کس چو شمع من نبوده‌ست آشنای سوختن

کس چو شمع من نبوده‌ست آشنای سوختن گرد داغم داغ شد سر تا به پای سوختن عاشقان بالی به ذوق نیستی افشانده‌اند کیست از پروانه…

کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست

کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست شور حاجت – نمک مایده استغناست غره منشین به ‌کمالی‌ که ‌کند ممتازت بیشتر قطره گوهر شده ننگ دریاست…

قیامت خنده‌ریزی بر مزار من‌ گل ‌افشان شد

قیامت خنده‌ریزی بر مزار من‌ گل ‌افشان شد ز شور آرزو هر ذرّهٔ خاکم نمکدان شد به شغل سجدهٔ او گر چنین فرسوده می‌گردد جبین…

فیض حلاوت از دل بی‌کبر وکین طلب

فیض حلاوت از دل بی‌کبر وکین طلب زنبوررا ز خانه برآرانگبین طلب بی‌پرده است حسن غنا در لباس فقر دست رسا زکوتهی آستین طلب دل…

فضای وادی امکان پر از غبار فناست

فضای وادی امکان پر از غبار فناست چه آسمان‌چه‌زمین‌مغز این‌دو پوست‌هواست ز راستی مدد حال گوشه‌گیریهاست کمان کشیدن قد خمبده کار عصاست به فیض می‌کشی…

فرصت نظاره تا مژگان گشودن درگذشت

فرصت نظاره تا مژگان گشودن درگذشت تیغ برقی بود هستی آمد و از سر گذشت وحشتی زین‌بزم چون‌شمعم به خاطر درگذشت چین دامن آنقدرها موج…

غم نه‌تنها بر دلم نالید و بس

غم نه‌تنها بر دلم نالید و بس عیش هم بر فرصتم خندید و بس گر طواف‌ کعبهٔ درد آرزوست می‌توان گرد دلم گردید و بس…

غبار فرصت از این خاکدان وهم مگیر

غبار فرصت از این خاکدان وهم مگیر که پیرگشت سحرتا دهن‌گشود به شیر امل به صبح قیامت رساند گرد نفس گذشت فرصت تقدیمت آن سوی…

عملی که سر به هوا خم از همه پیکرت به‌در آورد

عملی که سر به هوا خم از همه پیکرت به‌در آورد نه چو مو جنون هار سر قدم از سرت به‌در آورد به بضاعت هوس…

عمرها شد نقد دل بر چشم حیران است وام

عمرها شد نقد دل بر چشم حیران است وام آنچه می‌یابم به مینا می‌کنم تکلیف جام از زبان بینواییهای دل غافل مباش غنچه چندین تیغ…

عقبه‌ای دیگر نباشد روح از تن رسته را

عقبه‌ای دیگر نباشد روح از تن رسته را نیست بیم سوختن دود زآتش جسته را شکوه ازگردون دلیل‌تنگدستیهای ماست ناله در پرواز باشد طایر پربسته…

عرق‌فشانی شبنم در این حدیقه‌ گواه است

عرق‌فشانی شبنم در این حدیقه‌ گواه است که هر طرف نگرد دیده انفعال نگاه است حساب سایه و خورشید هیچ راست نیاید متاع منتظران زنگ…

عبارت مختصر تا کی سوال وصل پیغامش

عبارت مختصر تا کی سوال وصل پیغامش مباد ای دشمن تحقیق از من بشنوی نامش برهمن‌ گو ببر زنار و زاهد سبحه آتش‌زن غرور ناز…

ظالم چه خیال است مؤدب به ‌در آید

ظالم چه خیال است مؤدب به ‌در آید آن نیست‌ کجی کز دم عقربه به‌در آید می چاره‌گر کلفت زهاد نگردید توفان مگر از عهدهٔ…

صورت وهم به هستی متهم داریم ما

صورت وهم به هستی متهم داریم ما چون حباب آیینه بر طاق عدم داریم ما محمل‌ماچون‌جرس دوش‌تپشهای‌دل‌است شوق پندارد درین وادی قدم داریم ما آنقدر…

صد رنگ نقش بستیم دریاد گل جبینی

صد رنگ نقش بستیم دریاد گل جبینی طاووس‌ کرد ما را تصویر نازنینی پرواز شوق امروز محمل‌کش تپش نیست در بیضه‌ام جنون داشت بی‌بال و…

صبح از دل چاک‌که دراین باغ سخن رفت

صبح از دل چاک‌که دراین باغ سخن رفت کز جوش گل و لاله قیامت به چمن رفت آن مطلب نایاب‌که هرگز نتوان یافت دامان‌ گلی…

شوق اگر بی‌پرده سازد حسرت مستور را

شوق اگر بی‌پرده سازد حسرت مستور را عرض یک‌خمیازه صحرا می‌کند مخمور را درد دل در پردهٔ محویتم خون می‌خورد از تحیر خشک بندی‌کرده‌ام ناسور…

شمعی از وحشت نگاهی انجمن گم کرده‌ام

شمعی از وحشت نگاهی انجمن گم کرده‌ام بلبلی از پر فشانیها چمن ‌گم کرده‌ام حسرت جاوبد از نایابی مطلب مپرس نارسایان آنچه می‌جویند من گم…

شعلهٔ بی‌طاقتی افسرده در خاکسترم

شعلهٔ بی‌طاقتی افسرده در خاکسترم صد شرر پرواز دارد بالش خواب از سرم سیرگلشن چیست تا درمان دل‌گیرد هوس می‌کند یاد تو از گل صد…

شبی‌که شعلهٔ یاد تو داشت سیر جگر

شبی‌که شعلهٔ یاد تو داشت سیر جگر چو اخگرم عرق چهره بود خاکستر سراغ صبح مهیای ساز گم شدن‌ست نموده‌اند مرا در شکست رنگ اثر…

تا کی غرور انجمن آرایی زبان

تا کی غرور انجمن آرایی زبان گردن مکش چو شمع به رعنایی زبان خارج نوای ساز نفس چند زیستن بر دل مبند تهمت رسوایی زبان…

شب که از شور شکست دل اثر پرزور شد

شب که از شور شکست دل اثر پرزور شد همچو چینی تار مویی ‌کاسهٔ طنبور شد برق آفت‌گر چنین دارد کمین اعتبار خرمن ما عاقبت…

سیر بهار این باغ از ما تمیز‌‌خواه است

سیر بهار این باغ از ما تمیز‌‌خواه است اما کسی چه بیند آیینه بی‌نگاه است در شبهه‌زار هستی تزویر می‌تراشیم آبی‌که ما نداریم هرجاست زیر…

سطر یقین به حک داد تکرار بی‌حد ما

سطر یقین به حک داد تکرار بی‌حد ما این دشت جاده‌گم‌کرد ز رفت و آمد ما افسرد شمع امید در چین دامن شب یک آستین…

سرشکم نسخهٔ دیوانهٔ کیست

سرشکم نسخهٔ دیوانهٔ کیست جگر آیینه‌دار شانهٔ کیست جنون می‌جوشد از طرز کلامم زبانم لغزش مستانهٔ کیست دلم‌ گر نیست فانوس خیالت نفس بال و…

سر اگر بر آسمان یا بر زمین مالیده‌ام

سر اگر بر آسمان یا بر زمین مالیده‌ام آستانش کرده‌ام یاد و جبین مالیده‌ام برگ و ساز تر دماغیهای من فهمیدنی‌ست عطری از پیراهنش در…

ستمکش تو به قاصد اگر دهد کاغذ

ستمکش تو به قاصد اگر دهد کاغذ به سیل اشک زند دست و سر دهدکاغذ ز نقطه تخم امیدم دماند ریشه به خط چه دولت…

ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را

ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را برگ بیدی فرش‌کردم خانهٔ دیوانه را مطلبم از می‌پرستی تر دماغیها نبود یک دو ساغر آب دادم‌گریهٔ مستانه…

زین باغ بسکه بی‌ثمری آشکاربود

زین باغ بسکه بی‌ثمری آشکاربود دست دعای ما همه برگ چنار بود دفدیم مغزل فلک و سحر بافی‌اش یک رفت وآمد نفسش پود وتار بود…

زندگی را از قد خم عبرت آگه می‌کنم

زندگی را از قد خم عبرت آگه می‌کنم وقف رعنایی بساطی داشتم ته می‌کنم پوچ می‌یابم سر و برگ بساط اعتبار این‌ کتانها را خیال…

زخمی به دل از دست نگارین تو دارم

زخمی به دل از دست نگارین تو دارم یارب‌که شود برگ حنا سنگ مزارم آیینه جز اندیشهٔ دیدار چه دارد گر من به خیال تو…

زان خوشه‌که میناگری باغ عنب داشت

زان خوشه‌که میناگری باغ عنب داشت هر دانه پریخانه ی بازار حلب داشت خورشید پس از رفع سحر پرده‌ دری‌ کرد تاگرد نفس کم نشد…

ز فقر تا به شهادت شد آشنا انگشت

ز فقر تا به شهادت شد آشنا انگشت بلند کرد نیستان بوریا انگشت دمی که سجده به خاک درت اشارت کرد چو آفتاب دمید از…

ز ساز جسم هزار انفعال می‌گذرد

ز ساز جسم هزار انفعال می‌گذرد چو رشحه‌ای‌ که ز ظرف سفال می‌گذرد دمیدن همه زبن خاکدان‌گل خواری‌ست بهار آبله‌ها پایمال می‌گذرد غبار شیشهٔ ساعت…

ز خودداری نفس می‌زد تب و تاب چراغ من

ز خودداری نفس می‌زد تب و تاب چراغ من در آتش تاختم چندان‌که شد هموار داغ من سواد عالم اسباب ‌کو صد دشت پردازد تغافل…

ز بعد ما نه غزل نی قصیده می‌ماند

ز بعد ما نه غزل نی قصیده می‌ماند ز خامه‌ها دو سه اشک چکیده می‌ماند چمن به خاطر وحشت رسیده می‌ماند بساط غنچه به دامان…

ز بخت نارسا نگرفت دستم‌گردن مینا

ز بخت نارسا نگرفت دستم‌گردن مینا مگر مژگان دماند اشک وگیرد دامن مینا درین میخانه‌تا ساغرکشی ساز ندامت‌کن گلوی بسملی می‌افشرد خندیدن مینا زبان تاک…

روزی که بی تو دامن ضعفم به چنگ بود

روزی که بی تو دامن ضعفم به چنگ بود عکسم ز آب آینه در زیر زنگ بود چون لاله زین بهار نچیدیم غیر داغ آیینه‌داری…

رنگ خون گلجوش زخم تیغ گلچین بوده است

رنگ خون گلجوش زخم تیغ گلچین بوده است باغ تسلیم محبت طرفه رنگین بوده است عالمی از نرگست ایمان مستی تازه‌ کرد این‌جنون پیمانه‌کافر صاحب‌دین‌بوده…

رفت فرصت ز کف اما من حیرت‌زده هم

رفت فرصت ز کف اما من حیرت‌زده هم آنقدر دست ندارم‌که توان سود بهم حیرتم ‌گشت قفس ورنه درین عبرتگاه چون نگاهم همه تن جوهر…

راحت دل ز نفس بال‌فشان می‌باشد

راحت دل ز نفس بال‌فشان می‌باشد آب این آینه چون باد روان می‌باشد شعله‌ها رنگ به خاکستر ما باخته است شور پرواز درن سرمه نهان…

دونان که در تلاش گهر دست شسته‌اند

دونان که در تلاش گهر دست شسته‌اند چون سگ به‌ استخوان چقدر دست شسته‌اند بر خوان وهم منتظران بساط حرص نی خشک دیده‌اند و نه…

دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را

دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را که پیش از مرگ در دنیا بیامرزد خدا ما را درتن صحراکجا با خویش فتد اتفاق ما که…

دلیل شکوهٔ من سعی نارسا نشود

دلیل شکوهٔ من سعی نارسا نشود ز پافتادگی‌ام ‌ناله را عصا نشود ز اشک راز محبت به دیده توفان کرد دل‌گداخته آیینه تا کجا نشود…

دل مصفاکن شرر در خرمن اسباب ریز

دل مصفاکن شرر در خرمن اسباب ریز آینه صیقل زن و نقش جهان در آب ریز در تغافل‌خانهٔ اسباب فرش مخملی است زین تماشا جمع…

دل ز اوهام غبارآلودست

دل ز اوهام غبارآلودست ‌زنگ آیینهٔ آتش‌، دودست عمرها شدکه چو موج‌گهرم بال پرواز قفس فرسودست طرف عجز غرور ست ابنجا سجده‌ها آینهٔ مسجودست معنی…

دل چو آزاد از تعلق شد منور می‌شود

دل چو آزاد از تعلق شد منور می‌شود قطره ای کز موج دامن چید گوهر می‌شود گرد هستی عقدهٔ پرواز عالی فطرتی‌ست از حجاب دود…

دل به زلف یار هم آرام نتوانست‌کرد

دل به زلف یار هم آرام نتوانست‌کرد این مسافر منزلی در شام نتوانست کرد جوش خط با آن فسون دستگاه دلبری وحشی حسن بتان را…

دل آرمیده به خون مکش ز فسون رنگ وهوای‌ گل

دل آرمیده به خون مکش ز فسون رنگ وهوای‌ گل ستم‌ست غنچهٔ این چمن مژه واکند به صدای‌ گل به حدیقه‌ای‌که تبسمت فکند بساط شکفتگی…

درین حدیقه‌ نه‌ای قدردان حیرانی

درین حدیقه‌ نه‌ای قدردان حیرانی به شوخی مژه ترسم ورق بگردانی به‌کار عشق نظرکن شکست دل درباب ز موج سیل عیانست حسن حیرانی صداع هستی…

در یاد جلوهٔ توکه دارد هزار رنگ

در یاد جلوهٔ توکه دارد هزار رنگ چون ‌گل گرفته است مرا در کنار رنگ عصمت صفای آینهٔ جلوه‌ات بس است تا غنچه است‌گل نفروشد…

در غبار هستی اسرار فنا پوشیده‌اند

در غبار هستی اسرار فنا پوشیده‌اند جامهٔ عریانی ما را ز ما پوشیده‌اند ای نسیم صبح از دم‌سردی خود شرم دار می‌رسی بیباک وگلها یک…

در ربط خلق یکسر ناموس‌کبریایی‌ست

در ربط خلق یکسر ناموس‌کبریایی‌ست چون‌سبحه هر اینجا در عالم جدایی‌ست منعم به چتر و افسر اقبال می‌فروشد غافل‌که بر سر ما بی‌سایگی همایی‌ست وارستگی…

در جنون گر نگسلد پیمان فرمان ناله‌ام

در جنون گر نگسلد پیمان فرمان ناله‌ام بعد ازین‌، این نه فلک گوی است و چوگان ناله‌ام هر نگه مدّی به خون پیچیدهٔ صد آرزوست…

در این خرابه نه دشمن نه دوست می‌باشد

در این خرابه نه دشمن نه دوست می‌باشد به هرچه وارسی آنجاکه اوست می‌باشد به رنج شبهه مفرسا که حرف مکتب عشق در آن جریده‌…

داغ‌گل‌کرد بهار از اثر لالهٔ ما

داغ‌گل‌کرد بهار از اثر لالهٔ ما سرمه‌گردید صدای جرس نالهٔ ما محوجولان هوس‌گشت سروبرگ نمو داشت پرگار هوا شعلهٔ جوالهٔ ما چند چون چشم بتان…

خیال قرب غفلت دوری ازانس است محرم را

خیال قرب غفلت دوری ازانس است محرم را تبسم‌های‌گندم چین دامن گشث آدم را حوادث‌کج سرشتان را نبخشد وضع همواری بود مشکل‌کشاکش ازکمان بیرون برد…

خوش آن ساعت‌ که چون تمثال از آیینهٔ فردی

خوش آن ساعت‌ که چون تمثال از آیینهٔ فردی تو آری سر برون از جیب ناز و من ‌کنم ‌گردی ز رنگ ناتوانی عذر خواهد…

خواب در چشم و نفس بر دل محزون بار است

خواب در چشم و نفس بر دل محزون بار است ازکه دورم‌که به خود ساختنم دشوار است عرق شرم تو، ازچشم جهان‌، شست نگاه گرتو…

خطی‌ که بر گل روی تو آب می‌ریزد

خطی‌ که بر گل روی تو آب می‌ریزد به سایه آب رخ آفتاب می‌ریزد زبان نکهت‌گل ازسوال خود خجل است لبت ز بسکه به نرمی…

خامش نفسم شوخی آهنگ من این است

خامش نفسم شوخی آهنگ من این است سر جوش بهار ادبم رنگ من این است عمری‌ست گرفتار خم پیکر عجزم تا بال وپرنغمه شوم چنگ…

حیف‌کز افلاس نومیدی فواید مرد را

حیف‌کز افلاس نومیدی فواید مرد را دست اگرکوتاه شد بر دل نشاید مرد را از تنزلهاست گر در عالم آزادگی چین پیشانی به یاد دامن…

حکم عشق است‌ که‌ تشریف تمنا بخشند

حکم عشق است‌ که‌ تشریف تمنا بخشند داغ این لاله‌ستانها به دل ما بخشند نتوان تاخت به انداز دماغ مستان بال شوقی مگراز نشئه به…

حسرت امشب آه بی‌تأثیر روشن می‌کند

حسرت امشب آه بی‌تأثیر روشن می‌کند رشتهٔ شمعی به هر تقدیر روشن می‌کند چون چراغ ‌گل‌ که از باد سحر گیرد فروغ زخم ما چشم…

حایل عزم نفس‌گرد ره و فرسنگ نیست

حایل عزم نفس‌گرد ره و فرسنگ نیست مقصد دل نیست پیدا ورنه قاصد لنگ نیست نغمه‌ها بی‌خواست می‌جوشد ز ساز ما و من حیرت آهنگیم…

چون نگاه از بس به ذوق جلوه همدوشیم ما

چون نگاه از بس به ذوق جلوه همدوشیم ما یک مژه تا واشود صد دشت آغوشیم ما حیرت ما ازدرشتیهای وضع عالم است دهرتاکهسار شد…

چون شرر اقبال هستی بسکه فرصت‌کاه بود

چون شرر اقبال هستی بسکه فرصت‌کاه بود هر کجا گل ‌کرد روز ما همان بیگاه بود بر خیال پوچ خلقی تردماغ ناز سوخت شعله هم…

چولاله بی‌تو ز بس رنگ اعتبارم سوخت

چولاله بی‌تو ز بس رنگ اعتبارم سوخت خزان به باد فنا داد و نوبهارم سوخت زمردمک نگهم داغ شد چوشمع خموش در انتظار تو سامان…

چو صبحم دماغ می‌آشام نیست

چو صبحم دماغ می‌آشام نیست نفس می‌کشم فرصت جام نیست دو دم زندگی مایهٔ جانکنی‌ست حق خود ادا می‌کنم وام نیست تبسم به حالم نظرکردن…

چو سایه چند به هر خاک جبهه سودنها

چو سایه چند به هر خاک جبهه سودنها که زنگ بخت نگرددکم از زدودنها غبار غفلت و روشندلی نگردد جمع کجاست دیدهٔ آیینه‌را غنودنها ز…

چه نیرنگست یارب در تماشاگاه تسخیرم

چه نیرنگست یارب در تماشاگاه تسخیرم که آواز پر طاووس می‌آید به زنجیرم دلم یک ذره خالی نیست از عرض مثال من بهارم هر کجا…

چه دولت است نشاط تجدد اندوزی

چه دولت است نشاط تجدد اندوزی دماغ اگر نشود کهنه از نو آموزی نعیم و خلد برین‌ گرد خوان استعداد قناعت است ولی تا کرا…

چنین کشتهٔ حسرت کیستم من

چنین کشتهٔ حسرت کیستم من که چون ‌آتش ازسوختن زیستم من نه شادم نه محزون نه خاکم نه ‌گردون نه لفظم نه مضمون چه معنیستم…

چشمش افکنده طرح بیدادم

چشمش افکنده طرح بیدادم سرمه ‌کو تا رسد به فریادم سرو تهمت قفس چه چاره ‌کند پا به ‌گل کرده‌اند آزادم شبنم انفعال خاصیتم همه…

چراغ خامشم حسرت نگاه محفل خویشم

چراغ خامشم حسرت نگاه محفل خویشم سپند پای تا سر داغم اما بر دل خویشم نفس آخر شد و من همچنان زندانی جسمم ندارم ریشه…

جهان‌، جنون بهار غفلت‌، ز نرگس سرمه‌ساش دارد

جهان‌، جنون بهار غفلت‌، ز نرگس سرمه‌ساش دارد ز هر بن مو به خواب نازیم و مخمل ما قماش دارد اگر دهم بوی‌ شکوه بیرون…

جمعیت از آن دل‌که پریشان تو باشد

جمعیت از آن دل‌که پریشان تو باشد معموری آن شوق که وبران تو باشد عمری‌ست دل خون شده بیتاب ‌گدازی‌ست یارب شود آیینه و حیران…

جراءت پیریم این بس‌ که به چندین تک وتاز

جراءت پیریم این بس‌ که به چندین تک وتاز قدم عجز رساندم به سر عمر دراز کاش بیفکر سحر قطع شود فرصت شمع وهم انجام‌گدازی‌ست…

جام امید نظرگاه خمار است اینجا

جام امید نظرگاه خمار است اینجا حلقهٔ دام تو خمیازه شکار است اینجا عیش‌ها غیر تماشای زیانکاری نیست درخور باختن رنگ بهار است اینجا عافیت…

تهمت‌افسردگی بر طینت عاشق خطاست

تهمت‌افسردگی بر طینت عاشق خطاست ناله هرجا آینه گردید آزادی‌نماست بی‌فنا مشکل‌که‌گردد دل به عبرت آشنا چشم این آیینه را خاکستر خود توتیاست شرم باید…

تسلی کو اگر منظورت اسباب هوس باشد

تسلی کو اگر منظورت اسباب هوس باشد ندارد برگ ‌راحت هر که را در دیده خس باشد ز هستی هرچه اندیشی غبار دل مهیا کن…

تب وتاب اشک چکیده‌ام‌که رسد به معنی راز من

تب وتاب اشک چکیده‌ام‌که رسد به معنی راز من زشکست شیشهٔ دل مگر شنوی حدیث‌گداز من سر وکار جوهر حیرتم به‌کدام آینه می‌کشد که غبار…

آخرزفقر بر سر دنیا‌ زدیم پا

آخرزفقر بر سر دنیا‌ زدیم پا خلقی‌ به جاه تکیه زد وما زدیم پا فرقی نداشت عز‌ت وخو‌اری‌درین بساط بیدارشد غنا به طمع تا زدیم…

آتش شوق طلب آنجا که روشن می‌شود

آتش شوق طلب آنجا که روشن می‌شود گر همه مژگان به هم آریم دامن می‌شود داغ را آیینهٔ تسلیم باید ساختن ورنه ما را ناله…

تا ز آغوش‌وداعت داغ حیرت‌چیده است

تا ز آغوش‌وداعت داغ حیرت‌چیده است همچوشمع‌کشته‌در چشمم‌نگه‌خوابیده‌است باکمال الفت از صحرای وحشت می‌رسم چون سواد چشم آهو سایه‌ام رم دیده است جیب و دامانی…

تا چند ز غفلت طرب اندیش نشینم

تا چند ز غفلت طرب اندیش نشینم کو درد که لختی به دل ریش نشینم یک چشم زدن الفت اشک و مژه‌ کم نیست ظلمست…

تا به کی چون‌ شمع‌ باید تاج زر برداشتن

تا به کی چون‌ شمع‌ باید تاج زر برداشتن چند بهر آبرو آتش به‌سر برداشتن چند باید شد ز غفلت مرکز تشنیع خلق حرف سنگین…

پیری‌ام آخر می و پیمانه برد

پیری‌ام آخر می و پیمانه برد باد سحر شمع ز کاشانه برد دیده سیاهی ز گل و لاله چید کوش‌گرانی ز هر افسانه برد شمع…

پریشان نسخه‌کرد اجزای مژگان تر ما را

پریشان نسخه‌کرد اجزای مژگان تر ما را چه‌مضمون است درخاطر نگاهت‌حیرت‌انشا را نگردد مانع جولان اشکم پنجهٔ مژگان پر ماهی نگیرد دامن امواج دریا را…

پر تشنه است حرص فضولی‌کمین ما

پر تشنه است حرص فضولی‌کمین ما یارب عرق به خاک نریزد جبین ما آه از حلاوت سخن وخلق بی‌تمیز آتش به خانهٔ که زند انگبین…

بی‌محابا بر من مجنون میفشان پشت دست

بی‌محابا بر من مجنون میفشان پشت دست چون سفر غافل مزن در تیغ عریان پشت دست بار هر دوشی بقدر دستگاه قدرت است برنمی‌دارد به…

بی‌دماغی مژدهٔ پیغام‌محبوبم بس است

بی‌دماغی مژدهٔ پیغام‌محبوبم بس است قاصد آواز دریدنهای مکتوبم بس است ربط این محفل ندارد آنقدر برهم زدن گر قیامت نیست آه عالم آشوبم بس…

بی‌پرده است و نیست عیان راز من هنوز

بی‌پرده است و نیست عیان راز من هنوز از خاک می‌دمد چوگلم پیرهن هنوز عمریست‌ چون‌ نفس همه جهدم ولی چه سود یک‌گام هم نرفته‌ام…

بی سیر عبرتی نیست ترک حیا نکردن

بی سیر عبرتی نیست ترک حیا نکردن چیزی به پیش دارد سر بر هوا نکردن هنگامهٔ رعونت مندیش خاصهٔ شمع در هر سرآتشی هست تا…

بود بی‌مغزسرتند خروش مینا

بود بی‌مغزسرتند خروش مینا امشب از باده به جا آمده هوش مینا وقت‌آن شدکه به دریوزه شود سر خوش ناز کاسهٔ داغ من ازپنبهٔ گوش…

بهار حیرت‌ست اینجا نه‌گل نی جام می‌خیزد

بهار حیرت‌ست اینجا نه‌گل نی جام می‌خیزد ز هستی تا عدم یک دیدهٔ بادام می‌خیزد خروش فتنه زان چشم جنون آشام می‌خیزد که جوش ‌الامان…

به وحشت برنمی‌آیم ز فکر چشم جادویی

به وحشت برنمی‌آیم ز فکر چشم جادویی چو رم دارم وطن در سایهٔ مژگان آهویی به بزمت نیست ممکن جرأت تحریک مژگانم نی‌ام آیینه اما…

به نمو سری ندارد گل باغ‌ کبریایی

به نمو سری ندارد گل باغ‌ کبریایی ندمیده‌ای به رنگی که بگویمت‌ کجایی پی جستجوی عنقا به کجا توان رساندن نه سراغ فهم روشن نه…

به گرد سرمه خفتن تا کی از بیداد خاموشی

به گرد سرمه خفتن تا کی از بیداد خاموشی به پیش ناله اکنون می‌برم فریاد خاموشی در آن محفل که بالد کلک رنگ آمیزی یادت…