از عاجزی بیدل بیچاره چه پرسی

از عاجزی بیدل بیچاره چه پرسی نقش قدمت بس بود آیینهٔ حالش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از بال هما کیست‌ کشد ننگ سعادت

از بال هما کیست‌ کشد ننگ سعادت بیدل ز سرما نشود سایهٔ ما کم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقش پرتو برنمی‌دارد جبین آفتاب

نقش پرتو برنمی‌دارد جبین آفتاب غیر هم اوبود لیک ازنام بیدل ننگ داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همچو اهل‌ قبر بیدل بی‌نفس‌ باشی ‌خوش ‌است

همچو اهل‌ قبر بیدل بی‌نفس‌ باشی ‌خوش ‌است تا نبندد رشته‌ات بر سازگردون احتیاج حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قانع صفتا‌ن بیدل بر مائدة قسمت

قانع صفتا‌ن بیدل بر مائدة قسمت چون موج‌گهر بالند از خوردن پهلوها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گل است خاک بیابان آرزو بیدل

گل است خاک بیابان آرزو بیدل چو گرد باد مگر ناقه بر هوا رانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من زار بیدل ناتوان نی‌ام آنقدر به دلت گران

من زار بیدل ناتوان نی‌ام آنقدر به دلت گران که چو بوی‌گل دم امتحان به ترازوی نفسم‌کشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نمی‌دانم شکفتن تا کجا خرمن‌ کنم بیدل

نمی‌دانم شکفتن تا کجا خرمن‌ کنم بیدل سحر در جیب می‌آید تبسم‌گلفروش من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوا صاف‌ست بیدل آنقدر باغ شهادت را

هوا صاف‌ست بیدل آنقدر باغ شهادت را که صبحش بی نفس گل می‌کند از چشم قربانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قناعت نیست در طبع فضولی مشربت بیدل

قناعت نیست در طبع فضولی مشربت بیدل وگرنه آسمان شب تا سحر دارد چراغانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما به امید شکست توبه بیدل زنده‌ایم

ما به امید شکست توبه بیدل زنده‌ایم سخت پرهیزی‌ست‌گر بیمار ما خواهدشکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌رویم‌ازخویش‌وهمچون‌شمع‌پا مال خودیم

می‌رویم‌ازخویش‌وهمچون‌شمع‌پا مال خودیم عجز واکرده است بیدل بر سر ما راه ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نومید وصالم من بیدل چه توان‌کرد

نومید وصالم من بیدل چه توان‌کرد دل خوش‌کنم ای‌کاش به این نام و بگریم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس در عالم اقبال فارغ‌بال نیست

هیچکس در عالم اقبال فارغ‌بال نیست رخش نتوان تاختن بیدل به پشت بامها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کباب عافیتی‌، بگذر از هوس بیدل

کباب عافیتی‌، بگذر از هوس بیدل دبیل صحت بیمار حسن پرهیز است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مبادا بیدل آن‌گنجی‌که می‌گویند من باشم

مبادا بیدل آن‌گنجی‌که می‌گویند من باشم مرا هم روزگاری شد که با وبرانه می‌سازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله‌ام بیدل به قدر دود دل پر می‌زند

ناله‌ام بیدل به قدر دود دل پر می‌زند نبض‌را گر اضطرابی هست درخوردتب‌است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل در ادبگاه خموشی مشربان

نیست بیدل در ادبگاه خموشی مشربان شیشه را جز سرنگون‌گردیدن از قلقل به‌کف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یاد عمر رفته بیدل خجلت بیحاصلی‌ست

یاد عمر رفته بیدل خجلت بیحاصلی‌ست باز پیوستن ندارد آنچه از ما باز ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کس از باغ طمع بیدل ندارد حاصل عزت

کس از باغ طمع بیدل ندارد حاصل عزت چو شبنم زین چمن با سیر چشمیها قناعت‌کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محال بود بر اسباب پا زدن بیدل

محال بود بر اسباب پا زدن بیدل به پشت دست نزد ناخن از حیا انگشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نتوان کشید هرزه‌تریهای عاریت

نتوان کشید هرزه‌تریهای عاریت بیدل زبحرنظم بس است آب جوی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست ممکن بیدل اصلاح طبایع جز به فقر

نیست ممکن بیدل اصلاح طبایع جز به فقر خلق را آدم همین بیدستگاهی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک گام اگر ز وهم تعلق گذشته‌ای‌

یک گام اگر ز وهم تعلق گذشته‌ای‌ بیدل درازکن به بساط فراغ پا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کمین ناله‌ای داریم درگرد عدم بیدل

کمین ناله‌ای داریم درگرد عدم بیدل ز خاکستر صدای رفته می‌جوید سپند ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مدعی درگذر از دعوی طرز بیدل

مدعی درگذر از دعوی طرز بیدل سحر مشکل که به کیفیت اعجاز رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندامت می‌کشد عشق از دل افسرده‌ام بیدل

ندامت می‌کشد عشق از دل افسرده‌ام بیدل نداردگنج در وبرانه جز خاکی به سرکردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر طرف چون اشک بیدل می‌دویم

هر طرف چون اشک بیدل می‌دویم تا کجا بی‌لغزش افتدگام ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر که را دیدم توانایی به خاک افکنده بود

هر که را دیدم توانایی به خاک افکنده بود بیدل اینجا نیست غیر از مرکب طاقت حرون حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرچند قبولت نیست بیدل زطلب مگسل

هرچند قبولت نیست بیدل زطلب مگسل بالقوهٔ حاجتها در دست دعا باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرچه‌گوبی بیدل از نقص وکمال آگاه باش

هرچه‌گوبی بیدل از نقص وکمال آگاه باش معنی از وضع عبارت رطب و یابس می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجا رفتیم سیر خلوت دل داشتیم

هرکجا رفتیم سیر خلوت دل داشتیم بیدل‌آ‌غوش فلک هم روزنی زین خانه بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجاگردکند شمع خیالم بیدل

هرکجاگردکند شمع خیالم بیدل شعله از شرم نشیند پس زانوی چراغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکه دارد قوت روحانی ازکاهش تهی‌ست

هرکه دارد قوت روحانی ازکاهش تهی‌ست بیدل از ضعف بدن‌کم می‌شود لاغر زبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هزار خوشه درین ‌کشت دانه شد بیدل

هزار خوشه درین ‌کشت دانه شد بیدل به غیر تفرقه چیزی نبود حاصل جمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هستیم بید‌ل از نسق دلفریب نظم

هستیم بید‌ل از نسق دلفریب نظم حیرت نگاه قافیه پیمایی زبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب اعتبارات است بیدل مانع وصلت

فریب اعتبارات است بیدل مانع وصلت غبار نیستی شو، خاک در چشم جدایی کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غم محبت و داغ وفا ورنج تمنا

غم محبت و داغ وفا ورنج تمنا چها نمی‌کشد این بیدل از دلی که ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غبار تیره‌بختیها به این لنگر نمی‌باشد

غبار تیره‌بختیها به این لنگر نمی‌باشد نمی‌آید برون چون سایه روزم بیدل از شبها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمر شراروبرق به فرصت نمی‌کشد

عمر شراروبرق به فرصت نمی‌کشد بیدل گذشته‌گیر درنگ از شتاب ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عرق زطینت ما هیچ کم نشد بیدل

عرق زطینت ما هیچ کم نشد بیدل نشسته‌ایم چو شبنم در آفتاب حیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالم همه موهومی‌ست بگذار که بیدل هم

عالم همه موهومی‌ست بگذار که بیدل هم چون تهمت موهومی خود را همه‌ جا بندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طبایع را فسون حرص دارد در به در بیدل

طبایع را فسون حرص دارد در به در بیدل جهان لبریز استغناست‌گر باشد حیا اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صدای پر فشان عالم آزادی‌ام بیدل

صدای پر فشان عالم آزادی‌ام بیدل کز افسردن غبارکوچهٔ زنجیرگردیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوخی نشو و نماها بس که شبنم‌پرور است

شوخی نشو و نماها بس که شبنم‌پرور است سبزه چون مژگان بیدل ‌کرده ‌گوهر بارگل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شعلهٔ‌افسرده بیدل شهپر خاکستر است

شعلهٔ‌افسرده بیدل شهپر خاکستر است در هوایش هرکه رفت از خود به امدادم رسید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبنم‌آرایی‌ست بیدل شوخی آثار صبح

شبنم‌آرایی‌ست بیدل شوخی آثار صبح هرکجا گل کرده باشم شرم‌کوشم دیده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیر حق بیدل بقدر ترک اسباب است و بس

سیر حق بیدل بقدر ترک اسباب است و بس سوی او از هرچه برگردی عنانی می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعی امل از قد دوتا چاره ندارد

سعی امل از قد دوتا چاره ندارد بیدل به ره‌کوهکنی تیشه دواند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراپا معنی دردم عبارت ختم‌ کن بیدل

سراپا معنی دردم عبارت ختم‌ کن بیدل که من هر جا گریبان چاک‌ کردم ناله عریان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سحر بیدل شکایت‌نامه‌ها باید رقم کردن

سحر بیدل شکایت‌نامه‌ها باید رقم کردن بیا تا دوده‌گیرم از چراغ انتظار امشب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین یأس منزل ما را چه حاصل

زین یأس منزل ما را چه حاصل همخانه بیدل همسایه عنقا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زمینگیرم به افسون دل بی‌مدعا بیدل

زمینگیرم به افسون دل بی‌مدعا بیدل در آن وادی‌که منزل نیز می‌افتد به راه آنجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زبان شرم اگر باشد به کامت

زبان شرم اگر باشد به کامت خموشی نیست بیدل جز مناجات حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز نقش‌های بد و نیک این جهان بیدل

ز نقش‌های بد و نیک این جهان بیدل دلی‌که صاف شود، در شمار آینه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز طنین پشهٔ بی‌نفس خجلست بید‌ل هیچکس

ز طنین پشهٔ بی‌نفس خجلست بید‌ل هیچکس به کجایم وکه‌ام و چه‌ام‌که تو جز به ناله ندانی‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین‌گلشن

ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین‌گلشن به‌سر خاکستر است از دورگردون طبع موزون را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز خودکامی برون آ، بی‌نیاز خلق شو بیدل

ز خودکامی برون آ، بی‌نیاز خلق شو بیدل که اوج قصر همّتها همین یک نردبان دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز چشم بی‌نگه اجزای هستی مهرکن بیدل

ز چشم بی‌نگه اجزای هستی مهرکن بیدل ندارد انتخاب ما بغیر از صاد قربانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بس در یاد چشم او سراپا مستی‌ام بیدل

ز بس در یاد چشم او سراپا مستی‌ام بیدل قدح بالید اگر خمیازه‌ گل کرد از خمار من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز احوال دل غمدیدهٔ بیدل چه می‌پرسی

ز احوال دل غمدیدهٔ بیدل چه می‌پرسی که ‌هست ‌این‌ قطره‌ خون ‌چون‌ غنچه ‌محروم ‌از چکیدنها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رگ‌گل مرکز رنگ است بیدل

رگ‌گل مرکز رنگ است بیدل نظرکن خون من درگردن حسن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رازداری در حقیقت خون طاقت خوردن است

رازداری در حقیقت خون طاقت خوردن است شیشهٔ ما بیدل از پاس صدا خواهد شکست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دهان یار ناپیداست بیدل

دهان یار ناپیداست بیدل به فهم خود تأمل می‌توان‌ کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل و دانش همه در عشق بتان باید باخت

دل و دانش همه در عشق بتان باید باخت خویش را بیدل دیوانه لقب بایدکرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل بپرداز از غبار ما و من

دل بپرداز از غبار ما و من بیدل اینها زیور آیینه نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین مدت‌که سعی نارسایم بال زد بیدل

درین مدت‌که سعی نارسایم بال زد بیدل همین لغزیدن پایی چو مژگان بود در دستم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دره‌ام لیک به جولان هوایش بیدل

دره‌ام لیک به جولان هوایش بیدل قسم بی‌سر و پایی به سر و پای من است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در گرد سحر جوهر پرواز هوا بود

در گرد سحر جوهر پرواز هوا بود بیدل‌ نفس آیینهٔ ما شد چه بجا شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در خلق گر انصاف شود آینه‌دارت

در خلق گر انصاف شود آینه‌دارت بیدل چو خودت کس ننماید بتر از خود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در این ماتمسرا بیدل مپرس از کسوت شمعم

در این ماتمسرا بیدل مپرس از کسوت شمعم ز من تا آستینی هست مژگان پاک می‌سازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خیال نازکی داری دل خود جمع‌کن بیدل

خیال نازکی داری دل خود جمع‌کن بیدل بجز هیچ از میان چیزی نمی‌یابی‌کمر بگشا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خموشی چند، طبع اهل معنی تازه‌کن بیدل

خموشی چند، طبع اهل معنی تازه‌کن بیدل به مخموران ستم دارد نفس دزدیدن مینا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خانهٔ دل را که همچون لاله ‌از سودا پر است

خانهٔ دل را که همچون لاله ‌از سودا پر است بیدل از داغ محبت حلقه‌ای بر در زدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیرت آیینه‌ام بیدل تماشا کردنی‌ست

حیرت آیینه‌ام بیدل تماشا کردنی‌ست ناز صیقل دارم از پامالی تمثالها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حسرت عمرتلف‌کرده نشاید بیدل

حسرت عمرتلف‌کرده نشاید بیدل باده‌گرخاک خورد قابل مخموری نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حباب من ز درد بی‌نگاهی داغ شد بیدل

حباب من ز درد بی‌نگاهی داغ شد بیدل فروغ‌ کلبه‌ام تا چند باشد شمع خاموشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون نفس بیدل چه خواهد جز فغان برداشتن

چون نفس بیدل چه خواهد جز فغان برداشتن آن ترازویی‌ که باشد در نظر سنگش ز دل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون تخم اشک بیدل نومیدی آبیارم

چون تخم اشک بیدل نومیدی آبیارم بی‌برگ ازین گلستان می‌بایدم دمیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو صبح بیدل اگر همتی است قطع نفس‌کن

چو صبح بیدل اگر همتی است قطع نفس‌کن به این دو بال هوس عمرهاست بیهوده کوشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو تخم آبله بیدل سر هوس نکشید

چو تخم آبله بیدل سر هوس نکشید به هیچ فصل نموهای پایمالی من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه‌ گویم ز نیرنگ تجدید عشق

چه‌ گویم ز نیرنگ تجدید عشق که هر دم زدن بیدل دیگرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنین که بیدل ما نارسای عرفان ماند

چنین که بیدل ما نارسای عرفان ماند مباد غرهٔ دانش تو هم چه فهمیدی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چشم موری اگرت ‌کنج قناعت بخشند

چشم موری اگرت ‌کنج قناعت بخشند همچو بیدل هوس ملک سلیمان نکنی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چاره دشوار است بیدل شوخی نظاره را

چاره دشوار است بیدل شوخی نظاره را شرم حسن او مگر در دیدهٔ ما جا کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جنون اگر نپذیرد به خدمتم بیدل

جنون اگر نپذیرد به خدمتم بیدل کمر چو نالهٔ زنجیر بندم از آهن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جبهه‌ای داری جدا مپسند از ان نقش قدم

جبهه‌ای داری جدا مپسند از ان نقش قدم جای این عکس است بیدل خوشتر اندر آینه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تو خواه شخص عدم‌ گوی خواه بیدل‌گیر

تو خواه شخص عدم‌ گوی خواه بیدل‌گیر در آن بساط‌ که چیزی نبود من بودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تلاش شوق از محرومی من داغ شد بیدل

تلاش شوق از محرومی من داغ شد بیدل که برگرد جهانی چون نفس بیرون دل ‌گشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ترحم‌کن برآن بیدل‌که از افسون نومیدی

ترحم‌کن برآن بیدل‌که از افسون نومیدی به مطلب می‌فشاند دست و برخود می‌رسد پایش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تأمل رتبهٔ افکار پیدا می کند بیدل

تأمل رتبهٔ افکار پیدا می کند بیدل به خاموشی نفسها سوخت مریم ‌تا مسیحا شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا سلامت جان بری بیدل ازین‌ گرداب یأس

تا سلامت جان بری بیدل ازین‌ گرداب یأس تشنه چون‌ گشتی بمیر اما لب خود تر مکن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانم گلفروش چاک رسوایی شدن

تا توانم گلفروش چاک رسوایی شدن چون سحر بیدل ز هر عضوم گریبان ریختند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیری و لاف جوانی بیدل آخر شرم دار

پیری و لاف جوانی بیدل آخر شرم دار شیشه چون‌ شد سرنگون‌ جز بر عرق‌ قلقل‌ مبند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پاس رعایت دل آسان مگیر بیدل

پاس رعایت دل آسان مگیر بیدل با هر نفس حسابی‌ست درکارگاه مینا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیقرار شوق بیدل قابل تسخیر نیست

بیقرار شوق بیدل قابل تسخیر نیست گر همه دربند دل باشد نفس آزاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌آنجاکه جنون منصب عزت بخشد

بیدل‌آنجاکه جنون منصب عزت بخشد نسبت آبله با دیدهٔ تر نزدیک است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل همه معنی‌ نظران پنبه به‌ گوشند

بیدل همه معنی‌ نظران پنبه به‌ گوشند من نیز شنیدم سخنی از نشنیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نه به دنیاست قرارت نه به عقبا

بیدل نه به دنیاست قرارت نه به عقبا خورده است خدنگ تو ازین هفت‌ کمان ‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نفس به یاد خدنگت گرفته است

بیدل نفس به یاد خدنگت گرفته است تا زندگی‌ست خون خور و تیر از جگر برآر حضرت ابوالمعانی بیدل رح