بیدل از اندیشهٔ اوهام باطل سوختم

بیدل از اندیشهٔ اوهام باطل سوختم بر سر داغم فشان خاکستر منصور را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افسردگیها جسمم آخر بخیه ریخت

بیدل از افسردگیها جسمم آخر بخیه ریخت ابر نیسانی برآمد خرقهٔ پشمینه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ارباب تأمل با عروجت چون‌کنند

بیدل ارباب تأمل با عروجت چون‌کنند آشیان برتر بود از رنگ پرواز تو را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌دانشی چه مقدار نامحرم قبول است

بی‌دانشی چه مقدار نامحرم قبول است بیدل دعا نداریم چندانکه مستجابیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیا بیدل‌ که درگلزار معنی

بیا بیدل‌ که درگلزار معنی زمین دلگشایی کرده‌ام طرح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بهرمنع می‌کشیها محتسب درکارنیست

بهرمنع می‌کشیها محتسب درکارنیست بیدل آخر رعشه می‌بندد به دست ما شراب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بهار راحت از پاس نفس گل می‌کند بیدل

بهار راحت از پاس نفس گل می‌کند بیدل به رنگ گل ندارم زین چمن سررشتهٔ بویی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هوس ترک حلاوت ننمایی بیدل

به هوس ترک حلاوت ننمایی بیدل نیست بی‌ناله اگر نی ز شکر می‌گذرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هر بیحاصلی بیدل زیانکاران الفت را

به هر بیحاصلی بیدل زیانکاران الفت را بضاعت دست افسوسست گر بر هم توان سو‌دش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ‌مخموری ‌ز سیر این ‌چمن غافل‌ مشو بیدل

به ‌مخموری ‌ز سیر این ‌چمن غافل‌ مشو بیدل که خجلت در به روی هر که شد مختار می‌بندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به غیر سرکشی از ابلهان مجو بیدل

به غیر سرکشی از ابلهان مجو بیدل که نخل این چمن از بی‌بری دوتا نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ششجهت ‌گل خورشید بستم و ننمودم

به ششجهت ‌گل خورشید بستم و ننمودم به حیرتم من بیدل دگرچه رنگ برآرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به رنگ غنچه لبریز بهار آفتم بیدل

به رنگ غنچه لبریز بهار آفتم بیدل نفس‌ گر می‌کشم می‌آید آواز شکست من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دست مردمان دیده صبح وصل او بیدل

به دست مردمان دیده صبح وصل او بیدل گل حیرت ز گلزار تماشا چیدنت نازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به خاک افتاده‌ام تا در زمین عاریت بیدل

به خاک افتاده‌ام تا در زمین عاریت بیدل مگر بر باد رفتن وا نماید مسکن خویشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به جود و مهر، عطای سپهرکار ندارم

به جود و مهر، عطای سپهرکار ندارم کریم مطلق من او،‌گدای بیدل او من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به پستی اعتبار بیدل ‌عبث فسردی و خاک گشتی

به پستی اعتبار بیدل ‌عبث فسردی و خاک گشتی نمی‌ توان‌ کرد بیش از اینها زمینی و آسمان حادث حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به افسون بقا عمریست آفت می‌کشم بیدل

به افسون بقا عمریست آفت می‌کشم بیدل ازین جوی ندامت خورده‌ام آبی‌ که خون ‌گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه داریم درین باغ‌کدورت بیدل

بسکه داریم درین باغ‌کدورت بیدل لاله‌سان آینه زنگارنشین در بر ماست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس بود همچو دیدهٔ بیدل

بس بود همچو دیدهٔ بیدل شوق دیدار شمع خانهٔ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر رفیقان بیدل از مقصد چه‌سان آرم خبر

بر رفیقان بیدل از مقصد چه‌سان آرم خبر من‌که خود را نیز تا آنجا رسم ‌گم می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بحر قدرتم بیدل موج خیز معنی‌هاست

بحر قدرتم بیدل موج خیز معنی‌هاست مصرعی اگر خواهم سر کنم غزل دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باطن آسوده ازیک حرف بر هم می‌خورد

باطن آسوده ازیک حرف بر هم می‌خورد غنچه تا خواهد نفس‌بر لب‌رساند بیدل است حضرت ابوالمعانی بیدل رح