دل داغ آشیانی در قفس پرورده‌ام بیدل

دل داغ آشیانی در قفس پرورده‌ام بیدل به زیر بال دارم سیر طاووس چمن پوشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دگر مژگان‌گشودی منکر اعمی مشو بیدل

دگر مژگان‌گشودی منکر اعمی مشو بیدل که معنی‌هاست روشن چون نقط از چشم بی‌نورش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین ستمکده حیران نشسته‌ام بیدل

درین ستمکده حیران نشسته‌ام بیدل چو تار ساز ضعیفی به ناله متهمی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درد انشا می‌کند کسب کمال عاجزان

درد انشا می‌کند کسب کمال عاجزان مصرع آهی‌ست بیدل‌ گر شود موزون نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در عدم بیدل تو و من شیشه و سنگی نداشت

در عدم بیدل تو و من شیشه و سنگی نداشت کس چه سازد زندگی بی‌اعتدالی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در حقیقت بیدل ما صاحب‌گنج بقاست

در حقیقت بیدل ما صاحب‌گنج بقاست گر به صورت در ره فقروفنا افتاده است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در آن مکان‌که به‌صیقل رسد حقیقت بیدل

در آن مکان‌که به‌صیقل رسد حقیقت بیدل ترحم است به حال جگرخراشی حیرت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خودشناسی عرض جوهر یکتایی نیست

خودشناسی عرض جوهر یکتایی نیست بیدل اینها همه خویشند که نشناخته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خلقی از وهم محرمی بیدل

خلقی از وهم محرمی بیدل گرد خود گشت و حلقهٔ در گشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خامشی دارد به ذوق عافیت تقلید مرگ

خامشی دارد به ذوق عافیت تقلید مرگ تا به کی بندد کسی بیدل به این مضمون نفس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حنای دست او بیدل زیان پیمای سودن شد

حنای دست او بیدل زیان پیمای سودن شد من از شمشیر بیدادش نمردم بلکه خون‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حرص قانع نیست بیدل ورنه از ساز معاش

حرص قانع نیست بیدل ورنه از ساز معاش آنچه ما درکار داریم اکثری در کار نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حال من بیدل نمی‌ارزد به استقبال وهم

حال من بیدل نمی‌ارزد به استقبال وهم صورت امروز خود دیدم غم فردا نماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون سحر بیدل من و هستی تعب پیراهنی

چون سحر بیدل من و هستی تعب پیراهنی کز حیا بر خویش تا بالد نفس تنگی کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چوبیدل چه می‌خواهی از هست ونیست

چوبیدل چه می‌خواهی از هست ونیست که هیچی و هیچ آرزوکرده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو شمع سر به هوا گریه می‌کنم بیدل

چو شمع سر به هوا گریه می‌کنم بیدل که پیش پای ندیدن مباد چاه شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو بیدل آنکه غبار ره نیاز تو شد

چو بیدل آنکه غبار ره نیاز تو شد به چشم هر دو جهان ناز توتیاگردید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه خوش آن‌که ترک سبب‌کنی بهٔقین رسی وطرب‌کنی

چه خوش آن‌که ترک سبب‌کنی بهٔقین رسی وطرب‌کنی زحقیقت‌آنچه طلب‌کنی به طریق بیدل ما طلب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چند باید بود مغرور طراوت های وهم

چند باید بود مغرور طراوت های وهم شبنمستان نیست بیدل چشم تر دارد بهار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چشم اورا نیست بیدل سیری از خون ریختن

چشم اورا نیست بیدل سیری از خون ریختن جام می از باده پیمایی نگردد سرگران حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جهل ما بیدل به آگاهی نساخت

جهل ما بیدل به آگاهی نساخت نو ربر ظلمت شب تارست و بس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جز مبتذلی چند که عامست در این عصر

جز مبتذلی چند که عامست در این عصر بیدل نرسیده است به یاران سخن من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تیغ هم بربیدل ما مد احسان بود وبس

تیغ هم بربیدل ما مد احسان بود وبس گر به حکم ناز میل انتقامی داشتی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تنگی‌حوصله‌دار ترک علایق‌بیدل

تنگی‌حوصله‌دار ترک علایق‌بیدل یادگردی‌ که به هم چیدن او دامان داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تغافل صد نگه می‌پرسد احوال من بیدل

تغافل صد نگه می‌پرسد احوال من بیدل مژه نگشوده سوی خاکساران دیدنت نازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تحصیل روزی آسان نتوان شمرد بیدل

تحصیل روزی آسان نتوان شمرد بیدل تکلیف خاک و خون‌ست این نان و آب خوردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تاب و تب موج و کف‌، خارج دریا شمار

تاب و تب موج و کف‌، خارج دریا شمار قصهٔ کثرت محو ان بیدل ما وحدتی ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا حشر ای سحاب چمن‌ساز بیدلان

تا حشر ای سحاب چمن‌ساز بیدلان بر مزرع امید دو عالم ببار فتح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا بارگاه فقر شکوه ‌که می‌رسد

تا بارگاه فقر شکوه ‌که می‌رسد بیدل‌ گذشتگی‌ست جنیبت‌کش شهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پوشش حال است بیدل ساز حفظ آبرو

پوشش حال است بیدل ساز حفظ آبرو بی‌نیامی می‌کند بی‌جوهر این شمشیر را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌هوایی نیست بیدل شبنم وامانده‌ام

بی‌هوایی نیست بیدل شبنم وامانده‌ام ازگداز صد پری یک شیشه‌وارم‌کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدلیها گشت بیدل مانع اظهار شوق

بیدلیها گشت بیدل مانع اظهار شوق گر دلی می‌داشتم با خود جهان ناله بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌،‌که داشت جلوه‌ که از برق خجلتش

بیدل‌،‌که داشت جلوه‌ که از برق خجلتش در مجلس بهار چراغان رنگ بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل هزار جلوه در آیینه‌ات گذشت

بیدل هزار جلوه در آیینه‌ات گذشت آن شخص‌کوکه این همه عرض مثال داشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نکشیدیم زکس جام مدارا

بیدل نکشیدیم زکس جام مدارا مردیم به مخموری صهبای تغافل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان

بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان اینجاست‌که عنقا ته بال است مگس را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل من و بیکاری و معشوق تراشی

بیدل من و بیکاری و معشوق تراشی جز شوق برهمن‌، صنمی نیست در اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مژه از خویش نبستم‌ گنه‌ کیست

بیدل مژه از خویش نبستم‌ گنه‌ کیست راحت عملی داشت ‌که من پیش نبردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ما به وداع تو چرا خون نشود

بیدل ما به وداع تو چرا خون نشود عرق از روی تو با دیدهٔ تر می‌گذرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌ کجاست فرصت ‌گامی در این چمن

بیدل‌ کجاست فرصت ‌گامی در این چمن چون رنگ رفته‌ایم به دوش شکست رنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل غبار قافلهٔ هرزه ‌تازی‌ام

بیدل غبار قافلهٔ هرزه ‌تازی‌ام مقصد گم است و می‌روم از خویشتن هنوز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل شکست چینی دل را علاج نیست

بیدل شکست چینی دل را علاج نیست نقاش صنع‌، مو نکشید از خمیر من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل سپر افکند چو مژگان ز ندامت

بیدل سپر افکند چو مژگان ز ندامت دستی ‌که ز دامان تو می‌ خواست بهم زد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز ننگ بیخبری بایدم‌گداخت

بیدل ز ننگ بیخبری بایدم‌گداخت زیرقدم ندیدم و طاووس پا شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز سحرکاری طول امل مپرس

بیدل ز سحرکاری طول امل مپرس کامروز نارسیده به فردا رسانده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ز پهلوی چه کمالست دعویت

بیدل ز پهلوی چه کمالست دعویت مضمونکی به خاطر عنقا رسیده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ره دیار فنا بسکه روشن است

بیدل ره دیار فنا بسکه روشن است چون شمع چشم بسته رودکاروان ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل دلت هوای محبت‌گرفته است

بیدل دلت هوای محبت‌گرفته است شبنم خیال می‌کند این غنچه ژاله را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل درین بساط تماشاییان وهم

بیدل درین بساط تماشاییان وهم از دل چه دیده‌اند که دردش ندیده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل حضور خاتم ملک جمت بس است

بیدل حضور خاتم ملک جمت بس است پیشانی شکسته و دوش خمیده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چو گل اگر فکنی طرح انبساط

بیدل چو گل اگر فکنی طرح انبساط چشمی به خویش واکن و بر پیش و پس بخند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چه کمال است‌که در عالم ایجاد

بیدل چه کمال است‌که در عالم ایجاد دادند همه چیز و ندادند شعورت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل چقدر سرمه نوا بود ندامت

بیدل چقدر سرمه نوا بود ندامت کز سودن دست تو صدایی نشنیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل تمیزت اینقدر افسون کلفت است

بیدل تمیزت اینقدر افسون کلفت است از خویش آنقدرکه ببالد نظر برآ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل پی آن جلو‌ه که من رفته‌ ام ازخویش

بیدل پی آن جلو‌ه که من رفته‌ ام ازخویش هر نفش قدم، صورت خمیازه آهیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به وضع خلق محال است زیستن

بیدل به وضع خلق محال است زیستن بیگانگی اگر نشود آشنای ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به مشق اوهام دل را سیاه‌کردیم

بیدل به مشق اوهام دل را سیاه‌کردیم تاکی طرف برآید آیینه با نفسها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به عرض جوهر اسرار خوب و زشت

بیدل به عرض جوهر اسرار خوب و زشت آیینه‌ای به صفحهٔ سیما نمی‌رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به دام سبحه محال است فکر صید

بیدل به دام سبحه محال است فکر صید بی‌موج باده طایر رنگ پریده را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به جوی شمشیر خون جگر خورد آب

بیدل به جوی شمشیر خون جگر خورد آب زندان بیقراران نبود جز آرمیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل به بارگاه حقیقت چه نسبت است

بیدل به بارگاه حقیقت چه نسبت است ما را که نیست راه به فهم مجاز خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آیینه بپرداز غم د‌وری چند

بیدل آیینه بپرداز غم د‌وری چند آسمان نیز به انداز نظر نزدیک است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اثرهای مروت از سیه‌چشمان مجو بیدل

اثرهای مروت از سیه‌چشمان مجو بیدل وفا کن پیشه و زین قوم‌، آیین جفا بنگر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اینجا ذره تا خورشید لبریز غناست

بیدل اینجا ذره تا خورشید لبریز غناست ساغر ما را فضولی غافل از اندازه کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل این باغ همان جلوه بهار است اما

بیدل این باغ همان جلوه بهار است اما شوق ما زنگ زد آیینهٔ‌گداز نماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آن فتنه‌که توفان قیامت دارد

بیدل آن فتنه‌که توفان قیامت دارد غیردل نیست همین خانه خراب است اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل امروز در مسلمانان

بیدل امروز در مسلمانان همه‌چیز است لیک ایمان نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اگر تو محرمی دم مزن‌ از حدیث عشق

بیدل اگر تو محرمی دم مزن‌ از حدیث عشق بست زبان علم و فن معنی بی‌عبارتی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل افکار دقیق آیینهٔ تخقیق نیست

بیدل افکار دقیق آیینهٔ تخقیق نیست ذره‌ها خورشید را در چشم روزن دیده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آسوده‌تر از موج گهر خاک شدیم

بیدل آسوده‌تر از موج گهر خاک شدیم رفتن از خویش چه مقدار به تمکین آمد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازیاد خویش هم رفتم

بیدل ازیاد خویش هم رفتم که فراموش‌کرده است مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ازبن طبع سست وحشی اندیشه را

بیدل ازبن طبع سست وحشی اندیشه را رام سخن‌ کرده‌ام صید فنون خودم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از هستی من پا به رکاب است نمو

بیدل از هستی من پا به رکاب است نمو شام را هم سحر انگاشته‌ام همچو هلال حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از ما ناتوانان دعوی جرأت مخواه

بیدل از ما ناتوانان دعوی جرأت مخواه کم زدن از هرچه‌گویی بیشتر داریم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از فیض قناعت چمن عافیت است

بیدل از فیض قناعت چمن عافیت است تکیه عمری‌ست‌که بر بستر قاقم دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از طور کلامم بی‌تأمل نگذری

بیدل از طور کلامم بی‌تأمل نگذری سکته خیز افتاده چون موج‌ گهر تقدیر من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از سامان رنگ آیینه روشن کرده‌ایم

بیدل از سامان رنگ آیینه روشن کرده‌ایم بود داغ شمع ما را تازگی موقوف شام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از درد بیابان مرگی هوشم مپرس

بیدل از درد بیابان مرگی هوشم مپرس بیخودی می‌داند آن راهی که من گم کرده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از حسن ملیحش چند غافل زیستن

بیدل از حسن ملیحش چند غافل زیستن دیده‌های زخم را هم‌می‌کند بینا نمک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از تحقیق هستی و عدم دل جمع‌دار

بیدل از تحقیق هستی و عدم دل جمع‌دار کس چه داند آمدیم از بیخودی یا رفته‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بس بی‌نم افتاده است بحر اعتبار

بیدل از بس بی‌نم افتاده است بحر اعتبار گوهر از گرد یتیمیها تیمم می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اهل زمان چشم ترحم بردار

بیدل از اهل زمان چشم ترحم بردار گریه خون ریختن است از مژهٔ بی‌نم تیغ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از افلاس ما رز جنون پوشیده نیست

بیدل از افلاس ما رز جنون پوشیده نیست دست کوته تا گریبان آستین برداشته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آرزوی دل درد سر نفس مده

بیدل از آرزوی دل درد سر نفس مده دود چراغ‌ کشته است شامه‌ گداز آه تو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل اجزی جهان پیکر بی‌تمثالی‌ست

بیدل اجزی جهان پیکر بی‌تمثالی‌ست حیرت آینه با خوبش دچار است اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیاض آرزو بیدل سواد حیرتی دارد

بیاض آرزو بیدل سواد حیرتی دارد که روشن می‌کند عبرت به چشم پیر کنعانش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌کنه سود و زیان‌کیست وارسد بیدل

به‌کنه سود و زیان‌کیست وارسد بیدل متاعها همه سربسته و دکان بازست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بهار می‌طلبی سیر رنگ کن بیدل

بهار می‌طلبی سیر رنگ کن بیدل ز جلوه آنچه طمع داری از نقاب طلب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وادیی‌که نفس بود رهبربیدل

به وادیی‌که نفس بود رهبربیدل همین تأمل رفتن‌گران رکاب‌گذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هر واماندگی ممنون چندین طاقتم بیدل

به هر واماندگی ممنون چندین طاقتم بیدل که چون پرگار گرد خود به پای لنگ گردیدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به معراج خیالات تو بیدل

به معراج خیالات تو بیدل بلندیهاست سر در جیب پستی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به فکرمصرع موزون چه غم خورد بیدل

به فکرمصرع موزون چه غم خورد بیدل خیال سرو تواش دستگاه طبع رساست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به صبح قیامت مبر دستگاه

به صبح قیامت مبر دستگاه چو بیدل نفس را سخن دیده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به رنگی درگشاد عقدهٔ دل خون شدم بیدل

به رنگی درگشاد عقدهٔ دل خون شدم بیدل که دندان در جگرگم‌گشت همچون دانهٔ نارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دماغ تغیر ناز بتان ز خرابی بیدل ما چه زیان

به دماغ تغیر ناز بتان ز خرابی بیدل ما چه زیان که به‌کلفت طبع غنی نزند غم پینه به دلق گدا نزدن حضرت ابوالمعانی بیدل…

به خامشی نرسیدی‌ که‌ کم زنی ز نخست

به خامشی نرسیدی‌ که‌ کم زنی ز نخست ز بیدل آنچه حدیث نکوست می‌پرسی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چشم امتیازم اینقدر معلوم شد بیدل

به چشم امتیازم اینقدر معلوم شد بیدل که در دست ضعیفیها ز جسم لاغر انگشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به پیری‌گشت بیدل طرزانشای تو شیرینتر

به پیری‌گشت بیدل طرزانشای تو شیرینتر ندانم اینقدر لعل‌که قند آمیخت با شیرت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به انداز خرامش‌ کبک اگر دوزد نظر بیدل

به انداز خرامش‌ کبک اگر دوزد نظر بیدل خجالت در غبار نقش پایش بال و پر ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسی پیچید بیدل ناله‌ات بر دامن شبها

بسی پیچید بیدل ناله‌ات بر دامن شبها کنون وقت است اگر این رشته درپای سحر پیچی حضرت ابوالمعانی بیدل رح