غزلیات بیدل
وحشت ما را تعلق رام نتوانست کرد
وحشت ما را تعلق رام نتوانست کرد بادهٔ ما هیچکس در جام نتوانستکرد در عدم هم قسمت خاکم همان آوارگیست مرگ، آغاز مرا انجام نتوانست…
هوس جنونزدهٔ نفس به کدام جلوه کمین کند
هوس جنونزدهٔ نفس به کدام جلوه کمین کند چو سحر به گرد عدم تند که تبسم نمکین کند ز چه سرمه رنج ادب کشم که…
همعنان آهم آشوب جهان خواهم شدن
همعنان آهم آشوب جهان خواهم شدن پیرو اشکم محیط بیکران خواهم شدن دل ز نیرنگ تغافلهای او مأیوس نیست ناز میگویدکه آخر مهربان خواهم شدن…
هما سراغم و زیر فلک مگس هم نیست
هما سراغم و زیر فلک مگس هم نیست چه جای کس که درین خانه هیچکس هم نیست بهوهم، خونمشو ای دلکه مطلبت عنقاست به عالمی…
هرکه را دیدم ز لاف ما و من شرمنده بود
هرکه را دیدم ز لاف ما و من شرمنده بود شخصهستیچونسحر هرجانفسزد خندهبود ماجرای چرخ با دلها همین امروز نیست دانهای گر داشت دایم آسیا…
هرکجا بیرویت از چشمم برون میگردد آب
هرکجا بیرویت از چشمم برون میگردد آب گر همه در پردهٔ خار است خون میگردد آب دل به سعی اشک در راه توگامی میزند آتشی…
هر نفس دل صدهزار اندیشه پیدا میکند
هر نفس دل صدهزار اندیشه پیدا میکند جنبش این دانه چندین ریشه پیدا میکند اقتضای جلوه دارد اینقَدَر تمهید رنگ تا پری بیپرده گردد شیشه…
نیک و بد این مرحله خاکش به کمین است
نیک و بد این مرحله خاکش به کمین است چشمی که به پا دوخته باشی همه بین است بی غنچه گلی سر نزد از گلشن…
نیرنگ امل گل بقا بود
نیرنگ امل گل بقا بود امید بهار مدعا بود کس محرم اعتبار ما نیست آیینهٔ ما خیال ما بود حیرت همه جا ترانهسوزست آیینه وعکسیک…
نه همین سبزه از خطش ترگشت
نه همین سبزه از خطش ترگشت قند هم زان دو لب مکرر گشت فرصت جلوه مغتنم شمرید خط چلیپاست چون ورق برگشت تا عدم سیر…
نه صورت بویی و نه رنگیست درین باغ
نه صورت بویی و نه رنگیست درین باغ وهم تو تماشایی بنگیست درین باغ شاخ گل و سروی که سر ناز کشیده تصویر کمانی و…
نمیگنجم به عالم بسکه از خود گشتهام فانی
نمیگنجم به عالم بسکه از خود گشتهام فانی حبابم را لباس بحرتنگ آمد به عریانی ز بس ماندم چو چشم آینه پامال حیرانی نگاهم آب…
نگه از مستی چشم تو با ساغر کند بازی
نگه از مستی چشم تو با ساغر کند بازی حیا از رنگ تمکین تو با گوهر کند بازی اگر بیند هجوم خط به دور شکّر…
نفسی چند جدا از نظرت میگردم
نفسی چند جدا از نظرت میگردم باز میآیم و برگرد سرت میگردم هستیام گرد خرام است چه صحرا و چه باغ هرکجا مهر تو تابد…
نغمه رنگ افتاده نقش بینشان تأثیر ما
نغمه رنگ افتاده نقش بینشان تأثیر ما مطربی کوکز سر ناخنکشد تصویر ما سرمه تفسیر حیا عنوانکتاب عبرتیم تهمت تقریرنتوان بست برتحریر ما قبل و…
نشد آیینه کیفیت ما ظاهر آرایی
نشد آیینه کیفیت ما ظاهر آرایی نهان ماندیم چون معنی به چندین لفظ پیدایی به غفلت ساخت دل تا وارهید از غیرت امکان چهها میسوخت…
نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا به جهانیکه نیستی مژه بربند و درگشا زگرانجانیات مبادکه شود ناله منفعل به جنون سپند زن پی منقار…
نبود نقطهای از علم این کتاب غلط
نبود نقطهای از علم این کتاب غلط شعور ناقص ما کرد انتخاب غلط فریب زندگی از شوخی نفس نخوری که تیغ را نکند کس به…
نازد به عشق غازهٔ حسن جنون دماغ
نازد به عشق غازهٔ حسن جنون دماغ پروانه است جوهر آیینهٔ چراغ ما را ز لعل یار پیامی نشد نصیب تا کی رسد به بوس…
میآید از دشت جنون گردم بیابان در بغل
میآید از دشت جنون گردم بیابان در بغل توفان وحشت در قدم فوج غزالان در بغل سودایی داغ ترا از شام نومیدی چه غم پروانهٔ…
منفعلم برکه برم حاجت خوبش از برتو
منفعلم برکه برم حاجت خوبش از برتو ای قدمت بر سر من چون سر من بر در تو آینهٔکون و مکان حیرت سیر چمن است…
مگو طاق و سرایی کردهام طرح
مگو طاق و سرایی کردهام طرح دل عبرت بنایی کردهام طرح ز نیرنگ تعلقها مپرسید برای خود بلایی کردهام طرح ببینم تا چها میبایدم دید…
مقیدان وفا را ز دل رمیدن نیست
مقیدان وفا را ز دل رمیدن نیست به دامنیکه ته پاست باب چیدن نیست ز ناکسی عرق انفعال تسلیمیم به عرض سجده ما جبهه بیچکیدن…
مژه بهم نزنی آینه به زنگ نگیری
مژه بهم نزنی آینه به زنگ نگیری فضای مشرب دل حیرتست تنگ نگیری خم نگین نخورد نام بینیازی همت حذر که راه سبکتازبت به سنگ…
محو طلبت گردی اگر داشته باشد
محو طلبت گردی اگر داشته باشد آن سوی جهان عرض سحر داشته باشد دل آیهٔ فتحی است ز قرآن محبت زیر و زبر زخمی اگر…
مبصّران حقیقت که سر به سر هوشند
مبصّران حقیقت که سر به سر هوشند به رنگ چشمهٔ آیینه فارغ از جوشند نیاند چون صدف از شور این محیط آگاه ز مغز خشک…
ما غربت آشیانیم ای بلبلان وطن کو
ما غربت آشیانیم ای بلبلان وطن کو هر چند پر فشانیم پرواز آن چمن کو از شمع بزم مقصود نی شعلهایست نی دود باید پری…
لب بیصرفه نوا جهل سبق میباشد
لب بیصرفه نوا جهل سبق میباشد خامه شایان عرق در خور شق میباشد با ادب باش که در انجمن یکتایی دعوی باطلت اندیشهٔ حق میباشد…
گل عجزی تصور کن بهارکبریا بنگر
گل عجزی تصور کن بهارکبریا بنگر ز ما رنگی تراش و در کف پایش حنا بنگر ز سیر موج ، وضع قطره ها پنهان نمیگردد…
گرم نوید کیست سروش شکست رنگ
گرم نوید کیست سروش شکست رنگ کز خویش میروم به خروش شکست رنگ جام سلامت از می آسودگی تهی است غافل مشو ز بادهفروش شکست…
گرد عجزم، خوشخرامان سرفرازم کردهاند
گرد عجزم، خوشخرامان سرفرازم کردهاند سجدهواری داشتم گردونطرازم کردهاند رنگی از شوخی ندارد حیرت آیینهام اینقدرها گلرخان تعلیم نازم کردهاند صافی دل بیخودی پیمانهای در…
گر شوق پی مطلب نایاب نگیرد
گر شوق پی مطلب نایاب نگیرد سرمشق رم از عالم اسباب نگیرد با تشنه لبی ساز و مخور آبی از این بحر تا حلق تو…
گر چراغ ازنفس سوخته بر میکردم
گر چراغ ازنفس سوخته بر میکردم شب هنگامهٔ تشویش سحر میکردم آرزو در غم نامحرمی فرصت سوخت کاشکی سیرگریبان شرر میکردم گرد اوهام رهایی نشکستم…
گر آن خروش جهان یکتا سری به این انجمن برآرد
گر آن خروش جهان یکتا سری به این انجمن برآرد جنونی انشا کند تحیر که عالمی را ز من برآرد خیال هر چند پر فشاند…
گداز امن درین انجمن کم افتادست
گداز امن درین انجمن کم افتادست به خانهای که تویی سقف آن خم افتادست ز سعی اگر همه ناخن شوی چه خواهیکرد گره به رشتهٔ…
کوتاه نیست سلسلهٔ دود آه ما
کوتاه نیست سلسلهٔ دود آه ما آشفتگی به زلفکه واگرد راه ما صافطرب ز هستی مادردکلفتاست دارد نفس چو آینه روز سیاه ما دریاد جلوهٔ…
کنونکه میگذرد عیش چون نسیم زباغ
کنونکه میگذرد عیش چون نسیم زباغ چوگل خوش آنکه زنی دست در رکاب ایاغ ز شبنم گلم این نکته نقد آگاهیست کهگرد آبله پایی شکستهاند…
کسی در بندغفلتماندهای چون منندید اینجا
کسی در بندغفلتماندهای چون منندید اینجا دو عالم یک درباز است و میجویمکلید اینجا سراغ منزل مقصد مپرس ازما زمینگیران به سعی نقش پا راهی…
کتاب عافیتی قیل و قال باب تو نیست
کتاب عافیتی قیل و قال باب تو نیست ببند لب که جز این نقطه انتخاب تو نیست برون دل نتوان یافت هرچه خواهی یافت کدامگنجکه…
قید الفت هستی وحشت آشیانیهاست
قید الفت هستی وحشت آشیانیهاست شمع تا نفس دارد شیوه پرفشانیهاست شانه را به گیسویش طرفه همزبانیهاست سرمه را به چشم او، الفت آشیانی هاست…
قامت خمکز حیا سوی زمین رو میکند
قامت خمکز حیا سوی زمین رو میکند فهم میخواهد اشارتهای ابرو میکند هر کجا باشیم در اندوه از خود رفتنیم شمع ما سر بر هوا…
فقر ما را مشمارید کم از عالم تیغ
فقر ما را مشمارید کم از عالم تیغ که برشهاست بقدر تنکی در دم تیغ عجز مردان اثر غیرت دیگر دارد پشت در سینه نهان…
فریاد کز توهم نامحرم حضوریم
فریاد کز توهم نامحرم حضوریم خفاش بینصیبیم ظلمتشناس نوریم زان دم که دامن کل رفتهست از کف ما در احتیاج هر جزو مجنونتر از ضروریم…
غنچهسان بیدر است خانهٔ ما
غنچهسان بیدر است خانهٔ ما بیضه گل کرده آشیانهٔ ما همچو شبنمدرین چمن محو است به نم چشم آب و دانهٔ ما بال بربال شهرت…
غباریم زحمتکش بادها
غباریم زحمتکش بادها به وحشت اسیرند آزادها املها به دوش نفس بستهایم سفریک قدم راه و این زادها جهان ستم چون نیستان پر است ز…
عیب همه عالم ز تغافل به هنر پوش
عیب همه عالم ز تغافل به هنر پوش این پرده به هر جا تنک افتد مژه در پوش بیقطع نفس کم نشود هرزهدرایی رسوایی پرواز…
عمریست بهصحرای طلب عجز دراییم
عمریست بهصحرای طلب عجز دراییم چون اشک روانیم و همان آبله پاییم از حیرت قانون نفس هیچ مپرسید در رشتهٔ سازی که نداریم صداییم تحقیق…
عقل را مپسند با عشق جنونپرور طرف
عقل را مپسند با عشق جنونپرور طرف بیخبرتا چند سازی پنبه با اخگر طرف کلفت جاوید پستیهای فطرت توأماند از جبین سایه کم گردد سیاهی…
عزت کلاه بی سر و سامانی خودیم
عزت کلاه بی سر و سامانی خودیم صد شعله نازپرور عریانی خودیم آیینه نقشبند گل امتیاز نیست محو خیال خانهٔ حیرانی خودیم گوهر خمار بستر…
عبث خود را چو آتش تهمت آلود غضب کردم
عبث خود را چو آتش تهمت آلود غضب کردم به هر خاشاک چندان گرم جوشیدم که تب کردم چو آن طفلیکه رقص بسملش در اهتزاز…
عاقبت چون شعله خاکستر به فرق ما نشست
عاقبت چون شعله خاکستر به فرق ما نشست درد صهبا پنبه گشت و بر سر مینا نشست بیتوام گرد ضعیفی بس که بر اعضا نشست…
طاس این نرد اختیاری نیست
طاس این نرد اختیاری نیست هرچه آورد اختیاری نیست بر هوا بستهاند محمل ما کوشش گرد اختیاری نیست همه مجبور حکم تقدیریم کرد و ناکرد…
صفا داغ کدورت گشت سامان من و ما شد
صفا داغ کدورت گشت سامان من و ما شد به سر خاکی فشاند آیینه کاین تمثال پیدا شد زیارتگاه حسنم کرد فیض محوگردیدن ز قید…
صبح این بادیه آشوب تپشهای دل است
صبح این بادیه آشوب تپشهای دل است شامگردی ز جنونتازی سودای دل است مجمر اینجا همه گوش است بر آواز سپند آسمان خانهٔ زنبور ز…
شوق تا محمل به دوش طبع وحشتساز ماند
شوق تا محمل به دوش طبع وحشتساز ماند بال عنقا موج زدگردی که از ما باز ماند نیست جز مهر زبان موج تمکین گهر دل…
شوخی، بهار طبع چمنزاد میشود
شوخی، بهار طبع چمنزاد میشود چندان که سرو قد کشد آزاد میشود وضع جهان صفیر گرفتاری هم است مرغ به دام ساخته صیاد میشود گردیست…
شکست حادثه بر ما نیافت دست کمین
شکست حادثه بر ما نیافت دست کمین نرفت دامن عریان تنی به غارت چین صفای دل نکشد خجلت گرانی جسم بهآب، آینه مشکل نمد شود…
شده عمرها که نشاندهام به کمین اشک چکیدهای
شده عمرها که نشاندهام به کمین اشک چکیدهای دلکی ز نالهٔ بیاثر گرهی ز رشته بریدهای بهکجاست آنهمه دسترس که زنم ز طاقت دل نفس…
تا می ز جام همت بد مست میکشم
تا می ز جام همت بد مست میکشم جز دامن تو هر چه کشم دست میکشم عنقا شکار کس نشود گر چه همت است خجلت…
تا عرقناک از چمن آن شوخ بیپرواگذشت
تا عرقناک از چمن آن شوخ بیپرواگذشت موج خجلت سرو را چون قمری از بالاگذشت وای بر حال کمند نالههای نارسا کان تغافل پیشه از…
سینه چاک یک جهان گرد هوس بالیدهام
سینه چاک یک جهان گرد هوس بالیدهام صبح آزادی چه حرف است این قفس بالیدهام طمطراق گفتگوی بیاثر فهمیدنیست کاروانی چند آواز جرس بالیدهام انفعال…
سفله با جاه نیزهیچکس است
سفله با جاه نیزهیچکس است مور اگر پر برآورد مگس است نفس را بیشکنجه مگذارید سگ دیوانه مصلحش مرس است خفت اهل شرم بیباکیست چون…
سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش است
سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش است در قافلهٔ اشک همین آبله پیش است جهدی که ز فکر حسد خلق برآیی خاری که به پایی…
سر خط درسکمالت منتخب دانی بس است
سر خط درسکمالت منتخب دانی بس است ازکتاب ما و من سطر عدمخوانی بس است چند باید چیدن ای غافل بساط اعتبار از متاعکار و…
سجدهٔ خواریست آب رو پی نان ریختن
سجدهٔ خواریست آب رو پی نان ریختن این عرق را بیجبین بر خاک نتوان ریختن بهر یک شبنم درین گلشن نفسها سوخت صبح سهل کاری…
ساز تبختر است اگر مایهٔ شرف
ساز تبختر است اگر مایهٔ شرف این خواجه بوق میزند اقبال چنگ و دف سیری کجاست تا نگری اقتدار خلق بالیدگی مخواه ز گاوان کم…
زین چمن درکف ندارد غنچهٔ دل جز گره
زین چمن درکف ندارد غنچهٔ دل جز گره دانهٔ ما را چو گوهر نیست حاصل جز گره از امل محملکش صدکاروان نومیدیام سبحه درگردن نمیبندد…
زندگی محروم تکرارست و بس
زندگی محروم تکرارست و بس چون شرر این جلوه یک بارست و بس از عدم جویید صبح ای عاقلان عالمی اینجا شب تارست و بس…
زرنگ ناز چون گل بزم عشرت چیدنت نازم
زرنگ ناز چون گل بزم عشرت چیدنت نازم چو شمع از شوخی برق نگه بالیدنت نازم ز خاموشی به هم پیچیدهای شور قیامت را به…
زان نشئه که قلقل به لب شیشه دواند
زان نشئه که قلقل به لب شیشه دواند صد رنگ صریر قلمم ریشه دواند چون شمع اگر سوخت سر و برگ نگاهم خاکستر من شعله…
ز من عمریست میگردد جدا دل
ز من عمریست میگردد جدا دل ندانم با که گردید آشنا دل ز حرف عشق خارا میگدازد من و رازیکه نتوانگفت با دل به فکر…
ز سور و ماتم این انجمنهاکی خبر دارم
ز سور و ماتم این انجمنهاکی خبر دارم چراغ خامشم سر در گریبان دگر دارم چوگردون ششجهت همواری من میکند جولان برون وحشتم گردیست در…
ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسایی ست
ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسایی ست که خودپرستی عالم، بهار یکتاییست نه گلشنیست به پیش نظر، نهدشت و نه در بلندی مژه اث منظر…
ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی
ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی جنون کن تا حبابی را لباس بحر پوشانی گل آیینه را روی تو بخشد رنگ حیرانی دهد…
ز برق بینیازی خندهها دارد گلستانش
ز برق بینیازی خندهها دارد گلستانش شکست ما تماشا کن مپرس از رنگ پیمانش دل و آیینهٔ رازش معاذالله چه بنماید کف خاکیکه درکسب صفاکردند…
روزیکه نقشگردش چشمت خیالکرد
روزیکه نقشگردش چشمت خیالکرد نقاش خامه از مژههای غزال کرد مشاطهای که حسن ترا زیب ناز داد از دوده چراغ مه و مهر خال کرد…
رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفت
رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفت این وحشی از خیال سیاهی رمید و رفت از صبح این چمن طربی چشم داشتیم آخر…
رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست
رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست وحشت موج ، تماشای خرام دریاست گردبادی که به خود دودصفت می پیچد نفس سوختهٔ سینهٔ چاک صحراست جوهر…
راه فضولی ما هم در ازل حیا زد
راه فضولی ما هم در ازل حیا زد تا چشم باز کردیم مژگان به پشت پا زد صبحی زگلشن راز بوی نفس جنون کرد برهردماغ…
دیدهٔ انتظار را دام امید کردهایم
دیدهٔ انتظار را دام امید کردهایم ای قدمت به چشم ما خانه سفید کردهایم دل به خیالت انجمن دیده به حیرتت چمن سیر تأملی که…
دوستان افسرد دل چندی به آهش خون کنید
دوستان افسرد دل چندی به آهش خون کنید کم تلاشی نیست گر این سکته را موزون کنید زندگی را صفحهٔ انشای قدرت کرده اند تا…
دماغ وحشتآهنگان خیالآور نمیباشد
دماغ وحشتآهنگان خیالآور نمیباشد سر ما طایران رنگ زبر پر نمیباشد خیال ثابت و سیار تا کی خواند افسونت سلامت نقشبند طاق این منظر نمیباشد…
دلت فسرد جنونی کز آشیانه برآیی
دلت فسرد جنونی کز آشیانه برآیی چو ناله دامن صحرا به کف ز خانه برآیی به ساز عجز ز سر چنگ خلق نیست گزیرت چو…
دل شکستی دارد از معموره بر هامون زنید
دل شکستی دارد از معموره بر هامون زنید چینی مو دار ما را بر سر مجنون زنید از خمار عافیت عمریست زحمت میکشیم جام ما…
دل خاک سر کوی وفا شد چه بجا شد
دل خاک سر کوی وفا شد چه بجا شد سر در ره تیغ تو فدا شد چه بجا شد اشکم که دلی داشت گره بر…
دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتشست
دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتشست از حضور آفتاب آیینهٔ ما آتشست پیکر ما همچو شمع ازگریهٔ شادیگداخت اشکهرجا بنگری آباست، اینجا آتشست تا…
دل از غبار نفس زخم خفته در نمک است
دل از غبار نفس زخم خفته در نمک است ز موج پیرهن این محیط پرخسک است بهار رنگ جهان جلوهٔ خزان دارد بقم درین چمن…
درین محفلکه پیدا نیست رنگ حسن مقصودی
درین محفلکه پیدا نیست رنگ حسن مقصودی چراغ حسرت آلود نگاهم میکند دودی چو آن شمعی که از فانوس تابد پرتو آهش درون بیضهام پیداست…
درخور غفلت نگاهی رونق ما و منست
درخور غفلت نگاهی رونق ما و منست خانه تاریک است اگر شمع تأمل روشنست چیست نقد شعله غیرز سعی خاکستر شدن سال و ماه زندگانی…
در گلستانی که سرو او نباشد جلوهگر
در گلستانی که سرو او نباشد جلوهگر شاخگل شمشیر خونآلودم آید در نظر دست جرأتها به چین آستین گردد بدل تا تواند حلقه گردیدن به…
در سیرگاه امر تحیر مقدم است
در سیرگاه امر تحیر مقدم است آیینهشخص و صورت اینشخص مبهم است دنی آه در جگر نه رخ یاردر نظر در حیرتمکه زندگیام از چه…
در چمن تا قامتش انداز شوخیکرد سر
در چمن تا قامتش انداز شوخیکرد سر سرو خاکستر شد و پرواز قمریکرد سر بینیازی لازم اقبال عشق افتاده است عجز مجنون آخر استغنا به…
در بساطی که دم تیغ ادب آختهاند
در بساطی که دم تیغ ادب آختهاند بینیازان سر و گردن به خم افراختهاند نه فلک را به خود افتادهسر وکار جدال عرصه خالی و…
دام ز سیر گلشن اسباب در نظر
دام ز سیر گلشن اسباب در نظر رنگی که شعله میزندم آب در نظر خون شد دل ازتکلف اسباب زندگی یک لفظ پوچ و آن…
خیالش بر نمیتابد شعور، ای بیخودی جوشی
خیالش بر نمیتابد شعور، ای بیخودی جوشی نمیگنجد به دیدن جلوهاش ای حیرت آغوشی ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار من چو مژگان میکنم مضرابی…
خوشا عهدی که غم کوس تسلی میزد و دل هم
خوشا عهدی که غم کوس تسلی میزد و دل هم به کشت نادمیدن دانه ذوقی داشت حاصل هم درشت و نرم صحرای تعلق یک اثر…
خواری ست به هرکج منش از راست روان بحث
خواری ست به هرکج منش از راست روان بحث بر خاک فتد تیر چو گیرد بهکمان بحث گویایی آیینه بس است از لب حیرت حیف…
خلقی از پهلوی قدرت قصر و ایوان کرد طرح
خلقی از پهلوی قدرت قصر و ایوان کرد طرح ما ضعیفان طرح کردیم آنچه نتوانکرد طرح سر به زانوی دل از بیدستگاهی خفتهایم جامه عریانی…
خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر است
خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر است آغوش حیرت نفسم نالهپرور است داغ محبتم در دل نیست جای من آنجاکه حلقه میزنم از دل درونتر است بیقدر…
خارج ابنای جنس است آنکه موزون میشود
خارج ابنای جنس است آنکه موزون میشود قطره چون گردد گهر از بحر بیرون میشود با همه افسردگی گر راه فکری واکنم جیب ما خمخانهٔ…





