غزلیات بیدل
در عشق زپرواز نفس آینه برگیر
در عشق زپرواز نفس آینه برگیر هرچند رهت قطع شود باز ز سر گیر تا کی چو گهر در گره قطره فسردن توفان شو و…
در راه عشق توشهٔ امنی نبردهام
در راه عشق توشهٔ امنی نبردهام از دیر تا به کعبه همین سنگ خوردهام هستی جنون معاملهٔ صبح و شبنم است اشکی چکیده تا رگ…
در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من
در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من چشم آهو سایه افکندهست بر صحرای من از هوا پروردگان نوبهار وحشتم چون سحر از یکدگر پاشیدن…
در این بساط هوس پیش از اعتبار نفس
در این بساط هوس پیش از اعتبار نفس همان به دوش هوا بسته گیر بار نفس صفای آینه در رنگ وهم باختهایم به زیر سایهٔ…
داغ عشقم، نیست الفت با تنآسانی مرا
داغ عشقم، نیست الفت با تنآسانی مرا پیچ وتاب شعله باشد نقش پیشانی مرا بیسبب در پردهٔ اوهام لافی داشتم شد نفس آخربه لب انگشت…
خیال نامد!ری تا کیت خاطرنشین باشد
خیال نامد!ری تا کیت خاطرنشین باشد چهلازم سرنوشتتچون نگین زخم جبین باشد درین وادی به حیرت هم میسر نیست آسودن همهگر خانهٔ آیغغهگردی حکم زین…
خودنماییها کثافت جوهریست
خودنماییها کثافت جوهریست شیشه تا در سنگ میباشد پریست اعتبار اینجا ندارد عافیت شمع سرتاپاش پامال سریست سروگل ناکرده آزادی مخواه این ثمر وقف بهار…
خندهصبحیستکه در بندگریبانگل است
خندهصبحیستکه در بندگریبانگل است عیش موجیستکه سرگشتهٔ توفانگل است غنچه را بوی دلافزا سخن زیرلبیست خلق خوش ابجد طفلان دبستانگل است محو رنگینی گلزار تماشای…
خطابم میکند امشب چمن در بار پیغامی
خطابم میکند امشب چمن در بار پیغامی بهار اندوده لطفی بوی گل پرورده دشنامی چو خواب افتادهام منظور چشم مست خودکامی به تلخی کردهام جا…
خاکم به سر که بی تو به گلشن نسوختم
خاکم به سر که بی تو به گلشن نسوختم گل شعله زد ز شش جهت و من نسوختم اجزای سنگ هم ز شرر بال میکشد…
حیف استکشد سعی دگر بادهکشان را
حیف استکشد سعی دگر بادهکشان را یاران به خط جام ببندید میان را ما صافدلان سرشکن طبع درشتیم بر سنگ ترحم نبود شیشهگران را حسرت…
حکم دل دارد ز همواری سر و روی گهر
حکم دل دارد ز همواری سر و روی گهر جز به روی خود نغلتیدهست پهلویگهر خواه دنیا، خواه عقباگرد بیتاب دل است بحر و ساحل…
حسابی نیست با وحشت جنونکامل ما را
حسابی نیست با وحشت جنونکامل ما را مگرلیلی به دوش جلوه بندد محمل ما را محبت بسکه بوداز جلوه مشتاقان این محفل بهتعمیرنگه چون شمع…
حاضران از دور چون محشر خروشم دیدهاند
حاضران از دور چون محشر خروشم دیدهاند دیدهها باز ست لیک از رگوشم دیدهاند با خم شوقم چه نسبت زاهد افسرده را میکشان هم یک…
چون کاغذ آتشزده مهمان بقاییم
چون کاغذ آتشزده مهمان بقاییم طاووس پر افشان چمنزار فناییم هر چند به سامان اثر بیسر و پاییم چون سبحه همان سر به کف دست…
چون سروکلفتی چند پیچیدهاند بر ما
چون سروکلفتی چند پیچیدهاند بر ما بار دگر نداریم دل چیدهاند بر ما بریک نفس نشاید تکلیف صد فغان بست نیهای این نیستان نالیدهاند بر…
چون آینه چندان به برش تنگ گرفتم
چون آینه چندان به برش تنگ گرفتم کز خویش برون آمدم و رنگ گرفتم نامی که ندارم هوس نقش نگین داشت دامان خیالی به ته…
چو شمعم از خجالت رهنمود نارسیدنها
چو شمعم از خجالت رهنمود نارسیدنها به جای نقش پا در پیش پا دارم چکیدنها ز یک تخم شرر صد کشت عبرت کردهام خرمن ازین…
چو دندان ریخت نعمت حرص را مأیوس میسازد
چو دندان ریخت نعمت حرص را مأیوس میسازد صدف را بیگهرگشتنکف افسوس میسازد تعلقهای هستی با دلت چندان نمیپاید نفس را یک دو دم این…
چه میشدگر نمیزد اینقدر رنج نفس هستی
چه میشدگر نمیزد اینقدر رنج نفس هستی مرا رسوای عالم کرد این شهرت هوس هستی شرار جسته از سنگ انفعالش چشم میپوشد به این هستیکه…
چه دولت است که من نامت از ادب گیرم
چه دولت است که من نامت از ادب گیرم ز شرم دست تهی دامنی به لبگیرم به عشق اگر همه تن غوطهام دهند به قیر…
چنین تا کی تپد در انتظار زخم نخجیرش
چنین تا کی تپد در انتظار زخم نخجیرش درآغوش کمان بر دل قیامت میکند تیرش مگر آن جلوه دریابد زبان حیرت ما را که چون…
چشمی که بر آن جلوه نظر داشته باشد
چشمی که بر آن جلوه نظر داشته باشد یارب به چه جرات مژه برداشته باشد هر دلکه ز زخم تو اثر داشته باشد صد صبحگل…
چاک کسوت فقرم رنگ خنده میریزد
چاک کسوت فقرم رنگ خنده میریزد بخیه بیبهاری نیست گل ز ژنده میریزد در دماغ پروانه بال میزند اشکم قطرههای این باران پر تپنده میریزد…
جهان ز جنس اثرهای این و آن خالیست
جهان ز جنس اثرهای این و آن خالیست به هرزه وهم مچینیدکاین دکان خالیست گرفته است حوادث جهان مکان را ز عافیت چه زمین و…
جمعیت از آن دلکه پریشان تو باشد
جمعیت از آن دلکه پریشان تو باشد معموری آن شوق که وبران تو باشد عمریست دل خون شده بیتاب گدازیست یارب شود آیینه و حیران…
جراءت پیریم این بس که به چندین تک وتاز
جراءت پیریم این بس که به چندین تک وتاز قدم عجز رساندم به سر عمر دراز کاش بیفکر سحر قطع شود فرصت شمع وهم انجامگدازیست…
جام امید نظرگاه خمار است اینجا
جام امید نظرگاه خمار است اینجا حلقهٔ دام تو خمیازه شکار است اینجا عیشها غیر تماشای زیانکاری نیست درخور باختن رنگ بهار است اینجا عافیت…
تهمتافسردگی بر طینت عاشق خطاست
تهمتافسردگی بر طینت عاشق خطاست ناله هرجا آینه گردید آزادینماست بیفنا مشکلکهگردد دل به عبرت آشنا چشم این آیینه را خاکستر خود توتیاست شرم باید…
تسلی کو اگر منظورت اسباب هوس باشد
تسلی کو اگر منظورت اسباب هوس باشد ندارد برگ راحت هر که را در دیده خس باشد ز هستی هرچه اندیشی غبار دل مهیا کن…
تب وتاب اشک چکیدهامکه رسد به معنی راز من
تب وتاب اشک چکیدهامکه رسد به معنی راز من زشکست شیشهٔ دل مگر شنوی حدیثگداز من سر وکار جوهر حیرتم بهکدام آینه میکشد که غبار…
آخرزفقر بر سر دنیا زدیم پا
آخرزفقر بر سر دنیا زدیم پا خلقی به جاه تکیه زد وما زدیم پا فرقی نداشت عزت وخواریدرین بساط بیدارشد غنا به طمع تا زدیم…
آتش شوق طلب آنجا که روشن میشود
آتش شوق طلب آنجا که روشن میشود گر همه مژگان به هم آریم دامن میشود داغ را آیینهٔ تسلیم باید ساختن ورنه ما را ناله…
تا ز آغوشوداعت داغ حیرتچیده است
تا ز آغوشوداعت داغ حیرتچیده است همچوشمعکشتهدر چشممنگهخوابیدهاست باکمال الفت از صحرای وحشت میرسم چون سواد چشم آهو سایهام رم دیده است جیب و دامانی…
تا چند ز غفلت طرب اندیش نشینم
تا چند ز غفلت طرب اندیش نشینم کو درد که لختی به دل ریش نشینم یک چشم زدن الفت اشک و مژه کم نیست ظلمست…
تا به کی چون شمع باید تاج زر برداشتن
تا به کی چون شمع باید تاج زر برداشتن چند بهر آبرو آتش بهسر برداشتن چند باید شد ز غفلت مرکز تشنیع خلق حرف سنگین…
پیریام آخر می و پیمانه برد
پیریام آخر می و پیمانه برد باد سحر شمع ز کاشانه برد دیده سیاهی ز گل و لاله چید کوشگرانی ز هر افسانه برد شمع…
پریشان نسخهکرد اجزای مژگان تر ما را
پریشان نسخهکرد اجزای مژگان تر ما را چهمضمون است درخاطر نگاهتحیرتانشا را نگردد مانع جولان اشکم پنجهٔ مژگان پر ماهی نگیرد دامن امواج دریا را…
پر تشنه است حرص فضولیکمین ما
پر تشنه است حرص فضولیکمین ما یارب عرق به خاک نریزد جبین ما آه از حلاوت سخن وخلق بیتمیز آتش به خانهٔ که زند انگبین…
بیمحابا بر من مجنون میفشان پشت دست
بیمحابا بر من مجنون میفشان پشت دست چون سفر غافل مزن در تیغ عریان پشت دست بار هر دوشی بقدر دستگاه قدرت است برنمیدارد به…
بیدماغی مژدهٔ پیغاممحبوبم بس است
بیدماغی مژدهٔ پیغاممحبوبم بس است قاصد آواز دریدنهای مکتوبم بس است ربط این محفل ندارد آنقدر برهم زدن گر قیامت نیست آه عالم آشوبم بس…
بیپرده است و نیست عیان راز من هنوز
بیپرده است و نیست عیان راز من هنوز از خاک میدمد چوگلم پیرهن هنوز عمریست چون نفس همه جهدم ولی چه سود یکگام هم نرفتهام…
بی سیر عبرتی نیست ترک حیا نکردن
بی سیر عبرتی نیست ترک حیا نکردن چیزی به پیش دارد سر بر هوا نکردن هنگامهٔ رعونت مندیش خاصهٔ شمع در هر سرآتشی هست تا…
بود بیمغزسرتند خروش مینا
بود بیمغزسرتند خروش مینا امشب از باده به جا آمده هوش مینا وقتآن شدکه به دریوزه شود سر خوش ناز کاسهٔ داغ من ازپنبهٔ گوش…
بهار حیرتست اینجا نهگل نی جام میخیزد
بهار حیرتست اینجا نهگل نی جام میخیزد ز هستی تا عدم یک دیدهٔ بادام میخیزد خروش فتنه زان چشم جنون آشام میخیزد که جوش الامان…
به وحشت برنمیآیم ز فکر چشم جادویی
به وحشت برنمیآیم ز فکر چشم جادویی چو رم دارم وطن در سایهٔ مژگان آهویی به بزمت نیست ممکن جرأت تحریک مژگانم نیام آیینه اما…
به نمو سری ندارد گل باغ کبریایی
به نمو سری ندارد گل باغ کبریایی ندمیدهای به رنگی که بگویمت کجایی پی جستجوی عنقا به کجا توان رساندن نه سراغ فهم روشن نه…
به گرد سرمه خفتن تا کی از بیداد خاموشی
به گرد سرمه خفتن تا کی از بیداد خاموشی به پیش ناله اکنون میبرم فریاد خاموشی در آن محفل که بالد کلک رنگ آمیزی یادت…
به طوق فاخته نازد محبت از فن ما
به طوق فاخته نازد محبت از فن ما که زخم تیغ تو دارد طوافگردن ما زبان ناله ببستیم زین ادبکه مباد تبسم توکشد ننگ لبگزیدن…
به زور شعلهٔ آواز حسرت گرم رفتارم
به زور شعلهٔ آواز حسرت گرم رفتارم چو شمع از ناتوانی بال پرواز است منقارم اگر چه بوی گل دارد ز من درس سبکروحی همان…
به ذوق جستجویت جیب هستی چاک میسازم
به ذوق جستجویت جیب هستی چاک میسازم غباری میدهم بر باد و راهی پاک میسازم به چندین عبرت از دل قطع الفت میکند آهم فسانها…
به خاک ناامیدی نیست چون من خفته در خونی
به خاک ناامیدی نیست چون من خفته در خونی زمین چاره تنگ و بر سر افتادهست گردونی نه شورواجب است اینجا و نی هنگامهٔ ممکن…
به پیری گشته حاصل از برای من فراغ دل
به پیری گشته حاصل از برای من فراغ دل سحر شد روغن دیگر نمیخواهد چراغ دل قناعت در مزاج همت مردان نمیباشد فلک هم ساغری…
به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم
به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم شدم پیر و نیام محرم نوای نالهٔ دردی…
بعد ازین از صحبت این دیو مردم رم کنم
بعد ازین از صحبت این دیو مردم رم کنم غول چندی در بیابان پرورم آدمکنم در مزاج بدرگان جز فحش کم دارد اثر زخم سگ…
بسکه رازعجز ما بالید پنهان زیرپوست
بسکه رازعجز ما بالید پنهان زیرپوست یک قلم چون آبلهگشتیم عریان زیرپوست گرشکست رنگ ما دیدی ز حال مپرس نامهٔ مجنون ندارد غیر عنوان زیر…
بسکه امشب بیتوام سامان اعضا آتش است
بسکه امشب بیتوام سامان اعضا آتش است گر همه اشکی فشانم تا ثریا آتش است شوخی آهم به دل سرمایهٔ آرام نیست سوختن صهباست نرمی…
بزم تصور توکدورت ایاغ نیست
بزم تصور توکدورت ایاغ نیست یعنی چو مردمک شب ما بیچراغ نیست سرگشتگان با نقش قدم خطکشیدهاند در کارگاه شعلهٔ جواله داغ نیست جیب نفسشکاف…
برق آفت لمعه در بیضبطی اسرار داشت
برق آفت لمعه در بیضبطی اسرار داشت نعرهٔ منصور تا گردن فرازد دار داشت نغمهٔ تار نفس بیمژدهٔ وصلی نبود نبض دل تا میتپید آواز…
بر شیشه خانهٔ دل افسرده سنگ زن
بر شیشه خانهٔ دل افسرده سنگ زن کم نیستی زگل قدحی را به رنگ زن چشمی به وحشت آب ده از باغ اعتبار مهری تو…
بر اوج بینیازی اگر وارسیدهای
بر اوج بینیازی اگر وارسیدهای تا سر به پشت پا نرسد نارسیدهای ای نردبان طراز خمستان اعتبار چون نشئه تا دماغ به صد جا رسیدهای…
باکمال اتحاد ازوصل مهجوریم ما
باکمال اتحاد ازوصل مهجوریم ما همچو ساغر می بهلب داریم و مخموریم ما پرتو خورشید جز در خاک نتوان یافتن یکزمین و آسمان از اصل…
باز بیتابیام احرام چه در میبندد
باز بیتابیام احرام چه در میبندد کز غبارم نفس صبح کمر میبندد فکر جولان همه تشویش عبارت سازی ست فطرت آبله مسضمون دگر میبندد غیر…
باده ندارم که به ساغرکنم
باده ندارم که به ساغرکنم گریه کنم تا مژهای تر کنم کو تب شوقی که دم واپسین آینه را آبله بستر کنم صف شکن ناز…
با بد ونیک است یک رنگ هوس آیینه را
با بد ونیک است یک رنگ هوس آیینه را نیست اظهار خلاف هیچکس آیینه را سرمهٔ بینش جهاندر چشم ماتاریککرد شوخی جوهر بود در دیده…
این ستمکیشان که وهم زندگی را هالهاند
این ستمکیشان که وهم زندگی را هالهاند در تلاش خودکشیها شعلهٔ جوالهاند عمرها شد حرف دردی آشنای گوش نیست کوهکن تا بینفس شد کوهها بینالهاند…
ای هستی از قصر غنا افکنده در ویرانهات
ای هستی از قصر غنا افکنده در ویرانهات گلکرده از هر موی تو ادبار چینی خانهات میباید از دست نفس جمعیت دل باختن تا ریشه…
ای فدای جلوهٔ مستانهات میخانهها
ای فدای جلوهٔ مستانهات میخانهها گرد سرگردیدهٔ چشمت خط پیمانهها سوخت باهم برق بیپروایی عشق غیور خواب چشم شمع و بالین پر پروانهها گردباد ایجادکرد…
ای ز شوخیهای حسنت محوییچ وتابها
ای ز شوخیهای حسنت محوییچ وتابها حیرت اندر آینه چون موج درگردابها بیخراشزخمعشق اسراردل معلومنیست خواندن این لفظ موقوف است بر اعرابها صاحب تسلیم را…
ای جگرها داغدار شوق پیکان شما
ای جگرها داغدار شوق پیکان شما چاکهای دل نیام تیغ مژگان شما ازشکستکار هاآشفتهحالان نسخهایست دفتر آشوب یعنی سنبلستان شما شعلهدرجانیکهخاک حسرتدیدار نیست خاک درچشمیکه…
ای آینهٔ حسن تمنای تو جانها
ای آینهٔ حسن تمنای تو جانها اوراقگلستان ثنای تو زبانها بیزمزمهٔ حمد تو قانون سخن را افسرده چو خون رگ تار است بیانها از حسرت…
آهبا مقصدتسلیمنپیوستممن
آهبا مقصدتسلیمنپیوستممن نقش پا گشتم و در راه تو ننشستم من نسبت سلسلهٔ ریشهٔ تاکم خون کرد پا به گل داشتم و آبلهها بستم من…
اندیشهٔ تغییر وفا هوش گداز است
اندیشهٔ تغییر وفا هوش گداز است ترسم که رود عشق و به دام هوس افتم حضرت ابوالمعانی بیدل رح
امشب که به دل حسرت دیدارکمین داشت
امشب که به دل حسرت دیدارکمین داشت هر عضو چو شمعم نگهی بازپسین داشت کس وحشتت از اسباب تعلق نپسندید دامن نشکستن چقدر چین جبین…
الهی پارهای تمکین رم وحشی نگاهان را
الهی پارهای تمکین رم وحشی نگاهان را به قدر آرزوی ما شکستیکجکلاهان را بهمحشرگر چنین باشد هجوم حیرت قاتل چو مژگان بر قفا یابند دست…
اگر دماغم درین خمستان خمار شرم عدم نگیرد
اگر دماغم درین خمستان خمار شرم عدم نگیرد ز چشمک ذره جام گیرم به آن شکوهی که جم نگیرد در آن دبستان که سعی گردون…
افسانهٔ وفایی اگر گوش کردهای
افسانهٔ وفایی اگر گوش کردهای یادم کن آنقدرکه فراموش کردهای لعلتخموش و دلهوسانشایصد سئوال آبم ز شرم چشمهٔ بیجوش کردهای خیمازهٔ خیال تسلی کنار نیست…
اسیر آن پنجهٔ نگارین رهایی ازهیچ در ندارد
اسیر آن پنجهٔ نگارین رهایی ازهیچ در ندارد حنا به صد رنگ وحشت آنجا چو رنگ یاقوت پرندارد جبین به تسلیم بینیازی بهخاک اگر نفکنی…
ازکجا آیینه با مردم موافق میشود
ازکجا آیینه با مردم موافق میشود شخص را تمثال خود دام علایق میشود غیر نیرنگ تحیر در مقابل هیچ نیست بینقابیهای ما معشوق و عاشق…
از قناعت خاک باید کرد در انبان حرص
از قناعت خاک باید کرد در انبان حرص آبرو تا کی شود صرف خمیر نان حرص هیچ دشتی نیست کز ریگ روان باشد تهی بر…
از روانی در تحیر هم اثر میدارد آب
از روانی در تحیر هم اثر میدارد آب گر همه آیینه باشد دربهدر میدارد آب سادهدل را اختلاط پوچمغزان راحت است صندلی ازکف به دفع…
از چرخ بار منت تا کی توان کشیدن
از چرخ بار منت تا کی توان کشیدن باید بهپای مردی دست از جهان کشیدن توفان کن و برانگیز گرد از بنای هستی دامان مقصد…
آرزویی در گره بستم دُرّی یکتا شدم
آرزویی در گره بستم دُرّی یکتا شدم حسرتی از دیده بیرون ریختم دربا شدم نسخهٔ آزادیام خجلت کش شیرازه بود از تپیدنها ورق گرداندم و…
شبم آهی ز دل در حسرت قاتل برون آمد
شبم آهی ز دل در حسرت قاتل برون آمد سرش از ید بالافشانتر از بسمل برون آمد چهسازد عقل مسکینکر نپوشدکسوت مجنون که لیلی هرکجا…
شب که در یادت سراپایم زبان ناله بود
شب که در یادت سراپایم زبان ناله بود خواستم رنگی بگردانم عنان ناله بود کس نیامد محرم راز نفس دزدیدنم ورنه این شمع خموش از…
یاران، چو صبح، قیمت وحشتگران کنید
یاران، چو صبح، قیمت وحشتگران کنید دامان چیده را به تصنع دکان کنید جهد دگر به قوت ترک طلب کجاست کاری کز آرزو نگشاید همان…
یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم
یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم سجدهای چون آستان بر آستانی داشتیم یاد آن سامان جمعیتکه در صحرای شوق بسکه میرفتیم از خود کاروانی…
وصف لب توگر دمد ازگفتگوی ما
وصف لب توگر دمد ازگفتگوی ما گردد چوگوهر آبگره درگلوی ما ای دربهار و باغ به سوی توروی ما نام تو سکهٔ درمگفتگوی ما بحریم…
هیچکس جز یأس، غمخوار من دیوانه نیست
هیچکس جز یأس، غمخوار من دیوانه نیست بر چراغ داغ غیر از سوختن پروانه نیست چشمهٔ داغی به ذوق سوختن جوشیدهام آب چون خورشید غیر…
هوس تا چند بر دل تهمت هر خشک و تر بندد
هوس تا چند بر دل تهمت هر خشک و تر بندد بدزدم در خود آغوشی که بر آفاق دربندد به این یک رشته زناری که…
همچو بویگل ز بس بیپرده است احوال من
همچو بویگل ز بس بیپرده است احوال من میشود لوح هوا آیینهٔ تمثال من دادهای مشتی غبارم را به باد اما هنوز خاک میربزد به…
هستی به رنگ صبح دلیل فنا بس است
هستی به رنگ صبح دلیل فنا بس است بهر وداع ما نفس آغوش ما بس است زین بحر چون حباب کمال نمود ما آیینهداری دل…
هرکساینجا یکدودمدکان بسمل چید و رفت
هرکساینجا یکدودمدکان بسمل چید و رفت ساعتی در خاک ره، لختی بهخون غلتید و رفت هرکه را با غنچهٔ این باغکردند آشنا همچوبویگل به آه…
هرچند درین گلشن هرسو گل خودروییست
هرچند درین گلشن هرسو گل خودروییست از خون شهیدانت در رنگ حنا بوییست از سلسلهٔ تحقیق غافل نتوان بودن طول امل آفاق از عالم گیسوییست…
هر سو نگرم دیده به دیدار حجابست
هر سو نگرم دیده به دیدار حجابست ای تار نظر پیرهنت این چه نقابست خمیازهٔ شوق تو به می کم نتوان کرد ما را به…
نیست خاموشی به کار شمع محفل جزگره
نیست خاموشی به کار شمع محفل جزگره داغ شد آهیکه نپسندید بر دل جز گره از جنون بر خویش راه عافیت هموارکن وانمیسازد تپش از…
نی سر تعمیر دل دارم نه تن میپرورم
نی سر تعمیر دل دارم نه تن میپرورم مشت خاکی را به ذوق خون شدن میپرورم با نگاه دیدهٔ قربانیانم توأمی است بینفس عمریست خود…
نه گردون بلندی نی زمین پستی خویشم
نه گردون بلندی نی زمین پستی خویشم چو شمع از پای تا سر پشت پای هستی خویشم نوا سنج چه مضراب است ساز فرصتم یارب…
نه تنها از قدح مستی و از گل رنگ میجوشد
نه تنها از قدح مستی و از گل رنگ میجوشد نوای محفل قدرت به صد آهنگ میجوشد بجا واماندنت زیر قدم صد دشت گم دارد…
نمیدانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
نمیدانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را رم اینگردباد آخر به ساغرکرد هامون را به هر مژگان زدن سامان صد میخانه مستیکن کهخط جوشیدودرساغرگرفتآنحسن…





