خاک گشتی بیدل از افسردگی

خاک گشتی بیدل از افسردگی خون منصوری نیاوردی به جوش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حضور غیبت یاران یقین نشد بیدل

حضور غیبت یاران یقین نشد بیدل جز اینقدر که لگد افکنند و دندان گیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حذر کن از تماشاگاه نیرنگ جهان بیدل

حذر کن از تماشاگاه نیرنگ جهان بیدل تو طبع نازکی داری و این ‌گلشن هوا دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چین نازپرورده‌ست ‌گرد وحشتم بیدل

چین نازپرورده‌ست ‌گرد وحشتم بیدل دامنی‌گر افشاندم طره‌ای پریشان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون دیدهٔ قربانی‌ات از ترک تماشا

چون دیدهٔ قربانی‌ات از ترک تماشا بیدل همه جا بستر آرام سفید است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو نام تکیه به نقش نگین مکن بیدل

چو نام تکیه به نقش نگین مکن بیدل که جز شکست چه دارد سر رسیده به سنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو شمع‌از تیغ‌تسلیم وفاگردن مکش بیدل

چو شمع‌از تیغ‌تسلیم وفاگردن مکش بیدل اگر سررفت‌،‌ گو رو، رنگ برروی تو می‌آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه‌کلفتهاکه دل در بیخودی دارد نهان بیدل

چه‌کلفتهاکه دل در بیخودی دارد نهان بیدل بود آیینه را حیرت نقاب بی ‌صفاییها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه توان کرد به هر بی‌جگری‌ها بیدل

چه توان کرد به هر بی‌جگری‌ها بیدل ناگزیریم ز دندان به جگر افشردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنان محو تماشای گریبان خودم بیدل

چنان محو تماشای گریبان خودم بیدل که پندارم خیال او سری دارد به زانویم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چسان به دوش اجابت رسانمش بیدل

چسان به دوش اجابت رسانمش بیدل که از ضعیفی من دست ناله ‌کوتاه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جهان را صید حیرت کرد جوش ناله‌ام بیدل

جهان را صید حیرت کرد جوش ناله‌ام بیدل همه زنجیرم اما در نقاب شیون خویشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جز به صحرای عدم بیدل کجا گنجد کسی

جز به صحرای عدم بیدل کجا گنجد کسی تنگی این‌عرصه در دل جای‌دل نگذاشته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

توهم به حیرت ازبن بزم صلح‌کن بیدل

توهم به حیرت ازبن بزم صلح‌کن بیدل جنون حسن به آیینه‌ها درافتاده‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تمیز از طینت من ننگ غفلت می‌کشد بیدل

تمیز از طینت من ننگ غفلت می‌کشد بیدل به چشم هرکه خود را می‌رسانم خواب می‌گر‌دم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تظلم تو بجایی نمی‌رسد بیدل

تظلم تو بجایی نمی‌رسد بیدل در این بساط به امید بخیه جیب مدر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تپیدم آنقدر کز دل فسردن محو شد بیدل

تپیدم آنقدر کز دل فسردن محو شد بیدل به سعی کوفتنها گرم کردم آهن سردی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تاب خورشید جمالش چو نداری بیدل

تاب خورشید جمالش چو نداری بیدل در خیال خط او سایهٔ دیواری هست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانی بیدل از وهم تعلق قطع کن

تا توانی بیدل از وهم تعلق قطع کن یک قلم نور است چون شد دود آتش بر طرف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیکرت خم‌ کرد پیری از فنا غافل مباش

پیکرت خم‌ کرد پیری از فنا غافل مباش سخت نزدیکست بیدل سجده با ساز رکوع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پروازوهم بیدل زین بیشتر چه باشد

پروازوهم بیدل زین بیشتر چه باشد برده‌ست‌گردش سر ما را به آسمانها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌مدعا ستمکش حیرانی خودیم

بی‌مدعا ستمکش حیرانی خودیم بیدل به دوش‌کس نتوان بست بار ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌گهر عشق به بحری است‌که آنجا

بیدل‌گهر عشق به بحری است‌که آنجا آیینهٔ هر قطره‌گریبان نهنگیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌، اگر دست ما ز جام تهی شد

بیدل‌، اگر دست ما ز جام تهی شد پای طلب‌ کی شود ز آبله مأیوس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل هجوم قلقل میناست شش جهت

بیدل هجوم قلقل میناست شش جهت با هر صدایی از خودم این کوهسار برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نفسی چند فضولی‌کن وبگذر

بیدل نفسی چند فضولی‌کن وبگذر بر خوان‌کریمان دل مهمان‌که شکسته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ندانم در کشت الفت

بیدل ندانم در کشت الفت جز دل چه ‌کارم تا بر ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل من و آن ناله از عجز رسایی

بیدل من و آن ناله از عجز رسایی در نقش قدم‌گرد اثر داشته باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مپیچ چندین بر دستگاه اقبال

بیدل مپیچ چندین بر دستگاه اقبال در دامن بلندت چین دارد آستینی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل گران افتاده است از عاجزی اجزای من

بیدل گران افتاده است از عاجزی اجزای من رنگی‌ که پروازن دهم چون شمع بر رو می‌زند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل کجا روم ز که پرسم مقام یار

بیدل کجا روم ز که پرسم مقام یار آواره قاصد نفسم نامه می‌برم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل غبار عالم اوهام زندگیست

بیدل غبار عالم اوهام زندگیست نگذشته‌ای ز هیچ اگر از خویش نگذری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل شدم و رَستم از اوهام تعین

بید‌ل شدم و رَستم از اوهام تعین آیینه شکستن به بغل داشت کلاهی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل زوضع خامشی غنچه سوختم

بیدل زوضع خامشی غنچه سوختم این بوسه‌سنج‌گلشن فکر دهان کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز نفس آینه‌ام یأس خروش است

بیدل ز نفس آینه‌ام یأس خروش است کای دیده‌وران این چه غبارست ببینید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز درد عشق بسی خون‌گریستی

بیدل ز درد عشق بسی خون‌گریستی ترکرد شرم اشک تو دامان پاک ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز تمیز اینقدرت شبهه فروشی‌ست

بیدل ز تمیز اینقدرت شبهه فروشی‌ست ورنه به حقیقت نه زیانیم و نه سودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل رقم صفحهٔ ما بیخبریهاست

بیدل رقم صفحهٔ ما بیخبریهاست رو سر خط تحقیق ز فرزانه طلب‌کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دلت اگرهوس آهنگ منزل است

بیدل دلت اگرهوس آهنگ منزل است ما و شکست‌کوشش وتدبیر خواب پا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل در این مکان ز ادب دم زدن خطاست

بیدل در این مکان ز ادب دم زدن خطاست شرمی‌که لولیان همه تنبک خریده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل حذر از خیره‌سری کز رگ ‌گردن

بیدل حذر از خیره‌سری کز رگ ‌گردن بر صحت هر حرف چو لکنت غلط آرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چو شمع ساخت جبین نیازما

بیدل چو شمع ساخت جبین نیازما با سجده‌ای که غیر گدازش وضو نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چه خیال است در این راه نلغزی

بیدل چه خیال است در این راه نلغزی اشکی و قدم بر مژهٔ تر زده‌ای باز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چرا نسوزم شمع وداع هستی

بیدل چرا نسوزم شمع وداع هستی زان شوخ آشنایش بیگانه را عروسی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل تلاش عجز به جایی نمی‌رسد

بیدل تلاش عجز به جایی نمی‌رسد خلقی چو شمع داغ شد و مرد در عرق حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به‌گمان محو یقینم چه توان‌کرد

بیدل به‌گمان محو یقینم چه توان‌کرد کم فرصتی از وصل‌پرستان چه پیام است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به هوس طالب عنقا نتوان شد

بیدل به هوس طالب عنقا نتوان شد تا گم شدن از خویش ره خانهٔ ما پرس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به ما و تو چه رسد ناز آگهی

بیدل به ما و تو چه رسد ناز آگهی در عالمی که حسن هم آیینه‌دار بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به طبع آبلهٔ پا نهفته‌ایم

بیدل به طبع آبلهٔ پا نهفته‌ایم لغزیدنی‌که بر دوجهان خط‌کشیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به خیال مژهٔ چشم سیاهی

بیدل به خیال مژهٔ چشم سیاهی امروز سیه مست‌تر از سایهٔ تاکم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به جلوه‌گاه نثار تبسمش

بیدل به جلوه‌گاه نثار تبسمش آه از ستمکشی‌که نیاورد جان به لب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به این طراوت اگر باشد انفعال

بیدل به این طراوت اگر باشد انفعال باید جهانیان ز جبینم وضو کنند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این‌کم‌همتان بر عز و جاه

بیدل این‌کم‌همتان بر عز و جاه فخرها دارند و عاری بیش نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آتش افتاده‌ست بیدل در قفای کاروان

آتش افتاده‌ست بیدل در قفای کاروان گلشن ما آنچه دارد باب‌ گلخن داشته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اینجا آفت امداد است سعی عافیت

بیدل اینجا آفت امداد است سعی عافیت فکر ساحل می‌تراشدکشتی ازکام نهنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این بار که بر دوش من است

بیدل این بار که بر دوش من است مژه تا خم شود انداخته‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آن به‌که دود ریبشهٔ من در دل خاک

بیدل آن به‌که دود ریبشهٔ من در دل خاک ورنه چون تاک هزار آبله در راه من است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آگه نه‌ای ز ضبط نفس

بیدل آگه نه‌ای ز ضبط نفس گره رشته‌ گوهر دگرست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر این بود سرانجام محبت

بیدل اگر این بود سرانجام محبت دل بهر چه بستم به هوا، آه امیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل افسون جنون شد صیقل آیینه‌ام

بیدل افسون جنون شد صیقل آیینه‌ام آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اسباب‌طرب تنبیه‌آگاهی‌ست‌، لیک

بیدل اسباب‌طرب تنبیه‌آگاهی‌ست‌، لیک انجمن پر غافل است ازگوشمال چنگها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازما نیستی هم خجلت هستی نبرد

بیدل ازما نیستی هم خجلت هستی نبرد برنمی‌دارد هواگشتن تری از آبها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازافسونگری‌ات خرس‌وبز آدم‌نشود

بیدل ازافسونگری‌ات خرس‌وبز آدم‌نشود چنگ به هرریش مزن ازهوس شانه برآ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از هرمصرعم موج نزاکت می‌چکد

بیدل از هرمصرعم موج نزاکت می‌چکد کرده‌ام رنگین به خون صید لاغرتیغ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از لعلش به چندین رنگ محو حسرتم

بیدل از لعلش به چندین رنگ محو حسرتم این نمکدان داد آرامم به چشم خواب داد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از فانوس، زخم عافیت را نور نیست

بیدل از فانوس، زخم عافیت را نور نیست شمع پیکانی در اینجا تیر روشن میکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از طاقت جهانی را به خودکردی طرف

بیدل از طاقت جهانی را به خودکردی طرف با ضعیفی‌گرتوانی صلح‌کردن جنگ نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ساز ضعیفیهای من غافل مباش

بیدل از ساز ضعیفیهای من غافل مباش صور می‌خندد طنینی کز مگس بالیده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از داغ چراغ خامشم غافل مباش

بیدل از داغ چراغ خامشم غافل مباش نرگسستان چشمکی خس‌پوش مژگان‌ کرده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حیرت آیینهٔ ما هیچ مپرس

بیدل از حیرت آیینهٔ ما هیچ مپرس نشئهٔ جوهر تحقیق اثرها دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از پیکر خمیده ما

بیدل از پیکر خمیده ما ناتوانی ‌کلاه ناز شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از برق تمنایش سراپا آتشم

بیدل از برق تمنایش سراپا آتشم داغ شد هرکس به‌پهلوی من شیدانشست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اندیشهٔ لعلش به عجزم معترف

بیدل از اندیشهٔ لعلش به عجزم معترف می‌کند در عرض جرأت رنگ استغفار گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افسون سخن بلبل باغ چه‌گلی

بیدل از افسون سخن بلبل باغ چه‌گلی رنگ چمن می‌شکند بوی بهار ازپرتو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آبرو گذشتن نیست

بیدل از آبرو گذشتن نیست از حیا غافلی‌، عرق دریاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اثر سعی ندامت اگر این است

بیدل اثر سعی ندامت اگر این است آتش به دو عالم فکن از سودن دستی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌ نیازی بیدل آخر احتیاج آمد به عرض

بی‌ نیازی بیدل آخر احتیاج آمد به عرض محرم راز غنایم ‌کرد آثار طمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌کشتی از دل مأیوس باید بگذرم بیدل

به‌کشتی از دل مأیوس باید بگذرم بیدل شکست‌این‌آبله‌چندان‌که‌جیحون‌کردصحرا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بهار رنگ ندارد گل دگر بیدل

بهار رنگ ندارد گل دگر بیدل در آب چشمهٔ ادراک روغن افتادست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هوس چو بیدل بیخبر در اعتبار جهان مزن

به هوس چو بیدل بیخبر در اعتبار جهان مزن چه بلاست ذوق‌ گهر شدن ‌که چو موج خود شکن آمدی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هر رنگ از من و ما درس عبرت بردنی دارد

به هر رنگ از من و ما درس عبرت بردنی دارد زخلق آن جنس معنیها زبیدل این سخن بردی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به مردن نیز غرق انفعال هستی‌ام بیدل

به مردن نیز غرق انفعال هستی‌ام بیدل ز خاکم تا غباری هست آب از سر نمی‌خیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به غیر وهم ذکر چیست مانعت بیدل

به غیر وهم ذکر چیست مانعت بیدل تو پر فشانی و از ششجهت قفس چاک است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به سینه عاشق بیدل جراحتی دارد

به سینه عاشق بیدل جراحتی دارد که یادکاوش مژگان یار مرهم اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به رنگ نقش نگین بیدل ازسبکروحی

به رنگ نقش نگین بیدل ازسبکروحی نشسته‌ایم و زما جای ما همان خالیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دل هم تا توانی چون نفس مایل مشو بیدل

به دل هم تا توانی چون نفس مایل مشو بیدل مبادا سیر این آیینه در راهت قفس باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به حیرت می‌کشم نقشی و از خود می‌روم بیدل

به حیرت می‌کشم نقشی و از خود می‌روم بیدل فریبم می‌دهد تمثال از آیینه بیرونی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چار سوی تامل نیافتم بیدل

به چار سوی تامل نیافتم بیدل ترازویی ‌که ‌گرانتر ز دل بود سنگش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به پاس راز محبت ‌گداخت طاقت بیدل

به پاس راز محبت ‌گداخت طاقت بیدل که تا سر مژه جنبد جگر به دامنش افتد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به افسون دم پیری املها محو شد بیدل

به افسون دم پیری املها محو شد بیدل چو میدان‌کمان کز بوسهٔ زهگیر فرساید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه مخمورگرفتاری‌ست بیدل صید من

بسکه مخمورگرفتاری‌ست بیدل صید من جوش ساغر می‌شمارد حلقه‌های دام را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس است آینه پرداز جرات من بیدل

بس است آینه پرداز جرات من بیدل عرق دمیدن و تا جبهه از حیا نرسیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر فرصتی که نامش هستی‌ست دامن‌افشان

بر فرصتی که نامش هستی‌ست دامن‌افشان بیدل نفس مدارا با هیچکس ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بحرتسخیری آغوش حبابم بیدل

بحرتسخیری آغوش حبابم بیدل مزد آن است که برخود نفسی تنگ شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باعث وحشت جسم است نفسها بیدل

باعث وحشت جسم است نفسها بیدل خاک تا هم‌نفس باد بود بی‌رم نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با شکست رنگ بیدل‌کرده‌ام جولان عجز

با شکست رنگ بیدل‌کرده‌ام جولان عجز رفتن از خویشم قدم در هیچ جا ننهاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این‌ عقده امید که دل نقش بسته‌است

این‌ عقده امید که دل نقش بسته‌است بیدل به رشته‌ ای‌ که توان‌ کرد وامبند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آن قیامت مزرعم بیدل که چون ریگ روان

آن قیامت مزرعم بیدل که چون ریگ روان صد بیابان می‌دود از ربشه آن سو دانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر سنگ وقارت در نظرها شد سبک بیدل

اگر سنگ وقارت در نظرها شد سبک بیدل فلاخن‌کرده باشی‌گردش رنگ قناعت را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر به فقرکنند امتحان همت بیدل

اگر به فقرکنند امتحان همت بیدل سواد سایهٔ دیوار نیستی محک استش حضرت ابوالمعانی بیدل رح