بیدل ازهمت مخمور می عشق مپرس

بیدل ازهمت مخمور می عشق مپرس بی‌گداز دو جهان پر نشود ساغر ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازبس شوق دل محمل‌کش جولان ماست

بیدل ازبس شوق دل محمل‌کش جولان ماست خواب مخمل موج زد خاری اگردرپا شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از نور نظر صافی دل مستغنی‌ست

بیدل از نور نظر صافی دل مستغنی‌ست کسب بینش نکند آینهٔ ناز نگاه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بید‌ل از لبیک و ناقوسم مپرس

بید‌ل از لبیک و ناقوسم مپرس عشق درگوشم نواها می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از فطرت ما قصر معانی‌ست بلند

بیدل از فطرت ما قصر معانی‌ست بلند پایه دارد سخن ازکرسی اندیشهٔ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از طبع درشت آیینه‌ام در زنگ ماند

بیدل از طبع درشت آیینه‌ام در زنگ ماند آب اگر می‌گشت دل روشنگری می‌داشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ساز نفس این نغمه می‌آید به‌گوش

بیدل از ساز نفس این نغمه می‌آید به‌گوش کای اسیران خانه زندان است بر صحرا زنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از دام شکستِ دل ‌گذشتن، مشکل است

بیدل از دام شکستِ دل ‌گذشتن، مشکل است ریزهٔ این شیشه در جولانگه ما ریختند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حسرت‌پرستان خرام کیستم

بیدل از حسرت‌پرستان خرام کیستم کز نیشکر جان به لب می‌آیدم تبخاله است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از تبدیل حرف دال و نون

بیدل از تبدیل حرف دال و نون شد صمد بیگانهٔ لفظ صنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بس به غم عشق سراپا گرهم

بیدل از بس به غم عشق سراپا گرهم از دلم ناله به زنجیر چو نی می‌خیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از انفعال جرم دشمن هوش را چه باک

بیدل از انفعال جرم دشمن هوش را چه باک دزد شراب خورده را فکر عسس نمی‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افشای راز منفعلم‌ کرد عشق

بیدل از افشای راز منفعلم‌ کرد عشق پیش که نالد ادب ‌گریه‌تری می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از احباب دنیا چشم سرسبزی مدار

بیدل از احباب دنیا چشم سرسبزی مدار کشت‌این شطرنج‌بازان دغل سیراب نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اثر نشئهٔ نظم تو بلندست

بیدل اثر نشئهٔ نظم تو بلندست امید که خود را به دماغی برسانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی لب نوشین او بیدل به بزم عیش ما

بی لب نوشین او بیدل به بزم عیش ما گشت مینا و قدح را باده در اجسام سم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌کلام بیدل اگر رسی مگذر ز جادهٔ منصفی

به‌کلام بیدل اگر رسی مگذر ز جادهٔ منصفی که‌کسی نمی‌طلبد زتو صله‌ای دگر مگر آفرین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بهار عمر ندارد گلی دگر بیدل

بهار عمر ندارد گلی دگر بیدل نچید هیچکس اینجا به غیر خار نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هوس داد قناعت دهم و ناز کنم

به هوس داد قناعت دهم و ناز کنم دل بیدردی اگر با من بیدل بخشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هر کلکی ‌که پردازند احوال من بیدل

به هر کلکی ‌که پردازند احوال من بیدل چو تار ساز بالد تا قیامت ناله از نالش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به مژگان گشودن نهان گشت بیدل

به مژگان گشودن نهان گشت بیدل جمالی که پیش از نگه دیده بودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به فکر مزرع بیدل چرا نپردازی

به فکر مزرع بیدل چرا نپردازی اگر به ابر کرم صرفه‌ای‌ست برق عتاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به شغل‌گفتگو مپسند بیدل‌کاهش فطرت

به شغل‌گفتگو مپسند بیدل‌کاهش فطرت به مضراب هوس تاکی چوتارساز فرسایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به روی پردهٔ هستی‌که ننگ رسوایی‌ست

به روی پردهٔ هستی‌که ننگ رسوایی‌ست چو بیدل از عرق شرم بخیه‌ها انداز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دوش برق ‌کشیدیم بار خود بیدل

به دوش برق ‌کشیدیم بار خود بیدل ز خویش رفتن ما اینقدر نداشت درنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به حیرتم چه فسون است دام حیرت بیدل

به حیرتم چه فسون است دام حیرت بیدل تعلقی که نبودش‌، گسستنی که ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چشم کم منگر بیدل ستمزده را

به چشم کم منگر بیدل ستمزده را که آبروی محبت به دیدهٔ نم اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به پستی نیز معراجی است‌گر آزاده‌ای بیدل

به پستی نیز معراجی است‌گر آزاده‌ای بیدل صدای آب شو ساز ترقی‌کن تنزل را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به امیدی‌که مهر طلعتش‌کی جلوه فرماید

به امیدی‌که مهر طلعتش‌کی جلوه فرماید چو بیدل منتظر هر شب به چشم خونفشان انجم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسمل آن طایرم بیدل‌که درگلزار شوق

بسمل آن طایرم بیدل‌که درگلزار شوق چون شرار ازگرمی پرواز بیتابانه سوخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بس که از درد محبت بیدل ما گشت زار

بس که از درد محبت بیدل ما گشت زار همچو مژگان می‌خلد در دیده جسم لاغرش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر که بندم بیدل از غفلت خطای زندگی

بر که بندم بیدل از غفلت خطای زندگی کم‌ گناهی نیست‌ گر دوشم به دوشم می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بدل فسون می و نی آنقدرگرمی نداشت

بدل فسون می و نی آنقدرگرمی نداشت آرزوهاگشت بر دل از یک استغفار سرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باغ دهر از ماست بیدل روشناس‌ ‌رنگ درد

باغ دهر از ماست بیدل روشناس‌ ‌رنگ درد لاله‌سان آیینهٔ داغ جگر داریم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با قد خم‌ گشته بیدل مگذر از طوف ادب

با قد خم‌ گشته بیدل مگذر از طوف ادب آه از آن جنگی ‌که میدانش سر پل می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این ما و من‌ که شش‌جهت از فتنه‌اش پُر است

این ما و من‌ که شش‌جهت از فتنه‌اش پُر است بیدل توگفته باشی اگر من نگفته‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

انتظاری نیست بیدل دولت جاوید وصل

انتظاری نیست بیدل دولت جاوید وصل حسرتم تا چند پردازد کنار آینه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر شمع رخش صد انجمن روشن‌ کند بیدل

اگر شمع رخش صد انجمن روشن‌ کند بیدل تحیر آتشی دارد که جز در من نمی‌گیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر بار هستی گران نیست بیدل

اگر بار هستی گران نیست بیدل خمیدن چرا زحمت دوش‌ کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اظهار قماش همه کس نقص و کمالی‌ست

اظهار قماش همه کس نقص و کمالی‌ست آیینه ندارم من بیدل چه فروشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ازکفم بیدل نمی‌دانم چه‌گل دامن‌کشید

ازکفم بیدل نمی‌دانم چه‌گل دامن‌کشید کز ندامت‌کردم آخر ارغوانی پشت دست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از قماش خامشی بیدل دکانی چیدم

از قماش خامشی بیدل دکانی چیدم هرچه غیر از خودفروشیها بود باب من است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از خط لعل‌ که امشب سرمه خواهد یافتن

از خط لعل‌ که امشب سرمه خواهد یافتن می پرد بیدل به بال موج چشم ساغرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل از چمن وفا چو دل شکسته دمیده‌ام

من بیدل از چمن وفا چو دل شکسته دمیده‌ام ثمر نهال ندامتی به هزار ناله رسیده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقش خمیازهٔ واژون حبابم بیدل

نقش خمیازهٔ واژون حبابم بیدل آه ازین ساغر عبرت‌ که بنایم‌ کردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همچو دریا بیدل از موج بزرگی دم مزن

همچو دریا بیدل از موج بزرگی دم مزن پشت دست خود به دندان ندامت‌کندن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قبول انعام بدمعاشان به خودگوارا مگیر بیدل

قبول انعام بدمعاشان به خودگوارا مگیر بیدل که‌می‌شوند این‌گلو خراشان چو استخوان از نواله پیدا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گم شدم از خویش تحریک دل آوازم نداد

گم شدم از خویش تحریک دل آوازم نداد این جرس بیدل نمی‌دانم چراکم ناله است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من نه زان گمشدگانم بیدل

من نه زان گمشدگانم بیدل که رسد باد به‌ گرد اثرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نُه فلک بیدل غبار آستان نیستی‌ست

نُه فلک بیدل غبار آستان نیستی‌ست گر تو مرد اعتباری پا به اورنگم ‌گذار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوای لعلش کراست بیدل که‌ با چنان قرب همکناری

هوای لعلش کراست بیدل که‌ با چنان قرب همکناری به بوسه‌گاه بیاض گردن ز دور لب می‌گزد گریبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قید جسم افزود بیدل وحشت آزادگان

قید جسم افزود بیدل وحشت آزادگان درخور بند از زمین چون نیشکر برخاستند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما را شکیب دل برد آنسوی خود فروشی

ما را شکیب دل برد آنسوی خود فروشی شبگیر کرد بیدل آواز چپنی از مو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌شنیدم پیش ازین بیدل نوای قدسیان

می‌شنیدم پیش ازین بیدل نوای قدسیان این زمان محو کلام حیرت انشای توام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوی بیدل از ساز امکان نرفت

نوی بیدل از ساز امکان نرفت نشد کهنه تجدید ایجادها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس ‌نگسیخت ‌بیدل ‌بند اوهامی که نیست

هیچکس ‌نگسیخت ‌بیدل ‌بند اوهامی که نیست آسمان ‌عمری‌ست ‌می‌گردد به‌جست‌وجوی مرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کجا رسیم به یاد خرام او بیدل

کجا رسیم به یاد خرام او بیدل که عاجزان همه چون نقش پا فراموشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباش غافل ارشاد گمرهی بیدل

مباش غافل ارشاد گمرهی بیدل جهان غول به هر دشت آدمی دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله‌ای ‌کردم به‌ گلشن بیدل از شوق گلی

ناله‌ای ‌کردم به‌ گلشن بیدل از شوق گلی لاله‌ها را پنبهٔ ‌گوش از شنیدن داغ شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل را به غیر از خاک راه بیکسی

نیست بیدل را به غیر از خاک راه بیکسی آنکه گاهی ازکرم دستی ‌گذارد بر سرش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یار غافل نیست بیدل لیک از شوق فضول

یار غافل نیست بیدل لیک از شوق فضول لغزش پا در هوای اشک دارد آه را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی از حقیقت بی‌اثر به چه آگهی دهدت خبر

کسی از حقیقت بی‌اثر به چه آگهی دهدت خبر به خطی‌ که وا نرسد نظر بطلب ز نامهٔ بیدلش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محرم فنا بیدل زیر بارکسوت نیست

محرم فنا بیدل زیر بارکسوت نیست شعله‌جامه‌ای دارد از برهنه دوشیها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نجات می‌طلبی خامشی‌گزین بیدل

نجات می‌طلبی خامشی‌گزین بیدل که درطریق سلامت خموشی استاد است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیستم بیدل حریف انتظار خوشدلی

نیستم بیدل حریف انتظار خوشدلی فرصت از هرکس‌که‌باشد یان از من رفته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک نگه‌کم نیست بیدل فرصت عمرشرار

یک نگه‌کم نیست بیدل فرصت عمرشرار آسمان طرح درنگم در شتاب انداخته حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کی بود یارب‌که‌خوبان یاد این بیدل‌کنند

کی بود یارب‌که‌خوبان یاد این بیدل‌کنند کزخیال خوشدلان چون غم‌فراموشیم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مرا بیدل خوش آمد در طریق خاکساریها

مرا بیدل خوش آمد در طریق خاکساریها چو تخم آبله در زیر پای خلق بالیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندانم بیش ازین عشق از من بیدل چه می‌خواهد

ندانم بیش ازین عشق از من بیدل چه می‌خواهد غریبم‌، بینوایم‌، خانه ویرانم‌، پریشانم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مژهٔ خونفشان بیدل ما

مژهٔ خونفشان بیدل ما رگ ابر بهار را ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مصرع آهی ‌که گردد از شکست دل بلند

مصرع آهی ‌که گردد از شکست دل بلند گر فتد موزون به‌ گوش بیدل شیدا زنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

معجز خوبی نگربیدل‌که هنگام سخن

معجز خوبی نگربیدل‌که هنگام سخن لعل خاموشش کشید از غنچهٔ‌گوهرگلاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

معنی سوزی‌ست بیدل صورت آسایشم

معنی سوزی‌ست بیدل صورت آسایشم جامهٔ احرام آتش پنبهٔ داغ منست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مفلسان را بیدل از مشق خموشی چاره‌نیست

مفلسان را بیدل از مشق خموشی چاره‌نیست تنگدستی باز می‌دارد ز قلقل شیشه را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگر آواز پایی بشنوم بیدل درین وادی

مگر آواز پایی بشنوم بیدل درین وادی به رنگ نقش پا در راه حسرت سر بسر گوشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگر ز ناله تهی‌گشت سینهٔ بیدل

مگر ز ناله تهی‌گشت سینهٔ بیدل که خامشی است سبق عندلیب باغ مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگو پیام قناعت به منعمان بیدل

مگو پیام قناعت به منعمان بیدل غریق حرص ز پل بی‌دماغ می‌گذرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب‌کسوت وهمت ره یقین زده بیدل

فریب‌کسوت وهمت ره یقین زده بیدل ز رنگ خویش برآ تا به رنگ خویش برآیی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غیر بار عشق‌هر باری که‌هست‌افکندنی‌ست

غیر بار عشق‌هر باری که‌هست‌افکندنی‌ست بیدل ار باری بری‌، باری به دوش این باربر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غباربیدل ما راکه دستگیر شود

غباربیدل ما راکه دستگیر شود اگر نسیم توان شد صواب بردارید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها شد شوخی دیده خرامی کرده‌ام

عمرها شد شوخی دیده خرامی کرده‌ام می‌کند از چشم من بیدل همان سیماب گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عشق را بیدل دماغ التفات یادکیست

عشق را بیدل دماغ التفات یادکیست خواجگی مفت طرب‌گر بنده می‌گیرد مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عبرت نگهان را به تماشاگه هستی

عبرت نگهان را به تماشاگه هستی بیدل مژه بر دیده‌ گران‌ گشت غنودند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طربها خاک توست آنجاکه دل بی‌مدعا گردد

طربها خاک توست آنجاکه دل بی‌مدعا گردد درین‌گلشن چمن فرشست بیدل مقدم شبنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صفا در عرض سامان هنرگم‌ کرده‌ام بیدل

صفا در عرض سامان هنرگم‌ کرده‌ام بیدل ز جوهر حیرت آیینهٔ من بال وپر دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوقی‌ست ترانه‌سنج فطرت

شوقی‌ست ترانه‌سنج فطرت بیدل سر آفرین ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکست‌ رنگ امیدی‌ست ‌سر تا پای‌ ما بیدل

شکست‌ رنگ امیدی‌ست ‌سر تا پای‌ ما بیدل ز سیر ما مشو غافل اگر عبرت هوس باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرر از سنگ دهد عرضهٔ شوخی بیدل

شرر از سنگ دهد عرضهٔ شوخی بیدل تیغ‌ کین را سخن سخت فسان می‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شب به ذوق جستجوی خود در دل می‌زدم

شب به ذوق جستجوی خود در دل می‌زدم عشق‌گفت‌: این جا همین‌ ماییم‌ و بس بیدل کجاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سلامت در این‌ کوچه وقتی‌ست بیدل

سلامت در این‌ کوچه وقتی‌ست بیدل که از آمدن بیشتر رفته باشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرت بیدل هوا فرسود راهیست

سرت بیدل هوا فرسود راهیست دماغ کعبه و بتخانه‌ات کو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سر به سر باغ جهان بیدل مقام حیرتست

سر به سر باغ جهان بیدل مقام حیرتست دارد از هر برگ اینجا پشت بر دیوارگل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سایه‌را بیدل ز قطع‌ دشت ‌و در تشویش نیست

سایه‌را بیدل ز قطع‌ دشت ‌و در تشویش نیست محمل تسلیم دوش آرمیدن می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین بحر محالست زنی لاف‌گذشتن

زین بحر محالست زنی لاف‌گذشتن بیدل‌که ز پل بگذرد از سعی شناها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زر و مال‌آنقدر خوشترکه‌خاکش‌کم خوردبیدل

زر و مال‌آنقدر خوشترکه‌خاکش‌کم خوردبیدل تلاش‌گنج جز سرمنزل قارون نمی‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زآمد ورفت نفس آیینهٔ دل تیره شد

زآمد ورفت نفس آیینهٔ دل تیره شد موج صیقل آبیاری‌کرد بیدل زنگ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز قدر خلق بیدل صرفه در نیمی نمی‌باشد

ز قدر خلق بیدل صرفه در نیمی نمی‌باشد بر اعداد همه هر گه مضاعف می‌شوم نیمم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز شرم ِ بیدلی خویش آب می‌گردم

ز شرم ِ بیدلی خویش آب می‌گردم مباد آینه پیش تو نام دل‌گیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز دورباش شکوه غیرت‌کراست جرأت‌کجاست طاقت

ز دورباش شکوه غیرت‌کراست جرأت‌کجاست طاقت تو مرد میدان جستجو باش‌ که بیدل ما جگر ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز حرص منعمان سعی‌گدا همگن مدان بیدل

ز حرص منعمان سعی‌گدا همگن مدان بیدل که خاک از بهر خوردن بیش از آتش اشتها دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح