غزلیات بیدل
عشاق چون فسانهٔ تحقیق سر کنند
عشاق چون فسانهٔ تحقیق سر کنند آیینه بشکنند و سخن مختصر کنند هر چند برق شعله زند از نگاهشان یکسر چراغ خانهٔ آیینه بر کنند…
عبرتیکوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
عبرتیکوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا موج اینگوهر نمیدانم چه پهلو زد مرا عمرها شد آتشم افسرده است ما نفس خندهها بسیارکردیمگریه آموزد…
عالم ایجاد عشرتخانهٔ جزو و کل است
عالم ایجاد عشرتخانهٔ جزو و کل است در بهار رنگ هر جا چشم واگردد گل است گر تأمل زین چمن رمز خموشان واکشد در نمکدان…
طبع سرکش خاکگشت و چشم شرمی وانکرد
طبع سرکش خاکگشت و چشم شرمی وانکرد شمع سر بر نقش پا سایید و خم پیدا نکرد عمرها شد آمد و رفت نفس جان میکند…
صفای آب به یاد غبار راه کسی است
صفای آب به یاد غبار راه کسی است حباب دیدهٔ قربانی نگاه کسی است کنون سفیدی چشم گهر یقینم شد کز انتظارکف بحر دستگاه کسی…
صبح شد در عرصهٔگردون مگو خندان سفید
صبح شد در عرصهٔگردون مگو خندان سفید کف به لب آورده است این بختی کوهان سفید تا کجا روشن شود عجز ترددهای خلق بحر هم…
شوق موسی نگهم رام تسلی نشود
شوق موسی نگهم رام تسلی نشود تا دو عالم چمناندود تجلی نشود همچو یاقوت نخواهی سر تسلیم افراخت تا به طبع آتش و آب تو…
شور استغنای عشق از حسرت دل بوده است
شور استغنای عشق از حسرت دل بوده است کوس اربابکرم فریاد سایل بوده است چشم غفلتپیشه را افسردگی امروزنیست مشت خاک ما به هرجا بود…
شکوهٔ اسباب چند، دل به رمیدن دهیم
شکوهٔ اسباب چند، دل به رمیدن دهیم دامن اگر شد بلند گریه به چیدن دهیم درد سر ما و من سخت مکرر شدهست حرف فراموشیی…
شرار سنگم و در فکر کار خویش میسوزم
شرار سنگم و در فکر کار خویش میسوزم به چشم بسته شمع انتظار خویش میسوزم نمیخواهم نفس ساز دل بیمدعا باشد هوا تا صافتر گردد…
تا نفس آب زندگیست هیچ به بو نمیرسم
تا نفس آب زندگیست هیچ به بو نمیرسم با تو چنانکه بیخودم بی تو به تو نمیرسم خجلت هستیام چو صبح در عدم آب میکند…
تا فلک بر باد ناکامی دهد تسکین من
تا فلک بر باد ناکامی دهد تسکین من همچو اخگر پنبه بیرون ریخت از بالین من بیخودی را رونق بزم حضورم کردهاند رنگهای رفته میبندد…
شب از یاد خطت سر رشتهٔ جان بود در دستم
شب از یاد خطت سر رشتهٔ جان بود در دستم ز موج گل رگ خواب گلستان بود در دستم به غارت رفتهام تا ازکفم رفتهستگیرایی…
سنگ راهم میخورد حرصی که دارد احتشام
سنگ راهم میخورد حرصی که دارد احتشام روز اول طعمه از جزو نگین کردهست نام خانه روشن کردهای هشدار ای مغرور جاه آنقدر فرصت ندارد…
سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا درس تمکین ندهد گرد، رم آهورا زخم تیغش به دل ز داغ، مقدم باشد پایه از چشم، بلند است…
سر طرهای به هوا فشان ختنی ز مشکتر آفرین
سر طرهای به هوا فشان ختنی ز مشکتر آفرین مژهای بر آینه بازکنگل عالمی دگر آفرین ز سحاب این چمنم مگو بگذر ز عشوهٔ رنگ…
سجود خاک راحتگرهوا جوشاند ازسرها
سجود خاک راحتگرهوا جوشاند ازسرها تپیدن محمل دریاکشد بر دوشگوهرها شب هجرت به آن توفان غبارانگیخت آه من که میدان پریدن تنگ شد بر چشم…
سایه اندازد اگر بخت سیاه من در آب
سایه اندازد اگر بخت سیاه من در آب فلس ماهی دیدهٔ آهوکند خرمن در آب هر نگه در دیدهٔ من نالهاست اما چه سود حلقهٔ…
زین شکر که تا کوی تو شد راهبر من
زین شکر که تا کوی تو شد راهبر من چون آبله در پای من افتاد سرمن مینای سرشکم می سودای که دارد عمریست پری میچکد…
زهی به شوخی بهار نازت شکسته رنگ غرور امکان
زهی به شوخی بهار نازت شکسته رنگ غرور امکان دو نرگست قبلهگاه مستی دو ابروبت سجده جای مستان سخن ز لعل تو گوهر آرا نگه…
زگفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
زگفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما مگر ازسعی خاموشی نفسگیردکمندما اگر از خاکره تاسایه فرقی میتوان کردن جز این مقدار نتوان یافت از…
زبان چو کج روش افتد جنون بد مست است
زبان چو کج روش افتد جنون بد مست است قط محرف این خامه تیغ در دست است زخلق شغل علایق حضورمردن برد جدا افتاد سر…
ز ننگ منت راحت به مرگم کار میافتد
ز ننگ منت راحت به مرگم کار میافتد همهگر سایه افتد بر سرم دیوار میافتد دماغ نازکی دارم حراجت پور عشقم اگر بر بویگل پا…
ز شوخی تا قدح میگیرد آن بیدار مست من
ز شوخی تا قدح میگیرد آن بیدار مست من به چینی خانهٔ افلاک میخندد شکست من خیالش نقش امکان محو کرد از صفحهٔ شوقم به…
ز دست عافیت داغم سپند یأس پروردم
ز دست عافیت داغم سپند یأس پروردم به این آتش که من دارم مگر آتش کند سردم اسیر ششدر و تدبیر آزادی جنونست این چو…
ز تخمت چه نشو و نما میدمد
ز تخمت چه نشو و نما میدمد که چون آبله زیرپا میدمد عرق در دم حاجت از روی مرد اگر شرم دارد چرا میدمد به…
ز بس صرف ادب پیمایی عجز است احوالم
ز بس صرف ادب پیمایی عجز است احوالم به رنگ خامه لغزشهای مژگان کرده پامالم کف خاکم، غبار است آبروی دستگاه من به توفان میروم…
ز آتش رخسار که ساغر گرفت
ز آتش رخسار که ساغر گرفت خانهٔ آیینه چو من درگرفت کو پر و بالیکه به آنکو رسد نامه گرفتم که کبوتر گرفت عشق، وفا…
رنگعجزم لیک با وضع خموشم کار نیست
رنگعجزم لیک با وضع خموشم کار نیست در شکست بال دارم نالهگر منقار نیست در تأمل بیشتر دارد روانی شعر من مصر عم از سکته…
رفتی چو می از ساغر و دیگر ننشستی
رفتی چو می از ساغر و دیگر ننشستی ای اشک دمی بر مژهٔ تر ننشستی جان سختی حرص اینهمه مقدور که باشد زد بر کمرت…
رخ شرمگین توهیچگه به خیال ما نکند عرق
رخ شرمگین توهیچگه به خیال ما نکند عرق که دل از تپش نگدازد و نگه از حیا نکند عرق به نیاز تحفهٔ یکدلی سبقی نبردهام…
دیدهٔ مشتاقی از هر مو به بار آوردهام
دیدهٔ مشتاقی از هر مو به بار آوردهام نخل بادامی ز باغ انتظار آوردهام ششجهت دیدارگل میچیند از اجزای من از تحیر زور بر آیینهزار…
دوستان در گوشهٔ چشم تغافل جا کنید
دوستان در گوشهٔ چشم تغافل جا کنید تا به عقبا سیر این دنیا و مافیها کنید خاک بر فرق خیال پوچ اگر باز است چشم…
دندان به خنده چون کند آن لعل تر سپید
دندان به خنده چون کند آن لعل تر سپید سیمابی است اگر شود آنجا گهر سپید بر طبع پختگان نتوان فکر خام بست مشکل دمد…
دلدار گذشت و نگه بازپسین ماند
دلدار گذشت و نگه بازپسین ماند از رفتن او آنچه به ما ماند همین ماند چون شمع که خاکسترش آیینهٔ داغ است من سوختم و…
دل عمرهاست آینه ترتیب داده است
دل عمرهاست آینه ترتیب داده است ای ناز مشق جلوه که این صفحه ساده است تا دیده سجدهای به خیالت ادا کند صد سر به…
دل خلوت اندیشهٔ یار است ببینید
دل خلوت اندیشهٔ یار است ببینید این آینه در شغل چهکار است ببینید زان پیش که بر خرمن ما برق فرو شد آن شعله که…
دل بهکام تست چندی خرمی اظهار باش
دل بهکام تست چندی خرمی اظهار باش ساغری داری شکست رنگ را معمار باش فیضها دارد سخن بر معنی باریک پیچ گر دل آسوده خواهی…
دل از نیرنگ آگاهی به چندین پیشه میافتد
دل از نیرنگ آگاهی به چندین پیشه میافتد گره از دانه چون واشد به دام ریشه میافتد دو تا شو در خیال او که سعی…
درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا همه پیدا شد اما آنکه شد پیدا نشد پیدا تلاش مطلب نایاب ما را داغکرد آخر…
درفکر حق و باطل خوردیم عبث خونها
درفکر حق و باطل خوردیم عبث خونها این صنعت الفاظ است یاشوخی مضمونها بر هرچه نظرکردیمکیفیت عبرت داشت گردون زکجا واکرد دکانچهٔ معجونها نظمگهرمعنی چون…
در لاف حلقه ربا مزن به ترانههای بیانکج
در لاف حلقه ربا مزن به ترانههای بیانکج که مباد خندهنما شود لب دعویت ز زبان کج ز غرور دعوی سروvی به فلک میرسدت سری…
در شهد راحتند فقیران بوریا
در شهد راحتند فقیران بوریا آسودهاند در شکرستان بوریا بر قسمت فتادهکس ازپشت پا زند نی میخلد به ناخنش از خوان بوریا برگیر و دار…
در حسرت آن شمع طرب بعد هلاکم
در حسرت آن شمع طرب بعد هلاکم پروانه توان ریخت ز هر ذرهٔ خاکم خونم به صد آهنگ جنون ناله فروش است بیتاب شهید مژهٔ…
در بیابانی که سعی بیخودی رهبر شود
در بیابانی که سعی بیخودی رهبر شود راه صد مطلب به یک لغزیدن پا، سر شود جزوها در عقده ی خودداریکل غافلند نقطه از ضبط…
دبده را مژگان بهم آوردنی درکار بود
دبده را مژگان بهم آوردنی درکار بود ورنه ناهمواری وضع جهان هموار بود دور رنج و عیش چون شمع آنقدر فرصت نداشت خار پا تا…
داد عشق از بینیازی درمن طفلانم بیاد
داد عشق از بینیازی درمن طفلانم بیاد سر خط معنیست پیش چشم و میخوانم بیاد شرم بیدردی مگر بر جبههام چیند عرق تا بماند ننگ…
خوشخرامان داد طبع سستبنیادم دهید
خوشخرامان داد طبع سستبنیادم دهید خاک من بیش از غباری نیست بر بادم دهید در فرامش خانهٔ هستی عدم گم کردهام یادی از کیفیت آن…
خواه غفلت پیشگی کن خواه آگاهی گزین
خواه غفلت پیشگی کن خواه آگاهی گزین ای عدم فرصت دو روزی هر چه میخواهیگزین ذره تا خورشید امکانگرم از خود رفتن است یکقدم با…
خلقیست غافل اینجا از کشتن و درودن
خلقیست غافل اینجا از کشتن و درودن چون خوشه های گندم صد چشم و یک غنودن گل کردن حقیقت چندین مجاز جوشاند بر خویش پرده…
خداست حاصل خدمت گزین درویشان
خداست حاصل خدمت گزین درویشان مکار غیر جبین در زمین درویشان هما بر اوج شرف ناز آشیان دارد بر آستان سعادت کمین درویشان غبار حادثه…
خاک بودم آب گشتمگل شدم
خاک بودم آب گشتمگل شدم عالمی گل کردم آخر دل شدم غیرت حسن اقتضای شرم داشت لیلی بیپردهٔ محمل شدم تشنه کام امن بودم زین…
حیرت دل گر نپردازد به ضبطکارها
حیرت دل گر نپردازد به ضبطکارها ناله میبندد به فتراک تپشکهسارها عالمی بر وهم پیچیدهست مانند حباب جز هوا نبود سری در زیر این دستارها…
حسرتی در دل نماند از بسکه ما واسوختیم
حسرتی در دل نماند از بسکه ما واسوختیم یک دماغی داشتیم آن هم به سودا سوختیم کس درین محفل زباندان گداز دل نبود چون سپند…
حرص پیری شیأالله از خروشم میکشد
حرص پیری شیأالله از خروشم میکشد قامت خم طرفه زنبیلی به دوشم میکشد عبرت حالکتان پُر روشن است از ماهتاب غفلتی دارم که آخر پنبه…
چیست درین فتنهزار غیر ستم در بغل
چیست درین فتنهزار غیر ستم در بغل یک نفس و صد هزار تیغ دو دم در بغل گه الم کفر و دین گه غم شک…
چون شمع میروم ز خود و شعله قامتم
چون شمع میروم ز خود و شعله قامتم گرد ره خرام که دارم، قیامتم آن نالهام که گر همه خاکم دهی به باد کهسار میخورد…
چون خامه از ضعیفی افلاک دستگاهم
چون خامه از ضعیفی افلاک دستگاهم صد رنگ لفظ و معنی بالیده در پناهم هر چند چون حبابم بیدستگاه قدرت تسخیر عالم آب ترکیست ازکلاهم…
چو من زکسوت هستی ترآمدهست حباب
چو من زکسوت هستی ترآمدهست حباب به قدر پیرهن از خود برآمدهست حباب جهان نه برق غنا دارد و نه ساز غرور عرقفروش سر و…
چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم
چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم چو شمع از سرکشی در بزم دل نازبدنت نازم همه موج شکفتن میچکد از چین پیشانی…
چو اشک امشب به ساغر بادهٔ نابی دگر دارم
چو اشک امشب به ساغر بادهٔ نابی دگر دارم ز مژگان تا به دامان سیر مهتابی دگر دارم به خون آرزو صد رنگ میبالد بهار…
چه غافلی که ز من نام دوست میپرسی
چه غافلی که ز من نام دوست میپرسی سراغ او هم از آنکس که اوست میپرسی چه ممکنست رسیدن به فهم یکتایی چنینکه مسئلهٔ مغز…
چه بود سر و کار غلط سبقان در علم و عمل به فسانه زدن
چه بود سر و کار غلط سبقان در علم و عمل به فسانه زدن ز غرور دلایل بیخردی همه تیر خطا به نشانه زدن تب…
چمن طراز شکوه جهان نیرنگم
چمن طراز شکوه جهان نیرنگم مسلّم است چو طاووس سکهٔ رنگم ز نیستان تعلق به صد هزار گره نیی نرست که گردد حریف آهنگم دل…
چشم چون آیینه برنیرنگ عرض نازبند
چشم چون آیینه برنیرنگ عرض نازبند ساغر بزم تحیر شو لب از آواز بند موج آب گوهر از ننگ تپیدن فارغ است لاف عزلت میزنی…
جوانی سوخت پیری چند بنشاند به مهتابش
جوانی سوخت پیری چند بنشاند به مهتابش نبرد این شعله را خوابی که خاکستر زند آبش هوای کعبهٔ تحقیق داری ساز تسلیمی سجود بسمل اینجا…
جنون بینوایان هرکجا بختآزما گردد
جنون بینوایان هرکجا بختآزما گردد به سر موی پریشان سایهٔ بال هماگردد دمی بر دل اگر پیچیکدورتها صفاگردد نبالد شورش از موجیکهگوهر آشناگردد درشتی را…
جزو موزون اعتدال جوهر کل میشود
جزو موزون اعتدال جوهر کل میشود چون شود مینا صدای کوه قلقل میشود جام الفت بسکه بر طاق نزاکت چیدهاند دور لطف از باد برگشتن…
جایی که شکوهها به صف زیر و بم رسد
جایی که شکوهها به صف زیر و بم رسد حلوای آشتی است دو لبگر به هم رسد پوشیدن است چشم ز خاک غبارخیز زان سفله…
توان اگر همه دوران آسمان گردید
توان اگر همه دوران آسمان گردید بهگرد خواهش یک دل نمیتوانگردید جه حرصها که نشد جمع تا به خود چیدیم هوس متاعی ما عاقبت دکانگردید…
تمثال خیالیم چه زشتی چه نکویی
تمثال خیالیم چه زشتی چه نکویی ای آینه بر ما نتوان بست دورویی ناموس حیا بر تو بنازدکه پس از مرگ با خاک اگر حشر…
تحقیق را به ما و من افتاده اختلاف
تحقیق را به ما و من افتاده اختلاف در هیچ حال با نفس آیینه نیست صاف هم صحبتان به بازی شطرنج سرخوشند تا نگذرد مزاج…
تار پیراهن حیاست نگاه
تار پیراهن حیاست نگاه کاسهٔ چشم را صداست نگاه حیرت آیینهٔ زمینگیریست مژه تا نیست بیعصاست نگاه شبنم من به وصل گل چه کند که…
آخر از بار تعلقهای اسباب جهان
آخر از بار تعلقهای اسباب جهان عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان از خم گردون مهیا شو به ایمای بلا تیر میباشد اشارتهای ابروی کمان…
تا ساز نفسها کم مضراب نگیرد
تا ساز نفسها کم مضراب نگیرد آهنگ جنون دامن آداب نگیرد عاشق که بنایش همه بر دوش خرابی ست چون دیده چرا خانه به سیلاب…
تا در آیینهٔ دل راه نفس واباشد
تا در آیینهٔ دل راه نفس واباشد کلفت هر دو جهان در گره ما باشد صبح شبنم ثمر باغچهٔ نیرنگیم خنده وگریهٔ ما از همه…
تا جلوهات پر افشاند از آشیانهٔ چشم
تا جلوهات پر افشاند از آشیانهٔ چشم روشن حباب دارد بنیاد خانهٔ چشم آیینهها ز جوهر بال نگه شکستند از حیرت جمالت در آشیانهٔ چشم…
پیوستگی به حق، ز دو عالم بریدنست
پیوستگی به حق، ز دو عالم بریدنست دیدار دوست هستی خود را ندیدنست آزادگی کزوست مباهات عافیت دل را زحکم حرص وهوا واخریدنست پرواز سایه…
پیر عقل از ما به درد نان مقدم رفته است
پیر عقل از ما به درد نان مقدم رفته است در فشارکوچههای گندم آدم رفته است ای به عبرت رفتگان عالم موت و حیات بگذرید…
پرتو حسن تو هرجا شد نقاب افکن در آب
پرتو حسن تو هرجا شد نقاب افکن در آب گشت از هر موج شمع حسرتی روشن درآب صافدل را شرم تعلیم خموشی میکند ناید ازموج…
بینیازان برقربز بحر و بر برخاستند
بینیازان برقربز بحر و بر برخاستند درگرفتند آتشی کز خشک و تر برخاستند بسکه در طبع غناکیشان توقع محو بود دامن افشان چون غبار از…
بیشکست از پردهٔ سازم نوایی برنخاست
بیشکست از پردهٔ سازم نوایی برنخاست ناامیدی داشتم دست دعایی برنخاست سخت بیرنگ است نقش وحدت عنقاییام جستجوها خاک شد گردی ز جایی برنخاست اشک…
بیخودی امشب پر و بال فغانی میشود
بیخودی امشب پر و بال فغانی میشود گر ندارد مدعا باری بیانی میشود هیچ وضعی درطریق جستجوبیکارنیست پای خوابآلود هم سنگ نشانی میشود نشئهٔ تسلیم…
بیا ایگرد راهت خرمن حسن
بیا ایگرد راهت خرمن حسن به چشم ما بیفشان دامن حسن سحرپردازی خط عرض شامی است حذر کن از ورق گرداندن حسن به چشمم از…
بوی وصلی هست در رنگ بهار آینه
بوی وصلی هست در رنگ بهار آینه میگدازم دل که گردم آبیار آینه نیست ممکن حسرت دیدار پنهان داشتن بر ملا افکند جوهر خار خار…
بهدست و تیغکسی خون من حنابستهست
بهدست و تیغکسی خون من حنابستهست به حیرتمکه عجب تهمت بجا بستهست ز جیب ناز خطش سر برون نمیآرد ز بسکه عهد به خلوتگه حیا…
به یادتگردش رنگم به هرجا بار میبندد
به یادتگردش رنگم به هرجا بار میبندد ز موج گل زمین تا آسمان زنار میبندد چسان خاموش باشم بیتوکز درد تمنایت تپش بر جوهر آیینه…
به هر طرف که هوای سفر شکست کلاهم
به هر طرف که هوای سفر شکست کلاهم همان شکست شد آخر چو موج توشهٔ راهم خیال موی میانکه شدگره به دل من که عرض…
به محفلیکه دل آیینهٔ رضاطلبیست
به محفلیکه دل آیینهٔ رضاطلبیست نفس درازی اظهار پای بیادبیست خروش العطش ما نتیجهٔ طلب است وگرنه وادی الفت سراب تشنه لبیست میی ز خم…
به عشقت گر همه یک داغ سامان بود در دستم
به عشقت گر همه یک داغ سامان بود در دستم همان انگشتر ملک سلیمان بود در دستم درینگلشن نه گل دیدم نه رمز غنچه فهمیدم…
به سعی یأس نفس خامشی بیان گردید
به سعی یأس نفس خامشی بیان گردید به خود شکستن دل سرمهٔ فغان گردید در این زمانه ز بس طبع دون رواج گرفت عنان کسب…
به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را
به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را رکگل رشتهٔ شیرازه شد جمعیت ما را خرامت بال شوقم داد در پرواز حیرانی کهچون قمری قدح…
به داغ غربتم واسوخت آخر خودنماییها
به داغ غربتم واسوخت آخر خودنماییها برآورد از دلم چون ناله اظهار رساییها غبارانگیز شهرت نیست وضع خاکسار ما خروشی داشتم گمکردهام در سرمه ساییها…
به جستجوی خود از سعی بی دماغ گذشتم
به جستجوی خود از سعی بی دماغ گذشتم غبار من به فضا ماند کز سراغ گذشتم نچیدم از چمن فرصت یقین گل رنگی چو عمر…
به این موهومیام یا رب که کرد آیینهدار او
به این موهومیام یا رب که کرد آیینهدار او تحیر تا کجا گیرد ز صفر من شمار او سراغ خویش یابم تا ره تحقیق او…
بگذشت ز خاکم بت گل پیرهن من
بگذشت ز خاکم بت گل پیرهن من چون صبح نفس جامه درید ازکفن من یاد نگهش بسکه به تجدید جنون زد شد چشم پری بخیهٔ…
بسکه ما را بر آن لقاست نگاه
بسکه ما را بر آن لقاست نگاه عالمی را به چشم ماست نگاه حیرت امروز بی بلایی نیست از مژه دست بر قفاست نگاه مایهٔ…
بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماند
بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماند یاد گرداندن اگر داشت ته پهلو ماند زندگی رفت ولی پاس وفا را نازم کز قد خم به…
بسکه اجزایم چمنپروردهٔ نیرنگ اوست
بسکه اجزایم چمنپروردهٔ نیرنگ اوست گرهمه خونم بهجوش شوخی آید رنگ اوست کوه تمکینش بود هرجا بساطآرای ناز نالهٔ دلهای بیطاقت شرار سنگ اوست جوهر…
برگ طربم عشرت بیبرگ و نواییست
برگ طربم عشرت بیبرگ و نواییست چون آبله بالیدنم از تنگقباییست در قافلهٔ بی جرس مقصد تسلیم بیطاقتی نبض طلب هرزهدراییست کو شور جنونیکه اسیران…





