غزلیات بیدل
ستمکشی که بجز گریهاش نشاید و خندد
ستمکشی که بجز گریهاش نشاید و خندد قیامت است که چون زخم لب گشاید و خندد هوسپرستی این اعتبار پوچ چه لازم که همچو صفر…
سادگی باغیست طبع عافیتآهنگ را
سادگی باغیست طبع عافیتآهنگ را وقف طاووسان رعناکنگل نیرنگ را دل چوخونگرددبهار تازهرویی صیدتست موج صهبا دام پروازست مرغ رنگ را طبع ظالم را قوی…
زین بحر بیکران کم هر اعتبار گیر
زین بحر بیکران کم هر اعتبار گیر موج گهر شو و سر خود در کنار گیر الفتپرست کنج دلی، اضطراب چیست رخت نفس در آینهداری…
زندگی سد ره جولان ماست
زندگی سد ره جولان ماست خاک ما گل کرده ی آب بقاست با چنین بیدست و پاییهای عجز بسمل ما را تپیدن خونبهاست هرکجا سرو…
زد عرق پیمانه حسنی ساغر اندر آینه
زد عرق پیمانه حسنی ساغر اندر آینه کرد توفانها بهشت و کوثر اندر آینه جلوهٔ او هرکجا تیغ تغافل آب داد خون حیرت ریخت جوش…
زان زر و سیم که این مردم باذل بخشند
زان زر و سیم که این مردم باذل بخشند یک درم مهر دو لبکو که به سایل بخشند جود مطلق به حسابیستکه از فضل قدیم…
ز گریه، سیری چشم پر آب دشوار است
ز گریه، سیری چشم پر آب دشوار است خیال دامن اشک، از سحاب دشوار است جنونی از دل افسرده گل نکرد افسوس به موج آبگهرپیچ…
ز سختجانی من عمر تنگ میگذرد
ز سختجانی من عمر تنگ میگذرد شرار من به پر و بال سنگ میگذرد جهان ز آبلهپایان دل جنون دارد ز گرد عجز مگو فوج…
ز خورشید جمالش تا عرق سازد عیان انجم
ز خورشید جمالش تا عرق سازد عیان انجم بهگردون میشود در دیدهٔ حیرت نهان انجم سر زلفش ز دستم رفت اشکم ریخت از مژگان که…
ز پابوسش بهار عشرت جاوید سامانکن
ز پابوسش بهار عشرت جاوید سامانکن چمن تا در برت غلتد حنایی را گریبان کن اثر پروردهٔ یاد نگاه اوست اجزایم ز خاکم سرمهکش در…
ز برق این تحیرآب شد آیینهٔ دلها
ز برق این تحیرآب شد آیینهٔ دلها که ره تا محمل لیلیست بیرونگرد محملها کجا راحت، چه آسودنکه از نایابی مطلب به پای جستجوچون آبله…
روزی که قضا سر خط آفاق رقم زد
روزی که قضا سر خط آفاق رقم زد گفتم به جبینم چهنوشتندقلمزد غافل مشوید از نفس نعل درآتش سرتا قدم شمع درین بزم قدم زد…
رنگ شوخی نیست درطبع ادب تخمیر ما
رنگ شوخی نیست درطبع ادب تخمیر ما حلقه میسازد صدا را نسبت زنجیر ما مزرع بیحاصل جسم آبیار عیش نیست ناله بایدکاشتن در خاک دامنگیر…
رفتم از خویش و به بزم جلوهاش لنگر زدم
رفتم از خویش و به بزم جلوهاش لنگر زدم شیشهٔ رنگی شکستم با پری ساغر زدم صافی دل بینیازم دارد از عرض کمال حیرتی گشتم…
رازداران کز ادب راه لب گویا زدند
رازداران کز ادب راه لب گویا زدند مهر بر بال پری از پنبهٔ مینا زدند زین چمن یک گل سر و برگ خودآرایی نداشت هرکجا…
دی ترنگی از شکست ساغرم کل کرد و ریخت
دی ترنگی از شکست ساغرم کل کرد و ریخت ششجهت کیفیت چشم ترم گل کرد و ریخت شب چو شمعم وعدهٔ دیدار در آتش نشاند…
دوری مقصد دمید از سرکشیدنهای من
دوری مقصد دمید از سرکشیدنهای من نقش پاگمکرد پیش پا ندیدنهای من چون نفس از هستی خود در غبار خجلتم کز جهانی برد آسایش تپیدنهای…
دمی چون شمع گر جیب تغافل چاک میکردم
دمی چون شمع گر جیب تغافل چاک میکردم به مژگان زبن شبستانها سیاهی پاک میکردم به این گرد چمن چیزی که دارد اضطراب من گر…
دل میرود و نیست کسی دادرس ما
دل میرود و نیست کسی دادرس ما از قافله دور است خروش جرس ما هم مشرب اوضاع گرفتاری صبحیم پرواز به منظر نرسد از قفس…
دل ز هر اندیشه با رجی مقابل میشود
دل ز هر اندیشه با رجی مقابل میشود درخور تمثال این آینه بسمل میشود آفت اشک است موقوف مژه برهم زدن ربشهٔ ما گر بجنبد…
دل چیست که بی روی تو از درد تپیدن
دل چیست که بی روی تو از درد تپیدن چون آب ز آیینه توان ناله شنیدن بیچاک جگر رمز محبت نشود فاش خط عرضه دهد…
دل به قید جسم از علم یقین بیگانه ماند
دل به قید جسم از علم یقین بیگانه ماند کنج ما را خاک خورد از بسکه در ویرانه ماند سبحه آخر از خط زنار سر…
دل از دم محبت، چندین فتور دارد
دل از دم محبت، چندین فتور دارد این باده سخت تند است بر شیشه زور دارد نامحرم قضایی شوخی مکن درین دشت کان برق بر…
درین ره تا کسی از وصل مقصد کام بردارد
درین ره تا کسی از وصل مقصد کام بردارد ز رفتن دست میباید به جای گام بردارد در اینگلشن ز دور فرصت عشرت چه میپرسی…
درآن مقامکه عرض جلال معبود است
درآن مقامکه عرض جلال معبود است غبار نیستی ماست آنچه موجود است جهان بیجهتی قابل تعین نیست به هرطرفکهاشارتکنیم محدود است مشو محاسب غفلت به…
در گرفتهست زمین تا به فلک بیسروپایی
در گرفتهست زمین تا به فلک بیسروپایی ای حیا نشئه مبادا تو به این رنگ برآیی خاک خور تا نخوری عشوهٔ اسباب تکلف جغد ویرانه…
در زندگی نگشتیم منظور آشنایی
در زندگی نگشتیم منظور آشنایی افتد نظر به خاکم چشمی ز نقش پایی همکسوت حبابم عریانیم نهان نیست چون من ندارد این بحر شخص تنک…
در جهان عجز طاقت پیشگیگردن زنست
در جهان عجز طاقت پیشگیگردن زنست شمع را از استقامت خون خود درگردنست ذوق عشرت میدهد اجزای جمعیت به باد گر به دلتنگی بسازد غنچهٔ…
در این محفل ندارد یمن راحت چشم واکردن
در این محفل ندارد یمن راحت چشم واکردن پریشانیست مشت خاک را سر بر هوا کردن اگر یک سجده احرام نماز نیستی بندی قضای هر…
داغیم چون سپند مپرس از بیان ما
داغیم چون سپند مپرس از بیان ما در سرمه بال میزند امشب فغان ما عرضکمال ما عرقآلود خجلت است ابر است اگر بلند شود آسمان…
خیالت هر کجا تمهید راحتپروری کردی
خیالت هر کجا تمهید راحتپروری کردی به خواب بیخودی بوی بهارم بستری کردی نفس چون ناله بر باد تپیدن داد اجزایم به توفان خیالت گرنه…
خوشا ذوق فنا و وحشت ساز شرر کردن
خوشا ذوق فنا و وحشت ساز شرر کردن ز سر تا پای خود محو یک انداز نظرکردن غرور ناز و آنگه خاک گردیدن چه ننگست…
خواجه تاکی باید این بنیاد رسواییکه نیست
خواجه تاکی باید این بنیاد رسواییکه نیست برنگینها چند خندد نام عنقاییکه نیست دل فریبت میدهد مخموری و مستیکجاست در بغل تا چند خواهی داشت…
خطخوبان هم،حریف طبع وحشتپیشه نیست
خطخوبان هم،حریف طبع وحشتپیشه نیست تخم شبنم، از رگگل، در طلسم ریشه نیست پیریام، راه فنا، بر زندگی هموارکرد بیستون عمر را، جز قامت خم،…
خامشنفسی خفت گوینده ندارد
خامشنفسی خفت گوینده ندارد لبهای ز هم واشده جز خنده ندارد پرواز رسایی که بنازیم به جهدش چون رنگ به غیر از پر برکنده ندارد…
خار خار کیست در طبع الم تخمیر من
خار خار کیست در طبع الم تخمیر من چون خراش سینه ناخن میکشد تصویر من بسکه بی رویت شکفتن رفته از تخمیر من نیست ممکن…
حیا را دستگاه خودپسندیهای طاقت کن
حیا را دستگاه خودپسندیهای طاقت کن عرق در سعی ریز و صرف تعمیر خجالت کن درین بحر آبرویی غیر ضبط خود نمیباشد چو گوهر پای…
حسرت زلف توام بود شکستم دادند
حسرت زلف توام بود شکستم دادند وصل میخواستم آیینه به دستم دادند بیخود شیوهٔ نازم که به یک ساغر رنگ نُه فلک گردش از آن…
حبابت ساغر و با بحر توفان پیش میآیی
حبابت ساغر و با بحر توفان پیش میآیی حذر کز یکنفس تنگی برون از خویش میآیی حلاوت آرزوییها گزند آماده است اینجا همه گر در…
چون نگه عمریست داغ چشم حیران خودیم
چون نگه عمریست داغ چشم حیران خودیم زیر کوه از سایهٔ دیوار مژگان خودیم دعوی هستی سند پیرایهٔ اثبات نیست اینقدر معلوم میگردد که بهتان…
چون شمع اگر خلق پس و پیشگذشتهست
چون شمع اگر خلق پس و پیشگذشتهست تا نقش قدم پا به سر خویشگذشتهست در هیچ مکان رام تسلی نتوان شد زین بادیه خلقی به…
چون تپش در دل نفس دزدیدهام
چون تپش در دل نفس دزدیدهام موجم اما در گهر لغزیدهام مستیام از مشرب میناگریست هر قدر بالیدهام کاهیدهام رفتن رنگم به آن کو میبرد…
چو قارون ته خاک اگر رفته باشی
چو قارون ته خاک اگر رفته باشی به آرایشگنج و زر رفته باشی چهکارست امل پیشه را با قیامت به هر جا رسی پیشتر رفتهباشی…
چو دریابد کسی رنگ ادای چشم خود کامش
چو دریابد کسی رنگ ادای چشم خود کامش نهانتر از رگ خواب است موج باده در جامش رساییها به فکر طرهٔ او خاک میبوسد مپرس…
چهظلمت است اینکهگشتغفلت بهچشم یاران ز نور ییدا
چهظلمت است اینکهگشتغفلت بهچشم یاران ز نور ییدا همه به پیش خودیم اما سرابهای ز دور پیدا فسون و افسانهٔ تو و من فشاند بر…
چه سازم تا توانم ریخت رنگ سجده در کویش
چه سازم تا توانم ریخت رنگ سجده در کویش سر افتادهای دارم که پیشانیست زانویش کف بیپنجه گیرایی ندارد حیرتی دارم که آیینه چسان حیرت…
چنینکزتاب میگلبرک حسنت شعله رنگ افتد
چنینکزتاب میگلبرک حسنت شعله رنگ افتد مصور گر کشد نقش تو آتش در فرنگ افتد به دل پایی زن و بگذرکه با این سرگرانیها تأمل…
چشمیکه ندارد نظری حلقهٔ دام است
چشمیکه ندارد نظری حلقهٔ دام است هرلبکه سخن سنج نباشد لب بام است بیجوهری از هرزه دراییست زبان را تیغیکه به زنگار فرورفت نیام است…
چراکس منکر بیطاقتیهای درا باشد
چراکس منکر بیطاقتیهای درا باشد دلی دارد چه مشکل گر به دردی آشنا باشد دماغ آرزوهایت ندارد جز نفسسوزی پرپرواز رنگ و بو اگر باشد…
جهانکجاست،گلی زان نقاب میخندد
جهانکجاست،گلی زان نقاب میخندد سحر تبسمی از آفتاب میخندد فنای ما چمنآرای بینقابی اوست به قدر چاک کتان، ماهتاب میخندد تلاش آگهیات ننگ غفلت است…
جنس موهومم دکان آبرویی چیده است
جنس موهومم دکان آبرویی چیده است هیچ هم در عالم امید میارزیده است در جناب حضرت شاه سلیمان بارگاه ناتوان موری خیال عرضی اندیشیده است…
جز خموشی هرکه دل بر ناله و فریاد داشت
جز خموشی هرکه دل بر ناله و فریاد داشت شمع خود را همچو نی در رهگذار باد داشت ای خوش آن عهدیکه در محراب چشم…
جان هیچ وجسد هیچ ونفس هیچ وبقا هیچ
جان هیچ وجسد هیچ ونفس هیچ وبقا هیچ ای هستی توننگ عدم تا بهکجا هیچ دیدی عدم هستی و چیدی الم دهر با این همه…
تو شمشیر حقی هر کس ز غفلت با تو بستیزد
تو شمشیر حقی هر کس ز غفلت با تو بستیزد همان د رکاسه ی سر خون او را گردنش ریزد به هرجا در رسد آوازهٔ…
تعین جز افسون اوهام نیست
تعین جز افسون اوهام نیست نگین خندهای میکند نام نیست به بیمقصدی خلق تک میزند همه قاصدانند و پیغام نیست جهان سرخوش پستی فطرت است…
تبسم قابل چاکی نشد ناموس عریانی
تبسم قابل چاکی نشد ناموس عریانی خجل کرد آخر از روی جنونم بیگریبانی چو بال و پر گشاید وحشت از ساز جنون من صدا عمریست…
ادب نهکسب عبادت نه سعی حقطلبیست
ادب نهکسب عبادت نه سعی حقطلبیست به غیر خاک شدن هرچه هست بیادبیست ز بیقراری نبض نفس توان دانست که عمرآهوی وحشتکمند بیسببیست خمار جام…
اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را
اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را سر وگردن مگر ظاهرکند درد جدایی را ز بیدردی جهان غافل است از عافیتبخشی چه داند استخوان…
تا ز چمن دماغ را بوی بهار میرسد
تا ز چمن دماغ را بوی بهار میرسد ضبط خودم چه ممکن است نامهٔ یار میرسد گوش دل ترانهام میکدهٔ جنون کنید ناله به یاد…
تا چند ناز غازه و رنج حنا کشی
تا چند ناز غازه و رنج حنا کشی نقاش قدرتی اگر از رنگ پاکشی عرضکمال آینه موقوف سادگیست زان جوهرت چه سود که خط بر…
تا بهکی باشی قفس فرسودهٔ شان نگین
تا بهکی باشی قفس فرسودهٔ شان نگین ای خوش آن نامی که نقشش نیست بهتان نگین گر نهایمحکوم حرصافسانهٔ اوهام چند بگذر از جام جم…
پیش ارباب حسب ترک نسب باید کرد
پیش ارباب حسب ترک نسب باید کرد پردهٔ دیده و دل فرش ادب باید کرد کاروانها همه محمل کش یأس است اینجا ناله را بدرقهٔ…
پهلو به چرخ میزند امروز جاه عید
پهلو به چرخ میزند امروز جاه عید کج کرده است باز مه نو کلاه عید دارد ز ماه نو همه تن یک خط جبین یارب…
پر نارساست سعی تحیر کمند او
پر نارساست سعی تحیر کمند او ای ناله همتی ز نهال بلند او برقی به ماه نو زد و گردی به موج گل از ابروی…
بینشان حسنی که جز در پرده نتوان دیدنش
بینشان حسنی که جز در پرده نتوان دیدنش عالمی در پرده است از شوخی پیراهنش خضر اگر بردی چو خط زان لعل سیراب آگهی دست…
بیستون یادی ز فرهاد ندامت فال کرد
بیستون یادی ز فرهاد ندامت فال کرد سنگ را بیتابی آه شرر غربال کرد از تب سودای مجنون خواندم افسونی به دشت گردبادش تا فلک…
بیتأمل در دم پیری مده بیرون نفس
بیتأمل در دم پیری مده بیرون نفس از کتاب صبح مگذر سرسری همچون نفس جسم خاکی دستگاه معنی پرواز توست راست کن چندی درین خم…
بی فقر آشکار نگردد عیار مرد
بی فقر آشکار نگردد عیار مرد بخت سیه بود محک اعتبار مرد پاس وقار و سد سکندر برابر است جز آبرو چو تیغ نشاید حصار…
بههستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
بههستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را نفس باشد رگ خواب پریشان زندگانی را خوشارندیکهچون صبحاندرین بازیچهٔ عبرت به هستی دست افشاندنکند دامنفشانی را شررهای…
بهار عمر به صبح دمیده میماند
بهار عمر به صبح دمیده میماند نفس به وحشت صید رمیده میماند نسیم عیش اگر میوزد درین گلشن به صیت شهپر مرغ پریده میماند به…
به وصول مقصد عافیت نه دلیل جو نه عصا طلب
به وصول مقصد عافیت نه دلیل جو نه عصا طلب تو زاشک آن همهکم نهای قدمی زآبله پا طلب ز مراد عالم آب و گل…
به هر بزمی که باشد جلوه فرما جوهرتیغش
به هر بزمی که باشد جلوه فرما جوهرتیغش به چشم زخم دلها سرمهگردد جوهرتیغش زلال آبروها میزند موج از پر بسمل به کوثر سر فرو…
به گفتگوی کسان مردمی که میلافند
به گفتگوی کسان مردمی که میلافند چو خط به معنی خود نارسیده حرافند مباش غره انصاف کاین نفسبافان به پنبهکاری مغز خیال ندافند توانگریکه دم…
به عبرت سرکشان را موی پیری رهنمونگردد
به عبرت سرکشان را موی پیری رهنمونگردد زند خاکسترش دامنکه آتش سرنگونگردد ز خودداری عبث افسردگیها میکشد فطرت اگر تغییر رنگی گل کند باغ جنون…
به سعی ضعف گرفتم ز دام خویش نجستم
به سعی ضعف گرفتم ز دام خویش نجستم بس است این که طلسم غرور رنگ شکستم ز بس که سرخوشم از جام بینیازی شبنم بهار…
به ذوق عافیت ای ناله تا کی در جگر پیچی
به ذوق عافیت ای ناله تا کی در جگر پیچی چه باشد یک نفس خون گردی و بر چشم تر پیچی به جیب زندگیتهمت شمرنقد…
به خود پیچیدهام نالیدنم نتوان گمان بردن
به خود پیچیدهام نالیدنم نتوان گمان بردن به رنگ رشته فربه گشتهام لیک از گره خوردن حضور زندگی، آنگاه استغنا، چه حرفست این نفس را…
به تحریک نقابش گر شود مایل سر انگشتم
به تحریک نقابش گر شود مایل سر انگشتم ز پیچیدن جهانی رشته میبندد بر انگشتم مپرسید از اثر پیمایی حسن عرقناکش اشارت گرکنم از دور…
به اوجکبریاکزپهلوی عجز است راه آنجا
به اوجکبریاکزپهلوی عجز است راه آنجا سر موییگراینجا خمشوی بشکنکلاه آنجا ادبگاه محبت ناز شوخی برنمیدارد چو شبنم سر به مهر اشک میبالد نگاه آنجا…
بعد کشتن نیز پنهان نیست داغ بسملم
بعد کشتن نیز پنهان نیست داغ بسملم روشنست از دیدهٔ حیران چراغ بسملم رنگ دارد آتشی از کاروان بوی گل میتوان از موج خون کردن…
بسکه زخم کشتهٔ نازش تلاطم میکند
بسکه زخم کشتهٔ نازش تلاطم میکند هر چه را دیدم درین مشهد تبسم میکند چشم بگشا برحصول جستجو کاینجا چو شمع نقد خود هرکس بقدر…
بسکه بی روی تو خجلت کرد خرمن زندگی
بسکه بی روی تو خجلت کرد خرمن زندگی بر حریفان مرگ دشوارست بر من زندگی با چنین دردی که باید زیست دور از دوستان به…
بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا بازگشتن نیست از آیینه تمثال مرا خاک نمگل میکندسامان خشکی از غبار سیرکن هنگامهٔ ادبار و اقبال مرا…
برق خطی بر سیاهی میزند
برق خطی بر سیاهی میزند هالهٔ مه تا به ماهی میزند سجده مشتاق خم ابروی کیست بر دماغم کجکلاهی میزند معصیت در بارگاه رحمتش خندهها…
بر طمع، طبع خسیسی که تفاخر دارد
بر طمع، طبع خسیسی که تفاخر دارد آبرو را عرق سعی تصور دارد با بخیلان نه همین طبع گدا ناصاف است کیسهٔ خود هم ازین…
بر تماشای فنایم دوخت پیریها نظر
بر تماشای فنایم دوخت پیریها نظر یافتم در حلقهگشتن حلقهٔ چشم دگر از هجوم حیرتم راه تپیدن وانشد پیکرم سر تا قدم اشکیست در چشمگهر…
ببینم تاکیام آرد جنون زین دامگه بیرون
ببینم تاکیام آرد جنون زین دامگه بیرون پری افشاندهام در رنگ یعنی میتپم در خون بقدر هستی از بیاختیاری ساختم اما به ذوق دانه و…
باز دل مست نواییست که من میدانم
باز دل مست نواییست که من میدانم این نوا نیز ز جاییستکه من میدانم محمل و قافله و ناقه درین وحشتگاه گردی از بانگ دراییستکه…
باد صحرای جنون هرگه گلافشان میشود
باد صحرای جنون هرگه گلافشان میشود جیبم از خود میرود چندانکه دامان میشود پای تا سر عجز ما آیینه نازکدلیست خاک را نقش قدم زخم…
با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ همچوصحرا پای در دامن زخانومان برآ اضطرابی نیست در پرواز شبنم زین چمن گرتوهم ازخود برون…
این غافلان که آینهپرداز میدهند
این غافلان که آینهپرداز میدهند در خانهای که نیست کس آواز میدهند خون شد دل از معاملهداران وهم و ظن تمثال ماست آن چه به…
ای هوش! سخت داغیست، یاد بهار طفلی
ای هوش! سخت داغیست، یاد بهار طفلی تا مرگ بایدت بود شمع مزار طفلی قد دو تا درین بزم آغوش ناامیدیست خمیازه کرد ما را…
ای فکر نازکت را شبهت کمینی از مو
ای فکر نازکت را شبهت کمینی از مو تشویش عطسه تا کی مانند بینی از مو در کارگاه فطرت نام شکست ننگست باید قلم نبندد…
ای زعکس نرگست آیینه جام مل به کف
ای زعکس نرگست آیینه جام مل به کف شانه از زلف تو نبض یک چمن سنبل به کف تا دم تیغت کند گلچینی باغ هوس…
ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را ابروی تو معراج دگر پایهٔ خم را گیسوی تو دامیست که تحریر خیالش از نال به زنجیرکشیدهست…
ای به عشرت متهم سامان درد سر مکن
ای به عشرت متهم سامان درد سر مکن صاف و دردی نیست اینجا وهم در ساغر مکن شمع این محفل وبال گردن خویش است و…
اوج جاه، آثارش از اجزای مهمل ریختهست
اوج جاه، آثارش از اجزای مهمل ریختهست خار و خسازبس فراهمگشته اینتل ریختهست صورت کار جهان بیبقا فهمیدنیست رنگ بنیادیکه میریزند اول ریختهست چشمکو تا…
آنکه از بوی بهارش رنگ امکان ریختند
آنکه از بوی بهارش رنگ امکان ریختند گرد راهش جوش زد آثار اعیان ریختند شاهد بزم خیالش تا درد طرف نقاب آرزوها شش جهت یکچشم…
آن جنگجو به ظاهر گرپشت داده است
آن جنگجو به ظاهر گرپشت داده است پنهان دری ز فتح نمایانگشاده است از بسکه سعی همت مردان فروتنیست پشت سپه قوی به سوار پیاده…
آمد ز گلشن ناز آن جوهر تبسم
آمد ز گلشن ناز آن جوهر تبسم دل درکف تغافل گل بر سر تبسم خط جوش خضر دارد بر چشمهٔ خیالش یا خفته خاکساری سر…





