غزلیات بیدل
ندانم بازم آغوشکه خواهد شد دچار امشب
ندانم بازم آغوشکه خواهد شد دچار امشب کنارم میرمد چون پرتو شمع ازکنار امشب ز جوش ماهتاب این دشت و درکیفیتی دارد کهگویی پنبهٔ میناست…
نباشدگرکمند موج تردستی حجابش را
نباشدگرکمند موج تردستی حجابش را که میگیرد عنان شعلهٔ رنگ عتابش را ز برق جلوهاش آگه نیام لیک اینقدر دانم که عالم چشم خفاشیست نور…
ناتمام همتی تا عجز سامان نیست سر
ناتمام همتی تا عجز سامان نیست سر حیف این پرگار قدرت پا به دامان نیست سر بیجگر در عرصهٔ غیرت علم نتوان شدن جز به…
می جام قناعت اگر بچشی المی ز جنون هوس نکشی
می جام قناعت اگر بچشی المی ز جنون هوس نکشی چه کم است عروج دماغ غنا که خمار توقع کس نکشی درجات سعادت پاس ادب…
من و حسنیکه هرجا یادش از دل سر برون آرد
من و حسنیکه هرجا یادش از دل سر برون آرد به دوش هرمژه صد شمع چشم تر برون آرد کمینگاه دو عالم حسرتم امید آن…
مکن ز شانه پریشان دماغگیسو را
مکن ز شانه پریشان دماغگیسو را مچین به چین غضب آستین ابرورا نگاه را مژهات نیست مانع وحشت به سبزهای نتوان بست راه آهو را…
مطلبی گر بود از هستی همین آزار بود
مطلبی گر بود از هستی همین آزار بود ورنه در کنج عدم آسودگی بسیار بود زندگیجز نقد وحشت درگره چیزی نداشت کاروان رنگ و بو…
مزد تلاشم به رهت دیده ندارد گهری
مزد تلاشم به رهت دیده ندارد گهری آبلهای کو که نهم در قدم خویش سری نیست درین هفت چمن چون قدت ای غنچه دهن گلبن…
محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم تویی
محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم تویی گر همه مژکان گشود آغوش دانستم تویی حرف غیرت راه میزد از هجوم ما و من بر…
مباد دامن کس گیرم از فسون غرض
مباد دامن کس گیرم از فسون غرض کف امید حنا بستهام به خون غرض توهم آینهٔ احتیاج یکدگرست منزهیم وگرنه ز چند و چون غرض…
ما راکه نفس آینه پرداخته باشد
ما راکه نفس آینه پرداخته باشد تدبیر صفا حیرت بیساخته باشد فرداست که زیر سپر خاک نهانیم گو تیغ تو هم به سپهر آخته باشد…
گهی بر سر، گهی در دل، گهی در دیده جا دارد
گهی بر سر، گهی در دل، گهی در دیده جا دارد غبار راه جولان تو با من کارها دارد چو شمع از کشتنم پنهان نشد…
گل به سر، جام به کف، آن چمن آیین آمد
گل به سر، جام به کف، آن چمن آیین آمد میکشان مژده، بهار آمد و رنگین آمد طبعم از دست زبانسوز تبی داشت چو شمع…
گرکنی با موج خونم همزبان شمشیررا
گرکنی با موج خونم همزبان شمشیررا میکشم در جوهر از رگهای جان شمشیر را میدهد طرز خرم فتنه پیکر قامتت پیچ وتاب جوهر از موی…
گر همه در سنگ بود آتش جدایی دید و سوخت
گر همه در سنگ بود آتش جدایی دید و سوخت وقت آنکس خوش که از مرکز جدا گردید و سوخت دی من و دلدار ربط…
گر ز بزم، آن بت ساقی لقب آید بیرون
گر ز بزم، آن بت ساقی لقب آید بیرون شیشهها جام بهکف تا حلب آید بیرون تا به چشمش نگرم دیده شود ساغر می چون…
گر جنون جوشد به این تأثیر احسانش ز سنگ
گر جنون جوشد به این تأثیر احسانش ز سنگ شیشهٔ نشکسته باید خواست تاوانش ز سنگ بر سر مجنون کلاهی گر نباشد گو مباش عزتی…
گر از سایه یک نقش پا برترم
گر از سایه یک نقش پا برترم به اقبال وهم آسمان منظرم به خاکم مده منصب گرد باد مباد از تعین بگردد سرم چو عنقا…
کینه را در دامن دلهای سنگین مسکن است
کینه را در دامن دلهای سنگین مسکن است هرکجا تخم شرردیدیم سنگش خرمن است خاکساران، قاصد افتادگیهای همند جاده را طومار نقش پا به منزل…
کو رنگ، چه بو؟ جلوهٔ یارست ببینید
کو رنگ، چه بو؟ جلوهٔ یارست ببینید گل نیست همان لالهعذارست ببینید زبن برگ گلی چند که آیینهٔ رنگند آن دست که بیرون نگارست ببینید…
کم و بیش وهم تعینت سر و برگ نقص و کمال شد
کم و بیش وهم تعینت سر و برگ نقص و کمال شد مه نو دمید و به بدر زد بگداخت بدر و هلال شد به…
کس چو شمع من نبودهست آشنای سوختن
کس چو شمع من نبودهست آشنای سوختن گرد داغم داغ شد سر تا به پای سوختن عاشقان بالی به ذوق نیستی افشاندهاند کیست از پروانه…
کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست
کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست شور حاجت – نمک مایده استغناست غره منشین به کمالی که کند ممتازت بیشتر قطره گوهر شده ننگ دریاست…
قیامت خندهریزی بر مزار من گل افشان شد
قیامت خندهریزی بر مزار من گل افشان شد ز شور آرزو هر ذرّهٔ خاکم نمکدان شد به شغل سجدهٔ او گر چنین فرسوده میگردد جبین…
فیض حلاوت از دل بیکبر وکین طلب
فیض حلاوت از دل بیکبر وکین طلب زنبوررا ز خانه برآرانگبین طلب بیپرده است حسن غنا در لباس فقر دست رسا زکوتهی آستین طلب دل…
فضای وادی امکان پر از غبار فناست
فضای وادی امکان پر از غبار فناست چه آسمانچهزمینمغز ایندو پوستهواست ز راستی مدد حال گوشهگیریهاست کمان کشیدن قد خمبده کار عصاست به فیض میکشی…
فرصت نظاره تا مژگان گشودن درگذشت
فرصت نظاره تا مژگان گشودن درگذشت تیغ برقی بود هستی آمد و از سر گذشت وحشتی زینبزم چونشمعم به خاطر درگذشت چین دامن آنقدرها موج…
غم نهتنها بر دلم نالید و بس
غم نهتنها بر دلم نالید و بس عیش هم بر فرصتم خندید و بس گر طواف کعبهٔ درد آرزوست میتوان گرد دلم گردید و بس…
غبار فرصت از این خاکدان وهم مگیر
غبار فرصت از این خاکدان وهم مگیر که پیرگشت سحرتا دهنگشود به شیر امل به صبح قیامت رساند گرد نفس گذشت فرصت تقدیمت آن سوی…
عملی که سر به هوا خم از همه پیکرت بهدر آورد
عملی که سر به هوا خم از همه پیکرت بهدر آورد نه چو مو جنون هار سر قدم از سرت بهدر آورد به بضاعت هوس…
عمرها شد نقد دل بر چشم حیران است وام
عمرها شد نقد دل بر چشم حیران است وام آنچه مییابم به مینا میکنم تکلیف جام از زبان بینواییهای دل غافل مباش غنچه چندین تیغ…
عقبهای دیگر نباشد روح از تن رسته را
عقبهای دیگر نباشد روح از تن رسته را نیست بیم سوختن دود زآتش جسته را شکوه ازگردون دلیلتنگدستیهای ماست ناله در پرواز باشد طایر پربسته…
عرقفشانی شبنم در این حدیقه گواه است
عرقفشانی شبنم در این حدیقه گواه است که هر طرف نگرد دیده انفعال نگاه است حساب سایه و خورشید هیچ راست نیاید متاع منتظران زنگ…
عبارت مختصر تا کی سوال وصل پیغامش
عبارت مختصر تا کی سوال وصل پیغامش مباد ای دشمن تحقیق از من بشنوی نامش برهمن گو ببر زنار و زاهد سبحه آتشزن غرور ناز…
ظالم چه خیال است مؤدب به در آید
ظالم چه خیال است مؤدب به در آید آن نیست کجی کز دم عقربه بهدر آید می چارهگر کلفت زهاد نگردید توفان مگر از عهدهٔ…
صورت وهم به هستی متهم داریم ما
صورت وهم به هستی متهم داریم ما چون حباب آیینه بر طاق عدم داریم ما محملماچونجرس دوشتپشهایدلاست شوق پندارد درین وادی قدم داریم ما آنقدر…
صد رنگ نقش بستیم دریاد گل جبینی
صد رنگ نقش بستیم دریاد گل جبینی طاووس کرد ما را تصویر نازنینی پرواز شوق امروز محملکش تپش نیست در بیضهام جنون داشت بیبال و…
صبح از دل چاککه دراین باغ سخن رفت
صبح از دل چاککه دراین باغ سخن رفت کز جوش گل و لاله قیامت به چمن رفت آن مطلب نایابکه هرگز نتوان یافت دامان گلی…
شوق اگر بیپرده سازد حسرت مستور را
شوق اگر بیپرده سازد حسرت مستور را عرض یکخمیازه صحرا میکند مخمور را درد دل در پردهٔ محویتم خون میخورد از تحیر خشک بندیکردهام ناسور…
شمعی از وحشت نگاهی انجمن گم کردهام
شمعی از وحشت نگاهی انجمن گم کردهام بلبلی از پر فشانیها چمن گم کردهام حسرت جاوبد از نایابی مطلب مپرس نارسایان آنچه میجویند من گم…
شعلهٔ بیطاقتی افسرده در خاکسترم
شعلهٔ بیطاقتی افسرده در خاکسترم صد شرر پرواز دارد بالش خواب از سرم سیرگلشن چیست تا درمان دلگیرد هوس میکند یاد تو از گل صد…
شبیکه شعلهٔ یاد تو داشت سیر جگر
شبیکه شعلهٔ یاد تو داشت سیر جگر چو اخگرم عرق چهره بود خاکستر سراغ صبح مهیای ساز گم شدنست نمودهاند مرا در شکست رنگ اثر…
تا کی غرور انجمن آرایی زبان
تا کی غرور انجمن آرایی زبان گردن مکش چو شمع به رعنایی زبان خارج نوای ساز نفس چند زیستن بر دل مبند تهمت رسوایی زبان…
شب که از شور شکست دل اثر پرزور شد
شب که از شور شکست دل اثر پرزور شد همچو چینی تار مویی کاسهٔ طنبور شد برق آفتگر چنین دارد کمین اعتبار خرمن ما عاقبت…
سیر بهار این باغ از ما تمیزخواه است
سیر بهار این باغ از ما تمیزخواه است اما کسی چه بیند آیینه بینگاه است در شبههزار هستی تزویر میتراشیم آبیکه ما نداریم هرجاست زیر…
سطر یقین به حک داد تکرار بیحد ما
سطر یقین به حک داد تکرار بیحد ما این دشت جادهگمکرد ز رفت و آمد ما افسرد شمع امید در چین دامن شب یک آستین…
سرشکم نسخهٔ دیوانهٔ کیست
سرشکم نسخهٔ دیوانهٔ کیست جگر آیینهدار شانهٔ کیست جنون میجوشد از طرز کلامم زبانم لغزش مستانهٔ کیست دلم گر نیست فانوس خیالت نفس بال و…
سر اگر بر آسمان یا بر زمین مالیدهام
سر اگر بر آسمان یا بر زمین مالیدهام آستانش کردهام یاد و جبین مالیدهام برگ و ساز تر دماغیهای من فهمیدنیست عطری از پیراهنش در…
ستمکش تو به قاصد اگر دهد کاغذ
ستمکش تو به قاصد اگر دهد کاغذ به سیل اشک زند دست و سر دهدکاغذ ز نقطه تخم امیدم دماند ریشه به خط چه دولت…
ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را برگ بیدی فرشکردم خانهٔ دیوانه را مطلبم از میپرستی تر دماغیها نبود یک دو ساغر آب دادمگریهٔ مستانه…
زین باغ بسکه بیثمری آشکاربود
زین باغ بسکه بیثمری آشکاربود دست دعای ما همه برگ چنار بود دفدیم مغزل فلک و سحر بافیاش یک رفت وآمد نفسش پود وتار بود…
زندگی را از قد خم عبرت آگه میکنم
زندگی را از قد خم عبرت آگه میکنم وقف رعنایی بساطی داشتم ته میکنم پوچ مییابم سر و برگ بساط اعتبار این کتانها را خیال…
زخمی به دل از دست نگارین تو دارم
زخمی به دل از دست نگارین تو دارم یاربکه شود برگ حنا سنگ مزارم آیینه جز اندیشهٔ دیدار چه دارد گر من به خیال تو…
زان خوشهکه میناگری باغ عنب داشت
زان خوشهکه میناگری باغ عنب داشت هر دانه پریخانه ی بازار حلب داشت خورشید پس از رفع سحر پرده دری کرد تاگرد نفس کم نشد…
ز فقر تا به شهادت شد آشنا انگشت
ز فقر تا به شهادت شد آشنا انگشت بلند کرد نیستان بوریا انگشت دمی که سجده به خاک درت اشارت کرد چو آفتاب دمید از…
ز ساز جسم هزار انفعال میگذرد
ز ساز جسم هزار انفعال میگذرد چو رشحهای که ز ظرف سفال میگذرد دمیدن همه زبن خاکدانگل خواریست بهار آبلهها پایمال میگذرد غبار شیشهٔ ساعت…
ز خودداری نفس میزد تب و تاب چراغ من
ز خودداری نفس میزد تب و تاب چراغ من در آتش تاختم چندانکه شد هموار داغ من سواد عالم اسباب کو صد دشت پردازد تغافل…
ز بعد ما نه غزل نی قصیده میماند
ز بعد ما نه غزل نی قصیده میماند ز خامهها دو سه اشک چکیده میماند چمن به خاطر وحشت رسیده میماند بساط غنچه به دامان…
ز بخت نارسا نگرفت دستمگردن مینا
ز بخت نارسا نگرفت دستمگردن مینا مگر مژگان دماند اشک وگیرد دامن مینا درین میخانهتا ساغرکشی ساز ندامتکن گلوی بسملی میافشرد خندیدن مینا زبان تاک…
روزی که بی تو دامن ضعفم به چنگ بود
روزی که بی تو دامن ضعفم به چنگ بود عکسم ز آب آینه در زیر زنگ بود چون لاله زین بهار نچیدیم غیر داغ آیینهداری…
رنگ خون گلجوش زخم تیغ گلچین بوده است
رنگ خون گلجوش زخم تیغ گلچین بوده است باغ تسلیم محبت طرفه رنگین بوده است عالمی از نرگست ایمان مستی تازه کرد اینجنون پیمانهکافر صاحبدینبوده…
رفت فرصت ز کف اما من حیرتزده هم
رفت فرصت ز کف اما من حیرتزده هم آنقدر دست ندارمکه توان سود بهم حیرتم گشت قفس ورنه درین عبرتگاه چون نگاهم همه تن جوهر…
راحت دل ز نفس بالفشان میباشد
راحت دل ز نفس بالفشان میباشد آب این آینه چون باد روان میباشد شعلهها رنگ به خاکستر ما باخته است شور پرواز درن سرمه نهان…
دونان که در تلاش گهر دست شستهاند
دونان که در تلاش گهر دست شستهاند چون سگ به استخوان چقدر دست شستهاند بر خوان وهم منتظران بساط حرص نی خشک دیدهاند و نه…
دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را که پیش از مرگ در دنیا بیامرزد خدا ما را درتن صحراکجا با خویش فتد اتفاق ما که…
دلیل شکوهٔ من سعی نارسا نشود
دلیل شکوهٔ من سعی نارسا نشود ز پافتادگیام ناله را عصا نشود ز اشک راز محبت به دیده توفان کرد دلگداخته آیینه تا کجا نشود…
دل مصفاکن شرر در خرمن اسباب ریز
دل مصفاکن شرر در خرمن اسباب ریز آینه صیقل زن و نقش جهان در آب ریز در تغافلخانهٔ اسباب فرش مخملی است زین تماشا جمع…
دل روشن چه لازم تیره از عرض هنر کردن
دل روشن چه لازم تیره از عرض هنر کردن ز جوهر خانهٔ آیینه را زیر و زبر کردن به غیر از معنی خواری ندارد نقد…
دل جهان دیگر از رفع کدورت میشود
دل جهان دیگر از رفع کدورت میشود خانه از رُفتن زیارتگاه وسعت میشود پاس خواب غفلت از منعم حضور فقر برد بر بنای سایه بیدیواری…
دل بال یاس زد نفس مغتنم نماند
دل بال یاس زد نفس مغتنم نماند منزل غبار سیل شد و جاده هم نماند آرام خود نبود نصیب غبار ما نومیدیای دگر که کنون…
دگر تظلم ما عاجزانکجا برسد
دگر تظلم ما عاجزانکجا برسد بس است نالهٔ ماگر بهگوش ما برسد به خاک منتظرانت بهارکاشتهاند بیا ز چشم دهیم آب تا حنا برسد کسی…
دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا جز وهم وجود و عدمی نیست در اینجا رمز دو جهان از ورق آینه خواندیم جزگرد تحیر رقمی…
در وصلم و سیرم بهگریبان خیال است
در وصلم و سیرم بهگریبان خیال است چون آینه پرواز نگاهم ته بال است بیقدری دل نیست جزآهنگ غرورش تا چینی ما خاک نگشتهست سفال…
در عشق زپرواز نفس آینه برگیر
در عشق زپرواز نفس آینه برگیر هرچند رهت قطع شود باز ز سر گیر تا کی چو گهر در گره قطره فسردن توفان شو و…
در راه عشق توشهٔ امنی نبردهام
در راه عشق توشهٔ امنی نبردهام از دیر تا به کعبه همین سنگ خوردهام هستی جنون معاملهٔ صبح و شبنم است اشکی چکیده تا رگ…
در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من
در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من چشم آهو سایه افکندهست بر صحرای من از هوا پروردگان نوبهار وحشتم چون سحر از یکدگر پاشیدن…
در این بساط هوس پیش از اعتبار نفس
در این بساط هوس پیش از اعتبار نفس همان به دوش هوا بسته گیر بار نفس صفای آینه در رنگ وهم باختهایم به زیر سایهٔ…
داغ عشقم، نیست الفت با تنآسانی مرا
داغ عشقم، نیست الفت با تنآسانی مرا پیچ وتاب شعله باشد نقش پیشانی مرا بیسبب در پردهٔ اوهام لافی داشتم شد نفس آخربه لب انگشت…
خیال نامد!ری تا کیت خاطرنشین باشد
خیال نامد!ری تا کیت خاطرنشین باشد چهلازم سرنوشتتچون نگین زخم جبین باشد درین وادی به حیرت هم میسر نیست آسودن همهگر خانهٔ آیغغهگردی حکم زین…
خودنماییها کثافت جوهریست
خودنماییها کثافت جوهریست شیشه تا در سنگ میباشد پریست اعتبار اینجا ندارد عافیت شمع سرتاپاش پامال سریست سروگل ناکرده آزادی مخواه این ثمر وقف بهار…
خندهصبحیستکه در بندگریبانگل است
خندهصبحیستکه در بندگریبانگل است عیش موجیستکه سرگشتهٔ توفانگل است غنچه را بوی دلافزا سخن زیرلبیست خلق خوش ابجد طفلان دبستانگل است محو رنگینی گلزار تماشای…
خطابم میکند امشب چمن در بار پیغامی
خطابم میکند امشب چمن در بار پیغامی بهار اندوده لطفی بوی گل پرورده دشنامی چو خواب افتادهام منظور چشم مست خودکامی به تلخی کردهام جا…
خاکم به سر که بی تو به گلشن نسوختم
خاکم به سر که بی تو به گلشن نسوختم گل شعله زد ز شش جهت و من نسوختم اجزای سنگ هم ز شرر بال میکشد…
حیف استکشد سعی دگر بادهکشان را
حیف استکشد سعی دگر بادهکشان را یاران به خط جام ببندید میان را ما صافدلان سرشکن طبع درشتیم بر سنگ ترحم نبود شیشهگران را حسرت…
حکم دل دارد ز همواری سر و روی گهر
حکم دل دارد ز همواری سر و روی گهر جز به روی خود نغلتیدهست پهلویگهر خواه دنیا، خواه عقباگرد بیتاب دل است بحر و ساحل…
حسابی نیست با وحشت جنونکامل ما را
حسابی نیست با وحشت جنونکامل ما را مگرلیلی به دوش جلوه بندد محمل ما را محبت بسکه بوداز جلوه مشتاقان این محفل بهتعمیرنگه چون شمع…
حاضران از دور چون محشر خروشم دیدهاند
حاضران از دور چون محشر خروشم دیدهاند دیدهها باز ست لیک از رگوشم دیدهاند با خم شوقم چه نسبت زاهد افسرده را میکشان هم یک…
چون کاغذ آتشزده مهمان بقاییم
چون کاغذ آتشزده مهمان بقاییم طاووس پر افشان چمنزار فناییم هر چند به سامان اثر بیسر و پاییم چون سبحه همان سر به کف دست…
چون سروکلفتی چند پیچیدهاند بر ما
چون سروکلفتی چند پیچیدهاند بر ما بار دگر نداریم دل چیدهاند بر ما بریک نفس نشاید تکلیف صد فغان بست نیهای این نیستان نالیدهاند بر…
چون آینه چندان به برش تنگ گرفتم
چون آینه چندان به برش تنگ گرفتم کز خویش برون آمدم و رنگ گرفتم نامی که ندارم هوس نقش نگین داشت دامان خیالی به ته…
چو شمعم از خجالت رهنمود نارسیدنها
چو شمعم از خجالت رهنمود نارسیدنها به جای نقش پا در پیش پا دارم چکیدنها ز یک تخم شرر صد کشت عبرت کردهام خرمن ازین…
چو دندان ریخت نعمت حرص را مأیوس میسازد
چو دندان ریخت نعمت حرص را مأیوس میسازد صدف را بیگهرگشتنکف افسوس میسازد تعلقهای هستی با دلت چندان نمیپاید نفس را یک دو دم این…
چه میشدگر نمیزد اینقدر رنج نفس هستی
چه میشدگر نمیزد اینقدر رنج نفس هستی مرا رسوای عالم کرد این شهرت هوس هستی شرار جسته از سنگ انفعالش چشم میپوشد به این هستیکه…
چه دولت است که من نامت از ادب گیرم
چه دولت است که من نامت از ادب گیرم ز شرم دست تهی دامنی به لبگیرم به عشق اگر همه تن غوطهام دهند به قیر…
چنین تا کی تپد در انتظار زخم نخجیرش
چنین تا کی تپد در انتظار زخم نخجیرش درآغوش کمان بر دل قیامت میکند تیرش مگر آن جلوه دریابد زبان حیرت ما را که چون…
چشمی که بر آن جلوه نظر داشته باشد
چشمی که بر آن جلوه نظر داشته باشد یارب به چه جرات مژه برداشته باشد هر دلکه ز زخم تو اثر داشته باشد صد صبحگل…
چاک کسوت فقرم رنگ خنده میریزد
چاک کسوت فقرم رنگ خنده میریزد بخیه بیبهاری نیست گل ز ژنده میریزد در دماغ پروانه بال میزند اشکم قطرههای این باران پر تپنده میریزد…
جهان ز جنس اثرهای این و آن خالیست
جهان ز جنس اثرهای این و آن خالیست به هرزه وهم مچینیدکاین دکان خالیست گرفته است حوادث جهان مکان را ز عافیت چه زمین و…
جمعیت از آن دلکه پریشان تو باشد
جمعیت از آن دلکه پریشان تو باشد معموری آن شوق که وبران تو باشد عمریست دل خون شده بیتاب گدازیست یارب شود آیینه و حیران…
جراءت پیریم این بس که به چندین تک وتاز
جراءت پیریم این بس که به چندین تک وتاز قدم عجز رساندم به سر عمر دراز کاش بیفکر سحر قطع شود فرصت شمع وهم انجامگدازیست…





