اگر این برق دارد آتش رخسار او بیدل

اگر این برق دارد آتش رخسار او بیدل نیابی در پس دیوار هیچ آیینه سیمابش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اشک ما بیدل ز درد نارسایی خاک شد

اشک ما بیدل ز درد نارسایی خاک شد ریشه‌ای پیدا نکرد این تخم هر جا ریختند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آزادگی و سیرگریبان چه خیال است

آزادگی و سیرگریبان چه خیال است بیدل سر پرواز ته بال نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از قطره تا محیط وبال تعلق است

از قطره تا محیط وبال تعلق است بیدل خوش‌آنکه الفت جزووکلیش نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از جنون جولانی تحقیق این بیدل مپرس

از جنون جولانی تحقیق این بیدل مپرس شعلهٔ جواله‌ای بر گرد خود گردید و سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همان منصور عشقم گر هوس فرسوده‌ام بیدل

همان منصور عشقم گر هوس فرسوده‌ام بیدل به عنقا می‌رسد پروازم و بال مگس دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قاتل و ساز مروت نپسندی بیدل

قاتل و ساز مروت نپسندی بیدل مد احسان نفس‌، در نظر من تیغ است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گریه هم‌بیدل لب خشکم چومژگان‌ترنکرد

گریه هم‌بیدل لب خشکم چومژگان‌ترنکرد وحشتی زین وادی بی‌آب می‌باید مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل سبق مدرسهٔ نسیانم

من بیدل سبق مدرسهٔ نسیانم هرچه کردید فراموش مرا یاد کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نمو ربطی ندارد با نهال مدعا بیدل

نمو ربطی ندارد با نهال مدعا بیدل مگر آتش ‌درین ‌دیر خراب ‌افتدکه برخیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همیشه‌تشنه‌لب‌خون ما بود بیدل

همیشه‌تشنه‌لب‌خون ما بود بیدل چوشیشه هرکه به دست آورد دل ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قفل مینای من بیدل نوای عیش هست

قفل مینای من بیدل نوای عیش هست بر سلامت نوحهٔ درد شکستن می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

لباس تعلق خیالست بیدل

لباس تعلق خیالست بیدل گره نیست جز من به بند قبایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌برد خواب بهار نازم از یاد خطش

می‌برد خواب بهار نازم از یاد خطش بی‌فسونی نیست بیدل سایهٔ دیوار گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوایی‌ گل نکرد از پردهٔ ساز نفس بیدل

نوایی‌ گل نکرد از پردهٔ ساز نفس بیدل ز هستی بگسلم شاید رسد تاری به مضرابی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچ‌کس آتش نزد بر صفحهٔ بیحاصلم

هیچ‌کس آتش نزد بر صفحهٔ بیحاصلم ورنه من‌هم‌داشتم بیدل چراغان‌زیر پوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاش رنگ عالم موهوم درهم بشکند

کاش رنگ عالم موهوم درهم بشکند تنگ شد بیدل به جنگ لشکر تصویر صلح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباد شام‌کسی محرم سحر بیدل

مباد شام‌کسی محرم سحر بیدل دماغ نشئه در اندیشهٔ خمارم سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله را روزی ‌که اوج اعتبار نشئه بود

ناله را روزی ‌که اوج اعتبار نشئه بود چون‌جرس بیدل ‌به‌جای ‌باده ‌دل ‌در جام داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست باکم بیدل از درد خمار عافیت

نیست باکم بیدل از درد خمار عافیت صندلی در پرده دارد دست بر هم سوده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وفا سر رشته‌ای دارد که هرگز نگسلد بیدل

وفا سر رشته‌ای دارد که هرگز نگسلد بیدل نمی‌افتد زگردن گر فتاد از دست زنارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کراست شبهه در ایجاد بی تعین بیدل

کراست شبهه در ایجاد بی تعین بیدل همان‌که در عدمم دیده‌اند بودم و هستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مجو از هرزه ‌طبعان جوهر پاس نفس بیدل

مجو از هرزه ‌طبعان جوهر پاس نفس بیدل که حفظ بوی خود مشکل بودگلهای خندان را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نپنداری به مرگ از جستجو فارغ شوم بیدل

نپنداری به مرگ از جستجو فارغ شوم بیدل به زیرخاک هم چون آفتابم هست شبگیری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست غیر از خودسریها سنگ مینای حباب

نیست غیر از خودسریها سنگ مینای حباب این‌ سر بی‌مغز را بیدل‌ هوا خواهد شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک قلم عرصهٔ تسلیم فناییم چو صبح

یک قلم عرصهٔ تسلیم فناییم چو صبح بیدل از ما به نفس نیز توان ‌گرد انگیخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کلاه عزت افلاک فرش نقش‌پاگیرد

کلاه عزت افلاک فرش نقش‌پاگیرد چو بیدل هرکه ا‌ز راهت‌کف‌خاکی به‌سر ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مخواه غیر توهم ز اغنیا بیدل

مخواه غیر توهم ز اغنیا بیدل که ابر مزرع این قوم بنگ می‌بارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندامت برد از آیینه‌ام زنگ هوس بید‌ل

ندامت برد از آیینه‌ام زنگ هوس بید‌ل به سودن‌های دست این صفحه را پاک از رقم کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر چند ز غم چاره ندارم من بیدل

هر چند ز غم چاره ندارم من بیدل این چاره‌ که فرمود که ناچار بگریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دم تیغ است بیدل راه باریک سخن‌سنجی

دم تیغ است بیدل راه باریک سخن‌سنجی زبان خامه هم شق دارد از حرف‌آفرینی‌ها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر کجا بیدل ز لعل آبدارش دم زدیم

هر کجا بیدل ز لعل آبدارش دم زدیم حرف‌گوهر خجلت دندن بی‌مسواک بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرجا نم اشکی بتپد در کف خاکی

هرجا نم اشکی بتپد در کف خاکی ای خوش‌نگهان بیدل زار است ببینید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرچه‌گذشت از نظر نیست برون از خیال

هرچه‌گذشت از نظر نیست برون از خیال بیدل ازین دامگاه رفته ‌کجا می‌رود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجا جوش جنون دارد تب سودای عشق

هرکجا جوش جنون دارد تب سودای عشق بیدل این‌نه آسمان سرپوش یک تبخاله نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجا سرکرده‌ام بیدل دعای دولتش

هرکجا سرکرده‌ام بیدل دعای دولتش جوش‌آمین از زمین تا آسمان پیچیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکس به قدرهمت خود ناز می‌کند

هرکس به قدرهمت خود ناز می‌کند بیدل غم تو دارد اگر خواجه مال داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هزار آیینه از دست دو عالم می‌برد صیقل

هزار آیینه از دست دو عالم می‌برد صیقل که یارب آن پری‌رو بر من بیدل دچار آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هزار شمع به یک حرف داغ شد بیدل

هزار شمع به یک حرف داغ شد بیدل که‌این بساط هوس آنچه داشت‌کاهش داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فسرد از آبله بیدل دماغ هرزه جولانی

فسرد از آبله بیدل دماغ هرزه جولانی دویدن نا امید ریشه شد تا این ثمر بستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غوطه درآتش زدم چون شمع و داغی یافتم

غوطه درآتش زدم چون شمع و داغی یافتم این‌ گهر بوده‌ست بیدل حاصل درباب من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غبار جسد چشم بند است بیدل

غبار جسد چشم بند است بیدل چو دیوارت افتاد صحراست خانه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها شد درهوایت بال عجزی می‌زند

عمرها شد درهوایت بال عجزی می‌زند ناکجا پروازگیرد بیدل از دست دعا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عشق بیدل گر بساط نازم آراید چو شمع

عشق بیدل گر بساط نازم آراید چو شمع آنقدر گردن ‌کشم از خود که سر را پا کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عبرت ایجادست بیدل تنگی آغوش شرم

عبرت ایجادست بیدل تنگی آغوش شرم بی‌گریبان نیستم هر چند مژگان خم‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طبع‌ روشن بیدل از بخت سیاهش چاره نیست

طبع‌ روشن بیدل از بخت سیاهش چاره نیست تا ابد رنگ‌ کلف نتوان زدود از روی ماه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صرفهٔ ما نیست بیدل خدمت دیر و حرم

صرفهٔ ما نیست بیدل خدمت دیر و حرم شمع خود در هرکجا بردیم خود را سوختیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوق بیتاب است بیدل فهم معنی گو مباش

شوق بیتاب است بیدل فهم معنی گو مباش تا زبان می‌بوسدم کام الله الله می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکرکن بیدل‌که درتوفان نیرنگ شعور

شکرکن بیدل‌که درتوفان نیرنگ شعور عالمی شد غرق و دست ما قدح‌نوشی‌گرفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شد نظر واکردنی خواب فراموش شرار

شد نظر واکردنی خواب فراموش شرار لغزش پای نگاهی داشت مدهوش شرار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شامل‌است اخلاق‌حق با طو‌ر خوب‌و زشت خلق

شامل‌است اخلاق‌حق با طو‌ر خوب‌و زشت خلق شخص دین را بیدل ازگبرو مسلمان چاره نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سفینه در دل دریا فکنده‌ام بیدل

سفینه در دل دریا فکنده‌ام بیدل مگر ز وصل‌ کناری خبر دهد کاغذ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراغ رفته‌گیر از هرچه می‌یابی نشان بیدل

سراغ رفته‌گیر از هرچه می‌یابی نشان بیدل همه گر نام باشد در نگین نقش قدم دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سخنها داشتم از دستگاه علم و فن بیدل

سخنها داشتم از دستگاه علم و فن بیدل به خاموشی یقینم شدکه پر بیهوده می‌گفتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سایه را بر خاک ره پیداست ترجیح عروج

سایه را بر خاک ره پیداست ترجیح عروج اینقدر من نیز بیدل سر فراز هستی‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زندگی بیدل دماغ خلق در اوهام سوخت

زندگی بیدل دماغ خلق در اوهام سوخت ما هم از هستی همین معجون بنگی داشتیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زخود رفتیم اما محرم ما کس نشد بپدل

زخود رفتیم اما محرم ما کس نشد بپدل درای محمل دل سخت نامحسوس می‌نالد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز یأس بیدلی‌ا‌م ‌گل نکرد شوخی آهی

ز یأس بیدلی‌ا‌م ‌گل نکرد شوخی آهی نفس چه ریشه دواند ز دانه‌ای که ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز غنچهٔ او دمید بیدل بهار خط نظر فریبی

ز غنچهٔ او دمید بیدل بهار خط نظر فریبی به معجز حسن‌گشت آخر رک زمرد ز لعل پیدا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز شرم بیدلی خود گداختم بیدل

ز شرم بیدلی خود گداختم بیدل دلی ندارم و سودایی وصال توام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز دام حادثه بیدل رهایی امکان نیست

ز دام حادثه بیدل رهایی امکان نیست که قطرهٔ تو به‌کام نهنگ می‌بارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز چشم حرص یقین دارم اینقدر بیدل

ز چشم حرص یقین دارم اینقدر بیدل که خاک گور هم این زخم را دوا نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بیدل مپرسید مضمون زلفش

ز بیدل مپرسید مضمون زلفش چه خواند کسی خط پیچیدهٔ شب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز اشک دیدهٔ بیدل چو غنچه خون‌ گردد

ز اشک دیدهٔ بیدل چو غنچه خون‌ گردد اگر کند کف پای ترا حنا رنگین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رموز دهر عیان است فهم‌کن بیدل

رموز دهر عیان است فهم‌کن بیدل بنای فطرت خود بر فسانه‌ها مگذار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

راه در پردهٔ تحقیق ندارم بیدل

راه در پردهٔ تحقیق ندارم بیدل عمر چون حلقه به بیرون درم می‌گذرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دو روز در دل خون‌گشته جوش زن بیدل

دو روز در دل خون‌گشته جوش زن بیدل نه باغ درخورجولان آرزوست نه راغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلم بیدل ندارد چاره از داغ

دلم بیدل ندارد چاره از داغ نگین را بهر خاتم آفریدند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل بیدل نکند قطع تعلق ز خیالت

دل بیدل نکند قطع تعلق ز خیالت حیرت و آینه را نیست ز هم رنگ جدایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دست هر امید محکم داشت دامان دلی

دست هر امید محکم داشت دامان دلی یاس تا بیکس نباشد بیدلی آراستند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین حدیقه به صد رنگ پر زدم بیدل

درین حدیقه به صد رنگ پر زدم بیدل ز رنگ در نگذشتم‌که رنگ و بوی تو داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در وادیی‌ کز شوق او بیدل ز خود من رفته‌ام

در وادیی‌ کز شوق او بیدل ز خود من رفته‌ام خوابیده هر نقش قدم بگذشت جولان در بغل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در رهش چون خامه‌کار پستی‌ام بالاگرفت

در رهش چون خامه‌کار پستی‌ام بالاگرفت آنچه بیدل‌، ناخن پا بود، شد مژگان مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در تظلمکده دیر محبت بیدل

در تظلمکده دیر محبت بیدل ناله فریاد دلی داشت‌که ناقوس نبود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دامن دیده به هر سرمه میالا بیدل

دامن دیده به هر سرمه میالا بیدل انتظاری شو وگرد سر راهی دریاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خواص مرغ دست‌آموز دارد طینت بیدل

خواص مرغ دست‌آموز دارد طینت بیدل به هر جا می‌روم تا می‌دهی آواز می‌آیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خط پرگارنیرنگی‌ست بیدل نقش ایجادم

خط پرگارنیرنگی‌ست بیدل نقش ایجادم هزار انجام طی کرده‌ست این آغاز گردیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خاک بنای ما به هواگرد می‌کند

خاک بنای ما به هواگرد می‌کند بیدل هنوزمنت‌پرمی‌کشیم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حسن یکتا بیدل از تمثال دارد انفعال

حسن یکتا بیدل از تمثال دارد انفعال جای زنگارت همن آیینه می‌باید زدود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حذر ز زمزمهٔ عندلیب ما بیدل

حذر ز زمزمهٔ عندلیب ما بیدل که اخگرست به منقار ما چوآتشگیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون‌گل شمعیم بیدل بلبل باغ ادب

چون‌گل شمعیم بیدل بلبل باغ ادب شعلهٔ آواز ما جمعیت منقار داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون خط پرگار بیدل منزل ما جاده است

چون خط پرگار بیدل منزل ما جاده است جستجوهای هوس آغازکرد انجام را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو گوهر از دم تسدم‌کن سپر بیدل

چو گوهر از دم تسدم‌کن سپر بیدل درتن محیط‌که تیغ است سرکشیدن موج حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو شبنم یکدو دم فرصت‌ کمین وحشتم بیدل

چو شبنم یکدو دم فرصت‌ کمین وحشتم بیدل نی‌ام ‌گوهر که خودداری تواند شد حصار من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه نیرنگ است بیدل برق دیرستان الفت را

چه نیرنگ است بیدل برق دیرستان الفت را که من می‌سوزم و بوی تو می‌آید ز داغ من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه بلاست بیدل بی‌خبر که به ناله هرزه شدی سمر

چه بلاست بیدل بی‌خبر که به ناله هرزه شدی سمر همه راست درد شکست و تو که به بیدلی چه شکسته‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چمنزار جراحت بیدل از تیرش دلی دارم

چمنزار جراحت بیدل از تیرش دلی دارم که حسرت غنچه می‌بندد بقدر یاد پیکانش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چسان آید ز شمع‌ کشته بیدل محفل آرایی

چسان آید ز شمع‌ کشته بیدل محفل آرایی زبان در سرمه خوابیده‌ست و من تقریر می‌خواهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جهان جلوه چون آیینه رفت از دیده‌ام بیدل

جهان جلوه چون آیینه رفت از دیده‌ام بیدل تحیر امتیازم سوخت از داغ چه کس سوزم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جرات پرواز هرجا نیست بیدل ور نه ما

جرات پرواز هرجا نیست بیدل ور نه ما در شکست بال‌، فیض آشیانی داشتیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تواضعهای ظالم مکر صیادی بود بیدل

تواضعهای ظالم مکر صیادی بود بیدل که میل آهنی را خم شدن قلاب می‌سازد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تمتع چیست زبن بیحاصلانم چون نگین بیدل

تمتع چیست زبن بیحاصلانم چون نگین بیدل زبانم می‌خراشدگرکسی را نام می‌گیرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تشنهٔ وصل بود بیدل ما

تشنهٔ وصل بود بیدل ما تیغ شد آب ‌کز گلوش ‌گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تپش ز موج‌ گهر گل نمی‌کند بیدل

تپش ز موج‌ گهر گل نمی‌کند بیدل نکرد اشک من ‌آخر به‌ چشم حیران رقص حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا نفس باقی‌ست بیدل پرفشان وهم باش

تا نفس باقی‌ست بیدل پرفشان وهم باش کوشش‌ بیحاصلت‌ چندان‌ که‌ خواهی داده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانی بیدل از مشق فنا غافل مباش

تا توانی بیدل از مشق فنا غافل مباش مشکل هر آرزو زبن شیوه آسان می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیشه بسیار است بیدل بر خموشی ختم‌ کن

پیشه بسیار است بیدل بر خموشی ختم‌ کن سعی در علم و عمل اینجا به پایان می‌رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پرتوشمع است بیدل خلعت زرین شب

پرتوشمع است بیدل خلعت زرین شب بزم سودا، فرش اگر دارد، ز رنگ زرد ماست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیل‌ل به وادی عجزکم بود راه مقصود

بیل‌ل به وادی عجزکم بود راه مقصود قاصد پیام حیرت از ما به پیش ما برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌که رحم می‌کرد بر سخت‌جانی ما؟

بیدل‌که رحم می‌کرد بر سخت‌جانی ما؟ ناخن اگر نمی‌بود زورآزمای مطرب حضرت ابوالمعانی بیدل رح