غزلیات بیدل
تعلق بود سیر آهنگ چندین نوحهسازیها
تعلق بود سیر آهنگ چندین نوحهسازیها قفس آموخت ما را صنعت قانون نوازیها جهانی را غرور جاهکرد از فکر خود غافل گریبانها ته پا آمد…
تبسم ریز لعلشگر نشان پرسد غبارم را
تبسم ریز لعلشگر نشان پرسد غبارم را ببوسد تا قیامت بویگل خاک مزارم را ز افسوسیکهدارد عبرت خون شهید من حنایی میکند سودنکف دست نگارم…
ادبسنج بیان حرفی از آن لب هرکجا دارد
ادبسنج بیان حرفی از آن لب هرکجا دارد خرام موجگوهر پا به دامان حیا دارد کف خاکیم در ما دیگرانداز رساییکو که دست عجز اگر…
اثر خجالت مدعا اگر این الم دمد از طمع
اثر خجالت مدعا اگر این الم دمد از طمع چه خوش است حرف وصال هم نکند کسی رقم از طمع اگر امتحان دهدت عنان به…
تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست
تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست عشق را با دل سودازدهامکاری هست کو دلیکز هوس آرایش دکانش نیست در صفا خانهٔ هر آینه…
تا حسرت سر منزل او برد ز جایم
تا حسرت سر منزل او برد ز جایم منزل همه چون آبله فرسود به پایم مهمان بساط طربم لیک چه حاصل چون شمع همان پهلوی…
تا بهکی خواهی زلاف بخت بر سرها نشست
تا بهکی خواهی زلاف بخت بر سرها نشست برخطتسلیم میباید چونقش پا نشست مگذر از وضع ادب تا آبرو حاصل کنی چون به خود پیچیدگوهر…
پیش آن چشم سخنگو موج می در جامها
پیش آن چشم سخنگو موج می در جامها چون زبان خامشان پیچیده سر درکامها رنگ خوبی را ز چشم او بنای دیگر است روغن تصویر…
پوچ است سر به سر فلک بیمدار مغز
پوچ است سر به سر فلک بیمدار مغز چون شیشه زین کدو مطلب زینهار مغز راحتکند به سختی ایام نرمخو از استخوان به خویش برآرد…
پر تیرهروزم از من بی پا و سر مپرس
پر تیرهروزم از من بی پا و سر مپرس خاکم به باد تا ندهی از سحر مپرس در دل برون دل چو نفس بال میزنم…
بیمغزی و داری به من سوخته جان بحث
بیمغزی و داری به من سوخته جان بحث ای پنبه مکن هرزه به آتشنفسان بحث از یک نفس است این همه شور من و مایت…
بیرخت در چشمهٔ آیینه خاک است آب نیست
بیرخت در چشمهٔ آیینه خاک است آب نیست چشم مخملرازشوق پای بوست خواب نیست بعدکشتن خون ما رنگ ست درپرواز شوق آب وخاک بسملت ازعالم…
بیتکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیم
بیتکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیم دور از آن در آنچه ننگ قدرها بود آن شدیم عجز توفان کرد محو الفت امکان شدیم ریخت…
بی شبهه نیست هستی از بسکه ناتوانیم
بی شبهه نیست هستی از بسکه ناتوانیم یا نقش آن تبسم یا موی آن میانیم نی منزلی معین نی جادهای مبرهن عمریست چون مه و…
بود داغ من مردم دیدهٔ شب
بود داغ من مردم دیدهٔ شب ز دود دلم موی ژولیدهٔ شب ز هر حلقهٔ طرهٔ اوست روشن به روی سحرحیرت دیدهٔ شب دل از…
بهار صبح نفس زین دودم بقا که ندارد
بهار صبح نفس زین دودم بقا که ندارد بهکارگاه فضولی چه خندهها که ندارد بلند کرده دماغ خیال خیرهسریها هزار بام تعین به یک هواکه…
به وحشت نگاهی چه خو کردهای
به وحشت نگاهی چه خو کردهای که خود را به پیش خود او کردهای چو صبح از نفس پر گریبان مدر که ناموس چاک رفو…
به نیمگردش آن چشم فتنه رنگ شراب
به نیمگردش آن چشم فتنه رنگ شراب شکست بر سرمن شیشه صد فرنگ شراب ز خود تهی شدن آغوش بینیازی اوست به رنگ شیشه برآ،…
به گلشن گر برافشاند ز روی ناز کاکل را
به گلشن گر برافشاند ز روی ناز کاکل را هجوم نالهام آشفته سازد زلف سنبل را چرا عاشق نگیرد ازخطش درس ز خود رفتن کهبلبل…
به عبرت آب شو ای غافل از خمیدن موج
به عبرت آب شو ای غافل از خمیدن موج که خودسری چقدر گشته بار گردن موج درین محیط که دارد اقامتآرایی کشیده است هجوم شکست…
به سرم شور تمنای تو تا میپیچد
به سرم شور تمنای تو تا میپیچد دود در ساغر داغم چو صدا میپیچد حسرت چاک گرببان نشود دام کسی این کمندیست که در گردن…
به ذوق داغ کسی درکنار سوختگیها
به ذوق داغ کسی درکنار سوختگیها چو شمع سوختم از انتظار سوختگیها ز خود رمیده شرار دلیست در نظر من بس است اینقدرم یادگار سوختگیها…
به خود آنقدرکروفر مچینکه ببنددت پیکینکمر
به خود آنقدرکروفر مچینکه ببنددت پیکینکمر حذر از بلندی دامنی که گران کند ته چین کمر ز پیام نشئهٔ عزوشان به دماغ سفله فسون مخوان…
به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش
به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش در آتش ریختم نامی که آبم میکند ننگش به مضمون جهان اعتبارم خنده میآید چها این…
به اندک شوخیی بنیاد تمکینکنده میگردد
به اندک شوخیی بنیاد تمکینکنده میگردد حیا تا لب گشود از هم تبسم خنده میگردد تنزه گر هوس باشد مجوشید آن قدر با هم که…
بعد ازینت سبزه خط در سیاهی میرود
بعد ازینت سبزه خط در سیاهی میرود ای ز خود غافل زمان خوش نگاهی میرود میشود سرسبزی این باغ پامال خزان خوشدلیهایت به گرد رنگ…
بسکه ساز این بساط آشفتگیهای دل است
بسکه ساز این بساط آشفتگیهای دل است بیشکست شیشه امید چراغان مشکل است صید مجنونطینتان بیدام الفت مشکل است هرکه بیمار محبتگشت سرتا پا دل…
بسکه برق یأس بنیاد من ناکام سوخت
بسکه برق یأس بنیاد من ناکام سوخت میتوان از آتش سنگ نگینم نام سوخت الفت فقر از هوسهای غنایم بازداشت خاک این ویرانه در مغزم…
بزمگردون صبحخیز ازگرد بیتاب من است
بزمگردون صبحخیز ازگرد بیتاب من است نور این آیینهٔ مینا ز سیماب من است یکجهان ضبط نفس دارد به خود پیچیدنم رشتهٔموهوم هستی تشنهٔنابمن است…
برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیدهام
برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیدهام جوهر آیینه یعنی موی آتش دیدهام نادمیدن زین شبستان پاس ناموس حیاست چون سحر عمریست خود را…
بر قماش پوچ هستی تا بهکی وسواسها
بر قماش پوچ هستی تا بهکی وسواسها پنبهها خواهد دمید آخر ازین کرباسها شیشهٔ ساعتخبر زساز فرصتمیدهد خودسران غافل مباشید ازصدای طاسها عبرت آنجاکز مکافات…
بر این ستمکده یارب چه سنگ میبارد
بر این ستمکده یارب چه سنگ میبارد که دل شکستگی و دیده رنگ میبارد نصیبهٔ دل روشن بود کدورت دهر همین به خانهٔ آیینه زنگ…
باکهگویم چه قیامت به سرم میگذرد
باکهگویم چه قیامت به سرم میگذرد که نفس نازده هر شب سحرم میگذرد درد اندوه خوش است از طرب بیکاری حیف دستیکه ز دل برکمرم…
باز درگلشن ز خویشم میبرد افسون آب
باز درگلشن ز خویشم میبرد افسون آب در نظر طرز خرامی دارم از مضمون آب شورش امواج این دریا خروش بزمکیست نغمهای تر میفشارد مغزم…
با هیچکس حدیث نگفتن نگفتهام
با هیچکس حدیث نگفتن نگفتهام درگوش خویش گفتهام و من نگفتهام زان نور بیزوال که در پردهٔ دل است با آفتاب آنهمه روشن نگفتهام این…
با چنین شوخی نشیند تا بهکی بیکار گل
با چنین شوخی نشیند تا بهکی بیکار گل رخصت نازی که گردد گرد آن دستار گل نالهٔ ما را، ز تمکینت بهای دیگر است میکند…
این قلمرو اندوه کارگاه راحت نیست
این قلمرو اندوه کارگاه راحت نیست هرکه فکر بالینکرد یافت زیر سر زانو یک مژه به صد عبرت شرم چشم ما نگشود حلقهوار تهکردیم بر…
ای هوس قطع نفس کن ساعتی دنگم گذار
ای هوس قطع نفس کن ساعتی دنگم گذار بیخماری نیست مستی شیشه در سنگمگذار بوی منت برنمیدارد دماغ همتم از غرض بردار دست و بر…
ای قاصد تحقیق ز تسلیم مددگیر
ای قاصد تحقیق ز تسلیم مددگیر هر چند رهت تا سر زانوست بلد گیر فرصت اثر کاغذ آتش زده دارد چشمی به خیال آب ده…
ای ز لعلت سخن گلاب فروش
ای ز لعلت سخن گلاب فروش نگه از نرگست شراب فروش تیغ ناز تو موجها دارد از سر بیدلان حباب فروش زبن دو نیرنگ قطع…
ای جوش بهارت چمنآرای تغافل
ای جوش بهارت چمنآرای تغافل چون چشم تو سر تا قدمت جای تغافل عمریست که آوارهٔ امید نگاهیم ازگوشهٔ چشم تو به صحرای تغافل از…
ای به زلفت جوهر آیینهٔ دل تابها
ای به زلفت جوهر آیینهٔ دل تابها چون مژه دل بستهٔ چشم سیاهت خوابها اینقدر تعظیم نیرنگ خم ابروی کیست حیرت است از قبله روگرداندن…
آهی به هوا چتر زد و چرخ برین شد
آهی به هوا چتر زد و چرخ برین شد داغی به غبار الم آسود و زمین شد بشکست طلسم دل و زد کوس محبت پاشید…
اندیشه در نزاکت معنی کمال داشت
اندیشه در نزاکت معنی کمال داشت حسن فروغ مهر نقاب هلال داشت شیرازهٔ غبار هوسگشت خجلتم خاکم تسلی از عرق انفعال داشت دل رفت از…
آن را که ز خود برد تمنای سراغش
آن را که ز خود برد تمنای سراغش چون اشک پر از رفتن خود کرد ایاغش هر چرب زبانی که به شوخی علم افراشت کردند…
الهی سخت بیبرگم به ساز طاعتاندوزی
الهی سخت بیبرگم به ساز طاعتاندوزی همین یک الله الله دارم آن همگر تو آموزی ز تشویش نفس بر خویش میلرزم ازین غافل که شمع…
اگر سور است وگر ماتم دلمایوس مینالد
اگر سور است وگر ماتم دلمایوس مینالد درین نه دیر کلفت خیز یک ناقوس مینالد ندارد آسیای چرخ غیر از دور ناکامی همه گر رنگ…
آگاهی از خیال خودم بینیازکرد
آگاهی از خیال خودم بینیازکرد خود را ندید آینه تا چشم بازکرد نعل جهان درآتش فکرسلامت است آن شعله آرمیدکه مشقگدازکرد چون آه کرد رهگذر…
اشک شمعی بود یک عمر آبیار دانهام
اشک شمعی بود یک عمر آبیار دانهام سوختن خرمن کنید از حاصل پروانهام تیرهبختی فرش من آشفتگی اسباب من حلقهٔ زلف سیاه کیست یارب خانهام…
ازین بساطکسی داغ آرمیدن رفت
ازین بساطکسی داغ آرمیدن رفت که با وجود نفس غافل ازتپیدن رفت درین چمن سرتسلیم آفتیم همه گلیکه برق خزانشنزد به چیدن رفت ز بسگداز…
از کواکب گل فشاند چرخ در دامان صبح
از کواکب گل فشاند چرخ در دامان صبح آفتاب آیینه کارد در ره جولان صبح باطن پیران فروغآباد چندین آگهیست فیض دارد گوهری ازگنج بیپایان…
از سپند مایه مییابد سراغ ناله را
از سپند مایه مییابد سراغ ناله را گرد پیشاهنگ کرد این کاروان دنباله را داغ حسرت سرمهگرداند به دلها ناله را برلب آواز شکسن نیست…
از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است
از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است دیده هرجا باز می گردد دچار رحمت است خواه ظلمتکن تصور خواه نور آگاه باش هرچه اندیشی…
از بس که زد خیال توام آب در نظر
از بس که زد خیال توام آب در نظر مژگان شکستهام ز رگ خواب در نظر هر گوهری که در صدف دیده داشتم از خجلت…
شبکه وصل آغوشپرداز دل دیوانه بود
شبکه وصل آغوشپرداز دل دیوانه بود از هجوم زخم شوق آیینهٔ ما شانه بود عشقمیجوشید هرجاگرد شوخیداشتحسن رنگ شمع از پرفشانی عالم پروانه بود یاد…
شب گردش چشمت قدحی داد به خوابم
شب گردش چشمت قدحی داد به خوابم امروز چو اشک آینهٔ عالم آبم تا چشم بر این محفل نیرنگ گشودم چون شمع به توفان عرق…
یأس مجنون آخر از پیچ و خم سودا گذشت
یأس مجنون آخر از پیچ و خم سودا گذشت با شکستی ساخت دل کز طرهٔ لیلا گذشت غفلت ما گر به این راحت بساط آرا…
یاد آن جلوه ز چشمم گره اشک گشاست
یاد آن جلوه ز چشمم گره اشک گشاست شوق دیدار پرستان چقدر آینه زاست نذر کویی ست غبار به هوا رفته ی من باخبر باش…
وضع فلک آنجا که به یک حال نباشد
وضع فلک آنجا که به یک حال نباشد رنگ من و تو چند سبکبال نباشد تا وانگری رفتهای از دیدهٔ احباب آب آن همه زندانی…
هیهات تا که از نظرم رفت دلبرم
هیهات تا که از نظرم رفت دلبرم من خاک ره به سر چهکنم خاک بر سرم پوشید چشم از دو جهان گرد رفتنش آیینه نقش…
هوس جنون زده ناکجا همه سو قدم زند از طمع
هوس جنون زده ناکجا همه سو قدم زند از طمع بهکجاستکنج قناعتی که در قسم زند از طمع به دو روزه فرصت بیبقا که نه…
همچو شمع از خویش برانداز وحشت برترم
همچو شمع از خویش برانداز وحشت برترم بسکه دامن چیدم از خود زیر پا آمد سرم ناامیدیهای مطلب پر نزاکت نشئه بود از شکست آبرو…
هستی چو سحر عهد به پرواز فنا بست
هستی چو سحر عهد به پرواز فنا بست باید همه را زین دونفس دل به هوا بست درگلشن ما مغتنم شوق هواییست ای غنچه در…
هرکه انجام غرور من و ما میبیند
هرکه انجام غرور من و ما میبیند بر فلک نیز همان در ته پا میبیند ششجهت آینهٔ عرض صواب است اما چشمت از کور دلی…
هرچه از مدت هست و بود است
هرچه از مدت هست و بود است دیرها پیش خرام زود است نفیت اثبات حقیقت دارد خاک گشتن همه جا موجود است اگر از بندگی…
هر کجا شمع تماشای تو روشن میشود
هر کجا شمع تماشای تو روشن میشود از زمین تا آسمان آیینه خرمن میشود ما ضعیفان لغزشی داریم اگررفتار نیست سایه را از پا فتادن…
نیست در میدان عبرت باکی از نیک و بدم
نیست در میدان عبرت باکی از نیک و بدم صاحب خفتان شرمم عیبپوشی چلقدم منفعل نشو و نمای سر به جیبم دادهاند رستن مو میکشد…
نی قابل سودم نه سزاوار زیانم
نی قابل سودم نه سزاوار زیانم چون صبح غباری به هوا چیده دکانم عمریست چو گردون به کمند خم تسلیم زه در بن گوش که…
نه مفصل نه مجملی دارد
نه مفصل نه مجملی دارد ما و من حرف مهملی دارد اوج اقبال نه فلک دیدیم سیر یک پشت پا تلی دارد زبر چرخ از…
نه جام باده شناسم نه کاسهٔ طنبور
نه جام باده شناسم نه کاسهٔ طنبور جز آنقدرکه جهان یکسر است و چندین شرر ندانم آنهمه کوشش برای چیستکه چرخ ز انجم آبلهدار است…
نمیدانم هجوم آباد سودای چه نیرنگم
نمیدانم هجوم آباد سودای چه نیرنگم که از تنگی گریبان خیالش می درد رنگم مگربر هم توانم زد صف جمعیت رنگی به رنگ شمع یکسر…
نقطهٔ دلگرد خودگشت و خط پرگار شد
نقطهٔ دلگرد خودگشت و خط پرگار شد گردش این سبحه تا هموار شد زنار شد ساز استعداد این محفل تحیر نغمه بود قلقل مینا به…
نفس را الفت دل پیچ و تابست
نفس را الفت دل پیچ و تابست گره در رشتهٔ موج از حبابست درین محفل ز قحط نشئهٔ درد اثر لب تشنهٔ اشک کبابست درنگ…
نشئه دودی است که از آتش می میخیزد
نشئه دودی است که از آتش می میخیزد نغمه گردیست که ازکوچهٔ نی میخیزد از لب نو خط او گر سخن ایجادکنم جام را مو…
نسیمگل به خموشی ترانهپرداز است
نسیمگل به خموشی ترانهپرداز است که موج رنگگل این چمن رگ ساز است چگونه بلبل ما بال عیش بگشاید که سایهٔگل این باغ چنگل باز…
ندانم بازم آغوشکه خواهد شد دچار امشب
ندانم بازم آغوشکه خواهد شد دچار امشب کنارم میرمد چون پرتو شمع ازکنار امشب ز جوش ماهتاب این دشت و درکیفیتی دارد کهگویی پنبهٔ میناست…
نباشدگرکمند موج تردستی حجابش را
نباشدگرکمند موج تردستی حجابش را که میگیرد عنان شعلهٔ رنگ عتابش را ز برق جلوهاش آگه نیام لیک اینقدر دانم که عالم چشم خفاشیست نور…
ناتمام همتی تا عجز سامان نیست سر
ناتمام همتی تا عجز سامان نیست سر حیف این پرگار قدرت پا به دامان نیست سر بیجگر در عرصهٔ غیرت علم نتوان شدن جز به…
می جام قناعت اگر بچشی المی ز جنون هوس نکشی
می جام قناعت اگر بچشی المی ز جنون هوس نکشی چه کم است عروج دماغ غنا که خمار توقع کس نکشی درجات سعادت پاس ادب…
من و حسنیکه هرجا یادش از دل سر برون آرد
من و حسنیکه هرجا یادش از دل سر برون آرد به دوش هرمژه صد شمع چشم تر برون آرد کمینگاه دو عالم حسرتم امید آن…
مکن ز شانه پریشان دماغگیسو را
مکن ز شانه پریشان دماغگیسو را مچین به چین غضب آستین ابرورا نگاه را مژهات نیست مانع وحشت به سبزهای نتوان بست راه آهو را…
مطلبی گر بود از هستی همین آزار بود
مطلبی گر بود از هستی همین آزار بود ورنه در کنج عدم آسودگی بسیار بود زندگیجز نقد وحشت درگره چیزی نداشت کاروان رنگ و بو…
مزد تلاشم به رهت دیده ندارد گهری
مزد تلاشم به رهت دیده ندارد گهری آبلهای کو که نهم در قدم خویش سری نیست درین هفت چمن چون قدت ای غنچه دهن گلبن…
محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم تویی
محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم تویی گر همه مژکان گشود آغوش دانستم تویی حرف غیرت راه میزد از هجوم ما و من بر…
مباد دامن کس گیرم از فسون غرض
مباد دامن کس گیرم از فسون غرض کف امید حنا بستهام به خون غرض توهم آینهٔ احتیاج یکدگرست منزهیم وگرنه ز چند و چون غرض…
ما راکه نفس آینه پرداخته باشد
ما راکه نفس آینه پرداخته باشد تدبیر صفا حیرت بیساخته باشد فرداست که زیر سپر خاک نهانیم گو تیغ تو هم به سپهر آخته باشد…
گهی بر سر، گهی در دل، گهی در دیده جا دارد
گهی بر سر، گهی در دل، گهی در دیده جا دارد غبار راه جولان تو با من کارها دارد چو شمع از کشتنم پنهان نشد…
گل به سر، جام به کف، آن چمن آیین آمد
گل به سر، جام به کف، آن چمن آیین آمد میکشان مژده، بهار آمد و رنگین آمد طبعم از دست زبانسوز تبی داشت چو شمع…
گرکنی با موج خونم همزبان شمشیررا
گرکنی با موج خونم همزبان شمشیررا میکشم در جوهر از رگهای جان شمشیر را میدهد طرز خرم فتنه پیکر قامتت پیچ وتاب جوهر از موی…
گر همه در سنگ بود آتش جدایی دید و سوخت
گر همه در سنگ بود آتش جدایی دید و سوخت وقت آنکس خوش که از مرکز جدا گردید و سوخت دی من و دلدار ربط…
گر ز بزم، آن بت ساقی لقب آید بیرون
گر ز بزم، آن بت ساقی لقب آید بیرون شیشهها جام بهکف تا حلب آید بیرون تا به چشمش نگرم دیده شود ساغر می چون…
گر جنون جوشد به این تأثیر احسانش ز سنگ
گر جنون جوشد به این تأثیر احسانش ز سنگ شیشهٔ نشکسته باید خواست تاوانش ز سنگ بر سر مجنون کلاهی گر نباشد گو مباش عزتی…
گر از سایه یک نقش پا برترم
گر از سایه یک نقش پا برترم به اقبال وهم آسمان منظرم به خاکم مده منصب گرد باد مباد از تعین بگردد سرم چو عنقا…
کینه را در دامن دلهای سنگین مسکن است
کینه را در دامن دلهای سنگین مسکن است هرکجا تخم شرردیدیم سنگش خرمن است خاکساران، قاصد افتادگیهای همند جاده را طومار نقش پا به منزل…
کو رنگ، چه بو؟ جلوهٔ یارست ببینید
کو رنگ، چه بو؟ جلوهٔ یارست ببینید گل نیست همان لالهعذارست ببینید زبن برگ گلی چند که آیینهٔ رنگند آن دست که بیرون نگارست ببینید…
کم و بیش وهم تعینت سر و برگ نقص و کمال شد
کم و بیش وهم تعینت سر و برگ نقص و کمال شد مه نو دمید و به بدر زد بگداخت بدر و هلال شد به…
کس چو شمع من نبودهست آشنای سوختن
کس چو شمع من نبودهست آشنای سوختن گرد داغم داغ شد سر تا به پای سوختن عاشقان بالی به ذوق نیستی افشاندهاند کیست از پروانه…
کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست
کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست شور حاجت – نمک مایده استغناست غره منشین به کمالی که کند ممتازت بیشتر قطره گوهر شده ننگ دریاست…
قیامت خندهریزی بر مزار من گل افشان شد
قیامت خندهریزی بر مزار من گل افشان شد ز شور آرزو هر ذرّهٔ خاکم نمکدان شد به شغل سجدهٔ او گر چنین فرسوده میگردد جبین…
فیض حلاوت از دل بیکبر وکین طلب
فیض حلاوت از دل بیکبر وکین طلب زنبوررا ز خانه برآرانگبین طلب بیپرده است حسن غنا در لباس فقر دست رسا زکوتهی آستین طلب دل…





