غزلیات عطار
ای جان جان جانم تو جان جان جانی
ای جان جان جانم تو جان جان جانی بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی پی میبرد به چیزی جانم ولی نه…
ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایت
ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایت آب حیات رشحی از جام جانفزایت هم خواجه تاش گردون دل بر وفا غلامت هم پادشاه گیتی جان…
آنچه با من میکند سودای تو
آنچه با من میکند سودای تو میکشم چون نیست کس همتای تو با خیالی آمد از خجلت هلال پیش بدر عارض زیبای تو بر گشاید…
اگر خورشید خواهی سایه بگذار
اگر خورشید خواهی سایه بگذار چو مادر هست شیر دایه بگذار چو با خورشید همتک میتوان شد ز پس در تک زدن چون سایه بگذار…
از می عشق نیستی هر که خروش میزند
از می عشق نیستی هر که خروش میزند عشق تو عقل و جانش را خانه فروش میزند عاشق عشق تو شدم از دل و جان…
آتش عشق تو دلم، کرد کباب ای پسر
آتش عشق تو دلم، کرد کباب ای پسر زیر و زبر شدم ز تو، چیست صواب ای پسر چون من خسته دل ز تو، زیر…
یک غمت را هزار جان گفتم
یک غمت را هزار جان گفتم شادی عمر جاودان گفتم عاشق ذرهای غمت دیدم هر دلی را که شادمان گفتم بر درت آفتاب را همه…
هرچه همه عمر همی ساختیم
هرچه همه عمر همی ساختیم در ره ترسابچه درباختیم راهب دیرش چو سپه عرضه داد صد علم عشق برافراختیم رقصکنان بر سر میدان شدیم نعرهزنان…
هر که را ذرهای وجود بود
هر که را ذرهای وجود بود پیش هر ذره در سجود بود نه همه بت ز سیم و زر باشد که بت رهروان وجود بود…
هر شبی عشقت جگر میسوزدم
هر شبی عشقت جگر میسوزدم همچو شمعی تا سحر میسوزدم بی پر و بال توام تا عشق تو گاه بال و گاه پر میسوزدم چون…
هر دل که وصال تو طلب کرد
هر دل که وصال تو طلب کرد شب خوش بادش که روز شب کرد در تاریکی میان خون مرد هر که آب حیات تو طلب…
نه به کویم گذرت میافتد
نه به کویم گذرت میافتد نه به رویم نظرت میافتد آفتابی که جهان روشن ازوست ذرهٔ خاک درت میافتد در طلسمات عجب موی شکاف زلف…
منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم
منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم شدم بر بام بتخانه درین عالم ندا کردم صلای کفر در دادم شما را ای مسلمانان که…
مرا قلاش میخوانند، هستم
مرا قلاش میخوانند، هستم من از دردی کشان نیم مستم نمیگویم ز مستی توبه کردم هر آن توبه کزان کردم، شکستم ملامت آن زمان بر…
ما درد فروش هر خراباتیم
ما درد فروش هر خراباتیم نه عشوه فروش هر کراماتیم انگشتزنان کوی معشوقیم وانگشتنمای اهل طاماتیم حیلتگر و مهره دزد و اوباشیم دردیکش و کمزن…
گفتم بخرم غمت به جانی
گفتم بخرم غمت به جانی بر من بفروختی جهانی مفروش چنان برآن که پیوست عشوه خرد از تو هر زمانی بنواز مرا که بی تو…
گر من اندر عشق مرد کارمی
گر من اندر عشق مرد کارمی از بد و نیک و جهان بیزارمی کفر و دین درباختم در بیخودی چیستی گر بیخود از دلدارمی کاشکی…
گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد
گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد مرغ دلم ز شوق به شکرانه جان دهد میندهد او به جان گرانمایه بوسهای پنداشتی که…
کشتی عمر ما کنار افتاد
کشتی عمر ما کنار افتاد رخت در آب رفت و کار افتاد موی همرنگ کفک دریا شد وز دهان در شاهوار افتاد روز عمری که…
قصهٔ عشق تو از بر چون کنم
قصهٔ عشق تو از بر چون کنم وصل را از وعده باور چون کنم جان ندارم، بار جانان چون کشم دل ندارم، قصد دلبر چون…
عشقت ایمان و جان به ما بخشد
عشقت ایمان و جان به ما بخشد لیک بیعلتی عطا بخشد نیست علت که ملک صد سلطان در زمانی به یک گدا بخشد گر همه…
عشق تو ز اختیار بیرون است
عشق تو ز اختیار بیرون است وصل تو ز انتظار بیرون است چون با تو نهم قرار وصلت چون کار تو از قرار بیرون است…
عاشقی چیست ترک جان گفتن
عاشقی چیست ترک جان گفتن سر کونین بیزبان گفتن عشق پی بردن از خودی رستن علم پی کردن از عیان گفتن رازهایی که در دل…
صبح بر افراخت علم ای غلام
صبح بر افراخت علم ای غلام رنجه کن از لطف قدم ای غلام خیز که بشکفت گل و یاسمین تا بنشینیم به هم ای غلام…
سرمست به بوستان برآمد
سرمست به بوستان برآمد از سرو و ز گل فغان برآمد با حسن نظارهٔ رخش کرد هر گل که ز بوستان برآمد نرگس چو بدید…
زین درد کسی خبر ندارد
زین درد کسی خبر ندارد کین درد کسی دگر ندارد تا در سفر اوفکند دردم میسوزم و کس خبر ندارد کور است کسی که ذرهای…
زان پیش که بودها نبودست
زان پیش که بودها نبودست بود تو ز ما جدا نبودست چون بود تو بود بود ما بود کی بود که بود ما نبودست گر…
ره عشاق بی ما و من آمد
ره عشاق بی ما و من آمد ورای عالم جان و تن آمد درین ره چون روی کژ چون روی راست که اینجا غیر ره…
دوش وقت صبح چون دل دادهای
دوش وقت صبح چون دل دادهای پیشم آمد مست ترسازادهای بی دل و دینی سر از خط بردهای بی سر و پایی ز دست افتادهای…
دلی کز عشق جانان جان ندارد
دلی کز عشق جانان جان ندارد توان گفتن که او ایمان ندارد درین میدان که یارد گشت یکدم که کس مردی یک جولان ندارد شگرفی…
دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو
دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو قدم در نه اگر هستی طلبکار معانی تو گرفتم صد هزاران علم در مویی بدانستی چو…
دل به امید وصل تو باد به دست میرود
دل به امید وصل تو باد به دست میرود جان ز شراب شوق تو بادهپرست میرود از می عشق جان ما یافت ز دور شمهای…
درد من هیچ دوا نپذیرد
درد من هیچ دوا نپذیرد زانکه حسن تو فنا نپذیرد گر من از عشق رخت توبه کنم هرگز آن توبه خدا نپذیرد از لطافت که…
در عشق همی بلا همی جویم
در عشق همی بلا همی جویم درد دل مبتلا همی جویم در مان چه طلب کنم که در عشقش یک درد به صد دعا همی…
در راه تو مردانند از خویش نهان مانده
در راه تو مردانند از خویش نهان مانده بی جسم و جهت گشته بی نام و نشان مانده در قبهٔ متواری لایعرفهم غیری محبوب ازل…
خطی سبز از زنخدان می بر آورد
خطی سبز از زنخدان می بر آورد مرا از دل نه کز جان می بر آورد خطش خوش خوان از آن آمد که بی کلک…
چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را
چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را سجاده زاهدان را درد و قمار ما را جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان…
چون سیمبران روی به گلزار نهادند
چون سیمبران روی به گلزار نهادند گل را ز رخ چون گل خود خار نهادند تا با رخ چون گل بگذشتند به گلزار نار از…
چو طوطی خط او پر بر آورد
چو طوطی خط او پر بر آورد جهان حسن در زیر پر آورد به خوش رنگی رخش عالم برافروخت ز سرسبزی خطش رنگی بر آورد…
چه رخساره که از بدر منیر است
چه رخساره که از بدر منیر است لبش شکر فروش جوی شیر است سر هر موی زلفش از درازی جهان سرنگون را دستگیر است قمر…
جانا دلم ببردی و جانم بسوختی
جانا دلم ببردی و جانم بسوختی گفتم بنالم از تو زبانم بسوختی اول به وصل خویش بسی وعده دادیم واخر چو شمع در غم آنم…
ترسا بچهایم افکند از زهد به ترسایی
ترسا بچهایم افکند از زهد به ترسایی اکنون من و زناری در دیر به تنهایی دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم ز ارباب یقین…
تا گل از ابر آب حیوان یافت
تا گل از ابر آب حیوان یافت گرد خود صد هزار دستان یافت زره ابر گشت پیکان باز جوشن آب زخم پیکان یافت گل خندان…
تا دل ز کمال تو نشان یافت
تا دل ز کمال تو نشان یافت جان عشق تو در میان جان یافت پروانهٔ شمع عشق شد جان چون سوخته شد ز تو نشان…
تا با غم عشق آشنا گشتیم
تا با غم عشق آشنا گشتیم از نیک و بد جهان جدا گشتیم تا هست شدیم در بقای تو از هستی خویشتن فنا گشتیم تا…
بیار آن جام می تا جان فشانیم
بیار آن جام می تا جان فشانیم نثاری بر سر جانان نشانیم بیا جانا که وقت آن درآمد که جان بر جام جانافشان فشانیم چو…
به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینم
به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینم به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او…
بحری است عشق و عقل ازو برکنارهای
بحری است عشق و عقل ازو برکنارهای کار کنارگی نبود جز نظارهای در بحر عشق عقل اگر راهبر بدی هرگز کجا فتادی ازو برکنارهای وانجا…
اینت گم گشته دهانی که توراست
اینت گم گشته دهانی که توراست وینت نابوده میانی که توراست از دو چشم تو جهان پرشور است اینت شوریده جهانی که توراست جادوان را…
ای لبت حقهٔ گهر بسته
ای لبت حقهٔ گهر بسته دهنت شور در شکر بسته طوطیان خط تو پیش شکر بال بگشاده و کمر بسته خطت از پستهٔ تو بر…
ای عشق تو قبلهٔ قبولم
ای عشق تو قبلهٔ قبولم کرده غم تو ز جان ملولم خورشید رخت بتافت یک روز تا کرد چو ذرهٔ عجولم میتافت پیاپی و دمادم…
ای ز عشقت این دل دیوانه خوش
ای ز عشقت این دل دیوانه خوش جان و دردت هر دو در یک خانه خوش گر وصال است از تو قسمم گر فراق هست…
ای دلم مست چشمهٔ نوشت
ای دلم مست چشمهٔ نوشت در خطم از خط سیه پوشت باد سرسبزی خطت که به لطف سر برون زد ز چشمهٔ نوشت حلقه در…
ای در میان جانم وز جان من نهانی
ای در میان جانم وز جان من نهانی از جان نهان چرایی چون در میان جانی هرگز دلم نیارد یاد از جهان و از جان…
ای تو را با هر دلی کاری دگر
ای تو را با هر دلی کاری دگر در پس هر پرده غمخواری دگر چون بسی کار است با هر کس تورا هر کسی را…
ای آفتاب رویت از غایت نکویی
ای آفتاب رویت از غایت نکویی افزون ز هرچه دانی برتر ز هرچه گویی گر نیکویی رویت یک ذره رخ نماید دو کون مست گردد…
آنچه من در عشق جانان یافتم
آنچه من در عشق جانان یافتم کمترین چیزها جان یافتم چون به پیدایی بدیدم روی دوست صد هزاران راز پنهان یافتم چون به مردم هم…
اگر درمان کنم امکان ندارد
اگر درمان کنم امکان ندارد که درد عشق تو درمان ندارد ز بحر عشق تو موجی نخیزد که در هر قطره صد طوفان ندارد غمت…
از می عشق تو مست افتادهام
از می عشق تو مست افتادهام بر درت چون خاک پست افتادهام مستیم را نیست هشیاری پدید کز نخستین روز مست افتادهام در خرابات خراب…
آتشی در جملهٔ آفاق زن
آتشی در جملهٔ آفاق زن نوبت حسن علیالاطلاق زن ماه اگر در طاق گردون جفته زد نیست بر حق تو به استحقاق زن پردهٔ عشاق…
یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید
یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید افلاک درهم افتد خورشید بر سرآید آخر چه طاقت آرد اندر دو کون هرگز تا با فروغ…
هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمیبرد
هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمیبرد وآنچه نشانپذیر نی، این سخن آن نمیبرد گفت زبان ز سر بنه خاک بباش و سر بنه زانک…
هر که را ذرهای ازین سوز است
هر که را ذرهای ازین سوز است دی و فرداش نقد امروز است هست مرد حقیقت ابنالوقت لاجرم بر دو کون پیروز است چون همه…
هر شبم سرمست در کوی افکنی
هر شبم سرمست در کوی افکنی وز بر خویشم به هر سوی افکنی در خم چوگان خویشم هر زمان خسته و سرگشته چون گوی افکنی…
هر دل که ز عشق بی نشان رفت
هر دل که ز عشق بی نشان رفت در پردهٔ نیستی نهان رفت از هستی خویش پاک بگریز کین راه به نیستی توان رفت تا…
نگاری مست لایعقل چو ماهی
نگاری مست لایعقل چو ماهی درآمد از در مسجد پگاهی سیه زلف و سیه چشم و سیه دل سیه گر بود و پوشیده سیاهی ز…
منم از عشق سرگردان بمانده
منم از عشق سرگردان بمانده چو مستی واله و حیران بمانده امید از جان شیرین بر گرفته جدا از صحبت یاران بمانده سر و سامان…
مرا سودای تو جان می بسوزد
مرا سودای تو جان می بسوزد چو شمعی زار و گریان میبسوزد غمت چندان که دوزخ سوخت عمری به یک ساعت دو چندان میبسوزد فکندی…
ما در غمت به شادی جان باز ننگریم
ما در غمت به شادی جان باز ننگریم در عشق تو به هر دو جهان باز ننگریم خوش خوش چو شمع ز آتش عشق تو…
گفتم اندر محنت و خواری مرا
گفتم اندر محنت و خواری مرا چون ببینی نیز نگذاری مرا بعد از آن معلوم من شد کان حدیث دست ندهد جز به دشواری مرا…
گر مردی خویشتن ببینیم
گر مردی خویشتن ببینیم اندر پس دوکدان نشینیم دیگر نزنیم لاف مردی وز شرم ره زنان گزینیم کاری عجب اوفتاده ما را پیمانهٔ زهر و…
گر تو نسیمی ز زلف یار نیابی
گر تو نسیمی ز زلف یار نیابی تا به ابد رد شوی و بار نیابی یک دم اگر بوی زلف او به تو آید گنج…
کسی کو هرچه دید از چشم جان دید
کسی کو هرچه دید از چشم جان دید هزاران عرش در مویی عیان دید عدد از عقل خاست اما دل پاک عدد گردید از گفت…
قصد کرد از سرکشی یارم به جان
قصد کرد از سرکشی یارم به جان قصد او را من خریدارم به جان گر بسوزد همچو شمعم عشق او راز عشقش را نگه دارم…
عشق را گوهر ز کانی دیگر است
عشق را گوهر ز کانی دیگر است مرغ عشق از آشیانی دیگر است هرکه با جان عشق بازد این خطاست عشق بازیدن ز جانی دیگر…
عشق تو پرده، صد هزار نهاد
عشق تو پرده، صد هزار نهاد پرده در پرده بی شمار نهاد پس هر پرده عالمی پر درد گه نهان و گه آشکار نهاد صد…
عاشقانی کز نسیم دوست جان میپرورند
عاشقانی کز نسیم دوست جان میپرورند جمله وقت سوختن چون عود اندر مجمرند فارغند از عالم و از کار عالم روز و شب والهٔ راهی…
صبح از پرده به در میآید
صبح از پرده به در میآید اثر آه سحر میآید یا کسی مشک ختن میبیزد یا نسیم گل تر میآید خیز ای ساقی و میده…
سر مستی ما مردم هشیار ندانند
سر مستی ما مردم هشیار ندانند انکار کنان شیوهٔ این کار ندانند در صومعه سجاده نشینان مجازی سوز دل آلودهٔ خمار ندانند آنان که بماندند…
زیر بار ستمت میمیرم
زیر بار ستمت میمیرم روی در روی غمت میمیرم شغل عشق تو چنان کرد مرا کایمن از مدح و ذمت میمیرم زندهٔ بی سر از…
ز عشقت سوختم ای جان کجایی
ز عشقت سوختم ای جان کجایی بماندم بی سر و سامان کجایی نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی نه در جان نه…
رفت وجودم به عدم چون کنم
رفت وجودم به عدم چون کنم هیچ شدم هیچ نیم چون کنم تو همه من هیچ به هم هر دو را چون به هم اندازم…
دوش، چون گردون کنار خویش پر خون یافتم
دوش، چون گردون کنار خویش پر خون یافتم مرکز دل از محیط چرخ بیرون یافتم دیدهٔ اخترشمار من ز تیزی نظر سفت هر گوهر که…
دو جهان بیتوام نمیباید
دو جهان بیتوام نمیباید نه یکی بس دو ام نمیباید هرچه خواهم ز تو تو به زانی از توام جز توام نمیباید قبلهام چون جمال…
دل ندارم، صبر بی دل چون کنم
دل ندارم، صبر بی دل چون کنم صبر و دل در عشق حاصل چون کنم در بیابانی که پایان کس ندید کاروان بگذشت، منزل چون…
دل به سودای تو جان در بازد
دل به سودای تو جان در بازد جان برای تو جهان در بازد دل چو عشق تو درآید به میان هرچه دارد به میان در…
دردا که درین بادیه بسیار دویدیم
دردا که درین بادیه بسیار دویدیم در خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم بسیار درین بادیه شوریده برفتیم بسیار درین واقعه مردانه چخیدیم گه نعرهزنان معتکف…
در عشق قرار بیقراری است
در عشق قرار بیقراری است بدنامی عشق نامداری است چون نیست شمار عشق پیدا مشمر که شمار بیشماری است در عشق ز اختیار بگذار عاشق…
در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست
در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست عقلم که جهان زیر و…
خطی از غالیه بر غالیهدان آوردی
خطی از غالیه بر غالیهدان آوردی دل این سوخته را کار به جان آوردی نه که منشور نکویی تو بی طغرا بود رفتی از غالیه…
چون نیست کسی مرا به جای تو
چون نیست کسی مرا به جای تو ترک همه گفتم از برای تو نور دل من ز عکس روی توست تاج سر من ز خاک…
چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریم
چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریم هندوی خویش کند هر دم به دلبریم چون زلف کافر او آهنگ دین کندم در حال بند کند…
چو دریا شور در جانم میفکن
چو دریا شور در جانم میفکن ز سودا در بیابانم میفکن چو پر پشهٔ وصلت ندیدم به پای پیل هجرانم میفکن به دست خویش در…
چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد
چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد لب دریا همه کفر است و دریا جمله دینداری…
جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی
جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی من بر کنار رفتم تو در میان نشستی گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جان چون تو…
ترسا بچهای ناگه قصد دل و جانم کرد
ترسا بچهای ناگه قصد دل و جانم کرد سودای سر زلفش رسوای جهانم کرد زو هر که نشان دارد دل بر سر جان دارد ترسا…
تا که گشت این خیالخانه پدید
تا که گشت این خیالخانه پدید هر زمان گشت صد بهانه پدید ناپدید است عیسی مریم قصهٔ سوزن است و شانه پدید صد جهان ناپدید…
تا دل ز دست بیفتاد از تو
تا دل ز دست بیفتاد از تو تن به اندوه فرو داد از تو دل من گشت چو دریایی خون چشم من چشمهٔ خون زاد…
تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست
تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست جان را شب اندر آمد و دل در عذاب بست ترسید زلف تو که کند چشم بد اثر…
بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است
بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است بیار باده که عاشق نه مرد طامات است پیالهایدو به من ده که صبح پرده درید پیادهایدو فرو…





