غزلیات بیدل
دوری مقصد دمید از سرکشیدنهای من
دوری مقصد دمید از سرکشیدنهای من نقش پاگمکرد پیش پا ندیدنهای من چون نفس از هستی خود در غبار خجلتم کز جهانی برد آسایش تپیدنهای…
دمی چون شمع گر جیب تغافل چاک میکردم
دمی چون شمع گر جیب تغافل چاک میکردم به مژگان زبن شبستانها سیاهی پاک میکردم به این گرد چمن چیزی که دارد اضطراب من گر…
دل میرود و نیست کسی دادرس ما
دل میرود و نیست کسی دادرس ما از قافله دور است خروش جرس ما هم مشرب اوضاع گرفتاری صبحیم پرواز به منظر نرسد از قفس…
دل ز هر اندیشه با رجی مقابل میشود
دل ز هر اندیشه با رجی مقابل میشود درخور تمثال این آینه بسمل میشود آفت اشک است موقوف مژه برهم زدن ربشهٔ ما گر بجنبد…
دل چیست که بی روی تو از درد تپیدن
دل چیست که بی روی تو از درد تپیدن چون آب ز آیینه توان ناله شنیدن بیچاک جگر رمز محبت نشود فاش خط عرضه دهد…
دل به قید جسم از علم یقین بیگانه ماند
دل به قید جسم از علم یقین بیگانه ماند کنج ما را خاک خورد از بسکه در ویرانه ماند سبحه آخر از خط زنار سر…
دل از دم محبت، چندین فتور دارد
دل از دم محبت، چندین فتور دارد این باده سخت تند است بر شیشه زور دارد نامحرم قضایی شوخی مکن درین دشت کان برق بر…
درین ره تا کسی از وصل مقصد کام بردارد
درین ره تا کسی از وصل مقصد کام بردارد ز رفتن دست میباید به جای گام بردارد در اینگلشن ز دور فرصت عشرت چه میپرسی…
درآن مقامکه عرض جلال معبود است
درآن مقامکه عرض جلال معبود است غبار نیستی ماست آنچه موجود است جهان بیجهتی قابل تعین نیست به هرطرفکهاشارتکنیم محدود است مشو محاسب غفلت به…
در گرفتهست زمین تا به فلک بیسروپایی
در گرفتهست زمین تا به فلک بیسروپایی ای حیا نشئه مبادا تو به این رنگ برآیی خاک خور تا نخوری عشوهٔ اسباب تکلف جغد ویرانه…
در زندگی نگشتیم منظور آشنایی
در زندگی نگشتیم منظور آشنایی افتد نظر به خاکم چشمی ز نقش پایی همکسوت حبابم عریانیم نهان نیست چون من ندارد این بحر شخص تنک…
در جهان عجز طاقت پیشگیگردن زنست
در جهان عجز طاقت پیشگیگردن زنست شمع را از استقامت خون خود درگردنست ذوق عشرت میدهد اجزای جمعیت به باد گر به دلتنگی بسازد غنچهٔ…
در این محفل ندارد یمن راحت چشم واکردن
در این محفل ندارد یمن راحت چشم واکردن پریشانیست مشت خاک را سر بر هوا کردن اگر یک سجده احرام نماز نیستی بندی قضای هر…
داغم از کیفت آگاهی و اوهام هم
داغم از کیفت آگاهی و اوهام هم جنس بسیار است و نقد فرصت ناکام کم آنقدر از شهرت هستی خجالت مایهام کز نگین من چو…
خیالت در غبار دل صفاپردازیی دارد
خیالت در غبار دل صفاپردازیی دارد پری در طبع سنگ افسون میناسازیی دارد نمیدانم چسان پوشد کسی راز محبت را حیا هم با همه اخفا…
خوش عشرت است دمبدم از غمگریستن
خوش عشرت است دمبدم از غمگریستن درزندگی چو شمع پی همگریستن آنرا که نیست رنگ خلاصی ز چاه طبع چون دلو لازم است بهعالمگریستن غرق…
خواب رادر دیدهٔ حیران عاشق بار نیست
خواب رادر دیدهٔ حیران عاشق بار نیست خانهٔ خورشید را با فرش مخملکار نیست عشق مختار است با تدبیر عقلشکار نیست اینکنم یا آنکنم شایستهٔ…
خطاپرست مباش ای ز راستی عاری
خطاپرست مباش ای ز راستی عاری که گر سپهر شوی میکشی نگو نساری جهان ز شوخی نظّارهٔ تو کهسارست به چشم بسته نظر کن بهار…
خامشی در پرده سامان تکلمکرده است
خامشی در پرده سامان تکلمکرده است از غبار سرمه آوازی توهم کرده است بیتوگر چندی درین محفل به عبرت زندهایم بر بنای ما چو شمع…
حیف سازت که منش پردهٔ آهنگ شدم
حیف سازت که منش پردهٔ آهنگ شدم چقدر ناز تو خون گشت که من رنگ شدم بی تو از هستی منگر همه تمثال دمید بر…
حیا بیپرده نپسندید راز حسن یکتایش
حیا بیپرده نپسندید راز حسن یکتایش پری تا فال شوخی زد عرقکردند مینایش دلی میافشرد هر پر زدن تحریک مژگانت نمیدانم چه صید است اینکه…
حسرت دلکرد بر ما پنجهٔ قاتل بلند
حسرت دلکرد بر ما پنجهٔ قاتل بلند میشود دستکرم با نالهٔ سایل بلند ما نه تنها نیستی را دادرس فهمیدهایم بحر هم از موج دارد…
حال دل از دوری دلبر نمیدانم چه شد
حال دل از دوری دلبر نمیدانم چه شد ریخت اشکی بر زمین دیگر نمیدانم چه شد از شکست دل نهتنها آب و رنگ عیش ریخت…
چونگهر هر چند بر دریا تند غوغای من
چونگهر هر چند بر دریا تند غوغای من در نم یک چشم سر غرقست سرتا پای من ناتوانی همچو من در عالم تسلیم نیست بیشتر…
چون شفق از رنگ خونم هیچکسگلچین نشد
چون شفق از رنگ خونم هیچکسگلچین نشد ناخنی هم زین حنای بینمک رنگین نشد از ازل مغز سر من پنبهٔگوش من است بهر خواب غفلتم…
چون برگ گل ز بس پر و بالم شکستهاند
چون برگ گل ز بس پر و بالم شکستهاند مکتوب وحشتم به پر رنگ بستهاند پروانه مشربان به یک انداز سوختن از صد هزار زحمت…
چو غنچه بسکه تپیدم ز وحشت دل تنگ
چو غنچه بسکه تپیدم ز وحشت دل تنگ شکست بر رخ من آشیان طایر رنگ صفای طبع به بخت سیاه باختهایم ز سایه آینهٔ ماهتاب…
چو دولت درش بر خسان واشود
چو دولت درش بر خسان واشود پر آرد برون مور و عنقا شود بپرهیز از اقبال دون فطرتان تنکروست سنگی که مینا شود سبکمغز شایان…
چهامکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
چهامکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را مگر حیرت شفیع جرأت ندیشد بیانش را بهار عافیت عمریستکز ما دور میتازد بهگردش آورم رنگی که گردانم…
چه رسد ز نشئهٔ معنوی به دماغ بیحس بیخبر
چه رسد ز نشئهٔ معنوی به دماغ بیحس بیخبر ز پری پیامی اگر بری به دکان شیشهگران مبر در اعتباری اگر زنی مگذر ز ساز…
چنینکز گردش چشم تو میآید به جان انجم
چنینکز گردش چشم تو میآید به جان انجم سزد گر شرم ریزد چون عرق با آسمان انجم تو هر جا می خرامی نازنینان رفتهاند از…
چقدر بهار دارد سوی دل نگاه کردن
چقدر بهار دارد سوی دل نگاه کردن به خیال قامت یار دو سه سرو آه کردن کس از التفات خوبان نگرفت بهره آسان ره سنگ…
چرا کسی چو حباب از ادب نگاه ندارد
چرا کسی چو حباب از ادب نگاه ندارد سری که غیر هوا پشم درکلاه ندارد دماغ نشئهٔ فقر آرزوی جاه ندارد سر برهنهٔ ما دردی…
جهانکورانه دارد سعی نخجیری به تاریکی
جهانکورانه دارد سعی نخجیری به تاریکی به هرکس وارسی میافکند تیری به تاریکی چراغ دل به فکر این شبستان گر نپردازد ندارد مردمک هم رنگ…
جنس ما با اینکسادی قیمتی فهمیده است
جنس ما با اینکسادی قیمتی فهمیده است وین حباب پوچ خود را باگهر سنجیده است هرکس از سیر بهار بیخودی آگاه نیست دیده هرجامحو حیرت…
جز حیرت ازین مزرعه خرمن ننمودیم
جز حیرت ازین مزرعه خرمن ننمودیم عبرت نگهی کاشت که آیینه درودیم در زیر فلک بال نگه وا نتوان کرد عمریست که واماندهٔ این حلقهٔ…
جامی مگر از بزم حیا در زدهای باز
جامی مگر از بزم حیا در زدهای باز کاتش به دل شیشه و ساغر زدهای باز آن زلف پریشان زدهای شانه ندانم بر دفتر دلها…
تو آفتاب و جهان جزبه جستجوی تو نیست
تو آفتاب و جهان جزبه جستجوی تو نیست بهار در نظرم غیر رنگ و بوی تو نیست ازین قلمرو مجنونکسی نمیجوشد که نارسیده بهفهمت درآرزوی…
تعلق بود سیر آهنگ چندین نوحهسازیها
تعلق بود سیر آهنگ چندین نوحهسازیها قفس آموخت ما را صنعت قانون نوازیها جهانی را غرور جاهکرد از فکر خود غافل گریبانها ته پا آمد…
تبسم ریز لعلشگر نشان پرسد غبارم را
تبسم ریز لعلشگر نشان پرسد غبارم را ببوسد تا قیامت بویگل خاک مزارم را ز افسوسیکهدارد عبرت خون شهید من حنایی میکند سودنکف دست نگارم…
ادبسنج بیان حرفی از آن لب هرکجا دارد
ادبسنج بیان حرفی از آن لب هرکجا دارد خرام موجگوهر پا به دامان حیا دارد کف خاکیم در ما دیگرانداز رساییکو که دست عجز اگر…
اثر خجالت مدعا اگر این الم دمد از طمع
اثر خجالت مدعا اگر این الم دمد از طمع چه خوش است حرف وصال هم نکند کسی رقم از طمع اگر امتحان دهدت عنان به…
تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست
تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست عشق را با دل سودازدهامکاری هست کو دلیکز هوس آرایش دکانش نیست در صفا خانهٔ هر آینه…
تا حسرت سر منزل او برد ز جایم
تا حسرت سر منزل او برد ز جایم منزل همه چون آبله فرسود به پایم مهمان بساط طربم لیک چه حاصل چون شمع همان پهلوی…
تا بهکی خواهی زلاف بخت بر سرها نشست
تا بهکی خواهی زلاف بخت بر سرها نشست برخطتسلیم میباید چونقش پا نشست مگذر از وضع ادب تا آبرو حاصل کنی چون به خود پیچیدگوهر…
پیش آن چشم سخنگو موج می در جامها
پیش آن چشم سخنگو موج می در جامها چون زبان خامشان پیچیده سر درکامها رنگ خوبی را ز چشم او بنای دیگر است روغن تصویر…
پوچ است سر به سر فلک بیمدار مغز
پوچ است سر به سر فلک بیمدار مغز چون شیشه زین کدو مطلب زینهار مغز راحتکند به سختی ایام نرمخو از استخوان به خویش برآرد…
پر تیرهروزم از من بی پا و سر مپرس
پر تیرهروزم از من بی پا و سر مپرس خاکم به باد تا ندهی از سحر مپرس در دل برون دل چو نفس بال میزنم…
بیمغزی و داری به من سوخته جان بحث
بیمغزی و داری به من سوخته جان بحث ای پنبه مکن هرزه به آتشنفسان بحث از یک نفس است این همه شور من و مایت…
بیرخت در چشمهٔ آیینه خاک است آب نیست
بیرخت در چشمهٔ آیینه خاک است آب نیست چشم مخملرازشوق پای بوست خواب نیست بعدکشتن خون ما رنگ ست درپرواز شوق آب وخاک بسملت ازعالم…
بیتکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیم
بیتکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیم دور از آن در آنچه ننگ قدرها بود آن شدیم عجز توفان کرد محو الفت امکان شدیم ریخت…
بی شبهه نیست هستی از بسکه ناتوانیم
بی شبهه نیست هستی از بسکه ناتوانیم یا نقش آن تبسم یا موی آن میانیم نی منزلی معین نی جادهای مبرهن عمریست چون مه و…
بود داغ من مردم دیدهٔ شب
بود داغ من مردم دیدهٔ شب ز دود دلم موی ژولیدهٔ شب ز هر حلقهٔ طرهٔ اوست روشن به روی سحرحیرت دیدهٔ شب دل از…
بهار صبح نفس زین دودم بقا که ندارد
بهار صبح نفس زین دودم بقا که ندارد بهکارگاه فضولی چه خندهها که ندارد بلند کرده دماغ خیال خیرهسریها هزار بام تعین به یک هواکه…
به وحشت نگاهی چه خو کردهای
به وحشت نگاهی چه خو کردهای که خود را به پیش خود او کردهای چو صبح از نفس پر گریبان مدر که ناموس چاک رفو…
به نیمگردش آن چشم فتنه رنگ شراب
به نیمگردش آن چشم فتنه رنگ شراب شکست بر سرمن شیشه صد فرنگ شراب ز خود تهی شدن آغوش بینیازی اوست به رنگ شیشه برآ،…
به گلشن گر برافشاند ز روی ناز کاکل را
به گلشن گر برافشاند ز روی ناز کاکل را هجوم نالهام آشفته سازد زلف سنبل را چرا عاشق نگیرد ازخطش درس ز خود رفتن کهبلبل…
به عبرت آب شو ای غافل از خمیدن موج
به عبرت آب شو ای غافل از خمیدن موج که خودسری چقدر گشته بار گردن موج درین محیط که دارد اقامتآرایی کشیده است هجوم شکست…
به سرم شور تمنای تو تا میپیچد
به سرم شور تمنای تو تا میپیچد دود در ساغر داغم چو صدا میپیچد حسرت چاک گرببان نشود دام کسی این کمندیست که در گردن…
به ذوق داغ کسی درکنار سوختگیها
به ذوق داغ کسی درکنار سوختگیها چو شمع سوختم از انتظار سوختگیها ز خود رمیده شرار دلیست در نظر من بس است اینقدرم یادگار سوختگیها…
به خود آنقدرکروفر مچینکه ببنددت پیکینکمر
به خود آنقدرکروفر مچینکه ببنددت پیکینکمر حذر از بلندی دامنی که گران کند ته چین کمر ز پیام نشئهٔ عزوشان به دماغ سفله فسون مخوان…
به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش
به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش در آتش ریختم نامی که آبم میکند ننگش به مضمون جهان اعتبارم خنده میآید چها این…
به اندک شوخیی بنیاد تمکینکنده میگردد
به اندک شوخیی بنیاد تمکینکنده میگردد حیا تا لب گشود از هم تبسم خنده میگردد تنزه گر هوس باشد مجوشید آن قدر با هم که…
بعد ازینت سبزه خط در سیاهی میرود
بعد ازینت سبزه خط در سیاهی میرود ای ز خود غافل زمان خوش نگاهی میرود میشود سرسبزی این باغ پامال خزان خوشدلیهایت به گرد رنگ…
بسکه ساز این بساط آشفتگیهای دل است
بسکه ساز این بساط آشفتگیهای دل است بیشکست شیشه امید چراغان مشکل است صید مجنونطینتان بیدام الفت مشکل است هرکه بیمار محبتگشت سرتا پا دل…
بسکه برق یأس بنیاد من ناکام سوخت
بسکه برق یأس بنیاد من ناکام سوخت میتوان از آتش سنگ نگینم نام سوخت الفت فقر از هوسهای غنایم بازداشت خاک این ویرانه در مغزم…
بزمگردون صبحخیز ازگرد بیتاب من است
بزمگردون صبحخیز ازگرد بیتاب من است نور این آیینهٔ مینا ز سیماب من است یکجهان ضبط نفس دارد به خود پیچیدنم رشتهٔموهوم هستی تشنهٔنابمن است…
برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیدهام
برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیدهام جوهر آیینه یعنی موی آتش دیدهام نادمیدن زین شبستان پاس ناموس حیاست چون سحر عمریست خود را…
بر قماش پوچ هستی تا بهکی وسواسها
بر قماش پوچ هستی تا بهکی وسواسها پنبهها خواهد دمید آخر ازین کرباسها شیشهٔ ساعتخبر زساز فرصتمیدهد خودسران غافل مباشید ازصدای طاسها عبرت آنجاکز مکافات…
بر این ستمکده یارب چه سنگ میبارد
بر این ستمکده یارب چه سنگ میبارد که دل شکستگی و دیده رنگ میبارد نصیبهٔ دل روشن بود کدورت دهر همین به خانهٔ آیینه زنگ…
باکهگویم چه قیامت به سرم میگذرد
باکهگویم چه قیامت به سرم میگذرد که نفس نازده هر شب سحرم میگذرد درد اندوه خوش است از طرب بیکاری حیف دستیکه ز دل برکمرم…
باز درگلشن ز خویشم میبرد افسون آب
باز درگلشن ز خویشم میبرد افسون آب در نظر طرز خرامی دارم از مضمون آب شورش امواج این دریا خروش بزمکیست نغمهای تر میفشارد مغزم…
با هیچکس حدیث نگفتن نگفتهام
با هیچکس حدیث نگفتن نگفتهام درگوش خویش گفتهام و من نگفتهام زان نور بیزوال که در پردهٔ دل است با آفتاب آنهمه روشن نگفتهام این…
با چنین شوخی نشیند تا بهکی بیکار گل
با چنین شوخی نشیند تا بهکی بیکار گل رخصت نازی که گردد گرد آن دستار گل نالهٔ ما را، ز تمکینت بهای دیگر است میکند…
این قلمرو اندوه کارگاه راحت نیست
این قلمرو اندوه کارگاه راحت نیست هرکه فکر بالینکرد یافت زیر سر زانو یک مژه به صد عبرت شرم چشم ما نگشود حلقهوار تهکردیم بر…
ای هوس قطع نفس کن ساعتی دنگم گذار
ای هوس قطع نفس کن ساعتی دنگم گذار بیخماری نیست مستی شیشه در سنگمگذار بوی منت برنمیدارد دماغ همتم از غرض بردار دست و بر…
ای قاصد تحقیق ز تسلیم مددگیر
ای قاصد تحقیق ز تسلیم مددگیر هر چند رهت تا سر زانوست بلد گیر فرصت اثر کاغذ آتش زده دارد چشمی به خیال آب ده…
ای ز لعلت سخن گلاب فروش
ای ز لعلت سخن گلاب فروش نگه از نرگست شراب فروش تیغ ناز تو موجها دارد از سر بیدلان حباب فروش زبن دو نیرنگ قطع…
ای جوش بهارت چمنآرای تغافل
ای جوش بهارت چمنآرای تغافل چون چشم تو سر تا قدمت جای تغافل عمریست که آوارهٔ امید نگاهیم ازگوشهٔ چشم تو به صحرای تغافل از…
ای به زلفت جوهر آیینهٔ دل تابها
ای به زلفت جوهر آیینهٔ دل تابها چون مژه دل بستهٔ چشم سیاهت خوابها اینقدر تعظیم نیرنگ خم ابروی کیست حیرت است از قبله روگرداندن…
آهی به هوا چتر زد و چرخ برین شد
آهی به هوا چتر زد و چرخ برین شد داغی به غبار الم آسود و زمین شد بشکست طلسم دل و زد کوس محبت پاشید…
اندیشه در نزاکت معنی کمال داشت
اندیشه در نزاکت معنی کمال داشت حسن فروغ مهر نقاب هلال داشت شیرازهٔ غبار هوسگشت خجلتم خاکم تسلی از عرق انفعال داشت دل رفت از…
آن را که ز خود برد تمنای سراغش
آن را که ز خود برد تمنای سراغش چون اشک پر از رفتن خود کرد ایاغش هر چرب زبانی که به شوخی علم افراشت کردند…
الهی سخت بیبرگم به ساز طاعتاندوزی
الهی سخت بیبرگم به ساز طاعتاندوزی همین یک الله الله دارم آن همگر تو آموزی ز تشویش نفس بر خویش میلرزم ازین غافل که شمع…
اگر سور است وگر ماتم دلمایوس مینالد
اگر سور است وگر ماتم دلمایوس مینالد درین نه دیر کلفت خیز یک ناقوس مینالد ندارد آسیای چرخ غیر از دور ناکامی همه گر رنگ…
آگاهی از خیال خودم بینیازکرد
آگاهی از خیال خودم بینیازکرد خود را ندید آینه تا چشم بازکرد نعل جهان درآتش فکرسلامت است آن شعله آرمیدکه مشقگدازکرد چون آه کرد رهگذر…
اشک شمعی بود یک عمر آبیار دانهام
اشک شمعی بود یک عمر آبیار دانهام سوختن خرمن کنید از حاصل پروانهام تیرهبختی فرش من آشفتگی اسباب من حلقهٔ زلف سیاه کیست یارب خانهام…
ازین بساطکسی داغ آرمیدن رفت
ازین بساطکسی داغ آرمیدن رفت که با وجود نفس غافل ازتپیدن رفت درین چمن سرتسلیم آفتیم همه گلیکه برق خزانشنزد به چیدن رفت ز بسگداز…
از کواکب گل فشاند چرخ در دامان صبح
از کواکب گل فشاند چرخ در دامان صبح آفتاب آیینه کارد در ره جولان صبح باطن پیران فروغآباد چندین آگهیست فیض دارد گوهری ازگنج بیپایان…
از سپند مایه مییابد سراغ ناله را
از سپند مایه مییابد سراغ ناله را گرد پیشاهنگ کرد این کاروان دنباله را داغ حسرت سرمهگرداند به دلها ناله را برلب آواز شکسن نیست…
از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است
از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است دیده هرجا باز می گردد دچار رحمت است خواه ظلمتکن تصور خواه نور آگاه باش هرچه اندیشی…
از بس که زد خیال توام آب در نظر
از بس که زد خیال توام آب در نظر مژگان شکستهام ز رگ خواب در نظر هر گوهری که در صدف دیده داشتم از خجلت…
شبکه وصل آغوشپرداز دل دیوانه بود
شبکه وصل آغوشپرداز دل دیوانه بود از هجوم زخم شوق آیینهٔ ما شانه بود عشقمیجوشید هرجاگرد شوخیداشتحسن رنگ شمع از پرفشانی عالم پروانه بود یاد…
شب گردش چشمت قدحی داد به خوابم
شب گردش چشمت قدحی داد به خوابم امروز چو اشک آینهٔ عالم آبم تا چشم بر این محفل نیرنگ گشودم چون شمع به توفان عرق…
یأس مجنون آخر از پیچ و خم سودا گذشت
یأس مجنون آخر از پیچ و خم سودا گذشت با شکستی ساخت دل کز طرهٔ لیلا گذشت غفلت ما گر به این راحت بساط آرا…
یاد آن جلوه ز چشمم گره اشک گشاست
یاد آن جلوه ز چشمم گره اشک گشاست شوق دیدار پرستان چقدر آینه زاست نذر کویی ست غبار به هوا رفته ی من باخبر باش…
وضع فلک آنجا که به یک حال نباشد
وضع فلک آنجا که به یک حال نباشد رنگ من و تو چند سبکبال نباشد تا وانگری رفتهای از دیدهٔ احباب آب آن همه زندانی…
هیهات تا که از نظرم رفت دلبرم
هیهات تا که از نظرم رفت دلبرم من خاک ره به سر چهکنم خاک بر سرم پوشید چشم از دو جهان گرد رفتنش آیینه نقش…
هوس جنون زده ناکجا همه سو قدم زند از طمع
هوس جنون زده ناکجا همه سو قدم زند از طمع بهکجاستکنج قناعتی که در قسم زند از طمع به دو روزه فرصت بیبقا که نه…
همچو گوهر قطرهٔ خشکی عیانم کردهاند
همچو گوهر قطرهٔ خشکی عیانم کردهاند مغز معنی از که جویم استخوانم کردهاند زیر گردون تا قیامت بایدم آواره زیست سخت مجبورم خدنگ نُه کمانم…





