بیدل به تقاضای تعین چه توان‌کرد

بیدل به تقاضای تعین چه توان‌کرد پوشیدگیی بود که در ما نه نهفتند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل برون خویش به جایی نرفته‌ایم

بیدل برون خویش به جایی نرفته‌ایم ما را ز پرده بهر چه آواز می‌دهند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اختلاف وضعها بیدل لباسی بیش نیست

اختلاف وضعها بیدل لباسی بیش نیست ورنه یکرنگ‌است خون در پیکر طاووس و زاغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اینجا هیچکس از هیچکس چیزی نیافت

بیدل اینجا هیچکس از هیچکس چیزی نیافت پرتو خورشید بر مهتاب بهتان یافتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این دریای عبرت را پل دیگرکجاست

بیدل این دریای عبرت را پل دیگرکجاست زورقی چند از قد خم گشته واژون کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اندر جلوه‌گاه چین ابروی کسی

بیدل اندر جلوه‌گاه چین ابروی کسی کشتی نظاره در موج خطر داریم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌ امشب بسمل تیغ تمنای کی‌ام

بیدل‌ امشب بسمل تیغ تمنای کی‌ام بال من برگ گل از فیض تپیدن می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر سبز شد دانه ز فیض سحاب

بیدل اگر سبز شد دانه ز فیض سحاب ما دل افسرده را در قدمش جان کنیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اقبال گرفتاری درین وادی کراست

بیدل اقبال گرفتاری درین وادی کراست ای بسا صیدی‌ که رفت و حسرت فتراک برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اسیر حسرت از آنم‌که همچو چشم

بیدل اسیر حسرت از آنم‌که همچو چشم در رهگذار سیل فتاده‌ست خانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازین دشت و در گرد هوس رفته‌گیر

بیدل ازین دشت و در گرد هوس رفته‌گیر قافله هر سو رود بانگ درا می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازپیچ وخم زلفش رهایی مشکل است

بیدل ازپیچ وخم زلفش رهایی مشکل است برکریمان سهل نبود رخصت مهمان شب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از وضع ادب مگذر که گوهر در محیط

بیدل از وضع ادب مگذر که گوهر در محیط پای سعی موج را از ترک دعوی کرد سر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از مژگان خواب‌آلود او ایمن مباش

بیدل از مژگان خواب‌آلود او ایمن مباش می‌گشاید فتنه‌ها چشم ازکمین خواب تیغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از قافلهٔ ‌کن‌فیکون نتوان یافت

بیدل از قافلهٔ ‌کن‌فیکون نتوان یافت بار جنسی‌ که توان زحمت پشت پا کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از عجز وغرور فقروجاه ما مپرس

بیدل از عجز وغرور فقروجاه ما مپرس تا نفس‌باقی‌ست زین‌آهنگ‌، صد زیر و بم است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از سوختنم رنگ سراغش دریاب

بیدل از سوختنم رنگ سراغش دریاب کیست پروانه ‌که ‌گوید چه نشان دارد شمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از درد وطن خون ‌گشت ذوق عبرتم

بیدل از درد وطن خون ‌گشت ذوق عبرتم بس که یاد آشیان کردم قفس هم تنگ شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خاکستر من شعله جولانی مخواه

بیدل از خاکستر من شعله جولانی مخواه اخگری در دامن فرسودگی آسوده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از جرگه اوهام به در زن‌ کاینجا

بیدل از جرگه اوهام به در زن‌ کاینجا عالمی لاف خرد دارد و سودا زده‌است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بس مانده‌ام چون کوه زیر بار درد

بیدل از بس مانده‌ام چون کوه زیر بار درد ناله جای‌ گرد می‌گردد بلند از دامنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از این چارسو عشوه ی دیگر مخر

بیدل از این چارسو عشوه ی دیگر مخر غیر فنا هیچ جنس نزد حق ارزنده نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از امید خلد قطع توّهم خوش است

بیدل از امید خلد قطع توّهم خوش است جز دل آسوده نیست باغ ارم داشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آشوب دهر سرن کشیدی به جیب

بیدل از آشوب دهر سرن کشیدی به جیب زورق توفانی‌ات بیخبر از لنگر است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آخر به سر خویش قدم باید زد

بیدل آخر به سر خویش قدم باید زد جادهٔ منزل تحقیق خط پرگار است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیاض نسخهٔ دیگر نیامد در کفم بیدل

بیاض نسخهٔ دیگر نیامد در کفم بیدل درتن مکتب تحیر خوان خط دستی خویشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌معنی‌گر شریک‌معنی‌ات پیدانشد بیدل

به‌معنی‌گر شریک‌معنی‌ات پیدانشد بیدل جهان‌گشتم به صورت نیز نتوان یافت مانندت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بهارستان نازم کرد بیدل سعی آزادی

بهارستان نازم کرد بیدل سعی آزادی ندانم از هوسها رست شستم یا حنا بستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وصل لغزش پایی رسیده‌ام بیدل

به وصل لغزش پایی رسیده‌ام بیدل بیا که دادرس سعی نارسا اینجاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هرمحفل چوشمعم اشک باید ربختن بیدل

به هرمحفل چوشمعم اشک باید ربختن بیدل ندارد سال و ماه هستی‌ام جز فصل نیسانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به منع حسرت بیدل‌که دارد ناز خودکامی

به منع حسرت بیدل‌که دارد ناز خودکامی شکر هم می‌خورد آب از تبسمهای شیرینت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به کمند کلفت پیش و پس نتپی چو بیدل بیخبر

به کمند کلفت پیش و پس نتپی چو بیدل بیخبر تو مقید نفسی و بس دگرت چه دام و کجاست فخ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به صد طاقت نکردم راست بیدل قامت آهی

به صد طاقت نکردم راست بیدل قامت آهی جوانی‌ها اگر این است رحمت باد بر پیرش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به زیر خاک هم فارغ نی‌ام از می‌کشی بیدل

به زیر خاک هم فارغ نی‌ام از می‌کشی بیدل خمستان در بغل چون ریشه‌های تاک می‌گردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ذوق بیخودی مردیم بیدل

به ذوق بیخودی مردیم بیدل شکست‌رنگ، ‌صورت‌خانهٔ کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به خاک ریخت فلک بال طاقتم بیدل

به خاک ریخت فلک بال طاقتم بیدل به حکم هفت کمان تا کجا پرد یک تیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چندین ناله یکدل محرم رازم نشد بیدل

به چندین ناله یکدل محرم رازم نشد بیدل خوشا آهی‌ که از آیینه هم بردند تاثیرش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به تأمل خیالت جگرم گداخت بیدل

به تأمل خیالت جگرم گداخت بیدل که تو تا به خود رسیدن به چها رسیده باشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این عجزی‌ که در بنیاد طاقت دیده‌ام بیدل

به این عجزی‌ که در بنیاد طاقت دیده‌ام بیدل مگر کوهی شوم تا ناله پردازم من محزون حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بنایم را نم اشکی به غارت می‌برد بید‌ل

بنایم را نم اشکی به غارت می‌برد بید‌ل به‌کشتی حبابم می‌کند یک قطره توفانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه آزاد است بیدل از عبارات دویی

بسکه آزاد است بیدل از عبارات دویی ناله هم این مصرع برجسته را تضمین نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برخط وزلف بتان غره عشقی بیدل

برخط وزلف بتان غره عشقی بیدل حسن فهمیده‌ای اجزای پریشانی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر حلاوت بس که پیچیدم غم دردم نماند

بر حلاوت بس که پیچیدم غم دردم نماند ناله‌ها بیدل به غارت داد چون نیشکرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

‌ببدل سوال چشم بتان را طرف مشو

‌ببدل سوال چشم بتان را طرف مشو یعنی که سرمه ناشده باید جواب داد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با همه سامان قدرت شخص تسلیم اعتبار

با همه سامان قدرت شخص تسلیم اعتبار باکمال‌کبریایی پیکر بیدل لقب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اینکه مختار فعل نیک و بدیم

اینکه مختار فعل نیک و بدیم بیدل آیین اختیار نبود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آه حزینی از دلی گر شود آشنای لب

آه حزینی از دلی گر شود آشنای لب مژده به دوستان برید بیدل زار می‌رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگرت ز مواعظ بیدل ما عرقی شود آب جبین حیا

اگرت ز مواعظ بیدل ما عرقی شود آب جبین حیا به دودم نفسی ‌که دمانده هوا سر فتنه چو آتش خس نکشی حضرت ابوالمعانی بیدل…

اگر تحریر خط دلفریبش سر کنم بیدل

اگر تحریر خط دلفریبش سر کنم بیدل زبان ‌کلک خشک من به مشک تر کند بازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آفت این باغ بیدل برخزان موقوف نیست

آفت این باغ بیدل برخزان موقوف نیست صد قیامت یک نسیم آه بلبل می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ازین بی‌ ماحصل افسانه‌های دردسر بیدل‌

ازین بی‌ ماحصل افسانه‌های دردسر بیدل‌ کسی گوشی اگر می‌داشت بایستی کری کردی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از نفاق دوستان بیدل اگر رنجت رسد

از نفاق دوستان بیدل اگر رنجت رسد تا توانی ترک صحبتها گرفتن‌،‌کین مگیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از صبح باغ امکان غافل مباش بیدل

از صبح باغ امکان غافل مباش بیدل بی‌گرد فتنه‌ای نیست این لشکر تبسم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از اقامت شرم دارد بیدل استعداد شمع

از اقامت شرم دارد بیدل استعداد شمع هر قدر باشی درین محفل ز پا ننشسته باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگیر خرده به‌مضمون خون چکیدهٔ ‌بیدل

مگیر خرده به‌مضمون خون چکیدهٔ ‌بیدل ستم فشار مکن زخم تازه بستهٔ ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقش او از اضطرابم در نفس صورت نبست

نقش او از اضطرابم در نفس صورت نبست حسن را آیینه می‌بایست و این بیدل نداشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همچو بیدل ذره‌ تا خورشید این حیرت‌سرا

همچو بیدل ذره‌ تا خورشید این حیرت‌سرا چشم شوقی درسراغ جلوه‌ای سر داده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قبول اگر طلبی‌، نیستی‌گزین بیدل

قبول اگر طلبی‌، نیستی‌گزین بیدل که غیرخاک شدن هرچه هست مردود است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گل این باغ جنون حوصله‌ای می‌خواهد

گل این باغ جنون حوصله‌ای می‌خواهد بیدل از چاک ضرور است به دامان مددی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من نمی‌دانم که‌ام در بارگاه کبریا

من نمی‌دانم که‌ام در بارگاه کبریا حلقهٔ بیرون دربیدل خطابم می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نه به عزت آنهمه مایلم نه به جاه و رتبه مقابلم

نه به عزت آنهمه مایلم نه به جاه و رتبه مقابلم صدف قناعت بیدلم ز دل شکسته‌گهر به‌کف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ہنیاد تو تا چند شود سدّ ره عمر

ہنیاد تو تا چند شود سدّ ره عمر بیدل‌ کف خاکی ره سیلاب نگیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قید دل بیدل غبار ننگ فطرتها مباد

قید دل بیدل غبار ننگ فطرتها مباد تا ز مینا نگذرد درد است‌ این می‌ صاف نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما به اول‌گام از تمهید وحشت جسته‌ایم

ما به اول‌گام از تمهید وحشت جسته‌ایم بیدل اینجا چین دامن بجد طفلانه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌کشد اسیران را از قیامت آنسوتر

می‌کشد اسیران را از قیامت آنسوتر شاهد امل بیدل طرفه کاکلی دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نی به ‌هستی محو شد شور دویی نی در عدم

نی به ‌هستی محو شد شور دویی نی در عدم هرکجا رفتیم بیدل خانه در بازار بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس نیست زباندان خیالم بیدل

هیچکس نیست زباندان خیالم بیدل نغمهٔ پرده دل از همه آهنگ جداست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کجاست مشتری لفظ و معنی‌ام بیدل

کجاست مشتری لفظ و معنی‌ام بیدل پری متاعم و دکان شیشه‌گر دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباش بیدل ازین ورطه ناامید رهایی

مباش بیدل ازین ورطه ناامید رهایی تک درستت اگر نیست پای لنگ برون آ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله‌ام داغ شد از بی ‌اثریها بیدل

ناله‌ام داغ شد از بی ‌اثریها بیدل تیغ چون منفعل افتاد سپر می‌بندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل ذره‌ای‌ کز من تپش سرمایه نیست

نیست بیدل ذره‌ای‌ کز من تپش سرمایه نیست چون هوای نیستی در طبع امکان ساری‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یاد ما بیدل وداع وهم هستی‌کردن است

یاد ما بیدل وداع وهم هستی‌کردن است تا خیالی در نظر داری فراموشیم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کس از رمز گرفتاران دل آگه نشد بیدل

کس از رمز گرفتاران دل آگه نشد بیدل قیامت کرده است آواز زنجیری به تاریکی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محبت‌پیشه‌ای بیدل مترس از وضع رسوایی

محبت‌پیشه‌ای بیدل مترس از وضع رسوایی که عاشق تشنهٔ خون دو عالم ننگ می‌گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نخل نظارهٔ شوقم سراپا بیدل

نخل نظارهٔ شوقم سراپا بیدل همچوخط در چمن حسن دودریشهٔ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیستم بیدل چو تخم از خاکساری ناامید

نیستم بیدل چو تخم از خاکساری ناامید آخر این افتادگیهایم عصا خواهد شدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک نگه نادیده رخسار عرق‌آلوده‌اش

یک نگه نادیده رخسار عرق‌آلوده‌اش چون تری عمری‌ست بیدل‌کرده‌ام مسکن درآب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کنار عافیت‌گم بود در بحر طلب بیدل

کنار عافیت‌گم بود در بحر طلب بیدل شکست از موج ماگل‌کرد بیرون ریخت ساحلها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مرا بر بستن لب فتح باب راز شد بیدل

مرا بر بستن لب فتح باب راز شد بیدل که در هر خلوت از فیض خموشی بی‌سخن رفتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندامت نیست غافل از کمین هیچکس بیدل

ندامت نیست غافل از کمین هیچکس بیدل به هر دستی که عبرت وارسد دست مگس دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر از سامان اقبال قناعت آگهی بیدل

گر از سامان اقبال قناعت آگهی بیدل به‌کنج چشم موری واکش و ملک سلیمان شو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر اهل سخن بیدل سامان‌ غنا خواهند

گر اهل سخن بیدل سامان‌ غنا خواهند چون نسخهٔ اشعارت ‌گنجینه نمی‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر به‌ این رنگ ‌است بیدل انفعال هستی‌ام

گر به‌ این رنگ ‌است بیدل انفعال هستی‌ام سنگ را هم آب‌ گشتن آنقدر دشوار نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر به لفظ و معنی افکار بیدل وارسی

گر به لفظ و معنی افکار بیدل وارسی ترک کن اندیشهٔ سحر آفرینی داشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر قدت خم‌کرد پیری راستی مفت صفاست

گر قدت خم‌کرد پیری راستی مفت صفاست در دم صدق است بیدل فتح باب صبحدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر ننالم‌کجا روم بیدل

گر ننالم‌کجا روم بیدل ششجهت بیکسی ومن‌تنها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرد شکوه وحشتم از نه فلک گذشت

گرد شکوه وحشتم از نه فلک گذشت بیدل هنوز یک علم استاده می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گردباد آن همه بر خویش نچیند بیدل

گردباد آن همه بر خویش نچیند بیدل در خور گردش سر، گردنی افراخته‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فغان بی‌وجد نازی نیست کز دل برکشد بیدل

فغان بی‌وجد نازی نیست کز دل برکشد بیدل برهمن‌زاده‌ای در ‌دیر ما ناقوس می‌سازد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فرصتت مفت‌است بیدل چند غافل زیستن

فرصتت مفت‌است بیدل چند غافل زیستن چشمکی دارد هوای نرگسستان قدح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غفلت ایام پیری از سر ماوا نشد

غفلت ایام پیری از سر ماوا نشد سخت دشوار است بیدل ترک خواب صبحدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمریست در طلسم کدورت نشسته‌ایم

عمریست در طلسم کدورت نشسته‌ایم بیدل غبار خاطر ما آشیان ماست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عقدهٔ دل را ز زلفش بازکردن مشکل ست

عقدهٔ دل را ز زلفش بازکردن مشکل ست بیدل اینجا ناخن از انگشت‌های شانه ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عدل نپسندد خلاف وضع استعداد خلق

عدل نپسندد خلاف وضع استعداد خلق بپدل اینجا آنچه بهر ماست لایق می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عارضش‌از سایهٔ‌گیسو به خط غلتیده است

عارضش‌از سایهٔ‌گیسو به خط غلتیده است برگ گل‌کم می‌شود بیدل به زهرمار سبز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ضعیفم آنقدربیدل‌که با صد شعله بیتابی

ضعیفم آنقدربیدل‌که با صد شعله بیتابی نچیند تا ابد دامن شکست رنگ در رویم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صبح امیدیم بیدل آفتاب عشق‌کو

صبح امیدیم بیدل آفتاب عشق‌کو تیغ میلی می‌کشد خواب‌گران زخم را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکوه مردم‌ ز گردون بیدل از کم وسعتی‌ست

شکوه مردم‌ ز گردون بیدل از کم وسعتی‌ست ناله در پرواز آید چون قفس تنگی‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرم می‌دارد درشتی از ملایم‌طینتان

شرم می‌دارد درشتی از ملایم‌طینتان غالب افتاده‌ست بیدل سرب بر الماسها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شب‌که حسنش بود بپدل غارت‌اندیش بهار

شب‌که حسنش بود بپدل غارت‌اندیش بهار غنچه تا بیدار گشتن دامنی در چنگ داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح