بسکه می‌جوشد ازین دریای حسرت حب جاه

بسکه می‌جوشد ازین دریای حسرت حب جاه قطره هم سعی حبابی دارد از شوق ‌کلاه می‌رود خلقی به‌کام اژدر از افسون جاه شمع را سرتا…

بسکه چون‌گل پرده‌ها بر پرده شد سامان مرا

بسکه چون‌گل پرده‌ها بر پرده شد سامان مرا پیرهن در جلوه آبم‌گرکنی عریان مرا تا به پستی‌ها عروج اعتبارم‌گل‌کند خامشی چون آتش یاقوت زد دامان…

بسکه از ساز ضعیفی‌ها خبر داریم ما

بسکه از ساز ضعیفی‌ها خبر داریم ما چنگ می‌گردیم اگر یک ناله برداریم ما عاشقان را صندل آسودگی دردسرست تا به سر، دردی نباشد، دردسر…

بروت تافتنت‌گربه شانی هوس است

بروت تافتنت‌گربه شانی هوس است به ریش مرد شدن بزگمانی هوس است به حرف و صوت پلنگی نیاید از روباه فسون غرشت افسانه‌خوانی هوس است…

برآسمان رسانم وگر بر هوا برم

برآسمان رسانم وگر بر هوا برم مشت غبار خویش ز راهت‌کجا برم گر استخوان من بپذیرد سگ درت بر عرش ناز سایهٔ بال هما برم…

بر دستگاه اقبال کس خیره‌سر نگردد

بر دستگاه اقبال کس خیره‌سر نگردد این‌خط نمی‌توان خواند تا صفحه برنگردد ای خواجه بی‌نیازی موقوف خودگدازی‌ست تسکین تشنه کامی آب گهر نگردد حیف است…

بحث و جدل به افت جان می‌کند طرف

بحث و جدل به افت جان می‌کند طرف سرها به تیغ فتنه زبان می‌کند طرف طعن خسان مقابل صدق مقال توست اظهار راستی به سنان…

بازم از شرم سجود امشب عرق بیتاب شد

بازم از شرم سجود امشب عرق بیتاب شد لآستان او به یاد آمد جبیبم آب شد تا قیامت بر‌نمی‌آیم ز شرم ناکسی داشتم گرد سرش…

باز امشب نفس شعله فشان دارد شمع

باز امشب نفس شعله فشان دارد شمع حیرتم سوخت ندانم چه زبان دارد شمع صافی آینه ناموس غبار رنگ است جز سیاهی به دل خود…

با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن

با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن چون میوه زرد گشتیم از آفتاب خوردن مست‌ست طبع خود سر از کسب خلق بگذر تا کم‌ کند…

اینکه طاقت‌ها جوانی می‌کند

اینکه طاقت‌ها جوانی می‌کند ناتوانی‌، ناتوانی می‌کند گر همه خاک از زمین‌گردد بلند بر سر ما آسمانی می‌کند بسکه فطرتها ضعیف‌ افتاده است تکیه بر…

این انجمن چو شمع مپندار جای ماست

این انجمن چو شمع مپندار جای ماست هر اشک در چکیدنش آواز پای ماست جان می‌دهیم و عشرت موهوم می‌خریم چون‌گل همان تبسم ما خونبهای…

ای نرگست حیاکدهٔ صلح و جنگ هم

ای نرگست حیاکدهٔ صلح و جنگ هم ساز غزال رام تو خشم پلنگ هم دنباله‌های ابروت از دل گذشته است می‌آید ازکمان توکار خدنگ هم…

ای صبح گرد ناز تو از کاروان کیست

ای صبح گرد ناز تو از کاروان کیست بر خو چیدن تو متاع دکان‌کیست آنجاکه فرصت من وما تیر جسته است ترسم نفس کشی و…

ا‌ی داغ‌کمال تو عیان‌ها و نهانها

ا‌ی داغ‌کمال تو عیان‌ها و نهانها معنی به نفس محو و عبارت به زبانها خلقی به هوای طلب‌گوهر وصلت بگسسته چو تار نفس موج، عنانها…

ای بیخبر به درد دل ما رسیده رو

ای بیخبر به درد دل ما رسیده رو شور سپند محفل حسرت شنیده رو از پیچ و تاب دام هوس احتراز کن زین دود همچو…

ای آرزوی مهرتو سیلاب‌کینه‌ها

ای آرزوی مهرتو سیلاب‌کینه‌ها بر هم زن‌کدورت سنگ آبگینه‌ها ملاح قدرت تو ز عکس تجلیات راند به بحرآینهٔ دل سفینه‌ها آتش‌پرست شعلهٔ اندیشه‌ات جگر آیینه‌دار…

آه به درد عجز هم‌ کوشش ما نمی‌رسد

آه به درد عجز هم‌ کوشش ما نمی‌رسد آبله‌گریه می‌کند اشک به پا نمی‌رسد نغمهٔ‌ساز ما و من تفرقهٔ ‌دل است و بس تا دو…

آنجاکه خیالت ز تمناگله دارد

آنجاکه خیالت ز تمناگله دارد اندیشه اگر خون نشود حوصله دارد چشمم ز هماغوشی مژگان گله دارد این ساغر حیرت صفت آبله دارد شمشادقدان را…

امروز نوبهارست ساغرکشان بیایید

امروز نوبهارست ساغرکشان بیایید گل جوش باده دارد تاگلستان بیایید در باغ بی‌بهاریم‌، سیری‌ که در چه ‌کارم گلباز انتظاریم بازی‌کنان بیایید آغوش آرزوها از…

اگر می نیست جمعیت‌کدام است

اگر می نیست جمعیت‌کدام است کمند وحدت اینجا دور جام است چو ساغر در محیط می‌کشیها ز موج باده قلابم به‌کام است دو عالم در…

اگر به‌گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما

اگر به‌گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما ز پیکرسر وموج خجلت‌شود نمایان چو می ز مینا ز چشم مستت اگر بیابد قبول‌کیفیت نگاهی…

آفاق جا ندارد همت کجا نشیند

آفاق جا ندارد همت کجا نشیند سنگ از نگین براید تا نام ما نشیند جایی‌که خاک باشذ پشت وبلنذ هستی تا چند سایه بالد یا…

اسرار در طبایع ضبط نفس ندارد

اسرار در طبایع ضبط نفس ندارد درپردهٔ خس و خار، آتش قفس ندارد گو وهم سوده باشد بر چرخ تاج شاهان سعی هما بلندی پیش…

از هر طلبی پیش ندامت‌گله‌کردم

از هر طلبی پیش ندامت‌گله‌کردم سودم قدمی چند که دست آبله‌ کردم در غنچگی‌ام یکدلیی بود که چون گل بر وهم شکفتن زدم و ده…

از عزت و خواری نه امید است نه بیمم

از عزت و خواری نه امید است نه بیمم من‌گوهر غلتان خودم اشک یتیمم دل نیست بساطی که فضولی رسد آنجا طور ادبم سرمهٔ آوازکلیمم…

از خامشی مپرس و زگفتار عندلیب

از خامشی مپرس و زگفتار عندلیب صد غنچه وگل است به منقار عندلیب دارم دلی به سینه ز داغ خیال دوست طراح آشیانهٔ گلزار عندلیب…

از پنبه اگر آتش سوزان گله دارد

از پنبه اگر آتش سوزان گله دارد دیوانه هم از خار بیابان گله دارد در عالم آسودگی از خویش روانیم موج گهر از چیدن دامان…

شب‌که از شوق توپروازم بهار آهنگ بود

شب‌که از شوق توپروازم بهار آهنگ بود استخوان هم در تنم چون‌شمع‌ مغز رنگ بود خواب راحت باخت دل آخر به افسون صفا داشت مژگانی…

یک شبم در دل نسیم یاد آن‌گیسو گذشت

یک شبم در دل نسیم یاد آن‌گیسو گذشت عمر در آشفتگی‌ چون سر به زیر مو گذاشت شوخی اندیشهٔ لیلی درین وادی بلاست بر سر…

یاران به رنگ رفته دو روزم مثل‌ کنید

یاران به رنگ رفته دو روزم مثل‌ کنید تمثال من‌کم است‌گر آیینه تل‌کنید انجام این بساط در آغاز خفته است شام ابد تصور صبح ازل…

وهم بلند وپست جاه چند دلت سیه‌کند

وهم بلند وپست جاه چند دلت سیه‌کند گر گذری ز بام و در سایه بساط ته ‌کند رفع غبار وهم و ظن آن همه‌کذب داشته‌ست…

وحشی صحرای حسن نرگس فتان ‌کیست

وحشی صحرای حسن نرگس فتان ‌کیست موجهٔ دریای ناز ابروی جانان‌کیست سایه‌ زلف ‌که شد سرمه‌کش چشم شام خنده فیض سحر چاک گریبان کیست حسن…

هوس وداع بهار خیال امکان باش

هوس وداع بهار خیال امکان باش چو رنگ رفته به‌باغ دگر گل‌افشان باش کناره‌جویی ازین بحر عافیت دارد وداع مجلسیان‌کن ز دور گردان باش گرفتم…

همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما

همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما چه قیامتی‌که نمی‌رسی زکنار ما به‌کنار ما چو غبار ناله به نیستان نزدیم‌گامی از امتحان…

همت چه برفرازد از شرم فقر ما دست

همت چه برفرازد از شرم فقر ما دست عریان تنی لباسیم کو آستین کجا دست بی‌انفعالی از ما ناموس آبرو برد تا جبهه بی‌عرق شد…

هرگز به دستگاه نظر پا نمی‌رسد

هرگز به دستگاه نظر پا نمی‌رسد کور عصاپرست به بینا نمی‌رسد هر طفل غنچه هم سبق درس صبح نیست هر صاحب‌نفس به مسیحا نمی‌رسد گل…

هرکجا عشاق را درد طلب منظور شد

هرکجا عشاق را درد طلب منظور شد رفتن رنگ دو عالم خون یک ناسور شد رنگ منت برنمی‌دارد دل اهل صفا صبح‌ ، زخم خویش…

هرجا روی ای ناله سلامی ببر ازما

هرجا روی ای ناله سلامی ببر ازما یادش دل ما برد به جای دگر از ما امید حریف نفس سست عنان نیست ما را برسانید…

هر چند دورم از چمن جلوه‌گاه او

هر چند دورم از چمن جلوه‌گاه او میخانه است شوق به یاد نگاه او دارم دلی به سینه‌ کز افسون نرگست فیروز نیست سرمه به…

نیست ایمن از بلا هر کس به فکر جستجوست

نیست ایمن از بلا هر کس به فکر جستجوست روز و شب گرداب‌ را ازموج‌،‌ خنجر برگلوست در تماشایی ‌که ما را بار جرات داده‌اند…

نه وحدت سرایم نه‌کثرت نوایم

نه وحدت سرایم نه‌کثرت نوایم فنایم‌، فنایم‌، فنایم‌، فنایم نه پایی که گردون فرازد خرامم نه دستی که بندد تعین حنایم اگر آسمانم عروجی ندارم…

نه عشق سوخته و نه هوس‌گداخته است

نه عشق سوخته و نه هوس‌گداخته است چو صبح آینهٔ ما نفس‌گداخته است سلامت آرزوی وادی رحیل مباش که عالمی به فسون جرس گداخته است…

نه اینجا سبحه ره دارد نه زنار

نه اینجا سبحه ره دارد نه زنار تو دیرستان ناز خود پرستی تحیر چشم بند سحرکاری‌ست بهار بی‌نشانی گل به دستی دربغا رمز خورشیدت نشد…

نگه ز روی تو تا کامیاب می‌گردد

نگه ز روی تو تا کامیاب می‌گردد تحیر آینهٔ آفتاب می‌گردد زگرمجوشی لعلت به‌کسوت تبخال حباب بر لب ساغرکباب می‌گردد چه نشئه بود ندانم به…

نقاش تاکشد اثر ناتوان او

نقاش تاکشد اثر ناتوان او بندد قلم ز سایهٔ موی میان او از بحر عشق رخت سلامت‌که می‌برد کشتی شکستن است دلیل‌ کران او حزنی…

نفس ‌با یک‌ جهان وحشت به‌ خاک‌ و آب می‌سازد

نفس ‌با یک‌ جهان وحشت به‌ خاک‌ و آب می‌سازد پرافشان نشئه‌ای با کلفت اسباب می‌سازد چو آل دودی ‌که پیدا می‌کند خاموشی شمعش زخود…

نشد حجاب خیالم غبار جسمانی

نشد حجاب خیالم غبار جسمانی حباب رانه ز پیراهن است عریانی جز اینقدر نشد از سرنوشت من ظاهر که سجده می‌چکدم چون نگین ز پیشانی…

نسبت اشراف با دونان خطاست

نسبت اشراف با دونان خطاست سر اگرگردید نتوان‌گفت پاست آه بی‌تاثیرما راکم مگیر هرکجا دودی است آتش در قفاست بی‌جفای چرخ دل را قدر نیست…

ندارد آنقدر قطع از جهان غفلت اسبابم

ندارد آنقدر قطع از جهان غفلت اسبابم به جنبش تا رسد مژگان محرف می‌خورد خوابم نفس در دل‌ گره دارم نگه در دیده معذورم خطی…

ناله‌ها داریم و کس زین انجمن آگاه نیست

ناله‌ها داریم و کس زین انجمن آگاه نیست آنچه دل می خوهد از اظهار مطلب آه نیست امتحان صد بار طی‌کرد از زمین تا آسمان…

می‌دهد زیب عمارت از خرابی خانه‌ام

می‌دهد زیب عمارت از خرابی خانه‌ام آب در آیینه دارد سیل در ویرانه‌ام از گداز رنگ طاقت برنمی‌آیم چو شمع گردش چشم ‌که در خون…

موج پوشید روی دریا را

موج پوشید روی دریا را پردهٔ اسم شد مسما را نیست بی‌بال اسم پروازش کس ندید آشیان عنقا را عصمت حسن یوسفی زد چاک پردهٔ…

ممسک اگربه عرض سخا جوشد ازشراب

ممسک اگربه عرض سخا جوشد ازشراب دستی بلند می‌کند اما به زیرآب طبع‌کرم فسردهٔ دست تهی مباد برگشت عالمی‌ست ستم خشکی سحاب این است اگر…

مقیم وحدتم هر چند در کثرت وطن دارم

مقیم وحدتم هر چند در کثرت وطن دارم به دریا همچو گوهر خلوتی در انجمن دارم نفس می‌سوزم و داغی به حسرت نقش می‌بندم چراغی…

مست‌عرفان را شراب دیگری درکار نیست

مست‌عرفان را شراب دیگری درکار نیست جز طواف خویش دور ساغری درکار نیست سعی‌ پروازت چو بوی ‌گل ‌گر از خود رفتن است تا شکست…

محیط جلوهٔ او موج خیز است از سراب من

محیط جلوهٔ او موج خیز است از سراب من ز شبنم آب در آیینه دارد آفتاب من به تحقیق چه پردازم‌ که از نیرنگ دانشها…

مپسند جزبه رهن تغافل پیام ما

مپسند جزبه رهن تغافل پیام ما لعل ترا نگین نگرفته‌ست نام ما پوشیده نیست تیرگی بخت عاشقان آیینهٔ چراغ به دست است شام ما کس…

مارا زگرد این دشت‌عزمی است رو به‌دریا

مارا زگرد این دشت‌عزمی است رو به‌دریا پرکهنه شد تیمم اکنون وضو به دریا کرکسب اعتبارات دوری ز بزم انس است یک قطره چون‌گوهرنیست بی‌آبرو…

لعل لب او یکدم بر حالم اگر خندد

لعل لب او یکدم بر حالم اگر خندد تا حشر غبار من بر آب‌گهر خندد بی‌جلوهٔ او تا چند از سیرگل و شبنم اشکم ز…

گلهای آن تبسم باغ فلک ندارد

گلهای آن تبسم باغ فلک ندارد صد صبح اگر بخندد یک لب نمک ندارد رنگ دویی در این باغ رعنایی خیال است سیر جهان تحقیق…

گریک نفس آیینه‌کنی نقش قدم را

گریک نفس آیینه‌کنی نقش قدم را بر خاک نشانی هوس ساغر جم را معنی نظران سبق هستی موهوم بیرون شق خامه ندیدند رقم را بیهوده…

گردی دگر نشد ز من نارسا بلند

گردی دگر نشد ز من نارسا بلند هویی مگر چو نبض‌ کنم بیصدا بلند بنیاد عجز و دعوی عزّت جنون‌کیست مو، سربلند نیست شود تا…

گر کند طاووس حیرتخانهٔ اسباب گل

گر کند طاووس حیرتخانهٔ اسباب گل دستگاه رنگ او بیند همان در خواب‌گل ای بهار از خودفروشان دکان رنگ باش بی دماغانیم ما اینجا ندارد…

گر چه جز ذکرت نمی‌گنجد حدیثی در زبان

گر چه جز ذکرت نمی‌گنجد حدیثی در زبان چون نگینم جای نام توست خالی‌بر زبان درد عشق و ساز مستوری زهی فکر محال خار پا…

گر به این واماندگی مطلق عنان خواهم شدن

گر به این واماندگی مطلق عنان خواهم شدن گام اول در رهت سنگ نشان خواهم شدن جبههٔ من درکمین سجده‌ای فرسوده است عالمی را قبله‌ام‌گر…

گذشت عمر به لرزیدنم ز بیم و امید

گذشت عمر به لرزیدنم ز بیم و امید قضا نوشت‌ مگر سرخطم‌ به‌ سایهٔ بید سحر دماندن پیری چه شامهاکه نداشت سیاه‌کرد جهانم به دیده…

کی جزا می‌رسد از اهل حیا سرکش را

کی جزا می‌رسد از اهل حیا سرکش را آب آیینه محال است‌کشد آتش را بر زبان راست روان را نرود حرف خطا خامه ظاهر نکند…

که‌ام من شخص نومیدی سرشتی‌ عبرت ایجادی

که‌ام من شخص نومیدی سرشتی‌ عبرت ایجادی به صحرا گرد مجنونی به ‌کوه آواز فرهادی به سر دارم هوای ترک شوخی فتنه بنیادی که تیغش…

کشت عاشق‌ که دهد داد گیاه خشکش

کشت عاشق‌ که دهد داد گیاه خشکش موی چینی‌ست رگ ابر سیاه خشکش بی‌سخا گردن منعم چه کمال افرازد سر خشکی‌ست که آتش به‌ کلاه…

کجایی ای جنون ویرانه ات کو

کجایی ای جنون ویرانه ات کو خس و خاریم آتشخانه‌ات کو الم پیمایم از کم ظرفی هوش شراب عافیت پیمانه‌ات کو تو شمع بی‌نیازبها بر…

کار به نقش پا رساند جهد سر هواییت

کار به نقش پا رساند جهد سر هواییت شمع صفت به داغ برد آینه خودنماییت دل به غبار وهم و وظن رفت زشغل ما و…

قد خم‌ گشته را تا می‌توانی وقف طاعت ‌کن

قد خم‌ گشته را تا می‌توانی وقف طاعت ‌کن به این قلاب صید ماهی دریای رحمت‌ کن نه‌ای‌ گردن ‌که همچون ‌شعله باید سر کشت…

فکر خویشم آخر از صحرای امکان می‌برد

فکر خویشم آخر از صحرای امکان می‌برد همچو شمع آن سوی دامانم‌ گریبان می‌برد شرمسار هستی‌ام کاین کاغذ آتش زده یک دو گامم زین شبستان…

فسردگیهای ساز امکان ترانه‌ام را عنان نگیرد

فسردگیهای ساز امکان ترانه‌ام را عنان نگیرد حدیث توفان نوای عشقم خموشی از من زبان نگیرد ز دستگاه جهان صورت نی‌ام خجالت‌کش‌ کدورت چو آینه…

غیر وحدت برنتابد همت عرفان ما

غیر وحدت برنتابد همت عرفان ما دامن خویش است چون صحراگل دامان ما شوق در بی‌دست‌وپایی نیست‌مأیوس طلب چون قلم سعل قدم می‌بالد از مژگان…

غزال امن که الفت خیال مبهم است

غزال امن که الفت خیال مبهم است به هرکجا نفسی‌ گرد می‌کند رم اوست امل‌ کجاست گر از فرصت آگهی باشد قصور فطرت ما بیش…

غافل شدیم وگشت خروش هوس بلند

غافل شدیم وگشت خروش هوس بلند افسون خواب کرد غرور نفس بلند یکسر به زیر چرخ‌، پر و بال ریختیم پرواز کس نجست ز بام…

عمری‌ست رخت حسرتم از سینه بسته‌اند

عمری‌ست رخت حسرتم از سینه بسته‌اند راه نفس به خلوت آیینه بسته‌اند وارستگی ز اطلس و دیبا چه ممکن است این شعله را به خرقهٔ…

عمر سبک عنان ‌کجاست از نظرم تو می‌روی

عمر سبک عنان ‌کجاست از نظرم تو می‌روی دامن خود گرفته‌ام می‌نگرم تو می‌روی موج نقاب حیرت است بر رخ اعتبار بحر گرگهرم تو ساکنی…

عشرت سالگره تا کی‌ات ای غفلت فال

عشرت سالگره تا کی‌ات ای غفلت فال رشته‌ای هست‌که لب می‌گزد ازگفتن سال بگذر ای شمع ز تشویش زبان آرایی کاروانهاست درین دشت خموشی دنبال…

عجز طاقت به‌ گرفتاری غم شادم‌ کرد

عجز طاقت به‌ گرفتاری غم شادم‌ کرد یاس بی‌بال و پری از قفس آزادم ‌کرد کو خم دام تعلق چه ‌کمند اسباب اینقدرها به قفس…

عالم طلسم وحشت چشم سیاه اوست

عالم طلسم وحشت چشم سیاه اوست تا ذره‌ای‌ که می‌رمد از خود نگاه اوست ماییم و پاسبانی خلوت‌سرای چشم بیرون رو، ای نگاه‌! که این…

طبع دانا الم دهر مکدر نکند

طبع دانا الم دهر مکدر نکند گرد بر روی ‌گهر آن همه لنگر نکند به خیالی نتوان غرهٔ تحقیق شدن گر همه حسن دمد آینه…

صفای حال ما مغشوش رنگیست

صفای حال ما مغشوش رنگیست عدم ‌را نام هستی سخت ننگیست ز قید سخت جانیها مپرسید شرار ما قفس فرسوده سنگیست به هر جا بال…

صبح شو ای‌شب‌که خورشید من‌اکنون می‌رسد

صبح شو ای‌شب‌که خورشید من‌اکنون می‌رسد عید مردم‌ گو برو عید من اکنون می‌رسد بعد از اینم بی‌دماغ یاس نتوان زیستن دستگاه عیش جاوید من…

شوق‌دیدارم و در چشم‌کسان راه من است

شوق‌دیدارم و در چشم‌کسان راه من است هرکجاگرد نگاهی‌ست‌کمینگاه من است داغ تأثیر وفایم‌ که به آن افسردن جگر بی‌اثری سوختهٔ آه من است عجز…

شور اشکم‌ گر چنین راه تپش سر می‌کند

شور اشکم‌ گر چنین راه تپش سر می‌کند تردماغیهای دریا نذر گوهر می‌کند حسرت جاوید هم عیشی‌ست این مخمور را جام می‌گردد اگر خمیازه لنگر…

شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را

شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را تیغ میلی می‌کشد خواب‌گران زخم را سینه‌چاکیم وخموشی‌ترجمان عجزماست سرمه باشد جوهر تیغت زبان زخم را عاشقان در…

شرر کاغذی‌، آرایش دکان نکنی

شرر کاغذی‌، آرایش دکان نکنی صفحه آتش نزنی‌، فکر چراغان نکنی عمل پوچ مکافات کمین می‌باشد آتشی نیست اگر پنبه نمایان نکنی ذوق دریاکشی از…

تا نفس باقی است دردل ر‌نگ‌کلفت مضمراست

تا نفس باقی است دردل ر‌نگ‌کلفت مضمراست آب این آیینه‌ها یکسرکدورت‌پرور است فکر آسودن به شور آورده است این بحر را در دل هر قطره…

تا کاتب ایجادم نقش من و ما بندد

تا کاتب ایجادم نقش من و ما بندد چون صبح دم فرصت مسطر به هوا بندد این مبتذل اوهام پر منفعلم دارد مضمون نفس وحشی‌ست…

شب بزم خیالی به دل سوخته چیدم

شب بزم خیالی به دل سوخته چیدم تصویر تو گل ‌کرد ز آهی که ‌کشیدم تا هیچکسم منتظر وصل نداند گشتم عرق و در سر…

سوار برق عمرم‌، نیست برگشتن عنانم را

سوار برق عمرم‌، نیست برگشتن عنانم را مگر نام توگیرم تا بگرداند زبانم را عدم کیفیتم خاصیت نقش قدم دارم خرامی تا به زیرپای خود…

سرنوشت روی‌ جانان خط مشکین بوده است

سرنوشت روی‌ جانان خط مشکین بوده است کاروان حسن را نقش قدم این بوده است ما اسیران‌؛ نوگرفتار محبت نیستیم آشیان طایر ما چنگ شاهین‌…

سر هرکس زگلی پر زده است

سر هرکس زگلی پر زده است گل ندانست چه برسر زده است گر بوذ آینه منظور بتان چشم ما هم مژه‌ کمتر زده است لغز…

سحر کیفیت دیدار از ایینه پرسیدم

سحر کیفیت دیدار از ایینه پرسیدم به حیرت رفت چندانی ‌که من هم محو‌ گر‌دیدم به ذوق وحشتی از خود تهی‌ کردم جهانی را جنون…

سایهٔ دستی اگر ضامن احوال ماست

سایهٔ دستی اگر ضامن احوال ماست خاک ره بیکسی‌ست ‌کز سر ما برنخاست دل به هوا بسته‌ایم‌، از هوس ما مپرس با همه ببگانه است…

زین شیشهٔ ساعت ‌که مه و سال برآورد

زین شیشهٔ ساعت ‌که مه و سال برآورد گرد عدم فرصت ما بال برآورد عمری ز حیا زحمت اوهام ‌کشیدیم ما را خم دوش مژه…

زهی ‌خمخانهٔ حیرت‌،‌کلام‌ هوش تسخیرت

زهی ‌خمخانهٔ حیرت‌،‌کلام‌ هوش تسخیرت دماغ موج می‌، آشفتهٔ نیرنگ تقریرت حدیث شکوه با این سادگی نتوان رقم کردن گهر حل‌کردنی دارد مدادکلک تحریرت شکایت‌نامهٔ…