بیدل به خود هیچ طرفی نبستم

بیدل به خود هیچ طرفی نبستم در معنی او بود این بیوفا من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به جلوه‌گاه حقیقت‌که می‌رسد

بیدل به جلوه‌گاه حقیقت‌که می‌رسد ما غافلان تصور امکانی خودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به این سیاهی کز دور کرده‌ام گل

بیدل به این سیاهی کز دور کرده‌ام گل پیش یقین خود هم صد احتمال بردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این‌عرصه تماشاکدة الفت نیست

بیدل این‌عرصه تماشاکدة الفت نیست سبزکرده‌ست در و دشت رم آهو را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آبم ز خجالت چه غرور و چه تعین

آبم ز خجالت چه غرور و چه تعین بیدل مطلب جز عرق از شخص حیا هیچ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این هنگامهٔ نیرنگ داغم‌کرده است

بیدل این هنگامهٔ نیرنگ داغم‌کرده است خار شد رنج تعلق باز در پایی‌که نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این انجمن وهم دگر نتوان یافت

بیدل این انجمن وهم دگر نتوان یافت درد هم مفت تماشاست طرب باید کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آن برق‌نظرها آنچنان در پرده ماند

بیدل آن برق‌نظرها آنچنان در پرده ماند غافلان‌گرم انتظار و محرمان را تاب نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگرت دعوی آداب‌پرستی است

بیدل اگرت دعوی آداب‌پرستی است جایی که نیابی اثر آینه‌، دم زن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر این بود ناز هوس چیدنت

بیدل اگر این بود ناز هوس چیدنت دامت آخر چو صبح درپی چین می‌رود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل افسردگیم شوخی آهی دارد

بیدل افسردگیم شوخی آهی دارد تاشرر هست ز خودرفتن سنگ‌است اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آسان نیست کسب اعتبارات جهان

بیدل آسان نیست کسب اعتبارات جهان سخت افسردن به‌خود بنددکه خاکی زر شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازگریه شهرتی داریم

بیدل ازگریه شهرتی داریم بال پرو‌از ابر چشم ترست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آزادی من در قفس‌ گمنامی‌ست

بیدل آزادی من در قفس‌ گمنامی‌ست دام راه است اگر شهرت عنقا بخشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از نقش قدم باید عیار ماگرفت

بیدل از نقش قدم باید عیار ماگرفت ناتوانی سایه را هم زیردست ما نکرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از گردون نصیب من همان لب تشنگی است

بیدل از گردون نصیب من همان لب تشنگی است گر همه مانند ساحل ساغر از دریا کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از غفلت ‌کسی را چاره نیست

بیدل از غفلت ‌کسی را چاره نیست سایه‌ای دارد گدا تا پادشاه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ضبط‌نفس مگذرکه در بزم حضور

بیدل از ضبط‌نفس مگذرکه در بزم حضور شمع راگل می‌کند بیتابی پروانه‌ات حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ژولیده مویی طبع مجنون ترا

بیدل از ژولیده مویی طبع مجنون ترا گر نباشد دود سودای‌ کسی در سر چه حظ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خویشان نمی‌باید اعانت خواستن

بیدل از خویشان نمی‌باید اعانت خواستن مومیایی چاره‌فرمای شکست شیشه نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حادثه‌کارم به تپیدن نکشد

بیدل از حادثه‌کارم به تپیدن نکشد موج رنگم نرسانید شکست آزارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از پیری سراپایم خم تسلیم زنخت

بیدل از پیری سراپایم خم تسلیم زنخت سرو ین‌گلزار بودم شاخ بیدم‌کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از برگ و نوای ما سیه‌بختان مپرس

بیدل از برگ و نوای ما سیه‌بختان مپرس روزگار وصل رفت و طالع ناساز ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح