غزلیات بیدل
عجز نپسندید از ما شکوهٔ قاتل بلند
عجز نپسندید از ما شکوهٔ قاتل بلند جز مژه گردی نشد از کوشش بسمل بلند هستی موهوم ما در حسرت ایجاد سوخت سایهواری هم نگردیدیم…
عالم همه داغست و ندارد اثر داغ
عالم همه داغست و ندارد اثر داغ در لالهستان نیستکسی را خبر داغ دل قابلگلکردن اسرار جنون نیست در زبر سیاهی است هنوزم سحر داغ…
طرب در این باغ میخرامد ز ساز فرصت پیام بر لب
طرب در این باغ میخرامد ز ساز فرصت پیام بر لب ز نرگس اکنون مباش غافلکه نیگرفتهست جام بر لب اگر به معنی رسیده باشی…
صورت اظهار معنی نیست محتاج بیان
صورت اظهار معنی نیست محتاج بیان ای دلت آیینه عرض جوهرت دارد زبان ننگ آگاهیست عرضکلفت از روشندلان آتش یاقوت را جز رگ نمیباشد دخان…
صبحی که گلت به باغ باشد
صبحی که گلت به باغ باشد گل در بغل چراغ باشد تمثال شریک حسن مپسند گو آینه بیتو داغ باشد ای سایه نشان خویش گم…
صاحب خلق حسن، گلها به دامن داشتهست
صاحب خلق حسن، گلها به دامن داشتهست چرب و نرمی درطبایع، آب و روغن داشتهست با دل جمع آشنا شو از پریشانی برآ در بهار…
شور گمگشتگیام زد به در رسوایی
شور گمگشتگیام زد به در رسوایی حیف همت که شود منفعل عنقایی ننگ هوش است که چون عکس درین دشت سراب آب آیینه کند کشتی…
شمع صفت دیدنیست عجز جنون زای من
شمع صفت دیدنیست عجز جنون زای من سر به هوا میدود آبلهٔ پای من بال فشان میروم لیک ندانم کجا بر پر من بستهاند نامهٔ…
شرمقصورم از سخن، شکوهاعتبار برد
شرمقصورم از سخن، شکوهاعتبار برد آینهدرای عرق از نفسم غبار برد جز خط جاده ادب قاصد مدعا نبود لغزش پا به دامنم نامه به کوی…
تا نمیگردد تب و تاب نفس ها برطرف
تا نمیگردد تب و تاب نفس ها برطرف میدود اجزای ما چون موج دریا هر طرف بستهاند از شوخی اضداد نقش کاینات کردهاند اجزای این…
تا کی خیال هستی موهوم، سر برآر
تا کی خیال هستی موهوم، سر برآر عنقایی، ای حباب، از این بیضه پر برآر حیف از دلی که رنج فسون نفس کشد از قید…
شب چشم نیم مستش وا شد ز خواب نیمی
شب چشم نیم مستش وا شد ز خواب نیمی در دست فتنه دادند جام شراب نیمی موج خجالت سرو پیداست از لب جو کز شرم…
سوختن یک نغمه است از ساز شمع
سوختن یک نغمه است از ساز شمع پرده نتواند نهفتن راز شمع خود گدازی آبروی دیگر است میرسد بر انجمنها ناز شمع نالهها در دود…
سطری اگر ز وضع جهان وانوشتهایم
سطری اگر ز وضع جهان وانوشتهایم گرداندهایم رنگ و چلیپا نوشتهایم در مکتب طلب چقدر مشق لغزش است کاین جادهها به صفحهٔ صحرا نوشتهایم هر…
سرشک بیخودم عیش می ناب دگر دارم
سرشک بیخودم عیش می ناب دگر دارم ز مژگان تا چکیدن سیر مهتاب دگر دارم به تاراج تحیر دادهام آیینه و شادم که در جوش…
سخت جانی هرکجا آید به عرض امتحان
سخت جانی هرکجا آید به عرض امتحان مغز ما را چون صدف خواهد برآورد استخوان تیره بختی دارد از اقبال رنگ ما نشان میکند فانوس…
سپند بزم تو گویند هیچ جا ننشیند
سپند بزم تو گویند هیچ جا ننشیند خدا کند که به گوش دل این صدا ننشیند سری که تیغ تو باشد چو شمع کردن نازش…
زین گلستان درس دیدارکه میخوانیم ما
زین گلستان درس دیدارکه میخوانیم ما اینقدر آیینه نتوان شدکه حیرانیم ما سنگ اینکهسار آسایش خیالی بیش نیست از زمینگیری همان آتش به دامانیم ما…
زهی مخموری عالم گلی از حسرت جامت
زهی مخموری عالم گلی از حسرت جامت زبان ها تا نگین ساغرکش خمیازه ی نامت که میداند حریف ساغر وصلت که خواهد شد که ما…
زندگانیست که جز مرگ سرانجام نداشت
زندگانیست که جز مرگ سرانجام نداشت گر نمیبود نفس، صبحکسی شام نداشت دل پرکار هوس متهم غیرم کرد ساده تا بود نگین، غیر نگین نام…
زبن باغ تا ستمکش نشو و نما شدم
زبن باغ تا ستمکش نشو و نما شدم خون گشتم آنقدر که به رنگ آشنا شدم بوی گلم جنون دو عالم بهار داشت زبن یک…
ز هستی قطعکن گر میل راحت در نمود آمد
ز هستی قطعکن گر میل راحت در نمود آمد چو حیرت صاف ما در دست تا مژگان فرود آمد نماز ما ضعیفان معبد دیگر نمیخواهد…
ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی
ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی توان دست از دو عالم برد اگر باشد گریبانی مگر از خود روم تا اشکی وآهی به موج…
ز دنیا چهگیرد اگر مردگیرد
ز دنیا چهگیرد اگر مردگیرد مگر دامن همت فردگیرد خجل میروم از زیانگاه هستی عدم تا چه از من رهآوردگیرد عرق دارد آیینه از شرم…
ز حرف راحت اسباب دنیا پنبه درگوشم
ز حرف راحت اسباب دنیا پنبه درگوشم مباد از بستر مخمل رباید خواب خرگوشم شنیدن شد دلیل اینقدر بیصرفه گوییها زبان هم لال میگردید اگر…
ز بس محو است نقش آرزوها در کنار من
ز بس محو است نقش آرزوها در کنار من بهشتی رنگ میریزد ز پرواز غبار من پریشانی ندارد موج اگر دریا عنان گیرد گواهی میدهد…
ز بادهایست به بزم شهود، مستی ما
ز بادهایست به بزم شهود، مستی ما کهکرد رفع خمار شراب هستی ما بگو بهشیخکه زکفرتا به دین فرق است ز خودپرستی تو تا به…
روانی نیست محو جلوه را بیآبگردیدن
روانی نیست محو جلوه را بیآبگردیدن سزدکز اشک آموزد نگاه ما خرامیدن به داد حسرت دل کس نمیپردازد ای بلبل چوگل میباید اینجا از شکست…
رم وحشی نگاه من غبارانگیز جولان شد
رم وحشی نگاه من غبارانگیز جولان شد سواد دشت امکان شوخی چشم غزالان شد به ذوق جلوهٔ او از عدم تا سر برآوردم چو توفان…
رستن چه ممکنست زقید جهان لاف
رستن چه ممکنست زقید جهان لاف واماندهایم همچو الف در میان لاف از انفعال کوشش معذور ما مپرس پر میزنیم چون مژه در آشیان لاف…
ذره تا مسهر هزار آینه عریان کردند
ذره تا مسهر هزار آینه عریان کردند ما نگشتیم عیان هر چه نمایان کردند بیخودی حیرت حسن عرق آلود که داشت که دل و دیده…
دوش در راه خیالت عجز شوق آهنگ داشت
دوش در راه خیالت عجز شوق آهنگ داشت سعی جولانی که نازشها به پای لنگ داشت دل به ذوقِ جلوهات با عالمی کردهست صلح ورنه…
دور هستی پیش از گامی تمامش کردهایم
دور هستی پیش از گامی تمامش کردهایم عمر وهمی بود قربان خرامش کردهایم شیشهها باید عرق برجبههٔ ما بشکند کز تریهای هوس تکلیف جامش کردهایم…
دلی دارم که غیر از غنچه بودن نیست بهبودش
دلی دارم که غیر از غنچه بودن نیست بهبودش تبسم همچو زخم صبح میسازد نمکسودش توان از حیرتم جام دو عالم نشئه پیمودن نگاهی سودهام…
دل ماند بیحس و غمت افشانده بال رفت
دل ماند بیحس و غمت افشانده بال رفت این ناوک وفا همه جا پوستمال رفت خلقی ازین بساط به وهم گذشتگی بینقش پا چو قافلهٔ…
دل را ز نگه دام هوس بر سر راه است
دل را ز نگه دام هوس بر سر راه است در مزرع غم ریشهٔ این دانه نگاه است بیدرد نجوشد نفس از سینهٔ عاش موجی…
دل تا بهکیام جز پی آزار نگردد
دل تا بهکیام جز پی آزار نگردد ظلم است گر این آبله هموار نگردد عمریست به تسلیم دوتایم چه توانکرد بر دوش کسی نام نفس…
دل انجمن محرم و بیگانه نباشد
دل انجمن محرم و بیگانه نباشد جز حیرت ادراک درین خانه نباشد در ساز فنا راحت عشاق مهیاست بالین وفا بیپر پروانه نباشد بیکسب صفا…
دست جرأت دیدم آخر مغتنم در آستین
دست جرأت دیدم آخر مغتنم در آستین همچو شمع کشته خواباندم علم در استین با همه الفت چو موج از یکدگر پهلو تهیست عالمی زین…
درگلشن هوسکه سراغگلیش نیست
درگلشن هوسکه سراغگلیش نیست گریأس نوحه سربکند بلبلیش نیست آن ساز فتنهایکه تو محشر شنیدهای زیر و بم توگر نبود غلغلیش نیست دیدیم حسن ساختهٔ…
در نظرها معنیام گل میکند غیرت به چنگ
در نظرها معنیام گل میکند غیرت به چنگ خامهام دارد مداد از محضر داغ پلنگ ساز آفاق از نواهای شکست دل پر است در صدای…
در عالم حق شهرت باطل چه فروشم
در عالم حق شهرت باطل چه فروشم جنسم همه لیلیست به محمل چه فروشم کفرست فضولی به ادبگاه حقیقت در خانهٔ خورشید دلایل چه فروشم…
در خیالآباد راحت آگهی نامحرم است
در خیالآباد راحت آگهی نامحرم است جلوهننماید بهشت آنجاکه جنسآدم است در نظرهاگرد حیرت در نفسها شور عجز سازبزم زندگانی را همین زبر وبم است…
در تکلم از ندامت هیچکس آسوده نیست
در تکلم از ندامت هیچکس آسوده نیست جنبش لب یکقلم جزدست برهم سوده نیست راحت آبادی که مردم جنتش نامیدهاند بیتکلف این سخن غیر از…
در آن محفل که الفت قابل زانوست پیشانی
در آن محفل که الفت قابل زانوست پیشانی گریبان دامنیها دارد و دامن گریبانی به چشم بینگه آیینه میبیند جهانی را خوشا احوال دانایی که…
داغ اگر حلقه زند ساغر صهبای دل است
داغ اگر حلقه زند ساغر صهبای دل است ناله گر بال کشد گردن مینای دل است نیست بیشور جنون، مشت غباری زین دشت ششجهت، عرض…
خیال چشمکه ساغر به چنگ میآید
خیال چشمکه ساغر به چنگ میآید که عالمی به نظرشیشه رنگ میآید به حیرتم چو نفس قاصد چه مکتوبم که رفتنم همه جا بی درنگ…
خودسر ز عافیت به تکلف برید و بس
خودسر ز عافیت به تکلف برید و بس آهی که قد کشید به دل خط کشید و بس راه تلاش دیر و حرم طی نمیشود…
خم مکن در عرض حاجت تا توانی پشت دست
خم مکن در عرض حاجت تا توانی پشت دست اینقدرها برنمیدارد گرانی پشت دست شوکت ملک و ملک تا اوج اقبال فلک جمله پامال است…
خط لعلت غبار حیرتافزاست
خط لعلت غبار حیرتافزاست زمرد از رگ این لعل پیداست ز غارتکاری دور نگاهت به روی باده رنگ نشئه عنقاست ز بیدادت بهار ناز رنگین…
خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا جرس آبله بیرون دهد آواز چرا جذب حسنتگره از بیضهٔ فولادگشود دیدهٔ ما به جمال تو نشد باز چرا…
حیرتکفیل پر زدنگفتگو نشد
حیرتکفیل پر زدنگفتگو نشد شادم که آب آینهام شعلهخو نشد مردیم تشنه در طلب آب تیغ او آخر ز سرگذشت و نصیبگلو نشد افسوس نالهای…
حضور معنیام گم گشت تا دل بر صور بستم
حضور معنیام گم گشت تا دل بر صور بستم مژه واکردم و بر عالم تحقیق در بستم ز غفلت بایدم فرسنگها طی کرد در منزل…
حرفم همه از مغز است از پوست نمیگویم
حرفم همه از مغز است از پوست نمیگویم آن را که بجز من نیست من اوست نمیگویم اسرار کماهی را تأویل نمیباشد سر را سر…
حاشاکه مرا طعنکسان بر سقط آرد
حاشاکه مرا طعنکسان بر سقط آرد چون خامه قط تازه خورد حسن خط آرد داغ است دل ساده زتشنیع تکلف بر مهملهها خردهگسرفتن نقط آرد…
چون غنچه همان بهکه بدزدی نفس اینجا
چون غنچه همان بهکه بدزدی نفس اینجا تا نشکند فشاندن بالت قفس اینجا از راه هوس چند دهی عرض محبت مکتوب نبندند به بال مگس…
چون سپند اظهار مطلب ازکجا پیداکنم
چون سپند اظهار مطلب ازکجا پیداکنم سرمه میگردم اگر خواهم صدا پیدا کنم دست گیرایی دگر باید که کار پا کنم کو ز جا برخاستن…
چوگوهر قطرهام تاکی به آب افتدکه برخیزد
چوگوهر قطرهام تاکی به آب افتدکه برخیزد زمانی کاش در پای حباب افتد که برخیزد جهانیگشت از نامحرمی پامال افسردن به فکر خود کسی زین…
چو شمع یک مژه واکن زپرده مست برون آ
چو شمع یک مژه واکن زپرده مست برون آ بگیرپنبه ز مینا قدح بدست برونآ نه مرده چند شوی خشت خاکدان تعلق دمی جنونکن وزین…
چو تمثالی که بیآیینه معدوم است بنیادش
چو تمثالی که بیآیینه معدوم است بنیادش فراموش خودم چندان که گویی رفتم از یادش نفس هر چند گرد ناله بر دل بار میگردد جهان…
چه لازم جوهر دیگر نماید پیکر تیغش
چه لازم جوهر دیگر نماید پیکر تیغش بس است از موج خون بیگناهان جوهر تیغش به آیینیکه شاخگل هجوم غنچه میآرد چرا خونم حمایل نیست…
چه دارد این گیر و دار هستی گداز صد نام و ننگ خوردن
چه دارد این گیر و دار هستی گداز صد نام و ننگ خوردن شکست آیینه جمع کردن فریب تمثال رنگ خوردن خوشست از ترک خودنمایی…
چندین مژه بنشست رگ خواب به چشمم
چندین مژه بنشست رگ خواب به چشمم از خون شهید که زند آب به چشمم کو آنقدر آبیکه در بن دشت جگرتاب چون اشک کند…
چشم واکردم به خویش اما ز آغوش شرار
چشم واکردم به خویش اما ز آغوش شرار غوطه خوردم در دم خواب فراموش شرار از شکوه آه عالمسوز من غافل مباش گلخنی خوابیده است…
جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا
جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا واماندگیست حاصل تعبیر خواب پا ممنون غفلتیمکه بیمنت طلب ما را به ما رساند به شبگیر خواب پا…
جنونی با دل گمگشته از کوی تو میآید
جنونی با دل گمگشته از کوی تو میآید دماغ من پریشان است یا بوی تو میآید رم طرز نگاهت عالم ناز دگر دارد خیالست اینکهدر…
جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را هالهکرد آخربه روی همچوماه آیینه را منع پرواز خیالت درکف تدبیر نیست ناکجا جوهر نهد بر دیدگاه آیینه…
جبههٔ فکر ز خجلت عرق افشان کردیم
جبههٔ فکر ز خجلت عرق افشان کردیم در شبستان خیال که چراغان کردیم دل هر ذرهٔ ما تشنهٔ دیدار تو بود چشم بستیم و هزار…
تیرهبختی چون هجوم آرد سخن مهر لب است
تیرهبختی چون هجوم آرد سخن مهر لب است سرمهٔ لاف جهانگلکردن دود شب است احتیاج ما سماجت پیشهٔ اظهار نیست آنچه ماگمکردهایم از عرض مطلب،…
تنگی آورده خانهٔ صیاد
تنگی آورده خانهٔ صیاد یک دو چاک قفسکنید زیاد سیرآن جلوه مفت فرصت ماست نوبهاریم چشم بد مرساد عشق چون شمع در تلاش سجود سر…
ترشح مایهای ناز دلی را محو احسانکن
ترشح مایهای ناز دلی را محو احسانکن تبسم میکند آیینه برگیر و نمکدان کن طربگاه جهان رنگ استعداد میخواهد در اینجا هر قدر آغوشگردی گل…
تاکی افسردن دمی از فکر خود وارسته باش
تاکی افسردن دمی از فکر خود وارسته باش سر برونآر ازگریبان معنی برجسته باش گر نداری جرات از خانمان بر هم زدن همچو میخون در…
ادب اظهارم و با وصل توامکاری هست
ادب اظهارم و با وصل توامکاری هست عرض آغوش ندارم دل افگاریهست نرود سلسلهٔ بندگی ازگردن ما سبحهگر خاک شود رشتهٔ زناری هست با همهکلفت…
آب و رنگ عبرتی صرف بهارم کردهاند
آب و رنگ عبرتی صرف بهارم کردهاند پنجهٔ افسوسم از سودن نگارم کردهاند عالم غفلت نگردد پرده تسخیر من عبرتم در دیده بینا شکارم کردهاند…
تا دل از انجمن وصل تو مأیوس نبود
تا دل از انجمن وصل تو مأیوس نبود جوهر ناله درین آینه محسوس نبود شب که شوق تو خسک در جگر محفل ریخت شعلهٔ شمع…
تا چند به عیب من وما چشمگشودن
تا چند به عیب من وما چشمگشودن آیینهٔ ما آب شد از شرم نمودن مانند شرر دانهٔ بیحاصل ما را نا کاشته دیدند سزاوار درودن…
تا به در یوزهٔ راحت طلبیدن رفتم
تا به در یوزهٔ راحت طلبیدن رفتم مژه گشتم سر مویی به خمیدن رفتم صبح از بی نفسی قابل اظهار نبود زین گلستان به غبار…
پیری آمد ماند عشرتها ز انداز بلند
پیری آمد ماند عشرتها ز انداز بلند سرنگون شد شیشه، قلقلکرد پرواز بلند دستگاه اصل فطرت جز تنزل هیچ نیست میکندگل پست پست انجام آغاز…
پریشان کرد چون خاموشیام آواز گردیدن
پریشان کرد چون خاموشیام آواز گردیدن ندارد جمع گشتن جز به خویشم بازگردیدن هوس طرف جنون سیرم ، مپرس ازکعبه و دیرم سر بی مغز…
پر افشانم چو صبح اما گرفتاری هوس دارم
پر افشانم چو صبح اما گرفتاری هوس دارم به قدر چاک دل خمیازهٔ شوق قفس دارم فسون اعتبار افسانهٔ راحت نمیباشد چو دریا درخور امواج…
بیقراریهای چرخ از دست کجرفتاری است
بیقراریهای چرخ از دست کجرفتاری است خاک را آسودگی از پهلوی همواری است نیست غیراز سوختن عید مذلت پیشگان خار را در وصل آتش پیرهنگلناری…
بیدلان چند خیال گل و شمشاد کنید
بیدلان چند خیال گل و شمشاد کنید خون شوید آن همه کزخود چمن ایجاد کنید کو فضایی که توان نیم تپش بال افشاند ای سیران…
بیاکه آتشکیفیت هوا تیز است
بیاکه آتشکیفیت هوا تیز است چمن ز رنگگل و لاله مستیانگیز است بهگلشنیکه نگاهت فشاند دامن ناز چو لاله دیدهٔ نرگس ز سرمه لبریز است…
بی خبر از خود مگذر، جانب دل هم نظری
بی خبر از خود مگذر، جانب دل هم نظری ای چمنستان جمال، آینه دارد سحری زندگی یک دو نفس، این همه پرواز هوس کاغذ آتش…
بهگلزاریکه حسنت بینقابست
بهگلزاریکه حسنت بینقابست خزان در برگریز آفتابست زشرم یک عرقگلکردن حسن چو شبنم صد هزار آیینه آبست جنون ساغرپرست نرگسکیست گریبان چاکیام موج شرابست ز…
بهار آیینهٔ رنگیکه باشد صرف آیینت
بهار آیینهٔ رنگیکه باشد صرف آیینت شکفتن فرش گلزاریکه بوسد پای رنگینت عرق ساز حیا از جبههات ناز دگر دارد بهشبنم داده خورشیدی گهرپرداز پروینت…
به هستی از گداز انفعالم نیست تسکینی
به هستی از گداز انفعالم نیست تسکینی جبین همکاشکی می داشت چون مژگان عرقچینی به تدبیری دگر ممکن مدان جمعیت بالم براین اجزا مگر شیرازه…
به ناقوسی دل امشب از جنون خوردهست پهلویی
به ناقوسی دل امشب از جنون خوردهست پهلویی بر این نُه دیر آتش میزنم سر میدهم هویی ز فیض وحشتم همسایهٔ جمعیت عنقا چو دل…
به کدام فرصت ازین چمن هوس از فضولی اثر کشد
به کدام فرصت ازین چمن هوس از فضولی اثر کشد شبیخون به عمر خضر زنمکه نفس شراب سحر کشد نشد آن که از دل گرم…
به صدگردون تسلسل بست دور ساغر عشقم
به صدگردون تسلسل بست دور ساغر عشقم که گردانید یارب اینقدر گرد سر عشقم سیاهی میکنم اما برون از رنگ پیدایی غبار عالم رازم سواد…
به روی عالمآرا گر نقاب زلف درپیچد
به روی عالمآرا گر نقاب زلف درپیچد بیاض صفحهٔ کافور را در مشک تر پیچد گهی چون طفل اشکمن درآغوش نگه غلتد گهی چون سبزهٔ…
به دل دارم چو شمع از شعلههای آه سامانی
به دل دارم چو شمع از شعلههای آه سامانی مرتب کردهام از مصرع برجسته دیوانی خراش تازهای در طالع نظاره میبینم درین گلشن ز شوخی…
به حیرتم چه فسون داشت بزم نیرنگت
به حیرتم چه فسون داشت بزم نیرنگت زدم به دامن خود دست و یافتم چنگت دماغ زمزمهٔ بینیازیات نازم که تا دمید برآهنگ ما زد…
به پهلو ناوک درد که دارد گوشهگیر من
به پهلو ناوک درد که دارد گوشهگیر من که میخواهد زمین هم جوشن از نقش حصیر من چو دل خون جگرکافیست رزق ناگزیر من همان…
بندگی با معرفت خاص حضور آدمیست
بندگی با معرفت خاص حضور آدمیست ورنه اینجاسجدهها چون سایه یکسر مبهمیست با سجودت از ازل پیشانیام را توأمیست دوری اندیشیدنم زان آستان نامحرمیست آه…
بسکه یاد قامتت بر باد داد اجزای سرو
بسکه یاد قامتت بر باد داد اجزای سرو نالهٔ قمری شد آخر قدکشیدنهای سرو چیدن دامن دربنگلشن گل آزادگی است کیست تا فهمد زبان عافیت…
بسکه دارد برق تیغت درگذشتنها شتاب
بسکه دارد برق تیغت درگذشتنها شتاب رنگ نخجیر تو میگردد ز پهلویکباب ناز اگرافسون نخواند مانع آن جلوهکیست در بنای وهم غیرآتش زن وبرخود بتاب…
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرش
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرش میخورد آب از صفای خود زبان خنجرش آنکه چونگل زخم ما را در نمک خواباند و رفت چون…
برون دل نتوان یافت گرد جولانم
برون دل نتوان یافت گرد جولانم چو رنگ قطره خون رفتهست میدانم زهی تصرف وحشت که چون پر طاووس به جوش آینه خفتن نکرد حیرانم…
برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی
برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی ای شیشه نجوشیده عبث سنگ نگردی دور است تلاشت ز ره کعبهٔ تحقیق ترسمکه به گرد قدم لنگ…





