غزلیات عطار
گر سر این کار داری کار کن
گر سر این کار داری کار کن ور نهای این کار را انکار کن خلق عالم جمله مست غفلتند مست منگر خویش را هشیار کن…
گر از گره زلفت جانم کمری سازد
گر از گره زلفت جانم کمری سازد در جمع کلهداران از خویش سری سازد گردون که همه کس را زو دست بود بر سر از…
کار چو از دست من برفت چه سازم
کار چو از دست من برفت چه سازم مات شدم نیز خانه نیست چه بازم در بن این خاکدان عالم غدار اشک فشان همچو شمع…
عمر رفت و تو منی داری هنوز
عمر رفت و تو منی داری هنوز راه بر ناایمنی داری هنوز زخم کاید بر منی آید همه تا تو میرنجی منی داری هنوز صد…
عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت
عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت عشقش آتش بود کردم مجمرش از…
عزیزا هر دو عالم سایهٔ توست
عزیزا هر دو عالم سایهٔ توست بهشت و دوزخ از پیرایهٔ توست تویی از روی ذات آئینهٔ شاه شه از روی صفاتی آیهٔ توست که…
صورت نبندد ای صنم، بی زلف تو آرام دل
صورت نبندد ای صنم، بی زلف تو آرام دل دل فتنه شد بر زلف تو، ای فتنهٔ ایام دل ای جان به مولای تو، دل…
شب را ز تیغ صبحدم خون است عمدا ریخته
شب را ز تیغ صبحدم خون است عمدا ریخته اینک ببین خون شفق در طشت مینا ریخته لالای شب در هر قدم لؤلؤ بر آورده…
سحرگاهی شدم سوی خرابات
سحرگاهی شدم سوی خرابات که رندان را کنم دعوت به طامات عصا اندر کف و سجاده بر دوش که هستم زاهدی صاحب کرامات خراباتی مرا…
زلف تیره بر رخ روشن نهی
زلف تیره بر رخ روشن نهی سرکشان را بار بر گردن نهی روی بنمایی چو ماه آسمان منت روی زمین بر من نهی تا کی…





