وهم بلند وپست جاه چند دلت سیه‌کند

وهم بلند وپست جاه چند دلت سیه‌کند گر گذری ز بام و در سایه بساط ته ‌کند رفع غبار وهم و ظن آن همه‌کذب داشته‌ست…

وحشی صحرای حسن نرگس فتان ‌کیست

وحشی صحرای حسن نرگس فتان ‌کیست موجهٔ دریای ناز ابروی جانان‌کیست سایه‌ زلف ‌که شد سرمه‌کش چشم شام خنده فیض سحر چاک گریبان کیست حسن…

هوس وداع بهار خیال امکان باش

هوس وداع بهار خیال امکان باش چو رنگ رفته به‌باغ دگر گل‌افشان باش کناره‌جویی ازین بحر عافیت دارد وداع مجلسیان‌کن ز دور گردان باش گرفتم…

همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما

همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما چه قیامتی‌که نمی‌رسی زکنار ما به‌کنار ما چو غبار ناله به نیستان نزدیم‌گامی از امتحان…

همت چه برفرازد از شرم فقر ما دست

همت چه برفرازد از شرم فقر ما دست عریان تنی لباسیم کو آستین کجا دست بی‌انفعالی از ما ناموس آبرو برد تا جبهه بی‌عرق شد…

هرگز به دستگاه نظر پا نمی‌رسد

هرگز به دستگاه نظر پا نمی‌رسد کور عصاپرست به بینا نمی‌رسد هر طفل غنچه هم سبق درس صبح نیست هر صاحب‌نفس به مسیحا نمی‌رسد گل…

هرکجا عشاق را درد طلب منظور شد

هرکجا عشاق را درد طلب منظور شد رفتن رنگ دو عالم خون یک ناسور شد رنگ منت برنمی‌دارد دل اهل صفا صبح‌ ، زخم خویش…

هرجا روی ای ناله سلامی ببر ازما

هرجا روی ای ناله سلامی ببر ازما یادش دل ما برد به جای دگر از ما امید حریف نفس سست عنان نیست ما را برسانید…

هر چند دورم از چمن جلوه‌گاه او

هر چند دورم از چمن جلوه‌گاه او میخانه است شوق به یاد نگاه او دارم دلی به سینه‌ کز افسون نرگست فیروز نیست سرمه به…

نیست ایمن از بلا هر کس به فکر جستجوست

نیست ایمن از بلا هر کس به فکر جستجوست روز و شب گرداب‌ را ازموج‌،‌ خنجر برگلوست در تماشایی ‌که ما را بار جرات داده‌اند…

نه وحدت سرایم نه‌کثرت نوایم

نه وحدت سرایم نه‌کثرت نوایم فنایم‌، فنایم‌، فنایم‌، فنایم نه پایی که گردون فرازد خرامم نه دستی که بندد تعین حنایم اگر آسمانم عروجی ندارم…

نه عشق سوخته و نه هوس‌گداخته است

نه عشق سوخته و نه هوس‌گداخته است چو صبح آینهٔ ما نفس‌گداخته است سلامت آرزوی وادی رحیل مباش که عالمی به فسون جرس گداخته است…

نه اینجا سبحه ره دارد نه زنار

نه اینجا سبحه ره دارد نه زنار تو دیرستان ناز خود پرستی تحیر چشم بند سحرکاری‌ست بهار بی‌نشانی گل به دستی دربغا رمز خورشیدت نشد…

نگه ز روی تو تا کامیاب می‌گردد

نگه ز روی تو تا کامیاب می‌گردد تحیر آینهٔ آفتاب می‌گردد زگرمجوشی لعلت به‌کسوت تبخال حباب بر لب ساغرکباب می‌گردد چه نشئه بود ندانم به…

نقاش تاکشد اثر ناتوان او

نقاش تاکشد اثر ناتوان او بندد قلم ز سایهٔ موی میان او از بحر عشق رخت سلامت‌که می‌برد کشتی شکستن است دلیل‌ کران او حزنی…

نفس ‌با یک‌ جهان وحشت به‌ خاک‌ و آب می‌سازد

نفس ‌با یک‌ جهان وحشت به‌ خاک‌ و آب می‌سازد پرافشان نشئه‌ای با کلفت اسباب می‌سازد چو آل دودی ‌که پیدا می‌کند خاموشی شمعش زخود…

نشد حجاب خیالم غبار جسمانی

نشد حجاب خیالم غبار جسمانی حباب رانه ز پیراهن است عریانی جز اینقدر نشد از سرنوشت من ظاهر که سجده می‌چکدم چون نگین ز پیشانی…

نسبت اشراف با دونان خطاست

نسبت اشراف با دونان خطاست سر اگرگردید نتوان‌گفت پاست آه بی‌تاثیرما راکم مگیر هرکجا دودی است آتش در قفاست بی‌جفای چرخ دل را قدر نیست…

ندارد آنقدر قطع از جهان غفلت اسبابم

ندارد آنقدر قطع از جهان غفلت اسبابم به جنبش تا رسد مژگان محرف می‌خورد خوابم نفس در دل‌ گره دارم نگه در دیده معذورم خطی…

ناله‌ها داریم و کس زین انجمن آگاه نیست

ناله‌ها داریم و کس زین انجمن آگاه نیست آنچه دل می خوهد از اظهار مطلب آه نیست امتحان صد بار طی‌کرد از زمین تا آسمان…

می‌دهد زیب عمارت از خرابی خانه‌ام

می‌دهد زیب عمارت از خرابی خانه‌ام آب در آیینه دارد سیل در ویرانه‌ام از گداز رنگ طاقت برنمی‌آیم چو شمع گردش چشم ‌که در خون…

موج پوشید روی دریا را

موج پوشید روی دریا را پردهٔ اسم شد مسما را نیست بی‌بال اسم پروازش کس ندید آشیان عنقا را عصمت حسن یوسفی زد چاک پردهٔ…

ممسک اگربه عرض سخا جوشد ازشراب

ممسک اگربه عرض سخا جوشد ازشراب دستی بلند می‌کند اما به زیرآب طبع‌کرم فسردهٔ دست تهی مباد برگشت عالمی‌ست ستم خشکی سحاب این است اگر…

مقیم وحدتم هر چند در کثرت وطن دارم

مقیم وحدتم هر چند در کثرت وطن دارم به دریا همچو گوهر خلوتی در انجمن دارم نفس می‌سوزم و داغی به حسرت نقش می‌بندم چراغی…

مست‌عرفان را شراب دیگری درکار نیست

مست‌عرفان را شراب دیگری درکار نیست جز طواف خویش دور ساغری درکار نیست سعی‌ پروازت چو بوی ‌گل ‌گر از خود رفتن است تا شکست…

محیط جلوهٔ او موج خیز است از سراب من

محیط جلوهٔ او موج خیز است از سراب من ز شبنم آب در آیینه دارد آفتاب من به تحقیق چه پردازم‌ که از نیرنگ دانشها…

مپسند جزبه رهن تغافل پیام ما

مپسند جزبه رهن تغافل پیام ما لعل ترا نگین نگرفته‌ست نام ما پوشیده نیست تیرگی بخت عاشقان آیینهٔ چراغ به دست است شام ما کس…

مارا زگرد این دشت‌عزمی است رو به‌دریا

مارا زگرد این دشت‌عزمی است رو به‌دریا پرکهنه شد تیمم اکنون وضو به دریا کرکسب اعتبارات دوری ز بزم انس است یک قطره چون‌گوهرنیست بی‌آبرو…

لعل لب او یکدم بر حالم اگر خندد

لعل لب او یکدم بر حالم اگر خندد تا حشر غبار من بر آب‌گهر خندد بی‌جلوهٔ او تا چند از سیرگل و شبنم اشکم ز…

گلهای آن تبسم باغ فلک ندارد

گلهای آن تبسم باغ فلک ندارد صد صبح اگر بخندد یک لب نمک ندارد رنگ دویی در این باغ رعنایی خیال است سیر جهان تحقیق…

گریک نفس آیینه‌کنی نقش قدم را

گریک نفس آیینه‌کنی نقش قدم را بر خاک نشانی هوس ساغر جم را معنی نظران سبق هستی موهوم بیرون شق خامه ندیدند رقم را بیهوده…

گردی دگر نشد ز من نارسا بلند

گردی دگر نشد ز من نارسا بلند هویی مگر چو نبض‌ کنم بیصدا بلند بنیاد عجز و دعوی عزّت جنون‌کیست مو، سربلند نیست شود تا…

گر کند طاووس حیرتخانهٔ اسباب گل

گر کند طاووس حیرتخانهٔ اسباب گل دستگاه رنگ او بیند همان در خواب‌گل ای بهار از خودفروشان دکان رنگ باش بی دماغانیم ما اینجا ندارد…

گر چه جز ذکرت نمی‌گنجد حدیثی در زبان

گر چه جز ذکرت نمی‌گنجد حدیثی در زبان چون نگینم جای نام توست خالی‌بر زبان درد عشق و ساز مستوری زهی فکر محال خار پا…

گر به این واماندگی مطلق عنان خواهم شدن

گر به این واماندگی مطلق عنان خواهم شدن گام اول در رهت سنگ نشان خواهم شدن جبههٔ من درکمین سجده‌ای فرسوده است عالمی را قبله‌ام‌گر…

گذشت عمر به لرزیدنم ز بیم و امید

گذشت عمر به لرزیدنم ز بیم و امید قضا نوشت‌ مگر سرخطم‌ به‌ سایهٔ بید سحر دماندن پیری چه شامهاکه نداشت سیاه‌کرد جهانم به دیده…

کی جزا می‌رسد از اهل حیا سرکش را

کی جزا می‌رسد از اهل حیا سرکش را آب آیینه محال است‌کشد آتش را بر زبان راست روان را نرود حرف خطا خامه ظاهر نکند…

که‌ام من شخص نومیدی سرشتی‌ عبرت ایجادی

که‌ام من شخص نومیدی سرشتی‌ عبرت ایجادی به صحرا گرد مجنونی به ‌کوه آواز فرهادی به سر دارم هوای ترک شوخی فتنه بنیادی که تیغش…

کشت عاشق‌ که دهد داد گیاه خشکش

کشت عاشق‌ که دهد داد گیاه خشکش موی چینی‌ست رگ ابر سیاه خشکش بی‌سخا گردن منعم چه کمال افرازد سر خشکی‌ست که آتش به‌ کلاه…

کجایی ای جنون ویرانه ات کو

کجایی ای جنون ویرانه ات کو خس و خاریم آتشخانه‌ات کو الم پیمایم از کم ظرفی هوش شراب عافیت پیمانه‌ات کو تو شمع بی‌نیازبها بر…

کار به نقش پا رساند جهد سر هواییت

کار به نقش پا رساند جهد سر هواییت شمع صفت به داغ برد آینه خودنماییت دل به غبار وهم و وظن رفت زشغل ما و…

قد خم‌ گشته را تا می‌توانی وقف طاعت ‌کن

قد خم‌ گشته را تا می‌توانی وقف طاعت ‌کن به این قلاب صید ماهی دریای رحمت‌ کن نه‌ای‌ گردن ‌که همچون ‌شعله باید سر کشت…

فکر خویشم آخر از صحرای امکان می‌برد

فکر خویشم آخر از صحرای امکان می‌برد همچو شمع آن سوی دامانم‌ گریبان می‌برد شرمسار هستی‌ام کاین کاغذ آتش زده یک دو گامم زین شبستان…

فسردگیهای ساز امکان ترانه‌ام را عنان نگیرد

فسردگیهای ساز امکان ترانه‌ام را عنان نگیرد حدیث توفان نوای عشقم خموشی از من زبان نگیرد ز دستگاه جهان صورت نی‌ام خجالت‌کش‌ کدورت چو آینه…

غیر وحدت برنتابد همت عرفان ما

غیر وحدت برنتابد همت عرفان ما دامن خویش است چون صحراگل دامان ما شوق در بی‌دست‌وپایی نیست‌مأیوس طلب چون قلم سعل قدم می‌بالد از مژگان…

غزال امن که الفت خیال مبهم است

غزال امن که الفت خیال مبهم است به هرکجا نفسی‌ گرد می‌کند رم اوست امل‌ کجاست گر از فرصت آگهی باشد قصور فطرت ما بیش…

غافل شدیم وگشت خروش هوس بلند

غافل شدیم وگشت خروش هوس بلند افسون خواب کرد غرور نفس بلند یکسر به زیر چرخ‌، پر و بال ریختیم پرواز کس نجست ز بام…

عمری‌ست رخت حسرتم از سینه بسته‌اند

عمری‌ست رخت حسرتم از سینه بسته‌اند راه نفس به خلوت آیینه بسته‌اند وارستگی ز اطلس و دیبا چه ممکن است این شعله را به خرقهٔ…

عمر سبک عنان ‌کجاست از نظرم تو می‌روی

عمر سبک عنان ‌کجاست از نظرم تو می‌روی دامن خود گرفته‌ام می‌نگرم تو می‌روی موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر گرگهرم تو ساکنی…

عشرت سالگره تا کی‌ات ای غفلت فال

عشرت سالگره تا کی‌ات ای غفلت فال رشته‌ای هست‌که لب می‌گزد ازگفتن سال بگذر ای شمع ز تشویش زبان آرایی کاروانهاست درین دشت خموشی دنبال…

عجز طاقت به‌ گرفتاری غم شادم‌ کرد

عجز طاقت به‌ گرفتاری غم شادم‌ کرد یاس بی‌بال و پری از قفس آزادم ‌کرد کو خم دام تعلق چه ‌کمند اسباب اینقدرها به قفس…

عالم طلسم وحشت چشم سیاه اوست

عالم طلسم وحشت چشم سیاه اوست تا ذره‌ای‌ که می‌رمد از خود نگاه اوست ماییم و پاسبانی خلوت‌سرای چشم بیرون رو، ای نگاه‌! که این…

طبع دانا الم دهر مکدر نکند

طبع دانا الم دهر مکدر نکند گرد بر روی ‌گهر آن همه لنگر نکند به خیالی نتوان غرهٔ تحقیق شدن گر همه حسن دمد آینه…

صفای حال ما مغشوش رنگیست

صفای حال ما مغشوش رنگیست عدم ‌را نام هستی سخت ننگیست ز قید سخت جانیها مپرسید شرار ما قفس فرسوده سنگیست به هر جا بال…

صبح شو ای‌شب‌که خورشید من‌اکنون می‌رسد

صبح شو ای‌شب‌که خورشید من‌اکنون می‌رسد عید مردم‌ گو برو عید من اکنون می‌رسد بعد از اینم بی‌دماغ یاس نتوان زیستن دستگاه عیش جاوید من…

شوق‌دیدارم و در چشم‌کسان راه من است

شوق‌دیدارم و در چشم‌کسان راه من است هرکجاگرد نگاهی‌ست‌کمینگاه من است داغ تأثیر وفایم‌ که به آن افسردن جگر بی‌اثری سوختهٔ آه من است عجز…

شور اشکم‌ گر چنین راه تپش سر می‌کند

شور اشکم‌ گر چنین راه تپش سر می‌کند تردماغیهای دریا نذر گوهر می‌کند حسرت جاوید هم عیشی‌ست این مخمور را جام می‌گردد اگر خمیازه لنگر…

شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را

شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را تیغ میلی می‌کشد خواب‌گران زخم را سینه‌چاکیم وخموشی‌ترجمان عجزماست سرمه باشد جوهر تیغت زبان زخم را عاشقان در…

شرر کاغذی‌، آرایش دکان نکنی

شرر کاغذی‌، آرایش دکان نکنی صفحه آتش نزنی‌، فکر چراغان نکنی عمل پوچ مکافات کمین می‌باشد آتشی نیست اگر پنبه نمایان نکنی ذوق دریاکشی از…

تا نفس باقی است دردل ر‌نگ‌کلفت مضمراست

تا نفس باقی است دردل ر‌نگ‌کلفت مضمراست آب این آیینه‌ها یکسرکدورت‌پرور است فکر آسودن به شور آورده است این بحر را در دل هر قطره…

تا کاتب ایجادم نقش من و ما بندد

تا کاتب ایجادم نقش من و ما بندد چون صبح دم فرصت مسطر به هوا بندد این مبتذل اوهام پر منفعلم دارد مضمون نفس وحشی‌ست…

شب بزم خیالی به دل سوخته چیدم

شب بزم خیالی به دل سوخته چیدم تصویر تو گل ‌کرد ز آهی که ‌کشیدم تا هیچکسم منتظر وصل نداند گشتم عرق و در سر…

سوار برق عمرم‌، نیست برگشتن عنانم را

سوار برق عمرم‌، نیست برگشتن عنانم را مگر نام توگیرم تا بگرداند زبانم را عدم کیفیتم خاصیت نقش قدم دارم خرامی تا به زیرپای خود…

سرنوشت روی‌ جانان خط مشکین بوده است

سرنوشت روی‌ جانان خط مشکین بوده است کاروان حسن را نقش قدم این بوده است ما اسیران‌؛ نوگرفتار محبت نیستیم آشیان طایر ما چنگ شاهین‌…

سر هرکس زگلی پر زده است

سر هرکس زگلی پر زده است گل ندانست چه برسر زده است گر بوذ آینه منظور بتان چشم ما هم مژه‌ کمتر زده است لغز…

سحر کیفیت دیدار از ایینه پرسیدم

سحر کیفیت دیدار از ایینه پرسیدم به حیرت رفت چندانی ‌که من هم محو‌ گر‌دیدم به ذوق وحشتی از خود تهی‌ کردم جهانی را جنون…

سایهٔ دستی اگر ضامن احوال ماست

سایهٔ دستی اگر ضامن احوال ماست خاک ره بیکسی‌ست ‌کز سر ما برنخاست دل به هوا بسته‌ایم‌، از هوس ما مپرس با همه ببگانه است…

زین شیشهٔ ساعت ‌که مه و سال برآورد

زین شیشهٔ ساعت ‌که مه و سال برآورد گرد عدم فرصت ما بال برآورد عمری ز حیا زحمت اوهام ‌کشیدیم ما را خم دوش مژه…

زهی ‌خمخانهٔ حیرت‌،‌کلام‌ هوش تسخیرت

زهی ‌خمخانهٔ حیرت‌،‌کلام‌ هوش تسخیرت دماغ موج می‌، آشفتهٔ نیرنگ تقریرت حدیث شکوه با این سادگی نتوان رقم کردن گهر حل‌کردنی دارد مدادکلک تحریرت شکایت‌نامهٔ…

زلف آشفتهٔ سری موجهٔ د‌ربای من است

زلف آشفتهٔ سری موجهٔ د‌ربای من است تار قانون جنون جاده ی صحرای من است برق شمعی‌ست که درخرمن من می‌سوزد سنگ گردیست که در…

زبان به‌کام خموشی‌ کشد بیانش و لرزد

زبان به‌کام خموشی‌ کشد بیانش و لرزد نگه ز دور به حیرت دهد نشانش ولرزد نگه نظاره‌ کند از حیا نهانش و لرزد زبان سخن‌…

ز نیرنگ خیال طفل شوخ شعله در چنگی

ز نیرنگ خیال طفل شوخ شعله در چنگی شرر حواله گردیده‌ست تا گردانده‌ام رنگی تجلی صیقا دیدار چون آیینه‌ام اما نمی‌باشد به نابینایی حیرانی‌ام زنگی…

ز شرم عشق فلکها به خاک روکردند

ز شرم عشق فلکها به خاک روکردند دمی که‌چشم گشودند سر فروکردند هوای قصر غنا خفت پا به دامن عذر کمندها همه بر عزم چین…

ز دستگاه جنون راز همتم فاش است

ز دستگاه جنون راز همتم فاش است که جوش آبله‌ام هر قدم‌ گهر پاش است حصول ‌کار امل نیست غیر خفت عقل برای دیگ هوس…

ز چاک سینه آهی می‌نو‌بسم

ز چاک سینه آهی می‌نو‌بسم کتانم حرف ماهی می‌نویسم محبت نامه پردازست امروز شرار برگ کاهی می‌نویسم سرا پا دردم از مطلب مپرسید به مکتوب…

ز بس ضعیف مزاج جهان تدبیرم

ز بس ضعیف مزاج جهان تدبیرم چو صبح تا نفس از دل به لب رسد پیرم هنوز جلوهٔ من در فضای بیرنگیست خیالم و به…

ز استغنا نگشتی مایل فریاد قربانی

ز استغنا نگشتی مایل فریاد قربانی زبانها داشت تا مژگان مبارک‌باد قربانی مراد کشتگان هم از تو آسان برنمی‌آید به یاد عید تا آید به…

رنگم درین چمن به هوس پر زننده نیست

رنگم درین چمن به هوس پر زننده نیست یعنی پر شکسته به جایی رسنده نیست عمری‌ست موج گوهر ما آرمیده است نبض نگه به دیده…

رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند

رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند خاکستری ز قافلهٔ اعتبار ماند از ما به خاک وادی الفت سواد عشق هرجا شکست آبله دل…

رزق‌، خلوتگه اندیشهٔ روزی‌خوار است

رزق‌، خلوتگه اندیشهٔ روزی‌خوار است دانه هرگاه مژه بازکند منقار است قطرهٔ ما نشد آگاه تامل‌، ورنه موج این بحر گهرخیز گریبان زار است الفت…

دیدهٔ مشتاقی از هر مو به بار آورده‌ام

دیدهٔ مشتاقی از هر مو به بار آورده‌ام نخل بادامی ز باغ انتظار آورده‌ام ششجهت دیدارگل می‌چیند از اجزای من از تحیر زور بر آیینه‌زار…

دوستان در گوشهٔ چشم تغافل جا کنید

دوستان در گوشهٔ چشم تغافل جا کنید تا به عقبا سیر این دنیا و مافیها کنید خاک بر فرق خیال پوچ اگر باز است چشم…

دندان به خنده چون کند آن لعل تر سپید

دندان به خنده چون کند آن لعل تر سپید سیمابی است اگر شود آنجا گهر سپید بر طبع پختگان نتوان فکر خام بست مشکل دمد…

دلدار گذشت و نگه بازپسین ماند

دلدار گذشت و نگه بازپسین ماند از رفتن او آنچه به ما ماند همین ماند چون شمع ‌که خاکسترش آیینهٔ داغ است من سوختم و…

دل عمرهاست آینه ترتیب داده است

دل عمرهاست آینه ترتیب داده است ای ‌ناز مشق جلوه که این صفحه ساده است تا دیده سجده‌ا‌ی به خیالت ادا کند صد سر به‌…

دل خلوت اندیشهٔ یار است ببینید

دل خلوت اندیشهٔ یار است ببینید این آینه در شغل چه‌کار است ببینید زان پیش که بر خرمن ما برق فرو شد آن شعله که…

دل به‌کام تست چندی خرمی اظهار باش

دل به‌کام تست چندی خرمی اظهار باش ساغری داری شکست رنگ را معمار باش فیضها دارد سخن بر معنی باریک پیچ گر دل آسوده خواهی…

دل از نیرنگ آگاهی به چندین پیشه می‌افتد

دل از نیرنگ آگاهی به چندین پیشه می‌افتد گره از دانه چون واشد به دام ریشه می‌افتد دو تا شو در خیال او که سعی‌…

درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا

درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا همه پیدا شد اما آنکه شد پیدا نشد پیدا تلاش مطلب نایاب ما را داغ‌کرد آخر…

درفکر حق و باطل خوردیم عبث خونها

درفکر حق و باطل خوردیم عبث خونها این صنعت الفاظ است یاشوخی مضمونها بر هرچه نظرکردیم‌کیفیت عبرت داشت گردون زکجا واکرد دکانچهٔ معجونها نظم‌گهرمعنی چون…

در لاف حلقه ر‌با مزن به ترانه‌های بیان‌کج

در لاف حلقه ر‌با مزن به ترانه‌های بیان‌کج که مباد خنده‌نما شود لب دعویت ز زبان‌ کج ز غرور دعوی سروvی به فلک می‌رسدت سری…

در شهد راحتند فقیران بوریا

در شهد راحتند فقیران بوریا آسوده‌اند در شکرستان بوریا بر قسمت فتاده‌کس ازپشت پا زند نی می‌خلد به ناخنش از خوان بوریا برگیر و دار…

در حسرت ‌آن شمع طرب بعد هلاکم

در حسرت ‌آن شمع طرب بعد هلاکم پروانه توان ریخت ز هر ذرهٔ خاکم خونم به صد آهنگ جنون ناله فروش است بی‌تاب شهید مژهٔ…

در بیابانی‌ که سعی بیخودی رهبر شود

در بیابانی‌ که سعی بیخودی رهبر شود راه صد مطلب به یک لغزیدن پا، سر شود جزوها در عقده ی خودداری‌کل غافلند نقطه از ضبط…

دبده را مژگان بهم آوردنی درکار بود

دبده را مژگان بهم آوردنی درکار بود ورنه ناهمواری وضع جهان هموار بود دور رنج و عیش‌ چون شمع آنقدر فرصت نداشت خار پا تا…

داد عشق از بی‌نیازی درمن طفلانم بیاد

داد عشق از بی‌نیازی درمن طفلانم بیاد سر خط معنیست پیش چشم و می‌خوانم بیاد شرم بیدردی مگر بر جبهه‌ام چیند عرق تا بماند ننگ…

خوش‌خرامان داد طبع سست‌بنیادم دهید

خوش‌خرامان داد طبع سست‌بنیادم دهید خاک من بیش از غباری نیست بر بادم دهید در فرامش ‌خانهٔ هستی عدم گم کرده‌ام یادی از کیفیت آن…

خواه غفلت پیشگی‌ کن خواه آگاهی ‌گزین

خواه غفلت پیشگی‌ کن خواه آگاهی ‌گزین ای عدم فرصت دو روزی هر چه می‌خواهی‌گزین ذره تا خورشید امکان‌گرم از خود رفتن است یکقدم با…

خلقی‌ست غافل اینجا از کشتن و درودن

خلقی‌ست غافل اینجا از کشتن و درودن چون خوشه‌ های‌ گندم صد چشم و یک غنودن گل‌ کردن حقیقت چندین مجاز جوشاند بر خویش پرده‌…

خداست حاصل خدمت‌ گزین درویشان

خداست حاصل خدمت‌ گزین درویشان مکار غیر جبین در زمین درویشان هما بر اوج شرف ناز آشیان دارد بر آستان سعادت کمین درویشان غبار حادثه…