طبع خاموشان به نور شرم روشن می‌شود

طبع خاموشان به نور شرم روشن می‌شود درچراغ حسن گوهر آب روغن می‌شود پای آزادان به زنجیر علایق بند نیست نام را قش نگینها چین…

صفا فریب فقیهان نفس گداخته‌اند

صفا فریب فقیهان نفس گداخته‌اند که هر طرف چو تیمم وضوی ساخته‌اند درین بساط بجز رنگ رفته چیزی نیست کسی چسان برد آن بازییی که…

صبح تمنا دمید، دل چمنستان ‌کنیم

صبح تمنا دمید، دل چمنستان ‌کنیم یوسف ما می‌رسد آینه سامان ‌کنیم حاصل باغ مراد حوصله خواه وفاست آنچه نگنجد به جیب تحفهٔ دامان‌ کنیم…

شوق تو دامنی زد بر نارسایی ما

شوق تو دامنی زد بر نارسایی ما سرکوب بال وپر شد بی‌دست پایی ما درکارگاه امکان بی‌شبهه نیست فطرت تمثال می‌فروشد آیینه‌زایی ما زان پنجهٔ…

شوخی‌انداز جرأتها ضعیفان را بلاست

شوخی‌انداز جرأتها ضعیفان را بلاست جنبش خویش از برای اشک سیلاب فناست آخر از سَرو ِ تو شور ِقمری ما شد بلند جلوِهٔ بالابلندان خاکساران…

شکست رنگ که بود آبیار این‌ گلشن

شکست رنگ که بود آبیار این‌ گلشن به هر چه می‌نگرم ناله‌ کرده است وطن به ‌کلبه‌ای که من از درد هجر می‌نالم به قدر…

شدی پیر وهمان دربند غفلت می‌کنی جان را

شدی پیر وهمان دربند غفلت می‌کنی جان را به‌پشت خم‌کشی تاکی چوگردون بار امکان را رباضت غره دارد زاهدان را لیک ازبن غافل گه از…

تا نظر بر شوخی من نرگس خودکام داشت

تا نظر بر شوخی من نرگس خودکام داشت چشمهٔ آیینه موج روغن بادام داشت باد دامانت غبارم را پریشان‌کرد و رفت سرمه‌ام درگوشهٔ چشم عدم…

تا فلک درگردش است آفت به‌هرسوهاله است

تا فلک درگردش است آفت به‌هرسوهاله است در مزاج آسیا چندین شرر جواله است یأس‌کن خرمنگه درگشت امید زندگی ریزش یک مشت دندان حاصل صدساله…

شب از رویت سخنهایی بهار اندوده می‌گفتم

شب از رویت سخنهایی بهار اندوده می‌گفتم زگیسو هرکه می‌پرسید مشک سوده می‌گفتم وفا در هیچ صورت نیست ننگ آلود کمظرفی ز خود چون صفر…

سلسلهٔ شوق‌کیست سر خط آهنگ ما

سلسلهٔ شوق‌کیست سر خط آهنگ ما رشته به پا می‌پرد از رگ گل رنگ ما نقد جهان فسوس سهل نباید شمرد دل به‌گره بسته است…

سرمه شد آخر به خواب بی‌خودیها پیکرم

سرمه شد آخر به خواب بی‌خودیها پیکرم سایهٔ دیوار مژگان که زدگل بر سرم خواب نازی‌ کرد پیدا شعله از خاکسترم بالش پرواز شد واماندگیهای…

سر خط نازیست امشب زخمهای سینه‌ام

سر خط نازیست امشب زخمهای سینه‌ام جوهر تیغ که گل کرده‌ست از آیینه‌ام شعله‌ گر بارد فلک در عالم فقرم چه باک حصن سنگینیست ‌گرد…

سحر آه و گلستان نکهت و بلبل فغان دارد

سحر آه و گلستان نکهت و بلبل فغان دارد جهانی سوی بیرنگی ز حسرت کاروان دارد تأمل‌ گر کنی هر کس به‌ رنگی رفته‌ است…

ساز تو کمین نغمهٔ بیداد شکستی‌ست

ساز تو کمین نغمهٔ بیداد شکستی‌ست در شیشهٔ این رنگ پریزاد شکستی‌ست گوهر ز حباب آن همه تفریق ندارد هرجاست سری درگره باد شکستی‌ست تصویر…

زین سال و ماه فرصت کارت منزه است

زین سال و ماه فرصت کارت منزه است مژگان دمی که سایه کند روز بیگه است تا کی غرور چیدن و واچیدن هوس در خانه…

زهی چمن ساز صبح فطرت‌، ‌تبسم لعل مهرجویت

زهی چمن ساز صبح فطرت‌، ‌تبسم لعل مهرجویت ز بوی‌گل تا نوای بلبل‌، فدای تمهید گفتگویت سحر نسیمی درآمد از در، پیام‌ گلزار وصل در…

زغرور شمع ورعونتش همه جاست آفت روشنی

زغرور شمع ورعونتش همه جاست آفت روشنی که چو مو نشسته هزار سر،‌ته تیغ‌، از رک‌گردنی تب وتاب طاقت فتنه‌گر، همه را دوانده به دشت…

زاهد ز دعوت خلق دارد عجب‌ کر و فر

زاهد ز دعوت خلق دارد عجب‌ کر و فر گر کوشه‌گیری این است رحمت به شور محشر واعظ به اوج معنی ‌گر راه شرم دارد…

ز نقش پای تو کابینه ‌دار آینه است

ز نقش پای تو کابینه ‌دار آینه است بساط روی زمین را بهار آینه است اگر ز جوهر آیینه نیست دام به دوش چرا زروی…

ز شرم سرنوشتی‌کز ازل بنیاد من دارد

ز شرم سرنوشتی‌کز ازل بنیاد من دارد عرق در چین پیشانی زمین آبکن دارد بساط ناز می‌پردازم اما ساز فرصت‌کو مه اینجا پیشتر ز آرایش…

ز درد یآس ندانم‌کجاکنم فریاد

ز درد یآس ندانم‌کجاکنم فریاد قفس شکسته‌ام و آشیان نمانده به یاد به برقی از دل مایوس‌ کاش در گیرم کباب سوختنم چون چراغ در…

ز تنگی منفعل‌گردید دل آفاق پیدا شد

ز تنگی منفعل‌گردید دل آفاق پیدا شد گهر از شرم ‌کمظرفی عرقها کرد دریا شد ز خود غافل‌گذشتی فال استقبال زد حالت نگاه از جلوه…

ز بس دامان ناز افشاند زلف عنبر افشانش

ز بس دامان ناز افشاند زلف عنبر افشانش خط مشکین دمید آخر ز موج‌ گرد دامانش ز جوش شوخی چشم تماشا می‌کند پنهان به طوق…

روشندلان چو آینه بر هرچه رو کنند

روشندلان چو آینه بر هرچه رو کنند هم در طلسم خویش تماشای او کنند پاکی چو بحر موج زند از جبینشان قومی که از گداز…

رنگت به چشم لاله بساط نظاره سوخت

رنگت به چشم لاله بساط نظاره سوخت خویت به‌کام سنگ زبان شراره سوخت خالت ز پرده‌، دود خطی‌کرد آشکار شوخی‌ سپند سوخته ‌را هم دوباره…

رفته رفته عافیت هم‌کینه‌خواهی می‌کند

رفته رفته عافیت هم‌کینه‌خواهی می‌کند ساحل آخر کشتی ما را تباهی می‌کند دوستان بر موی پیری اعتماد عیش چند خانه‌ها روشن چراغ صبحگاهی می‌کند آسمان…

رخصت نظاره‌ای‌گر می‌دهد جانان مرا

رخصت نظاره‌ای‌گر می‌دهد جانان مرا می‌کشد خاکستر خود در ته دامان مرا از اثرپردازی ناموس الفتها مپرس شانهٔ زلف تحیر می‌شود مژگان مرا بسکه گرد…

دیده را باز به دیدار که حیران کردیم

دیده را باز به دیدار که حیران کردیم که خلل در صف جمعیت مژگان ‌کردیم بسکه آشفته نگاهی سبق غفلت ماست مژه را هم رقم…

دوستان این خاکدان چون من ندارد دیگری

دوستان این خاکدان چون من ندارد دیگری خانه در زیر زمین بنیاد و نقش پا دری مردم و یاد مرا بر من نکرد آن مست…

دمی ‌که تیغ تو خون مرا بحل ‌گیرد

دمی ‌که تیغ تو خون مرا بحل ‌گیرد هجوم ناز سراپای من به دل ‌گیرد کجاست اشک که در عالم خیال توام هزار آینه با…

دلدار قدح برکف‌، ما مرده ز مخموری

دلدار قدح برکف‌، ما مرده ز مخموری آه از ستم غفلت‌، فریاد ز مهجوری سرمایهٔ آگاهی گر آینه‌داریهاست در ما و تو چیزی نیست نزدیکتر…

دل صبرآزما کمتر ز دار و گیر فرساید

دل صبرآزما کمتر ز دار و گیر فرساید چو آن سنگی ‌که زیر کوه باشد دیر فرساید گداز سعی کامل نیست بی ایجاد تعمیری طلا…

دل در قدم آبله پایان‌که شکسته‌ست

دل در قدم آبله پایان‌که شکسته‌ست این‌شیشه به‌هرکوه‌و بیابان‌که شکسته‌ست جز صبر به آفات قضا چاره نشاید در ناخن تدبیر نیستان‌که شکسته‌ست با سختی ایام…

دل به‌سعی آب‌گردیدن طرب پیمانه است

دل به‌سعی آب‌گردیدن طرب پیمانه است خودگدازی تردماغیهای این دیوانه است هرکجا نازی‌ست ایجاد نیازی می‌کند خط، چراغ حسن را جوش پرپروانه است ناله‌ها در…

دل از ندامت هستی‌، مکدر ا‌فتاده‌ست

دل از ندامت هستی‌، مکدر ا‌فتاده‌ست دگر ز یاس مگو خاک بر سر افتاده‌ست درین بساط‌، تنزه کجا، تقدس‌کو مسیح رفته و نقش سم خر…

درین مکتب‌ که باز آن طفل بازیگر کند بازی

درین مکتب‌ که باز آن طفل بازیگر کند بازی که از علم آنچه تعلیمش دهی از برکند بازی به قانون ادب سازان بزم دل چه…

درشت‌خو سخنش عافیت ثمر نبود

درشت‌خو سخنش عافیت ثمر نبود صدای تار رگ سنگ جز شرر نبود هجوم حادثه با صاف دل چه خواهدکرد ز سیل خانهٔ آیینه را خطر…

در گلستانی‌که‌گرد عجز ما افتاده است

در گلستانی‌که‌گرد عجز ما افتاده است همچو عکس‌ازشخص‌،‌رنگ‌ازگل‌جدا افتاده است بسکه شد پامال حیرانی به راه انتظار دیدهٔ‌ما، بی‌‌نگه چون نقش پا افتاده است ما…

در شکوه صافدل ندهد رخصت زبان

در شکوه صافدل ندهد رخصت زبان زنجیری حیاست به موج‌گهر فغان سنبل اسیر زلف ترا دام وحشت است افعی گزیده می‌رمد از شکل ربسمان در…

در چمن‌گر طرف دامانت صبا خواهد شکست

در چمن‌گر طرف دامانت صبا خواهد شکست بررخ هربرگ‌گل رنگ حیا خواهد شکست کی غبار خاطر هر آسیا خواهد شدن تخم‌ما چون آبله درزیرپا خواهد…

در بهارگریه عیش بیدلان آماده است

در بهارگریه عیش بیدلان آماده است اشک تاگل می‌کند هم شیشه و هم باده است طینت عاشق همین وحشت غبار ناله نیست چون شرارکاغذ اینجا…

دب چه چاره‌کند چون فضول افتد

دب چه چاره‌کند چون فضول افتد بجای عذر دل آورده‌ام قبول افتد به خاک خفت درتن ره هزار قافله اشک مبادکس به غبار دل ملول…

داد عجز ما ندهد سعی هیچ مشغله‌ای

داد عجز ما ندهد سعی هیچ مشغله‌ای دسترنج کس نشود مزد پای آبله‌ای شب خیال آن نگهم‌ گفت نکته‌ها که‌ کنون صدفغان ادا نکند شکر…

خوشست از دور نذر محفل همصحبتان بوسی

خوشست از دور نذر محفل همصحبتان بوسی جهان جز کنج تنهایی ندارد جای مأنوسی فنا تعلیم هستی باش اگر راحت هوس داری به فهم این…

خواه در معمورهٔ جان خواه در وبرانه باش

خواه در معمورهٔ جان خواه در وبرانه باش با هزاران در پس دیوار خود چون شانه باش چشم منت جز به نور عشق نتوان آب…

خلقی‌ست پراکندهٔ سعی هوسی چند

خلقی‌ست پراکندهٔ سعی هوسی چند پرواز جنون ‌کرده به بال مگسی چند کر و فر ابنای زمان هیچ ندارد جزآنکه‌گسسته‌ست فسار و مرسی چند چون…

خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را

خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را که افکند ته پاگردن‌کشیدهٔ ما را شهید تیغ تغافل بر آستان‌که نالد تظلمی‌ست چو اشک از…

خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما

خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما می‌دود مرکز همان سر بر خط پرگار ما از ادب‌پروردگان یاد تمکین توایم موی چینی می‌فروشد ناله درکهسار…

حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما

حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما ششجهت آیینه بالدگر فشانی‌گرد ما مفت موهومی‌ست‌گر ما نام هستی می‌بریم چون سحرگرد نفس بوده‌ست ره‌آورد ما…

حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا

حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا چشم‌عصمت سرمه‌خواندگرد دامان تو را بسکه بر خود می‌تپد از آرزوی ناوکت می‌کند در سینه دل هم‌کار پیکان…

حذر ز راه محبت‌که پر خطرناک است

حذر ز راه محبت‌که پر خطرناک است تو مشت خار ضعیفی و شعله بیباک است توان به بیکسی ایمن شد از مضرت دهر سموم حادثه…

چیست آدم مفردکلک د‌بیرستان رب

چیست آدم مفردکلک د‌بیرستان رب کاینهمه اوضاع اسمارست ترکیبش سبب زادهٔ علم موالیدش جهان ماء و طین لم‌یلد لم‌یولدش آیینهٔ اصل و نسب از تصنع‌گر…

چون شمع زحمتی که به شبگیر می‌کشم

چون شمع زحمتی که به شبگیر می‌کشم از داغ پنبه می‌کشم و دیر می‌کشم طفلی شد و شباب شد و شیب سرکشید لیکن یقین نشد…

چون حبابم‌شیشهٔ دل هرکجا خواهد شکست

چون حبابم‌شیشهٔ دل هرکجا خواهد شکست آن سوی‌نه محفل امکان صدا خواهد شکست ناتوانی گر به این سامان بساط‌آرا شود عالمی طرف‌کلاه از رنگ ما…

چو محو عشق شدی رهنما چه می‌جویی

چو محو عشق شدی رهنما چه می‌جویی به بحر غوطه زدی ناخدا چه می‌جویی متاع خانه آیینه حیرت است اینجا تو دیگر از دل بیمدعا…

چو شبنم تا نقاب اعتبار خویش شق‌ کردم

چو شبنم تا نقاب اعتبار خویش شق‌ کردم ز شرم زندگی‌گفتم‌کفن پوشم‌، عرق‌کردم کف پا می‌شدم ای کاش از بی‌ اعتباریها جبین‌گردیدم و صد رنگ…

چه‌ممکن است‌که راحت سری برآورد از ما

چه‌ممکن است‌که راحت سری برآورد از ما مگر نفس رود و دیگری برآورد از ما به عرصهٔ دو نفس انقلاب فرصت هستی گمان نبودکه دل…

چه شدکه قاصد امید لنگ برگردید

چه شدکه قاصد امید لنگ برگردید زمان وصل قریب است رنگ برگردید به عرصه‌ای ‌که نشان یقین بود منظور نشاید از سرکیش خدنگ برگرذید به…

چه بلاست اینکه پیری ز فنا خبر ندارد

چه بلاست اینکه پیری ز فنا خبر ندارد سر ما نگون شد اما ته پا نظر ندارد خط ما غبار هم نیست‌ که به‌ کس…

چند پیچد بر من بی‌دست وپا افتادگی

چند پیچد بر من بی‌دست وپا افتادگی از رهم بردار تا گیرد عصا افتادگی شیوهٔ عشاق چون اشک است در راه نیاز ابتدا سرگشتگیها، انتها…

چشم تو به حال من‌ گر نیم نظر خندد

چشم تو به حال من‌ گر نیم نظر خندد خارم به چمن نازد عیبم به هنر خندد تا چند بر آن عارض بر رغم نگاه…

جوانی دامن افشان رفت و پیری هم به دنبالش

جوانی دامن افشان رفت و پیری هم به دنبالش گذشت از قامت خم‌ گوش بر آواز خلخالش ز پرواز نفس آگه نی‌ام لیک اینقدر دانم…

جنون اندیشه‌ای بگذار تا دل بر هنر پیچد

جنون اندیشه‌ای بگذار تا دل بر هنر پیچد به‌دانش نازکن چندانکه سودایی به سر پیچد حصول ‌کام با سعی املها برنمی‌آید عنان ریشه دشوار است…

جزخون‌دل زنقد سلامت به دست نیست

جزخون‌دل زنقد سلامت به دست نیست خط امان شیشه به غیر از شکست نیست آرام عاشق آینه‌پردازی فناست مانند شعله‌ای‌که زپا تا نشست نیست خلقی…

جایی ‌که بود پیش بری پیش نبردن

جایی ‌که بود پیش بری پیش نبردن مفت تو اگر پیش بری بیش نبردن تا چند توان زیست به افسون رعونت مکروهتر از سجده‌ به…

تو می‌رفتی و من ساز قیامت باز می‌کردم

تو می‌رفتی و من ساز قیامت باز می‌کردم شکست رنگ تا پر می‌فشاند آواز می‌کردم اگر ناموس الفت‌ها نمی‌شد مانع جرأت چو شوخی آشیان در…

تماشایی که من دارم مقیم چشم حیرانش

تماشایی که من دارم مقیم چشم حیرانش هزار آیینه یک گل می‌دهد از طرف بستانش نفس در سینه‌ام تیری‌ست از بیداد هجرانش که من دل…

تجدید سحرکاری‌ست در جلوه‌زار عنقا

تجدید سحرکاری‌ست در جلوه‌زار عنقا صدگردش است و یک‌گل رنگ‌بهار عنقا هرچند نوبهاریم یا جوش لاله‌زاریم باغ دگر نداریم غیر ازکنار عنقا سطری نخواند فطرت…

تأخیر ندارد خط فرمان نجاتم

تأخیر ندارد خط فرمان نجاتم در کاغذ آتش زده ثبت است براتم آثار بقایم عرق روی حبابست شرم آینه دارد به‌کف از موت و حیاتم…

احتیاجی که سر مرد به خم می‌آرد

احتیاجی که سر مرد به خم می‌آرد آبرو می‌برد و جبههٔ نم می‌آرد همه ‌کس ‌گرسنهٔ ‌حرص ‌به ‌ذوق سیری‌ست رنج باری‌که‌کشد پشت شکم می‌آرد…

تا زند فال‌گهر بیتابی آهنگ است آب

تا زند فال‌گهر بیتابی آهنگ است آب نعل درآتش به جست‌وجوی این رنگ است آب گرچه با هررنگ از صافی یک آهنگ است آب در…

تا دچار نازکرد آن نرگس مستانه‌ام

تا دچار نازکرد آن نرگس مستانه‌ام شوق جوشی زد که من پنداشتم میخانه‌ام نشئهٔ از خود ربای محرم وبیگانه‌ام گردش رنگم‌، به دست بیخودی پیمانه‌ام…

تا پری به ‌عرض آمد موج شیشه عریان شد

تا پری به ‌عرض آمد موج شیشه عریان شد پیرهن ز بس بالید دهر یوسفستان شد جلوه‌اش جهانی را محو بیخودیها کرد آینه دکان بر…

پیمانهٔ غناکدهٔ بی‌مثالیم

پیمانهٔ غناکدهٔ بی‌مثالیم پر نیست آنقدر که توان‌ کرد خالیم شادم به‌کنج فقر کز ابنای روزگا‌ر سیلی خور جواب نشد بی سوالیم خاک ضعیف مرکز…

پوچست قماش تو به اظهار تلافی

پوچست قماش تو به اظهار تلافی ای‌ کسوت موهوم فنا رنگ نبافی نشکافت کس از نظم جهان معنی تحقیق از بسکه بهم تنگ نشسته‌ست قوافی…

پرتو آهی ز جیبت‌گل نکرد ای دل چرا

پرتو آهی ز جیبت‌گل نکرد ای دل چرا همچو شمع‌کشته‌بی‌نوری درین‌محفل چرا مشت‌خون خود چوگل باید به‌روی خویش ریخت بی‌ادب آلوده‌سازی دامن قاتل چرا خاک…

بی‌یأس دل از هرچه نداردگله دارد

بی‌یأس دل از هرچه نداردگله دارد ناسودن دست تو هزار آبله دارد محمل‌کش مجنون‌روشان بی ‌سر و پایی‌ست این قافلهٔ اشک عجب راحله دارد از…

بی‌سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا

بی‌سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا زخم دل چندین زبان داده‌ست پیغام مرا بی‌نشانی مقصدم اما سراغ ما و من جامه‌ای دارد که پوشیده‌ست…

بیحاصلی‌ام بست به‌ گردن خم پیری

بیحاصلی‌ام بست به‌ گردن خم پیری چون بید ز سر تا قدمم عالم پیری در عالم فرصت چقدر قافیه تنگ است مو،‌ رست سیه‌، پیش‌تر…

بیا خورشید معنی را ببین ازروزن مینا

بیا خورشید معنی را ببین ازروزن مینا که یاد صبح صادق می‌دهد خندیدن مینا ز زهد خشک زاهد نیست باکی سیر مستان را که ایمن…

بولهوس از سبک سری حفظ سخن نمی‌کند

بولهوس از سبک سری حفظ سخن نمی‌کند در قفس حبابها، باد وطن نمی‌کند لب مگشای چون صدف تا گهر آوری به‌ کف گوش طلب‌که‌کارگوش هیچ…

به‌روی‌نسخهٔ‌هستی‌که نیست جز تب وتاب

به‌روی‌نسخهٔ‌هستی‌که نیست جز تب وتاب نوشته‌اند خط عافیت به موج سراب گرآرزو شکنی می‌شود عمارت دل شکست موج بود باعث بنای حباب دلیل غفلت ما…

به یاد آستانت هرکه سر بر خاک می‌مالد

به یاد آستانت هرکه سر بر خاک می‌مالد غبارش چون سحر پیشانی افلاک می‌مالد گهر حل می‌کند یا شبنمی در پرده می‌بیزد حیا چیزی بر…

به هرجا ساز غیرت انفعال آهنگ می‌گردد

به هرجا ساز غیرت انفعال آهنگ می‌گردد به موج یک عرق صد آسیای رنگ می‌گردد نگردد ضعف پیری مانع بیتابی شوقت نوا از پا نیفتد…

به لوح جسم‌که یکسر نفس خطوط حک استش

به لوح جسم‌که یکسر نفس خطوط حک استش دل انتخاب نمودم به نقطه‌ای‌که شک استش به آرمیدگی طبع بیدماغ بنازم که بوی یوسف اگر پیرهن…

به عزم بسملم تیغ‌ که دارد میل عریانی

به عزم بسملم تیغ‌ که دارد میل عریانی که در خونم قیامت می‌کند ناز گل افشانی چه سازم در محبت با دل بی‌انفعال خود نیفتد…

به شبنم صبح، این‌گلستان‌، نشاند جوش غبار خود را

به شبنم صبح، این‌گلستان‌، نشاند جوش غبار خود را عرق چوسیلاب ازجبین رفت وما نکردیم‌کار خود را ز پاس ناموس ناتوانی چو سایه‌ام ناگزیر طاقت…

به رنگ شمع ممکن نیست سوز دل نهان دارم

به رنگ شمع ممکن نیست سوز دل نهان دارم جنون مغزی ‌که من دارم برون استخوان دارم نپنداری به مرگ از اضطراب شوق وامانم سپند…

به خیال زنده بودن هوس بقا ندارد

به خیال زنده بودن هوس بقا ندارد چو حباب جرم مینا سر ما هوا ندارد سحر چه‌گلستانیم‌که به حکم بی‌نشانی گل رنگ‌، راه بویی به…

به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری

به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری ببالد از مژه انگشتهای زنهاری چوگردباد اسیران حلقهٔ زلفت کشند محمل پرواز برگرفتاری نگه ز پردهٔ آن…

به این طاقت نمی‌دانم چه خواهد بود انجامم

به این طاقت نمی‌دانم چه خواهد بود انجامم نگین بی‌نقش می‌گردد اگرکس می‌برد نامم به رنگ نقش پا دارم بنای عجز تعمیری به پستی می‌توان…

بعدازین باید سراغ‌من ز خاموشی‌گرفت

بعدازین باید سراغ‌من ز خاموشی‌گرفت داشتم نامی درین یارن فراموشی‌گرفت پردهٔ ناموس هستی بود آغوش‌کفن از نفس آیینه تنگ آمد نمدپوشی‌گرفت دوستان را ما وتو…

بسکه ‌گردید آبیار ما ز پا افتادگی

بسکه ‌گردید آبیار ما ز پا افتادگی سبز شد آخر چو بید از وضع ما افتادگی می‌توان از طینت ما هم رعونت خواستن گر برآید…

بسکه بی‌لعل تو رفت از بزم عیش ما نمک

بسکه بی‌لعل تو رفت از بزم عیش ما نمک می‌زند بر ساغر می‌خندهٔ مینا نمک داغ شوقت زِیرمشق منت هرپنبه نیست اشک خودکافیست‌گر خواهدکباب ما…

بس که در هجر تو فرسود از ضعیفی پیکرم

بس که در هجر تو فرسود از ضعیفی پیکرم می‌توان از موی چینی سایه ‌کردن بر سرم صد عدم از جلوه زار هستی آن سو…

برگ عیش من به ساز بیخودی آماده است

برگ عیش من به ساز بیخودی آماده است چون بط می بال پروازم ز موج باده است نقش پایم ناتوانیهای من پوشیده نیست بیشتر از…

بر یار اگر پیام دل تنگ می‌فرستم

بر یار اگر پیام دل تنگ می‌فرستم به امید بازگشتن همه رنگ می‌فرستم در صلح می‌گشاید ز هجوم ناتوانی مژه‌وار هر صفی را که به…

بر خط ترک طلب گر راه خواهی یافتن

بر خط ترک طلب گر راه خواهی یافتن پشت دست و روی دست‌ الله خواهی یافتن جستجوی هر چه باشد مدعا خاص است و بس…

بجاست‌شکوهٔ ما تا ره فغان خالیست

بجاست‌شکوهٔ ما تا ره فغان خالیست زمین پراست دلش بسکه آسمان خالیست سراغ بلبل ما زین چمن مگیرومپرس خیال ناله فروش است و آشیان خالیست…