غزلیات بیدل
شکست حادثه بر ما نیافت دست کمین
شکست حادثه بر ما نیافت دست کمین نرفت دامن عریان تنی به غارت چین صفای دل نکشد خجلت گرانی جسم بهآب، آینه مشکل نمد شود…
شده عمرها که نشاندهام به کمین اشک چکیدهای
شده عمرها که نشاندهام به کمین اشک چکیدهای دلکی ز نالهٔ بیاثر گرهی ز رشته بریدهای بهکجاست آنهمه دسترس که زنم ز طاقت دل نفس…
تا می ز جام همت بد مست میکشم
تا می ز جام همت بد مست میکشم جز دامن تو هر چه کشم دست میکشم عنقا شکار کس نشود گر چه همت است خجلت…
تا عرقناک از چمن آن شوخ بیپرواگذشت
تا عرقناک از چمن آن شوخ بیپرواگذشت موج خجلت سرو را چون قمری از بالاگذشت وای بر حال کمند نالههای نارسا کان تغافل پیشه از…
سینه چاک یک جهان گرد هوس بالیدهام
سینه چاک یک جهان گرد هوس بالیدهام صبح آزادی چه حرف است این قفس بالیدهام طمطراق گفتگوی بیاثر فهمیدنیست کاروانی چند آواز جرس بالیدهام انفعال…
سفله با جاه نیزهیچکس است
سفله با جاه نیزهیچکس است مور اگر پر برآورد مگس است نفس را بیشکنجه مگذارید سگ دیوانه مصلحش مرس است خفت اهل شرم بیباکیست چون…
سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش است
سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش است در قافلهٔ اشک همین آبله پیش است جهدی که ز فکر حسد خلق برآیی خاری که به پایی…
سر خط درسکمالت منتخب دانی بس است
سر خط درسکمالت منتخب دانی بس است ازکتاب ما و من سطر عدمخوانی بس است چند باید چیدن ای غافل بساط اعتبار از متاعکار و…
سجدهٔ خواریست آب رو پی نان ریختن
سجدهٔ خواریست آب رو پی نان ریختن این عرق را بیجبین بر خاک نتوان ریختن بهر یک شبنم درین گلشن نفسها سوخت صبح سهل کاری…
ساز تبختر است اگر مایهٔ شرف
ساز تبختر است اگر مایهٔ شرف این خواجه بوق میزند اقبال چنگ و دف سیری کجاست تا نگری اقتدار خلق بالیدگی مخواه ز گاوان کم…
زین چمن درکف ندارد غنچهٔ دل جز گره
زین چمن درکف ندارد غنچهٔ دل جز گره دانهٔ ما را چو گوهر نیست حاصل جز گره از امل محملکش صدکاروان نومیدیام سبحه درگردن نمیبندد…
زندگی محروم تکرارست و بس
زندگی محروم تکرارست و بس چون شرر این جلوه یک بارست و بس از عدم جویید صبح ای عاقلان عالمی اینجا شب تارست و بس…
زرنگ ناز چون گل بزم عشرت چیدنت نازم
زرنگ ناز چون گل بزم عشرت چیدنت نازم چو شمع از شوخی برق نگه بالیدنت نازم ز خاموشی به هم پیچیدهای شور قیامت را به…
زان نشئه که قلقل به لب شیشه دواند
زان نشئه که قلقل به لب شیشه دواند صد رنگ صریر قلمم ریشه دواند چون شمع اگر سوخت سر و برگ نگاهم خاکستر من شعله…
ز من عمریست میگردد جدا دل
ز من عمریست میگردد جدا دل ندانم با که گردید آشنا دل ز حرف عشق خارا میگدازد من و رازیکه نتوانگفت با دل به فکر…
ز سور و ماتم این انجمنهاکی خبر دارم
ز سور و ماتم این انجمنهاکی خبر دارم چراغ خامشم سر در گریبان دگر دارم چوگردون ششجهت همواری من میکند جولان برون وحشتم گردیست در…
ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسایی ست
ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسایی ست که خودپرستی عالم، بهار یکتاییست نه گلشنیست به پیش نظر، نهدشت و نه در بلندی مژه اث منظر…
ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی
ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی جنون کن تا حبابی را لباس بحر پوشانی گل آیینه را روی تو بخشد رنگ حیرانی دهد…
ز برق بینیازی خندهها دارد گلستانش
ز برق بینیازی خندهها دارد گلستانش شکست ما تماشا کن مپرس از رنگ پیمانش دل و آیینهٔ رازش معاذالله چه بنماید کف خاکیکه درکسب صفاکردند…
روزیکه نقشگردش چشمت خیالکرد
روزیکه نقشگردش چشمت خیالکرد نقاش خامه از مژههای غزال کرد مشاطهای که حسن ترا زیب ناز داد از دوده چراغ مه و مهر خال کرد…
رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفت
رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفت این وحشی از خیال سیاهی رمید و رفت از صبح این چمن طربی چشم داشتیم آخر…
رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست
رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست وحشت موج ، تماشای خرام دریاست گردبادی که به خود دودصفت می پیچد نفس سوختهٔ سینهٔ چاک صحراست جوهر…
راه فضولی ما هم در ازل حیا زد
راه فضولی ما هم در ازل حیا زد تا چشم باز کردیم مژگان به پشت پا زد صبحی زگلشن راز بوی نفس جنون کرد برهردماغ…
دیدهٔ انتظار را دام امید کردهایم
دیدهٔ انتظار را دام امید کردهایم ای قدمت به چشم ما خانه سفید کردهایم دل به خیالت انجمن دیده به حیرتت چمن سیر تأملی که…
دوستان افسرد دل چندی به آهش خون کنید
دوستان افسرد دل چندی به آهش خون کنید کم تلاشی نیست گر این سکته را موزون کنید زندگی را صفحهٔ انشای قدرت کرده اند تا…
دماغ وحشتآهنگان خیالآور نمیباشد
دماغ وحشتآهنگان خیالآور نمیباشد سر ما طایران رنگ زبر پر نمیباشد خیال ثابت و سیار تا کی خواند افسونت سلامت نقشبند طاق این منظر نمیباشد…
دلت فسرد جنونی کز آشیانه برآیی
دلت فسرد جنونی کز آشیانه برآیی چو ناله دامن صحرا به کف ز خانه برآیی به ساز عجز ز سر چنگ خلق نیست گزیرت چو…
دل شکستی دارد از معموره بر هامون زنید
دل شکستی دارد از معموره بر هامون زنید چینی مو دار ما را بر سر مجنون زنید از خمار عافیت عمریست زحمت میکشیم جام ما…
دل خاک سر کوی وفا شد چه بجا شد
دل خاک سر کوی وفا شد چه بجا شد سر در ره تیغ تو فدا شد چه بجا شد اشکم که دلی داشت گره بر…
دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتشست
دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتشست از حضور آفتاب آیینهٔ ما آتشست پیکر ما همچو شمع ازگریهٔ شادیگداخت اشکهرجا بنگری آباست، اینجا آتشست تا…
دل از غبار نفس زخم خفته در نمک است
دل از غبار نفس زخم خفته در نمک است ز موج پیرهن این محیط پرخسک است بهار رنگ جهان جلوهٔ خزان دارد بقم درین چمن…
درین محفلکه پیدا نیست رنگ حسن مقصودی
درین محفلکه پیدا نیست رنگ حسن مقصودی چراغ حسرت آلود نگاهم میکند دودی چو آن شمعی که از فانوس تابد پرتو آهش درون بیضهام پیداست…
درخور غفلت نگاهی رونق ما و منست
درخور غفلت نگاهی رونق ما و منست خانه تاریک است اگر شمع تأمل روشنست چیست نقد شعله غیرز سعی خاکستر شدن سال و ماه زندگانی…
در گلستانی که سرو او نباشد جلوهگر
در گلستانی که سرو او نباشد جلوهگر شاخگل شمشیر خونآلودم آید در نظر دست جرأتها به چین آستین گردد بدل تا تواند حلقه گردیدن به…
در سیرگاه امر تحیر مقدم است
در سیرگاه امر تحیر مقدم است آیینهشخص و صورت اینشخص مبهم است دنی آه در جگر نه رخ یاردر نظر در حیرتمکه زندگیام از چه…
در چمن تا قامتش انداز شوخیکرد سر
در چمن تا قامتش انداز شوخیکرد سر سرو خاکستر شد و پرواز قمریکرد سر بینیازی لازم اقبال عشق افتاده است عجز مجنون آخر استغنا به…
در بساطی که دم تیغ ادب آختهاند
در بساطی که دم تیغ ادب آختهاند بینیازان سر و گردن به خم افراختهاند نه فلک را به خود افتادهسر وکار جدال عرصه خالی و…
دام ز سیر گلشن اسباب در نظر
دام ز سیر گلشن اسباب در نظر رنگی که شعله میزندم آب در نظر خون شد دل ازتکلف اسباب زندگی یک لفظ پوچ و آن…
خیالش بر نمیتابد شعور، ای بیخودی جوشی
خیالش بر نمیتابد شعور، ای بیخودی جوشی نمیگنجد به دیدن جلوهاش ای حیرت آغوشی ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار من چو مژگان میکنم مضرابی…
خوشا عهدی که غم کوس تسلی میزد و دل هم
خوشا عهدی که غم کوس تسلی میزد و دل هم به کشت نادمیدن دانه ذوقی داشت حاصل هم درشت و نرم صحرای تعلق یک اثر…
خواری ست به هرکج منش از راست روان بحث
خواری ست به هرکج منش از راست روان بحث بر خاک فتد تیر چو گیرد بهکمان بحث گویایی آیینه بس است از لب حیرت حیف…
خلقی از پهلوی قدرت قصر و ایوان کرد طرح
خلقی از پهلوی قدرت قصر و ایوان کرد طرح ما ضعیفان طرح کردیم آنچه نتوانکرد طرح سر به زانوی دل از بیدستگاهی خفتهایم جامه عریانی…
خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر است
خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر است آغوش حیرت نفسم نالهپرور است داغ محبتم در دل نیست جای من آنجاکه حلقه میزنم از دل درونتر است بیقدر…
خارج ابنای جنس است آنکه موزون میشود
خارج ابنای جنس است آنکه موزون میشود قطره چون گردد گهر از بحر بیرون میشود با همه افسردگی گر راه فکری واکنم جیب ما خمخانهٔ…
حیرت آهنگم که میفهمد زبان راز من
حیرت آهنگم که میفهمد زبان راز من گوش بر آیینه نه تا بشنوی آواز من نالهها در سینه از ضبط نفس خون کردهام آشیان لبریز…
حسرت مخمورم آخر مستی انشا میشود
حسرت مخمورم آخر مستی انشا میشود تا قدح راهی است کز خمیازهام وامیشود جز حیا موجی ندارد چشمهٔ ایینهام گرد من چندان که روبی آب…
حبابوارکه کرد اینقدرگرفتارم
حبابوارکه کرد اینقدرگرفتارم سری ندارم و زحمت پرست دستارم ز ناله چند خجالتکشم؟ قفس تنگ است به بال بسته چه سازد گشاد منقارم هزار زخمه…
چون هلالم بیخم تسلیم آن اختر جبین
چون هلالم بیخم تسلیم آن اختر جبین غوطه در خط جبین زد بسکه شد لاغر جبین یاد آهنگ سجودش آب میسازد مرا از حیا همچون…
چون شمع تا چکیدن اشکست ساز من
چون شمع تا چکیدن اشکست ساز من هستی خطیست و قف جبینگداز من دامن به چین شکست ز نومیدی رسا دستی در آستین به هر…
چون حباب آن دم که سیر آهنگ این دریا شدم
چون حباب آن دم که سیر آهنگ این دریا شدم درگشاد پردهٔ چشم از سر خود وا شدم عرصهٔ آزادی از جوش غبارم تنگ بود…
چو فقر دست دهد ترک عز و جاهکنید
چو فقر دست دهد ترک عز و جاهکنید سر برهنه همان آسمان کلاه کنید اگر گل هوس کهکشان زند به دماغ اتاقهٔ سر تسلیم برگ…
چو سایه خاک به سر داغم از غمی که ندارم
چو سایه خاک به سر داغم از غمی که ندارم سیاه پوشم از اندوه ماتمی که ندارم گداز طینت نامنفعل علاج ندارد جبین به سیل…
چهامکان استگرد غیرازین محفلشود پیدا
چهامکان استگرد غیرازین محفلشود پیدا همان لیلی شود بیپرده تامحمل شود پیدا غناگاه خطاب از احتیاج آگاه میگردد کریم آواز ده کز ششجهت سایل شود…
چه سحر بود که دوشم دل آرزوی تو داشت
چه سحر بود که دوشم دل آرزوی تو داشت تورا در آینه میدید و جستجوی تو داشت به هر دکانکه درین چارسو نظرکردم دماغ ناز…
چنینکه عمر تأملگر شتابگذشت
چنینکه عمر تأملگر شتابگذشت هوای آبلهای از سر حباب گذشت به چشمبند جهان این چه سحرپردازیست که بیحجابی آن جلوه از نقابگذشت به هر طرف…
چکیدنهای اشکم یا شکست شیشهٔ رنگم
چکیدنهای اشکم یا شکست شیشهٔ رنگم نفس دزدیده مینالم نمیدانم چه آهنگم به ناموس ضعیفی میکشم بار گرانجانی ندامتگاه میناییست خلوتخانهٔ سنگم نمیدانم چه خواهد…
چشم بیدار طرب مایهٔ سامانگل است
چشم بیدار طرب مایهٔ سامانگل است در نظر خوابت اگر سوخت چراغانگل است آب و رنگ دگر از فیض جنون یافتهایم عرض رسوایی ما چاکگریبانگل…
جهانگرفت غبار جنون تلاشی ما
جهانگرفت غبار جنون تلاشی ما چوصبح تاختبهگردون جگرخراشی ما حریرکسوت تنزیه فال شوخی زد به بوی پیرهن آمیخت بدقماشی ما دل از تعلق اسباب قطع…
جنون از بس قیامت ریخت بر آیینهٔ هوشم
جنون از بس قیامت ریخت بر آیینهٔ هوشم ز شور دل،گران چون حلقهٔ زنجیر شد گوشم ندارم چون نگه زین انجمن اقبال تأثیری به هر…
جز ستم بر دل ناکام نکردهست نفس
جز ستم بر دل ناکام نکردهست نفس خون شد آیینه و آرام نکردهست نفس یک نگینوار در این کوه چه سنگ و چه عقیق نتوان…
جانکنیها چیده هستی تا عدم بنیاد من
جانکنیها چیده هستی تا عدم بنیاد من بیستون زار است هر جا میرسد فرهاد من اضطرابم درکمین وعدهٔ فردا گداخت دانه افکندهست بیرون قفس صیاد…
تو کار خویش کن اینجا تویی در من نمی گنجد
تو کار خویش کن اینجا تویی در من نمی گنجد گریبان عالمی دارد که در دامن نمیگنجد گرفتم نوبهاری پیش خود نشو و نما سرکن…
تغافلچهخجلتبهخود چیدهباشد
تغافلچهخجلتبهخود چیدهباشد که آن نازنین سوی ما دیده باشد حنابیست رنگ بهار سرشکم بدانم به پای که غلتیده باشد طرب مفت دلگرهمه صبح شبنم زگل…
تبسم هرکجا رنگ سخن زان لعل تر ریزد
تبسم هرکجا رنگ سخن زان لعل تر ریزد زآغوش رککل شوخی موجگهرریزد به آهنگ نثار مقدمگلشن تماشایت چمن در هر گلی صد نرگسستان سیم و…
ادب سرشتهٔ عجزم مپرس از آیینم
ادب سرشتهٔ عجزم مپرس از آیینم به پا چو آبله فرسودنست تسکینم ز محو یاد تو آزار کس چه امکان است مژه ندید گرانی ز…
احتیاجم خجلت از احباب برد
احتیاجم خجلت از احباب برد سوخت دل تا رخت درمهتاب برد عمر رفت و آهی از دل گل نکرد ساز من آب رخ مضراب برد…
تا ز حسن وگلستان تماشا رنگ داشت
تا ز حسن وگلستان تماشا رنگ داشت حیرت از آیینهام دستی به زیر سنگ داشت یاد آن عیشیکه از نیرنگ جولانکسی گرد من در پرده…
تا حنا ازکفت بهکام رسید
تا حنا ازکفت بهکام رسید شفق رنگ گل به شام رسید مژده ای دل بهار میآید قاصد بوی گل پیام رسید تا عدم شد نفسشمار…
تا بویگل به رنگ ندوزد لباس ما
تا بویگل به رنگ ندوزد لباس ما عریانگذشت زین چمن امید ویاس ما دل داشت دستگاه دو عالم ولی چه سود با ما نساخت آینهٔ…
پیش توانگرمنشان، پهلوی لاغر مگشا
پیش توانگرمنشان، پهلوی لاغر مگشا دستبههر دستمده، چشم بههردرمگشا تا زیقینت بهگمان، چشم نپوشند خسان بند نقاب سحرت در صف شبپر مگشا همت تمکین نظرت…
پی اشک من ندانم بهکجا رسیده باشد
پی اشک من ندانم بهکجا رسیده باشد ز پیات دویدنی داشت به رهی چکیده باشد ز نگاه سرکشیدن به رخت چه احتمال است مگر ازکمین…
پُر ملاف از جوهر باریک بینی داشتن
پُر ملاف از جوهر باریک بینی داشتن سرمه میخواهد زبان موی چینی داشتن خفته چندین ملک جم درحلقهٔتسلیم فقر خاتمی دارد جهان بینگینی داشتن همت…
بینشان حسنیکه درس جلوه میخواند ز من
بینشان حسنیکه درس جلوه میخواند ز من عالمی بر هم زند تا رنگ گرداند ز من نور غیر ازکسوت عریانی خورشید نیست چشم بند است…
بیساز انفعال سراپای من تهیست
بیساز انفعال سراپای من تهیست چون شبنم ازوداع عرق جای من تهیست نیرنگ عالمی به خیالم شمردهگیر صفر ز خودگذشتهام اجزای من تهیست رنگی ندارد…
بیتو در هرجا دل صبر آزما خواهد شکست
بیتو در هرجا دل صبر آزما خواهد شکست شیشهٔکهسار درگرد صدا خواهد شکست خار خار حسرت دیدار توفان میکند صدنیمژگاننگه دردیدههاخواهدشکست حیرتی زان جلوه ستازد…
بی نم خجلت نمیباشد سر و کار طمع
بی نم خجلت نمیباشد سر و کار طمع جنس استغنا عرق دارد به بازار طمع غیر نومیدی علاج اینقدر امراض چیست عالمی پر میزند در…
بود سرمشق درس خامشی باریکبینیها
بود سرمشق درس خامشی باریکبینیها ز مو انگشت حیرانی به لب دارند چینیها مرا از ضعف پرواز است قید آشیان ورنه نفسگیرم چو بوی غنچه…
بهار عیش امکان رنگ وحشت دیدهای دارد
بهار عیش امکان رنگ وحشت دیدهای دارد شکفتن چون گل اینجا دامن برچیدهای دارد اگر چون شمع خواهی چارهٔ دردسر هستی گداز استخوانها صندل ساییده…
به وهم این و آن خون شد دل غفلتپرست من
به وهم این و آن خون شد دل غفلتپرست من وگرنه همچو صحرا دامن خود داشت دست من تحیر در جنون می غلتد از نیرنگ…
به هر جا رفتهام از خویشتن راه تو میپویم
به هر جا رفتهام از خویشتن راه تو میپویم اگر نزدیک اگر دورم غبار آن سرکویم هوای ناوکی دارم که هر جاگل کند یادش ببالد…
به گلزاری که آن شوخ پریپیکر کند بازی
به گلزاری که آن شوخ پریپیکر کند بازی غبارم چون پر طاووس گل بر سر کند بازی جهان دریای خون گردد اگر چشم سیه مستش…
به عجز کوش و تک و تاز دیگر آسان گیر
به عجز کوش و تک و تاز دیگر آسان گیر به رنگ آبله چندی زمین به دندان گیر به سربلندی اقبال اعتبار مناز چو شمع…
به سودای هوس عمری درین بازارگردیدم
به سودای هوس عمری درین بازارگردیدم کنون گرد سرم گردان که من بسیار گردیدم ندیدم جز ندامت ساز استغنای این محفل کف دست حنایی کردم…
به رشتهات اثر وهم مدعاست گره
به رشتهات اثر وهم مدعاست گره تو گر زبند هوس واشوی کجاست گره طلسم وحشتی ای بیخبر چه خود راییست که شبنم تو به بال…
به خود داری فسردن گرم کردی جای بگذشتن
به خود داری فسردن گرم کردی جای بگذشتن شدی آخر درین ویرانه نقش پای بگذشتن نفهمیدی کزین محفل اقامت دور میباشد گذشتی همچو عمر شمع…
به تو نقش صحبت ما، چقدر بجا نشسته
به تو نقش صحبت ما، چقدر بجا نشسته توبه ناز و ما درآتش، تو به خواب وما نشسته سرو برگ جرآت دل به ادب چرا…
به این تمکین خرامت فتنه در خوابست پنداری
به این تمکین خرامت فتنه در خوابست پنداری تبسم از حیا گل بر سر آبست پنداری غبارم از خرامت ششجهت دست دعا دارد حضور چین…
بعد مردن از غبارم کیست تا یابد نشان
بعد مردن از غبارم کیست تا یابد نشان نقش پای موج هم با موج میباشد روان خامشی مهریست بر طومار عرض مدعا همچو شمعکشته دارم…
بسکه سودای توام سرتا به پا زنجیر پاست
بسکه سودای توام سرتا به پا زنجیر پاست مویسر چوندود شمعمجمعبا زنجیر پاست اشکم و بر انتظار جلوهای پیچیدهام یاد آنگل شبنم شوقمرا زنجیرپاست همتی…
بسکه بی روی تو لبریز ندامت بودهام
بسکه بی روی تو لبریز ندامت بودهام همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سودهام از کف خاکستر من شعله جولانی مخواه اخگری در دامن…
بس رشک قامت او سوخت سر تا پای سرو
بس رشک قامت او سوخت سر تا پای سرو موج قمری ریخت از خاکستر اجزای سرو پیکر آزادی و بار تحمل تهمتست یک قلم دست…
برکاغذ آتش زده هر چند سواریم
برکاغذ آتش زده هر چند سواریم فرصت شمران قدم آبله داریم چون شمع تلاش همه زین بزم رهایی است گل میدمد آن خار که از…
بر من فسون عجز در ایجاد خواندهاند
بر من فسون عجز در ایجاد خواندهاند چونگل به دامن آتش رنگم نشاندهاند خواهد عبیر پیرهن عافیت شدن خاکبببتری کز اخگر طبعم دماندهاند کس آگه…
بر جنون نتوان شد از عقل ادبپرور محیط
بر جنون نتوان شد از عقل ادبپرور محیط سعی گوهر تا کجاها تنگ گیرد بر محیط غیر بیکاری چه میآید ز دست مفلسان نیست جز…
بپرهیز از حسد تا فضل یزدانت قرین باشد
بپرهیز از حسد تا فضل یزدانت قرین باشد که مرحوم است آدم هرقدر شیطان لعین باشد مگو در جوش خط افزونی حسناست خوبان را زبانکفر…
باز درس خاشاکم سطر شعلهخوانیهاست
باز درس خاشاکم سطر شعلهخوانیهاست خون بسمل شوقم ساز من روانیهاست کیست ضبط خودداری تاکشد عنان من تا شکست رنگی هست عرض ناتوانیهاست بیزبانی عاشق…
باز آب شمشیرت از بهار جوشیها
باز آب شمشیرت از بهار جوشیها داد مشت خونم را یادگل فروشیها ناله تا نفس دزدید من به سرمه خوابیدم کرد شمع این محفل داغم…
با خزان آرزو حشر بهارم کرده اند
با خزان آرزو حشر بهارم کرده اند از شکست رنگ چون صبح آشکارم کردهاند تا نگاهیگلکند میبایدم از همگداخت چون حیا در مزرع حسن آبیارم…
اینزمان یک طالبمستی درین میخانه نیست
اینزمان یک طالبمستی درین میخانه نیست آنکهگرد بادهگردد جز خط پیمانه نیست از نشاطدل چه میپرسیکه مانند سپند غیر دود آه حسرت ریشهٔ این دانه…
ایکعبه جو یقینی اگرکار بستن است
ایکعبه جو یقینی اگرکار بستن است احرام بستنت همه زنار بستن است گر محرمی علم نفرازی یه حرف پوچ این پنبه پرچمیستکه بر دار بستن…





