غزلیات بیدل
علمیکه خلق یافته بیچونش انتخاب
علمیکه خلق یافته بیچونش انتخاب کردهست نارسیده به مضمونش انتخاب آنجاکه شمع ما به تأمل دماغ سوخت شد داغ دل ز مصرع موزونش انتخاب مکتوب…
عریانی آنقدر به برم تنگ میکشد
عریانی آنقدر به برم تنگ میکشد کز پیکرم به جان عرق رنگ میکشد آسان مدان به کارگه هستی آمدن اینجا شرر نفس ز دل سنگ…
عبرت انجمن جاییست مأمنی که من دارم
عبرت انجمن جاییست مأمنی که من دارم غیر من کجا دارد مسکنی که من دارم در بهار آگاهی ناز خودفروشی نیست رنگ و بو فراموش…
عاقبت شرم امل بر غفلت ما میزند
عاقبت شرم امل بر غفلت ما میزند ربشهپردازی به خواب دانهها پا میزند شش جهت کیفیت اسرار دلگلکرده است رنگ می جام دگر بیرون مینا…
طالعم زلف یار را ماند
طالعم زلف یار را ماند وضع من روزگار را ماند دل هوس تشنه است ورنه سپهر کاسهٔ زهر مار را ماند نفس من به این…
صفا گل کردهای تا کی غبار رنگ نشکستن
صفا گل کردهای تا کی غبار رنگ نشکستن تحیر دارد از مینا طلسم سنگ نشکستن به این عجزی که ساز توست از وضع ادب مگذر…
صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
صبح پیری اثر قطع امید است اینجا تار و پودکفنت موی سفید است اینجا ساز هستی قفس نغمهٔ خودداری نیست رم برق نفسی چند نشید…
شوق دیداری که از دل بال حسرت می کشد
شوق دیداری که از دل بال حسرت می کشد تا به مژگان میرسد آغوش حیرت میکشد بیرخت تمهید خوابم خجلت ارام نیست لغزش مژگان من…
شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست
شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست از آینه تاکنج تغافل سفر اوست تمکین چقدر منفعل طرز خرام است نه قلزم امکان، عرق یک گهر…
شکست خاطری دارم مپرس از فکر تدبیرش
شکست خاطری دارم مپرس از فکر تدبیرش که موی چینی آنسوی سحر بردهست شبگیرش غبار دل به تاراج تپشهای نفس دادم صدایی داشت این دیوانه…
شده فهم مقصد عالمی زتلاش هرزه قدم غلط
شده فهم مقصد عالمی زتلاش هرزه قدم غلط ته پاستکعبه و دیر اگر نکنیم راه عدم غلط به غبار مرحلهٔ هوس اثر نفس نشکافتکس بهکجا…
تا مه نوبر فلک بالگشا میرود
تا مه نوبر فلک بالگشا میرود در نظرم رخش عمر نعل نما می رود خواه نفس فرضکن خواه غبار هوس نی سحراست ونه شام سیل…
تا غبارخط برآن حسن صفا پیرا نشست
تا غبارخط برآن حسن صفا پیرا نشست یک جهان امید در خاکستر سودا نشست داغ سودای تو دود انگیخت از بنیاد دل گرد برمیخیزد از…
سیه مستی به دور ساغرت بیتاب میگردد
سیه مستی به دور ساغرت بیتاب میگردد به عرض سرمه گرد چشم مستت خواب میگردد کمین عشرتی دارد اما ساز اشکی کو درین گلشن چو…
سعیجاه آرزوی خاک شدن در سر داشت
سعیجاه آرزوی خاک شدن در سر داشت موج از بهر فسردن طلب گوهر داشت دل آزاد به پرواز خیالات افسرد حفف ازآن خانهٔ آیینه که…
سرمنزل ثبات قدم جادهساز نیست
سرمنزل ثبات قدم جادهساز نیست لغزیدهایم، ورنه ره ما، دراز نیست بر دوش نیستی نتوان بست ننگ جهد رفتن ز خویش ناقهٔ راه حجاز نیست…
سر خوش آن نرگس مستانهایم
سر خوش آن نرگس مستانهایم ما گدایان در میخانهایم قید دل ما را امل فرسود کرد در کمند ریشهٔ این دانهایم شغل سر چنگ حوادث…
سحر ز شرم رخت مطلعی به تاب رساندم
سحر ز شرم رخت مطلعی به تاب رساندم زمین خانهٔ خورشید را به آب رساندم به یک قدح به در آوردم از هزار حجابش تبسم…
ساغرم بی تو داغ می گردد
ساغرم بی تو داغ می گردد نقش پای چراغ میگردد لالهسان هرگلی که می کارم آشیان کلاغ میگردد دور این بزم رنگگردانیست ششجهت یک ایاغ…
زین ساز بم و زیر توقع چه خروشد
زین ساز بم و زیر توقع چه خروشد از گاو فلک صبح مگر شیر بدوشد آربشکر و فر دونان همه پوچست زان پوست مجو مغز…
زندگی نقد هزار آزارست
زندگی نقد هزار آزارست هرقدر کم شمری بسیارست دل جمعی که توان گفت کجاست غنچه هم یک سر و صد دستارست به شمار من و…
زشوخی چشم منتاکی به روی غیرواباشد
زشوخی چشم منتاکی به روی غیرواباشد نگه باید به خود پیچد اگرصاحب حیا باشد تصور میتپد در خون تحیر میشود مجنون چه ظلم است اینکه…
زاهد،کهبادش، آفت ایمان شکست و ریخت
زاهد،کهبادش، آفت ایمان شکست و ریخت تا شیشه بشکند دل مستان شکست و ریخت شب با سواد زلفتو زد لاف همسری صبحشبهسنگتفرقهدندانشکست و ریخت بر…
ز نفس اگر دو روزی به بقا رسیده باشی
ز نفس اگر دو روزی به بقا رسیده باشی چو نسیم گل هوایی به هوا رسیده باشی ز خیال خویش بگذر چه مجاز، کو حقیقت…
ز سودای چشم تو تا کام گیرم
ز سودای چشم تو تا کام گیرم دو عالم فروشم دو بادام گیرم شهید وفایم ز راحت جدایم نه مردم به ذوقی که آرام گیرم…
ز درد تشنهلبیها در این محیط سراب
ز درد تشنهلبیها در این محیط سراب دلی گداختهایم و رسیدهایم به آب تأملیکه چه دارد تلاش محرمیات شکست آینه را جلوهکردهاند خطاب حصول ریشهٔ…
ز تحقیق نقوش لوح امکان رفع شککردم
ز تحقیق نقوش لوح امکان رفع شککردم به چشمم هر چه زین صحرا سیاهیکرد حککردم ز وحشت بس که بودم بیدماغ سیر این گلشن شرر…
ز بس جوش اثر زد ازتب شوق تو یاربها
ز بس جوش اثر زد ازتب شوق تو یاربها فلک در شعله خفت ازشوخی تبخالکوکبها درین محفلکهدارد خامشی افسانهٔ راحت به هم آوردن مژگان بود…
روزیکه زد به خواب شعورم ایاغ پا
روزیکه زد به خواب شعورم ایاغ پا من هم زدم ز نشئه به چندین دماغ پا رنگ حنا زطبع چمن موج میزند شسهستگوبی آنگل خودرو…
رنگ طاقت سوخت اما وحشت آغازم هنوز
رنگ طاقت سوخت اما وحشت آغازم هنوز چشم بر خاکستر بال است پروازم هنوز بیتو پیش از اشک شبنم زین گلستان رفتهام می دهد گل…
رفته رفته این بزرگیها به بازی میکشد
رفته رفته این بزرگیها به بازی میکشد زنش زاهد هر طرف آخر درازی میکشد اندس تا از حساب آنسوگذشتی رفتهای دل نفس در کارگاه شیشهسازی…
ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را نمیباشد خبر از شور دریاگوش ماهی را نفس دزدیدنم در شور امکان ریشهها دارد زبان با…
دیده حیرت نگاهان را به مژگان کار نیست
دیده حیرت نگاهان را به مژگان کار نیست خانهٔ آیینه در بند در و دیوار نیست انقیاد دور گردون برنتابد همتم همچو مرکز حلقهٔگوشم خط…
دوستان از منش دعا مبرید
دوستان از منش دعا مبرید زندهام نامم از حیا مبرید خاک من دارد انفعال غبار کاش بادم برد شما مبرید خون من تیره شد زافسردن…
دمی ز عبرت اگر خم کند حیا گردن
دمی ز عبرت اگر خم کند حیا گردن سر غرور نبندد به دوش ما گردن ز سر خیال رعونت برآر و ایمن باش رگیست آنکه…
دلدار رفت و دیده به حیرت دچار ماند
دلدار رفت و دیده به حیرت دچار ماند با ما نشان برگ گلی زان بهار ماند خمیازه سنج تهمت عیش رمیدهایم می آنقدر نبود که…
دل شهرهٔ تسلیم ز ضبط نفسم شد
دل شهرهٔ تسلیم ز ضبط نفسم شد قلقل به لبشیشه شکستن جرسم شد پرواز ضعیفان تب و تاب مژه دارد بالی نگشودم که نه چاک…
دل در جسد شبهه عبارت چه نماید
دل در جسد شبهه عبارت چه نماید آیینهٔ روشن شب تارت چه نماید خورشیدی و یک ذره نسنجید یقینت هستی به توزبن بیش عبارت چه…
دل به یاد جلوهای طاقت به غارت داده است
دل به یاد جلوهای طاقت به غارت داده است خانهٔ آیینهام از تاب عکس افتاده است الفت آرام، چون سد ره آزاده است پایخوابآلودهٔ دامانصحرا…
دل از غبار نفس زخم خفته در نمک است
دل از غبار نفس زخم خفته در نمک است ز موج پیرهن این محیط پرخسک است بهار رنگ جهان جلوهٔ خزان دارد بقم درین چمن…
درین محفلکه پیدا نیست رنگ حسن مقصودی
درین محفلکه پیدا نیست رنگ حسن مقصودی چراغ حسرت آلود نگاهم میکند دودی چو آن شمعی که از فانوس تابد پرتو آهش درون بیضهام پیداست…
درخور غفلت نگاهی رونق ما و منست
درخور غفلت نگاهی رونق ما و منست خانه تاریک است اگر شمع تأمل روشنست چیست نقد شعله غیرز سعی خاکستر شدن سال و ماه زندگانی…
در گلستانی که سرو او نباشد جلوهگر
در گلستانی که سرو او نباشد جلوهگر شاخگل شمشیر خونآلودم آید در نظر دست جرأتها به چین آستین گردد بدل تا تواند حلقه گردیدن به…
در سیرگاه امر تحیر مقدم است
در سیرگاه امر تحیر مقدم است آیینهشخص و صورت اینشخص مبهم است دنی آه در جگر نه رخ یاردر نظر در حیرتمکه زندگیام از چه…
در چمن تا قامتش انداز شوخیکرد سر
در چمن تا قامتش انداز شوخیکرد سر سرو خاکستر شد و پرواز قمریکرد سر بینیازی لازم اقبال عشق افتاده است عجز مجنون آخر استغنا به…
در بساطی که دم تیغ ادب آختهاند
در بساطی که دم تیغ ادب آختهاند بینیازان سر و گردن به خم افراختهاند نه فلک را به خود افتادهسر وکار جدال عرصه خالی و…
دام ز سیر گلشن اسباب در نظر
دام ز سیر گلشن اسباب در نظر رنگی که شعله میزندم آب در نظر خون شد دل ازتکلف اسباب زندگی یک لفظ پوچ و آن…
خیالش بر نمیتابد شعور، ای بیخودی جوشی
خیالش بر نمیتابد شعور، ای بیخودی جوشی نمیگنجد به دیدن جلوهاش ای حیرت آغوشی ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار من چو مژگان میکنم مضرابی…
خوشا عهدی که غم کوس تسلی میزد و دل هم
خوشا عهدی که غم کوس تسلی میزد و دل هم به کشت نادمیدن دانه ذوقی داشت حاصل هم درشت و نرم صحرای تعلق یک اثر…
خواری ست به هرکج منش از راست روان بحث
خواری ست به هرکج منش از راست روان بحث بر خاک فتد تیر چو گیرد بهکمان بحث گویایی آیینه بس است از لب حیرت حیف…
خلقی از پهلوی قدرت قصر و ایوان کرد طرح
خلقی از پهلوی قدرت قصر و ایوان کرد طرح ما ضعیفان طرح کردیم آنچه نتوانکرد طرح سر به زانوی دل از بیدستگاهی خفتهایم جامه عریانی…
خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر است
خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر است آغوش حیرت نفسم نالهپرور است داغ محبتم در دل نیست جای من آنجاکه حلقه میزنم از دل درونتر است بیقدر…
خارج ابنای جنس است آنکه موزون میشود
خارج ابنای جنس است آنکه موزون میشود قطره چون گردد گهر از بحر بیرون میشود با همه افسردگی گر راه فکری واکنم جیب ما خمخانهٔ…
حیرت آهنگم که میفهمد زبان راز من
حیرت آهنگم که میفهمد زبان راز من گوش بر آیینه نه تا بشنوی آواز من نالهها در سینه از ضبط نفس خون کردهام آشیان لبریز…
حسرت، پیام بیکسی آخر به یار برد
حسرت، پیام بیکسی آخر به یار برد قاصد نبرد نامهٔ من انتظار برد قطع جهات کردهام از انس بور افتادگی به هر طرفم نی سوار…
حدیث عشق شودناله ترجمانش و لرزد
حدیث عشق شودناله ترجمانش و لرزد چو شیشه دلکهکشد تیغ از میانش و لرزد قیامت است بر آن بلبلی که از ادب گل پر شکستهکشد…
چیده است لاف خلق به چیدن ترانهها
چیده است لاف خلق به چیدن ترانهها بر خشت ذره منظر خورشید خانهها زین بزم عالمی غم راحت به خاک برد آب محیط رفت بهگردکرانهها…
چون شمع روزگاری با شعله سازکردم
چون شمع روزگاری با شعله سازکردم تا در طلسم هستی سیر گداز کردم قانع به یأس گشتم از مشق کج کلاهی یعنی شکست دل را…
چون حباب آیینهٔ مااز خموشی روشناست
چون حباب آیینهٔ مااز خموشی روشناست لب به هم بستن چراغ عافیت را روغن است یاد آزادیست گلزار اسیران قفس زندگیگر عشرتی دارد امید مردن…
چو گوهر آخر از تجرید نقش مدعا بستم
چو گوهر آخر از تجرید نقش مدعا بستم به دست افتاد مضمونیکزین بحرش جدا بستم نگین خاتم ملک سلیمان نیست منظورم چو نام آوارگیها داشتم…
چو سبحه بر سر هم تا به کی قدم شمرید
چو سبحه بر سر هم تا به کی قدم شمرید به یکدلی نفسی چند مغتنم شمرید به هیچ جزو ز اجزای دهر فاصله نیست سراسر…
چهکدخداییست ای ستمکش جنونکن از دردسر برونآ
چهکدخداییست ای ستمکش جنونکن از دردسر برونآ تو شوق آزاد بیغباری زکلفت بام و در برون آ بهکیش آزادگی نشایدکه فکر لذات عقده زاید ره…
چه شد آستان حضور دل که تو رنج دیر و حرم کشی
چه شد آستان حضور دل که تو رنج دیر و حرم کشی به جریدهٔ سبق وفا نزدی رقم که قلم کشی به قبول صورت بی…
چنینکه نیک وبد ما به عجزوابستهست
چنینکه نیک وبد ما به عجزوابستهست قضا به دست حنا بسته نقش ما بستهست به قدرناله مگرزین قفس برون آییم وگرنه بال به خون خفته…
چمن امروز فرش منزلکیست
چمن امروز فرش منزلکیست رگگل دود شمع محفلکیست قد پیری اگر نه دشمن ماست خم این طلاق تیغ قاتلکیست تپش آیینهدار حسرت ماست گل این…
چشم پوشیدیم و برما و من استغنا زدیم
چشم پوشیدیم و برما و من استغنا زدیم از مژه بر هم زدن بر هر دو عالم پا زدیم وحدت آغوش وداع اعتبارات است و…
جهدکن تا نروی بر اثر نیک و بدی
جهدکن تا نروی بر اثر نیک و بدی که خضر نیز درین بادیه دام است وددی تاگلستان تو در سبزهٔ خط گشت نهان دیدهای نیست…
جنون از بس شکست آبله در هر قدم دارد
جنون از بس شکست آبله در هر قدم دارد بنای خانهٔ زنجیر ما چون موج نم دارد به برقم میدهد خرمن خیال موج رفتاری که…
جز سوختن به یادت مشقی دگر ندارم
جز سوختن به یادت مشقی دگر ندارم در پرتو چراغی پروانه مینگارم روز نشاط شب کرد آخر فراق یارم خود را اگر نسوزم شمعی دگر…
جای آرام به وحشتکدهٔ عالم نیست
جای آرام به وحشتکدهٔ عالم نیست ذرهای نیستکه سرگرم هوای رم نیست گره باد بود دولت هستی چو حباب تا سلیمان نفسی عرصه دهد خاتم…
تو کریم مطلق و من گدا چهکنی جز این که نخوانیام
تو کریم مطلق و من گدا چهکنی جز این که نخوانیام در دیگرم بنماکه من به کجا روم چو برانیام کسی از محیط عدم کران…
تقلید از چه علم به لافم علمکند
تقلید از چه علم به لافم علمکند طوطی نیامکه آینه بر من ستمکند سعی غبار من که به جایی نمیرسد با دامنش زند اگر از…
تپد آینه بسکه در آرزویش
تپد آینه بسکه در آرزویش ز جوهر نفس میزند مو به مویش تبسم، تکلم، تغافل، ترحم نمیزیبد الا به روی نکویش به جنت که میبندد…
آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتم
آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتم چون جرس در دل تپیدنها فغانی یافتم خاک را نفی خود اثبات چمنها کردن است آنقدر مردم به راه…
احتیاجی با مزاج سبزه وگل شامل است
احتیاجی با مزاج سبزه وگل شامل است هرچه میروید ازین صحرا زبان سایل است اعتبارات غنا و فقر ما پیداست چیست خاک از آشفتن غبارست…
تا ز عبرت سر مژگان به خمیدن نرسد
تا ز عبرت سر مژگان به خمیدن نرسد آنجه زیر قدم تست به دیدن نرسد پیش از انجام تماشا همه افسانه شمار دیدنی نیست که…
تا حیرت خرام تو سامان دیده است
تا حیرت خرام تو سامان دیده است چندین قیامت از مژهام قد کشیده است این ماو منکزاهل جهان سرکشیده است از انفعال آدم و حوا…
تا بهکی در پرده دارم آه بیتأثیر را
تا بهکی در پرده دارم آه بیتأثیر را از وداع آرزو پر میدهم این تیر را کلبهٔ مجنون چوصحرا ازعمارت فارغاست بام و در حاجت…
پیکرم چون تیشه تا از جان کنی یاد آورد
پیکرم چون تیشه تا از جان کنی یاد آورد سر زند بر سنگی و پیغام فرهاد آورد لب بهخاموشی فشردم نالهجوشید ازنفس قید خودداری جنون…
پیام داشت به عنقا خط جبین حباب
پیام داشت به عنقا خط جبین حباب کهگرد نام نشسته است بر نگین حباب نفسشمار زمانیم تا نفس نزدن همین شهور حباب و همین سنین…
پر نفس میسوخت ما و من ز غیرت تن زدم
پر نفس میسوخت ما و من ز غیرت تن زدم ننگ خاموشی چراغی داشتم دامن زدم ثابت و سیار گردون گردهٔ وهم منست صفحهٔ بیکاری…
بینمک از نمک غیر توهم دارد
بینمک از نمک غیر توهم دارد لب بام است که اظهار تکلم دارد جای اشک از مژهٔ تیغ حیا جوهر ریخت چقدر حسرت زخم تو…
بیروی تو مژگان چه نگارد به سرانگشت
بیروی تو مژگان چه نگارد به سرانگشت چشمیستکه باید به در آرد به سرانگشت چون نی زتنگ مایگی درد به تنگیم تا چند نفس ناله…
بیتوام جای نگه جنبش مژگانی هست
بیتوام جای نگه جنبش مژگانی هست یعنی از ساز طرب دود چراغانی هست کشتهٔ ناز توام بسمل انداز توام گرهمه خاک شوم خاک مرا جانی…
بیا ای جام و مینای طرب نقشکف پایت
بیا ای جام و مینای طرب نقشکف پایت خرام موج می مخمور طرز آمدنهایت نفس در سینه، نکهت آشیان خلد توصیفت نگه در دیده شبنم…
بی تو در هر جا جنون جوش ندامت بودهام
بی تو در هر جا جنون جوش ندامت بودهام همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سوده ام چون زمین زبن بیش نتوان بردبار وهم…
بهتازگی نکشد عافیت دماغ مرا
بهتازگی نکشد عافیت دماغ مرا مگر شکستن دل پرکند ایاغ مرا شبیکه دیدهکنم روشن از تماشایت فتیله مدتحیربود چراغ مرا ز برق یأس جگرسوز بادهای…
به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را به رنگ موی چینی سرمه میگیرد فغانش را ز فیض خاکساری اینقدر عزت هوس دارم که…
به هر جبینکه بود سطری ازکتاب حیا
به هر جبینکه بود سطری ازکتاب حیا ز نقطهٔ عرقم دارد انتخاب حیا شبی به روی عرقناک او نظرکردم گذشت عمر وشنا میکنم درآب حیا…
به لب حرف طلب دزدم به دل شور هوس سوزم
به لب حرف طلب دزدم به دل شور هوس سوزم خیال خام من تا پختگی گیرد نفس سوزم هوس پردازیام از سیر مقصد باز میدارد…
به عرض جوهر طاقت درین محیط خموشم
به عرض جوهر طاقت درین محیط خموشم که من ز بار نفس چون حباب آبله دوشم سپند مجمر یأسم نداشت سرمهٔ دیگر تپید ناله به…
به سودای بهار جلوهات عمریستگریانم
به سودای بهار جلوهات عمریستگریانم پر طاووس دامانیکه نم چیند ز مژگانم لبم از شکوه مگشا تا نریزی خون حسرتها خموشی پنبه است امشب جراحتهای…
به ذوق گرد رهت میدوم سراسر باغ
به ذوق گرد رهت میدوم سراسر باغ ز بوی گل نمکی میزنم به زخم دماغ سزد که بیخودیام بخشد از بهار سراغ پی شکستن رنگی…
به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا نفشرد خشکی اگرگلو ته آب دم نزدی چرا گل و لاله جام جمال زد، مه نو…
به تردستی بزن ساقی غنیمتدار قلقل را
به تردستی بزن ساقی غنیمتدار قلقل را مبادا خشکی افشاردگلوی شیشهٔ مل را ز دلها تا جنون جوشد نگاهی را پرافشانکن جهان تا گرد دلگیرد…
به این حیرت اگر باشد خروشی ناگزیر من
به این حیرت اگر باشد خروشی ناگزیر من بقدر جوهر از آیینه میبالد صفیر من سراغی از مثال من نداد آیینهٔ هستی بهملک نیستی روکن…
بعد مردن گر همین داغست وحشتزای من
بعد مردن گر همین داغست وحشتزای من خاک هم خالی در آتش مینماید جای من گر به صد چاه جهنم سرنگون غلتم خوش است در…
بسکه شدحیرتپرست جلوهاتگلزارها
بسکه شدحیرتپرست جلوهاتگلزارها گل زبرگ خویش دارد پشت بر دیوارها دل ز دام حلقهٔ زلفت چه سان آید برون مهره را نتوانگرفتن از دهان مارها…
بسکه بیقدری دلیل دستگاه عالم است
بسکه بیقدری دلیل دستگاه عالم است چون پر طاووس یکعالم نگینبیخاتم است هر دو عالم در غبار وهم توفان میکند ازگهرتا بحر هرجا واشکافی بینم…
بس که چون سایهام از روز ازل تیره رقم
بس که چون سایهام از روز ازل تیره رقم خط پیشانی من گم شده در نقش قدم عشق هر سو کشدم چاره همان تسلیم است…





