بیدل از بزم هوس سیر ندامت‌کردیم

بیدل از بزم هوس سیر ندامت‌کردیم سودن دست بهم قلقل مینایش بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اهل ادب باش‌ که چون‌ گرد سحر

بیدل از اهل ادب باش‌ که چون‌ گرد سحر این تحمل‌نفسان عرصهٔ بی‌پرخاشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اقبال ترک مدعا غافل مباش

بیدل از اقبال ترک مدعا غافل مباش در شکست آرزوها ناامیدی لشکری‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آثار نیرنگ فلک غافل مباش

بیدل از آثار نیرنگ فلک غافل مباش وضع این نه حلقه خلخالی‌ست در پای پری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اثری برده‌ای از یاد خرامش

بیدل اثری برده‌ای از یاد خرامش طاووس برون آگه خیال تو چمن شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیا که چشم امید بیدل به پای بوس تو بازگردد

بیا که چشم امید بیدل به پای بوس تو بازگردد ز شرم پوشیده‌ام چراغی چو رنگ برگ حنا به دامن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌کنج‌ بیخودی بیدل دماغ التفاتی‌ کو

به‌کنج‌ بیخودی بیدل دماغ التفاتی‌ کو که شور حشر را افسانه‌ گیرد گوشه ‌گیر من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بهار فرصت مشق جنونم می‌رود بیدل

بهار فرصت مشق جنونم می‌رود بیدل زمانی صبرکن تا یک دو داغ لاله بنویسم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هیچ سوز حیا گرم ننگری بیدل

به هیچ سوز حیا گرم ننگری بیدل عرق اگر دهد آیینه‌ات به‌دست جبین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هر واماندگی از ساز وحشت نیستم غافل

به هر واماندگی از ساز وحشت نیستم غافل صدایی هست بیدل در شکست رنگ پروازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به مشق حسرت ازآن جلوه قانعم بیدل

به مشق حسرت ازآن جلوه قانعم بیدل بر او سفیدی مکتوب انتظار نویس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به غیروصل عدم چیست مدعا بیدل

به غیروصل عدم چیست مدعا بیدل که هر نفس نفس اینجاست نامه بر به هوا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به شو‌خی مشکل است از طینتم رفع هوس ‌بیدل

به شو‌خی مشکل است از طینتم رفع هوس ‌بیدل مگر آب از حیا گشتن غبار خاک بنشاند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به رنگی‌ست بیدل پریشانی‌ام

به رنگی‌ست بیدل پریشانی‌ام که از سایه‌ام طرح سنبل کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دود وهم‌ گر از چرخ بگذرم بیدل

به دود وهم‌ گر از چرخ بگذرم بیدل دماغ نیستی شعله‌ام رسا نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به خاک تیره مزن نقد ابرو بیدل

به خاک تیره مزن نقد ابرو بیدل درین دیارکه کوران چند صرافند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چشمم توتیا مفروش بیدل

به چشمم توتیا مفروش بیدل که من با خاک پایی کار دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به پناه زخم محبتی‌، من بیدل ایمنم از تعب

به پناه زخم محبتی‌، من بیدل ایمنم از تعب که دوباره زحمت جانکنی به نگین‌کنده نمی‌رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به انداز خرام او مباد از خودروی بیدل

به انداز خرام او مباد از خودروی بیدل که ترسم‌ گردش رنگت عنان ناز درپیچد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس‌که کاهیده‌ام از درد تمنا بیدل

بس‌که کاهیده‌ام از درد تمنا بیدل موی دارد به نظر هرکه مرا می‌بیند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس که بیدل بر طبایع حرص شهرت غالب است

بس که بیدل بر طبایع حرص شهرت غالب است جانکنیها سنگ هم در آرزوی نام داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر لب اظهار بیدل مهر خاموشی‌است لیک

بر لب اظهار بیدل مهر خاموشی‌است لیک سینهٔ‌ما چون خم‌می‌گرم جوش‌یارب است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بدرآی بیدل ازین قفس اگرآن طرف‌کشدت هوس

بدرآی بیدل ازین قفس اگرآن طرف‌کشدت هوس تو به‌غربت آن‌همه خوش‌نه‌ای‌که‌بگویمت به‌وطن درآ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باکلام آبدارت‌کی رسد لاف‌گهر

باکلام آبدارت‌کی رسد لاف‌گهر بیدل اینجا اعتباری نیست حرف بسته را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با کمال سرکشی بیدل تواضع طینتم

با کمال سرکشی بیدل تواضع طینتم همچو زلف یار می‌نازد به ما افتادگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این نهال باغ حسرت از چه حرمان آب داشت

این نهال باغ حسرت از چه حرمان آب داشت دود پیش آمد به هرجا نام بیدل برده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

انتخاب فطرت دیوان بیدل کرده‌ایم

انتخاب فطرت دیوان بیدل کرده‌ایم معنی‌اش را غیر صفر پوچ دیگر صاد نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر عبرت ره تحقیق مطلب سرکند بیدل

اگر عبرت ره تحقیق مطلب سرکند بیدل همین یک پیش پا دیدن به عقبا می‌برد ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر بیدل بجایی می‌رسیدم از پر افشانی

اگر بیدل بجایی می‌رسیدم از پر افشانی به آهنگ ز خود رفتن هزار انداز می‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اظهار هر چند غیر از عرق نیست

اظهار هر چند غیر از عرق نیست در پیش بیدل آب بقاییم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ازکمربستن آن شوخ یقین شد بیدل

ازکمربستن آن شوخ یقین شد بیدل کاین‌گره دادن او را به میان تاری هست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از کلفت اسباب رهایی چه خیالست

از کلفت اسباب رهایی چه خیالست بیدل به فشار دل تنگم‌ که بر آیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از خط لعل‌که امشب سرمه خواهد یافتن

از خط لعل‌که امشب سرمه خواهد یافتن می‌پرد بیدل به بال موج چشم ساغرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از اثرهای ‌گل عیش چمنزار جهان

از اثرهای ‌گل عیش چمنزار جهان نیست جزداغ جنون‌بیدل اگرنقش وفاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فلک هم از نصیب ما ندارد آگهی بیدل

فلک هم از نصیب ما ندارد آگهی بیدل تلاش روزی‌ کس چشم پرویزن نمی‌بیند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرنه شاگرد جنون است دل بیدل ما

گرنه شاگرد جنون است دل بیدل ما ابجد چاک‌گریبان زکه آموخته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل اینقدر از جنون به خیال هرزه تنیده‌ام

من بیدل اینقدر از جنون به خیال هرزه تنیده‌ام رقم جریدهٔ مدعا غلط است اگر نکنم غلط حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نگردد گوشه‌گیری دام راه وحشتم بیدل

نگردد گوشه‌گیری دام راه وحشتم بیدل اشارت مشربم درکنج ابرو بال و پر دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همدوش سایه رفتم تا خاک آستانش

همدوش سایه رفتم تا خاک آستانش از بخت تیره بیدل زین بیشتر چه خواهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قدرت افسانهٔ ابرام نخواهد بیدل

قدرت افسانهٔ ابرام نخواهد بیدل نفس ازبی‌اثریها به دعا می‌پیچد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گوهر اشکیم بیدل ازگداز ما مپرس

گوهر اشکیم بیدل ازگداز ما مپرس اینقدر آب از خجالت‌وضع عریان خودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من‌که باشم تا به ذکر حق زبانم واشود

من‌که باشم تا به ذکر حق زبانم واشود نام بیدل هم ز خجلت‌برلبم‌کم رفته‌است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوا پروردهٔ عجزیم بیدل

نوا پروردهٔ عجزیم بیدل درین دریا خم هر موج چنگیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوش‌کو بیدل‌که اسرار ازل فهمدکسی

هوش‌کو بیدل‌که اسرار ازل فهمدکسی هرکه جز بی‌پردگی پیداست‌کم بی‌پرده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاروان عمر بیدل از نفس درد سراغ

کاروان عمر بیدل از نفس درد سراغ جنبش موج است‌گرد رفتن سیلابها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما و من بیدل تعلق باف شغل زندگی‌ست

ما و من بیدل تعلق باف شغل زندگی‌ست رشته‌ها می‌تابم و بند قبایی می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نا توانی قطع‌کن بیدل ز ابنای زمان

نا توانی قطع‌کن بیدل ز ابنای زمان آشنای‌کس نگردند این حیا بیگانه‌ها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نی‌ام بیدل خجالت مایهٔ ننگ تهی‌دستی

نی‌ام بیدل خجالت مایهٔ ننگ تهی‌دستی چو مضمون در خیال هر که می‌آیم ره آوردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وداع قافلهٔ اعتبارکن بیدل

وداع قافلهٔ اعتبارکن بیدل همین صدای جرس دیده‌اند دنیا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدورت از دل منعم نمی‌رود بیدل

کدورت از دل منعم نمی‌رود بیدل چه ممکن است ‌که چینی رسد به موی سفید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مپرس از ساز جسم و الفت تار نفس بیدل

مپرس از ساز جسم و الفت تار نفس بیدل جنون داردکف خاکی‌که من دارم به زنجیرش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نامداریها گرفتاری‌ست در دام بلا

نامداریها گرفتاری‌ست در دام بلا بیدل انگشت شهان را طوق‌گردن خاتم است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل وضع‌ خاموشی نقاب راز عشق

نیست بیدل وضع‌ خاموشی نقاب راز عشق سرمه‌هم چون دود شمع اینجا زبانی می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک سپند آنهمه سامان نفروشد بیدل

یک سپند آنهمه سامان نفروشد بیدل عقده‌ای داشت دل سوخته شیون‌ کردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی کز سرکشی راه طریقت سر کند بیدل

کسی کز سرکشی راه طریقت سر کند بیدل خورد صد پیش پا چون موج تا یک گام بردارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محو دیدارم آنقدر بیدل

محو دیدارم آنقدر بیدل که بر آیینه ناز می‌رسدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارد لب گشودن صرفهٔ جمعیتم بیدل

ندارد لب گشودن صرفهٔ جمعیتم بیدل که من چون غنچه در منقار دارم بال و پر پنهان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیستی شیخ‌که نفرت رسد از رندانت

نیستی شیخ‌که نفرت رسد از رندانت تو خمار از چه‌کشی بیدل اگر مستم من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلیل وحدت از افسون‌ کثرتی بیدل

دلیل وحدت از افسون‌ کثرتی بیدل همین قدر که به جسم آشنا شدی جان باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گداخت حیرتم از فکر سرنوشت تو بیدل

گداخت حیرتم از فکر سرنوشت تو بیدل به صیقل آینه رفت و تو همچنان ته زنگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر کجا بیدل از این باغ نهال‌ست بلند

هر کجا بیدل از این باغ نهال‌ست بلند در هوای قد او ناله کشیده‌ست قدی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر نفس بیدل بتابی دیگرم خون می‌کند

هر نفس بیدل بتابی دیگرم خون می‌کند رشتهٔ آهی‌ که از زلف بتان دزدیده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرچه از دست من آمد بید‌ل

هرچه از دست من آمد بید‌ل همه بی‌رغبت و نفرت‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجا بیدل مکافات عمل‌گل می‌کند

هرکجا بیدل مکافات عمل‌گل می‌کند دیدهٔ‌دام از هجوم اشک خواهد دانه ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجا لفظی‌ست بیدل معنیی‌ گل‌ کرده است

هرکجا لفظی‌ست بیدل معنیی‌ گل‌ کرده است دیگر از کیفیت ارواح و اجسادم مپرس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکس به دیر وکعبه دلیلش بضاعتی است

هرکس به دیر وکعبه دلیلش بضاعتی است بیدل بجز دلی‌که نداردکجا برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هزار آغوش واکرده است رنگ ناز یکتایی

هزار آغوش واکرده است رنگ ناز یکتایی جز این‌ گل نیست بیدل هر چه می‌روید ز باغ دل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هستی ما نیست بیدل غیر اظهار عدم

هستی ما نیست بیدل غیر اظهار عدم تا خموشی پرده از رخ برفکند آواز بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فسردیم و از خویش رفتیم بیدل

فسردیم و از خویش رفتیم بیدل چو رنگ آتش ما ندارد ترانه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غیر ذاتش نیست بیدل در خیال‌آباد صنع

غیر ذاتش نیست بیدل در خیال‌آباد صنع هرچه این بستند نقش و هر قدر آن ریختند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غربت هستی‌گوارا بر امید نیستی‌ست

غربت هستی‌گوارا بر امید نیستی‌ست آه ازآن روزی‌که آنجا هم نباشد بار ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها شدبیدل‌از خود می‌رویم‌و چاره‌نیست

عمرها شدبیدل‌از خود می‌رویم‌و چاره‌نیست گوهر غلتان ما را داد سر در آب‌، آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عشق نقشی ندمانید ز داغم بیدل

عشق نقشی ندمانید ز داغم بیدل تا جهان را پر طاووس نگین می‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عبرت انشابود بیدل نسخهٔ ایجادشمع

عبرت انشابود بیدل نسخهٔ ایجادشمع از جبین بر نقش پا زد سر خط تقدیر ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طلسم هستیِ بیدل ‌که محو حسرت اوست

طلسم هستیِ بیدل ‌که محو حسرت اوست چو ناله هیچ ندارد ز بس‌گداخته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صفحهٔ دل تیره‌کردم بیدل ازمشق هوس

صفحهٔ دل تیره‌کردم بیدل ازمشق هوس بسکه برهم خورد این آیینه از پرداز ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صاف طبعان بیدل از هستی‌کدورت می‌کشند

صاف طبعان بیدل از هستی‌کدورت می‌کشند از نفس آیینه‌ها را نیست در دل جزگره حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکنج دام بود مفت عافیت بیدل

شکنج دام بود مفت عافیت بیدل چو بوی‌ گل نکنی آرزوی رستن خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرم محروم است بیدل از حصول مدعا

شرم محروم است بیدل از حصول مدعا بیشتر کار جهان بی‌انفعالی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شب بهٔاد نوگلی چون غنچه پیچیدم به خویش

شب بهٔاد نوگلی چون غنچه پیچیدم به خویش صبح بیدل درکنارم یک‌گلستان رنگ بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سواد آن تبسم نیست‌کشف هیچکس بیدل

سواد آن تبسم نیست‌کشف هیچکس بیدل مگر این خط مبهم را لبش پر و زبرگردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرشکم‌، دود آهم‌، شعله‌ام‌، داغ دلم بیدل

سرشکم‌، دود آهم‌، شعله‌ام‌، داغ دلم بیدل چو شمع‌از حاصل‌هستی‌سراپایم همین دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سر رشتهٔ طرب آگهان به بهار می‌کشد از خزان

سر رشتهٔ طرب آگهان به بهار می‌کشد از خزان تو خیال بیدل اگر کنی زتو بگذرد به خدا رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سبکروحی نیاید راست با وهم جسد بیدل

سبکروحی نیاید راست با وهم جسد بیدل طلسم بیضه تا نشکسته‌ای بال طرب مگشا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین بار انفعال‌که در نام زندگی‌ست

زین بار انفعال‌که در نام زندگی‌ست بیدل نگینم آبلهٔ دوش خاتم است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زشرم وسوسه دادیم عرض شهرت بیدل

زشرم وسوسه دادیم عرض شهرت بیدل که فکرما نکند تیره‌، طبع روشن ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زاهد ز عیش رندان پر غافل است بیدل

زاهد ز عیش رندان پر غافل است بیدل فردوس در همین‌جاست گر ریش و فش نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز قطره‌، قطره عیان دید و از محیط‌، محیط

ز قطره‌، قطره عیان دید و از محیط‌، محیط نکرد فطرت بیدل به هیچ باب غلط حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز شرم عیب خود چشم از هنر برداشتم بپدل

ز شرم عیب خود چشم از هنر برداشتم بپدل که چون طاووس پای خوبش باشد خار گلزارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز رمز صورت و معنی دل خود جمع‌ کن بیدل

ز رمز صورت و معنی دل خود جمع‌ کن بیدل بهار اینجاست سامانش درون بویی برون رنگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز خاک راه قناعت‌ کجا روم من بیدل

ز خاک راه قناعت‌ کجا روم من بیدل به این غبار که دارم سراغ عزت خویشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز تازه‌رویی اخلاق نگذری بیدل

ز تازه‌رویی اخلاق نگذری بیدل بهار تا اثر رنگ و بوست می‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز انجام بهار زندگی غافل مشو بیدل

ز انجام بهار زندگی غافل مشو بیدل گل شمعی‌ که داری در نظر بوی بدی دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

روم از خویش تا بالد شکوه جلوه‌اش بیدل

روم از خویش تا بالد شکوه جلوه‌اش بیدل کلاه ناز او عمریست در رنگم شکست استش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رشتهٔ سازکرم نغمه ندارد بیدل

رشتهٔ سازکرم نغمه ندارد بیدل گرنه مضراب قبولش لب درویش شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دوش جبر و اختیاری مبحث تحقیق داشت

دوش جبر و اختیاری مبحث تحقیق داشت جز به حیرت دم نزد بیدل چه سازد بنده بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دم تیغی‌ که من دارم خمار حسرتش بیدل

دم تیغی‌ که من دارم خمار حسرتش بیدل سحر پروردهٔ نازست زخم سینه فرسایش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل خرسند بر هرکس ز شوق افسون دمد بیدل

دل خرسند بر هرکس ز شوق افسون دمد بیدل در آتش هم همان چون شمع ‌گل بر سر کند بازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دگر مپرس ز تاب جدایی‌ام بیدل

دگر مپرس ز تاب جدایی‌ام بیدل به درد دل‌که دلم سخت ناتوان‌گردید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین ستمکده بال هوس مزن بیدل

درین ستمکده بال هوس مزن بیدل نگاهدار سر خویش چون مگس به دودست حضرت ابوالمعانی بیدل رح