به تیغ قطع نشد انتظار ما بیدل

به تیغ قطع نشد انتظار ما بیدل هنوز نامه سیاه است چشم قربانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این هستی ز اسباب دگر تهمت مکش بیدل

به این هستی ز اسباب دگر تهمت مکش بیدل نفس‌کم‌نیست آن‌باری‌که بر دوش حباب افتد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بقدر هر نفس از خود تهی باید شدن بید‌ل

بقدر هر نفس از خود تهی باید شدن بید‌ل کسی نگذشت بی ‌این ‌کشتی از دریای بگذشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیدل زین چمن پا در رکاب وحشتم

بسکه بیدل زین چمن پا در رکاب وحشتم بر سپند شبنم من غنچه مجمر می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برق جولان آه بیدل یاس‌پرورد است و بس

برق جولان آه بیدل یاس‌پرورد است و بس الحذر ای مدعی این دود آتش‌زاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر درکبریای عشق بارگمان و وهم نیست

بر درکبریای عشق بارگمان و وهم نیست گر تو رسیده‌ای به او بیدل ما نمی‌رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بپدل اسباب جهان را حسرتت مشاطه است

بپدل اسباب جهان را حسرتت مشاطه است زشتی هر چیز را نایافتن زیبا کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بار دلها نی‌ام از فیض ضعیفی بیدل

بار دلها نی‌ام از فیض ضعیفی بیدل همچو تمثال‌کشد آینه بر دوش خودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آیین محبت نیست سودای دویی پختن

آیین محبت نیست سودای دویی پختن من بیدل خود را هم جز دوست نمی‌گویم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اوج عزت نیست بیدل دلنشین همتم

اوج عزت نیست بیدل دلنشین همتم پرتو خورشیدم، احرام تنزّل بسته‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگرم غبار زمین‌کنی وگر آسمان برین ‌کنی

اگرم غبار زمین‌کنی وگر آسمان برین ‌کنی من اسیر بیدل بیکسی توکریم بنده نواز من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر جهان قدح از باده پرکند بیدل

اگر جهان قدح از باده پرکند بیدل تو تردماغی چشم پرآب را دریاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر از تردد در به ‌در بود انفعال مذلتت

اگر از تردد در به ‌در بود انفعال مذلتت به تلاش همت بیدلی در ننگ زن تو هم از طمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اسرار خط جام که پرگار بیخودی‌ست

اسرار خط جام که پرگار بیخودی‌ست بیدل به‌کلک موجهٔ صهبا نوشته‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از هر خمی‌که جوش معانی بلند شد

از هر خمی‌که جوش معانی بلند شد بیدل به‌گردش قلمت جام داشته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از صفای دل تو هم بیدل سراغ راز گیر

از صفای دل تو هم بیدل سراغ راز گیر حسن معنی دید اسکندر به چشم آینه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از این فسانه که بی‌او نمرده‌ام بیدل

از این فسانه که بی‌او نمرده‌ام بیدل قیامت است گر آن دلربا خبر دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همچو آتش سر مکش بیدل‌که در تدبیر امن

همچو آتش سر مکش بیدل‌که در تدبیر امن خاک بنیاد ترا دارد به پا افتادگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قامت خم‌گشته بیدل التفات ناز کیست

قامت خم‌گشته بیدل التفات ناز کیست همچو ابرو گوشهٔ چشمی‌ست بر حال منش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گشادی هست در معنی به جیب هر گره بیدل

گشادی هست در معنی به جیب هر گره بیدل نمی‌باشد درون بیضه غیر از بال و پر پنهان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل نبودم اینقدر پروانهٔ جرأت

من بیدل نبودم اینقدر پروانهٔ جرأت دم تیغ تو دیدم ذوق‌ کشتن‌ کرد سیمابم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نمی‌دانم چه ‌گم‌ کردم درین صحرا من بیدل

نمی‌دانم چه ‌گم‌ کردم درین صحرا من بیدل دلی می‌گویم و دارم به چندین نوحه فریادی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همین درد است برگ عشرت خونین‌دلان بیدل

همین درد است برگ عشرت خونین‌دلان بیدل هجوم‌گریه مست خنده دارد طبع مینا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قناعت کفیل بهار حیاست

قناعت کفیل بهار حیاست گل طینتم بیدل ابرام نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

لطف معنی بیش ازین بیدل ندارد اعتبار

لطف معنی بیش ازین بیدل ندارد اعتبار از خیال نازکت بوی‌گل انشاکردنی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌تند بیدل جهانی بر تک و تاز امل

می‌تند بیدل جهانی بر تک و تاز امل نه فلک یک‌گردش ما سورهٔ جولاه بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوبهار آیینه در دست از هجوم رنگ و بوست

نوبهار آیینه در دست از هجوم رنگ و بوست بید‌ل این الفاظ غیر از صورت معناش نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس بیدل حریف طرف دامانش نشد

هیچکس بیدل حریف طرف دامانش نشد شرم آن پای حنایی عالمی را دست بست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاش بیدل پیش از آهنگ غرور خودسری

کاش بیدل پیش از آهنگ غرور خودسری خجلت پرواز چون ابر از عرق ریزد پرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباش ایمن ز لعل جانگداز گلرخان بیدل

مباش ایمن ز لعل جانگداز گلرخان بیدل بلای جان بود چون با هم آمیزد می و افیون حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله را روزی‌که اوج اعتبار نشئه بود

ناله را روزی‌که اوج اعتبار نشئه بود چون‌جرس‌، بیدل به‌جای‌باده، دل‌درجام‌داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل بی‌قراریهای آهم بی‌سبب

نیست بیدل بی‌قراریهای آهم بی‌سبب کز دل‌گرمم نفس را درته پا آتشست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وقف طراوت من بیدل تبسمی

وقف طراوت من بیدل تبسمی پر تشنه‌ کام لعل شکر بارت آمدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کرد بیدل سرخون جمعیتم آخر چوشمع

کرد بیدل سرخون جمعیتم آخر چوشمع داغ جانکاهی همان ته جرعهٔ مینای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

متاب روی وفا ز بیدل مشو ز مجنون خویش غافل

متاب روی وفا ز بیدل مشو ز مجنون خویش غافل به دستگاه شهان چه نقصان ز پرسش حال بینوایان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نتوان به چشم داد سراغ نمود من

نتوان به چشم داد سراغ نمود من بیدل به یمن ضعف چو معنی خیالیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست ممکن بیدل از تسلیم‌، سر دزدیدنم

نیست ممکن بیدل از تسلیم‌، سر دزدیدنم نسبتی دارد به آن زلف دوتا افتادگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک لحظه حباب آیینهٔ ناز محیط است

یک لحظه حباب آیینهٔ ناز محیط است بر بیدل ما رحم نمایید برایش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کمال بیدل اگر خیمهٔ عروج زند

کمال بیدل اگر خیمهٔ عروج زند ز خاک یکدو ورق سایه برترش‌گیرید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مخور بیدل فریب تازگی از محفل امکان

مخور بیدل فریب تازگی از محفل امکان که من عمریست می‌بینم همان چرخ و همان انجم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارم نشئهٔ دیگر به هر سرگشتگی بیدل

ندارم نشئهٔ دیگر به هر سرگشتگی بیدل چوگردابم درین‌محفل خط‌ساغر همین باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هجوم نشئهٔ دردم مپرس از عشرتم بیدل

هجوم نشئهٔ دردم مپرس از عشرتم بیدل چو مینا خون ز دل می‌‌ریزم و عرض نفس دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گداز درد توفان‌کرد، دست از ما بشو بیدل

گداز درد توفان‌کرد، دست از ما بشو بیدل نبرد این سیل اگر امروز، فردا می‌برد ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر از فرامشانیم امروز شکوه ازکیست

گر از فرامشانیم امروز شکوه ازکیست زین پیش هم کسی را ما کی به یاد بودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر بتپد پی جمع رسایل‌، ور بزند در کسب فضایل

گر بتپد پی جمع رسایل‌، ور بزند در کسب فضایل نیست کسی چو طبیعت بیدل باب تأمل فهم کلامم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر به شمشیرت برانند از ادبگاه نیاز

گر به شمشیرت برانند از ادبگاه نیاز همچوخون از زخم بیدل بالب‌خندان برآ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر درس ‌خموشی سبق حال تو باشد

گر درس ‌خموشی سبق حال تو باشد بیدل نرسد برتو ز ابنای زمان بحث حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر همه تن لب شوبم جرأت‌ گفتار کو

گر همه تن لب شوبم جرأت‌ گفتار کو قاصد ما بیدل است خط به دریدن دهیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرچه بیدل شیشهٔ من ازفلک آمد به سنگ

گرچه بیدل شیشهٔ من ازفلک آمد به سنگ اینقدر شد کز شکستن یک دهن‌گویا شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گردانده‌ام به ذوق خزان صد هزار رنگ

گردانده‌ام به ذوق خزان صد هزار رنگ بیدل هنوز برگ گلی زرد می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فکر خوبش است سرانچام دو عالم بیدل

فکر خوبش است سرانچام دو عالم بیدل همه کردیم اگر سر به گریبان کردیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب جاه از بازیچهٔ گردون مخور بیدل

فریب جاه از بازیچهٔ گردون مخور بیدل که می‌ترسم سر بی‌مغزی از افسر برون آرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غم مروت قاتل‌گداخت پیکر بیدل

غم مروت قاتل‌گداخت پیکر بیدل مباد خون ‌کس ارزد به این بها که نریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غافل نشوی از دل افسردهٔ بیدل

غافل نشوی از دل افسردهٔ بیدل خونی‌ست درین‌پرده‌که باید به هوس ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمر شراروبرق به فرصت نمی‌کشد

عمر شراروبرق به فرصت نمی‌کشد بیدل گذشته‌گیر درنگ از شتاب ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عرق زطینت ما هیچ کم نشد بیدل

عرق زطینت ما هیچ کم نشد بیدل نشسته‌ایم چو شبنم در آفتاب حیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالم همه موهومی‌ست بگذار که بیدل هم

عالم همه موهومی‌ست بگذار که بیدل هم چون تهمت موهومی خود را همه‌ جا بندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طبایع را فسون حرص دارد در به در بیدل

طبایع را فسون حرص دارد در به در بیدل جهان لبریز استغناست‌گر باشد حیا اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صدای پر فشان عالم آزادی‌ام بیدل

صدای پر فشان عالم آزادی‌ام بیدل کز افسردن غبارکوچهٔ زنجیرگردیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوخی نشو و نماها بس که شبنم‌پرور است

شوخی نشو و نماها بس که شبنم‌پرور است سبزه چون مژگان بیدل ‌کرده ‌گوهر بارگل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شعلهٔ‌افسرده بیدل شهپر خاکستر است

شعلهٔ‌افسرده بیدل شهپر خاکستر است در هوایش هرکه رفت از خود به امدادم رسید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبنم‌آرایی‌ست بیدل شوخی آثار صبح

شبنم‌آرایی‌ست بیدل شوخی آثار صبح هرکجا گل کرده باشم شرم‌کوشم دیده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیر حق بیدل بقدر ترک اسباب است و بس

سیر حق بیدل بقدر ترک اسباب است و بس سوی او از هرچه برگردی عنانی می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعی امل از قد دوتا چاره ندارد

سعی امل از قد دوتا چاره ندارد بیدل به ره‌کوهکنی تیشه دواند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراپا معنی دردم عبارت ختم‌ کن بیدل

سراپا معنی دردم عبارت ختم‌ کن بیدل که من هر جا گریبان چاک‌ کردم ناله عریان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سحر بیدل شکایت‌نامه‌ها باید رقم کردن

سحر بیدل شکایت‌نامه‌ها باید رقم کردن بیا تا دوده‌گیرم از چراغ انتظار امشب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین یأس منزل ما را چه حاصل

زین یأس منزل ما را چه حاصل همخانه بیدل همسایه عنقا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زمینگیرم به افسون دل بی‌مدعا بیدل

زمینگیرم به افسون دل بی‌مدعا بیدل در آن وادی‌که منزل نیز می‌افتد به راه آنجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زبان شرم اگر باشد به کامت

زبان شرم اگر باشد به کامت خموشی نیست بیدل جز مناجات حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز نقش‌های بد و نیک این جهان بیدل

ز نقش‌های بد و نیک این جهان بیدل دلی‌که صاف شود، در شمار آینه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز طنین پشهٔ بی‌نفس خجلست بید‌ل هیچکس

ز طنین پشهٔ بی‌نفس خجلست بید‌ل هیچکس به کجایم وکه‌ام و چه‌ام‌که تو جز به ناله ندانی‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین‌گلشن

ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین‌گلشن به‌سر خاکستر است از دورگردون طبع موزون را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز خودکامی برون آ، بی‌نیاز خلق شو بیدل

ز خودکامی برون آ، بی‌نیاز خلق شو بیدل که اوج قصر همّتها همین یک نردبان دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز چشم بی‌نگه اجزای هستی مهرکن بیدل

ز چشم بی‌نگه اجزای هستی مهرکن بیدل ندارد انتخاب ما بغیر از صاد قربانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بس در یاد چشم او سراپا مستی‌ام بیدل

ز بس در یاد چشم او سراپا مستی‌ام بیدل قدح بالید اگر خمیازه‌ گل کرد از خمار من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز احوال دل غمدیدهٔ بیدل چه می‌پرسی

ز احوال دل غمدیدهٔ بیدل چه می‌پرسی که ‌هست ‌این‌ قطره‌ خون ‌چون‌ غنچه ‌محروم ‌از چکیدنها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رگ‌گل مرکز رنگ است بیدل

رگ‌گل مرکز رنگ است بیدل نظرکن خون من درگردن حسن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رازداری در حقیقت خون طاقت خوردن است

رازداری در حقیقت خون طاقت خوردن است شیشهٔ ما بیدل از پاس صدا خواهد شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دهان یار ناپیداست بیدل

دهان یار ناپیداست بیدل به فهم خود تأمل می‌توان‌ کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل و دانش همه در عشق بتان باید باخت

دل و دانش همه در عشق بتان باید باخت خویش را بیدل دیوانه لقب بایدکرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل بپرداز از غبار ما و من

دل بپرداز از غبار ما و من بیدل اینها زیور آیینه نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین مدت‌که سعی نارسایم بال زد بیدل

درین مدت‌که سعی نارسایم بال زد بیدل همین لغزیدن پایی چو مژگان بود در دستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دره‌ام لیک به جولان هوایش بیدل

دره‌ام لیک به جولان هوایش بیدل قسم بی‌سر و پایی به سر و پای من است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در گرد سحر جوهر پرواز هوا بود

در گرد سحر جوهر پرواز هوا بود بیدل‌ نفس آیینهٔ ما شد چه بجا شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در خلق گر انصاف شود آینه‌دارت

در خلق گر انصاف شود آینه‌دارت بیدل چو خودت کس ننماید بتر از خود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در این ماتمسرا بیدل مپرس از کسوت شمعم

در این ماتمسرا بیدل مپرس از کسوت شمعم ز من تا آستینی هست مژگان پاک می‌سازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خیال نازکی داری دل خود جمع‌کن بیدل

خیال نازکی داری دل خود جمع‌کن بیدل بجز هیچ از میان چیزی نمی‌یابی‌کمر بگشا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خموشی چند، طبع اهل معنی تازه‌کن بیدل

خموشی چند، طبع اهل معنی تازه‌کن بیدل به مخموران ستم دارد نفس دزدیدن مینا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خانهٔ دل را که همچون لاله ‌از سودا پر است

خانهٔ دل را که همچون لاله ‌از سودا پر است بیدل از داغ محبت حلقه‌ای بر در زدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیرت آیینه‌ام بیدل تماشا کردنی‌ست

حیرت آیینه‌ام بیدل تماشا کردنی‌ست ناز صیقل دارم از پامالی تمثالها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حسرت عمرتلف‌کرده نشاید بیدل

حسرت عمرتلف‌کرده نشاید بیدل باده‌گرخاک خورد قابل مخموری نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حباب من ز درد بی‌نگاهی داغ شد بیدل

حباب من ز درد بی‌نگاهی داغ شد بیدل فروغ‌ کلبه‌ام تا چند باشد شمع خاموشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون نفس بیدل چه خواهد جز فغان برداشتن

چون نفس بیدل چه خواهد جز فغان برداشتن آن ترازویی‌ که باشد در نظر سنگش ز دل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون تخم اشک بیدل نومیدی آبیارم

چون تخم اشک بیدل نومیدی آبیارم بی‌برگ ازین گلستان می‌بایدم دمیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو صبح بیدل اگر همتی است قطع نفس‌کن

چو صبح بیدل اگر همتی است قطع نفس‌کن به این دو بال هوس عمرهاست بیهوده کوشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو تخم آبله بیدل سر هوس نکشید

چو تخم آبله بیدل سر هوس نکشید به هیچ فصل نموهای پایمالی من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه‌ گویم ز نیرنگ تجدید عشق

چه‌ گویم ز نیرنگ تجدید عشق که هر دم زدن بیدل دیگرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنین که بیدل ما نارسای عرفان ماند

چنین که بیدل ما نارسای عرفان ماند مباد غرهٔ دانش تو هم چه فهمیدی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چشم موری اگرت ‌کنج قناعت بخشند

چشم موری اگرت ‌کنج قناعت بخشند همچو بیدل هوس ملک سلیمان نکنی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چاره دشوار است بیدل شوخی نظاره را

چاره دشوار است بیدل شوخی نظاره را شرم حسن او مگر در دیدهٔ ما جا کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح