیدانم چند از من کنی…
در صفت عشق تو شرح و بیان نمیرسد
در صفت عشق تو شرح و بیان نمیرسد عشق تو خود عالی است عقل در آن نمیرسد آنچه که از عشق تو معتکف جان ماست…
در دل دارم جهانی بیتو من
در دل دارم جهانی بیتو من زانکه نشکیبم زمانی بیتو من عالمی جان آب شد در درد تو چون کنم با نیم جانی بیتو من…
خال مشکین بر آفتاب مزن
خال مشکین بر آفتاب مزن شیوهای دیگرم بر آب مزن گر به آتش نمیزنی آبی آتشم در دل خراب مزن صد گره هست از تو…
چون من ز همه عالم ترسا بچهای دارم
چون من ز همه عالم ترسا بچهای دارم دانم که ز ترسایی هرگز نبود عارم تا زلف چو زنارش دیدم به کنار مه پیوسته میان…
چون دربسته است درج ناپدیدش
چون دربسته است درج ناپدیدش به یک بوسه توان کرد کلیدش شکر دارد لبش هرگز نمیری اگر یک ذره بتوانی چشیدش ندید از خود سر…





