شب که جز یأس به کام دل مأیوس نبود

شب که جز یأس به کام دل مأیوس نبود ناله هم غیر صدای‌کف افسوس نبود از خودم می‌برد آن سیل‌که چون ریگ رو‌ان آبش ازآینهٔ…

سیر گلزار که یارب در نظر دارد بهار

سیر گلزار که یارب در نظر دارد بهار از پر طاووس دامن بر کمر دارد بهار شبنم ما را به حیرت آب می‌باید شدن کز…

سعی نفس‌ کفیل ‌توست زحمت جستجو مبر

سعی نفس‌ کفیل ‌توست زحمت جستجو مبر ربشه دواندنش بس‌ست پای رسیدن ثمر درخط مرکز وفا ننگ بلند و پست نیست سر به طواف پا…

سرکشیها به مرگ راهبرست

سرکشیها به مرگ راهبرست گردن موج را حباب سرست نیست در رنگ اعتبار ثبات آبروها چو موج درگذرست سفله بر خرده‌های زر نازد لاف پرواز…

سر به زیر تیغ و پا بر خار باید تاختن

سر به زیر تیغ و پا بر خار باید تاختن چون به عرض آمد برون تار باید تاختن نغمهٔ تحقیق محو پردهٔ اخفا خوش است…

سجده بنیادی بساز ای جبهه با افتادگی

سجده بنیادی بساز ای جبهه با افتادگی سایه را نتوان ز خود کردن جدا افتادگی از شعاع مهر یکسر خاکساری می‌چکد بر جبین چرخ هم…

سادگی دل را اسیر فکرهای خام داشت

سادگی دل را اسیر فکرهای خام داشت تا تحیر بود در آیینه عکس آرام داشت گر نمی‌بود آرزو تشویش جانکاهی نبود ماهیان را تشنهٔ قلاب…

زین باغ‌ گذشتیم به احسان تغافل

زین باغ‌ گذشتیم به احسان تغافل گل بر سر ما ریخت گریبان تغافل طومار تماشای جهان فتنهٔ سوداست خواندیم خط امن ز عنوان تغافل مشکل…

زندگی شوخی کمین رمیست

زندگی شوخی کمین رمیست فرصت گیر و دار صبحدمیست بسکه تنگ است عرصهٔ امکان چون ‌نگه هرطرف روی قدمیست پوست بر تن دربدن ممسک همچو…

زخم تیغی ز تو برداشته‌ام همچو هلال

زخم تیغی ز تو برداشته‌ام همچو هلال ریشه‌واری‌ به ‌نظر کاشته‌ام همچو هلال قانعم زین چمنستان به رگ و برگ ‌گلی از تبسم لبی انباشته‌ام…

زان تغافلگر چرا نا شاد باید زبستن

زان تغافلگر چرا نا شاد باید زبستن ای فراموشان به ذوق یاد باید زبستن بلبلان نی الفت دام است اینجا نی قفس بر مراد خاطر…

ز فیض‌ گریهٔ سرشار افسردن فراموشم

ز فیض‌ گریهٔ سرشار افسردن فراموشم به رنگ چشمه آب دیده دارد آتش جوشم جنونی در گره دارم به ذوق سرمه ‌گردیدن سپند بیقرارم ناله…

ز ساز قافله ما که ما و من جرس استش

ز ساز قافله ما که ما و من جرس استش بجز غبار عدم نیست آنچه پیش وپس استش کسی چه فیض برد از بهار عشرت…

ز خودفروشی پرواز بسکه دارم ننگ

ز خودفروشی پرواز بسکه دارم ننگ چو اشک شمع چکیده‌ست خونم آنسوی رنگ به قدرآگهی اسباب وحشت است اینجا سواد دیدهٔ آهو بس است داغ…

ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانی

ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانی به خود شناسی ما ختم شد خدا دانی شرر گل است خزان و بهار امکانی ندارد آنهمه فرصت که رنگ…

ز بال نارسا بر خویش پیچیده است پروازم

ز بال نارسا بر خویش پیچیده است پروازم لب خاموش دایم در قفس دارد چو آوازم چو تمثالم نهان از دیده‌های اعتبار اما همان آیینهٔ…

روزی‌ که عشق رنگ جهان نقش بسته بود

روزی‌ که عشق رنگ جهان نقش بسته بود تقدیر، نوک خامهٔ صنعت شکسته بود عیش و غمی که نوبر باغ تجدد است چندین هزار مرتبه…

رنگ در دل داشتم روشنگر ادراک برد

رنگ در دل داشتم روشنگر ادراک برد همچو سیل این خانه را افسون رفتن پاک برد در سرم بی‌مغزی شور هوس پیچیده بود وصل‌گوهریابد آن…

رفت مرآت دل از کلفت آفاق به رنگ

رفت مرآت دل از کلفت آفاق به رنگ مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ ساغر قسمت هر کس ازلی می‌باشد شیشه می…

راحت نصیب ایجاد زنگ و حبش نباشد

راحت نصیب ایجاد زنگ و حبش نباشد در مردمک سیاهی نور است غش نباشد یاران به شرم کوشید کان رمز آشنایی بی‌پرده نیست ممکن بیگانه‌وش…

دی به‌شبنم‌گریهٔ‌ما نوگلی خندید و رفت

دی به‌شبنم‌گریهٔ‌ما نوگلی خندید و رفت از زبان اشک هم درد دلی نشیند و رفت از تماشاگاه هستی مدعا سیر دل است چون‌نفس باید بر…

دوری بزمت در غم‌ و شادی ‌گر کند این می قسمت جامم

دوری بزمت در غم‌ و شادی ‌گر کند این می قسمت جامم صبح نخندد بر رخ روزم‌، شمع نگرید بر سر شامم صورت و معنی…

دم سرد بسته به پیش خود چقدر دماغ فسرده یخ

دم سرد بسته به پیش خود چقدر دماغ فسرده یخ که به‌گرمیی نشد آشنا سر واعظ از زدن زنخ شده خلقی آینه‌ دار دین به…

دل‌ مضطرب یأس ‌و نفس ناله به‌ چنگ است

دل‌ مضطرب یأس ‌و نفس ناله به‌ چنگ است دریاب‌ که خون رگ ساز تو چه رنگ است تا راه سلامت سپری محو عدم باش…

دل ز پی‌اش عمرهاست سجده‌ کمین می‌رود

دل ز پی‌اش عمرهاست سجده‌ کمین می‌رود سایه به ره خفته است لیک چنین می‌رود قافله بانگ جرس دارد و گرد فسوس پیش تو آن…

دل چو شد روشن جهان هم مشرب او می‌شود

دل چو شد روشن جهان هم مشرب او می‌شود شش جهت در خانه‌ٔ آیینه یک‌رو می‌شود جوهر اخلاق نقصان می‌کشد از انفعال برگ گر هر…

دل به خرسندی اگر ترک هوس می‌گیرد

دل به خرسندی اگر ترک هوس می‌گیرد کام عشرت ز نشاط همه‌کس می‌گیرد نیست اقبال چو اسباب ندامت دربار عبرت از بال هما بال مگس…

دل از بهار خیال توگلشن رازست

دل از بهار خیال توگلشن رازست نگه به یاد جمالت بهشت‌پردازست خیال مرهم‌کافورگل فروش مباد به روی تیغ توام چشم زخم دل بازست توبرق جلوه‌،…

درین حیرتسرا عمریست افسون جرس دارم

درین حیرتسرا عمریست افسون جرس دارم ز فیض دل تپیدنها خروشی بی‌نفس دارم چو مژگان بسمل پروازم و از سستی طالع همین بر پرفشانیهای خشکی…

درتن ویرانه بی‌سعی قناعت وانشد جایی

درتن ویرانه بی‌سعی قناعت وانشد جایی به دامن پاکشیدم یافتم آغوش صحرایی به سعی خویش می‌نازم‌که بااین نارساییها شدم خاک و رساندم دست تا نقش‌کف…

در غمت آخر به جایی‌کار بیدادم رسید

در غمت آخر به جایی‌کار بیدادم رسید کز تپیدن سرمه شد هرکس به فریادم رسید مکتب آفاق از بس درسگاه عبرت است گوشمالی بود هر…

در رهت نا رفته از خود هر طرف سر می‌زنیم

در رهت نا رفته از خود هر طرف سر می‌زنیم همچو مژگان بیخبر در آشیان پر می‌زنیم چون سحر خمیازه آغوش فنا رامی‌کند ما ز…

در جنونم موی سر سامان راحت چیده است

در جنونم موی سر سامان راحت چیده است خاک این صحرا لب خش‌که را لیسیده است تاگل محرومی ازگلزار وصلت چیده است سایهٔ بیدی سراپای…

در این ‌گلشن ‌کدامین شعله با این تاب می‌گردد

در این ‌گلشن ‌کدامین شعله با این تاب می‌گردد که از شبنم به چشم لاله و گل آب می‌گردد دلیل عاجزان با درد دارد نسبت…

داغم از کیفت آگاهی و اوهام هم

داغم از کیفت آگاهی و اوهام هم جنس بسیار است و نقد فرصت ناکام کم آنقدر از شهرت هستی خجالت مایه‌ام کز نگین من چو…

خیالت در غبار دل صفاپردازیی دارد

خیالت در غبار دل صفاپردازیی دارد پری در طبع سنگ افسون میناسازیی دارد نمی‌دانم چسان پوشد کسی راز محبت را حیا هم با همه اخفا…

خوش عشرت است دمبدم از غم‌گریستن

خوش عشرت است دمبدم از غم‌گریستن درزندگی چو شمع پی هم‌گریستن آنرا که نیست رنگ خلاصی ز چاه طبع چون دلو لازم است به‌عالم‌گریستن غرق…

خواب را‌در دیدهٔ حیران عاشق بار نیست

خواب را‌در دیدهٔ حیران عاشق بار نیست خانهٔ خورشید را با فرش مخمل‌کار نیست عشق مختار است با تدبیر عقلش‌کار نیست این‌کنم یا آن‌کنم شایستهٔ…

خطاپرست مباش‌ ای ز راستی عاری

خطاپرست مباش‌ ای ز راستی عاری که ‌گر سپهر شوی می‌کشی نگو نساری جهان ز شوخی نظّارهٔ تو کهسارست به چشم بسته نظر کن بهار…

خامشی در پرده سامان تکلم‌کرده است

خامشی در پرده سامان تکلم‌کرده است از غبار سرمه آوازی توهم کرده است بی‌توگر چندی درین محفل به عبرت زنده‌ایم بر بنای ما چو شمع…

حیف سازت‌ که منش پردهٔ آهنگ شدم

حیف سازت‌ که منش پردهٔ آهنگ شدم چقدر ناز تو خون گشت که من رنگ شدم بی تو از هستی من‌گر همه تمثال دمید بر…

حیا بی‌پرده نپسندید راز حسن یکتایش

حیا بی‌پرده نپسندید راز حسن یکتایش پری تا فال شوخی زد عرق‌کردند مینایش دلی می‌افشرد هر پر زدن تحریک مژگانت نمی‌دانم چه صید است این‌که…

حسرت دل‌کرد بر ما پنجهٔ قاتل بلند

حسرت دل‌کرد بر ما پنجهٔ قاتل بلند می‌شود دست‌کرم با نالهٔ سایل بلند ما نه‌ تنها نیستی را دادرس فهمیده‌ایم بحر هم از موج دارد…

حال دل از دوری دلبر نمی‌دانم چه شد

حال دل از دوری دلبر نمی‌دانم چه شد ریخت اشکی بر زمین دیگر نمی‌دانم چه شد از شکست دل نه‌تنها آب و رنگ عیش ریخت…

چون‌گهر هر چند بر دریا تند غوغای من

چون‌گهر هر چند بر دریا تند غوغای من در نم یک چشم سر غرق‌ست سرتا پای من ناتوانی همچو من در عالم تسلیم نیست بیشتر…

چون شفق از رنگ خونم هیچکس‌گلچین نشد

چون شفق از رنگ خونم هیچکس‌گلچین نشد ناخنی هم زین حنای بی‌نمک رنگین نشد از ازل مغز سر من پنبهٔ‌گوش من است بهر خواب غفلتم…

چون برگ گل ز بس پر و بالم شکسته‌اند

چون برگ گل ز بس پر و بالم شکسته‌اند مکتوب وحشتم به پر رنگ بسته‌اند پروانه مشربان به یک انداز سوختن از صد هزار زحمت…

چو غنچه بسکه تپیدم ز وحشت دل تنگ

چو غنچه بسکه تپیدم ز وحشت دل تنگ شکست بر رخ من آشیان طایر رنگ صفای طبع به بخت سیاه باخته‌ایم ز سایه آینهٔ ماهتاب…

چو دولت درش بر خسان واشود

چو دولت درش بر خسان واشود پر آرد برون مور و عنقا شود بپرهیز از اقبال دون ‌فطرتان تنک‌روست سنگی که مینا شود سبک‌مغز شایان…

چه‌امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را

چه‌امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را مگر حیرت شفیع جرأت ندیشد بیانش را بهار عافیت عمری‌ست‌کز ما دور می‌تازد به‌گردش آورم رنگی که گردانم…

چه رسد ز نشئهٔ معنوی به دماغ بی‌حس بی‌خبر

چه رسد ز نشئهٔ معنوی به دماغ بی‌حس بی‌خبر ز پری پیامی اگر بری به دکان شیشه‌گران مبر در اعتباری اگر زنی مگذر ز ساز…

چنین‌کز گردش چشم تو می‌آید به جان انجم

چنین‌کز گردش چشم تو می‌آید به جان انجم سزد گر شرم ریزد چون عرق با آسمان انجم تو هر جا می خرامی نازنینان رفته‌اند از…

چقدر بهار دارد سوی دل نگاه کردن

چقدر بهار دارد سوی دل نگاه کردن به خیال قامت یار دو سه سرو آه ‌کردن کس از التفات خوبان نگرفت بهره آسان ره سنگ…

چرا کسی چو حباب از ادب نگاه ندارد

چرا کسی چو حباب از ادب نگاه ندارد سری‌ که غیر هوا پشم درکلاه ندارد دماغ نشئهٔ فقر آرزوی جاه ندارد سر برهنهٔ ما دردی…

جهان‌کورانه دارد سعی نخجیری به تاریکی

جهان‌کورانه دارد سعی نخجیری به تاریکی به هرکس وارسی می‌افکند تیری به تاریکی چراغ دل به فکر این شبستان‌ گر نپردازد ندارد مردمک هم رنگ…

جنس ما با این‌کسادی قیمتی فهمیده است

جنس ما با این‌کسادی قیمتی فهمیده است وین حباب پوچ خود را باگهر سنجیده است هرکس از سیر بهار بیخودی آگاه نیست دیده هرجامحو حیرت…

جز حیرت ازین مزرعه خرمن ننمودیم

جز حیرت ازین مزرعه خرمن ننمودیم عبرت نگهی ‌کاشت ‌که آیینه درودیم در زیر فلک بال نگه وا نتوان ‌کرد عمریست ‌که واماندهٔ این حلقهٔ…

جامی مگر از بزم حیا در زده‌ای باز

جامی مگر از بزم حیا در زده‌ای باز کاتش به دل شیشه و ساغر زده‌ای باز آن زلف پریشان زده‌ای شانه ندانم بر دفتر دلها…

تو آفتاب و جهان جزبه جستجوی تو نیست

تو آفتاب و جهان جزبه جستجوی تو نیست بهار در نظرم غیر رنگ و بوی تو نیست ازین قلمرو مجنون‌کسی نمی‌جوشد که نارسیده به‌فهمت درآرزوی…

تعلق بود سیر آهنگ چندین نوحه‌سازی‌ها

تعلق بود سیر آهنگ چندین نوحه‌سازی‌ها قفس آموخت ما را صنعت قانون نوازیها جهانی را غرور جاه‌کرد از فکر خود غافل گریبانها ته پا آمد…

تبسم ریز لعلش‌گر نشان پرسد غبارم را

تبسم ریز لعلش‌گر نشان پرسد غبارم را ببوسد تا قیامت بوی‌گل خاک مزارم را ز افسوسی‌که‌دارد عبرت خون شهید من حنایی می‌کند سودن‌کف دست نگارم…

ادب‌سنج بیان حرفی از آن لب هرکجا دارد

ادب‌سنج بیان حرفی از آن لب هرکجا دارد خرام موج‌گوهر پا به دامان حیا دارد کف خاکیم در ما دیگرانداز رسایی‌کو که دست عجز اگر…

اثر خجالت مدعا اگر این الم دمد از طمع

اثر خجالت مدعا اگر این الم دمد از طمع چه خوش است حرف وصال هم نکند کسی رقم از طمع اگر امتحان دهدت عنان به…

تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست

تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست عشق را با دل سودازده‌ام‌‌کاری هست کو دلی‌کز هوس آرایش دکانش نیست در صفا خانهٔ هر آینه…

تا حسرت سر منزل او برد ز جایم

تا حسرت سر منزل او برد ز جایم منزل همه چون آبله فرسود به پایم مهمان بساط طربم لیک چه حاصل چون شمع همان پهلوی…

تا به‌کی خواهی زلاف بخت بر سرها نشست

تا به‌کی خواهی زلاف بخت بر سرها نشست برخط‌تسلیم می‌باید چونقش پا نشست مگذر از وضع‌ ادب تا آبرو حاصل کنی چون به خود پیچیدگوهر…

پیش آن چشم سخنگو موج می در جامها

پیش آن چشم سخنگو موج می در جامها چون زبان خامشان پیچیده سر درکامها رنگ خوبی را ز چشم او بنای دیگر است روغن تصویر…

پوچ است سر به سر فلک بی‌مدار مغز

پوچ است سر به سر فلک بی‌مدار مغز چون شیشه زین ‌کدو مطلب زینهار مغز راحت‌کند به سختی ایام نرمخو از استخوان به خویش برآرد…

پر تیره‌روزم از من بی ‌پا و سر مپرس

پر تیره‌روزم از من بی ‌پا و سر مپرس خاکم به باد تا ندهی از سحر مپرس در دل برون دل چو نفس بال می‌زنم…

بی‌مغزی و داری به من سوخته جان بحث

بی‌مغزی و داری به من سوخته جان بحث ای پنبه مکن هرزه به آتش‌نفسان بحث از یک نفس است این همه شور من و مایت…

بی‌رخت در چشمهٔ آیینه خاک است آب نیست

بی‌رخت در چشمهٔ آیینه خاک است آب نیست چشم مخمل‌رازشوق پای بوست خواب نیست بعدکشتن خون ما رنگ ست درپرواز شوق آب وخاک بسملت ازعالم…

بی‌تکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیم

بی‌تکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیم دور از آن در آنچه ننگ قدرها بود آن شدیم عجز توفان کرد محو الفت امکان شدیم ریخت…

بی شبهه نیست هستی از بسکه ناتوانیم

بی شبهه نیست هستی از بسکه ناتوانیم یا نقش آن تبسم یا موی آن میانیم نی منزلی معین نی جاده‌ای مبرهن عمریست چون مه و…

بود داغ من مردم دیدهٔ شب

بود داغ من مردم دیدهٔ شب ز دود دلم موی ژولیدهٔ شب ز هر حلقهٔ طرهٔ اوست روشن به روی سحرحیرت دیدهٔ شب دل از…

بهار صبح نفس زین دودم بقا که ندارد

بهار صبح نفس زین دودم بقا که ندارد به‌کارگاه فضولی چه خنده‌ها که ندارد بلند کرده دماغ خیال خیره‌سریها هزار بام تعین به یک هواکه…

به وحشت نگاهی چه خو کرده‌ای

به وحشت نگاهی چه خو کرده‌ای که خود را به پیش خود او کرده‌ای چو صبح از نفس پر گریبان مدر که ناموس چاک رفو…

به نیم‌گردش آن چشم فتنه رنگ شراب

به نیم‌گردش آن چشم فتنه رنگ شراب شکست بر سرمن شیشه صد فرنگ شراب ز خود تهی شدن آغوش بی‌نیازی اوست به رنگ شیشه برآ،…

به گلشن گر برافشاند ز روی ناز کاکل را

به گلشن گر برافشاند ز روی ناز کاکل را هجوم ناله‌ام آشفته سازد زلف سنبل را چرا عاشق نگیرد ازخطش درس ز خود رفتن که‌بلبل…

به عبرت آب شو ای ‌غافل از خمیدن موج

به عبرت آب شو ای ‌غافل از خمیدن موج که خودسری چقدر گشته بار گردن موج درین محیط که دارد اقامت‌آرایی کشیده است هجوم شکست…

به سرم شور تمنای تو تا می‌پیچد

به سرم شور تمنای تو تا می‌پیچد دود در ساغر داغم چو صدا می‌پیچد حسرت چاک گرببان نشود دام‌ کسی این کمندی‌ست که در گردن…

به ذوق داغ کسی درکنار سوختگیها

به ذوق داغ کسی درکنار سوختگیها چو شمع سوختم از انتظار سوختگیها ز خود رمیده شرار دلی‌ست در نظر من بس است اینقدرم یادگار سوختگیها…

به خود آنقدرکروفر مچین‌که ببنددت پی‌کین‌کمر

به خود آنقدرکروفر مچین‌که ببنددت پی‌کین‌کمر حذر از بلندی دامنی که ‌گران ‌کند ته چین‌ کمر ز پیام نشئهٔ عزوشان به دماغ سفله فسون مخوان…

به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش

به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش در آتش ریختم نامی که آبم می‌کند ننگش به مضمون جهان اعتبارم خنده می‌آید چها این…

به اندک شوخیی بنیاد تمکین‌کنده می‌گردد

به اندک شوخیی بنیاد تمکین‌کنده می‌گردد حیا تا لب گشود از هم تبسم خنده می‌گردد تنزه گر هوس باشد مجوشید آن قدر با هم که…

بعد ازینت سبزه خط در سیاهی می‌رود

بعد ازینت سبزه خط در سیاهی می‌رود ای ز خود غافل زمان خوش نگاهی می‌رود می‌شود سرسبزی این باغ پامال خزان خوشدلی‌هایت به گرد رنگ…

بسکه ساز این بساط آشفتگیهای دل است

بسکه ساز این بساط آشفتگیهای دل است بی‌شکست شیشه امید چراغان مشکل است صید مجنون‌طینتان بی‌دام الفت مشکل است هرکه بیمار محبت‌گشت سرتا پا دل…

بسکه برق یأس بنیاد من ناکام سوخت

بسکه برق یأس بنیاد من ناکام سوخت می‌توان از آتش سنگ نگینم نام سوخت الفت فقر از هوسهای غنایم بازداشت خاک این ویرانه در مغزم…

بزم‌گردون صبح‌خیز ازگرد بیتاب من است

بزم‌گردون صبح‌خیز ازگرد بیتاب من است نور این آیینهٔ مینا ز سیماب من است یک‌جهان ضبط نفس دارد به خود پیچیدنم رشتهٔ‌موهوم هستی تشنهٔ‌ناب‌من است…

برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیده‌ام

برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیده‌ام جوهر آیینه یعنی موی آتش دیده‌ام نادمیدن زین شبستان پاس ناموس حیاست چون سحر عمریست خود را…

بر قماش پوچ هستی تا به‌کی وسواسها

بر قماش پوچ هستی تا به‌کی وسواسها پنبه‌ها خواهد دمید آخر ازین کرباسها شیشهٔ ساعت‌خبر زساز فرصت‌می‌دهد خودسران غافل مباشید ازصدای طاسها عبرت آنجاکز مکافات…

بر این ستمکده یارب چه سنگ می‌بارد

بر این ستمکده یارب چه سنگ می‌بارد که دل شکستگی و دیده رنگ می‌بارد نصیبهٔ دل روشن بود کدورت دهر همین به خانهٔ آیینه زنگ…

باکه‌گویم چه قیامت به سرم می‌گذرد

باکه‌گویم چه قیامت به سرم می‌گذرد که نفس نازده هر شب سحرم می‌گذرد درد اندوه خوش است از طرب بیکاری حیف دستی‌که ز دل برکمرم…

باز درگلشن ز خویشم می‌برد افسون آب

باز درگلشن ز خویشم می‌برد افسون آب در نظر طرز خرامی دارم از مضمون آب شورش امواج این دریا خروش بزم‌کیست نغمه‌ای تر می‌فشارد مغزم…

با هیچکس حدیث نگفتن نگفته‌ام

با هیچکس حدیث نگفتن نگفته‌ام درگوش خویش گفته‌ام و من نگفته‌ام زان نور بی‌زوال که در پردهٔ دل است با آفتاب آنهمه روشن نگفته‌ام این…

با چنین شوخی نشیند تا به‌کی بیکار گل

با چنین شوخی نشیند تا به‌کی بیکار گل رخصت نازی‌ که‌ گردد گرد آن دستار گل نالهٔ ما را، ز تمکینت بهای دیگر است می‌کند…

این قلمرو اندوه کارگاه راحت نیست

این قلمرو اندوه کارگاه راحت نیست هرکه فکر بالین‌کرد یافت زیر سر زانو یک مژه به صد عبرت شرم چشم ما نگشود حلقه‌وار ته‌کردیم بر…

ای هوس قطع نفس ‌کن ساعتی دنگم‌ گذار

ای هوس قطع نفس ‌کن ساعتی دنگم‌ گذار بیخماری نیست مستی شیشه در سنگم‌گذار بوی منت برنمی‌دارد دماغ همتم از غرض بردار دست و بر…

ای قاصد تحقیق ز تسلیم مددگیر

ای قاصد تحقیق ز تسلیم مددگیر هر چند رهت تا سر زانوست بلد گیر فرصت اثر کاغذ آتش زده دارد چشمی به خیال آب ده…

ای ز لعلت سخن ‌گلاب فروش

ای ز لعلت سخن ‌گلاب فروش نگه از نرگست شراب فروش تیغ ناز تو موجها دارد از سر بیدلان حباب فروش زبن دو نیرنگ قطع…

ای جوش بهارت چمن‌آرای تغافل

ای جوش بهارت چمن‌آرای تغافل چون چشم تو سر تا قدمت جای تغافل عمریست‌ که آوارهٔ امید نگاهیم ازگوشهٔ چشم تو به صحرای تغافل از…