غزلیات بیدل
در خور گل کردن فقرست استغنای من
در خور گل کردن فقرست استغنای من نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من از مراد هر دو عالم بسکه بیرون جستهام در غبار وحشت…
در بیزری ز جبههٔ اخلاق چینگشا
در بیزری ز جبههٔ اخلاق چینگشا هرچند آستینگره آرد جبینگشا از سایلان، دریغ نشاید تبسمت گیرمکفت تهیست، لب آفرینگشا آب حیات جوی جسد جوهر سخاست…
در ادبگاهی که لب نامحرم تحریک بود
در ادبگاهی که لب نامحرم تحریک بود عافیت چون معنی عالی به دل نزدیک بود مقصد خلق ازتب وتاب هوس موهوم ماند پی غلط کردند…
دارد به من دلشده امشب سرجنگی
دارد به من دلشده امشب سرجنگی گلبرگ کمانی پر طاووس خدنگی پیش که برم شکوه از آن نرگس کافر بیچاره شهیدم ز دم تیغ فرنگی…
خون خوردم و زین باغ به رنگی نرسیدم
خون خوردم و زین باغ به رنگی نرسیدم بشکست دل اما به ترنگی نرسیدم عمریست پر افشان جنونم چه توانکرد چون ناله درین کوه به…
خود را به عیش امکان پر متهم نکردم
خود را به عیش امکان پر متهم نکردم خلقی به خنده نازند من گریه هم نکردم سیر خیال هستی رنگ فضولیی داشت از خجلت جدایی…
خلوتپرست گوشهٔ حیرانی خودیم
خلوتپرست گوشهٔ حیرانی خودیم یعنی نگاه دیدهٔ قربانی خودیم ما را چو صبح باگل تعمیرکار نیست مشتی غبار عالم ویرانی خودیم لاف بقا و زندگی…
خرد به عشق کند حیلهساز جنگ و گریزد
خرد به عشق کند حیلهساز جنگ و گریزد چو حیز تیغ حریف آورد به چنگ و گریزد به ننگ مرد ازین بیشتر گمان نتوان برد…
خاک غربتکیمیای مردم نیک اختر است
خاک غربتکیمیای مردم نیک اختر است قطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست موج شهرت درکمین خامشی پر میزند مصرع برجسته آهنگی زتار مسطراست زشتی اعمال…
حیرت دیدار سامان سفر داریم ما
حیرت دیدار سامان سفر داریم ما دامن آیینه امشب برکمر داریم ما تا سراغگوهر دل در نظر داریم ما روزوشب گردابوش درخودسفر داریمما خندهٔ ماچون…
حسنکلاه هوسیگر به تجمل شکند
حسنکلاه هوسیگر به تجمل شکند به که دل از ما ببرد بر سر کاکل شکند بس که بهگلزار وفا مشترک افتاده حیا رنگ گل آید…
حرصت آن نیست که مرگش ز هوس وادارد
حرصت آن نیست که مرگش ز هوس وادارد درکفن نیز همان دامن دنیا دارد زین چمن برگ گلی نیست نگرداند رنگ باخبر باش که امروز…
چیست هستی به آن همه آزار
چیست هستی به آن همه آزار گل چشمی و ناز صد مژه خار عیش مزد خیال نومیدیست حسرتی خون کن و بهار انگار نیست امروز…
چون صبح نخندد ز قبایم غم دامن
چون صبح نخندد ز قبایم غم دامن جستهست گریبان من از عالم دامن تا وحشت عنقاییام آهنگ جنون کرد گرد دو جهان سوخت نفس در…
چون سایه بسکهکلفت غفلت سرشت ماست
چون سایه بسکهکلفت غفلت سرشت ماست بخت سیاه نامهٔ اعمال زشت ماست گردون به فکر آفت ماکم فتاده است مانند خم، همیشه، سرما و خشت…
چو موجگوهر ازین بحر بیتعب نگذشتن
چو موجگوهر ازین بحر بیتعب نگذشتن ز طبع ما نگذشت از سر ادب نگذشتن اسیر سلسلهٔ اختراع و هم چه دارد به ملک بیسببی از…
چو شمع از عضو عضوم آگهی سرشار میگردد
چو شمع از عضو عضوم آگهی سرشار میگردد به هرجا پا زنم آیینهای بیدار میگردد ندارد نالهٔ من احتیاج لب گشودنها دو انگشتی که از…
چو بویگل ز چه افسردگی مقید رنگی
چو بویگل ز چه افسردگی مقید رنگی تودست قدرتی ای بیخبرچرا ته سنگی حباب وار ز دردیکشان حوصله بگذر که تا گشودهای آغوش شوق کام…
چه فسردگی بلدتوشدکه به محفل من وما بیا
چه فسردگی بلدتوشدکه به محفل من وما بیا کهگشود؟اه غنودنتکه درین فسانه سرا بیا نفسیست مغتنم هوس، طربی وحاصل عبرتی سربام فرصت پرفشان چو سحربهکسب…
چه حاجتست به بند گران تدبیرم
چه حاجتست به بند گران تدبیرم چو اشک لغزش پایی بس است زنجیرم اثر طرازی اشک چکیده آن همه نیست توان به جنبش مژگانکشید تصویرم…
چنان پیچیده توفان سرشکمکوه و هامون را
چنان پیچیده توفان سرشکمکوه و هامون را کهنقش پای همگردابشد فرهاد و مجنونرا جنون میجوشد از مدّ نگاه حیرتم اما بهجوی رگ صدانتوان شنیدن موجهٔ…
چشم وا کردم به چندین رنگ و بو ساغر زدم
چشم وا کردم به چندین رنگ و بو ساغر زدم از مژه طرف نقاب هر دو عالم بر زدم ساز پروازی دگر زین دامگاهم رو…
جوش زخمم دادسر در صبح محشرتیغ را
جوش زخمم دادسر در صبح محشرتیغ را کرد خونگرم من بال سمندرتیغ را از گزیدنهای رشک ابروی چینپرورت بر زبان پیداست دندانهای جوهر تیغ را…
جنون ذرهام در ساز وحشت سخت قلاشم
جنون ذرهام در ساز وحشت سخت قلاشم به خورشیدم بپوشی تا به عریانی کنی فاشم گوارا کردهام بر خویش توفان حوادث را به چندین موج…
جسم غافل را به اندوه رم فرصت چهکار
جسم غافل را به اندوه رم فرصت چهکار کاروان هر سو رود بر خویش میبالد غبار عیش اینگلشن دلیل طبع خرسند است و بس ورنه…
جاییکه سعی حرص جنونآفرین دود
جاییکه سعی حرص جنونآفرین دود در سنگ نقب ریشه چو نقش نگین دود تردامنیست پایهٔ معراج انفعال این موج چون بلند شود برجبین دود بر…
توبا این پنجهٔ نازک چه لازم رنگها بندی
توبا این پنجهٔ نازک چه لازم رنگها بندی بپوشی بهله و بر بهله میباید حنا بندی سراپایت چوگل غیر از شکفتن بر نمیدارد تبسم زیر…
تمثال فنایم چه نشان؟ کو اثر من
تمثال فنایم چه نشان؟ کو اثر من خودبین نتوان یافتن آیینهگر من گمکرده اثر چون نفس باز پسینم کو هوش که از آینه پرسد خبر…
تحیر آینهٔ عالم مثال خودم
تحیر آینهٔ عالم مثال خودم بهانه گردش رنگست و پایمال خودم به داغ میرسد آهنگ زخم من چو هلال هنوز جادهٔ سر منزل کمال خودم…
تاراجگرگل بود بدمستی اجزاها
تاراجگرگل بود بدمستی اجزاها کهسار تهی گردید از شوخی میناها مستقبلاین محفل جز قصهٔ ماضی نیست تا صبحدم محشر دی خفته به فرداها دشوار پسندیها…
آخر به لوح آینهٔ اعتبار ما
آخر به لوح آینهٔ اعتبار ما چیزی نوشتنیست یه خط غبارما بزم از دلگداخته لبریز میشود مینا اگرکنند زسنگ مزارما آتش به دامن استکف دست…
تا عرق،گلبرگ حسنت یک دوشبنم آب داد
تا عرق،گلبرگ حسنت یک دوشبنم آب داد خانهٔ خورشید رخت ناز بر سیلاب داد کس به ضبط دل چه پردازد که عرض جلوه ات حیرت…
تا دربنگلزار چون شبنمگذر داریم ما
تا دربنگلزار چون شبنمگذر داریم ما بادهای در جام عیش از چشم تر داریم ما سهل نبود در محیط دهر پاس اعتبار آبرویی چونگهر همراه…
تا چشم تو شد ساغر دوران تغافل
تا چشم تو شد ساغر دوران تغافل خون دو جهان ریخت به دامان تغافل بر زخم که خواهی نمک افشاند که امروز گل کرده تبسم…
تا بست ادب نامهٔ من در پر بسمل
تا بست ادب نامهٔ من در پر بسمل پرواز گرفتهست شکن در پر بسمل یاد تب شوقی که ز سامان تپیدن آسودگیم داشت سخن در…
پیرگشتم چند رنج آب وگل برداشتن
پیرگشتم چند رنج آب وگل برداشتن پیکرم خم کرد ازین ویرانه دل برداشتن خفت بیاعتباری سخت سنگین بوده است چون حنا فرسودهام از خون بحل…
پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما در انتظار نقطه کم است انتخاب ما هردم زدن به وهم دگر غوطه میزنیم توفان ندارد افت موج سراب ما گردی…
پاکم از رنگ هوس تا به سجود آمدهام
پاکم از رنگ هوس تا به سجود آمدهام بر سر سایه چو دیوار فرود آمدهام آنقدر عجز سرشتمکه ز یک عقده دل نه فلک آبلهٔ…
بیقراری در دل آگاه طاقت میشود
بیقراری در دل آگاه طاقت میشود جوهر سیماب در آیینه حیرت میشود بر شکست موج تنگی میکند آغوش بحر عجز اگر بر خویش بالد عرض…
بیخودی کردم ز حسن بی حجارش سر زدم
بیخودی کردم ز حسن بی حجارش سر زدم از میان برداشتم خود را نقابی بر زدم وحشتم اسباب امکان را به خاکستر نشاند چون گل…
بیادب بنیاد هستی عافیت دربار نیست
بیادب بنیاد هستی عافیت دربار نیست غیرضبط خود شکست موج را معمارنیست هرکساینجاسودخوددر چشمپوشیدیده است خودفروشان، عبرتی، آیینه در بازار نیست حرصخلقی رادرینمحفل بهمخموریگداخت غیر…
بی تو مشکل کنم از خلق نهان جوهر خویش
بی تو مشکل کنم از خلق نهان جوهر خویش اشک آیینهٔ یاس است ز چشم تر خویش ساکنان سرکویت ز هوس ممتازند خلد خواهد به…
بهکمین دعوی هستیام که چو شمعش از نظر افکنم
بهکمین دعوی هستیام که چو شمعش از نظر افکنم هوس سری ته پاکشم رگ گردنی به سر افکنم ز غبار عالم مختصر چه هوای سیم…
به یمن سبقت جهد از هزار قافله گیری
به یمن سبقت جهد از هزار قافله گیری به رنگ موج گهر گر پی یک آبله گیری به علم و فن تک وتاز نفس چه…
به هرجا نعمتی هست انفعالی درکمین دارد
به هرجا نعمتی هست انفعالی درکمین دارد حلاوتخانهٔ دنیا مگس در انگبین دارد درینبزمکدورتخیز، عشرتچه، حلاوت کو بقدر موج می اینجا جبین جام، چین دارد…
به محفلیکه فضولی قدح به دست نگیرد
به محفلیکه فضولی قدح به دست نگیرد خمار اگر عسس آید برون که مست نگیرد بساز با دل خرسندی از جهان تعین که چون کلاهش…
به غبار این بیابان نه نشان پا نشسته
به غبار این بیابان نه نشان پا نشسته به بساط ناتوانی همه نقش ما نشسته سر راه ناامیدی نه مقام انتظار است دل بینوا ندانم…
به شهرت زد اقبال خلق از تباهی
به شهرت زد اقبال خلق از تباهی سپید است نقش نگین از سیاهی دماغ غرور از فقیران نبالد کجی نیست سرمایهٔ بیکلاهی گر این است…
به رنگی یأس جوشیدهست با دل
به رنگی یأس جوشیدهست با دل که درد آید اگر گویم بیا دل خجالت مقصد چشم است کو چشم غمت باب دل است اما کجا…
به دشت بیخودی آوازهٔ شوق جرس دارم
به دشت بیخودی آوازهٔ شوق جرس دارم ز فیض دل تپیدنها خروشی بینفس دارم درین گلشن نوایی بود دام عندلیب من ز بس نازک دلم…
به حسرت غنچهام یعنی به دلتنگی وطن دارم
به حسرت غنچهام یعنی به دلتنگی وطن دارم خیالی در نفس خون میکنم طرح چمن دارم سپند من به نومیدی قناعت کرد از این محفل…
به این عجزم چه ز خاک حیاپرورد برخیزد
به این عجزم چه ز خاک حیاپرورد برخیزد مگر مشتی عرق از من بهجای گرد برخیزد مگو سهلاست عاشق را به نومیدی علمگشتن چها زپا…
بلاکشان محبت گل چه نیرنگند
بلاکشان محبت گل چه نیرنگند شکستهاند به رنگی که عالم رنگند چه شیشه و چه پری خانهزاد حیرت ماست به آرمیدگی دلکه بیخودان سنگند ز…
بسکه مستان را به قدر میکشیها آبروست
بسکه مستان را به قدر میکشیها آبروست میزند پهلو بهگردون هرکه بر دوشش سبوست هر دلیکز غم نگردد آب پیکانست و بس هرسریکز شور سودا…
بسکه چون طاووس، پیچیدهست مستی در سرم
بسکه چون طاووس، پیچیدهست مستی در سرم جامها در گردش آید گر به خود جنبد پرم گرد بادم، مستیام موقوف کوه و دشت نیست هر…
بستهام چشم امید از الفت اهل جهان
بستهام چشم امید از الفت اهل جهان کردهام پیدا چوگوهر در دل دریا کران بسکه پستی درکمین دارد بنای اعتبار بعد ازبن دیوارها بیسایه خواهد…
برگ و ساز عندلیبان زین چمن گفتار بود
برگ و ساز عندلیبان زین چمن گفتار بود پرفشانیها بقدر شوخی منقار بود سطر آهی کز جگر خواندم سواد ناله داشت مسطر این صفحه یکسر…
برآن سرمکه ز دامن برونکشم پا را
برآن سرمکه ز دامن برونکشم پا را به جیب آبله ریزم غبار صحرا را به سعی دیدة حیران دل از ثپش ننشست گهرکند چهقدر خشک…
بر خیالی چیدهایم از دیده تا دل انتظار
بر خیالی چیدهایم از دیده تا دل انتظار لیلی این انجمن وهم است و محمل انتظار تا دل از امید غافل بود تشویشی نبود ساز…
بحرمیپیچد بهموج از اشک غمپرورد ما
بحرمیپیچد بهموج از اشک غمپرورد ما چرخ میگردد دوتا در فکر بار درد ما گر به میدان ریاضتکهربا دعویکند کاهگیرد در دهن از شرم رنگ…
بازگردون در عبیرافشانی زلف شب است
بازگردون در عبیرافشانی زلف شب است سرمهٔخطکه امشب نور چشمکوکب است تشنگان وادی امید را ترکن لبی ایکهجوشچشمهٔخضرتبهچاهغبغب است یاد زلفتگر نباشد دل تپش آواره…
باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلی
باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلی رنگگل، طرف عذاری بویسنبلکاکلی سرنگون فکر چون مینای خالی سوختم مصرع موزون نکردم درزمین قلقلی لاله وارم…
با عشق نه نامیست نه ننگم که برآیم
با عشق نه نامیست نه ننگم که برآیم از خانه دگر با که بجنگمکه بر آیم در عرصهٔ توفیق چو تیغ کف نامرد نگرفت نیام…
اینکه در دیر غمت ذم شرد پیدا کردند
اینکه در دیر غمت ذم شرد پیدا کردند دل نداری ورنه دل از درد پیدا کردهاند هچکس از اختراع این بساط آگاه نیست رنگ میبازیم…
این انجمن عشق است توفانگر سامانها
این انجمن عشق است توفانگر سامانها یکلیلی وچندینحی، یکیوسف وکنعانها ناموس وفا زین بیش برداشتن آسان نیست بر رنگ من افکندند خوبانگل پیمانها این دیده…
ای موجزن بهار خیالت ز سینهها
ای موجزن بهار خیالت ز سینهها جوش پری نشسته برون ز ابگینهها جور تهر پنبهکارگلستان داغ دل تیغت زبان ده دهن زخم سینهها سودایی تو…
ای شیخ به تدبیر امل بیهده حرفی
ای شیخ به تدبیر امل بیهده حرفی دستار به کهسار میفکن تل برفی همنسبتی جوهر رازت چه خیال است از وهم برون آ، کف این…
ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا بر رخت نظارهها را لغزش از جوش صفا نشئهٔ صدخم شراباز چشممستتغمزهای خونبهای صد چمن از جلوههایت یک…
ای بیخردان طور تعین نگزینید
ای بیخردان طور تعین نگزینید با سجده بسازید که اجزای زمینید درکارگه شیوه تسلیم، عروجیست چندانکه نشان کف پایید جبینید اینجا طرب وهم اقامت چه…
ای اثرهای خرامت چشم حیران درکمین
ای اثرهای خرامت چشم حیران درکمین هرکجا پا مینهی آیینه میبوسد زمین گر چه میدانیم دل هم منظر ناز تو نیست اندکی دیگر تنزل کن…
آه به دوستان دگر عرض دعا که میبرد
آه به دوستان دگر عرض دعا که میبرد اشک چکید و ناله رفت، نامهٔ ما که میبرد توأم گل دمیدهایم دامن صبح چیدهایم در چمنیکه…
آنجا که فشارد مژهام دیدهٔ تر را
آنجا که فشارد مژهام دیدهٔ تر را پرواز هوس پنبهکند آبگهر را وقت است چوگرداب به سودای خیالت ثابت قدم نازکنم گردش سر را محوتو…
امروز ناقصان به کمالی رسیده اند
امروز ناقصان به کمالی رسیده اند کز خودسری به حرف سلف خطکشیدهاند نکارکاملان همه را نقل مجلس است تاکسگمان بردکه به معنی رسیدهاند این امت…
اگر معنی خامشی گل کند
اگر معنی خامشی گل کند لب غنچه تعلیم بلبل کند بساط جهان جای آرام نیست چرا کس وطن بر سر پل کند درین انجمن مفلسان…
اگر به افواج عزم شاهان سواد روم و فرنگ گیرد
اگر به افواج عزم شاهان سواد روم و فرنگ گیرد شکوه درونش هر دو عالم به یک دل جمع تنگگیرد جو شمع کاش از خیال…
آفات از هوس به سرت هاله میشود
آفات از هوس به سرت هاله میشود این شعلهها ز دست تو جواله میشود زبنکاروان چه سودکه هرکس چونقش پا از سعی پیش تاخته دنباله…
آستان عشق جولانگاه هر بیباک نیست
آستان عشق جولانگاه هر بیباک نیست هیچکسغیر از جبینآنجا قدمبر خاک نیست گریهکو، تا عذر غفلت خواهد از ابرکرم میکشد رحمتتریتا چشم ما نمناک نیست…
از هجوم کلفت دل ناله بیآهنگ ماند
از هجوم کلفت دل ناله بیآهنگ ماند بوی این گل از ضعیفی در طلسم رنگ ماند سوختیم و مشت خاشاکی ز ما روشن نشد شعلهٔ…
از عدم مشکل نه آسان سیر امکانکرد شمع
از عدم مشکل نه آسان سیر امکانکرد شمع داغ شد افروخت اشک و آه سامان کرد شمع بسکه از ذوق فنا در بزم جولانکرد شمع…
از خاک یک دو پایه فروتر نزول کن
از خاک یک دو پایه فروتر نزول کن سرکوبی عروج دماغ فضولکن تاب و تب غرور من و ما به سکتهگیر رقص خیال آبله پا…
از پا نشیند ایکاش محملکش هوسها
از پا نشیند ایکاش محملکش هوسها زین کاروان شنیدیم نالیدن جرسها بازار ظلمگرم است از پهلوی ضعیفان آتش به عزم اقبال دارد شگون ز خسها…
شبکه از شوق توپروازم بهار آهنگ بود
شبکه از شوق توپروازم بهار آهنگ بود استخوان هم در تنم چونشمع مغز رنگ بود خواب راحت باخت دل آخر به افسون صفا داشت مژگانی…
یک شبم در دل نسیم یاد آنگیسو گذشت
یک شبم در دل نسیم یاد آنگیسو گذشت عمر در آشفتگی چون سر به زیر مو گذاشت شوخی اندیشهٔ لیلی درین وادی بلاست بر سر…
یاران به رنگ رفته دو روزم مثل کنید
یاران به رنگ رفته دو روزم مثل کنید تمثال منکم استگر آیینه تلکنید انجام این بساط در آغاز خفته است شام ابد تصور صبح ازل…
وهم بلند وپست جاه چند دلت سیهکند
وهم بلند وپست جاه چند دلت سیهکند گر گذری ز بام و در سایه بساط ته کند رفع غبار وهم و ظن آن همهکذب داشتهست…
وحشی صحرای حسن نرگس فتان کیست
وحشی صحرای حسن نرگس فتان کیست موجهٔ دریای ناز ابروی جانانکیست سایه زلف که شد سرمهکش چشم شام خنده فیض سحر چاک گریبان کیست حسن…
هوس وداع بهار خیال امکان باش
هوس وداع بهار خیال امکان باش چو رنگ رفته بهباغ دگر گلافشان باش کنارهجویی ازین بحر عافیت دارد وداع مجلسیانکن ز دور گردان باش گرفتم…
همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما چه قیامتیکه نمیرسی زکنار ما بهکنار ما چو غبار ناله به نیستان نزدیمگامی از امتحان…
همت چه برفرازد از شرم فقر ما دست
همت چه برفرازد از شرم فقر ما دست عریان تنی لباسیم کو آستین کجا دست بیانفعالی از ما ناموس آبرو برد تا جبهه بیعرق شد…
هرگز به دستگاه نظر پا نمیرسد
هرگز به دستگاه نظر پا نمیرسد کور عصاپرست به بینا نمیرسد هر طفل غنچه هم سبق درس صبح نیست هر صاحبنفس به مسیحا نمیرسد گل…
هرکجا عشاق را درد طلب منظور شد
هرکجا عشاق را درد طلب منظور شد رفتن رنگ دو عالم خون یک ناسور شد رنگ منت برنمیدارد دل اهل صفا صبح ، زخم خویش…
هرجا روی ای ناله سلامی ببر ازما
هرجا روی ای ناله سلامی ببر ازما یادش دل ما برد به جای دگر از ما امید حریف نفس سست عنان نیست ما را برسانید…
هر چند دورم از چمن جلوهگاه او
هر چند دورم از چمن جلوهگاه او میخانه است شوق به یاد نگاه او دارم دلی به سینه کز افسون نرگست فیروز نیست سرمه به…
نیست ایمن از بلا هر کس به فکر جستجوست
نیست ایمن از بلا هر کس به فکر جستجوست روز و شب گرداب را ازموج، خنجر برگلوست در تماشایی که ما را بار جرات دادهاند…
نه وحدت سرایم نهکثرت نوایم
نه وحدت سرایم نهکثرت نوایم فنایم، فنایم، فنایم، فنایم نه پایی که گردون فرازد خرامم نه دستی که بندد تعین حنایم اگر آسمانم عروجی ندارم…
نه عشق سوخته و نه هوسگداخته است
نه عشق سوخته و نه هوسگداخته است چو صبح آینهٔ ما نفسگداخته است سلامت آرزوی وادی رحیل مباش که عالمی به فسون جرس گداخته است…
نه اینجا سبحه ره دارد نه زنار
نه اینجا سبحه ره دارد نه زنار تو دیرستان ناز خود پرستی تحیر چشم بند سحرکاریست بهار بینشانی گل به دستی دربغا رمز خورشیدت نشد…
نگه ز روی تو تا کامیاب میگردد
نگه ز روی تو تا کامیاب میگردد تحیر آینهٔ آفتاب میگردد زگرمجوشی لعلت بهکسوت تبخال حباب بر لب ساغرکباب میگردد چه نشئه بود ندانم به…
نقاش تاکشد اثر ناتوان او
نقاش تاکشد اثر ناتوان او بندد قلم ز سایهٔ موی میان او از بحر عشق رخت سلامتکه میبرد کشتی شکستن است دلیل کران او حزنی…
نفس با یک جهان وحشت به خاک و آب میسازد
نفس با یک جهان وحشت به خاک و آب میسازد پرافشان نشئهای با کلفت اسباب میسازد چو آل دودی که پیدا میکند خاموشی شمعش زخود…





