بیدل امشب بر سرم چون شمع ‌دست نازکیست‌؟

بیدل امشب بر سرم چون شمع ‌دست نازکیست‌؟ خفته‌ام در زیر تیغ و چتر می‌بندم گلی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر توهّم بند نظر نباشد

بیدل اگر توهّم بند نظر نباشد کافی‌ست سیر معنی لفظ آشنایی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل افلاس آبروی مرد می‌ریزد به خاک

بیدل افلاس آبروی مرد می‌ریزد به خاک بی‌نیامی برد آخر جوهر از شمشیر ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اشعار من از فهم کسان پوشیده ماند

بیدل اشعار من از فهم کسان پوشیده ماند چون عبارت نازک افتد رنگ مضمون می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازین بهار رفت برگ طراوت وفا

بیدل ازین بهار رفت برگ طراوت وفا برکه نماید انفعال رنگ پریده روی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازبوی خود است آخرشکست برگ‌گل

بیدل ازبوی خود است آخرشکست برگ‌گل بال مارا شوخی پرواز ما خواهد شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از هستی موهوم مپرس

بیدل از هستی موهوم مپرس ساز بنیاد نفس نابودست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ما و تو حیران حساب غلطم

بیدل از ما و تو حیران حساب غلطم من نویسم به دل و بر سر آن صاد کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از فهم تلاش درد غافل نگذری

بیدل از فهم تلاش درد غافل نگذری دل به صد خون جگر یک آه موزون می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از طورکلامت همه حیرت‌زده‌ایم

بیدل از طورکلامت همه حیرت‌زده‌ایم در بهاری‌که تویی رنگ نگردد هرگز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از سامان مستیهای اوهامم مپرس

بیدل از سامان مستیهای اوهامم مپرس دل به حسرت می‌گدازم می به مینا می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از دردسر پست و بلند آزادهٔم

بیدل از دردسر پست و بلند آزادهٔم وضع همواری جبین ما ز صندل ریخته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حیرت زبان درد دل فهمیدنی‌ست

بیدل از حیرت زبان درد دل فهمیدنی‌ست آیسنه می‌پوشد امشب نالهٔ عریان ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ترک هوس موج‌گهر افسرده نیست

بیدل از ترک هوس موج‌گهر افسرده نیست پشتی بنیاد اقبالیست در دست ردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بس به‌گرفتاری دل خوکردیم

بیدل از بس به‌گرفتاری دل خوکردیم بی‌غم دام و قفس خاطرما خرم نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آواره‌گردیهای ایجادم مپرس

بیدل از آواره‌گردیهای ایجادم مپرس چون نفس در بال پرواز آشیانم‌ کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اقبال عجز درهمه جا چیده است

بیدل از اقبال عجز درهمه جا چیده است آبله و نقش پا افسر واورنگ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اسرار عشق هیچکس آگاه نیست

بیدل از اسرار عشق هیچکس آگاه نیست گاه گذشتن گذشت وقت رسیدن رسید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اجزای نفس تا کی فراهم داشتن

بیدل اجزای نفس تا کی فراهم داشتن پای تا سر ریشه‌ای بی‌احتیاط دانه باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌ادب بی دل به خاک نرگسستان نگذری

بی‌ادب بی دل به خاک نرگسستان نگذری شرمناکان با هم آنجا یک مژه خوابیده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌هر جرات حریف تهمت قاتل نی‌ام بیدل

به‌هر جرات حریف تهمت قاتل نی‌ام بیدل به‌ کویش می‌برم خونی‌ که آنجا آب می‌ گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بهار لالهٔ این باغ دیده‌ای بیدل

بهار لالهٔ این باغ دیده‌ای بیدل تو هم به‌خاتم دل داغ نه به‌جای نگین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وحشتی بگذر بیدل از محیط تعلق

به وحشتی بگذر بیدل از محیط تعلق که نقش پای‌ تو چون موج برقفا ننشیند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هرزه بال میفشان در این چمن بیدل

به هرزه بال میفشان در این چمن بیدل که هر طرف نگری جز در قفس وا نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به مضمون‌کتاب عافیت تا وارسی بیدل

به مضمون‌کتاب عافیت تا وارسی بیدل به رنگ سایه روشن‌کن سواد ناتوانی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به فهم رازتوبیدل چه ممکن اسث رسیدن

به فهم رازتوبیدل چه ممکن اسث رسیدن همین بس است‌که تمثال‌رس شد آینهٔ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به صفی‌که تیغ اشارتش‌کند امتحان جفاکشان

به صفی‌که تیغ اشارتش‌کند امتحان جفاکشان فکند جنون‌گذشتگی سربیدل از همه پیشتر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به روی‌کس مژه از شرم بر نداشته‌ایم

به روی‌کس مژه از شرم بر نداشته‌ایم مباد بیدل ما اینقدر زبون غرض حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دوش هر نفس بار امیدی بسته‌ام بیدل

به دوش هر نفس بار امیدی بسته‌ام بیدل ز خود رفتن ندارد هیچ و من صد کاروان دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به خاک عاجزی چون بوریا سرکرده‌ام بیدل

به خاک عاجزی چون بوریا سرکرده‌ام بیدل مگر زین ره نشانم نقش آرامی به پهلویی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چندین سعی پی بردم‌ که از خود رفته‌ام بیدل

به چندین سعی پی بردم‌ که از خود رفته‌ام بیدل رساند این شمع را با نقش پای خویش شبگیرش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به پیش جلوهٔ طاقت‌گداز او بیدل

به پیش جلوهٔ طاقت‌گداز او بیدل گزید جوهر آیینه پشت دست ادب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این تسلیم بار نیک و بد تا کی کشم بیدل

به این تسلیم بار نیک و بد تا کی کشم بیدل سیه‌گردید همچون شانه دوش من ز حمالی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه مردم دامن احسان ز هم واچیده‌اند

بسکه مردم دامن احسان ز هم واچیده‌اند بیدل از خسّت ‌کسی ‌را سایهٔ دیوار نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسته‌ای بیدل اگر بر خود زبان مدعی

بسته‌ای بیدل اگر بر خود زبان مدعی عقربی را می‌توانم‌ گفت بی دم کرده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر مقیمان سرای عاریت بیدل مپیچ

بر مقیمان سرای عاریت بیدل مپیچ چون تو اینجا نیستی‌ گوهر که خواهد بود باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر آن ستمزده بیدل ز عالم اوهام

بر آن ستمزده بیدل ز عالم اوهام چه ظلم رفت که مجنون نشد فلاطون شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بال وپر برهم زدن بیدل‌کف‌افسوس بود

بال وپر برهم زدن بیدل‌کف‌افسوس بود خاک نومیدی به فرق سعی‌های نارسا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با که بایدگفت بیدل ماجرای آرزو

با که بایدگفت بیدل ماجرای آرزو آنچه دلخواه من است از عالم ادراک نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اینقدر بیدل به دام حیرت دل می‌تپم

اینقدر بیدل به دام حیرت دل می‌تپم ره ز من بیرون ندارد فکر گردون تاز من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اندگی بید‌ل به‌هوش آ، وهم و ظن درکار نیست

اندگی بید‌ل به‌هوش آ، وهم و ظن درکار نیست هرچه می‌بینی‌، نیاز عبرت ما کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر عشق بتان‌ کفر است بیدل

اگر عشق بتان‌ کفر است بیدل کسی جز کافر ایمانی ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر بیدل چوگل پایم ز دامن برنمی‌آید

اگر بیدل چوگل پایم ز دامن برنمی‌آید ندارد کوتهی دست من از سیر گریبانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اعداد ما تهی‌کرد چندان‌که صفرگشتیم

اعداد ما تهی‌کرد چندان‌که صفرگشتیم از خویش‌کاست اما بر ما فزود ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

استقامت بس بود ارباب همت راکمال

استقامت بس بود ارباب همت راکمال بهر تیغ‌کوه بیدل جوهری درکار نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از من بیدل قناعت‌کن به فریاد حزین

از من بیدل قناعت‌کن به فریاد حزین همچو تار ساز نقد ناتوانان زاری است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از دلم برداشت بیدل ناله مهر خامشی

از دلم برداشت بیدل ناله مهر خامشی اضطراب ربشه آب خلوت این دانه ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از آن سامان عشرتها که چون گل داشتم بیدل

از آن سامان عشرتها که چون گل داشتم بیدل کنون ازگردش رنگ است با من دست افسوسی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقد حباب بیدل از چنگ آگهی زنخت

نقد حباب بیدل از چنگ آگهی زنخت شد بوتهٔ‌، گدازم چشمی که باز کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همت آزاد را بیدل ره و منزل یکی‌ست

همت آزاد را بیدل ره و منزل یکی‌ست نغمه را در جاده‌های تار می‌باشد مقام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قامتت خم‌گشت بیدل ناگزیر سجده باش

قامتت خم‌گشت بیدل ناگزیر سجده باش ناتوانی هر کجا بی‌پرده شد محراب شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گفتگو بیدل دلیل هرزه‌تازیهای ماست

گفتگو بیدل دلیل هرزه‌تازیهای ماست تا جرس فریاد داردکاروان آسوده نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل و غم غفلتی‌ که ز چشم بند فسون دل

من بیدل و غم غفلتی‌ که ز چشم بند فسون دل همه جا ز جلوهٔ من پر است وبه هیچ جا نرسیده من حضرت ابوالمعانی…

نه آسان است صید خاطر آزادگان بیدل

نه آسان است صید خاطر آزادگان بیدل ز شوق مرغ دارد چاکها جیب قفس اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هنگام شیب بیدل‌کفر است شعله‌خویی

هنگام شیب بیدل‌کفر است شعله‌خویی محراب‌کبر نتوان‌کردن قد دوتا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قلقل مینا شنیدی بیدل ازعیشم مپرس

قلقل مینا شنیدی بیدل ازعیشم مپرس خنده‌ای دارم که تا گل کردمی باید گریست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

لفظ من بیدل نقاب معنی اظهار اوست

لفظ من بیدل نقاب معنی اظهار اوست هر کجا او سر برآرد من گریبان می‌کشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌چکد سجده ز سیمای نمودم بیدل

می‌چکد سجده ز سیمای نمودم بیدل شاهد‌ حال من آیینهٔ نقش قدم است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوحه بر تدبیرکن بیدل که در صحرای عشق

نوحه بر تدبیرکن بیدل که در صحرای عشق پا به دفع خار زآتش بار منت می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس بر در نزد بیدل ز زندانگاه چرخ

هیچکس بر در نزد بیدل ز زندانگاه چرخ عجز ما این خانهٔ دلگیر روشن می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کباب آتش بی‌ دردی ‌ام مکن یارب

کباب آتش بی‌ دردی ‌ام مکن یارب به حق دیده بیدل که بی نم افتادست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباش بیخبر از فیض گریه‌ام بیدل

مباش بیخبر از فیض گریه‌ام بیدل که شسته است جهان را به اشک من مهتاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله می‌گویند تا آن‌ کوچه راهی می‌برد

ناله می‌گویند تا آن‌ کوچه راهی می‌برد تا نفس باشد چو بیدل بر همین افسون زنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل جزنوای قلقل مینای من

نیست بیدل جزنوای قلقل مینای من هیچکس درمحفل خونین‌دلان همدرد ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یاد اوکردی و از خوبش نرفتی بیدل

یاد اوکردی و از خوبش نرفتی بیدل گرعرق رخت به سیلت ندهد جای حیاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کرد بید‌ل ‌گفتگو ما را ز تمکین منفعل

کرد بید‌ل ‌گفتگو ما را ز تمکین منفعل قلقل آخر سرنگونیهای مینا می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مجوتمکین عالی فطرت از دون همتان بیدل

مجوتمکین عالی فطرت از دون همتان بیدل ثبات رنگ انجم نیست‌گلهای زمینی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نتوان چوبیدل هرزه فن به هزارفتنه طرف شدن

نتوان چوبیدل هرزه فن به هزارفتنه طرف شدن نفسی ز آفت ما ومن به درعدم نزدی چرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست دمی‌که شانه‌وار در خم فکر زلف یار

نیست دمی‌که شانه‌وار در خم فکر زلف یار بیدل سینه‌چاک من سیر ختن نمی‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک نفس بیدل سری باید نیاز جیب‌کرد

یک نفس بیدل سری باید نیاز جیب‌کرد غیر مجنون نیست‌کس در خیمهٔ لیلای ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کلک بیدل هرکجا دارد خرام

کلک بیدل هرکجا دارد خرام سکته هم ناز روانی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مدٌ عمرم چون نگه بیدل به حیرانی گذشت

مدٌ عمرم چون نگه بیدل به حیرانی گذشت گوشهٔ چشمی نشد پیداکه جا پیداکنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندامت توأم آگاهی‌ام گل می‌کند بیدل

ندامت توأم آگاهی‌ام گل می‌کند بیدل چو مژگان دست بر هم سوده‌ام تا چشم می‌مالم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر چه‌ از جنس‌ نقش پا پیداست

هر چه‌ از جنس‌ نقش پا پیداست بیدل خاکسار را ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مژه بیهوده درین بزم‌ گشودم من بیدل

مژه بیهوده درین بزم‌ گشودم من بیدل به عدم راند چو شمعم عرق خجلت هستی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مستی اوهام بیدل بیدماغم ‌کرد و رفت

مستی اوهام بیدل بیدماغم ‌کرد و رفت فرصتی می‌زد نفس در شیشه‌ها قلقل نبود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مصرع فکربلند بیدلم‌اما چه سود

مصرع فکربلند بیدلم‌اما چه سود بی‌دماغیهای فرصت نارسایم بسته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

معنی آشفتگی بیدل ز زلف یارپرس

معنی آشفتگی بیدل ز زلف یارپرس نسخهٔ فکر پریشان جمع در طبع رساست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مفت این عصر است بیدل‌ گر میان دوستان

مفت این عصر است بیدل‌ گر میان دوستان گاه‌گاهی دید و وادیدی به دعوت می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مکن تهیهٔ آرایش دگر بیدل

مکن تهیهٔ آرایش دگر بیدل چراغ محفل تسلیم چشم قربانیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگر ز زلف تو دارد طریق بست وگشاد

مگر ز زلف تو دارد طریق بست وگشاد گه بیدل اینهمه‌ مضمون دلگشا بسته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگشا چو بیدل بیخبر، در هر ترانهٔ بی‌اثر

مگشا چو بیدل بیخبر، در هر ترانهٔ بی‌اثر بفشار لب به هم آنقدر که هوا رود به در از نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فضل‌حق وافی‌ست بیدل از فنا غمگین مباش

فضل‌حق وافی‌ست بیدل از فنا غمگین مباش عمر باطل بود اگر بسیار و گر اندک‌ گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غیرمن زین قلزم حیرت حبابی‌گل نکرد

غیرمن زین قلزم حیرت حبابی‌گل نکرد عالمی صاحبدل‌است امّاکسی بید‌ل نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غفلت بیدل ما تا به‌ کجا گرد کند

غفلت بیدل ما تا به‌ کجا گرد کند ابر رحمت نشود تر به ‌گناه خشکش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمری‌ست می‌کنم عرق ومی‌چکم به خاک

عمری‌ست می‌کنم عرق ومی‌چکم به خاک بیدل سرشته‌اند گلم از حیای ابر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عشق ورزیدیم بیدل با خیالات هوس

عشق ورزیدیم بیدل با خیالات هوس این نفسها یکقلم از عالم تشکیک بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عجز طاقت سد راه رفتن از خویشم نشد

عجز طاقت سد راه رفتن از خویشم نشد بیدل از واماندگی سر تا به پای شمع‌ پاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طمع را چاره دشوار است از ناز خسان بیدل

طمع را چاره دشوار است از ناز خسان بیدل به دندان تا توانم ساخت با مسواک می‌سازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صید شوق بسملم بیدل نمی‌دانم‌ که باز

صید شوق بسملم بیدل نمی‌دانم‌ که باز خنجر و پیکان ناز کیست آب و دانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صبح بودم‌ گر سبکروحی به دادم می‌رسید

صبح بودم‌ گر سبکروحی به دادم می‌رسید سخت جانی‌ کرد بیدل خشت این ویرانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکفتن نیست در عالم به‌کام هیچکس بیدل

شکفتن نیست در عالم به‌کام هیچکس بیدل چمن هم از رگ گل، چین کلفت بر جبین دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرم کن بیدل از آن جلوه‌ که چون آب روان

شرم کن بیدل از آن جلوه‌ که چون آب روان همه تن آینه پردازی و حیران نشوی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شب مهتاب ذوق گریه دارد فیض‌ها بیدل

شب مهتاب ذوق گریه دارد فیض‌ها بیدل کدامین بیخبر روغن نخواهد از چنین شیری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سواد نسخهٔ تحقیق بیدل دقتی دارد

سواد نسخهٔ تحقیق بیدل دقتی دارد دو عالم جلوه باید خواندن و بیرنگ فهمیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرگرانی لازم هستی بود بیدل‌که صبح

سرگرانی لازم هستی بود بیدل‌که صبح تا نفس باقی‌ست صندل بر جبین مالیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سر و برگ تعلق در ندامت باختم بیدل

سر و برگ تعلق در ندامت باختم بیدل جهان را سودن دستم پر پرواز عنقا شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سپهر مجمری تا گرمی سامان ‌کند بیدل

سپهر مجمری تا گرمی سامان ‌کند بیدل دلم را کرده داغ حسرت و اخگر برآورده حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین تماشا بیدل از وحشت عنانیهای عمر

زین تماشا بیدل از وحشت عنانیهای عمر دیده و دانسته بگذشتیم یا نشناختیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زکمال نظم فسون اثر، بگداخت بیدل بیخبر

زکمال نظم فسون اثر، بگداخت بیدل بیخبر چه قیامت است بر آن هنرکه به همچو بی‌هنری رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح