بیدل به تغافل کدهٔ عجز نهان باش

بیدل به تغافل کدهٔ عجز نهان باش تا خلق تو را آن همه نشناخته باشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آیینه‌ ی مشرب نکشد کلفت زنگ

بیدل آیینه‌ ی مشرب نکشد کلفت زنگ سینه صافی‌ست در آن بزم که مینا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آخر ای بیدل چه‌کردی حاصل بزم وصال

آخر ای بیدل چه‌کردی حاصل بزم وصال وقف‌چشمت‌تاجمالش دیده‌ای‌خمیازه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این‌جا یأس مطلب فتح باب مدعاست

بیدل این‌جا یأس مطلب فتح باب مدعاست از شکست دل‌گشادی بر طلسم راز بند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این رنگی ‌که عریانی ز سازش‌ کم نبود

بیدل این رنگی ‌که عریانی ز سازش‌ کم نبود در قیاس ناز آن‌ گل پیرهن می‌پرورم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اندر جلوه‌گاه حسن طاقت‌سوز اوست

بیدل اندر جلوه‌گاه حسن طاقت‌سوز اوست جوهر حیرت زبان عذرخواه آیینه را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل امشب در نثار آباد ذوق نام او

بیدل امشب در نثار آباد ذوق نام او سبحه سودای خوشی کرده‌ست‌، ارزان نیست سر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر چه نیست جهان جای خنده لیک

بیدل اگر چه نیست جهان جای خنده لیک نتوان به پیش مردم بی‌غم گریستن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اقتضای جشد می‌کشد به‌حرص‌و حسد

بیدل اقتضای جشد می‌کشد به‌حرص‌و حسد خواب امنی داری اگر پیرهن خسک نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آشفتگی از طورکلام تو نرفت

بیدل آشفتگی از طورکلام تو نرفت این جنون ‌سلسله یکسر خط بی‌ مسطر داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازین رنگ وبو غنچهٔ دل جمع نیست

بیدل ازین رنگ وبو غنچهٔ دل جمع نیست قافلهٔ اتفاق ربط گسل می‌رود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازسعی مکن شکوه‌که یک‌گام دگر

بیدل ازسعی مکن شکوه‌که یک‌گام دگر پای خوابیدهٔ بی درد سرت می‌گردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از وضع قناعت بار دوش کس نی‌ام

بیدل از وضع قناعت بار دوش کس نی‌ام کشتی ما چون صدف‌گیرد به سرکمتر محیط حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از مشت غبار حسرت‌آلودم مپرس

بیدل از مشت غبار حسرت‌آلودم مپرس یک بیابان خار خارم‌، یک نیستان ناله‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از قحط قناعت فکر آب رو کراست

بیدل از قحط قناعت فکر آب رو کراست نیم جانی دارم و در حسرت نان می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از عجز طلب صید فراغت داریم

بیدل از عجز طلب صید فراغت داریم سایه را بخت نگون طرهٔ مشکین آمد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از سیر بهارستان امکانم مپرس

بیدل از سیر بهارستان امکانم مپرس بس که رنگم می‌پرد هر سو نگاهی می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از دل برون مقامی نیست

بیدل از دل برون مقامی نیست دشت و در تاز خانه‌ایم همه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حیرتم‌ گذشتن نیست

بیدل از حیرتم‌ گذشتن نیست آب آیینه جدولی دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل از جلوه قانعم به خیال

بید‌ل از جلوه قانعم به خیال چه توان کرد نارساست نگاه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بس ششجهت جوش بهار غفلت است

بیدل از بس ششجهت جوش بهار غفلت است سبزهٔ خوابیده می‌بالد چو مژگان هر طرف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اوهام جسم باخت صفا جان پاک

بیدل از اوهام جسم باخت صفا جان پاک زنگ در آیینه بست نور ظلم در بغل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از الفت هوس نگذر و راه انس‌ گیر

بیدل از الفت هوس نگذر و راه انس‌ گیر منتظر طلب مباش ننگ بیاکه می‌برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آسیای چرخ مخواه

بیدل از آسیای چرخ مخواه غیر اشغال‌ کف بهم سایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آخر مدعای شوق پروازست و بس

بیدل آخر مدعای شوق پروازست و بس بی‌پر و بالی دو روزم آشیانی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌بضاعتان بیدل ناگزیر آفاتند

بی‌بضاعتان بیدل ناگزیر آفاتند رنج خار و خس بردن از برهنه‌پاییهاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بود عمری به برم دلبر نگشوده نقاب

بود عمری به برم دلبر نگشوده نقاب بیدل این نیز ادایی‌ست که من می‌دانم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌امید وصل تونازنین‌،‌همه رانثار دل است‌و دین

به‌امید وصل تونازنین‌،‌همه رانثار دل است‌و دین من بیدل وعرق جبین‌که چه در طبق‌کنم ازحیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وضع سرکشی لطف تواضع دیده‌ام بیدل

به وضع سرکشی لطف تواضع دیده‌ام بیدل به چشم مصلحت تیغم به عرض امتحان ابرو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هزار پرده بیدل ز دهان بی‌نشانش

به هزار پرده بیدل ز دهان بی‌نشانش سخنی شنیده‌ام من‌ که‌ کسی ندیده باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به نام محض قناعت کنید از من بیدل

به نام محض قناعت کنید از من بیدل که من چو مصحف تحقیق هیچ آیه ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به کر و فر مفریبید طبع بیدل ما را

به کر و فر مفریبید طبع بیدل ما را دماغ فقر حریف صداع جاه نگردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به طبع دوستان یادت گرانی می‌کند بیدل

به طبع دوستان یادت گرانی می‌کند بیدل به دامان فراموشی بزن دست و ز دلها رو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ساز خموشی شدم شهره بیدل

به ساز خموشی شدم شهره بیدل دو بالا زد آهنگم از بینوایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ذوق دل نفسی طوف خویش‌ کن بیدل

به ذوق دل نفسی طوف خویش‌ کن بیدل تو کعبه در بغلی جابجا چه می‌جویی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به خواب راحت‌کهسار پا زدی بیدل

به خواب راحت‌کهسار پا زدی بیدل که از صدای تو پهلوی سنگ برگردید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چه ناز سجده اداکند، به در تو بیدل هیچکس

به چه ناز سجده اداکند، به در تو بیدل هیچکس که به نقش پا برد التجا و خطی نیاز جبین‌ کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به جام خندهٔ‌گل مست عشرتی بیدل

به جام خندهٔ‌گل مست عشرتی بیدل نرفته‌ای به خیال تبسم لب‌گور حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این سستی‌ که می‌بینم ز بخت نارسا بیدل

به این سستی‌ که می‌بینم ز بخت نارسا بیدل کشد نقاش مشکل هم به دامان تو دست من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بگذر از فکر خرد بیدل‌که در بزم وصال

بگذر از فکر خرد بیدل‌که در بزم وصال گردش آن چشم میگون آفت هشیاری است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه از خود رفته‌ام بیدل به جست‌وجوی خویش

بسکه از خود رفته‌ام بیدل به جست‌وجوی خویش هر که بر گمگشته‌ای نالیده دانستم منم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برد ازگوش رنگ طاقت هوش

برد ازگوش رنگ طاقت هوش جرس امشب فغان بیدل‌کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر خط جبههٔ ماکیست نگرید بیدل

بر خط جبههٔ ماکیست نگرید بیدل زین رقم‌کلک قضا بی‌مژه ی تر نگذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ببینم تا کجاها می‌برد فکر خودم بیدل

ببینم تا کجاها می‌برد فکر خودم بیدل به رنگ شمع امشب در گریبان کنده‌ام چاهی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باده بر هر طبع می‌بخشد جدا خاصیتی

باده بر هر طبع می‌بخشد جدا خاصیتی بیدل اندر هر زمین طعم دگر می‌دارد آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آیینه همان چشمهٔ توفان خیالی‌ست

آیینه همان چشمهٔ توفان خیالی‌ست بیدل چه توان‌کرد سراب است دل ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آه مشتاقان نسیم نوبهار یاد اوست

آه مشتاقان نسیم نوبهار یاد اوست رنگها خفته‌ست بیدل در صدای عندلیب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امتحان آگهی بیدل سراپایم گداخت

امتحان آگهی بیدل سراپایم گداخت همچو شمع‌ افکند آخر همتم از چشم خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد بیدل

اگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد بیدل به احسان جهدکن ‌کاینجا خدایی بنده می‌گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آفات دهر بیدل تنبیه غافلان نیست

آفات دهر بیدل تنبیه غافلان نیست طبع خر آنقدرها ننگ ازکتک ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اسرار پردهٔ دل مفهوم حاضران نیست

اسرار پردهٔ دل مفهوم حاضران نیست بیدل ز دور داریم در گوش همصدایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از هجوم اشک ما بیدل مپرس

از هجوم اشک ما بیدل مپرس یار می‌آید چراغان کرده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از دلیران جنون جرأت یأسم بیدل

از دلیران جنون جرأت یأسم بیدل چون نفس تیغ من ازخویش بریدن باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از این علم و فضلی‌ که غیرت ندارد

از این علم و فضلی‌ که غیرت ندارد چه خواندی گر اشعار بیدل ندیدی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرفتار طلسم حیرت دل مانده‌ام بیدل

گرفتار طلسم حیرت دل مانده‌ام بیدل به رنگ آب‌ گوهر نیست بیش از یک ‌گره دامم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل از خم طره‌ات به‌کجا روم ‌که سپهر هم

من بیدل از خم طره‌ات به‌کجا روم ‌که سپهر هم سر خود به خاک عدم نهد که ز چنبرت به‌در آورد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نکشید بیدل از این چمن عرق خجالت پرزدن

نکشید بیدل از این چمن عرق خجالت پرزدن چوغباربی نم هرزه فن نشود چرا همه جا سبک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همچو عنقا کجا روم بیدل

همچو عنقا کجا روم بیدل گم شدن هم سراغ می‌گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قبول سرمایهٔ تعین‌کمینگه آفت است بیدل

قبول سرمایهٔ تعین‌کمینگه آفت است بیدل چوشمع خاموش ترک سر گیر که تا هوایت به سر نگیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گوهر آزادگی موج نخواهد بیدل

گوهر آزادگی موج نخواهد بیدل سر چو گردید گران آبلهٔ پا گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من و تو بیدل ‌ما را به وهم‌ چند فریبد

من و تو بیدل ‌ما را به وهم‌ چند فریبد منی جز از تو نزیبد تویی چرا تو نباشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نه نقش پاست‌ که در وادی طلب پیداست

نه نقش پاست‌ که در وادی طلب پیداست ز کاروان جرسی چند بیدل افتادست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوای لعلش‌ کراست بیدل‌ که با چنان قرب و همکناری

هوای لعلش‌ کراست بیدل‌ که با چنان قرب و همکناری به بوسه‌گاه بیاض گردن زدور لب می‌گزد گریبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قید دل بیدل نفس را هرزه‌سنج وهم‌کرد

قید دل بیدل نفس را هرزه‌سنج وهم‌کرد شوخی ناز پری در شیشه پر بی‌سنگ بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما عبث بیدل به قید بام و در افسرده‌ایم

ما عبث بیدل به قید بام و در افسرده‌ایم خانمانها نیز رخت خود به صحرا می‌کشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌کشم عمری‌ست بیدل خجلت نشو و نما

می‌کشم عمری‌ست بیدل خجلت نشو و نما در عرق مانند شمع آخر نهان خواهم شدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نی مطلبی بود، نی مدعایی

نی مطلبی بود، نی مدعایی ما را به هر رنگ‌کردند بیدل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

واگذاریدم چو بیدل با همین یاس و الم

واگذاریدم چو بیدل با همین یاس و الم کو دماغ زنده بودن تا دل شادم دهید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کج‌اندیشان ندارند آگهی از راستان بیدل

کج‌اندیشان ندارند آگهی از راستان بیدل ز انگشت است یک‌سر میل کوری چشم خاتم را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباش غافل از انداز شعر بیدل ما

مباش غافل از انداز شعر بیدل ما شنیدنی‌ست نوایی که کم نواخته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نام را نقش نگین بیدل دلیل شهرت است

نام را نقش نگین بیدل دلیل شهرت است بیشتر پرواز دارد نالهٔ مرغان دام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل‌ کاهش ایام بر دلخستگان

نیست بیدل‌ کاهش ایام بر دلخستگان در شکست خود همان خط امان دارد عقیق حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یارب از ملک اجابت به دعای بیدل

یارب از ملک اجابت به دعای بیدل کند اقبال ازل تا ابد استقبالت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی به فهم حقیقت نمی‌رسد بیدل

کسی به فهم حقیقت نمی‌رسد بیدل جهانیان همه یک نارسایی هوشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محرمی پیدا نشد بیدل به فهم راز دل

محرمی پیدا نشد بیدل به فهم راز دل ساخت آخر بوی این‌ گل با دماغ خویشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارد این ستم آباد ما و من بیدل

ندارد این ستم آباد ما و من بیدل لباس عافیتی غیر لب بهم دوزی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیستم جرعه‌کش درد کدورت بیدل

نیستم جرعه‌کش درد کدورت بیدل چون‌گهر صافی دل بادهٔ مینای من‌است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل‌گرفتهٔ بید‌ل نیافت جای شکفتن

دل‌گرفتهٔ بید‌ل نیافت جای شکفتن مگر چو صبح ازین خاکدان برآید و خندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

که دارد طاقت هم‌چشمی ظرف حباب من

که دارد طاقت هم‌چشمی ظرف حباب من محیط ازخود تهی ‌گردید تا بیدل برون آمد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مریض شوق بیدل هرگز آسودن نمی‌خواهد

مریض شوق بیدل هرگز آسودن نمی‌خواهد که ‌همچون نبض موج آخر کفن می‌گردد آرامش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر چه هست از الفت صحرای امکان جسته است

هر چه هست از الفت صحرای امکان جسته است بیدل اینجا گردی از نخجیر نتوان یافتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر که را بیدل به گنج نشئهٔ معنی رهی‌ست

هر که را بیدل به گنج نشئهٔ معنی رهی‌ست هر رگ تاکی به چشمش رشتهٔ‌گوهر بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرچند گرد امکان دامان صبح گیرد

هرچند گرد امکان دامان صبح گیرد بیدل‌شکستن رنگ برروی ما نخندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرقدر بیدل دماغ سعی راحت سوختیم

هرقدر بیدل دماغ سعی راحت سوختیم همچو آتش جز همان خاکسترم بالین نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجا رفتیم بیدل درد ما پنهان نماند

هرکجا رفتیم بیدل درد ما پنهان نماند خرقهٔ دروبشی ما لختی از دل پنبه بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکس ازین ستمکشان قابل التفات نیست

هرکس ازین ستمکشان قابل التفات نیست چشم‌ به هر چه وا کند بیدل ماست مستحق حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکه زد بیدل به سیر وادی حیرت قدم

هرکه زد بیدل به سیر وادی حیرت قدم گام اول حسرت رفتن چو نقش پا گذاشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هزار آیینه‌ گل‌ کرد از گشاد چشم من بیدل

هزار آیینه‌ گل‌ کرد از گشاد چشم من بیدل به این صفر تحیر واحدی را بی‌عدد کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فطرت بیدل همان آیینهٔ معجزنماست

فطرت بیدل همان آیینهٔ معجزنماست هر سخن‌ کز خامه‌اش می‌جوشد الهام است وبس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فرعها را از رجوع اصل بیدل چاره نیست

فرعها را از رجوع اصل بیدل چاره نیست راهها سر بسته بود آخر به خود باز آمدیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غریق بحر ز فکر حباب مستغنی‌ست

غریق بحر ز فکر حباب مستغنی‌ست رسیده‌ایم به جایی‌که بیدل آنجا نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عنقای جهان خودم اما چه توان کرد

عنقای جهان خودم اما چه توان کرد این یک دو نفس الفت بیدل قفسم شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عقده ناپیداست در تار نفس

عقده ناپیداست در تار نفس لیک بیدل روز و شب وامی‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عرض معراج حقیقت از من بیدل مپرس

عرض معراج حقیقت از من بیدل مپرس قطره‌، دریاگشت‌، پیغمبر نمی‌دانم چه شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عافیت رنگی ندارد در بهار اعتبار

عافیت رنگی ندارد در بهار اعتبار بیدل از درد است چشم اهل این گلزار سرخ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طاقت رمید بسکه به‌وحشت قدم زدیم

طاقت رمید بسکه به‌وحشت قدم زدیم بید‌ل شکست دامن ما تا کمر کشید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صاف‌طبعانند بیدل بسمل شوق بهار

صاف‌طبعانند بیدل بسمل شوق بهار جادهٔ رگهای گل دارد سراغ خون آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکوه فطرتم فرشست هرجا می‌روی بیدل

شکوه فطرتم فرشست هرجا می‌روی بیدل ز هستی تا ‌عدم یک سایه افکنده است شمشادم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرم‌دار ازکمال ما بیدل

شرم‌دار ازکمال ما بیدل قطره ظرف و حباب حوصله‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبنم انشا بود بیدل خجلت پرواز صبح

شبنم انشا بود بیدل خجلت پرواز صبح برکفن زد تا عرق‌ کرد از دویدن زندگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح