بیدل اندر قدح باده نظرکن به حباب

بیدل اندر قدح باده نظرکن به حباب تا چه دارد نفس آبله‌پوش مینا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل امشب در هوای دامنش‌گل می‌کند

بیدل امشب در هوای دامنش‌گل می‌کند همچو شاخ‌ گل مرا صد پنجه از یک آستین حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر لعل او نیست تبسم‌فروش

بیدل اگر لعل او نیست تبسم‌فروش شبنم‌ گلهای زخم‌ گرد نمکدان‌ کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر آفاق بود زیر نگینم

بیدل اگر آفاق بود زیر نگینم جز نام خدا نام خدا هیچ ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آشفتهٔ ما بوی جمعیت نبرد

بیدل آشفتهٔ ما بوی جمعیت نبرد تا به‌کی در حلقهٔ زلف پریشان شما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازین ستمکده راحت کس گمان مبر

بیدل ازین ستمکده راحت کس گمان مبر دیده ز خس نمی‌کشد آنچه دل ازنفس‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازکسب ادب ظلم است بر آزادگی

بیدل ازکسب ادب ظلم است بر آزادگی ناله‌دارد بازی طفلی‌که درمکتب نشست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از وهم جنون سامان مپرس

بیدل از وهم جنون سامان مپرس گنج ناپیدا و ما ویرانه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از مشت غبار ما دل خود جمع‌کن

بیدل از مشت غبار ما دل خود جمع‌کن شانه‌‌ی این طرهٔ آشفته در دست هواست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از قسمت تشریف ازل هیچ مپرس

بیدل از قسمت تشریف ازل هیچ مپرس اینقدر دامن آلوده که هستم دادند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از عجزم زبان درد دل فهمیدنی‌ست

بیدل از عجزم زبان درد دل فهمیدنی‌ست بی‌تکلف چون نگاه ناتوانان ناله‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از سیر تأمل‌خانهٔ دل نگذری

بیدل از سیر تأمل‌خانهٔ دل نگذری نقشها این پردهٔ اندیشه پیدا می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از دولت دونان به‌تغافل بگذر

بیدل از دولت دونان به‌تغافل بگذر هیچ نگشاید اگر سرکشد از پا ناخن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از خرد وبزرگ آن به که برداری نظر

بیدل از خرد وبزرگ آن به که برداری نظر دور گاوان‌ رفت و اکنون‌ حاضران‌ گوساله‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از توصیف زلف وکاکل این‌گلرخان

بیدل از توصیف زلف وکاکل این‌گلرخان مقصد ما طوق‌گردن مدعا زنجیرپاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بنیاد ما خجلت نرفت

بیدل از بنیاد ما خجلت نرفت خاک ما چون آب موضوع تریست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از این مزرع آنچه در نظر آمد

بیدل از این مزرع آنچه در نظر آمد دانه امل بود و آسیا کف افسوس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آن بهار که توفان جلوه داشت

بیدل از آن بهار که توفان جلوه داشت رنگم شکست و آینه‌ای در کنار ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اعجاز ضعیفی مپرس

بیدل از اعجاز ضعیفی مپرس لغزش من خامه به مسطر گرفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آخر ز چه خورشیدکم است

بیدل آخر ز چه خورشیدکم است این چراغ به نفس روشن ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌جمالش بس‌که بیدل بزم ما را نور‌نیست

بی‌جمالش بس‌که بیدل بزم ما را نور‌نیست ناخنه از موج می‌آورده چشم جامها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بود گریه دزیدن چشم بیدل

بود گریه دزیدن چشم بیدل چو زخمی‌ که او آب دزدیده باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌این فطرت‌که درفکر سراغ خودگمم بیدل

به‌این فطرت‌که درفکر سراغ خودگمم بیدل چه‌خواهم‌گفت اگر ‌حیرت زمن پرسد نشانش را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وهم چشمه چو آیینه خون مخور بیدل

به وهم چشمه چو آیینه خون مخور بیدل نمی برون نتراویده‌ای زلال تو چیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هستی ‌بیدل ‌مفلس‌ چه ‌لافد

به هستی ‌بیدل ‌مفلس‌ چه ‌لافد ز قلقل شیشهٔ بی‌باده عاری‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به نگاه حیرت کاملم به خیال عقدهٔ مشکلم

به نگاه حیرت کاملم به خیال عقدهٔ مشکلم ز جهان فطرت بیدلم نه زمینی‌ام نه سمایی‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به فهم عالم بیکار اگر رسی بیدل

به فهم عالم بیکار اگر رسی بیدل به حرف و صوت نیابی‌کسی چو من محظوظ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به طعن بیدل دیوانه سربرهنه نیایی

به طعن بیدل دیوانه سربرهنه نیایی مباد کفش ز پا برکند به دست بپوشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به سامانست بیدل عشرتت در خورد همواری

به سامانست بیدل عشرتت در خورد همواری به سیر این چمن باید روی آیی‌ که رنگ آیی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ذوق‌ کوثر و الوان نعمت خون مخور بیدل

به ذوق‌ کوثر و الوان نعمت خون مخور بیدل بهشت آن بس ‌که یابی نان‌ گرم و آبک سردی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به خود ستایی بیهوده شرم دار ز همت

به خود ستایی بیهوده شرم دار ز همت که لاف دل زنی و بیدل از میانه برآیی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چه امید کنم خواهش وصلش بیدل

به چه امید کنم خواهش وصلش بیدل من ‌که آغوش وداع خودم از قامت خم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به جایی می‌رسی بیدل مباش از جستجو غافل

به جایی می‌رسی بیدل مباش از جستجو غافل دری ازآشیان تا وا شود یک چند پروازی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این عجزی‌که می‌بینم شکوه جراتت بیدل

به این عجزی‌که می‌بینم شکوه جراتت بیدل اگر مژگان توانی واکنی فتح دو صف دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بنشین بیدل از حیا پس زانوی خامشی

بنشین بیدل از حیا پس زانوی خامشی نفسی چند حرص را ز طلب بی‌نیاز کن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیدل با نسیم‌کوی او خوکرده‌ام

بسکه بیدل با نسیم‌کوی او خوکرده‌ام می‌کشد طبعم چو زخم‌از بوی‌گل آزارها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برق جنون دمی‌ که زد آتش به صفحه‌ام

برق جنون دمی‌ که زد آتش به صفحه‌ام بیدل به یک جهان نقطم انتخاب دید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر خط تسلیم رو بیدل‌ که مانند هلال

بر خط تسلیم رو بیدل‌ که مانند هلال پای سیر آسمانت نقش پیشانی بس است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ببینم تا کجاها می‌برد فکر خودم بیدل

ببینم تا کجاها می‌برد فکر خودم بیدل به رنگ شمع امشب در گریبان کنده‌ام چاهی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باده بر هر طبع می‌بخشد جدا خاصیتی

باده بر هر طبع می‌بخشد جدا خاصیتی بیدل اندر هر زمین طعم دگر می‌دارد آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آیینه همان چشمهٔ توفان خیالی‌ست

آیینه همان چشمهٔ توفان خیالی‌ست بیدل چه توان‌کرد سراب است دل ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آه مشتاقان نسیم نوبهار یاد اوست

آه مشتاقان نسیم نوبهار یاد اوست رنگها خفته‌ست بیدل در صدای عندلیب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امتحان آگهی بیدل سراپایم گداخت

امتحان آگهی بیدل سراپایم گداخت همچو شمع‌ افکند آخر همتم از چشم خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد بیدل

اگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد بیدل به احسان جهدکن ‌کاینجا خدایی بنده می‌گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آفات دهر بیدل تنبیه غافلان نیست

آفات دهر بیدل تنبیه غافلان نیست طبع خر آنقدرها ننگ ازکتک ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اسرار پردهٔ دل مفهوم حاضران نیست

اسرار پردهٔ دل مفهوم حاضران نیست بیدل ز دور داریم در گوش همصدایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از هجوم اشک ما بیدل مپرس

از هجوم اشک ما بیدل مپرس یار می‌آید چراغان کرده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از دلیران جنون جرأت یأسم بیدل

از دلیران جنون جرأت یأسم بیدل چون نفس تیغ من ازخویش بریدن باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از این علم و فضلی‌ که غیرت ندارد

از این علم و فضلی‌ که غیرت ندارد چه خواندی گر اشعار بیدل ندیدی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فلک هرچند عرض ناز اقبالت دهد بیدل

فلک هرچند عرض ناز اقبالت دهد بیدل نخواهی ‌غره شد این حیز پشت‌اندازیی ‌دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرنه مخمورگرفتاربست زلف مهوشان

گرنه مخمورگرفتاربست زلف مهوشان بیدل‌از هرحلقه ‌در خمیازه ‌حسرت چراست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل از در عاجزی به‌چه سو روم، به‌کجا رسم

من بیدل از در عاجزی به‌چه سو روم، به‌کجا رسم همه سوست حکم بروبرو همه‌جاست شوربیا بیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نگه کافیست بیدل نالهٔ زنجیر تصوبرم

نگه کافیست بیدل نالهٔ زنجیر تصوبرم زبان جوهر آیینه‌ کم لافد ز حیرانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همنسبتی بیدل ما را به جنون انداخت

همنسبتی بیدل ما را به جنون انداخت ما غفلت و او فطرت‌، ما ظلمتی او نوری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قدردانی چه خیال است در ابنای زمان

قدردانی چه خیال است در ابنای زمان بیدل اینها همه از عالم نشناخته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گوهرم نشناخت بیدل قدر دریا مشربی

گوهرم نشناخت بیدل قدر دریا مشربی کارها با خود فتاد آخرمن دلتنگ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من‌گم‌کرده بضاعت به چه نازم بیدل

من‌گم‌کرده بضاعت به چه نازم بیدل دلکی بود ازبن پیش در آن‌ گیسو ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نهفته است قضا سرنوشت معنی بیدل

نهفته است قضا سرنوشت معنی بیدل رقم‌کجاست مگر خط‌کشی جریدهٔ ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست

هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست صد نگه چون شمع در هر انجمن‌ گم‌ کرده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاروان انتظار آخر به جایی می‌رسد

کاروان انتظار آخر به جایی می‌رسد بیدل از چشم ترم راهی‌ست تاکنعان سفید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ماتم امروز دید و نوحهٔ فردا شنید

ماتم امروز دید و نوحهٔ فردا شنید اشک‌مابیدل به‌هیچ‌افسانه‌نشکست‌و نریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌کند بیدل‌ تبسم زهر چشمش را علاج

می‌کند بیدل‌ تبسم زهر چشمش را علاج پسته‌اش خواهد نمک زد گر شود بادام تلخ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیافتم چمن عافیت چو دامن عزلت

نیافتم چمن عافیت چو دامن عزلت به پای خفتهٔ بیدل ز باغ و راغ‌ گذشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وحشتم فال‌گرفتاریست بیدل همچو موج

وحشتم فال‌گرفتاریست بیدل همچو موج نیست بی‌ایجاد دام از خود رمیدنهای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدورت می‌کشد طبع روانت بیدل از عزلت

کدورت می‌کشد طبع روانت بیدل از عزلت به ‌یکجا آب چون‌ گردید ساکن‌ بی‌صفا گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مپرس از اعتبار پوچ بیدل

مپرس از اعتبار پوچ بیدل احد زین صفرها چندین هزارست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نامداری هوسی بیش ندارد بیدل

نامداری هوسی بیش ندارد بیدل به نگین راست نگردد خم پشت خاتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بید‌ل وضع من افسانه‌ساز دردسر

نیست بید‌ل وضع من افسانه‌ساز دردسر همچو خاموشی شرات بیخمارم کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک قدم راهست بیدل از تو تا دامان خاک

یک قدم راهست بیدل از تو تا دامان خاک بر سر مژگان چو اشک استاده‌ای هشیار باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کشاکش نفس از ما نمی‌رود بیدل

کشاکش نفس از ما نمی‌رود بیدل درین‌محیط همه ماهی‌ایم و یک شست است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محنت پیری‌ست بیدل حاصل عیش شباب

محنت پیری‌ست بیدل حاصل عیش شباب هرکه ‌شب ‌می خورد خواهد صبحدم‌ مخمور شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارد صید بیدل طاقت زخم تغافلها

ندارد صید بیدل طاقت زخم تغافلها خدنگ امتحان ناز پر دلگیر می‌آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیم چشمک خانه روشن‌کردنی داریم و هیچ

نیم چشمک خانه روشن‌کردنی داریم و هیچ چون شرر بیدل چراغ دودمان فرصتیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلم کارگاه چه میناست بیدل

دلم کارگاه چه میناست بیدل جرس بسته عبرت به دوش ترنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کیست زین‌گلشن به رنگ وبوی معنی وارسد

کیست زین‌گلشن به رنگ وبوی معنی وارسد غنچه‌هم بیدل نمی‌داند چه‌گل در چنگ اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندانم سایهٔ سرو روان کیستم بیدل

ندانم سایهٔ سرو روان کیستم بیدل به رنگی رفته‌ام از خود که پنداری خرامیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندانم گل‌فروش باغ نیرنگ کی‌ام بیدل

ندانم گل‌فروش باغ نیرنگ کی‌ام بیدل هزار آیینه دارد در پر طاووس تمثالم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نرسیدم به هیچ جا بید‌ل

نرسیدم به هیچ جا بید‌ل تا کجا امتیاز می‌رسدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نشاط حسن می‌بالد ز درد عاشقان بیدل

نشاط حسن می‌بالد ز درد عاشقان بیدل گلستان خنده دربار است تا بلبل فغان دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نشوی منکر سامان جنونم بیدل

نشوی منکر سامان جنونم بیدل که اگر هیچ ندارم دل ویرانی هست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نظر باز چراغان تأمل نیستی بیدل

نظر باز چراغان تأمل نیستی بیدل شرار سنگ هم در بیضه پرورده‌ست طاووسی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نغمه همه درنشئه پیمایی قیامت می‌کند

نغمه همه درنشئه پیمایی قیامت می‌کند موج می تار است بیدل‌کاسهٔ طنبور را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نفس هردم ز قصر عمر خشتی می‌کند بیدل

نفس هردم ز قصر عمر خشتی می‌کند بیدل پی تعمیر این ویرانه معمار اینچنین باید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فکر نازک‌گشت بیدل مانع آسایشم

فکر نازک‌گشت بیدل مانع آسایشم در بساط دیده اینجا دور باش خواب موست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فروغ دل طلبی خامشی ‌گزین بیدل

فروغ دل طلبی خامشی ‌گزین بیدل که شمع صرفه ندارد به رهگذار نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غفلتم بیدل عیار امتحان هوشهاست

غفلتم بیدل عیار امتحان هوشهاست همچو محمل‌دام‌خواب دیگرن‌خواب‌من است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غافل مشو از ضبط سرشک من بیدل

غافل مشو از ضبط سرشک من بیدل چون آبله آتش به دل است آب به چشمم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

علاج زخم‌دل ازگریه‌کی ممکن‌بود بیدل

علاج زخم‌دل ازگریه‌کی ممکن‌بود بیدل به شبنم بخیه نتوان‌کرد چاک‌دامن‌گل را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عدم سراغ جهان تحیرم بیدل

عدم سراغ جهان تحیرم بیدل غبار من به هوای که ناتوان‌گردید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عالم از جوهر بی قدری ما غافل نیست

عالم از جوهر بی قدری ما غافل نیست بیدل از گرد کساد آینهٔ بازارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طاقتم از ناتوانیهای مژگان مایه داشت

طاقتم از ناتوانیهای مژگان مایه داشت یک نگه بیدل به زور صد عصا برداشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صبح تا دم می‌زند بیدل هجوم شبنم است

صبح تا دم می‌زند بیدل هجوم شبنم است گر نفس بر لب رسانم می‌شود آب استخوان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکوهٔ‌خوبان مکن بیدل‌که‌در اقلیم‌حسن

شکوهٔ‌خوبان مکن بیدل‌که‌در اقلیم‌حسن رسم وآیین جفا خاصیت روی نکوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ششجهت بیدل غبار رنگ سامان چیده است

ششجهت بیدل غبار رنگ سامان چیده است احتیاجت نیست دیوار دگر برداشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبنم رم‌طینتم بیدل‌گر افسردم چه باک

شبنم رم‌طینتم بیدل‌گر افسردم چه باک می‌رسد بر یک جهان بیطاقتی نازم هنوز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیاه‌بختی من سرمهٔ گلو شده بیدل

سیاه‌بختی من سرمهٔ گلو شده بیدل به رنگ حلقهٔ زنجیرزلف سخت خموشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سزد انعه ترک هوا کنی‌، طربی چوبیدل ماکنی

سزد انعه ترک هوا کنی‌، طربی چوبیدل ماکنی اگر آرزوی فنا کنی به فنا رسد شرف غرض حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراپا جوهری دارم ز روشن طینتی بیدل

سراپا جوهری دارم ز روشن طینتی بیدل که چون مینای می از موج خون تار نفس دارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سجود سایه از آفات دارد ایمنی بیدل

سجود سایه از آفات دارد ایمنی بیدل تو هم‌کر عافیت‌خواهی نهالین در جبین خود را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین‌ نُه‌ آتشخانه بیدل هرچه‌ برهم چید حرص

زین‌ نُه‌ آتشخانه بیدل هرچه‌ برهم چید حرص یأس جز تکلیف پشت دست و دندانم نکرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح