همه لطفی و از حال من بیدل نه‌ای غافل

همه لطفی و از حال من بیدل نه‌ای غافل نظر پوشیده سوی خاکساران دیدنت نازم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قضا چه صور دمیده‌ست در مزاج تو بیدل

قضا چه صور دمیده‌ست در مزاج تو بیدل که از نفس زدنی‌ کوه را به زلزله ‌گیری حضرت ابوالمعانی بیدل رح

لاله سودایی‌ست بیدل ورنه هر گلزار دهر

لاله سودایی‌ست بیدل ورنه هر گلزار دهر هرکجا داغی‌ست‌چشمش با دل ما روشن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مهمان این بساطیم اما چه سود بیدل

مهمان این بساطیم اما چه سود بیدل دیدار نعمتی بود آیینه در طبق کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوای ‌قمری و بلبل مکرر شد درین‌ گلشن

نوای ‌قمری و بلبل مکرر شد درین‌ گلشن تو اکنون ناله‌ کن بیدل که آهنگت اثر دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچ کس نشکافت بیدل پردهٔ تحقیق من

هیچ کس نشکافت بیدل پردهٔ تحقیق من چون فلک پوشیده چشم عالم عریانی‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کاستنهای من بیدل به درد انتظار

کاستنهای من بیدل به درد انتظار هست پیغامی به آن گیسو که من هم مو شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ماند از حیرت رفتار بلاانگیزت

ماند از حیرت رفتار بلاانگیزت ناله در سینهٔ بیدل چو رگ خارا خشک حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناخن تدبیر پیدا کرد وهم

ناخن تدبیر پیدا کرد وهم بیدل اکنون عقدهٔ مشکل شدم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست آسان از طلسم خویش بیرون آمدن

نیست آسان از طلسم خویش بیرون آمدن بیدل اینجا محمل سنگ است بر دوش شرار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

وقت جنون خوش‌که غم خانمان

وقت جنون خوش‌که غم خانمان یک دو دم از بیدل دیوانه برد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کد‌ور‌ت از دل ما برد خط او بیدل

کد‌ور‌ت از دل ما برد خط او بیدل برای آینهٔ ما غبار پرواز است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مجو از طفل‌خویان‌، فطرت آزادگان بیدل

مجو از طفل‌خویان‌، فطرت آزادگان بیدل به پرواز نگه‌کی سرسا اشک از دویدنها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نبودم انقدر واماندهء این انجمن بیدل

نبودم انقدر واماندهء این انجمن بیدل پرافشان است شوق اما تامل لنگری دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست جای عشق بیدل مسند فرزانگی

نیست جای عشق بیدل مسند فرزانگی این شهنشاهی‌ست‌کز داغ‌جنون او رنگ اوست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک قلم بیدل غبار وحشت نظاره‌ایم

یک قلم بیدل غبار وحشت نظاره‌ایم عشق نتوانست ما را بی‌تحیر رام‌ کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کلامم اختیاری نیست در عرض اثر بیدل

کلامم اختیاری نیست در عرض اثر بیدل دل از بس آب شد ساز نفس را تر صدا کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مخوان به موج ‌گهر قصهٔ تعلق بیدل

مخوان به موج ‌گهر قصهٔ تعلق بیدل مباد چون نفس از دل شود به تنگ و گریزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندارم تاب شرکت ورنه من هم زبن چمن بیدل

ندارم تاب شرکت ورنه من هم زبن چمن بیدل قفس بر دوش مانند سحر پرواز می‌کردم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هجوم درد پیچیده‌ست هستی تا عدم بیدل

هجوم درد پیچیده‌ست هستی تا عدم بیدل تو هم‌گرگوش داری ناله‌ای خواهی‌شنید اینجا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دلنشین ما نشد بیدل از این طاق و سرا

دلنشین ما نشد بیدل از این طاق و سرا جز همین نقش‌کف‌ دستی‌ که دندان‌ کرد طرح حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مژده ای بیدل‌ که امشب از تغافلهای ناز

مژده ای بیدل‌ که امشب از تغافلهای ناز آرزوها باز خون می‌گردد و دل می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مست جام‌ مشربم بیدل‌ که از موج می‌اش

مست جام‌ مشربم بیدل‌ که از موج می‌اش جاده‌های دشت یکرنگی نمایان می‌شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مشق معنی‌ام بیدل بر طبایع آسان نیست

مشق معنی‌ام بیدل بر طبایع آسان نیست سر فرو نمی‌آرد فکر من به هر زانو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

معنی روشن به چندین پیچ و تاب آمد به‌ کف

معنی روشن به چندین پیچ و تاب آمد به‌ کف کرد بیدل‌ گوهر ما از دل گرداب‌ گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

معنی‌ام اجزای بیرنگی‌ست بیدل چون حباب

معنی‌ام اجزای بیرنگی‌ست بیدل چون حباب اینقدرها شوخی اظهار دارد خامه‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مقیم انجمن نارسایی‌ام بیدل

مقیم انجمن نارسایی‌ام بیدل به هرکجا نرسد سعی‌کس مرا دریاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگر ز زلف تو دارد طریق بست و گشاد

مگر ز زلف تو دارد طریق بست و گشاد که بیدل اینهمه مضمون دلگشا بسته حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگر سعی ندامت هم دلی انشاکند بیدل

مگر سعی ندامت هم دلی انشاکند بیدل نفس دستی به صد امید برگ تاک می‌مالد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فلک عمریست دور از دوستان می‌داردم بیدل

فلک عمریست دور از دوستان می‌داردم بیدل به روی صفحهٔ آفاق بیت فرد رامانم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فروغ بزم وفا مغتنم شمر بیدل

فروغ بزم وفا مغتنم شمر بیدل چراغ اگر نفروزد کسی تو داغ افروز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غم تدبیر لذات از مزاجت‌گم نشد بیدل

غم تدبیر لذات از مزاجت‌گم نشد بیدل به دندان سنگ زن پر زحمت مسواک می‌بینی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غافلم بیدل زگرد ترکتازیهای حسن

غافلم بیدل زگرد ترکتازیهای حسن می‌دمد خط تاکند فکر شبیخون مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها بیدل ز-‌شم خلق پنهان زفستفم

عمرها بیدل ز-‌شم خلق پنهان زفستفم عشق خواهد خاک ما را گنج این ویرانه‌ کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عرض‌مطلب دیگر واظهار صنعت‌دیگر است

عرض‌مطلب دیگر واظهار صنعت‌دیگر است بیدل زآیینه نتوان ساخت وضع جام را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عاقبت بیدل ز چشم خویش باید رفتنت

عاقبت بیدل ز چشم خویش باید رفتنت ذره هم کم نیست‌، تا باشی همین مقدار باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طایر آشیان عجز ناز فروش حسرت است

طایر آشیان عجز ناز فروش حسرت است رنگ شکسته می‌پرد بیدل خسته بال تو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صبحدم بیدل خیال نوبهار آیینه‌ای

صبحدم بیدل خیال نوبهار آیینه‌ای ازتبسم برگل زخمم نمک پاشید و رفت حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوخی نظاره بر آیینهٔ ما شد نفس

شوخی نظاره بر آیینهٔ ما شد نفس چشم بر هم بسته بیدل خلوت دیدار بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شعلهٔ‌ما بیدل از اسرار راحت‌غافل است

شعلهٔ‌ما بیدل از اسرار راحت‌غافل است از شکست رنگ باید سر به زیر بال کرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شبنم به هر فسردن محو هواست بیدل

شبنم به هر فسردن محو هواست بیدل دل عقده‌ای ندارد در رشته‌های آهم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سیاهی‌کی ز دست زرشماران می‌رود بیدل

سیاهی‌کی ز دست زرشماران می‌رود بیدل به هر جا آتش افروزی اثر می‌ماند از دودش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سعی جبین عرق شد ومحروم سجده ماند

سعی جبین عرق شد ومحروم سجده ماند بیدل در آب ریخت خجالت نیاز من حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرااغ سایه از خورشید نتوان یافتن بیدل

سرااغ سایه از خورشید نتوان یافتن بیدل من و آیینهٔ نازی‌که می‌سوزد مقابل را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سجودی‌می‌برم‌چون‌سایه‌درهر‌دشت‌ودربیدل

سجودی‌می‌برم‌چون‌سایه‌درهر‌دشت‌ودربیدل جبین برداشت ازدوشم غم بی‌دست وپایی را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین چمن بیدل نه سروی جست و نه شمشاد رست

زین چمن بیدل نه سروی جست و نه شمشاد رست از خیال قامتش دودی به سر دارد بهار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زمانه‌کج‌منشان را به برکشد بیدل

زمانه‌کج‌منشان را به برکشد بیدل کسی‌که راست بود خارچشم افلاک است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زبرگردون هرزه شغل لهو باید زیستن

زبرگردون هرزه شغل لهو باید زیستن غیر طفلی نیست بیدل مرشد این خانقاه حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز ننگ ابتذالم آب خواهد ساختن بیدل

ز ننگ ابتذالم آب خواهد ساختن بیدل تعلق نقش مضمونی که دل بسیار می‌بندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز طرف مشرب مستان خجل شوم بیدل

ز طرف مشرب مستان خجل شوم بیدل دمی‌که هفت فلک برگی از عنب‌گیرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز سعی بیخودی نقد اثرها باختم بیدل

ز سعی بیخودی نقد اثرها باختم بیدل جهانی را به عنقا برد بال افشانی رنگم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز خودسران تعین عیان نشد بیدل

ز خودسران تعین عیان نشد بیدل جز اینکه چون تل برف آبگینه‌کهسارند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز تیغ حادثه پروا نمی‌کند بیدل

ز تیغ حادثه پروا نمی‌کند بیدل کسی‌که برتن او جوشن است نقش حصیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بسکه داشت سرم شورتیغ او بیدل

ز بسکه داشت سرم شورتیغ او بیدل چو صبح خندهٔ زخمم نمک‌فشانی بود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز ابنای زمان بیهوده دردسر مکش بیدل

ز ابنای زمان بیهوده دردسر مکش بیدل اگر باری نداری التفاتت چیست با خرها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رفع خواهدگشت بیدل شبههٔ وهم دویی

رفع خواهدگشت بیدل شبههٔ وهم دویی صاحب اسرار توحید من اکنون می‌رسد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ذره موهوم را شرم نسنجد به هیچ

ذره موهوم را شرم نسنجد به هیچ بیدل ما را همین سنگ ترازو کنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دنائت بسکه شد امروز مغرور غنا بیدل

دنائت بسکه شد امروز مغرور غنا بیدل زمین هم بال وپر دارد به نازآسمانیها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل نه ‌تنها بیدل از برق تمنا سوختیم

دل نه ‌تنها بیدل از برق تمنا سوختیم دیده هم از مردمک دارد گل رعنا ثمر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل آگاه را لازم بود پاس نفس بیدل

دل آگاه را لازم بود پاس نفس بیدل به دام ربشه افتد چون‌گره از ریشه واگردد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین محفل به مید تسلی خون مخور بیدل

درین محفل به مید تسلی خون مخور بیدل بیا در عالم دیگر رویم‌ اینجا نشد پیدا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درنه بیضهٔ افلاک شکافی بیدل

درنه بیضهٔ افلاک شکافی بیدل تا به‌کام تپشی بال‌کشد نالهٔ ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در غیب و شهادت من و معشوق همانیم

در غیب و شهادت من و معشوق همانیم بیدل تو بر آنی ‌که چنان بود و چنین شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در خاک طلب بیدل اثرهای ضعیفان

در خاک طلب بیدل اثرهای ضعیفان لغزش قدمی بود که چون اشک سپردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در این زمانه سخن محو یأس شد بیدل

در این زمانه سخن محو یأس شد بیدل دمید عقدهٔ دل معنیی‌که می‌بستند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خیال زندگی دردی‌ست بیدل

خیال زندگی دردی‌ست بیدل که غیر از مرگ درمانی ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خموش بیدل اگر راحت آرزو داری

خموش بیدل اگر راحت آرزو داری که هست‌کم‌نفسی مانع تپیدن موج حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خانهٔ آیینه بیدل نیست بر تمثال تنگ

خانهٔ آیینه بیدل نیست بر تمثال تنگ بر در دل حلقه زن‌ گو شش جهت مسدود باش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حیرت اظهاریم بیدل لذت تحقیق‌ کو

حیرت اظهاریم بیدل لذت تحقیق‌ کو هیچکس آگاهی از آیینه باور می‌کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حسرت ساحل مبر بیدل که در دریای عشق

حسرت ساحل مبر بیدل که در دریای عشق کم کسی‌ بی خاک ‌گشتن خاک بر سر کند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حباب بیدل ما را غم دیگر نمی‌باشد

حباب بیدل ما را غم دیگر نمی‌باشد نفس زندانی شرم است باید داشتن پاسش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون‌ گل از حاصل این باغ ندارم بیدل

چون‌ گل از حاصل این باغ ندارم بیدل غیر پیراهن رنگی‌ که به بو می‌آرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چوصبح یک دونفس مغتنم شمربیدل

چوصبح یک دونفس مغتنم شمربیدل مکن دلیل اقامت چو زاهدان چله را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو صبح بر دو نفس آنقدر مچین بیدل

چو صبح بر دو نفس آنقدر مچین بیدل که تا نگاه‌کنی محمل دعا بسته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو خامه ‌گر به خموشی به سر بری بیدل

چو خامه ‌گر به خموشی به سر بری بیدل تو نیز راز دل خلق بر زبان رانی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه ضرور است ‌کشی رنج وداعم بیدل

چه ضرور است ‌کشی رنج وداعم بیدل می‌روم من به مقامی‌ که تو هم می‌آیی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنین‌ کز عضو عضوم موج‌ غفلت می‌دمد بیدل

چنین‌ کز عضو عضوم موج‌ غفلت می‌دمد بیدل چو فرش مخملم آخر طلسم خواب می‌سازد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چشم ‌کو تا از قماش حیرت آگاهش کنند

چشم ‌کو تا از قماش حیرت آگاهش کنند سخت بیرنگ است بیدل صورت دیبای ناز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جوش یاسی‌ست بهار طرب ما بیدل

جوش یاسی‌ست بهار طرب ما بیدل می‌دمد چشم پر آب از لب خندان صدف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جسم‌گرشد خاک بیدل رفع اوهام دویی‌ست

جسم‌گرشد خاک بیدل رفع اوهام دویی‌ست شخص از آیینه‌گم‌کردن چه نقصان می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جاه دنیا را پیام پشت پا باید رساند

جاه دنیا را پیام پشت پا باید رساند همّتت پست است بیدل کی بر این تل می‌زند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تو آگاه از سجود آستان دل نه‌ای بیدل

تو آگاه از سجود آستان دل نه‌ای بیدل که بالد صندل عرش از جبین خاکسار او حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تلاش جاه بیدل انحراف وضع می‌خواهد

تلاش جاه بیدل انحراف وضع می‌خواهد کشد لنگی سر از پایی که پیش آید ره بامش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تدبیر فراقی که ندارم چه توان کرد

تدبیر فراقی که ندارم چه توان کرد بیدل به هوس سوختهٔ ذوق وصالم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تأمل بی‌کمالی نیست در ساز نفس بیدل

تأمل بی‌کمالی نیست در ساز نفس بیدل اگر شد رشته‌ات لاغر گره لاغر نمی‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا ز یادم نگرانی نکشد خاطر کس

تا ز یادم نگرانی نکشد خاطر کس سرنوشت من بیدل خط نسیان ‌کردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا به سیلاب فنا وانگذاری بیدل

تا به سیلاب فنا وانگذاری بیدل باخبر باش‌که رخت تو نمازی نشود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیداست راز سینهٔ ما بیدل از زبان

پیداست راز سینهٔ ما بیدل از زبان یک پارهٔ دل است زبان در دهان ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پادشاهی به جنون جمع نگردد بیدل

پادشاهی به جنون جمع نگردد بیدل تاج گیرند اگر آبلهٔ پا بخشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌زبانیهای بیدل عالمی را داغ‌ کرد

بی‌زبانیهای بیدل عالمی را داغ‌ کرد از خموشی برق این آتش به خشک و تر رسید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدلانت عالمی دارند در بار نیاز

بیدلانت عالمی دارند در بار نیاز تحفه‌ام این بس ‌که خود را در شمار آورده‌ام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل همه تن حلقه شدی لیک چه حاصل

بیدل همه تن حلقه شدی لیک چه حاصل در خاک نشستی و بر آن در ننشستی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نمی‌توان همه دم زیر آسمان

بیدل نمی‌توان همه دم زیر آسمان سرکوفتن به هاون گم کرده دسته‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل نفس آخر ورق آینه‌ گرداند

بیدل نفس آخر ورق آینه‌ گرداند سیلی به تجرد زدم و رنگ‌ گرفتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل منم آن گوهر دریای تحمل

بیدل منم آن گوهر دریای تحمل کز لنگر من شورش توفان‌گله دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مشکن ربط تأمل که خموشان

بیدل مشکن ربط تأمل که خموشان چون کوزهٔ‌ سربسته پر از بادهٔ نابند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل مآل هستی موهوم ما فناست

بیدل مآل هستی موهوم ما فناست این قطره را همان به دهان نهنگ ریز حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل ‌کم سرمایهٔ عزلت نپسندی

بیدل ‌کم سرمایهٔ عزلت نپسندی از پای به دامان تو نامت به نگین است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل غریب ‌کشور لفظ است معنی‌ات

بیدل غریب ‌کشور لفظ است معنی‌ات عرض پری به عالم مینا نگاه دار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل شویم تا نکشد دامن هوس

بیدل شویم تا نکشد دامن هوس خودبینیی که هست در ایمای اینه حضرت ابوالمعانی بیدل رح