به قطع زندگی بیدل نفس مهلت نمی‌خواهد

به قطع زندگی بیدل نفس مهلت نمی‌خواهد رموز بی‌نیامی روشن‌ است از پیکر تیغش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به صورت بیدلم اما به معنی

به صورت بیدلم اما به معنی بود چون اشک سر تا پای ما دل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به زهد خشک لاف تردماغیها مزن بیدل‌

به زهد خشک لاف تردماغیها مزن بیدل‌ شنا نتوان به روی موج نقش بوریا کردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دیر و کعبه‌ کارت چیست بیدل

به دیر و کعبه‌ کارت چیست بیدل اگر فهمیده ای دل حانهٔ ‌کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به خانمان نکشد آرزوی الفت بیدل

به خانمان نکشد آرزوی الفت بیدل مثال وحشی ما را خیال آینه چاه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چندین داغ آهی از دل ما سر نزد بیدل

به چندین داغ آهی از دل ما سر نزد بیدل چراغ لالهٔ ما نیست تهمت قابل دودی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به پیش سرو قدی خاک راه شد بیدل

به پیش سرو قدی خاک راه شد بیدل بلند همتی ماببین‌وپستی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این بی‌مطلبی احرام خواهش بسته‌ام بیدل

به این بی‌مطلبی احرام خواهش بسته‌ام بیدل که آگه نیست سایل هم ز افسون تقاضایش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بقدر بیخودی دارم شکار عافیت بیدل

بقدر بیخودی دارم شکار عافیت بیدل چو آه شمع یکسر رنگ می‌باشد پر تیرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بار زندگی بیدل به پیری می‌کشم

بسکه بار زندگی بیدل به پیری می‌کشم موی من از سخت جانی برد رنگ ستخوان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر نیاید هیچکس بیدل ز وهم احتیاج

بر نیاید هیچکس بیدل ز وهم احتیاج عالمی را کشت این تشویش بی‌شمشیر جنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر آتش که نهادند پهلوی بیدل

بر آتش که نهادند پهلوی بیدل که جای اشک‌، شرر زبن‌کباب می ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بایدبه نور آفتاب از سایه نتوان یافت آثاری

بایدبه نور آفتاب از سایه نتوان یافت آثاری هوس مفروش بیدل محو دیدار اینچنین باید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با همه افسردگی بیدل چو آواز جرس

با همه افسردگی بیدل چو آواز جرس گر روم از خود دلیل‌ کاروان خواهم شدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اینقدر وهمی که بیدل در دماغ زند‌ست

اینقدر وهمی که بیدل در دماغ زند‌ست بی‌گمان معلوم شد کاین نسخه بی‌بنگی نبود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

انجمنها رفت بیدل با غبار رنگ شمع

انجمنها رفت بیدل با غبار رنگ شمع تا قدم بر خود نهادم عالمی شد پایمال حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر هزار ازل تا ابد زنند بهم

اگر هزار ازل تا ابد زنند بهم تعلق من بیدل همین دودم شمرید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر بیدل ز اهل مشربی تسلیم سامان‌کن

اگر بیدل ز اهل مشربی تسلیم سامان‌کن رگ‌گردن ندارد نسبتی باگردن مینا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آغوش صبح می‌کند اینجا وداع شب

آغوش صبح می‌کند اینجا وداع شب بیدل بقدر نفی تو خالیست جای فیض حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ازین آب و هوا بیدل به رنگ غنچه مختل ‌شد

ازین آب و هوا بیدل به رنگ غنچه مختل ‌شد مزاج بوی گل پرورده ناموس دماغ من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از نسیه فیض نقد نبرده‌ست هیچکس

از نسیه فیض نقد نبرده‌ست هیچکس بیدل تو می خور و دل زاهد کباب‌ گیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از روز و شب‌ گردون بیدل چه غم و شادی

از روز و شب‌ گردون بیدل چه غم و شادی خوش باش ‌که مهر و کین‌ گر هست همین هستش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از افسون جرسها محملی پیدا نشد بیدل

از افسون جرسها محملی پیدا نشد بیدل کنون آواز پایش در صدای خویش می‌جویم حضرت ابوالمعانی بیدل رح