باز از پان‌گشت لعل نو خط دلدار سرخ

باز از پان‌گشت لعل نو خط دلدار سرخ غنچه‌اش آمد برون از پرده زنگار سرخ از فریب نرگس مخمور او غافل مباش بی بلایی نیست…

با دل تنگ است‌کار اینجا ز حرمان چاره نیست

با دل تنگ است‌کار اینجا ز حرمان چاره نیست گر همه صحرا شویم از رنج زندان چاره نیست زآمد ورفت نفس عمری‌ست زحمت می‌کشیم خانهٔ…

اینقدر اشک به دیدارکه حیران گل کرد

اینقدر اشک به دیدارکه حیران گل کرد که هزار آینه‌ام بر سر مژگان ‌گل کرد عالمی را ز دل خسته به شور آوردم ناله‌ای داشتم…

ای‌که در دیر و حرم مست‌ کرم می ‌آیی

ای‌که در دیر و حرم مست‌ کرم می ‌آیی دل چه دارد که درپن غمکده کم می‌آیی جوهر ناز چه مقدار تری می‌چیند که به…

ای که دنیا و جلالش دیده‌ای خمیازه است

ای که دنیا و جلالش دیده‌ای خمیازه است همچو مستی‌گر مآلش دیده‌ای خمیازه است حسرتی می‌بالد از خاک بهار اعتبار قدکشیدن کز نهالش دیده‌ای خمیازه…

ای ساز قدس دل به جهان نوا مبند

ای ساز قدس دل به جهان نوا مبند یکتاست رشته‌ات به هر آواز پا مبند تمثال غیر و آینه‌ات این چه تهمت است رنگ شکسته…

ای حاجتت دلیل به ادبار زیستن

ای حاجتت دلیل به ادبار زیستن عزت‌ کجاست تا نتوان خوار زیستن اندیشه‌ای که در چه خیال اوفتاده‌ای مجبور مرگ و دعوی مختار زیستن تاکی…

ای بهار جلوه بس‌کن کز خجالت یارها

ای بهار جلوه بس‌کن کز خجالت یارها در عرق شستند خوبان رنگ از رخسارها می‌شود محو از فروغ آفتاب جلوه‌ات عکس در آبینه همچون سایه…

او سپهر و من‌کف خاک اوکجا و من‌کجا

او سپهر و من‌کف خاک اوکجا و من‌کجا داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا عجز راگر در جناب بی‌نیازیها رهی‌ست اینقدرها بس‌که تاکویت…

آنکه ما را به جفا سوخته یا می‌سوزد

آنکه ما را به جفا سوخته یا می‌سوزد نتوان ‌گفت چرا سوخته یا می‌سوزد پیش چشمش نکنی حاصل هستی خرمن که به یک برق ادا…

آن سخا کیشان ‌که بر احسان نظر واکرده‌اند

آن سخا کیشان ‌که بر احسان نظر واکرده‌اند ازگشاد دست و دل چشمی دگر واکرده‌اند سیر این‌ گلزار غیر از ماتم نظاره چیست دیده‌ها یکسر…

آمدم طرح بهار تازه‌ای انشا کنم

آمدم طرح بهار تازه‌ای انشا کنم یک دوگلشن بشکفم چشمی به رویت واکنم از فسردن هر بن مویم مزار حیرتست زان تبسمها جهانی مرده را…

اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا

اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا ز هر مو احتیاجت‌گرکند فریاد لب مگشا خم شمشیر جرأت صرف ایجاد تواضع‌کن به‌این‌ناخن همان جزعقدة چین‌غضب‌مگشا…

اگر آن نازنین رود به تماشای رنگ‌گل

اگر آن نازنین رود به تماشای رنگ‌گل چمن از شرم عارضش ندهد گل به چنگ‌گل به خرامی‌که‌گل‌کند ز نهال جنون‌گلش الم خار می‌کشد قدم عذر…

اشکم ز بیقراری زد بر در چکیدن

اشکم ز بیقراری زد بر در چکیدن افتادن‌ست آخر اطفال را دوبدن از تیغ مرگ عاشق رنگ بقا نبازد عمر دوباره گیرد چون ناخن از…

ازین ‌نه منظر نیرنگ تا برتر زنم جوشی

ازین ‌نه منظر نیرنگ تا برتر زنم جوشی نفس بودم سحر گل کردم از یاد بناگوشی تپشها در هجوم حیرت دیدار گم دارم نگاه ناتوانم…

از ما پیام وصل تهی‌کرد جای ما

از ما پیام وصل تهی‌کرد جای ما آخر به ما رسید ز جانان دعای ما موج‌گهر خجالت جولان‌کجا برد از سعی نارسا به سر افتاد…

از شکست رنگم آب روی شاهی داده‌اند

از شکست رنگم آب روی شاهی داده‌اند همچو موجم سر به سیر کج‌کلاهی داده‌اند چشم باید واکنی ساغر به‌دست‌ غیر نیست نشئهٔ تحقیق از مه…

از حباب اینقدرم عبرت احوال بس است

از حباب اینقدرم عبرت احوال بس است کانچه ممکن نبود ضبط عنان نفس است در توهمکدهٔ عافیت آسودن نیست رگ خوابی‌که به چشم تو نمودند…

از بسکه چون نگه زتحیر لبالبم

از بسکه چون نگه زتحیر لبالبم یک پر زدن به ناله نداده‌ست جا لبم جرأت مباد منکر عجز سپند من کم نیست اینکه سرمه کشید…

شب وصل است از بخت اندکی توقیر می‌خواهم

شب وصل است از بخت اندکی توقیر می‌خواهم به قدر یک دو دور صبح محشر دیر می‌خواهم ز تیغ ناز او در خون تپم چندان…

یک تار موگر از سر دنیا گذشته‌ای

یک تار موگر از سر دنیا گذشته‌ای صد کهکشان ز اوج ثریا گذشته‌ای بار دل‌ست این‌که به خاکت نشانده است گر بی‌نفس شوی ز مسیحا…

یاد شوقی‌ کز جفاهایت دل ما شاد بود

یاد شوقی‌ کز جفاهایت دل ما شاد بود در شکست این شیشه را جوش مبارک‌باد بود آبیار مزرع دردم مپرس از حسرتم هرکجا آهی دمید…

وفور مال به تأکید خسّت است دلیل

وفور مال به تأکید خسّت است دلیل گشاد دست نمی‌خواهد آستین طویل شرر چه بال تواند گشود در دل سنگ چراغ دیدهٔ مور است در…

واکرد صبح آهی بر دل در تبسم

واکرد صبح آهی بر دل در تبسم تا آسمان فشاندم بال و پر تبسم دل بی تو زین گلستان یاد شکفتنی کرد بردم ز جوش…

هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را

هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را به روی خندهٔ مردم مکش چاک‌گریبان را به برق ناله آتش در بهار رنگ و بو افکن چو…

همچو مینا غنچهٔ رازم بهار آهنگ شد

همچو مینا غنچهٔ رازم بهار آهنگ شد پرتوی از خون دل بیرون دوید و رنگ شد بس که ‌در یادت به چندین رنگ حسرت سوختم…

هم در ایجاد شکستی به دلم پا زده است

هم در ایجاد شکستی به دلم پا زده است نقش شیشه‌ گرم سنگ به مینا زده است راه خوابیده به بیداری من می‌گرید هرکه زین…

هرکه را دستی ز همت بود جز بر دل نداشت

هرکه را دستی ز همت بود جز بر دل نداشت دستگاه پرتو یک شمع این محفل نداشت دل به هرنقشی‌که بستم صورت آیینه بود نسخهٔ…

هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را

هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را می‌کندچون موج‌گوهر بی‌زبان شمشیر را سرکشی وقف تواضع‌کن‌که برگردون هلال می‌کندگاهی سپرگاهی‌کمان شمشیر را تا به خود جنبی…

هرجا تپش شمع درین خانه نهفتند

هرجا تپش شمع درین خانه نهفتند ناموس پر افشانی پروانه نهفتند آشفتگیی داشت خم طرهٔ لیلی در پیچش موی سر دیوانه نهفتند همواری از اندیشهٔ…

نیشی تا علم همت عنقا برداشت

نیشی تا علم همت عنقا برداشت کلهی بود که ما را ز سرما برداشت ازگرانباری این قافله‌ها هیچ مپرس کوه یک نالهٔ ما بر همه…

نی‌ام‌آنکه به‌جرأت وصف‌لبت رسدم خم و پیم عنان ادب

نی‌ام‌آنکه به‌جرأت وصف‌لبت رسدم خم و پیم عنان ادب ز تاً‌مل موج‌گهر زده‌ام در حسن ادا به زبان ادب ز حقیقت‌حرمت و پاس حیا به…

نه هستی از نفسهایم شمار ناله می‌گیرد

نه هستی از نفسهایم شمار ناله می‌گیرد عدم هم از غبار من هم عیار ناله می‌گیرد نمی‌دانم دل آزرده‌ام یا شو ق مایوسم که هرجا…

نه عبادت‌، نه ریاضت کردم

نه عبادت‌، نه ریاضت کردم باده‌ها خوردم و عشرت کردم میهمان‌ کرمی بود خیال با فضولی دو دم الفت کردم هر چه زین مایده‌ام پیش…

نمی‌گویم به‌گردون سیرکن یا بر هوا بنگر

نمی‌گویم به‌گردون سیرکن یا بر هوا بنگر نگاهی ‌کرده‌ای ‌گل تا توانی پیش پا بنگر به پرواز هوا تاکی عروج آهستگی غفلت حضیض قدر جاه…

نگاهت جوش صد میخانه از ساغر برون آرد

نگاهت جوش صد میخانه از ساغر برون آرد تبسم شور چندین محشر از کوثر برون آرد ز ریحان خطت بالد بهار سبزهٔ جنّت وز آن…

نفس محرک جسم به غم فسرده ماست

نفس محرک جسم به غم فسرده ماست غبار خاک‌نشین را، ر‌م نسیم عصاست مرا معاینه شد از خط شکستهٔ موج که نقش پا‌ی هوا سرنوشت…

نظر برکجروان از راستان بیش است‌گردون‌را

نظر برکجروان از راستان بیش است‌گردون‌را که خاتم بیشتر دردل نشاند نقش واژون را شهیدم لیک می‌دانم‌که عشق عافیت دشمن چو‌یاقوتم به آتش می‌برد هر…

نشد از حسرت داغت جگرم تنها خشک

نشد از حسرت داغت جگرم تنها خشک لاله را نیز دماغیست درین سودا خشک منت چشمهٔ خضر آینه‌پردازی‌تریست دم شمشیرتو یارب نشود با ما خشک…

نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا

نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا به جهانی‌که نیستی مژه بربند و درگشا زگرانجانی‌ات مبادکه شود ناله منفعل به جنون سپند زن پی منقار…

نبود نقطه‌ای از علم این‌ کتاب غلط

نبود نقطه‌ای از علم این‌ کتاب غلط شعور ناقص ما کرد انتخاب غلط فریب زندگی از شوخی نفس نخوری که تیغ‌ را نکند کس به…

نازد به عشق غازهٔ حسن جنون دماغ

نازد به عشق غازهٔ حسن جنون دماغ پروانه است جوهر آیینهٔ چراغ ما را ز لعل یار پیامی نشد نصیب تا کی رسد به بوس…

می‌آید از دشت جنون گردم بیابان در بغل

می‌آید از دشت جنون گردم بیابان در بغل توفان وحشت در قدم فوج غزالان در بغل سودایی داغ ترا از شام نومیدی چه غم پروانهٔ…

منفعلم برکه برم حاجت خوبش از برتو

منفعلم برکه برم حاجت خوبش از برتو ای قدمت بر سر من چون سر من بر در تو آینهٔ‌کون و مکان حیرت سیر چمن است…

مگو طاق و سرایی‌ کرده‌ام طرح

مگو طاق و سرایی‌ کرده‌ام طرح دل عبرت بنایی کرد‌ه‌ام طرح ز نیرنگ تعلقها مپرسید برای خود بلایی کرده‌ام طرح ببینم تا چها می‌بایدم دید…

مقیدان وفا را ز دل رمیدن نیست

مقیدان وفا را ز دل رمیدن نیست به دامنی‌که ته پاست باب چیدن نیست ز ناکسی عرق انفعال تسلیمیم به عرض سجده ما جبهه بی‌چکیدن…

مژه بهم نزنی آینه به زنگ نگیری

مژه بهم نزنی آینه به زنگ نگیری فضای مشرب دل حیرت‌ست تنگ نگیری خم نگین نخورد نام بی‌نیازی همت حذر که راه سبکتازبت به‌ سنگ…

محو طلبت گردی اگر داشته باشد

محو طلبت گردی اگر داشته باشد آن سوی جهان عرض سحر داشته باشد دل آیهٔ فتحی است ز قرآن محبت زیر و زبر زخمی اگر…

مبصّران حقیقت‌ که سر به سر هوشند

مبصّران حقیقت‌ که سر به سر هوشند به رنگ چشمهٔ آیینه فارغ از جوشند نی‌اند چون صدف از شور این محیط آگاه ز مغز خشک…

ما غربت آشیانیم ای بلبلان وطن‌ کو

ما غربت آشیانیم ای بلبلان وطن‌ کو هر چند پر فشانیم پرواز آن چمن کو از شمع بزم مقصود نی شعله‌ای‌ست نی دود باید پری…

لب بی‌صرفه نوا جهل سبق می‌باشد

لب بی‌صرفه نوا جهل سبق می‌باشد خامه شایان عرق در خور شق می‌باشد با ادب باش که در انجمن یکتایی دعوی باطلت اندیشهٔ حق می‌باشد…

گل عجزی تصور کن بهارکبریا بنگر

گل عجزی تصور کن بهارکبریا بنگر ز ما رنگی تراش و در کف پایش حنا بنگر ز سیر موج‌ ، وضع قطره‌ ها پنهان نمی‌گردد…

گرم نوید کیست سروش شکست رنگ

گرم نوید کیست سروش شکست رنگ کز خویش می‌روم به خروش شکست رنگ جام سلامت از می آسودگی تهی است غافل مشو ز باده‌فروش شکست…

گرد عجزم‌، خوشخرامان سرفرازم کرده‌اند

گرد عجزم‌، خوشخرامان سرفرازم کرده‌اند سجده‌واری داشتم گردون‌طرازم کرده‌اند رنگی از شوخی ندارد حیرت آیینه‌ام اینقدرها گلرخان تعلیم نازم کرده‌اند صافی دل بیخودی پیمانه‌ای در…

گر شوق پی مطلب نایاب نگیرد

گر شوق پی مطلب نایاب نگیرد سرمشق رم از عالم اسباب نگیرد با تشنه ‌لبی ساز و مخور آبی از این بحر تا حلق تو…

گر چراغ ازنفس سوخته بر می‌کردم

گر چراغ ازنفس سوخته بر می‌کردم شب هنگامهٔ تشویش سحر می‌کردم آرزو در غم نامحرمی فرصت سوخت کاشکی سیرگریبان شرر می‌کردم گرد اوهام رهایی نشکستم…

گر آن خروش جهان یکتا سری به این انجمن برآرد

گر آن خروش جهان یکتا سری به این انجمن برآرد جنونی انشا کند تحیر که عالمی را ز من برآرد خیال هر چند پر فشاند…

گداز امن درین انجمن کم افتادست

گداز امن درین انجمن کم افتادست به خانه‌ای که تویی سقف آن خم افتادست ز سعی اگر همه ناخن شوی چه خواهی‌کرد گره به رشتهٔ…

کوتاه نیست سلسلهٔ دود آه ما

کوتاه نیست سلسلهٔ دود آه ما آشفتگی به زلف‌که واگرد راه ما صاف‌طرب ز هستی مادردکلفت‌است دارد نفس چو آینه روز سیاه ما دریاد جلوهٔ…

کنون‌که می‌گذرد عیش چون نسیم زباغ

کنون‌که می‌گذرد عیش چون نسیم زباغ چوگل خوش آنکه زنی دست در رکاب ایاغ ز شبنم ‌گلم این نکته نقد آگاهیست که‌گرد آبله پایی شکسته‌اند…

کسی در بندغفلت‌مانده‌ای چون من‌ندید اینجا

کسی در بندغفلت‌مانده‌ای چون من‌ندید اینجا دو عالم یک درباز است و می‌جویم‌کلید اینجا سرا‌غ منزل مقصد مپرس ازما زمینگیران به سعی نقش پا راهی…

کتاب عافیتی قیل و قال باب تو نیست

کتاب عافیتی قیل و قال باب تو نیست ببند لب‌ که جز این نقطه انتخاب تو نیست برون دل نتوان یافت هرچه خواهی یافت کدام‌گنج‌که…

قید الفت هستی وحشت آشیانیهاست

قید الفت هستی وحشت آشیانیهاست شمع تا نفس دارد شیوه پرفشانیهاست شانه را به ‌گیسویش طرفه همزبانیهاست سرمه را به چشم او، الفت آشیانی هاست…

قامت خم‌کز حیا سوی زمین رو می‌کند

قامت خم‌کز حیا سوی زمین رو می‌کند فهم می‌خواهد اشارتهای ابرو می‌کند هر کجا باشیم در اندوه از خود رفتنیم شمع ما سر بر هوا…

فقر ما را مشمارید کم از عالم تیغ

فقر ما را مشمارید کم از عالم تیغ که برشهاست بقدر تنکی‌ در دم تیغ عجز مردان اثر غیرت دیگر دارد پشت در سینه نهان…

فریاد کز توهم نامحرم حضوریم

فریاد کز توهم نامحرم حضوریم خفاش بی‌نصیبیم ظلمت‌شناس نوریم زان دم ‌که دامن ‌کل رفته‌ست از کف ما در احتیاج هر جزو مجنونتر از ضروریم…

غنچه‌سان بی‌در است خانهٔ ما

غنچه‌سان بی‌در است خانهٔ ما بیضه گل کرده آشیانهٔ ما همچو شبنم‌درین چمن محو است به نم چشم آب و دانهٔ ما بال بربال شهرت…

غباریم زحمتکش بادها

غباریم زحمتکش بادها به وحشت اسیرند آزادها املها به دوش نفس بسته‌ایم سفریک قدم راه و این زادها جهان ستم چون نیستان پر است ز…

عیب همه عالم ز تغافل به هنر پوش

عیب همه عالم ز تغافل به هنر پوش این پرده به هر جا تنک افتد مژه‌ در پوش بی‌قطع نفس کم نشود هرزه‌درایی رسوایی پرواز…

عمری‌ست به‌صحرای طلب عجز دراییم

عمری‌ست به‌صحرای طلب عجز دراییم چون اشک روانیم و همان آبله پاییم از حیرت قانون نفس هیچ مپرسید در رشتهٔ سازی که نداریم صداییم تحقیق…

عقل را مپسند با عشق جنون‌پرور طرف

عقل را مپسند با عشق جنون‌پرور طرف بیخبرتا چند سازی پنبه با اخگر طرف کلفت جاوید پستی‌های فطرت توأم‌اند از جبین سایه کم گردد سیاهی…

عزت‌ کلاه بی سر و سامانی خودیم

عزت‌ کلاه بی سر و سامانی خودیم صد شعله نازپرور عریانی خودیم آیینه نقشبند گل امتیاز نیست محو خیال خانهٔ حیرانی خودیم گوهر خمار بستر…

عبث خود را چو آتش تهمت آلود غضب کردم

عبث خود را چو آتش تهمت آلود غضب کردم به هر خاشاک چندان گرم جوشیدم که تب کردم چو آن طفلی‌که رقص بسملش در اهتزاز…

عاقبت چون شعله خاکستر به فرق ما نشست

عاقبت چون شعله خاکستر به فرق ما نشست درد صهبا پنبه ‌گشت و بر سر مینا نشست بی‌توام‌ گرد ضعیفی بس که بر اعضا نشست…

طاس این نرد اختیاری نیست

طاس این نرد اختیاری نیست هرچه آورد اختیاری نیست بر هوا بسته‌اند محمل ما کوشش گرد اختیاری نیست همه مجبور حکم تقدیریم کرد و ناکرد…

صفا داغ‌ کدورت‌ گشت سامان من و ما شد

صفا داغ‌ کدورت‌ گشت سامان من و ما شد به سر خاکی فشاند آیینه کاین تمثال پیدا شد زیارتگاه حسنم کرد فیض محوگردیدن ز قید…

صبح این بادیه آشوب تپشهای دل است

صبح این بادیه آشوب تپشهای دل است شام‌گردی ز جنون‌تازی سودای دل است مجمر اینجا همه‌ گوش است بر آواز سپند آسمان خانهٔ زنبور ز…

شوق تا محمل به دوش طبع وحشت‌ساز ماند

شوق تا محمل به دوش طبع وحشت‌ساز ماند بال عنقا موج زدگردی که از ما باز ماند نیست جز مهر زبان موج تمکین‌ گهر دل…

شوخی‌، بهار طبع چمن‌زاد می‌شود

شوخی‌، بهار طبع چمن‌زاد می‌شود چندان که سرو قد کشد آزاد می‌شود وضع جهان صفیر گرفتاری هم است مرغ به دام ساخته صیاد می‌شود گردی‌ست…

شکست حادثه بر ما نیافت دست‌ کمین

شکست حادثه بر ما نیافت دست‌ کمین نرفت دامن عریان تنی به غارت چین صفای دل نکشد خجلت گرانی جسم به‌آب‌، آینه مشکل نمد شود…

شده عمرها که نشانده‌ام به کمین اشک چکیده‌ای

شده عمرها که نشانده‌ام به کمین اشک چکیده‌ای دلکی ز نالهٔ بی‌اثر گرهی ز رشته بریده‌ای به‌کجاست آنهمه دسترس که زنم ز طاقت دل نفس…

تا می ز جام همت بد مست می‌کشم

تا می ز جام همت بد مست می‌کشم جز دامن تو هر چه ‌کشم دست می‌کشم عنقا شکار کس نشود گر چه همت است خجلت…

تا عرقناک از چمن آن شوخ بی‌پرواگذشت

تا عرقناک از چمن آن شوخ بی‌پرواگذشت موج خجلت سرو را چون قمری از بالاگذشت وای بر حال کمند ناله‌های نارسا کان تغافل پیشه از…

سینه چاک یک جهان گرد هوس بالیده‌ام

سینه چاک یک جهان گرد هوس بالیده‌ام صبح آزادی چه حرف است این قفس بالیده‌ام طمطراق گفتگوی بی‌اثر فهمیدنی‌ست کاروانی چند آواز جرس بالیده‌ام انفعال…

سفله با جاه نیزهیچکس است

سفله با جاه نیزهیچکس است مور اگر پر برآورد مگس است نفس را بی‌شکنجه مگذارید سگ‌ دیوانه مصلحش مرس است خفت اهل شرم بیباکی‌ست چون…

سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش است

سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش است در قافلهٔ اشک همین آبله پیش است جهدی ‌که ز فکر حسد خلق برآیی خاری ‌که به پایی…

سر خط درس‌کمالت منتخب دانی بس است

سر خط درس‌کمالت منتخب دانی بس است ازکتاب ‌ما و من سطر عدم‌خوانی‌ بس است چند باید چیدن ای غافل بساط اعتبار از متاع‌کار و…

سجدهٔ خواریست آب رو پی نان ریختن

سجدهٔ خواریست آب رو پی نان ریختن این عرق را بی‌جبین بر خاک نتوان ریختن بهر یک شبنم درین‌ گلشن نفسها سوخت صبح سهل‌ کاری…

ساز تبختر است اگر مایهٔ شرف

ساز تبختر است اگر مایهٔ شرف این خواجه بوق می‌زند اقبال چنگ و دف سیری کجاست تا نگری اقتدار خلق بالیدگی مخواه ز گاوان ‌کم…

زین چمن درکف ندارد غنچهٔ دل جز گره

زین چمن درکف ندارد غنچهٔ دل جز گره دانهٔ ما را چو گوهر نیست حاصل جز گره از امل محمل‌کش صدکاروان نومیدی‌ام سبحه درگردن نمی‌بندد…

زندگی محروم تکرارست و بس

زندگی محروم تکرارست و بس چون شرر این جلوه یک بارست و بس از عدم جویید صبح ای عاقلان عالمی اینجا شب تارست و بس…

زرنگ ناز چون گل بزم عشرت چیدنت نازم

زرنگ ناز چون گل بزم عشرت چیدنت نازم چو شمع از شوخی‌ برق نگه بالیدنت نازم ز خاموشی به هم پیچیده‌ای شور قیامت را به…

زان نشئه‌ که قلقل به لب شیشه دواند

زان نشئه‌ که قلقل به لب شیشه دواند صد رنگ صریر قلمم ریشه دواند چون شمع اگر سوخت سر و برگ نگاهم خاکستر من شعله…

ز من عمریست می‌گردد جدا دل

ز من عمریست می‌گردد جدا دل ندانم با که گردید آشنا دل ز حرف عشق خارا می‌گدازد من و رازی‌که نتوان‌گفت با دل به فکر…

ز سور و ماتم این انجمنهاکی خبر دارم

ز سور و ماتم این انجمنهاکی خبر دارم چراغ خامشم سر در گریبان دگر دارم چوگردون ششجهت همواری من می‌کند جولان برون وحشتم گردی‌ست در…

ز خویش‌ مگذر اگر جوهرت‌ شناسایی‌ ست

ز خویش‌ مگذر اگر جوهرت‌ شناسایی‌ ست که خو‌‌دپرستی عالم‌، بهار یکتایی‌ست نه‌ گلشنی‌ست به پیش نظر، نه‌دشت و نه در بلندی مژه ا‌ث منظر…

ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی

ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی جنون کن تا حبابی را لباس بحر پوشانی گل آیینه را روی تو بخشد رنگ حیرانی دهد…

ز برق بی‌نیازی خنده‌ها دارد گلستانش

ز برق بی‌نیازی خنده‌ها دارد گلستانش شکست ما تماشا کن مپرس از رنگ پیمانش دل و آیینهٔ رازش معاذالله چه بنماید کف خاکی‌که درکسب صفاکردند…

روزی‌که نقش‌گردش چشمت خیال‌کرد

روزی‌که نقش‌گردش چشمت خیال‌کرد نقاش خامه از مژه‌های غزال کرد مشاطه‌ای‌ که حسن ترا زیب ناز داد از دوده چراغ مه و مهر خال کرد…