بیدل اظهار هنر محرومی دیدار بود

بیدل اظهار هنر محرومی دیدار بود خار راه جلوه‌ها شد جوهر اندر آینه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازین مایه‌که جز باد نیست

بیدل ازین مایه‌که جز باد نیست عمر در اندیشهٔ سودا گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازکیش نفس سرمایگان دیگر مپرس

بیدل ازکیش نفس سرمایگان دیگر مپرس نیست غیر از نیستی دین من و دنیای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از یادش به ترک خواب سودا کرده‌ایم

بیدل از یادش به ترک خواب سودا کرده‌ایم ورنه جز محمل قماشی نیست در دکان شب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از منت دامان کشی تر نشدیم

بیدل از منت دامان کشی تر نشدیم شمع ما را نفس سوخته آسان‌ گل‌ کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از قید دل آزاد نشین صحرا شو

بیدل از قید دل آزاد نشین صحرا شو وسعت ازتنگی این خانه برون می‌ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از علم و عمل‌گر مدعا جمعیت است

بیدل از علم و عمل‌گر مدعا جمعیت است هیچ کاری غیر بیکاری نمی‌آید به‌کار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از شکر پریشانی چسان آیم برون

بیدل از شکر پریشانی چسان آیم برون مشت‌خاکی داشتم آشفتم و صحرا شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از رنگ شکست شیشه‌ای خندیده است

بیدل از رنگ شکست شیشه‌ای خندیده است کز غبارش ناله نتواند به سعی‌پاگذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل از خلق جهان عشوهٔ خوبی نخوری

بید‌ل از خلق جهان عشوهٔ خوبی نخوری غازهٔ چهرهٔ این قوم به حق می‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از جهان سخن بر فنون و هم متن

بیدل از جهان سخن بر فنون و هم متن رو از آن سوی تو و من حرف ناشنیده بیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بی دستگاهی سرنگون خجلتیم

بیدل از بی دستگاهی سرنگون خجلتیم دست ما از بس تهی شد آستین‌گردیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آیینه عبرت ‌گیر و بس

بیدل از آیینه عبرت ‌گیر و بس تا نفس باقی بود دل بی‌صفاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل از آن جهان ناز فطرت خلق عاری است

بید‌ل از آن جهان ناز فطرت خلق عاری است آنچه تو دیده‌ای بگو خواه مگو نمی‌رسم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آغاز گذر زحمت انجام مبر

بیدل از آغاز گذر زحمت انجام مبر بررخ فرصت چقدر آینه بندد شرری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ادب علم و فن از دور بجا آر

بیدل ادب علم و فن از دور بجا آر جزخجلت تقریرنه نحوی و نه صرفی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌جلوه او بید‌ل زین باغ چه ‌گل چیند

بی‌جلوه او بید‌ل زین باغ چه ‌گل چیند در کسوت چاک دل چون صبح مگر خندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بوی یوسف نیست پنهان از غبار انتظار

بوی یوسف نیست پنهان از غبار انتظار پیرهن بیدل بیاض چشم‌یعقوبم‌بس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌چشم خونفشان بیدل توآن بحرگوهرخیزی

به‌چشم خونفشان بیدل توآن بحرگوهرخیزی که لاف آبرو پیشت‌گدازد ابر نیسان را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وهم عافیت چون غنچه محروم ازگلم بیدل

به وهم عافیت چون غنچه محروم ازگلم بیدل شکستی کو که رنگ دامن او ریزد از چنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هستی من وما ضروریست بید‌ل

به هستی من وما ضروریست بید‌ل نفس نیست جز مایهٔ خود ستایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به نقش پا چه رسد بیدل از نوازش چرخ

به نقش پا چه رسد بیدل از نوازش چرخ به باد می‌دهدم گر ز خاک بردارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ‌کنج عالم نسیان دل‌ گمگشته‌ام بیدل

به ‌کنج عالم نسیان دل‌ گمگشته‌ام بیدل ز یادم نیست غافل هرکه می‌سازد فراموشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به عالمی‌که همین عمرو و زید جلوه‌گرست

به عالمی‌که همین عمرو و زید جلوه‌گرست خیال بیدل ما نیز گاه‌گاه ‌کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به سحرپوچ ز اعجاز دم زدن بیدل

به سحرپوچ ز اعجاز دم زدن بیدل در این حیاکده گوساله‌بانی هوس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به راه انتظار جلوه‌ای افکنده‌ام بیدل

به راه انتظار جلوه‌ای افکنده‌ام بیدل چو شمع‌ از چهرهٔ زرین خود فرش زر اندودی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دامن عجز پا شکستن جهانی از امن داشت بیدل

به دامن عجز پا شکستن جهانی از امن داشت بیدل دل از تک و تاز جمع‌ کردم چو موج درگوهر آرمیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به حرف لب مگشا تا توانی ای بیدل

به حرف لب مگشا تا توانی ای بیدل که آبروی نفس چون حباب می‌ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به جرم سرکشیدن شعلهٔ من داغ شد بیدل

به جرم سرکشیدن شعلهٔ من داغ شد بیدل کمندی بر سماک انداختم صید سمک کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این وضعی که می‌ریزم عرق در دشت و در بیدل

به این وضعی که می‌ریزم عرق در دشت و در بیدل غبار خودسری کاش اندکی نمناک می‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بلندست آنقدرها آشیان عجز ما بیدل

بلندست آنقدرها آشیان عجز ما بیدل که بی‌سعی شکست بال و پر نتوان رسید اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیدل سازناموس محبت نازک است

بسکه بیدل سازناموس محبت نازک است شیشهٔ اشکی‌که رنگش بشکنی بی‌کوس نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برق راحتهاست بیدل اعتبارات جهان

برق راحتهاست بیدل اعتبارات جهان نعل درآتش ز جوش رنگ می‌گردد بهار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر دامن پاک تو غبارم من بیدل

بر دامن پاک تو غبارم من بیدل مگذار که دیگر به سر خویش نشینم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بپدل ته‌گردون به غبار تک و پو رفت

بپدل ته‌گردون به غبار تک و پو رفت چون دانه به غربال‌، سر دربه‌دری چند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بار ما بیدل به دوش عاجزی‌ست

بار ما بیدل به دوش عاجزی‌ست سایه را افتادگی ها می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با ادب جوشیده‌ای بیدل ز هذیان دم مزن

با ادب جوشیده‌ای بیدل ز هذیان دم مزن موج‌ گوهر بسته‌ را شوخی نخواهد پیش‌ رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای انجمن ناز، تو خوش باش و طرب‌کن

ای انجمن ناز، تو خوش باش و طرب‌کن من بیدلم و غیر دعا هیچ ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امتداد عمر بیدل سختی از طبعم ربود

امتداد عمر بیدل سختی از طبعم ربود گردش سال آسیای دانهٔ دل بوده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر رنگ نفس‌ کوهیست بر آیینه‌ام بیدل

اگر رنگ نفس‌ کوهیست بر آیینه‌ام بیدل خموشی عاقبت این بار بر می‌دارد از دوشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر از صفحهٔ آیینه حیرت می‌شود زایل

اگر از صفحهٔ آیینه حیرت می‌شود زایل توان برداشتن از خاک راهت نقش بیدل هم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آسودگی مجویید از وضع اشک بیدل

آسودگی مجویید از وضع اشک بیدل این جوهر چکیدن آب‌گهر نباشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از هنر آیینهٔ مقدار هرکس روشن است

از هنر آیینهٔ مقدار هرکس روشن است رشتهٔ شمع‌است بیدل موج جوهرتیغ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از عاجزی بیدل بیچاره چه پرسی

از عاجزی بیدل بیچاره چه پرسی نقش قدمت بس بود آیینهٔ حالش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از بال هما کیست‌ کشد ننگ سعادت

از بال هما کیست‌ کشد ننگ سعادت بیدل ز سرما نشود سایهٔ ما کم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقش پرتو برنمی‌دارد جبین آفتاب

نقش پرتو برنمی‌دارد جبین آفتاب غیر هم اوبود لیک ازنام بیدل ننگ داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همچو اهل‌ قبر بیدل بی‌نفس‌ باشی ‌خوش ‌است

همچو اهل‌ قبر بیدل بی‌نفس‌ باشی ‌خوش ‌است تا نبندد رشته‌ات بر سازگردون احتیاج حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قانع صفتا‌ن بیدل بر مائدة قسمت

قانع صفتا‌ن بیدل بر مائدة قسمت چون موج‌گهر بالند از خوردن پهلوها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گل است خاک بیابان آرزو بیدل

گل است خاک بیابان آرزو بیدل چو گرد باد مگر ناقه بر هوا رانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من زار بیدل ناتوان نی‌ام آنقدر به دلت گران

من زار بیدل ناتوان نی‌ام آنقدر به دلت گران که چو بوی‌گل دم امتحان به ترازوی نفسم‌کشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نمی‌دانم شکفتن تا کجا خرمن‌ کنم بیدل

نمی‌دانم شکفتن تا کجا خرمن‌ کنم بیدل سحر در جیب می‌آید تبسم‌گلفروش من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوا صاف‌ست بیدل آنقدر باغ شهادت را

هوا صاف‌ست بیدل آنقدر باغ شهادت را که صبحش بی نفس گل می‌کند از چشم قربانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قناعت نیست در طبع فضولی مشربت بیدل

قناعت نیست در طبع فضولی مشربت بیدل وگرنه آسمان شب تا سحر دارد چراغانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما به امید شکست توبه بیدل زنده‌ایم

ما به امید شکست توبه بیدل زنده‌ایم سخت پرهیزی‌ست‌گر بیمار ما خواهدشکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌رویم‌ازخویش‌وهمچون‌شمع‌پا مال خودیم

می‌رویم‌ازخویش‌وهمچون‌شمع‌پا مال خودیم عجز واکرده است بیدل بر سر ما راه ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نومید وصالم من بیدل چه توان‌کرد

نومید وصالم من بیدل چه توان‌کرد دل خوش‌کنم ای‌کاش به این نام و بگریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس در عالم اقبال فارغ‌بال نیست

هیچکس در عالم اقبال فارغ‌بال نیست رخش نتوان تاختن بیدل به پشت بامها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کباب عافیتی‌، بگذر از هوس بیدل

کباب عافیتی‌، بگذر از هوس بیدل دبیل صحت بیمار حسن پرهیز است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مبادا بیدل آن‌گنجی‌که می‌گویند من باشم

مبادا بیدل آن‌گنجی‌که می‌گویند من باشم مرا هم روزگاری شد که با وبرانه می‌سازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله‌ام بیدل به قدر دود دل پر می‌زند

ناله‌ام بیدل به قدر دود دل پر می‌زند نبض‌را گر اضطرابی هست درخوردتب‌است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل در ادبگاه خموشی مشربان

نیست بیدل در ادبگاه خموشی مشربان شیشه را جز سرنگون‌گردیدن از قلقل به‌کف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یاد عمر رفته بیدل خجلت بیحاصلی‌ست

یاد عمر رفته بیدل خجلت بیحاصلی‌ست باز پیوستن ندارد آنچه از ما باز ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کس از باغ طمع بیدل ندارد حاصل عزت

کس از باغ طمع بیدل ندارد حاصل عزت چو شبنم زین چمن با سیر چشمیها قناعت‌کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محال بود بر اسباب پا زدن بیدل

محال بود بر اسباب پا زدن بیدل به پشت دست نزد ناخن از حیا انگشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نتوان کشید هرزه‌تریهای عاریت

نتوان کشید هرزه‌تریهای عاریت بیدل زبحرنظم بس است آب جوی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست ممکن بیدل اصلاح طبایع جز به فقر

نیست ممکن بیدل اصلاح طبایع جز به فقر خلق را آدم همین بیدستگاهی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک گام اگر ز وهم تعلق گذشته‌ای‌

یک گام اگر ز وهم تعلق گذشته‌ای‌ بیدل درازکن به بساط فراغ پا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کمین ناله‌ای داریم درگرد عدم بیدل

کمین ناله‌ای داریم درگرد عدم بیدل ز خاکستر صدای رفته می‌جوید سپند ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مدعی درگذر از دعوی طرز بیدل

مدعی درگذر از دعوی طرز بیدل سحر مشکل که به کیفیت اعجاز رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندامت می‌کشد عشق از دل افسرده‌ام بیدل

ندامت می‌کشد عشق از دل افسرده‌ام بیدل نداردگنج در وبرانه جز خاکی به سرکردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گداز درد توفان‌کرد، دست از ما بشو بیدل

گداز درد توفان‌کرد، دست از ما بشو بیدل نبرد این سیل اگر امروز، فردا می‌برد ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر از فرامشانیم امروز شکوه ازکیست

گر از فرامشانیم امروز شکوه ازکیست زین پیش هم کسی را ما کی به یاد بودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر بتپد پی جمع رسایل‌، ور بزند در کسب فضایل

گر بتپد پی جمع رسایل‌، ور بزند در کسب فضایل نیست کسی چو طبیعت بیدل باب تأمل فهم کلامم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر به شمشیرت برانند از ادبگاه نیاز

گر به شمشیرت برانند از ادبگاه نیاز همچوخون از زخم بیدل بالب‌خندان برآ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر درس ‌خموشی سبق حال تو باشد

گر درس ‌خموشی سبق حال تو باشد بیدل نرسد برتو ز ابنای زمان بحث حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گر همه تن لب شوبم جرأت‌ گفتار کو

گر همه تن لب شوبم جرأت‌ گفتار کو قاصد ما بیدل است خط به دریدن دهیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرچه بیدل شیشهٔ من ازفلک آمد به سنگ

گرچه بیدل شیشهٔ من ازفلک آمد به سنگ اینقدر شد کز شکستن یک دهن‌گویا شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گردانده‌ام به ذوق خزان صد هزار رنگ

گردانده‌ام به ذوق خزان صد هزار رنگ بیدل هنوز برگ گلی زرد می‌کنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فکر خوبش است سرانچام دو عالم بیدل

فکر خوبش است سرانچام دو عالم بیدل همه کردیم اگر سر به گریبان کردیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب جاه از بازیچهٔ گردون مخور بیدل

فریب جاه از بازیچهٔ گردون مخور بیدل که می‌ترسم سر بی‌مغزی از افسر برون آرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غم مروت قاتل‌گداخت پیکر بیدل

غم مروت قاتل‌گداخت پیکر بیدل مباد خون ‌کس ارزد به این بها که نریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غافل نشوی از دل افسردهٔ بیدل

غافل نشوی از دل افسردهٔ بیدل خونی‌ست درین‌پرده‌که باید به هوس ریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمر شراروبرق به فرصت نمی‌کشد

عمر شراروبرق به فرصت نمی‌کشد بیدل گذشته‌گیر درنگ از شتاب ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عرق زطینت ما هیچ کم نشد بیدل

عرق زطینت ما هیچ کم نشد بیدل نشسته‌ایم چو شبنم در آفتاب حیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالم همه موهومی‌ست بگذار که بیدل هم

عالم همه موهومی‌ست بگذار که بیدل هم چون تهمت موهومی خود را همه‌ جا بندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طبایع را فسون حرص دارد در به در بیدل

طبایع را فسون حرص دارد در به در بیدل جهان لبریز استغناست‌گر باشد حیا اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صدای پر فشان عالم آزادی‌ام بیدل

صدای پر فشان عالم آزادی‌ام بیدل کز افسردن غبارکوچهٔ زنجیرگردیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوخی نشو و نماها بس که شبنم‌پرور است

شوخی نشو و نماها بس که شبنم‌پرور است سبزه چون مژگان بیدل ‌کرده ‌گوهر بارگل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شعلهٔ‌افسرده بیدل شهپر خاکستر است

شعلهٔ‌افسرده بیدل شهپر خاکستر است در هوایش هرکه رفت از خود به امدادم رسید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبنم‌آرایی‌ست بیدل شوخی آثار صبح

شبنم‌آرایی‌ست بیدل شوخی آثار صبح هرکجا گل کرده باشم شرم‌کوشم دیده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیر حق بیدل بقدر ترک اسباب است و بس

سیر حق بیدل بقدر ترک اسباب است و بس سوی او از هرچه برگردی عنانی می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعی امل از قد دوتا چاره ندارد

سعی امل از قد دوتا چاره ندارد بیدل به ره‌کوهکنی تیشه دواند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراپا معنی دردم عبارت ختم‌ کن بیدل

سراپا معنی دردم عبارت ختم‌ کن بیدل که من هر جا گریبان چاک‌ کردم ناله عریان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سحر بیدل شکایت‌نامه‌ها باید رقم کردن

سحر بیدل شکایت‌نامه‌ها باید رقم کردن بیا تا دوده‌گیرم از چراغ انتظار امشب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین یأس منزل ما را چه حاصل

زین یأس منزل ما را چه حاصل همخانه بیدل همسایه عنقا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زمینگیرم به افسون دل بی‌مدعا بیدل

زمینگیرم به افسون دل بی‌مدعا بیدل در آن وادی‌که منزل نیز می‌افتد به راه آنجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زبان شرم اگر باشد به کامت

زبان شرم اگر باشد به کامت خموشی نیست بیدل جز مناجات حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز نقش‌های بد و نیک این جهان بیدل

ز نقش‌های بد و نیک این جهان بیدل دلی‌که صاف شود، در شمار آینه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز طنین پشهٔ بی‌نفس خجلست بید‌ل هیچکس

ز طنین پشهٔ بی‌نفس خجلست بید‌ل هیچکس به کجایم وکه‌ام و چه‌ام‌که تو جز به ناله ندانی‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین‌گلشن

ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین‌گلشن به‌سر خاکستر است از دورگردون طبع موزون را حضرت ابوالمعانی بیدل رح