بی‌مغزی و داری به من سوخته جان بحث

بی‌مغزی و داری به من سوخته جان بحث ای پنبه مکن هرزه به آتش‌نفسان بحث از یک نفس است این همه شور من و مایت…

بی‌رخت در چشمهٔ آیینه خاک است آب نیست

بی‌رخت در چشمهٔ آیینه خاک است آب نیست چشم مخمل‌رازشوق پای بوست خواب نیست بعدکشتن خون ما رنگ ست درپرواز شوق آب وخاک بسملت ازعالم…

بی‌تکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیم

بی‌تکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیم دور از آن در آنچه ننگ قدرها بود آن شدیم عجز توفان کرد محو الفت امکان شدیم ریخت…

بی شبهه نیست هستی از بسکه ناتوانیم

بی شبهه نیست هستی از بسکه ناتوانیم یا نقش آن تبسم یا موی آن میانیم نی منزلی معین نی جاده‌ای مبرهن عمریست چون مه و…

بود داغ من مردم دیدهٔ شب

بود داغ من مردم دیدهٔ شب ز دود دلم موی ژولیدهٔ شب ز هر حلقهٔ طرهٔ اوست روشن به روی سحرحیرت دیدهٔ شب دل از…

بهار صبح نفس زین دودم بقا که ندارد

بهار صبح نفس زین دودم بقا که ندارد به‌کارگاه فضولی چه خنده‌ها که ندارد بلند کرده دماغ خیال خیره‌سریها هزار بام تعین به یک هواکه…

به وحشت نگاهی چه خو کرده‌ای

به وحشت نگاهی چه خو کرده‌ای که خود را به پیش خود او کرده‌ای چو صبح از نفس پر گریبان مدر که ناموس چاک رفو…

به نیم‌گردش آن چشم فتنه رنگ شراب

به نیم‌گردش آن چشم فتنه رنگ شراب شکست بر سرمن شیشه صد فرنگ شراب ز خود تهی شدن آغوش بی‌نیازی اوست به رنگ شیشه برآ،…

به گلشن گر برافشاند ز روی ناز کاکل را

به گلشن گر برافشاند ز روی ناز کاکل را هجوم ناله‌ام آشفته سازد زلف سنبل را چرا عاشق نگیرد ازخطش درس ز خود رفتن که‌بلبل…

به عبرت آب شو ای ‌غافل از خمیدن موج

به عبرت آب شو ای ‌غافل از خمیدن موج که خودسری چقدر گشته بار گردن موج درین محیط که دارد اقامت‌آرایی کشیده است هجوم شکست…

به سرم شور تمنای تو تا می‌پیچد

به سرم شور تمنای تو تا می‌پیچد دود در ساغر داغم چو صدا می‌پیچد حسرت چاک گرببان نشود دام‌ کسی این کمندی‌ست که در گردن…

به ذوق داغ کسی درکنار سوختگیها

به ذوق داغ کسی درکنار سوختگیها چو شمع سوختم از انتظار سوختگیها ز خود رمیده شرار دلی‌ست در نظر من بس است اینقدرم یادگار سوختگیها…

به خود آنقدرکروفر مچین‌که ببنددت پی‌کین‌کمر

به خود آنقدرکروفر مچین‌که ببنددت پی‌کین‌کمر حذر از بلندی دامنی که ‌گران ‌کند ته چین‌ کمر ز پیام نشئهٔ عزوشان به دماغ سفله فسون مخوان…

به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش

به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش در آتش ریختم نامی که آبم می‌کند ننگش به مضمون جهان اعتبارم خنده می‌آید چها این…

به اندک شوخیی بنیاد تمکین‌کنده می‌گردد

به اندک شوخیی بنیاد تمکین‌کنده می‌گردد حیا تا لب گشود از هم تبسم خنده می‌گردد تنزه گر هوس باشد مجوشید آن قدر با هم که…

بعد ازینت سبزه خط در سیاهی می‌رود

بعد ازینت سبزه خط در سیاهی می‌رود ای ز خود غافل زمان خوش نگاهی می‌رود می‌شود سرسبزی این باغ پامال خزان خوشدلی‌هایت به گرد رنگ…

بسکه ساز این بساط آشفتگیهای دل است

بسکه ساز این بساط آشفتگیهای دل است بی‌شکست شیشه امید چراغان مشکل است صید مجنون‌طینتان بی‌دام الفت مشکل است هرکه بیمار محبت‌گشت سرتا پا دل…

بسکه برق یأس بنیاد من ناکام سوخت

بسکه برق یأس بنیاد من ناکام سوخت می‌توان از آتش سنگ نگینم نام سوخت الفت فقر از هوسهای غنایم بازداشت خاک این ویرانه در مغزم…

بزم‌گردون صبح‌خیز ازگرد بیتاب من است

بزم‌گردون صبح‌خیز ازگرد بیتاب من است نور این آیینهٔ مینا ز سیماب من است یک‌جهان ضبط نفس دارد به خود پیچیدنم رشتهٔ‌موهوم هستی تشنهٔ‌ناب‌من است…

برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیده‌ام

برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیده‌ام جوهر آیینه یعنی موی آتش دیده‌ام نادمیدن زین شبستان پاس ناموس حیاست چون سحر عمریست خود را…

بر قماش پوچ هستی تا به‌کی وسواسها

بر قماش پوچ هستی تا به‌کی وسواسها پنبه‌ها خواهد دمید آخر ازین کرباسها شیشهٔ ساعت‌خبر زساز فرصت‌می‌دهد خودسران غافل مباشید ازصدای طاسها عبرت آنجاکز مکافات…

بر این ستمکده یارب چه سنگ می‌بارد

بر این ستمکده یارب چه سنگ می‌بارد که دل شکستگی و دیده رنگ می‌بارد نصیبهٔ دل روشن بود کدورت دهر همین به خانهٔ آیینه زنگ…

باکه‌گویم چه قیامت به سرم می‌گذرد

باکه‌گویم چه قیامت به سرم می‌گذرد که نفس نازده هر شب سحرم می‌گذرد درد اندوه خوش است از طرب بیکاری حیف دستی‌که ز دل برکمرم…

باز درگلشن ز خویشم می‌برد افسون آب

باز درگلشن ز خویشم می‌برد افسون آب در نظر طرز خرامی دارم از مضمون آب شورش امواج این دریا خروش بزم‌کیست نغمه‌ای تر می‌فشارد مغزم…

با هیچکس حدیث نگفتن نگفته‌ام

با هیچکس حدیث نگفتن نگفته‌ام درگوش خویش گفته‌ام و من نگفته‌ام زان نور بی‌زوال که در پردهٔ دل است با آفتاب آنهمه روشن نگفته‌ام این…

با چنین شوخی نشیند تا به‌کی بیکار گل

با چنین شوخی نشیند تا به‌کی بیکار گل رخصت نازی‌ که‌ گردد گرد آن دستار گل نالهٔ ما را، ز تمکینت بهای دیگر است می‌کند…

این قلمرو اندوه کارگاه راحت نیست

این قلمرو اندوه کارگاه راحت نیست هرکه فکر بالین‌کرد یافت زیر سر زانو یک مژه به صد عبرت شرم چشم ما نگشود حلقه‌وار ته‌کردیم بر…

ای هوس قطع نفس ‌کن ساعتی دنگم‌ گذار

ای هوس قطع نفس ‌کن ساعتی دنگم‌ گذار بیخماری نیست مستی شیشه در سنگم‌گذار بوی منت برنمی‌دارد دماغ همتم از غرض بردار دست و بر…

ای قاصد تحقیق ز تسلیم مددگیر

ای قاصد تحقیق ز تسلیم مددگیر هر چند رهت تا سر زانوست بلد گیر فرصت اثر کاغذ آتش زده دارد چشمی به خیال آب ده…

ای ز لعلت سخن ‌گلاب فروش

ای ز لعلت سخن ‌گلاب فروش نگه از نرگست شراب فروش تیغ ناز تو موجها دارد از سر بیدلان حباب فروش زبن دو نیرنگ قطع…

ای جوش بهارت چمن‌آرای تغافل

ای جوش بهارت چمن‌آرای تغافل چون چشم تو سر تا قدمت جای تغافل عمریست‌ که آوارهٔ امید نگاهیم ازگوشهٔ چشم تو به صحرای تغافل از…

ای به زلفت جوهر آیینهٔ دل تابها

ای به زلفت جوهر آیینهٔ دل تابها چون مژه دل بستهٔ چشم سیاهت خوابها اینقدر تعظیم نیرنگ خم ابروی کیست حیرت است از قبله روگرداندن…

آهی به هوا چتر زد و چرخ برین‌ شد

آهی به هوا چتر زد و چرخ برین‌ شد داغی به غبار الم آسود و زمین شد بشکست طلسم دل و زد کوس محبت پاشید…

اندیشه در نزاکت معنی کمال داشت

اندیشه در نزاکت معنی کمال داشت حسن فروغ مهر نقاب هلال داشت شیرازهٔ غبار هوس‌گشت خجلتم خاکم تسلی از عرق انفعال داشت دل رفت از…

آن را که ز خود برد تمنای سراغش

آن را که ز خود برد تمنای سراغش چون اشک پر از رفتن خود کرد ایاغش هر چرب زبانی که به شوخی علم افراشت کردند…

الهی سخت بی‌برگم به ساز طاعت‌اندوزی

الهی سخت بی‌برگم به ساز طاعت‌اندوزی همین یک الله الله دارم آن هم‌گر تو آموزی ز تشویش نفس بر خویش می‌لرزم ازین غافل که شمع…

اگر سور است وگر ماتم دل‌مایوس می‌نالد

اگر سور است وگر ماتم دل‌مایوس می‌نالد درین نه دیر کلفت خیز یک ناقوس می‌نالد ندارد آسیای چرخ غیر از دور ناکامی همه‌ گر رنگ…

آگاهی از خیال خودم بی‌نیازکرد

آگاهی از خیال خودم بی‌نیازکرد خود را ندید آینه تا چشم بازکرد نعل جهان درآتش فکرسلامت است آن شعله آرمیدکه مشق‌گدازکرد چون آه کرد رهگذر…

اشک شمعی بود یک عمر آبیار دانه‌ام

اشک شمعی بود یک عمر آبیار دانه‌ام سوختن خرمن کنید از حاصل پروانه‌ام تیره‌بختی فرش من آشفتگی اسباب من حلقهٔ زلف سیاه کیست یارب خانه‌ام…

ازین بساط‌کسی داغ آرمیدن رفت

ازین بساط‌کسی داغ آرمیدن رفت که با وجود نفس غافل ازتپیدن رفت درین چمن سرتسلیم آفتیم همه گلی‌که برق خزانش‌نزد به چید‌ن رفت ز بس‌گد‌از…

از کواکب گل فشاند چرخ در دامان صبح

از کواکب گل فشاند چرخ در دامان صبح آفتاب آیینه ‌کارد در ره جولان صبح باطن پیران فروغ‌آباد چندین آگهی‌ست فیض دارد گوهری ازگنج بی‌پایان…

از سپند مایه می‌یابد سراغ ناله را

از سپند مایه می‌یابد سراغ ناله را گرد پیشاهنگ کرد این کاروان دنباله را داغ حسرت سرمه‌گرداند به دلها ناله را برلب آواز شکسن نیست…

از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است

از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است دیده هرجا باز می‌ گردد دچار رحمت است خواه ظلمت‌کن تصور خواه نور آگاه باش هرچه اندیشی…

از بس که زد خیال توام آب در نظر

از بس که زد خیال توام آب در نظر مژگان شکسته‌ام ز رگ خواب در نظر هر گوهری که در صدف دیده داشتم از خجلت…

شب‌که وصل آغوش‌پرداز دل دیوانه بود

شب‌که وصل آغوش‌پرداز دل دیوانه بود از هجوم زخم شوق آیینهٔ ما شانه بود عشق‌می‌جوشید هرجاگرد شوخی‌داشت‌حسن رنگ شمع از پرفشانی عالم پروانه بود یاد…

شب ‌گردش چشمت قدحی داد به خوابم

شب ‌گردش چشمت قدحی داد به خوابم امروز چو اشک آینهٔ عالم آبم تا چشم بر این محفل نیرنگ‌ گشودم چون شمع به توفان عرق…

یأس مجنون آخر از پیچ و خم سودا گذشت

یأس مجنون آخر از پیچ و خم سودا گذشت با شکستی ساخت دل کز طرهٔ لیلا گذشت غفلت ما گر به این راحت بساط ‌آرا…

یاد آن جلوه ز چشمم‌ گره اشک‌ گشاست

یاد آن جلوه ز چشمم‌ گره اشک‌ گشاست شوق دیدار پرستان چقدر آینه ‌زاست نذر کویی ‌ست غبار به هوا رفته‌ ی من باخبر باش…

وضع فلک آنجا که به یک حال نباشد

وضع فلک آنجا که به یک حال نباشد رنگ من و تو چند سبکبال نباشد تا وانگری رفته‌ای از دیدهٔ احباب آب آن همه زندانی…

هیهات تا که از نظرم رفت دلبرم

هیهات تا که از نظرم رفت دلبرم من خاک ره به سر چه‌کنم خاک بر سرم پوشید چشم از دو جهان ‌گرد رفتنش آیینه نقش…

هوس جنون زده ناکجا همه سو قدم زند از طمع

هوس جنون زده ناکجا همه سو قدم زند از طمع به‌کجاست‌کنج قناعتی ‌که در قسم زند از طمع به دو روزه فرصت بی‌بقا که نه…

همچو گوهر قطرهٔ خشکی عیانم‌ کرده‌اند

همچو گوهر قطرهٔ خشکی عیانم‌ کرده‌اند مغز معنی از که جویم استخوانم کرده‌اند زیر گردون تا قیامت بایدم آواره زیست سخت مجبورم خدنگ نُه کمانم…

هستی چو صبح قابل ضبط نفس مگیر

هستی چو صبح قابل ضبط نفس مگیر پرواز پرگشاست‌، تو چاک قفس مگیر تسلیم باش‌، با غم خیر و شرت چکار خود را به ‌کار…

هرکه حرفی از لبت وامی‌کشد

هرکه حرفی از لبت وامی‌کشد از رگ یاقوت صهبا می‌کشد بسکه مخمور خیالت رفته‌ایم آمدن خمیازهٔ ما می‌کشد نازش ما بیکسان بر نیستی‌ست خار و…

هرچه آنجاست چو آنجا روی‌اینجاگردد

هرچه آنجاست چو آنجا روی‌اینجاگردد چه خیال است‌ که امروز تو فردا گردد در مقامی‌ که بود ترک و طلب امکانی رو به دنیاست همان…

هر کس به رهت چشم تری داشته باشد

هر کس به رهت چشم تری داشته باشد در قطره محیط‌ گهری داشته باشد با ناله چرا این همه از پای درآید گر کوه ز…

نیست محروم تماشا جوهر اندر آینه

نیست محروم تماشا جوهر اندر آینه جلوه می‌خواهی نگه می‌پرور اندر آینه دل چو روشن شد هنرها محو حیرت می‌شود موج جوهر کم زند بال…

نیاز نامهٔ ما عرض سجده عنوانیست

نیاز نامهٔ ما عرض سجده عنوانیست ز خامه آنچه برون ریخت نقش پیشانیست درین جریده به تسخیر وحشیان خیال صریر خامه نفس‌سوزی پریخوانیست سروش انجمن…

نه نفس تربیتم ‌کرد و نه دامان مددی

نه نفس تربیتم ‌کرد و نه دامان مددی آتشم خاک شد ای سوخته جانان مددی شوق دیدارم و یک جلوه ندارم طاقت مگر آیینه‌ کند…

نه خط شناس امیدم نه درس محرم بیم

نه خط شناس امیدم نه درس محرم بیم به ‌حیرتم‌ که محبت چه می‌کند تعلیم بیاکه منتظرانت چو دیدهٔ یعقوب فضای کلبهٔ احزان گرفته‌اند نسیم…

نمی‌شود کس ازین عبرت انجمن محظوظ

نمی‌شود کس ازین عبرت انجمن محظوظ مگر چو شمع‌ کنی دل به سوختن محظوظ در جنون زن و از کلفت لباس برآ چه زندگیست‌که باشدکس…

نقشم‌کسی از سعی چه فرهنگ برآرد

نقشم‌کسی از سعی چه فرهنگ برآرد نقاش مگر از صدفش رنگ برآرد عمری‌ست که با کلفت دل می‌روم از خویش خود را چه‌قدر آینه با…

نفس را بعد ازین در سوختن افسانه می‌سازم

نفس را بعد ازین در سوختن افسانه می‌سازم چراغی روشن از خاکستر پروانه می‌سازم به فکر گوهر افتاده‌ست موج بیقرار من کلید شوق از آرام…

نشئهٔ‌گوشهٔ دل از دیر و حرم نمی‌رسد

نشئهٔ‌گوشهٔ دل از دیر و حرم نمی‌رسد سر به هزار سنگ زن درد بهم نمی‌رسد آنچه ز سجده‌گل‌کند نیست به ساز سرکشی من همه جا…

نشاط این بهارم بی‌گل روبت چه‌کار آید

نشاط این بهارم بی‌گل روبت چه‌کار آید توگرآیی طرب آید بهشت آید بهارآید ز استقبال نازت‌گر چمن را رخصتی باشد به صد طاووس بندد نخل…

ندانم مژده آواز پای کیست در گوشم

ندانم مژده آواز پای کیست در گوشم که از شور تپیدنهای دل گردید کر گوشم حدیث لعلت از شور جهانم بیخبر دارد گران شد چون…

نبری گمان فسردگی به غبار بی‌سروپایی‌ام

نبری گمان فسردگی به غبار بی‌سروپایی‌ام که به چرخ می‌فکند نفس چو سحر زمین هوایی‌ام ز تعلقم ندهی نشان که گذشته‌ام من از این و…

ناتوانی باز چون شمعم چه افسون می‌کند

ناتوانی باز چون شمعم چه افسون می‌کند می‌پرد رنگ و مرا از بزم بیرون می‌کند بیش از آن‌کان پنجهٔ بیباک بربندد نگار سایهٔ برک حنا…

می‌ام به‌ ساغر اگر خشک شد خمار ندارم

می‌ام به‌ ساغر اگر خشک شد خمار ندارم خزان‌گمست به باغی‌که من بهار ندارم هوس چه ریشه‌ کند در زمین شرم دمیدن چو تخم اشک…

من وآن فتنه بالایی‌که عالم زیر دست استش

من وآن فتنه بالایی‌که عالم زیر دست استش اگر چرخ است خاک استش وگر طوباست پست استش به اوضاع جنون زان زلف بی‌پروا نی‌ام غافل…

مگشا جریدهٔ حاجتت بر دوستان ز کف غرض

مگشا جریدهٔ حاجتت بر دوستان ز کف غرض بنویس نامهٔ آبرو به سیاهی ‌کلف غرض ز سپاه مطلب بیکران شده تنگ عرصهٔ امتحان به ظفر…

معنی‌سبقان‌گر همه صد بحر کتابند

معنی‌سبقان‌گر همه صد بحر کتابند چون موج ‌گهر پیش لبت سکته جوابند رحم است به حال تب وتاب نفسی چند کاین خشک‌لبان ماهی دریای سرابند…

مزرع تسلیم ادب حاصلم

مزرع تسلیم ادب حاصلم سر نکشد گردن آب و گلم موج ‌گهر نیستم اما ز ضعف آبله‌ گل‌کرده ره منزلم خاک ندامت به سر عاجزی…

محرمانی‌ که به آهنگ فنا مسرورند

محرمانی‌ که به آهنگ فنا مسرورند تپش آماده‌تر از خون رگ منصورند نامجویان هوس را ز شکست اقبال کاسه‌ها آمده بر سنگ و همان فغفورند…

مباش غره به سامان این بنا که نریزد

مباش غره به سامان این بنا که نریزد جهان طلسم غبارست ازکجا که نریزد مکش ز جرات اظهار شرم تهمت شوخی عرق دمی شود آیینهٔ…

ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما

ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما صد نغمه سرودیم ونشد بازلب ما چون مردمک‌، آیینهٔ جمعیت نوریم در دایرهٔ صبح نشسته‌ست شب ما بیتابی…

لاغری آن همه زین مرحله دورم افکند

لاغری آن همه زین مرحله دورم افکند که به غربتکدهٔ دیدهٔ مورم افکند ذره تا مهر کس از فقر من آگاه نشد خاک در چشم…

گل در چمن رسید و قدم بر هواگذاشت

گل در چمن رسید و قدم بر هواگذاشت جای دگر نیافت‌که بر رنگ پاگذاشت تعمیر رنگ ز آب و گل اعتماد نیست نتوان بنای عمر…

گرکنم با این سر پرشور بالین سنگ را

گرکنم با این سر پرشور بالین سنگ را از شررپرواز خواهدگشت تمکین سنگ را من به درد نارساییها چه‌سان دزدم نفس می‌کند بی‌دست و پایی…

گر همه رفتی چو ماه از چرخ برتر سجده‌ای

گر همه رفتی چو ماه از چرخ برتر سجده‌ای تا ز پیشانی اثر داری برآن در سجده‌ای بندگی را در عدم هم چاره نتوان یافتن…

گر درین قحط سرایت نکند نان مددی

گر درین قحط سرایت نکند نان مددی نه جسد رنگ نموگیرد و نی جان مددی سرسری نگذری ای بیخبر از عقدهٔ دل گر ز ناخن…

گر بی‌تو نگه را به تماشا هوس افتاد

گر بی‌تو نگه را به تماشا هوس افتاد بر هرچه گشودم مژه در دیده خس افتاد از بخت سیه چاره ندارم چه توان کرد چون…

گر ازگوهر کمر سازی وگر دستار زرپیچی

گر ازگوهر کمر سازی وگر دستار زرپیچی دمی بی‌کشمکش‌گردی‌که زیر خاک سرپیچی نفس خون‌گشت و تسکین حبابی هم نشد حاصل چو گرداب اینقدر تا چند…

گاه به رنگ مایلی‌ گاه به بوی بی ‌نسق

گاه به رنگ مایلی‌ گاه به بوی بی ‌نسق دستهٔ باطلت که‌بست ای‌چمن حضور حق تا تو ز حرص بگذری و ز غم جوع وارهی…

کو شعلهٔ دردی‌که به ذوق اثر داغ

کو شعلهٔ دردی‌که به ذوق اثر داغ خاکستر من سرمه‌ کشد در نظر داغ افسردگی از طینت من رنگ نگیرد چون‌کاغذ آتش زده‌ام بال و…

کند هر جا عرق ز آن ماه تابان‌ گلفشان انجم

کند هر جا عرق ز آن ماه تابان‌ گلفشان انجم شکست رنگ سازد جمع چون برگ خزان انجم جبین و عارضش از دور دیدم در…

کس طاقت آن لمعهٔ رخسار ندارد

کس طاقت آن لمعهٔ رخسار ندارد آیینه همین است که دلدار ندارد سحرست چه‌ گویم ‌که شود باور فطرت من کارگه اویم و او کار…

کامجویان اندکی بر مطلب استغنا زنید

کامجویان اندکی بر مطلب استغنا زنید یک تغافل برخیال پوچ پشت پا زنید غنچه دارد لذّت سربستهٔ عیش بهار لب اگر آید بهم ‌بوسی بر…

قماش رنگ ز بس بی‌حجاب می‌بافند

قماش رنگ ز بس بی‌حجاب می‌بافند به روی ‌گل ز دریدن نقاب می‌بافند مباش منکر اسرار سینه‌ چاکی ما به‌ کارگاه سحر آفتاب می‌بافند ز…

قابل بار امانتها مگو آسان شدیم

قابل بار امانتها مگو آسان شدیم سرکشیها خاک شد تا صورت انسان شدیم در عدم جنس محبت قیمت‌ کونین داشت تا نفس واکرد دکان همچو…

فطرت آخر بر معاد از سعی اکمل می‌زند

فطرت آخر بر معاد از سعی اکمل می‌زند رشته چون تابیده شد خود را به مغزل می‌زند نشئهٔ تحقیق در صهبای این میخانه نیست مست…

فرصت‌کمین پرواز چون نالهٔ سپندیم

فرصت‌کمین پرواز چون نالهٔ سپندیم چندان که سر به جیبیم چین گشتهٔ کمندیم طاقت به زیر گردون خفت شکار پستی است هرگاه پر شکستیم زبن…

غم‌، طر‌ب جوش‌کرده است مرا

غم‌، طر‌ب جوش‌کرده است مرا داغ‌، گل‌پوش کرده است مرا زعفران زار رفتن رنگم خنده بیهوش‌کرده است مرا حسرت لعل یار میکده‌ای‌ست که قدح نوش‌کرده…

غبار هوش توفان دارد ای مستی جنون تازی

غبار هوش توفان دارد ای مستی جنون تازی بهار شوق خار اندوده است ای شعله پروازی نمی‌دانم به ‌غیر از عذر استغنا چه می‌خواهم گدای…

عنقا سراغم از اثرم وهم و ظن تهیست

عنقا سراغم از اثرم وهم و ظن تهیست در هر مکان چو نقش نگین جای ‌من تهیست بی‌حرف ساز صوت و صداگل نمی‌کند زین ‌جا…

عمری خیال پخت سر گیر و دار مغز

عمری خیال پخت سر گیر و دار مغز زین جوز پوچ هیچ نشد آشکار مغز در ستر حال‌ کسوت فقری ضرورت است پیدا کند ز…

عشق هویی زد به صد مستی جنون باز آمدیم

عشق هویی زد به صد مستی جنون باز آمدیم باده شورانگیخت بیرون خم راز آمدیم آینه صیقل زدن بی صید تمثالی نبود سینه در یادت…

عرقها دارد آن شمع حیا لیک از نظر پنهان

عرقها دارد آن شمع حیا لیک از نظر پنهان به تمکینی که آتش نیست در سنگ آنقدر پنهان چو آن اشکی که گردد خشک در…

عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را

عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را که‌بینایی چو چشم‌ازسرمه‌ممکن نیست‌مژگان را به غیر ز بادپیمایی چه دارد پنجهٔ منعم ز وصل زرهمان یک‌حسرت آغوش‌است‌میزان‌را…

ظلمست به تشویش دل اقبال نمودن

ظلمست به تشویش دل اقبال نمودن صیقل زدن آیینه و تمثال نمودن جز صفر کم و بیش درین حلقه ندیدم چون مرکز پرگار خط و…