اشک مژگان است بیدل برگ ساز این چمن

اشک مژگان است بیدل برگ ساز این چمن می‌نهد هر غنچه بر بالین چندین خار سر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ازدل خون‌بسته بیدل نشئهٔ راحت‌مخواه

ازدل خون‌بسته بیدل نشئهٔ راحت‌مخواه باده جز خونابه نبود ساغر تبخاله را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از که خواهیم داد ناکامی

از که خواهیم داد ناکامی بیدل بیکسی مآل خودیم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از خط تسلیم بیدل تا توانی سر متاب

از خط تسلیم بیدل تا توانی سر متاب سبحه را بر جاده زنار باید تاختن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من بیدل از چمن وفا چو دل شکسته دمیده‌ام

من بیدل از چمن وفا چو دل شکسته دمیده‌ام ثمر نهال ندامتی به هزار ناله رسیده‌ای حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نقش خمیازهٔ واژون حبابم بیدل

نقش خمیازهٔ واژون حبابم بیدل آه ازین ساغر عبرت‌ که بنایم‌ کردند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همچو دریا بیدل از موج بزرگی دم مزن

همچو دریا بیدل از موج بزرگی دم مزن پشت دست خود به دندان ندامت‌کندن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قبول انعام بدمعاشان به خودگوارا مگیر بیدل

قبول انعام بدمعاشان به خودگوارا مگیر بیدل که‌می‌شوند این‌گلو خراشان چو استخوان از نواله پیدا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گم شدم از خویش تحریک دل آوازم نداد

گم شدم از خویش تحریک دل آوازم نداد این جرس بیدل نمی‌دانم چراکم ناله است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

من نه زان گمشدگانم بیدل

من نه زان گمشدگانم بیدل که رسد باد به‌ گرد اثرم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نُه فلک بیدل غبار آستان نیستی‌ست

نُه فلک بیدل غبار آستان نیستی‌ست گر تو مرد اعتباری پا به اورنگم ‌گذار حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هوای لعلش کراست بیدل که‌ با چنان قرب همکناری

هوای لعلش کراست بیدل که‌ با چنان قرب همکناری به بوسه‌گاه بیاض گردن ز دور لب می‌گزد گریبان حضرت ابوالمعانی بیدل رح

قید جسم افزود بیدل وحشت آزادگان

قید جسم افزود بیدل وحشت آزادگان درخور بند از زمین چون نیشکر برخاستند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ما را شکیب دل برد آنسوی خود فروشی

ما را شکیب دل برد آنسوی خود فروشی شبگیر کرد بیدل آواز چپنی از مو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

می‌شنیدم پیش ازین بیدل نوای قدسیان

می‌شنیدم پیش ازین بیدل نوای قدسیان این زمان محو کلام حیرت انشای توام حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نوی بیدل از ساز امکان نرفت

نوی بیدل از ساز امکان نرفت نشد کهنه تجدید ایجادها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

هیچکس ‌نگسیخت ‌بیدل ‌بند اوهامی که نیست

هیچکس ‌نگسیخت ‌بیدل ‌بند اوهامی که نیست آسمان ‌عمری‌ست ‌می‌گردد به‌جست‌وجوی مرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کجا رسیم به یاد خرام او بیدل

کجا رسیم به یاد خرام او بیدل که عاجزان همه چون نقش پا فراموشند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مباش غافل ارشاد گمرهی بیدل

مباش غافل ارشاد گمرهی بیدل جهان غول به هر دشت آدمی دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ناله‌ای ‌کردم به‌ گلشن بیدل از شوق گلی

ناله‌ای ‌کردم به‌ گلشن بیدل از شوق گلی لاله‌ها را پنبهٔ ‌گوش از شنیدن داغ شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیست بیدل را به غیر از خاک راه بیکسی

نیست بیدل را به غیر از خاک راه بیکسی آنکه گاهی ازکرم دستی ‌گذارد بر سرش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یار غافل نیست بیدل لیک از شوق فضول

یار غافل نیست بیدل لیک از شوق فضول لغزش پا در هوای اشک دارد آه را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کسی از حقیقت بی‌اثر به چه آگهی دهدت خبر

کسی از حقیقت بی‌اثر به چه آگهی دهدت خبر به خطی‌ که وا نرسد نظر بطلب ز نامهٔ بیدلش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

محرم فنا بیدل زیر بارکسوت نیست

محرم فنا بیدل زیر بارکسوت نیست شعله‌جامه‌ای دارد از برهنه دوشیها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نجات می‌طلبی خامشی‌گزین بیدل

نجات می‌طلبی خامشی‌گزین بیدل که درطریق سلامت خموشی استاد است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

نیستم بیدل حریف انتظار خوشدلی

نیستم بیدل حریف انتظار خوشدلی فرصت از هرکس‌که‌باشد یان از من رفته است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

یک نگه‌کم نیست بیدل فرصت عمرشرار

یک نگه‌کم نیست بیدل فرصت عمرشرار آسمان طرح درنگم در شتاب انداخته حضرت ابوالمعانی بیدل رح

کی بود یارب‌که‌خوبان یاد این بیدل‌کنند

کی بود یارب‌که‌خوبان یاد این بیدل‌کنند کزخیال خوشدلان چون غم‌فراموشیم ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مرا بیدل خوش آمد در طریق خاکساریها

مرا بیدل خوش آمد در طریق خاکساریها چو تخم آبله در زیر پای خلق بالیدن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ندانم بیش ازین عشق از من بیدل چه می‌خواهد

ندانم بیش ازین عشق از من بیدل چه می‌خواهد غریبم‌، بینوایم‌، خانه ویرانم‌، پریشانم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مژهٔ خونفشان بیدل ما

مژهٔ خونفشان بیدل ما رگ ابر بهار را ماند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مصرع آهی ‌که گردد از شکست دل بلند

مصرع آهی ‌که گردد از شکست دل بلند گر فتد موزون به‌ گوش بیدل شیدا زنید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

معجز خوبی نگربیدل‌که هنگام سخن

معجز خوبی نگربیدل‌که هنگام سخن لعل خاموشش کشید از غنچهٔ‌گوهرگلاب حضرت ابوالمعانی بیدل رح

معنی سوزی‌ست بیدل صورت آسایشم

معنی سوزی‌ست بیدل صورت آسایشم جامهٔ احرام آتش پنبهٔ داغ منست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مفلسان را بیدل از مشق خموشی چاره‌نیست

مفلسان را بیدل از مشق خموشی چاره‌نیست تنگدستی باز می‌دارد ز قلقل شیشه را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگر آواز پایی بشنوم بیدل درین وادی

مگر آواز پایی بشنوم بیدل درین وادی به رنگ نقش پا در راه حسرت سر بسر گوشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگر ز ناله تهی‌گشت سینهٔ بیدل

مگر ز ناله تهی‌گشت سینهٔ بیدل که خامشی است سبق عندلیب باغ مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

مگو پیام قناعت به منعمان بیدل

مگو پیام قناعت به منعمان بیدل غریق حرص ز پل بی‌دماغ می‌گذرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

فریب‌کسوت وهمت ره یقین زده بیدل

فریب‌کسوت وهمت ره یقین زده بیدل ز رنگ خویش برآ تا به رنگ خویش برآیی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غیر بار عشق‌هر باری که‌هست‌افکندنی‌ست

غیر بار عشق‌هر باری که‌هست‌افکندنی‌ست بیدل ار باری بری‌، باری به دوش این باربر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

غباربیدل ما راکه دستگیر شود

غباربیدل ما راکه دستگیر شود اگر نسیم توان شد صواب بردارید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عمرها شد شوخی دیده خرامی کرده‌ام

عمرها شد شوخی دیده خرامی کرده‌ام می‌کند از چشم من بیدل همان سیماب گل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عشق را بیدل دماغ التفات یادکیست

عشق را بیدل دماغ التفات یادکیست خواجگی مفت طرب‌گر بنده می‌گیرد مرا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

عبرت نگهان را به تماشاگه هستی

عبرت نگهان را به تماشاگه هستی بیدل مژه بر دیده‌ گران‌ گشت غنودند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

طربها خاک توست آنجاکه دل بی‌مدعا گردد

طربها خاک توست آنجاکه دل بی‌مدعا گردد درین‌گلشن چمن فرشست بیدل مقدم شبنم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

صفا در عرض سامان هنرگم‌ کرده‌ام بیدل

صفا در عرض سامان هنرگم‌ کرده‌ام بیدل ز جوهر حیرت آیینهٔ من بال وپر دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شوقی‌ست ترانه‌سنج فطرت

شوقی‌ست ترانه‌سنج فطرت بیدل سر آفرین ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شکست‌ رنگ امیدی‌ست ‌سر تا پای‌ ما بیدل

شکست‌ رنگ امیدی‌ست ‌سر تا پای‌ ما بیدل ز سیر ما مشو غافل اگر عبرت هوس باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شرر از سنگ دهد عرضهٔ شوخی بیدل

شرر از سنگ دهد عرضهٔ شوخی بیدل تیغ‌ کین را سخن سخت فسان می‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

شب به ذوق جستجوی خود در دل می‌زدم

شب به ذوق جستجوی خود در دل می‌زدم عشق‌گفت‌: این جا همین‌ ماییم‌ و بس بیدل کجاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سلامت در این‌ کوچه وقتی‌ست بیدل

سلامت در این‌ کوچه وقتی‌ست بیدل که از آمدن بیشتر رفته باشی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سرت بیدل هوا فرسود راهیست

سرت بیدل هوا فرسود راهیست دماغ کعبه و بتخانه‌ات کو حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سر به سر باغ جهان بیدل مقام حیرتست

سر به سر باغ جهان بیدل مقام حیرتست دارد از هر برگ اینجا پشت بر دیوارگل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

سایه‌را بیدل ز قطع‌ دشت ‌و در تشویش نیست

سایه‌را بیدل ز قطع‌ دشت ‌و در تشویش نیست محمل تسلیم دوش آرمیدن می‌کشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زین بحر محالست زنی لاف‌گذشتن

زین بحر محالست زنی لاف‌گذشتن بیدل‌که ز پل بگذرد از سعی شناها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زر و مال‌آنقدر خوشترکه‌خاکش‌کم خوردبیدل

زر و مال‌آنقدر خوشترکه‌خاکش‌کم خوردبیدل تلاش‌گنج جز سرمنزل قارون نمی‌باشد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

زآمد ورفت نفس آیینهٔ دل تیره شد

زآمد ورفت نفس آیینهٔ دل تیره شد موج صیقل آبیاری‌کرد بیدل زنگ را حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز قدر خلق بیدل صرفه در نیمی نمی‌باشد

ز قدر خلق بیدل صرفه در نیمی نمی‌باشد بر اعداد همه هر گه مضاعف می‌شوم نیمم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز شرم ِ بیدلی خویش آب می‌گردم

ز شرم ِ بیدلی خویش آب می‌گردم مباد آینه پیش تو نام دل‌گیرد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز دورباش شکوه غیرت‌کراست جرأت‌کجاست طاقت

ز دورباش شکوه غیرت‌کراست جرأت‌کجاست طاقت تو مرد میدان جستجو باش‌ که بیدل ما جگر ندارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز حرص منعمان سعی‌گدا همگن مدان بیدل

ز حرص منعمان سعی‌گدا همگن مدان بیدل که خاک از بهر خوردن بیش از آتش اشتها دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز بی‌نشانی آن جلوه شرم کن بیدل

ز بی‌نشانی آن جلوه شرم کن بیدل هنوز رنگ تو صرف بهار آینه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ز آفات زمان بیدل خدایش در امان دارد

ز آفات زمان بیدل خدایش در امان دارد بیاگرد سرش گردیم تا گردد حصار او حضرت ابوالمعانی بیدل رح

رنگ بهارشرم ز شوخی منزه است

رنگ بهارشرم ز شوخی منزه است بیدل مصوران عرق می کشیده‌اند حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ردیف بار دنیا رنج عقبا ساختن بیدل

ردیف بار دنیا رنج عقبا ساختن بیدل زگاو و خر نمی‌آید مگر انسان شود پیدا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دوزخ‌ کجاست بیدل جز انفعال غفلت

دوزخ‌ کجاست بیدل جز انفعال غفلت آتش حریف ما نیست زبن آب اگر برآییم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل‌گرفتهٔ بید‌ل نیافت جای شکفتن

دل‌گرفتهٔ بید‌ل نیافت جای شکفتن مگر چو صبح ازین خاکدان برآید و خندد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دل چه امکان است بیرون آید از دام امل

دل چه امکان است بیرون آید از دام امل مهره بیدل در حقیقت مار را جزو تن است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دعای بیدلان از حق امید این اثر دارد

دعای بیدلان از حق امید این اثر دارد که یارب آتش از بنیاد اعدای تو برخیزد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درین دریا دل هر قطره گهر درگوهر دارد

درین دریا دل هر قطره گهر درگوهر دارد اگر بر روی آب آید همان بیدل شود پیدا حضرت ابوالمعانی بیدل رح

درتن هوسکده بیدل چه ممکنست قناعت

درتن هوسکده بیدل چه ممکنست قناعت به مور اگر نگری حسرت پر مگس استش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در زمین آرزو بیدل املها کاشتیم

در زمین آرزو بیدل املها کاشتیم لیک غیر از حسرت نشو و نمایی برنخاست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

در تماشاگاه امکان آنچه ما گم کرده‌ایم

در تماشاگاه امکان آنچه ما گم کرده‌ایم بیدل آخر از نگاه واپسین پیدا شود حضرت ابوالمعانی بیدل رح

دانه را بیدل ز فیض سجده‌ریزیهای عجز

دانه را بیدل ز فیض سجده‌ریزیهای عجز نیست بی نشو و نما از خاک سر برداشتن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خودآرایی چه مستور و چه اظهار

خودآرایی چه مستور و چه اظهار خراباتی چه مخموری چه مستی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خطاست بیدل زتنگدستی به فکرروزی الم‌پرستی

خطاست بیدل زتنگدستی به فکرروزی الم‌پرستی چو کاسه ‌هر کس به ‌خوان‌ هستی ‌دهن‌ گشوده ‌است ‌آش دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

خاک گشتی بیدل از افسردگی

خاک گشتی بیدل از افسردگی خون منصوری نیاوردی به جوش حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حضور غیبت یاران یقین نشد بیدل

حضور غیبت یاران یقین نشد بیدل جز اینقدر که لگد افکنند و دندان گیر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

حذر کن از تماشاگاه نیرنگ جهان بیدل

حذر کن از تماشاگاه نیرنگ جهان بیدل تو طبع نازکی داری و این ‌گلشن هوا دارد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چین نازپرورده‌ست ‌گرد وحشتم بیدل

چین نازپرورده‌ست ‌گرد وحشتم بیدل دامنی‌گر افشاندم طره‌ای پریشان شد حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چون دیدهٔ قربانی‌ات از ترک تماشا

چون دیدهٔ قربانی‌ات از ترک تماشا بیدل همه جا بستر آرام سفید است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو نام تکیه به نقش نگین مکن بیدل

چو نام تکیه به نقش نگین مکن بیدل که جز شکست چه دارد سر رسیده به سنگ حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چو شمع‌از تیغ‌تسلیم وفاگردن مکش بیدل

چو شمع‌از تیغ‌تسلیم وفاگردن مکش بیدل اگر سررفت‌،‌ گو رو، رنگ برروی تو می‌آید حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه‌کلفتهاکه دل در بیخودی دارد نهان بیدل

چه‌کلفتهاکه دل در بیخودی دارد نهان بیدل بود آیینه را حیرت نقاب بی ‌صفاییها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چه توان کرد به هر بی‌جگری‌ها بیدل

چه توان کرد به هر بی‌جگری‌ها بیدل ناگزیریم ز دندان به جگر افشردن حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چنان محو تماشای گریبان خودم بیدل

چنان محو تماشای گریبان خودم بیدل که پندارم خیال او سری دارد به زانویم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

چسان به دوش اجابت رسانمش بیدل

چسان به دوش اجابت رسانمش بیدل که از ضعیفی من دست ناله ‌کوتاه است حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جهان را صید حیرت کرد جوش ناله‌ام بیدل

جهان را صید حیرت کرد جوش ناله‌ام بیدل همه زنجیرم اما در نقاب شیون خویشم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

جز به صحرای عدم بیدل کجا گنجد کسی

جز به صحرای عدم بیدل کجا گنجد کسی تنگی این‌عرصه در دل جای‌دل نگذاشته‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

توهم به حیرت ازبن بزم صلح‌کن بیدل

توهم به حیرت ازبن بزم صلح‌کن بیدل جنون حسن به آیینه‌ها درافتاده‌ست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تمیز از طینت من ننگ غفلت می‌کشد بیدل

تمیز از طینت من ننگ غفلت می‌کشد بیدل به چشم هرکه خود را می‌رسانم خواب می‌گر‌دم حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تظلم تو بجایی نمی‌رسد بیدل

تظلم تو بجایی نمی‌رسد بیدل در این بساط به امید بخیه جیب مدر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تپیدم آنقدر کز دل فسردن محو شد بیدل

تپیدم آنقدر کز دل فسردن محو شد بیدل به سعی کوفتنها گرم کردم آهن سردی حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تاب خورشید جمالش چو نداری بیدل

تاب خورشید جمالش چو نداری بیدل در خیال خط او سایهٔ دیواری هست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

تا توانی بیدل از وهم تعلق قطع کن

تا توانی بیدل از وهم تعلق قطع کن یک قلم نور است چون شد دود آتش بر طرف حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پیکرت خم‌ کرد پیری از فنا غافل مباش

پیکرت خم‌ کرد پیری از فنا غافل مباش سخت نزدیکست بیدل سجده با ساز رکوع حضرت ابوالمعانی بیدل رح

پروازوهم بیدل زین بیشتر چه باشد

پروازوهم بیدل زین بیشتر چه باشد برده‌ست‌گردش سر ما را به آسمانها حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌مدعا ستمکش حیرانی خودیم

بی‌مدعا ستمکش حیرانی خودیم بیدل به دوش‌کس نتوان بست بار ما حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌گهر عشق به بحری است‌که آنجا

بیدل‌گهر عشق به بحری است‌که آنجا آیینهٔ هر قطره‌گریبان نهنگیست حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدل‌، اگر دست ما ز جام تهی شد

بیدل‌، اگر دست ما ز جام تهی شد پای طلب‌ کی شود ز آبله مأیوس حضرت ابوالمعانی بیدل رح