بنشین بیدل از حیا پس زانوی خامشی

بنشین بیدل از حیا پس زانوی خامشی نفسی چند حرص را ز طلب بی‌نیاز کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیدل با نسیم‌کوی او خوکرده‌ام

بسکه بیدل با نسیم‌کوی او خوکرده‌ام می‌کشد طبعم چو زخم‌از بوی‌گل آزارها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برق جنون دمی‌ که زد آتش به صفحه‌ام

برق جنون دمی‌ که زد آتش به صفحه‌ام بیدل به یک جهان نقطم انتخاب دید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر خط تسلیم رو بیدل‌ که مانند هلال

بر خط تسلیم رو بیدل‌ که مانند هلال پای سیر آسمانت نقش پیشانی بس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بپدل از ساده ‌دلی آینه لبریز صفاست

بپدل از ساده ‌دلی آینه لبریز صفاست آب این چشمه ز موج نظر پاک خود است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با همه عجز در طلب ریگ روان فسرده نیست

با همه عجز در طلب ریگ روان فسرده نیست بیدل اگر ز پا فتد آبله راهبر شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این‌گلستان‌، غنچه‌ها بسیار دارد، بوکنید

این‌گلستان‌، غنچه‌ها بسیار دارد، بوکنید در همین‌جا بیدل ما هم دلی‌گم‌کرده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

انحراف طور خلق از علت بی‌جادگیست

انحراف طور خلق از علت بی‌جادگیست کج نیاید سطر ما بیدل اگر مسطر بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آگهی توفان غفلت ریخت بیدل بر جهان

آگهی توفان غفلت ریخت بیدل بر جهان عالمی بیدار بود این فتنه تا خوابید‌ه بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر دشمن تواضع‌پیشه است ایمن مشو بیدل

اگر دشمن تواضع‌پیشه است ایمن مشو بیدل به خونریزی بود بی‌باک شمشیری‌ که خم دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

افسردگی‌گل نکشد آفت چیدن

افسردگی‌گل نکشد آفت چیدن بیدل چقدر گردش رنگست حصارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آسمان بیدل ندانم تا کجا می‌راندم

آسمان بیدل ندانم تا کجا می‌راندم این فلاخن می‌زند عمریست از دورم به سنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از نفس چون صبح نتوان بخیه زد در جیب عمر

از نفس چون صبح نتوان بخیه زد در جیب عمر روزن این خانه بیدل تا کجا بندد غبار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از سعی هوس بگذر بیدل‌ که درین‌ گلشن

از سعی هوس بگذر بیدل‌ که درین‌ گلشن گل نیز اگر خندد از پهلوی زر خندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از تماشاخانهٔ امکان به عبرت قانعم

از تماشاخانهٔ امکان به عبرت قانعم یارب این‌گوهر زپیش چشم بیدل برمدار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فلک هرچند عرض ناز اقبالت دهد بیدل

فلک هرچند عرض ناز اقبالت دهد بیدل نخواهی ‌غره شد این حیز پشت‌اندازیی ‌دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرنه مخمورگرفتاربست زلف مهوشان

گرنه مخمورگرفتاربست زلف مهوشان بیدل‌از هرحلقه ‌در خمیازه ‌حسرت چراست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل از در عاجزی به‌چه سو روم، به‌کجا رسم

من بیدل از در عاجزی به‌چه سو روم، به‌کجا رسم همه سوست حکم بروبرو همه‌جاست شوربیا بیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نگه کافیست بیدل نالهٔ زنجیر تصوبرم

نگه کافیست بیدل نالهٔ زنجیر تصوبرم زبان جوهر آیینه‌ کم لافد ز حیرانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همنسبتی بیدل ما را به جنون انداخت

همنسبتی بیدل ما را به جنون انداخت ما غفلت و او فطرت‌، ما ظلمتی او نوری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قدردانی چه خیال است در ابنای زمان

قدردانی چه خیال است در ابنای زمان بیدل اینها همه از عالم نشناخته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گوهرم نشناخت بیدل قدر دریا مشربی

گوهرم نشناخت بیدل قدر دریا مشربی کارها با خود فتاد آخرمن دلتنگ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من‌گم‌کرده بضاعت به چه نازم بیدل

من‌گم‌کرده بضاعت به چه نازم بیدل دلکی بود ازبن پیش در آن‌ گیسو ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نهفته است قضا سرنوشت معنی بیدل

نهفته است قضا سرنوشت معنی بیدل رقم‌کجاست مگر خط‌کشی جریدهٔ ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست

هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست صد نگه چون شمع در هر انجمن‌ گم‌ کرده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاروان انتظار آخر به جایی می‌رسد

کاروان انتظار آخر به جایی می‌رسد بیدل از چشم ترم راهی‌ست تاکنعان سفید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ماتم امروز دید و نوحهٔ فردا شنید

ماتم امروز دید و نوحهٔ فردا شنید اشک‌مابیدل به‌هیچ‌افسانه‌نشکست‌و نریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌کند بیدل‌ تبسم زهر چشمش را علاج

می‌کند بیدل‌ تبسم زهر چشمش را علاج پسته‌اش خواهد نمک زد گر شود بادام تلخ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیافتم چمن عافیت چو دامن عزلت

نیافتم چمن عافیت چو دامن عزلت به پای خفتهٔ بیدل ز باغ و راغ‌ گذشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وحشتم فال‌گرفتاریست بیدل همچو موج

وحشتم فال‌گرفتاریست بیدل همچو موج نیست بی‌ایجاد دام از خود رمیدنهای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدورت می‌کشد طبع روانت بیدل از عزلت

کدورت می‌کشد طبع روانت بیدل از عزلت به ‌یکجا آب چون‌ گردید ساکن‌ بی‌صفا گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مپرس از اعتبار پوچ بیدل

مپرس از اعتبار پوچ بیدل احد زین صفرها چندین هزارست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نامداری هوسی بیش ندارد بیدل

نامداری هوسی بیش ندارد بیدل به نگین راست نگردد خم پشت خاتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بید‌ل وضع من افسانه‌ساز دردسر

نیست بید‌ل وضع من افسانه‌ساز دردسر همچو خاموشی شرات بیخمارم کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک قدم راهست بیدل از تو تا دامان خاک

یک قدم راهست بیدل از تو تا دامان خاک بر سر مژگان چو اشک استاده‌ای هشیار باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کشاکش نفس از ما نمی‌رود بیدل

کشاکش نفس از ما نمی‌رود بیدل درین‌محیط همه ماهی‌ایم و یک شست است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محنت پیری‌ست بیدل حاصل عیش شباب

محنت پیری‌ست بیدل حاصل عیش شباب هرکه ‌شب ‌می خورد خواهد صبحدم‌ مخمور شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارد صید بیدل طاقت زخم تغافلها

ندارد صید بیدل طاقت زخم تغافلها خدنگ امتحان ناز پر دلگیر می‌آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیم چشمک خانه روشن‌کردنی داریم و هیچ

نیم چشمک خانه روشن‌کردنی داریم و هیچ چون شرر بیدل چراغ دودمان فرصتیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلم کارگاه چه میناست بیدل

دلم کارگاه چه میناست بیدل جرس بسته عبرت به دوش ترنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کیست زین‌گلشن به رنگ وبوی معنی وارسد

کیست زین‌گلشن به رنگ وبوی معنی وارسد غنچه‌هم بیدل نمی‌داند چه‌گل در چنگ اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندانم سایهٔ سرو روان کیستم بیدل

ندانم سایهٔ سرو روان کیستم بیدل به رنگی رفته‌ام از خود که پنداری خرامیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندانم گل‌فروش باغ نیرنگ کی‌ام بیدل

ندانم گل‌فروش باغ نیرنگ کی‌ام بیدل هزار آیینه دارد در پر طاووس تمثالم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نرسیدم به هیچ جا بید‌ل

نرسیدم به هیچ جا بید‌ل تا کجا امتیاز می‌رسدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نشاط حسن می‌بالد ز درد عاشقان بیدل

نشاط حسن می‌بالد ز درد عاشقان بیدل گلستان خنده دربار است تا بلبل فغان دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نشوی منکر سامان جنونم بیدل

نشوی منکر سامان جنونم بیدل که اگر هیچ ندارم دل ویرانی هست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نظر باز چراغان تأمل نیستی بیدل

نظر باز چراغان تأمل نیستی بیدل شرار سنگ هم در بیضه پرورده‌ست طاووسی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نغمه همه درنشئه پیمایی قیامت می‌کند

نغمه همه درنشئه پیمایی قیامت می‌کند موج می تار است بیدل‌کاسهٔ طنبور را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس هردم ز قصر عمر خشتی می‌کند بیدل

نفس هردم ز قصر عمر خشتی می‌کند بیدل پی تعمیر این ویرانه معمار اینچنین باید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فکر نازک‌گشت بیدل مانع آسایشم

فکر نازک‌گشت بیدل مانع آسایشم در بساط دیده اینجا دور باش خواب موست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فروغ دل طلبی خامشی ‌گزین بیدل

فروغ دل طلبی خامشی ‌گزین بیدل که شمع صرفه ندارد به رهگذار نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غفلتم بیدل عیار امتحان هوشهاست

غفلتم بیدل عیار امتحان هوشهاست همچو محمل‌دام‌خواب دیگرن‌خواب‌من است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غافل مشو از ضبط سرشک من بیدل

غافل مشو از ضبط سرشک من بیدل چون آبله آتش به دل است آب به چشمم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

علاج زخم‌دل ازگریه‌کی ممکن‌بود بیدل

علاج زخم‌دل ازگریه‌کی ممکن‌بود بیدل به شبنم بخیه نتوان‌کرد چاک‌دامن‌گل را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عدم سراغ جهان تحیرم بیدل

عدم سراغ جهان تحیرم بیدل غبار من به هوای که ناتوان‌گردید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالم از جوهر بی قدری ما غافل نیست

عالم از جوهر بی قدری ما غافل نیست بیدل از گرد کساد آینهٔ بازارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طاقتم از ناتوانیهای مژگان مایه داشت

طاقتم از ناتوانیهای مژگان مایه داشت یک نگه بیدل به زور صد عصا برداشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صبح تا دم می‌زند بیدل هجوم شبنم است

صبح تا دم می‌زند بیدل هجوم شبنم است گر نفس بر لب رسانم می‌شود آب استخوان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکوهٔ‌خوبان مکن بیدل‌که‌در اقلیم‌حسن

شکوهٔ‌خوبان مکن بیدل‌که‌در اقلیم‌حسن رسم وآیین جفا خاصیت روی نکوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ششجهت بیدل غبار رنگ سامان چیده است

ششجهت بیدل غبار رنگ سامان چیده است احتیاجت نیست دیوار دگر برداشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبنم رم‌طینتم بیدل‌گر افسردم چه باک

شبنم رم‌طینتم بیدل‌گر افسردم چه باک می‌رسد بر یک جهان بیطاقتی نازم هنوز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیاه‌بختی من سرمهٔ گلو شده بیدل

سیاه‌بختی من سرمهٔ گلو شده بیدل به رنگ حلقهٔ زنجیرزلف سخت خموشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سزد انعه ترک هوا کنی‌، طربی چوبیدل ماکنی

سزد انعه ترک هوا کنی‌، طربی چوبیدل ماکنی اگر آرزوی فنا کنی به فنا رسد شرف غرض حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراپا جوهری دارم ز روشن طینتی بیدل

سراپا جوهری دارم ز روشن طینتی بیدل که چون مینای می از موج خون تار نفس دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سجود سایه از آفات دارد ایمنی بیدل

سجود سایه از آفات دارد ایمنی بیدل تو هم‌کر عافیت‌خواهی نهالین در جبین خود را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین‌ نُه‌ آتشخانه بیدل هرچه‌ برهم چید حرص

زین‌ نُه‌ آتشخانه بیدل هرچه‌ برهم چید حرص یأس جز تکلیف پشت دست و دندانم نکرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زمین تا فلک نغمهٔ بیدل ست

زمین تا فلک نغمهٔ بیدل ست خمیدن‌کجا می‌برد پیر را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زبان ز حرف خطا محو کام به بیدل

زبان ز حرف خطا محو کام به بیدل به هرزه چند کشی دست از آستین شعور حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز نقشهای بد و نیک این جهان بیدل

ز نقشهای بد و نیک این جهان بیدل دلی‌که صاف شود در شمار آینه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز صحرای فنا تا چشمهٔ آب بقا بید‌ل

ز صحرای فنا تا چشمهٔ آب بقا بید‌ل ره خوابیده‌ای دیگر ندیدم غیر شمشیرش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سامان عرق بیدل خطش حسنی دگر دارد

ز سامان عرق بیدل خطش حسنی دگر دارد گهر در رشتهٔ موج رگ ‌گل می‌کند شبنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز خود رفتن بهاری داشت در باغ هوس بیدل

ز خود رفتن بهاری داشت در باغ هوس بیدل بقدر رنگ‌گل من هم درین‌گلزارگردیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز تلاش همت شمع، دلم آب‌ گشت بیدل

ز تلاش همت شمع، دلم آب‌ گشت بیدل که به ذوق رفتن از خویش همه پاست سر ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بس چون شمع بیدل با شکست ‌رنگ درجوشم

ز بس چون شمع بیدل با شکست ‌رنگ درجوشم ز هر عضوم توان‌کرد انتخاب چهرهٔ زردی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ریشه‌ ها دارد غبار من زمین تا آسمان

ریشه‌ ها دارد غبار من زمین تا آسمان مرگ هم نگسست بیدل رشتهٔ آمال من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رفته چون رنگ روان بیدل‌تری ازآبله

رفته چون رنگ روان بیدل‌تری ازآبله عمرها شد پهلوی ما زین طرف‌گردیده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ذره تا خورشید اسباب جهان سوزنده است

ذره تا خورشید اسباب جهان سوزنده است بیدل ازگلخن شراری‌کرده باشی انتخاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دنائت بسکه شد امروز مغرور غنا بیدل

دنائت بسکه شد امروز مغرور غنا بیدل زمین هم بال وپر دارد به نازآسمانیها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل نه ‌تنها بیدل از برق تمنا سوختیم

دل نه ‌تنها بیدل از برق تمنا سوختیم دیده هم از مردمک دارد گل رعنا ثمر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل آگاه را لازم بود پاس نفس بیدل

دل آگاه را لازم بود پاس نفس بیدل به دام ربشه افتد چون‌گره از ریشه واگردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین محفل به مید تسلی خون مخور بیدل

درین محفل به مید تسلی خون مخور بیدل بیا در عالم دیگر رویم‌ اینجا نشد پیدا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درنه بیضهٔ افلاک شکافی بیدل

درنه بیضهٔ افلاک شکافی بیدل تا به‌کام تپشی بال‌کشد نالهٔ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در غیب و شهادت من و معشوق همانیم

در غیب و شهادت من و معشوق همانیم بیدل تو بر آنی ‌که چنان بود و چنین شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در خاک طلب بیدل اثرهای ضعیفان

در خاک طلب بیدل اثرهای ضعیفان لغزش قدمی بود که چون اشک سپردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در این زمانه سخن محو یأس شد بیدل

در این زمانه سخن محو یأس شد بیدل دمید عقدهٔ دل معنیی‌که می‌بستند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خیال زندگی دردی‌ست بیدل

خیال زندگی دردی‌ست بیدل که غیر از مرگ درمانی ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خموش بیدل اگر راحت آرزو داری

خموش بیدل اگر راحت آرزو داری که هست‌کم‌نفسی مانع تپیدن موج حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خانهٔ آیینه بیدل نیست بر تمثال تنگ

خانهٔ آیینه بیدل نیست بر تمثال تنگ بر در دل حلقه زن‌ گو شش جهت مسدود باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیرت اظهاریم بیدل لذت تحقیق‌ کو

حیرت اظهاریم بیدل لذت تحقیق‌ کو هیچکس آگاهی از آیینه باور می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حسرت ساحل مبر بیدل که در دریای عشق

حسرت ساحل مبر بیدل که در دریای عشق کم کسی‌ بی خاک ‌گشتن خاک بر سر کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حباب بیدل ما را غم دیگر نمی‌باشد

حباب بیدل ما را غم دیگر نمی‌باشد نفس زندانی شرم است باید داشتن پاسش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون‌ گل از حاصل این باغ ندارم بیدل

چون‌ گل از حاصل این باغ ندارم بیدل غیر پیراهن رنگی‌ که به بو می‌آرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چوصبح یک دونفس مغتنم شمربیدل

چوصبح یک دونفس مغتنم شمربیدل مکن دلیل اقامت چو زاهدان چله را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو صبح بر دو نفس آنقدر مچین بیدل

چو صبح بر دو نفس آنقدر مچین بیدل که تا نگاه‌کنی محمل دعا بسته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو خامه ‌گر به خموشی به سر بری بیدل

چو خامه ‌گر به خموشی به سر بری بیدل تو نیز راز دل خلق بر زبان رانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه ضرور است ‌کشی رنج وداعم بیدل

چه ضرور است ‌کشی رنج وداعم بیدل می‌روم من به مقامی‌ که تو هم می‌آیی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنین‌ کز عضو عضوم موج‌ غفلت می‌دمد بیدل

چنین‌ کز عضو عضوم موج‌ غفلت می‌دمد بیدل چو فرش مخملم آخر طلسم خواب می‌سازد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چشم ‌کو تا از قماش حیرت آگاهش کنند

چشم ‌کو تا از قماش حیرت آگاهش کنند سخت بیرنگ است بیدل صورت دیبای ناز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جوش یاسی‌ست بهار طرب ما بیدل

جوش یاسی‌ست بهار طرب ما بیدل می‌دمد چشم پر آب از لب خندان صدف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جسم‌گرشد خاک بیدل رفع اوهام دویی‌ست

جسم‌گرشد خاک بیدل رفع اوهام دویی‌ست شخص از آیینه‌گم‌کردن چه نقصان می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح