کاش رنگ عالم موهوم درهم بشکند

کاش رنگ عالم موهوم درهم بشکند تنگ شد بیدل به جنگ لشکر تصویر صلح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباد شام‌کسی محرم سحر بیدل

مباد شام‌کسی محرم سحر بیدل دماغ نشئه در اندیشهٔ خمارم سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله را روزی ‌که اوج اعتبار نشئه بود

ناله را روزی ‌که اوج اعتبار نشئه بود چون‌جرس بیدل ‌به‌جای ‌باده ‌دل ‌در جام داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست باکم بیدل از درد خمار عافیت

نیست باکم بیدل از درد خمار عافیت صندلی در پرده دارد دست بر هم سوده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وفا سر رشته‌ای دارد که هرگز نگسلد بیدل

وفا سر رشته‌ای دارد که هرگز نگسلد بیدل نمی‌افتد زگردن گر فتاد از دست زنارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کراست شبهه در ایجاد بی تعین بیدل

کراست شبهه در ایجاد بی تعین بیدل همان‌که در عدمم دیده‌اند بودم و هستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مجو از هرزه ‌طبعان جوهر پاس نفس بیدل

مجو از هرزه ‌طبعان جوهر پاس نفس بیدل که حفظ بوی خود مشکل بودگلهای خندان را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نپنداری به مرگ از جستجو فارغ شوم بیدل

نپنداری به مرگ از جستجو فارغ شوم بیدل به زیرخاک هم چون آفتابم هست شبگیری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست غیر از خودسریها سنگ مینای حباب

نیست غیر از خودسریها سنگ مینای حباب این‌ سر بی‌مغز را بیدل‌ هوا خواهد شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک قلم عرصهٔ تسلیم فناییم چو صبح

یک قلم عرصهٔ تسلیم فناییم چو صبح بیدل از ما به نفس نیز توان ‌گرد انگیخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کلاه عزت افلاک فرش نقش‌پاگیرد

کلاه عزت افلاک فرش نقش‌پاگیرد چو بیدل هرکه ا‌ز راهت‌کف‌خاکی به‌سر ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مخواه غیر توهم ز اغنیا بیدل

مخواه غیر توهم ز اغنیا بیدل که ابر مزرع این قوم بنگ می‌بارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندامت برد از آیینه‌ام زنگ هوس بید‌ل

ندامت برد از آیینه‌ام زنگ هوس بید‌ل به سودن‌های دست این صفحه را پاک از رقم کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر چند ز غم چاره ندارم من بیدل

هر چند ز غم چاره ندارم من بیدل این چاره‌ که فرمود که ناچار بگریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دم تیغ است بیدل راه باریک سخن‌سنجی

دم تیغ است بیدل راه باریک سخن‌سنجی زبان خامه هم شق دارد از حرف‌آفرینی‌ها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر کجا بیدل ز لعل آبدارش دم زدیم

هر کجا بیدل ز لعل آبدارش دم زدیم حرف‌گوهر خجلت دندن بی‌مسواک بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرجا نم اشکی بتپد در کف خاکی

هرجا نم اشکی بتپد در کف خاکی ای خوش‌نگهان بیدل زار است ببینید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرچه‌گذشت از نظر نیست برون از خیال

هرچه‌گذشت از نظر نیست برون از خیال بیدل ازین دامگاه رفته ‌کجا می‌رود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجا جوش جنون دارد تب سودای عشق

هرکجا جوش جنون دارد تب سودای عشق بیدل این‌نه آسمان سرپوش یک تبخاله نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجا سرکرده‌ام بیدل دعای دولتش

هرکجا سرکرده‌ام بیدل دعای دولتش جوش‌آمین از زمین تا آسمان پیچیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکس به قدرهمت خود ناز می‌کند

هرکس به قدرهمت خود ناز می‌کند بیدل غم تو دارد اگر خواجه مال داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هزار آیینه از دست دو عالم می‌برد صیقل

هزار آیینه از دست دو عالم می‌برد صیقل که یارب آن پری‌رو بر من بیدل دچار آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هزار شمع به یک حرف داغ شد بیدل

هزار شمع به یک حرف داغ شد بیدل که‌این بساط هوس آنچه داشت‌کاهش داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فسرد از آبله بیدل دماغ هرزه جولانی

فسرد از آبله بیدل دماغ هرزه جولانی دویدن نا امید ریشه شد تا این ثمر بستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غوطه درآتش زدم چون شمع و داغی یافتم

غوطه درآتش زدم چون شمع و داغی یافتم این‌ گهر بوده‌ست بیدل حاصل درباب من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غبار جسد چشم بند است بیدل

غبار جسد چشم بند است بیدل چو دیوارت افتاد صحراست خانه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها شد درهوایت بال عجزی می‌زند

عمرها شد درهوایت بال عجزی می‌زند ناکجا پروازگیرد بیدل از دست دعا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عشق بیدل گر بساط نازم آراید چو شمع

عشق بیدل گر بساط نازم آراید چو شمع آنقدر گردن ‌کشم از خود که سر را پا کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عبرت ایجادست بیدل تنگی آغوش شرم

عبرت ایجادست بیدل تنگی آغوش شرم بی‌گریبان نیستم هر چند مژگان خم‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طبع‌ روشن بیدل از بخت سیاهش چاره نیست

طبع‌ روشن بیدل از بخت سیاهش چاره نیست تا ابد رنگ‌ کلف نتوان زدود از روی ماه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صرفهٔ ما نیست بیدل خدمت دیر و حرم

صرفهٔ ما نیست بیدل خدمت دیر و حرم شمع خود در هرکجا بردیم خود را سوختیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوق بیتاب است بیدل فهم معنی گو مباش

شوق بیتاب است بیدل فهم معنی گو مباش تا زبان می‌بوسدم کام الله الله می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکرکن بیدل‌که درتوفان نیرنگ شعور

شکرکن بیدل‌که درتوفان نیرنگ شعور عالمی شد غرق و دست ما قدح‌نوشی‌گرفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شد نظر واکردنی خواب فراموش شرار

شد نظر واکردنی خواب فراموش شرار لغزش پای نگاهی داشت مدهوش شرار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شامل‌است اخلاق‌حق با طو‌ر خوب‌و زشت خلق

شامل‌است اخلاق‌حق با طو‌ر خوب‌و زشت خلق شخص دین را بیدل ازگبرو مسلمان چاره نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سفینه در دل دریا فکنده‌ام بیدل

سفینه در دل دریا فکنده‌ام بیدل مگر ز وصل‌ کناری خبر دهد کاغذ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراغ رفته‌گیر از هرچه می‌یابی نشان بیدل

سراغ رفته‌گیر از هرچه می‌یابی نشان بیدل همه گر نام باشد در نگین نقش قدم دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سخنها داشتم از دستگاه علم و فن بیدل

سخنها داشتم از دستگاه علم و فن بیدل به خاموشی یقینم شدکه پر بیهوده می‌گفتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سایه را بر خاک ره پیداست ترجیح عروج

سایه را بر خاک ره پیداست ترجیح عروج اینقدر من نیز بیدل سر فراز هستی‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زندگی بیدل دماغ خلق در اوهام سوخت

زندگی بیدل دماغ خلق در اوهام سوخت ما هم از هستی همین معجون بنگی داشتیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زخود رفتیم اما محرم ما کس نشد بپدل

زخود رفتیم اما محرم ما کس نشد بپدل درای محمل دل سخت نامحسوس می‌نالد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز یأس بیدلی‌ا‌م ‌گل نکرد شوخی آهی

ز یأس بیدلی‌ا‌م ‌گل نکرد شوخی آهی نفس چه ریشه دواند ز دانه‌ای که ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز غنچهٔ او دمید بیدل بهار خط نظر فریبی

ز غنچهٔ او دمید بیدل بهار خط نظر فریبی به معجز حسن‌گشت آخر رک زمرد ز لعل پیدا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز شرم بیدلی خود گداختم بیدل

ز شرم بیدلی خود گداختم بیدل دلی ندارم و سودایی وصال توام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز دام حادثه بیدل رهایی امکان نیست

ز دام حادثه بیدل رهایی امکان نیست که قطرهٔ تو به‌کام نهنگ می‌بارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز چشم حرص یقین دارم اینقدر بیدل

ز چشم حرص یقین دارم اینقدر بیدل که خاک گور هم این زخم را دوا نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بیدل مپرسید مضمون زلفش

ز بیدل مپرسید مضمون زلفش چه خواند کسی خط پیچیدهٔ شب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز اشک دیدهٔ بیدل چو غنچه خون‌ گردد

ز اشک دیدهٔ بیدل چو غنچه خون‌ گردد اگر کند کف پای ترا حنا رنگین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رموز دهر عیان است فهم‌کن بیدل

رموز دهر عیان است فهم‌کن بیدل بنای فطرت خود بر فسانه‌ها مگذار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

راه در پردهٔ تحقیق ندارم بیدل

راه در پردهٔ تحقیق ندارم بیدل عمر چون حلقه به بیرون درم می‌گذرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دو روز در دل خون‌گشته جوش زن بیدل

دو روز در دل خون‌گشته جوش زن بیدل نه باغ درخورجولان آرزوست نه راغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلم بیدل ندارد چاره از داغ

دلم بیدل ندارد چاره از داغ نگین را بهر خاتم آفریدند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل بیدل از پی نام تو به چه تاب لاف توان زند

دل بیدل از پی نام تو به چه تاب لاف توان زند که ز که برد اثر صدا ادب تلاش نگینی‌ات حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین هوسکده تا ممکنست بیدل باش

درین هوسکده تا ممکنست بیدل باش مکار آینه تا حیرتی نرویانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین چمن به‌چه سرمایه‌خوشدلی بیدل

درین چمن به‌چه سرمایه‌خوشدلی بیدل که شبنمی نخریده‌ست آبروی تو را زفرق تا قدم افسون حیرتی بیدل کسی چه شرح دهد معنی نکوی تورا حضرت…

در محبت آرزو را اعتبار دیگر است

در محبت آرزو را اعتبار دیگر است این حریفان وصل می‌خواهند و بیدل انتظار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در دیدة بیدل نبود یک دل پر خون

در دیدة بیدل نبود یک دل پر خون بی‌داغ هوای تو درتن لاله‌ستانها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در بیابان طلب بیدل تأمل رهزن است

در بیابان طلب بیدل تأمل رهزن است کار امروز ترا اندیشه فردا می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دام راه دل نشد بیدل خم وپیچ نفس

دام راه دل نشد بیدل خم وپیچ نفس پاس‌گوهر نیست‌ممکن رشتهٔ بگسسته‌را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خواب‌غفلت می‌شود پادر رکاب از موج اشک

خواب‌غفلت می‌شود پادر رکاب از موج اشک در میان آب بیدل نیست تمکین سنگ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خرقه بر اهل حسد آیینهٔ رسوایی‌ست

خرقه بر اهل حسد آیینهٔ رسوایی‌ست کی تواندگشت بیدل مار پنهان زیر پوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خاک این دشت هوس هیچ ندارد بیدل

خاک این دشت هوس هیچ ندارد بیدل مگر از هستی موهوم غباری‌ گیریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حصار جهل بود دستگاه ما بیدل

حصار جهل بود دستگاه ما بیدل همان به چنگل خود آشیان خفاش است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حدیث کاکل و زلف تو بیدل ار بنگارد

حدیث کاکل و زلف تو بیدل ار بنگارد چو رشته تاب خورد خامه در بنانش و لرزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون نقش نگین بیدل پا درگل آفاتیم

چون نقش نگین بیدل پا درگل آفاتیم هر چند بنای ما سنگ است شکست استش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون جرس تا ننمایم بیدل

چون جرس تا ننمایم بیدل نالهٔ ساخته‌ای می‌خواهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو موج اگر همه تسلیم‌گل‌کنی بیدل

چو موج اگر همه تسلیم‌گل‌کنی بیدل هنوزگردن تمهید دعوی‌ات عصبی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو شمع از امتحان سیرم درین دعوت سرا بیدل

چو شمع از امتحان سیرم درین دعوت سرا بیدل به آن‌ گرمی‌که باید سوخت خامان پخته‌اند آشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه نسبت است به خورشید ذره را بیدل

چه نسبت است به خورشید ذره را بیدل به عالمی‌که تو باشی مراکه می‌پرسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنین‌کزکلک ما رنگ معانی می‌چکد بیدل

چنین‌کزکلک ما رنگ معانی می‌چکد بیدل توان گفتن رگ ابر بهار این ناودانها را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنان به ضعف عنان رفته ازکفم بیدل

چنان به ضعف عنان رفته ازکفم بیدل که من ز خویش روم‌ گر کشند تصویرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چرخ محال است دهد داد دل بیدل ما

چرخ محال است دهد داد دل بیدل ما گردش آن چشم مگر جام تغافل شکند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جهان به صد رنگ شغل مایل‌من وهمین طرزشوق بیدل

جهان به صد رنگ شغل مایل‌من وهمین طرزشوق بیدل تصورت سال و ماه در دل ترنمت صبح و ‌شام بر لب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جرات افشای راز عشق بیدل سهل نیست

جرات افشای راز عشق بیدل سهل نیست تا چکد یک‌اشک مژگانها به‌خون افشردنست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

توانم جست از دام فریب این چمن بیدل

توانم جست از دام فریب این چمن بیدل چوشبنم‌گر به جای‌گام من هم چشم بردارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تماشای بهاری کرده‌ام بیدل که از یادش

تماشای بهاری کرده‌ام بیدل که از یادش نگه در دیده‌ها انگشت حیرت در دهان دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تسلیم عشق را به رعونت چه نسبت است

تسلیم عشق را به رعونت چه نسبت است بید‌ل سر بریده به‌ گردن چه می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تبسم واری از اخلاق می‌خواهد وفا بیدل

تبسم واری از اخلاق می‌خواهد وفا بیدل نمک دارد همین مقدار شور خوان خود بودن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا مگر بیدل دلی آری به دست

تا مگر بیدل دلی آری به دست در تواضع همچو زلف یار کوش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانی بیدل از تعظیم دل غافل مباش

تا توانی بیدل از تعظیم دل غافل مباش شیشه‌گر نقد نفس در جیب عنقا ریخته حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیش درش ز خجلت تسلیم بیدل است

پیش درش ز خجلت تسلیم بیدل است تا آسمان نشان لب عذرخواه عید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پر افشان هوای‌کیست از خود رفتن بیدل

پر افشان هوای‌کیست از خود رفتن بیدل که چون صبح بهاران رنگ می‌گردد به دنبالش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیلد‌ل همین نه ما و تو نومید مطلبیم

بیلد‌ل همین نه ما و تو نومید مطلبیم زین بحر قطره‌ها همه‌گوهر شکسته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌گذشت‌خلقی‌محمل به‌دوش حسرت

بیدل‌گذشت‌خلقی‌محمل به‌دوش حسرت ما را هم آرزویی می برد تا کجا برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل هوا همین نفس است و نفس هوا

بیدل هوا همین نفس است و نفس هوا هستی و نیستی است‌که منفک نمی‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نی‌ام آزاد به رنگی‌ که ز تهمت

بیدل نی‌ام آزاد به رنگی‌ که ز تهمت برچشم شرارم مژه بندد رگ سنگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نفسی چند چو مزدور حبابت

بیدل نفسی چند چو مزدور حبابت از بار نفس چاره محال است به سر گیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نجسته است گهر از طلسم آب

بیدل نجسته است گهر از طلسم آب نقدی‌ست دل که در گره اشک بسته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مگر تو درگذری ورنه پیش ما

بیدل مگر تو درگذری ورنه پیش ما دریاست بی‌کنار و پل مدّعا بلند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مباش منفعل جهد نارسا

بیدل مباش منفعل جهد نارسا این یک نفس عنان ز ره اختیار پیچ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ‌گذشت عمر و نه‌ا‌ی فارغ از امل

بیدل ‌گذشت عمر و نه‌ا‌ی فارغ از امل بگسیخت رشته و تو همان درکشاکشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل فلک از ثابت و سیار کواکب

بیدل فلک از ثابت و سیار کواکب فانوس خیال من و ما انجمنی بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل عروج جاه خطرگاه لغزش است

بیدل عروج جاه خطرگاه لغزش است فهمیده بایدت به لب بام پا گذاشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل سرمحیط سلامت چه موج وکف

بیدل سرمحیط سلامت چه موج وکف تا او بجاست جای تو و جای‌من‌تهی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل زقید هستی سهل است بازجستن

بیدل زقید هستی سهل است بازجستن گر مردی اختیاری رو از عدم برون آ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز فیض عشق به مژگان‌گذشته‌ایم

بیدل ز فیض عشق به مژگان‌گذشته‌ایم در بیشه‌ای‌که ناخن شیران شکست و ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز حکم غالب تقدیر چاره نیست

بیدل ز حکم غالب تقدیر چاره نیست صف‌ها گشاده تیر و به یک نقطه دل هدف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز بسکه بی‌اثر عرض هستی‌ام

بیدل ز بسکه بی‌اثر عرض هستی‌ام کردی نکرد در دل آیینه آه ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دو دم به الفت هستی نساختیم

بیدل دو دم به الفت هستی نساختیم جولان او ز دامن ما چین‌ کشید و رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دل ما طاقت آیات ندارد

بیدل دل ما طاقت آیات ندارد تاکی هدف ناوک آه تو توان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح