غزلیات بیدل
خودسریگرد دل تنگ نگردد هرگز
خودسریگرد دل تنگ نگردد هرگز غنچه تا وانشود رنگ نگردد هرگز سرمهٔ چشم ادبپرور جمعیت ماست ساز ما خفت آهنگ نگردد هرگز بیسخن عذر ضعیفی…
خنده تنها نه همین برگل و سوسن تیغ است
خنده تنها نه همین برگل و سوسن تیغ است صبح را هم نفس ازسینهکشیدن تیغ است غنچهای نیستکه زخمی زتبسم نخورد باخبر باش که انداز…
خط جبین ماست هماغوش نقش پا
خط جبین ماست هماغوش نقش پا دارد هجوم سجدهٔ ما جوش نقش پا راه عدم به سعی نفس قطع میکنیم افکندهایم بار خود از دوش…
خاک نمیم امروز دی محو یاد بودیم
خاک نمیم امروز دی محو یاد بودیم در عالمیکه هستیم شادیم و شاد بودیم درکوه آتش سنگ، در باغ جوهر رنگ با این متاع موهوم…
حیرتم عمری به امید ندامت شاد داشت
حیرتم عمری به امید ندامت شاد داشت جانکنیها، ریشهای در تیشهٔ فرهاد داشت دل بهکلفت سخت مجبوراست از قسمت مپرس آه از آن آیینهکز جوش…
حضورکلبهٔ فقر از تکلفات بریست
حضورکلبهٔ فقر از تکلفات بریست چراغ ما زسر شام تا سحرسحریست سر امید اقامت در این بساط کراست چوشمع مرکزرنگیم ورنگها سفریست صدای تست کزینکوه…
حریف مشرب قمری نهای طاووسی نازی
حریف مشرب قمری نهای طاووسی نازی کف خاکستری یا شوخی پرواز گلبازی نفس عشرت فریبست اینقدر هنگامهٔ ما را نوای حیرتم آنهم به بند تار…
حاصل عافیت آنها که به دامنکردند
حاصل عافیت آنها که به دامنکردند چو خموشی نفس سوخته خرمن کردند دل ز هستی چه خیال است مکدر نشود از نفسخانهٔ این آینه روشن…
چون قلم راه تجرد بسکه تنها رفتهایم
چون قلم راه تجرد بسکه تنها رفتهایم سایه از ما هر قدم وامانده و ما رفتهایم دیدهها تا دل همه خمیازهٔ ما میکشند جای ما…
چون سحر طومارچاک سینهام واکردنیست
چون سحر طومارچاک سینهام واکردنیست آرزو مستوریی داردکه رسواکردنیست چون حبابم داغ دارد حیرت تکلیف شوق دیده محروم نگاه و سیر دریاکردنیست از نفس دزدیدن…
چوگوید آینهام شکر خوش معاشی حیرت
چوگوید آینهام شکر خوش معاشی حیرت زجلوه باجگرفتم به بیتلاشی حیرت به مکتبیکه ادب وانگاشت سر خط نازت نخواند جوهرآیینه جز حواشی حیرت هزار آینه…
چو شمع هیچکس به زیانم نمیکشد
چو شمع هیچکس به زیانم نمیکشد در خاک و خون به غیر زبانم نمیکشد دارد به عرصهگاه هوس هرزهتاز حرص دست شکستهای که عنانم نمیکشد…
چو چینی شدم محو نازک ادایی
چو چینی شدم محو نازک ادایی ز مو خط کشیدم به شهرت نوایی فغان داغ دل شد ز بی دست و پایی فسرد آتشم ای…
چه معنی بیانی چه لفظ آشنایی
چه معنی بیانی چه لفظ آشنایی رسایی مدان تا ز خود بر نیایی چو رو یابد آیینهٔ بیحیایی شود جوهر آرای دندان نمایی چه مقدار…
چه دارم در نفس جز شور عمر رفته از یادی
چه دارم در نفس جز شور عمر رفته از یادی غباری را فراهم کردهام در دامن بادی به خاک افتادهام اما غرور شعله خویان را…
چندین دماغ دارد اقبال و جاه مینا
چندین دماغ دارد اقبال و جاه مینا بر عرش میتوان چید از دستگاه مینا رستن ز دورگردون بیمیکشیمحالاست دزدیدهام ز مینا سر در پناه مینا…
چشم واکن رنگ اسرار دگر دارد بهار
چشم واکن رنگ اسرار دگر دارد بهار آنچه در وهمت نگنجد جلوهگر دارد بهار ساعتی چون بوی گل از قید پیراهن برآ از تو چشم…
جوهر تمکین مرد از لاف برهم میشود
جوهر تمکین مرد از لاف برهم میشود ما و من چون بیش میگردد حیاکم میشود نیست آسان ربط قیل وقال ناموزون خلق سکته میخواند نفس…
جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت
جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت چه سنگ بود یارب سایهٔ دیوار مژگانت تحیر بر سراپای تو واکردهست آغوشی که چون طاووس نتوان…
جمعی که با قناعت جاوید خو کنند
جمعی که با قناعت جاوید خو کنند خود را چوگوهر انجمن آبروکنند حیرت زبان شوخی اسرار ما بس است آیینهمشربان به نگه گفتگوکنند محجوب پردهٔ…
جبههٔحرص اگر چنینگرد ره هوسکشد
جبههٔحرص اگر چنینگرد ره هوسکشد آینه در مقابلم گر بکشی نفس کشد هرزهدر است گفتگو ورنه تأمل نفس پیش برد ز کاروان هر قدمی که…
تیغ آهی بر صف اندوه امکان میکشم
تیغ آهی بر صف اندوه امکان میکشم خامهٔ یأسم خطی بر لوح سامان میکشم نیست شمع من تماشا خلوت این انجمن از ضعیفیها نگاهی تا…
تنم ز بند لباس تکلف آزاد است
تنم ز بند لباس تکلف آزاد است برهنگی بi برم خلعت خداداد است نکرد زندگیام یک دم از فنا غافل ز خود فرامشی من همیشه…
ترک آرزوکردم رنج هستی آسان شد
ترک آرزوکردم رنج هستی آسان شد سوخت پرفشانیها کاین قفس گلستان شد عالم از جنون منکردکسب همواری سیل گریه سر دادم کوه و دشت دامان…
تأمل عارفان چه دارد به کارگاه جهان حادث
تأمل عارفان چه دارد به کارگاه جهان حادث نوای ساز قدم شنیدن ز زخمههای زبان حادث شکستو بستی کهموج دارد کسیچه مقدار واشمارد به یک…
آخر سیاهی از سر داغم بهدر نرفت
آخر سیاهی از سر داغم بهدر نرفت زین شب چوموی چینی امید سحر نرفت درهستی وعدم همه جا سعی مطلبی است از ریشه زیر خاک…
آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا
آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا درگل خندة تصویرگلاب است اینجا وهم تاکی شمرد سال و مه فرصتکار شیشهٔ ساعتموهوم حباباست اینجا چیست گردون، هوسافزای…
تا دل دیوانه واماند از تپیدن داغ شد
تا دل دیوانه واماند از تپیدن داغ شد اضطراب این سپند از آرمیدن داغ شد هیچکسچون نقشپا از خاکراهم برنداشت اینگل محرومی از درد نچیدن…
تا چند به هر مرده و بیمار بگریم
تا چند به هر مرده و بیمار بگریم وقتست به خود گریم و بسیار بگریم زبن باغ گذشتند حریفان به تغافل تا من به تماشای…
تا به شوخی نکشد زمزمهٔ ساز نگاه
تا به شوخی نکشد زمزمهٔ ساز نگاه مردمک شد ز ازل سرمهٔ آواز نگاه در تماشای توام رنگ اثر باختن است همچو چشمم همه تن…
پیری آمدگشت چشمازگریهامکمکم سپید
پیری آمدگشت چشمازگریهامکمکم سپید صبح عجز آماده دندانکرد از شبنم سپید این دم از تعمیر جسمم شرم باید داشتن کمکنند آنکهنه بنیادیکهگردد خم سپید چاره…
پروانه شوم یا پر طاووس گشایم
پروانه شوم یا پر طاووس گشایم از عالم عنقا چه خیالست برآیم آب و گلم از جوهر نظاره سرشتند در چشم خیالست به چشم همه…
پایمالیم و فارغ ازگلهایم
پایمالیم و فارغ ازگلهایم سر به بالین شکر آبلهایم منزل و مقصدی معین نیست لیک در فکر زاد و راحلهایم همه چون اشک میرویم به…
بیکمالینیست دل از شرم چون میگردد آب
بیکمالینیست دل از شرم چون میگردد آب از عرق آیینهٔ ما را فزون میگردد آب از دم گرم مراقبطینتان غافل مباش کزشرارتیشه اینجا بیستون میگردد…
بیدماغی با نشاط از بسکه دارد جنگها
بیدماغی با نشاط از بسکه دارد جنگها باده گرداندهست بر روی حریفان رنگها غافلند ارباب جاه از پستی اقبال خویش زیر پا بودهست صدر آرایی…
بیاکه هیچ بهاری به حسرت ما نیست
بیاکه هیچ بهاری به حسرت ما نیست شکسته رنگی امید بیتماشا نیست به قدر پر زدن ناله وسعتی داریم غبارشوق جنون مشرب است صحرا نیست…
بی روی تو گر گریه به اندازه کند چشم
بی روی تو گر گریه به اندازه کند چشم بر هر مژه توفان دگر تازه کند چشم تا کس نشود محرم مخمور نگاهت دست مژه…
بهکویدوستکه تکلیف بینشانی بود
بهکویدوستکه تکلیف بینشانی بود غبار گشتنم اظهار سخت جانی بود ز ناتوانی شبهای انتظار مپرس نفس کشیدن من بی تو شخکمانی بود گذشتم از سر…
بهار آن دل که خون گردد به سودای گل رویی
بهار آن دل که خون گردد به سودای گل رویی ختن فکری که بندد آشیان در حلقهٔ مویی سحر آهی که جوشد با هوای سیر…
به هوس چون پر طاووس چمنها دارم
به هوس چون پر طاووس چمنها دارم داغ صد رنگ خیالم چقدر بیکارم بلبل من به نفس شور بهاری دارد میتوان غنچه صفت چیدگل از…
به نظم عمرکه سر تا سرش روانی بود
به نظم عمرکه سر تا سرش روانی بود خیال هستی موهوم سکتهخوانی بود چه رنگها که ندادم به بادپیمایی بهار شمع در این انجمن خزانی…
به کنج زانوی تسلیم طرح امن انداز
به کنج زانوی تسلیم طرح امن انداز در آب آینه، موجیست بینشیب و فراز به پردهٔ تو ز ساز عدم نوایی هست که هر نفس…
به صد وحشت رفیق آه بی تاثیر گردیدم
به صد وحشت رفیق آه بی تاثیر گردیدم ز چندین رنگ جستم تا پر این تیر گردیدم به دوش شعله چندین دود بست امید خاکستر…
به روی من ز کجا رنگ اعتبار نشیند
به روی من ز کجا رنگ اعتبار نشیند سحر شوم همه گر بر سرم غبار نشیند نفس به دل شکند بال اگر رمد ز تپیدن…
به دل گردی ز هستی یافتم از خویشتن رفتم
به دل گردی ز هستی یافتم از خویشتن رفتم نفس تا خانهٔ آیینه روشن کرد من رفتم شرار کاغذم از بیدماغیها چه میپرسی همه گر…
به خاک تیره آخر خودسریها میبرد ما را
به خاک تیره آخر خودسریها میبرد ما را چو آتشگردنافرازی ته پا میبرد ما را غبار حسرت ما هیچ ننشست اززمینگیری کههرکس میرود چونسایه از…
به پیری از هوس زندگی خمار مکش
به پیری از هوس زندگی خمار مکش سپیدکشت سرت دیگر انتظار مکش تعلق من وما ننگ جوهر عشق است چو اشک گوهر غلتان دل به…
بندگی هنگامهٔ عشرت پرستیها بس است
بندگی هنگامهٔ عشرت پرستیها بس است طوقگردن همچو قمری خط جام ما بس است غیر داغ آرایش دل نیست مجنون مرا جوهرآیینهٔ این دشت نقش…
بسکهدشت از نقشپایلیلی ما پرگل است
بسکهدشت از نقشپایلیلی ما پرگل است گرباد از شور مجنون آشیان بلبل است حسن خاموش از زبان عشق دارد ترجمان سرو مینا جلوه راکوکوی قمری…
بسکه دارم غنچهٔ شوق توپنهان زیرپوست
بسکه دارم غنچهٔ شوق توپنهان زیرپوست رنگ خونم نیست بیچاکگریبان زیرپوست در جگر هر قطرهٔ خونم شرار دیگر است کردهام از شعلهٔ شوقت چراغان زیر…
بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است
بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است چشم زخمیگر هجوم آرد دعای جوشن است سینه چاکان میکنند از یکدگرکسب نشاط از نسیم صبح شمع…
بزم امکان بسکه عام افتاده دور ساغرش
بزم امکان بسکه عام افتاده دور ساغرش هرکه را سرمایهٔ رنگیست میگردد سرش مغز آسایش چسان بندد سر فرماندهی کز خیال سایهٔ بالیست بالین پرش…
برروی ما چوصبح نهرنگی شکسته است
برروی ما چوصبح نهرنگی شکسته است گردی ز دامن تپش دل نشسته است بیآفتاب وصل تو بخت سیاه ما مانند سایه آینهٔ زنگ بسته است…
بر سینه داغهای تمنا نوشتهایم
بر سینه داغهای تمنا نوشتهایم یک لالهزار نسخهٔ سودا نوشتهایم هر جا درین بساط خس ما به پردهایست مضمون رنگ عجز خود آنجا نوشتهایم منشور…
بر اهل فضل دانش و فنگریه میکند
بر اهل فضل دانش و فنگریه میکند تا خامه لب گشود سخن گریه میکند پر بیکسیم کز نم چشم مسامها هرچند مو دمد ز بدن…
باغ نیرنگ جنونم نیست آسان بشکفد
باغ نیرنگ جنونم نیست آسان بشکفد خون خورد صد شعله تا داغی به سامان بشکفد آببار ما ادبکاران گداز جرأت است چشم ما مشکل که…
باز بیتابانه ایجاد نوایی میکنم
باز بیتابانه ایجاد نوایی میکنم مطلب دیگر نمیدانم دعایی میکنم مدعای صبح زین باغ امتحان فرصت است تا نفس پر میزند کسب هوایی میکنم ناامید…
با همه افسردگی مفت تماشاییم ما
با همه افسردگی مفت تماشاییم ما موجها دارد پری چندان که میناییم ما رنگها گل کردهایماما در آغوش عدم بیضهٔ طاووس ز زیر بال عنقاییم…
آیینهٔ چندین تب وتاب است دل ما
آیینهٔ چندین تب وتاب است دل ما چون داغ جنون شعله نقاب است دل ما عمریستکه چون آینه در بزم خیالت حیرت نگه یک مژه…
این حرصها که دامن صد فن شکستهاند
این حرصها که دامن صد فن شکستهاند عرض کلاه داده و گردن شکستهاند دارد شراب غفلت ابنای روزگار بد مستیی که ساغر مردن شکستهاند بیتابی…
ای هستی تو وضع درنگ و شتاب شمع
ای هستی تو وضع درنگ و شتاب شمع بر دوش فرصتت سر و پا در رکاب شمع باز است چشم خلق بقدر گدا زخویش پاشیدهاند…
ای غافل از رنج هوس آیینهپردازی چرا
ای غافل از رنج هوس آیینهپردازی چرا چون شمع بار سوختن از سر نیندازی چرا نگشودهمژگان چون شرر از خویشکن قطع نظر زین یک دو…
ای ذوق فضولی ز خود انداخته دورت
ای ذوق فضولی ز خود انداخته دورت از خانه هوای ارنی برده به طورت ای کاش تغافل، مژهات باز نمیکرد غیبت شد از افسون نگه…
ای پرفشان گرد نفس چندی شرار سنگ شو
ای پرفشان گرد نفس چندی شرار سنگ شو ناقدردان راحتی بر خود زبان ننگ شو جولان چه دارد در نظر غیر از تلاش درد سر…
ای امل آواره فرصت را چه رسواکردهای
ای امل آواره فرصت را چه رسواکردهای نوحهکن در یاد امروزیکه فردا کردهای حسن مطلق را مقید تاکجا خواهی شناخت آه از آن یوسفکه در…
آه نومیدم کجا تأثیر من پیدا شود
آه نومیدم کجا تأثیر من پیدا شود خاکگردم تا نشان تیر من پیدا شود صدگلو بندد جنون چون حلقه در پهلوی هم تا صدای بسمل…
انجم چو تکمه ریخت ز بند نقاب صبح
انجم چو تکمه ریخت ز بند نقاب صبح چندین خمار رنگ شکست از شراب صبح از زخم ما و لمعهٔ تیغ تو دیدنیست خمیازه کاری…
امشب ز ساز میناگرم است جای مطرب
امشب ز ساز میناگرم است جای مطرب کوک است قلقل می با نغمههای مطرب دریوزه چشم داریم ازکاسههای طنبور درحق ما بلند است دست دعای…
آگهی تا کی کند روشن چراغ خویشتن
آگهی تا کی کند روشن چراغ خویشتن عالمی را کشت اینجا در سراغ خویشتن رفت ایامی که غیر از نشئهام در سر نبود میخورم چون…
اگر تعین عنقا هوس پیام نباشد
اگر تعین عنقا هوس پیام نباشد نشان خود به جهانی برم که نام نباشد چه لازم ست به دوشم غم آدا فکند کس حق بقا…
افتاده زندگی بهکمین هلاک ما
افتاده زندگی بهکمین هلاک ما چندانکه وارسی به سر ماست خاک ما ذوق گداز دل چقدر زور داشتهست انگور را ز ریشه برآورد تاک ما…
اشک از مژگان درین ویرانه نشکست و نریخت
اشک از مژگان درین ویرانه نشکست و نریخت خوشهخشکیداشت اینجادانهنشکستو نریخت زیرگردون صدهزاران سر به باد فتنه رفت کهنه خشتی زین ندمتخانه نشکست و نریخت…
ازتب شوق که دارد اینقدر تاب استخوان
ازتب شوق که دارد اینقدر تاب استخوان کز تپش چون اشک شمعم میشود آب استخوان از خیال کشتنم مگذر که بیتاب ترا میزند بال نفس…
از قضا بر خوان ممسک گر کسی نان بشکند
از قضا بر خوان ممسک گر کسی نان بشکند تا قیامت منتش بیسنگ دندان بشکند راحت اهل وفا خواهی مخواه آزار دل تا مباد این…
از دیده سراغ دل دیوانه طلب کن
از دیده سراغ دل دیوانه طلب کن نقش قدم نشئه ز پیمانه طلب کن از پهلوی دل شعله خرامند نفسها ای اشک تو هم آتش…
از جیب هزار آینه سر بر زدهای باز
از جیب هزار آینه سر بر زدهای باز ایگل ز چه رنگ این همه ساغر زدهای باز تمثال چه خون میچکد از آینه امروز نیش…
آرزوی دل، چو اشک از چشم ما افتاده است
آرزوی دل، چو اشک از چشم ما افتاده است مدعا چون سایهای در پیش پا افتاده است گوهر امید ما قعر توکلکرده ساز کشتی تدبیر…
شبکه طاووس مرا شوق تو بالافشان داشت
شبکه طاووس مرا شوق تو بالافشان داشت یک جهان چشم به هم برزدن مژگان داشت هرچه جوشید ز موج و کف این قلزم وهم نفسی…
شب که در بزم ادب قانون حیرتساز بود
شب که در بزم ادب قانون حیرتساز بود اضطراب رنگ برهم خوردن آواز بود در شکنج عزلت آخرتوتیا شد پیکرم بال وپر بر هم نهادن…
یاران مزهٔ عبرت از این مائده بردند
یاران مزهٔ عبرت از این مائده بردند در نان و نمکها قسمی بود که خوردند در چشمهٔ شرم آب نماند از دل بیدرد کردند جبین…
یا رب امشب آن جنون آشوب جان و دل کجاست
یا رب امشب آن جنون آشوب جان و دل کجاست آن خرام نازکو، آن عمر مستعجل کجاست زورقی دارم، به غارت رفتهٔ توفان یاس جز…
وداع عمر چمنساز اعتبارم کرد
وداع عمر چمنساز اعتبارم کرد سحر دماندن پیری سمن بهارم کرد به رنگ دیدهٔ یعقوب حیرتی دارم که میتوان نمک خوان انتظارم کرد تعلق نفسم…
هوش تا عافیت آیینهٔ مستی نشود
هوش تا عافیت آیینهٔ مستی نشود نیست ممکنکهکندکاری و عاصی نشود باخبر باش که نگذشتهای از عالم وهم نقش فردای تو تا آینهٔ دی نشود…
هنرها عرضه دادم با صفای دل حسد کردم
هنرها عرضه دادم با صفای دل حسد کردم ز جوش جوهر این آیینه را آخر نمد کردم امل در عالم بیخواست بر هم زد حقیقت…
همچو آتش هرکه را دود طلب در سر بود
همچو آتش هرکه را دود طلب در سر بود هر خس و خارش به اوج مدعا رهبر بود میزند ساغر به طاق ابروی آسودگی هر…
هزار آینه با خود دچار کردم و دیدم
هزار آینه با خود دچار کردم و دیدم بهغیر رنگ نبودم، بهارکردم و دیدم ز ناامیدی خمیازههای ساغر خالی چه سر خوشی که به صرف…
هرکجا نسخهکنند آن خط ریحانی را
هرکجا نسخهکنند آن خط ریحانی را نیست جز نالهکشیدن قلم مانی را پیش از آنکز دم شمشیر تو نم بردارد شست حیرت ورق دیدهٔ قربانی…
هرچند خودنمایی تخت و حشم نباشد
هرچند خودنمایی تخت و حشم نباشد در عرض بیحیایی آیینه کم نباشد پیش از خیال هستی باید در عدم زد این دستگاه خجلتکاو یک دو…
هر سو نظرگشودیم زان جلوه رنگ دارد
هر سو نظرگشودیم زان جلوه رنگ دارد آیینه خانهها را یک عکس تنگ دارد بیش وکم تو و ماست نقص وکمال فطرت میزان عدل یکتا…
نیست بیشور حوادث آمد و رفت نفس
نیست بیشور حوادث آمد و رفت نفس کاروان موج دارد از شکست خود جرس باغ امکان را شکست رنگ میباشد کمال ای ثمر گر فرصتی…
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کردهام
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کردهام آه ازین یوسف که من در پیرهن گمکردهام وحدت از یاد دویی اندوه کثرت میکند در وطن…
نه لفظ از پرده میجوشد نه معنی میدهد رویم
نه لفظ از پرده میجوشد نه معنی میدهد رویم همان یک رفتن دل میکند گرد آنچه میگویم مپرس ازمزرع بیحاصل نشو و نمای من چو…
نه بر صحرا نظر دارم نه در گلزار میگردم
نه بر صحرا نظر دارم نه در گلزار میگردم بهار فرصت رنگم به گرد یار میگردم قضا چون مردمک جمعیت حالم نمیخواهد تحیر مرکزی دارم…
نمیباشد دل مایوس بیکیفیت نازی
نمیباشد دل مایوس بیکیفیت نازی پری زین بزم دور است، ای شکست شیشه آوازی به تسکین دل بیتاب ما عمریست میخندد شرر خو لعبتی در…
نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست
نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست عافیت در خانهٔ آیینه نقش بوریاست تا تبسم با لب گلشن فریبت آشناست از خجالت غنچه را پیراهن…
نفس در طلب سوختی دل ندیدی
نفس در طلب سوختی دل ندیدی به لیلی چه دادی که محمل ندیدی به شبگیر چون شمع فرسوده وهمت به زیر قدم بود منزل ندیدی…
نشود جاه و حشم شهرت خام دل ما
نشود جاه و حشم شهرت خام دل ما این نگینها متراشید به نام دل ما ذرهای نیستکه بیشور قیامت یابند طشتنه چرخ فتادهست ز بام…
نسزد به وضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنت
نسزد به وضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنت که گداخت جوهر رنگ و بو به فشار غنچه نشستنت مکش ای حباب بقا هوس، الم…
ندارد موج جز طومار رمز بحر وا کردن
ندارد موج جز طومار رمز بحر وا کردن توان سیر دو عالم در شکست رنگ ما کردن امل میخواهد از طبع جنون کیشت پشیمانی به…
نامنفعلی گریه کن و چون مژه تر شو
نامنفعلی گریه کن و چون مژه تر شو خشک است جبین یک دو عرق آینهگر شو حیف است رعونت دمد از جوهر ذاتت گرتیغ کنندت…





