بید‌ل از جلوه قانعم به خیال

بید‌ل از جلوه قانعم به خیال چه توان کرد نارساست نگاه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از بس ششجهت جوش بهار غفلت است

بیدل از بس ششجهت جوش بهار غفلت است سبزهٔ خوابیده می‌بالد چو مژگان هر طرف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از اوهام جسم باخت صفا جان پاک

بیدل از اوهام جسم باخت صفا جان پاک زنگ در آیینه بست نور ظلم در بغل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از الفت هوس نگذر و راه انس‌ گیر

بیدل از الفت هوس نگذر و راه انس‌ گیر منتظر طلب مباش ننگ بیاکه می‌برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل از آسیای چرخ مخواه

بیدل از آسیای چرخ مخواه غیر اشغال‌ کف بهم سایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل آخر مدعای شوق پروازست و بس

بیدل آخر مدعای شوق پروازست و بس بی‌پر و بالی دو روزم آشیانی می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌بضاعتان بیدل ناگزیر آفاتند

بی‌بضاعتان بیدل ناگزیر آفاتند رنج خار و خس بردن از برهنه‌پاییهاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بود عمری به برم دلبر نگشوده نقاب

بود عمری به برم دلبر نگشوده نقاب بیدل این نیز ادایی‌ست که من می‌دانم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌امید وصل تونازنین‌،‌همه رانثار دل است‌و دین

به‌امید وصل تونازنین‌،‌همه رانثار دل است‌و دین من بیدل وعرق جبین‌که چه در طبق‌کنم ازحیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وضع سرکشی لطف تواضع دیده‌ام بیدل

به وضع سرکشی لطف تواضع دیده‌ام بیدل به چشم مصلحت تیغم به عرض امتحان ابرو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هزار پرده بیدل ز دهان بی‌نشانش

به هزار پرده بیدل ز دهان بی‌نشانش سخنی شنیده‌ام من‌ که‌ کسی ندیده باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به نام محض قناعت کنید از من بیدل

به نام محض قناعت کنید از من بیدل که من چو مصحف تحقیق هیچ آیه ندارم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به کر و فر مفریبید طبع بیدل ما را

به کر و فر مفریبید طبع بیدل ما را دماغ فقر حریف صداع جاه نگردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به طبع دوستان یادت گرانی می‌کند بیدل

به طبع دوستان یادت گرانی می‌کند بیدل به دامان فراموشی بزن دست و ز دلها رو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ساز خموشی شدم شهره بیدل

به ساز خموشی شدم شهره بیدل دو بالا زد آهنگم از بینوایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به ذوق دل نفسی طوف خویش‌ کن بیدل

به ذوق دل نفسی طوف خویش‌ کن بیدل تو کعبه در بغلی جابجا چه می‌جویی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به خواب راحت‌کهسار پا زدی بیدل

به خواب راحت‌کهسار پا زدی بیدل که از صدای تو پهلوی سنگ برگردید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به چه ناز سجده اداکند، به در تو بیدل هیچکس

به چه ناز سجده اداکند، به در تو بیدل هیچکس که به نقش پا برد التجا و خطی نیاز جبین‌ کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به جام خندهٔ‌گل مست عشرتی بیدل

به جام خندهٔ‌گل مست عشرتی بیدل نرفته‌ای به خیال تبسم لب‌گور حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به این سستی‌ که می‌بینم ز بخت نارسا بیدل

به این سستی‌ که می‌بینم ز بخت نارسا بیدل کشد نقاش مشکل هم به دامان تو دست من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بگذر از فکر خرد بیدل‌که در بزم وصال

بگذر از فکر خرد بیدل‌که در بزم وصال گردش آن چشم میگون آفت هشیاری است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه از خود رفته‌ام بیدل به جست‌وجوی خویش

بسکه از خود رفته‌ام بیدل به جست‌وجوی خویش هر که بر گمگشته‌ای نالیده دانستم منم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برد ازگوش رنگ طاقت هوش

برد ازگوش رنگ طاقت هوش جرس امشب فغان بیدل‌کیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر خط جبههٔ ماکیست نگرید بیدل

بر خط جبههٔ ماکیست نگرید بیدل زین رقم‌کلک قضا بی‌مژه ی تر نگذشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ببینم تا کجاها می‌برد فکر خودم بیدل

ببینم تا کجاها می‌برد فکر خودم بیدل به رنگ شمع امشب در گریبان کنده‌ام چاهی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باده بر هر طبع می‌بخشد جدا خاصیتی

باده بر هر طبع می‌بخشد جدا خاصیتی بیدل اندر هر زمین طعم دگر می‌دارد آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آیینه همان چشمهٔ توفان خیالی‌ست

آیینه همان چشمهٔ توفان خیالی‌ست بیدل چه توان‌کرد سراب است دل ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آه مشتاقان نسیم نوبهار یاد اوست

آه مشتاقان نسیم نوبهار یاد اوست رنگها خفته‌ست بیدل در صدای عندلیب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امتحان آگهی بیدل سراپایم گداخت

امتحان آگهی بیدل سراپایم گداخت همچو شمع‌ افکند آخر همتم از چشم خویش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد بیدل

اگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد بیدل به احسان جهدکن ‌کاینجا خدایی بنده می‌گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آفات دهر بیدل تنبیه غافلان نیست

آفات دهر بیدل تنبیه غافلان نیست طبع خر آنقدرها ننگ ازکتک ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اسرار پردهٔ دل مفهوم حاضران نیست

اسرار پردهٔ دل مفهوم حاضران نیست بیدل ز دور داریم در گوش همصدایی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از هجوم اشک ما بیدل مپرس

از هجوم اشک ما بیدل مپرس یار می‌آید چراغان کرده‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از دلیران جنون جرأت یأسم بیدل

از دلیران جنون جرأت یأسم بیدل چون نفس تیغ من ازخویش بریدن باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از این علم و فضلی‌ که غیرت ندارد

از این علم و فضلی‌ که غیرت ندارد چه خواندی گر اشعار بیدل ندیدی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فلک هرچند عرض ناز اقبالت دهد بیدل

فلک هرچند عرض ناز اقبالت دهد بیدل نخواهی ‌غره شد این حیز پشت‌اندازیی ‌دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گرنه مخمورگرفتاربست زلف مهوشان

گرنه مخمورگرفتاربست زلف مهوشان بیدل‌از هرحلقه ‌در خمیازه ‌حسرت چراست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل از در عاجزی به‌چه سو روم، به‌کجا رسم

من بیدل از در عاجزی به‌چه سو روم، به‌کجا رسم همه سوست حکم بروبرو همه‌جاست شوربیا بیا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نگه کافیست بیدل نالهٔ زنجیر تصوبرم

نگه کافیست بیدل نالهٔ زنجیر تصوبرم زبان جوهر آیینه‌ کم لافد ز حیرانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همنسبتی بیدل ما را به جنون انداخت

همنسبتی بیدل ما را به جنون انداخت ما غفلت و او فطرت‌، ما ظلمتی او نوری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قدردانی چه خیال است در ابنای زمان

قدردانی چه خیال است در ابنای زمان بیدل اینها همه از عالم نشناخته‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گوهرم نشناخت بیدل قدر دریا مشربی

گوهرم نشناخت بیدل قدر دریا مشربی کارها با خود فتاد آخرمن دلتنگ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من‌گم‌کرده بضاعت به چه نازم بیدل

من‌گم‌کرده بضاعت به چه نازم بیدل دلکی بود ازبن پیش در آن‌ گیسو ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نهفته است قضا سرنوشت معنی بیدل

نهفته است قضا سرنوشت معنی بیدل رقم‌کجاست مگر خط‌کشی جریدهٔ ما را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست

هیچ جا بیدل سراغ رنگهای رفته نیست صد نگه چون شمع در هر انجمن‌ گم‌ کرده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاروان انتظار آخر به جایی می‌رسد

کاروان انتظار آخر به جایی می‌رسد بیدل از چشم ترم راهی‌ست تاکنعان سفید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ماتم امروز دید و نوحهٔ فردا شنید

ماتم امروز دید و نوحهٔ فردا شنید اشک‌مابیدل به‌هیچ‌افسانه‌نشکست‌و نریخت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌کند بیدل‌ تبسم زهر چشمش را علاج

می‌کند بیدل‌ تبسم زهر چشمش را علاج پسته‌اش خواهد نمک زد گر شود بادام تلخ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیافتم چمن عافیت چو دامن عزلت

نیافتم چمن عافیت چو دامن عزلت به پای خفتهٔ بیدل ز باغ و راغ‌ گذشتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وحشتم فال‌گرفتاریست بیدل همچو موج

وحشتم فال‌گرفتاریست بیدل همچو موج نیست بی‌ایجاد دام از خود رمیدنهای من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کدورت می‌کشد طبع روانت بیدل از عزلت

کدورت می‌کشد طبع روانت بیدل از عزلت به ‌یکجا آب چون‌ گردید ساکن‌ بی‌صفا گردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مپرس از اعتبار پوچ بیدل

مپرس از اعتبار پوچ بیدل احد زین صفرها چندین هزارست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نامداری هوسی بیش ندارد بیدل

نامداری هوسی بیش ندارد بیدل به نگین راست نگردد خم پشت خاتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بید‌ل وضع من افسانه‌ساز دردسر

نیست بید‌ل وضع من افسانه‌ساز دردسر همچو خاموشی شرات بیخمارم کرده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک قدم راهست بیدل از تو تا دامان خاک

یک قدم راهست بیدل از تو تا دامان خاک بر سر مژگان چو اشک استاده‌ای هشیار باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کشاکش نفس از ما نمی‌رود بیدل

کشاکش نفس از ما نمی‌رود بیدل درین‌محیط همه ماهی‌ایم و یک شست است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محنت پیری‌ست بیدل حاصل عیش شباب

محنت پیری‌ست بیدل حاصل عیش شباب هرکه ‌شب ‌می خورد خواهد صبحدم‌ مخمور شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارد صید بیدل طاقت زخم تغافلها

ندارد صید بیدل طاقت زخم تغافلها خدنگ امتحان ناز پر دلگیر می‌آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل‌گرفتهٔ بید‌ل نیافت جای شکفتن

دل‌گرفتهٔ بید‌ل نیافت جای شکفتن مگر چو صبح ازین خاکدان برآید و خندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

که دارد طاقت هم‌چشمی ظرف حباب من

که دارد طاقت هم‌چشمی ظرف حباب من محیط ازخود تهی ‌گردید تا بیدل برون آمد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مریض شوق بیدل هرگز آسودن نمی‌خواهد

مریض شوق بیدل هرگز آسودن نمی‌خواهد که ‌همچون نبض موج آخر کفن می‌گردد آرامش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر چه هست از الفت صحرای امکان جسته است

هر چه هست از الفت صحرای امکان جسته است بیدل اینجا گردی از نخجیر نتوان یافتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هر که را بیدل به گنج نشئهٔ معنی رهی‌ست

هر که را بیدل به گنج نشئهٔ معنی رهی‌ست هر رگ تاکی به چشمش رشتهٔ‌گوهر بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرچند گرد امکان دامان صبح گیرد

هرچند گرد امکان دامان صبح گیرد بیدل‌شکستن رنگ برروی ما نخندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرقدر بیدل دماغ سعی راحت سوختیم

هرقدر بیدل دماغ سعی راحت سوختیم همچو آتش جز همان خاکسترم بالین نشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکجا رفتیم بیدل درد ما پنهان نماند

هرکجا رفتیم بیدل درد ما پنهان نماند خرقهٔ دروبشی ما لختی از دل پنبه بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکس ازین ستمکشان قابل التفات نیست

هرکس ازین ستمکشان قابل التفات نیست چشم‌ به هر چه وا کند بیدل ماست مستحق حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هرکه زد بیدل به سیر وادی حیرت قدم

هرکه زد بیدل به سیر وادی حیرت قدم گام اول حسرت رفتن چو نقش پا گذاشت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هزار آیینه‌ گل‌ کرد از گشاد چشم من بیدل

هزار آیینه‌ گل‌ کرد از گشاد چشم من بیدل به این صفر تحیر واحدی را بی‌عدد کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فطرت بیدل همان آیینهٔ معجزنماست

فطرت بیدل همان آیینهٔ معجزنماست هر سخن‌ کز خامه‌اش می‌جوشد الهام است وبس حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فرعها را از رجوع اصل بیدل چاره نیست

فرعها را از رجوع اصل بیدل چاره نیست راهها سر بسته بود آخر به خود باز آمدیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غریق بحر ز فکر حباب مستغنی‌ست

غریق بحر ز فکر حباب مستغنی‌ست رسیده‌ایم به جایی‌که بیدل آنجا نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عنقای جهان خودم اما چه توان کرد

عنقای جهان خودم اما چه توان کرد این یک دو نفس الفت بیدل قفسم شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عقده ناپیداست در تار نفس

عقده ناپیداست در تار نفس لیک بیدل روز و شب وامی‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عرض معراج حقیقت از من بیدل مپرس

عرض معراج حقیقت از من بیدل مپرس قطره‌، دریاگشت‌، پیغمبر نمی‌دانم چه شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عافیت رنگی ندارد در بهار اعتبار

عافیت رنگی ندارد در بهار اعتبار بیدل از درد است چشم اهل این گلزار سرخ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طاقت رمید بسکه به‌وحشت قدم زدیم

طاقت رمید بسکه به‌وحشت قدم زدیم بید‌ل شکست دامن ما تا کمر کشید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صاف‌طبعانند بیدل بسمل شوق بهار

صاف‌طبعانند بیدل بسمل شوق بهار جادهٔ رگهای گل دارد سراغ خون آب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکوه فطرتم فرشست هرجا می‌روی بیدل

شکوه فطرتم فرشست هرجا می‌روی بیدل ز هستی تا ‌عدم یک سایه افکنده است شمشادم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرم‌دار ازکمال ما بیدل

شرم‌دار ازکمال ما بیدل قطره ظرف و حباب حوصله‌ایم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبنم انشا بود بیدل خجلت پرواز صبح

شبنم انشا بود بیدل خجلت پرواز صبح برکفن زد تا عرق‌ کرد از دویدن زندگی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سوخت بیدل غافل از خود شعلهٔ تصویر ما

سوخت بیدل غافل از خود شعلهٔ تصویر ما یک شرر برق نگاهی وام نتوانست‌کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعد و نحس‌دهربیدل‌کی دهد تشویش ما

سعد و نحس‌دهربیدل‌کی دهد تشویش ما همچو طفلان ‌کار ما با شنبه و آدینه نیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سراپا محوشد تا جمله آگاهی شوی بیدل

سراپا محوشد تا جمله آگاهی شوی بیدل بقدر گم ‌شدنها هرکه اینجا رهنما دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سجده‌اش آیینهٔ عافیتم شد بیدل

سجده‌اش آیینهٔ عافیتم شد بیدل راحت نقش قدم غیر زمین‌بوس نبود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین هوس‌هایی که بیدل در تخیل چیده‌ایم

زین هوس‌هایی که بیدل در تخیل چیده‌ایم یأس اگر بر دل نزد امروز، فردا می‌زند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زمام‌ کار به تعجیل نسپری بیدل

زمام‌ کار به تعجیل نسپری بیدل که بال برق شرار از شتاب می‌ریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زبان چه عافیت اندوزد از سخن بیدل

زبان چه عافیت اندوزد از سخن بیدل ز عرض نغمهٔ خود، ساز صرفه‌بر نبود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز نشئهٔ می تمکین ما مگو بیدل

ز نشئهٔ می تمکین ما مگو بیدل قدح در آب‌گهر زد ادب معاشی ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز شور بی‌نشانی‌، بی‌نشانی شد نشان بیدل

ز شور بی‌نشانی‌، بی‌نشانی شد نشان بیدل که‌گم‌گشتن زگم‌گشتن برون آورد عنقا را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سامان جنون جوش سحر خواهم زدن بیدل

ز سامان جنون جوش سحر خواهم زدن بیدل گریبان می‌درم چندان که از من گرد برخیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز خود به یاد نگاه‌که می‌روی بیدل

ز خود به یاد نگاه‌که می‌روی بیدل که از غبار تو بوی فرنگ می‌آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز تشریف جهان بیدل به عریانی قناعت ‌کن

ز تشریف جهان بیدل به عریانی قناعت ‌کن که ‌گل اینجا همین یک جامه می‌یابد پس از سالی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بس به عشق تو گمگشتهٔ خودم بیدل

ز بس به عشق تو گمگشتهٔ خودم بیدل به یاد خویش‌ کنم ناله هرکه من‌ گوید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

روم درکنج تنهایی زمانی واکشم بیدل

روم درکنج تنهایی زمانی واکشم بیدل که‌از دلهای پر در بزم‌صحبت نیست جا اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رفتن از دیدهٔ خود طرز خرامی دگر است

رفتن از دیدهٔ خود طرز خرامی دگر است بیدل اینجا صفت سرو روان دارد شمع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دیده شوخ نگاهان ز حیا بیخبر است

دیده شوخ نگاهان ز حیا بیخبر است چه‌کند بیدل اگر نگذرد آب از غربال حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دماغی در هوای پختگی پرورده‌ام بیدل

دماغی در هوای پختگی پرورده‌ام بیدل به مغز فطرتم نسبت ندارد فکر هر خامی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل گداخته بیدل نیاز مژگان کن

دل گداخته بیدل نیاز مژگان کن طراوت چمن عمر از این سحاب طلب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل آگاه نایاب است بیدل کاندرین دوران

دل آگاه نایاب است بیدل کاندرین دوران نشسته پنبهٔ غفلت به جای مغز در سرها حضرت ابوالمعانی بیدل رح