بیدل آندم‌ که به تسلیم شکستم دامن

بیدل آندم‌ که به تسلیم شکستم دامن تا در امن به پای نرسیدن رفتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتم

بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتم شعله‌ای را یافتم خاموش دانستم تویی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر محرمی جلوهٔ بیرنگ باش

بیدل اگر محرمی جلوهٔ بیرنگ باش دام تماشا مکن‌ کلفت پیراستن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اکنون با خودم غیراز ندامت هیج نعست

بیدل اکنون با خودم غیراز ندامت هیج نعست آنچه بی‌خود داشتم در بر نمی‌دانم چه شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اظهار کمالم محو نقصان بوده است

بیدل اظهار کمالم محو نقصان بوده است تا شکست آیینه، عرض جوهرم آمد به یاد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای

بیدل ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای تا به عدم نمی‌رسی دور نماست زندگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازکلفت افسرده‌دلیها چو سپند

بیدل ازکلفت افسرده‌دلیها چو سپند مشکلی داشتم از سوختن آسان‌کردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از وهم فسردی‌، چه تعلق‌، چه وفاق

بیدل از وهم فسردی‌، چه تعلق‌، چه وفاق طایر رنگ‌،‌کمین قفس و دام نداشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از مشت‌شرار ما به‌عبرت چشمکی‌ست

بیدل از مشت‌شرار ما به‌عبرت چشمکی‌ست یعنی آغازی‌که ما داریم بی‌انجام سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از قید خودم هیچ مپرس

بیدل از قید خودم هیچ مپرس دامن سایه ته دیواریست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از عزلت ‌کلامم رتبهٔ معنی‌ گرفت

بیدل از عزلت ‌کلامم رتبهٔ معنی‌ گرفت خُم‌نشینی باده‌ام را اینقدر پُر زور کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از شب‌پره ‌کیفیت خورشید مپرس

بیدل از شب‌پره ‌کیفیت خورشید مپرس حق نهان نیست ولی خیره‌نگاهان‌ کورند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از دیده حیران غم اشکی خون‌کرد

بیدل از دیده حیران غم اشکی خون‌کرد خشکی شیشه مبادا کندم صهبا خشک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خوبان همین آیین استغنا خوش است

بیدل از خوبان همین آیین استغنا خوش است بر حیا ظلم است اگر با کس تلطف ‌کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از جمعیت دل بی‌نیاز عالمم

بیدل از جمعیت دل بی‌نیاز عالمم گوهر از یک قطره پل بستن ز دریا در گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بسکه تنک مایهٔ دردیم چو شمع

بیدل از بسکه تنک مایهٔ دردیم چو شمع صد نگه آب شد و یک مژه‌گریان‌کردیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آیینهٔ زنگار فرسودم مپرس

بیدل از آیینهٔ زنگار فرسودم مپرس داشتم صبحی‌که شد غارت نصیب شامها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آن جلوه نشان می‌دهد

بیدل از آن جلوه نشان می‌دهد قلزمی از قطره چه باورکنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اظهار مطلب خون استغنا مریز

بیدل از اظهار مطلب خون استغنا مریز آبرو چون موج پیداکرد تیغ قاتلی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آخر خاک می‌گردد درین حرمانسرا

بیدل آخر خاک می‌گردد درین حرمانسرا عارض رنگین‌گل تا قامت رعنای سرو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌تو باید سوخت بیدل را به هررنگی ‌که هست

بی‌تو باید سوخت بیدل را به هررنگی ‌که هست داغ دل ‌گر نیست آتش می‌توان افروختن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بوی وصل ‌کیست بیدل‌ گلشن‌آرای امید

بوی وصل ‌کیست بیدل‌ گلشن‌آرای امید پای تا سر یاس بودم انتظارم کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌این‌کثرت‌نمایی غافل ازوحدت مشو بیدل

به‌این‌کثرت‌نمایی غافل ازوحدت مشو بیدل خیال آیینه‌ها درپیش دارد شخص تنها را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وهم عافیت چون غنچه محروم از گلم بیدل

به وهم عافیت چون غنچه محروم از گلم بیدل شکستی‌ کو که رنگ دامن او ریزد از چنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هزار ناز گل‌ کرد چمن نیاز بیدل

به هزار ناز گل‌ کرد چمن نیاز بیدل که سر ادب به پایش چو حنا بلند کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به نور طلعت او چشم بیدلان روشن

به نور طلعت او چشم بیدلان روشن که را توهّم مهر کسی و ماه‌ کسی است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به کلفت ساختم از امتداد زندگی بیدل

به کلفت ساختم از امتداد زندگی بیدل چو آب استادگی از حد برد زنگار جوشاند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به عالم دگر افتادگرد وحشت بیدل

به عالم دگر افتادگرد وحشت بیدل نساخت مشرب مجنون ما زننگ به صحرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به سعی جولان هوش بیدل نگشت پیدا سراغ قابل

به سعی جولان هوش بیدل نگشت پیدا سراغ قابل مگر زپرواز رنگ بسمل رسی به فهم پر خدنگش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ذوق وحشت آن قوم سوختم بیدل

به ذوق وحشت آن قوم سوختم بیدل که ناله‌وار چو برخاستند، ننشستند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به در زن از مدعا چوبیدل زالفت وهم پوچ بگسل

به در زن از مدعا چوبیدل زالفت وهم پوچ بگسل بر آستان امید باطل‌، خجل مکن انتظار خود را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چنین بضاعت شعله زن من بیدل و غم سوختن

به چنین بضاعت شعله زن من بیدل و غم سوختن که چو شمع در بر انجمن شرر است اگر گهر افکنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به تیغ قطع نشد انتظار ما بیدل

به تیغ قطع نشد انتظار ما بیدل هنوز نامه سیاه است چشم قربانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این هستی ز اسباب دگر تهمت مکش بیدل

به این هستی ز اسباب دگر تهمت مکش بیدل نفس‌کم‌نیست آن‌باری‌که بر دوش حباب افتد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بقدر هر نفس از خود تهی باید شدن بید‌ل

بقدر هر نفس از خود تهی باید شدن بید‌ل کسی نگذشت بی ‌این ‌کشتی از دریای بگذشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیدل زین چمن پا در رکاب وحشتم

بسکه بیدل زین چمن پا در رکاب وحشتم بر سپند شبنم من غنچه مجمر می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برق جولان آه بیدل یاس‌پرورد است و بس

برق جولان آه بیدل یاس‌پرورد است و بس الحذر ای مدعی این دود آتش‌زاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر درکبریای عشق بارگمان و وهم نیست

بر درکبریای عشق بارگمان و وهم نیست گر تو رسیده‌ای به او بیدل ما نمی‌رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بپدل اسباب جهان را حسرتت مشاطه است

بپدل اسباب جهان را حسرتت مشاطه است زشتی هر چیز را نایافتن زیبا کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بار دلها نی‌ام از فیض ضعیفی بیدل

بار دلها نی‌ام از فیض ضعیفی بیدل همچو تمثال‌کشد آینه بر دوش خودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آیین محبت نیست سودای دویی پختن

آیین محبت نیست سودای دویی پختن من بیدل خود را هم جز دوست نمی‌گویم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اوج عزت نیست بیدل دلنشین همتم

اوج عزت نیست بیدل دلنشین همتم پرتو خورشیدم، احرام تنزّل بسته‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگرم غبار زمین‌کنی وگر آسمان برین ‌کنی

اگرم غبار زمین‌کنی وگر آسمان برین ‌کنی من اسیر بیدل بیکسی توکریم بنده نواز من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر جهان قدح از باده پرکند بیدل

اگر جهان قدح از باده پرکند بیدل تو تردماغی چشم پرآب را دریاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر از تردد در به ‌در بود انفعال مذلتت

اگر از تردد در به ‌در بود انفعال مذلتت به تلاش همت بیدلی در ننگ زن تو هم از طمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اسرار خط جام که پرگار بیخودی‌ست

اسرار خط جام که پرگار بیخودی‌ست بیدل به‌کلک موجهٔ صهبا نوشته‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از هر خمی‌که جوش معانی بلند شد

از هر خمی‌که جوش معانی بلند شد بیدل به‌گردش قلمت جام داشته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از صفای دل تو هم بیدل سراغ راز گیر

از صفای دل تو هم بیدل سراغ راز گیر حسن معنی دید اسکندر به چشم آینه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از این فسانه که بی‌او نمرده‌ام بیدل

از این فسانه که بی‌او نمرده‌ام بیدل قیامت است گر آن دلربا خبر دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همچو آتش سر مکش بیدل‌که در تدبیر امن

همچو آتش سر مکش بیدل‌که در تدبیر امن خاک بنیاد ترا دارد به پا افتادگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قامت خم‌گشته بیدل التفات ناز کیست

قامت خم‌گشته بیدل التفات ناز کیست همچو ابرو گوشهٔ چشمی‌ست بر حال منش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گشادی هست در معنی به جیب هر گره بیدل

گشادی هست در معنی به جیب هر گره بیدل نمی‌باشد درون بیضه غیر از بال و پر پنهان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل نبودم اینقدر پروانهٔ جرأت

من بیدل نبودم اینقدر پروانهٔ جرأت دم تیغ تو دیدم ذوق‌ کشتن‌ کرد سیمابم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نمی‌دانم چه ‌گم‌ کردم درین صحرا من بیدل

نمی‌دانم چه ‌گم‌ کردم درین صحرا من بیدل دلی می‌گویم و دارم به چندین نوحه فریادی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همین درد است برگ عشرت خونین‌دلان بیدل

همین درد است برگ عشرت خونین‌دلان بیدل هجوم‌گریه مست خنده دارد طبع مینا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قناعت کفیل بهار حیاست

قناعت کفیل بهار حیاست گل طینتم بیدل ابرام نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

لطف معنی بیش ازین بیدل ندارد اعتبار

لطف معنی بیش ازین بیدل ندارد اعتبار از خیال نازکت بوی‌گل انشاکردنی‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌تند بیدل جهانی بر تک و تاز امل

می‌تند بیدل جهانی بر تک و تاز امل نه فلک یک‌گردش ما سورهٔ جولاه بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوبهار آیینه در دست از هجوم رنگ و بوست

نوبهار آیینه در دست از هجوم رنگ و بوست بید‌ل این الفاظ غیر از صورت معناش نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس بیدل حریف طرف دامانش نشد

هیچکس بیدل حریف طرف دامانش نشد شرم آن پای حنایی عالمی را دست بست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاش بیدل پیش از آهنگ غرور خودسری

کاش بیدل پیش از آهنگ غرور خودسری خجلت پرواز چون ابر از عرق ریزد پرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباش ایمن ز لعل جانگداز گلرخان بیدل

مباش ایمن ز لعل جانگداز گلرخان بیدل بلای جان بود چون با هم آمیزد می و افیون حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله را روزی‌که اوج اعتبار نشئه بود

ناله را روزی‌که اوج اعتبار نشئه بود چون‌جرس‌، بیدل به‌جای‌باده، دل‌درجام‌داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل بی‌قراریهای آهم بی‌سبب

نیست بیدل بی‌قراریهای آهم بی‌سبب کز دل‌گرمم نفس را درته پا آتشست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وقف طراوت من بیدل تبسمی

وقف طراوت من بیدل تبسمی پر تشنه‌ کام لعل شکر بارت آمدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کرد بیدل سرخون جمعیتم آخر چوشمع

کرد بیدل سرخون جمعیتم آخر چوشمع داغ جانکاهی همان ته جرعهٔ مینای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

متاب روی وفا ز بیدل مشو ز مجنون خویش غافل

متاب روی وفا ز بیدل مشو ز مجنون خویش غافل به دستگاه شهان چه نقصان ز پرسش حال بینوایان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نتوان به چشم داد سراغ نمود من

نتوان به چشم داد سراغ نمود من بیدل به یمن ضعف چو معنی خیالیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست ممکن بیدل از تسلیم‌، سر دزدیدنم

نیست ممکن بیدل از تسلیم‌، سر دزدیدنم نسبتی دارد به آن زلف دوتا افتادگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کلامم اختیاری نیست در عرض اثر بیدل

کلامم اختیاری نیست در عرض اثر بیدل دل از بس آب شد ساز نفس را تر صدا کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مخوان به موج ‌گهر قصهٔ تعلق بیدل

مخوان به موج ‌گهر قصهٔ تعلق بیدل مباد چون نفس از دل شود به تنگ و گریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارم تاب شرکت ورنه من هم زبن چمن بیدل

ندارم تاب شرکت ورنه من هم زبن چمن بیدل قفس بر دوش مانند سحر پرواز می‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هجوم درد پیچیده‌ست هستی تا عدم بیدل

هجوم درد پیچیده‌ست هستی تا عدم بیدل تو هم‌گرگوش داری ناله‌ای خواهی‌شنید اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلنشین ما نشد بیدل از این طاق و سرا

دلنشین ما نشد بیدل از این طاق و سرا جز همین نقش‌کف‌ دستی‌ که دندان‌ کرد طرح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مژده ای بیدل‌ که امشب از تغافلهای ناز

مژده ای بیدل‌ که امشب از تغافلهای ناز آرزوها باز خون می‌گردد و دل می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مست جام‌ مشربم بیدل‌ که از موج می‌اش

مست جام‌ مشربم بیدل‌ که از موج می‌اش جاده‌های دشت یکرنگی نمایان می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مشق معنی‌ام بیدل بر طبایع آسان نیست

مشق معنی‌ام بیدل بر طبایع آسان نیست سر فرو نمی‌آرد فکر من به هر زانو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

معنی روشن به چندین پیچ و تاب آمد به‌ کف

معنی روشن به چندین پیچ و تاب آمد به‌ کف کرد بیدل‌ گوهر ما از دل گرداب‌ گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

معنی‌ام اجزای بیرنگی‌ست بیدل چون حباب

معنی‌ام اجزای بیرنگی‌ست بیدل چون حباب اینقدرها شوخی اظهار دارد خامه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مقیم انجمن نارسایی‌ام بیدل

مقیم انجمن نارسایی‌ام بیدل به هرکجا نرسد سعی‌کس مرا دریاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگر ز زلف تو دارد طریق بست و گشاد

مگر ز زلف تو دارد طریق بست و گشاد که بیدل اینهمه مضمون دلگشا بسته حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگر سعی ندامت هم دلی انشاکند بیدل

مگر سعی ندامت هم دلی انشاکند بیدل نفس دستی به صد امید برگ تاک می‌مالد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فلک عمریست دور از دوستان می‌داردم بیدل

فلک عمریست دور از دوستان می‌داردم بیدل به روی صفحهٔ آفاق بیت فرد رامانم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فروغ بزم وفا مغتنم شمر بیدل

فروغ بزم وفا مغتنم شمر بیدل چراغ اگر نفروزد کسی تو داغ افروز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غم تدبیر لذات از مزاجت‌گم نشد بیدل

غم تدبیر لذات از مزاجت‌گم نشد بیدل به دندان سنگ زن پر زحمت مسواک می‌بینی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غافلم بیدل زگرد ترکتازیهای حسن

غافلم بیدل زگرد ترکتازیهای حسن می‌دمد خط تاکند فکر شبیخون مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها بیدل ز-‌شم خلق پنهان زفستفم

عمرها بیدل ز-‌شم خلق پنهان زفستفم عشق خواهد خاک ما را گنج این ویرانه‌ کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عرض‌مطلب دیگر واظهار صنعت‌دیگر است

عرض‌مطلب دیگر واظهار صنعت‌دیگر است بیدل زآیینه نتوان ساخت وضع جام را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عاقبت بیدل ز چشم خویش باید رفتنت

عاقبت بیدل ز چشم خویش باید رفتنت ذره هم کم نیست‌، تا باشی همین مقدار باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طایر آشیان عجز ناز فروش حسرت است

طایر آشیان عجز ناز فروش حسرت است رنگ شکسته می‌پرد بیدل خسته بال تو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صبحدم بیدل خیال نوبهار آیینه‌ای

صبحدم بیدل خیال نوبهار آیینه‌ای ازتبسم برگل زخمم نمک پاشید و رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوخی نظاره بر آیینهٔ ما شد نفس

شوخی نظاره بر آیینهٔ ما شد نفس چشم بر هم بسته بیدل خلوت دیدار بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شعلهٔ‌ما بیدل از اسرار راحت‌غافل است

شعلهٔ‌ما بیدل از اسرار راحت‌غافل است از شکست رنگ باید سر به زیر بال کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبنم به هر فسردن محو هواست بیدل

شبنم به هر فسردن محو هواست بیدل دل عقده‌ای ندارد در رشته‌های آهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیاهی‌کی ز دست زرشماران می‌رود بیدل

سیاهی‌کی ز دست زرشماران می‌رود بیدل به هر جا آتش افروزی اثر می‌ماند از دودش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعی جبین عرق شد ومحروم سجده ماند

سعی جبین عرق شد ومحروم سجده ماند بیدل در آب ریخت خجالت نیاز من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرااغ سایه از خورشید نتوان یافتن بیدل

سرااغ سایه از خورشید نتوان یافتن بیدل من و آیینهٔ نازی‌که می‌سوزد مقابل را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سجودی‌می‌برم‌چون‌سایه‌درهر‌دشت‌ودربیدل

سجودی‌می‌برم‌چون‌سایه‌درهر‌دشت‌ودربیدل جبین برداشت ازدوشم غم بی‌دست وپایی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین چمن بیدل نه سروی جست و نه شمشاد رست

زین چمن بیدل نه سروی جست و نه شمشاد رست از خیال قامتش دودی به سر دارد بهار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زمانه‌کج‌منشان را به برکشد بیدل

زمانه‌کج‌منشان را به برکشد بیدل کسی‌که راست بود خارچشم افلاک است حضرت ابوالمعانی بیدل رح