به خود داری فسردن گرم کردی جای بگذشتن

به خود داری فسردن گرم کردی جای بگذشتن شدی آخر درین ویرانه نقش پای بگذشتن نفهمیدی کزین محفل اقامت دور می‌باشد گذشتی همچو عمر شمع…

به تو نقش صحبت ما، چقدر بجا نشسته

به تو نقش صحبت ما، چقدر بجا نشسته توبه ناز و ما درآتش‌، تو به خواب وما نشسته سرو برگ جرآت دل به ادب چرا…

به این تمکین خرامت فتنه در خوابست پنداری

به این تمکین خرامت فتنه در خوابست پنداری تبسم از حیا گل بر سر آبست پنداری غبارم از خرامت ششجهت دست دعا دارد حضور چین…

بعد مردن از غبارم‌ کیست تا یابد نشان

بعد مردن از غبارم‌ کیست تا یابد نشان نقش پای موج هم با موج می‌باشد روان خامشی مهری‌ست بر طومار عرض مدعا همچو شمع‌کشته دارم…

بسکه سودای توام سرتا به پا زنجیر پاست

بسکه سودای توام سرتا به پا زنجیر پاست موی‌سر چون‌دود شمعم‌جمع‌با زنجیر پاست اشکم و بر انتظار جلوه‌ای پیچیده‌ام یاد آن‌گل شبنم شوق‌مرا زنجیرپاست همتی…

بسکه بی روی تو لبریز ندامت بوده‌ام

بسکه بی روی تو لبریز ندامت بوده‌ام همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سوده‌ام از کف خاکستر من شعله جولانی مخواه اخگری در دامن…

بس رشک قامت او سوخت سر تا پای سرو

بس رشک قامت او سوخت سر تا پای سرو موج قمری ریخت از خاکستر اجزای سرو پیکر آزادی و بار تحمل تهمتست یک قلم دست…

برکاغذ آتش زده هر چند سواریم

برکاغذ آتش زده هر چند سواریم فرصت شمران قدم آبله داریم چون شمع تلاش همه زین بزم رهایی است گل می‌دمد آن خار که از…

بر من فسون عجز در ایجاد خوانده‌اند

بر من فسون عجز در ایجاد خوانده‌اند چون‌گل به دامن آتش رنگم نشانده‌اند خواهد عبیر پیرهن عافیت شدن خاکبببتری کز اخگر طبعم دمانده‌اند کس آگه…

بر جنون نتوان شد از عقل ادب‌پرور محیط

بر جنون نتوان شد از عقل ادب‌پرور محیط سعی گوهر تا کجاها تنگ گیرد بر محیط غیر بیکاری چه می‌آید ز دست مفلسان نیست جز…

بپرهیز از حسد تا فضل یزدانت قرین باشد

بپرهیز از حسد تا فضل یزدانت قرین باشد که مرحوم است آدم هرقدر شیطان لعین باشد مگو در جوش خط افزونی حسن‌است خوبان را زبان‌کفر…

باز درس خاشاکم سطر شعله‌خوانیهاست

باز درس خاشاکم سطر شعله‌خوانیهاست خون بسمل شوقم ساز من روانیهاست کیست ضبط خودداری تاکشد عنان من تا شکست رنگی هست عرض ناتوانیهاست بی‌زبانی عاشق…

باز آب شمشیرت از بهار جوشیها

باز آب شمشیرت از بهار جوشیها داد مشت خونم را یادگل فروشیها ناله تا نفس دزدید من به سرمه خوابیدم کرد شمع این محفل داغم…

با خزان آرزو حشر بهارم‌ کرد‌ه اند

با خزان آرزو حشر بهارم‌ کرد‌ه اند از شکست‌ رنگ چون‌ صبح ‌آشکارم کرده‌اند تا نگاهی‌گل‌کند می‌بایدم از هم‌گداخت چون حیا در مزرع حسن آبیارم…

این‌زمان یک طالب‌مستی درین میخانه نیست

این‌زمان یک طالب‌مستی درین میخانه نیست آنکه‌گرد باده‌گردد جز خط پیمانه نیست از نشاط‌دل چه می‌پرسی‌که مانند سپند غیر دود آه حسرت ریشهٔ این دانه…

ای‌کعبه جو یقینی اگرکار بستن است

ای‌کعبه جو یقینی اگرکار بستن است احرام بستنت همه زنار بستن است گر محرمی علم نفرازی یه حرف پوچ این پنبه پرچمی‌ست‌که بر دار بستن…

ای گشاد و بست مژگانت معمای پری

ای گشاد و بست مژگانت معمای پری جام در دستست از چشم تو مینای پری از تغافل تا نگاهت فرق نتوان یافتن یک جنون می‌پرورد…

ای ساز بر و دوش تو پیراهن‌کاغذ

ای ساز بر و دوش تو پیراهن‌کاغذ تا چند به هر شعله زنی دامن‌کاغذ کس نیست‌ که بر خشکی طبعت نستیزد گر آتش وگر آب…

ای چیده نقش پای تو دکان آفتاب

ای چیده نقش پای تو دکان آفتاب در سایهٔ تو ریخته سامان آفتاب از طلعت نقاب طلسم بهار صبح در جلوهٔ تو آینه‌ها کان آفتاب…

ای بهار پرفشان دل برگل و سنبل مبند

ای بهار پرفشان دل برگل و سنبل مبند آشیان جز در فضای نالهٔ بلبل مبند شوق آزادی تعلق اختراع وهم تست از خیال پوچ چون…

اول ،‌در عدم‌، دهنت باز می‌کند

اول ،‌در عدم‌، دهنت باز می‌کند تاکاف و نون تهیهٔ آواز می‌کند آهنگ صور خیز تو در هر نفس زدن ساز هزار عالم ناساز می‌کند…

انفعال باطن خاموش دارد بوی خون

انفعال باطن خاموش دارد بوی خون ریزش صهباست هر جا شیشه می‌گردد نگون کاملان در خاکساری قدر پیدا می‌کنند چون عیار رنگ زر کز خام…

آن سبکروحان که تن در خاکساری داده‌اند

آن سبکروحان که تن در خاکساری داده‌اند در سواد سرمهٔ خط چون نگاه افتاده‌اند برخط عجز نفس عمری‌ست جولان می‌کنی رهروان یک سر تپش آواره…

آمد ورفت نفس نیرنگ توفان بلاست

آمد ورفت نفس نیرنگ توفان بلاست موج این‌دریا به‌چشم اهل‌عبرت اژدهاست هرچه‌کم‌کردیم از خبث اعتبار ما فزود کاهش جزو نگین شهرت فروش نامهاست تا ز…

اگر ساقی ز موج با ده بندد رشتهٔ سازم

اگر ساقی ز موج با ده بندد رشتهٔ سازم رساند قلقل مینا به رنگ رفته آوازم عروج خاکساران آنقدرکوشش نمی‌خواهد چوگرد از جنبش پایی توان…

اگر از گدازم نمی گل کند

اگر از گدازم نمی گل کند دو عالم ز من شیشه پُر مل ‌کند محیط است چون محو گردد حباب ز خود گم شدن جزو…

اشکم از پیری به چشم تر پریشان می‌شود

اشکم از پیری به چشم تر پریشان می‌شود صبحدم جمعیت اختر پریشان می‌شود می‌دهد سرسبزی این مزرع از ماتم نشان دانه را از ریشه موی…

ازین صحرای بی‌حاصل دگر با خود چه بردارم

ازین صحرای بی‌حاصل دگر با خود چه بردارم نگاه عبرتی همچون شرر زاد سفر دارم محبت تا کجا سازد دچار الفت خویشم به رنگ رشتهٔ…

از میانش مو به موی ناتوانان جستجوست

از میانش مو به موی ناتوانان جستجوست از دهانش تا دهان ذره محوگفتگوست در دلش میل جفا نقش است بر لوح نگین درلبش حرف وفا…

از سعی ما نیامد جز زور درگریبان

از سعی ما نیامد جز زور درگریبان چون شمع قطع‌ کردیم شب تا سحر گریبان در جستجوی مقصود نتوان به هرزه فرسود از عالم خیالات…

از چه دعوی شمعها گردن به بالا می‌کشند

از چه دعوی شمعها گردن به بالا می‌کشند بر هوا حیف است چشمی کز ته پا می‌کشند شبهه نتوان‌کرد رفع ازکارگاه عمر و وزید روزگاری…

از بس قماش دامن دلدار نازک است

از بس قماش دامن دلدار نازک است دستم زکار اگر نرود کار نازک است از طوف‌گلشنت ادبم منع می‌کند کیفیت درشتی این خار نازک است…

شب وصل است و نبود آرزورا دسترس اینجا

شب وصل است و نبود آرزورا دسترس اینجا که باشد دشمن خمیازه آغوش هوس اینجا چو بوی‌گل‌گرفتارم به رنگ الفتی ورنه گشاد بال پرواز است…

یأس‌فرسای تغافل دل ناشاد مباد

یأس‌فرسای تغافل دل ناشاد مباد بیدلانیم فراموشی ما یاد مباد عیش ما غیرگرفتاری دل چیزی نیست یارب این صید ز دام و قفس آزاد مباد…

یاد تو آتشی است که خامش نمی‌شود

یاد تو آتشی است که خامش نمی‌شود حق نمک چو زخم فرامش نمی‌شود زین اختلاطها که مآلش ندامت است خوشدل همان کسی که دلش خوش…

وعده افسونان طلسم انتظارم کرده‌اند

وعده افسونان طلسم انتظارم کرده‌اند پای تا سر یک دل امیدوارم کرده‌اند تا نباشم بعد از این محروم طوف دامنی خاک بر جا مانده‌ای بودم…

هیهات دم بازپسین عرض ادب برد

هیهات دم بازپسین عرض ادب برد رشک نفسم سوخت‌ که نام تو به لب برد بر عالم فطرت‌ دل بی‌درد ستم کرد نشکستن این شیشه…

هوس در مزرع آمال‌ گو صد خرمن انبارد

هوس در مزرع آمال‌ گو صد خرمن انبارد شرار کاغذ ما ربزش تخم دگر دارد غبار گفتگو بنشان مبادا فتنه انگیزی نفسها رفته رفته شور…

همچو عنقا بی‌نیاز عرض ایجادیم ما

همچو عنقا بی‌نیاز عرض ایجادیم ما یعنی آن سوی جهان یک عالم آبادیم ما کس درتن محفل حریف امتیاز ما نشد پرفشانیهای بی‌رنگ پریزادیم ما…

هستی نیاز دیده نمناک کرده‌ام

هستی نیاز دیده نمناک کرده‌ام تا شمع سان جبین زعرق پاک کرده‌ام راهم به کوچهٔ دگر است از رم نفس زبن موج می سراغ رگ…

هرکه در اظهار مطلب هرزه‌نالی می‌کند

هرکه در اظهار مطلب هرزه‌نالی می‌کند گر همه ‌کهسار باشد شیشه خالی می‌کند بهر حاجت پیش هر کس رو نباید ساختن خفت این تصویر را…

هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را

هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را پشت پایی بود معراج این بنای پست را بر فضولی ناکجا خواهی دکان ناز چید جزگشاد و…

هر که آمد در جان بیکس‌تر از ما می‌رود

هر که آمد در جان بیکس‌تر از ما می‌رود کاروانها زین ره باریک تنها می‌رود از شکست اعتبار آگاه باید زیستن نیست بی‌گرد پری راهی…

نیستی پیشه‌کن از عالم پندار برآ

نیستی پیشه‌کن از عالم پندار برآ خوابش راکم شمر از زحمت بسیار برآ قلقل ما و منت پر به‌گلو افتاده‌ست بشکن این شیشه وچون باده…

نیاز جلوه دارم حیرت آیینه پروردی

نیاز جلوه دارم حیرت آیینه پروردی ز دیوان نگاه امشب برون آورده‌ام فردی به روی چهرهٔ امکان‌، من آن رنگ سبکبالم که هر کس می‌رود…

نه مضمون نقش می‌بندم نه لفظ از پرده می‌جوشم

نه مضمون نقش می‌بندم نه لفظ از پرده می‌جوشم زبانم گرم حرف کیست کاین مقدار خاموشم به چندین شعله روشن نیست از من پرتو دوری…

نه جاه مایهٔ عصیان نه مال غفلت‌زاست

نه جاه مایهٔ عصیان نه مال غفلت‌زاست همین نفس‌ که تواش صید الفتی دنیاست کسی ستمکش نیرنگ اتحاد مباد تو بیوفا نه‌ای اما جدایی تو…

نمی‌دزددکس از لذات‌کاهش آفرین خود را

نمی‌دزددکس از لذات‌کاهش آفرین خود را فرو خورده‌ست شمع اینجا به‌ذوق انگبین خود را به لبیک حرم ناقوس دیرآهنگها دارد دراین‌محفل‌طرف‌دیده‌ست‌شک‌هم‌بایقین‌خودرا به همواری طریق صلح…

نگاه وحشی لیلی چه افسون‌کرد صحرا را

نگاه وحشی لیلی چه افسون‌کرد صحرا را که‌نقش پای آهو چشم‌مجنون‌کرد صحرارا دل از داغ محبت‌گر به این دیوانگی بالد همان‌یک‌لاله‌خواهدطشت‌پرخون‌کرد‌صحرارا بهار تازه‌رویی حسن فردوسی…

نفس زینسان که بر عزم پرافشانی کدی دارد

نفس زینسان که بر عزم پرافشانی کدی دارد غبار رفتنت این دشت آمد آمدی دارد از این‌گلشن حضوری نیست آغوش تمنا را نگه بر هرچه…

نشئهٔ یأسم غم خمار ندارد

نشئهٔ یأسم غم خمار ندارد دامن افشانده‌ام غبار ندارد نیست‌حوادث شکست پایهٔ عجزم آبله از خاکمال عار ندارد شبنم طاقت فروش گلشن اشکم آب در…

نشاند عجزم بر آستانی که محوم از جیب تا به دامن

نشاند عجزم بر آستانی که محوم از جیب تا به دامن اگر بخوانند سر به جیبم و گر برانند پا به دامن کجاست موقع‌شناس راحت…

ندانم مژدهٔ وصل‌ که شد برق افکن هوشم

ندانم مژدهٔ وصل‌ که شد برق افکن هوشم که همچون موج از آغوشم برون می‌تازد آغوشم به صد خورشید نازد سایهٔ اقبال شام من که…

نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی

نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی تو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت…

ناتوانی در تلاش حرص بهتانم نکرد

ناتوانی در تلاش حرص بهتانم نکرد قدردانیهای طاقت آنچه نتوانم نکرد شمع خامش وارهید از اشک و آه و سوختن بی‌زبان بودن چه مشکلهاکه آسانم…

می و نغمه مسلم حوصله‌ای که قدح‌کش گردش سر نشود

می و نغمه مسلم حوصله‌ای که قدح‌کش گردش سر نشود بحل است سبکسری آنقدرت‌ که دماغ ‌جنون‌زده‌تر نشود اگر اهل قبول اثر نشوی به توقع…

منتظران بهار بوی شکفتن رسید

منتظران بهار بوی شکفتن رسید مژده به ‌گلها برید یار به‌ گلشن رسید لمعهٔ مهر ازل بر در و دیوار تافت جام تجلی به دست…

مگو این نسخه طور معنیی یک دست‌کم دارد

مگو این نسخه طور معنیی یک دست‌کم دارد تو خارج نغمه‌ای ساز سخن صد زیر و بم دارد صلای عام میآید به‌گوش از ساز این…

مغتنم‌گیرید دامان دل آگاه را

مغتنم‌گیرید دامان دل آگاه را محرمان لبریزیوسف دیده‌اند این چاه را در دبستان طلب تعطیل مشق درد نیست همچونال خامه در دل خشک‌مپسند آه‌را زحمت…

مژگان‌ گشا جهان ته بال نگاه ‌گیر

مژگان‌ گشا جهان ته بال نگاه ‌گیر صیدت به زیر پاست ز شاهین ‌کلاه‌ گیر بال هما ز شش جهتم سایه‌افکن است اقبال ‌گو کلاغ…

محو جنون ساکنم شور بیابان در بغل

محو جنون ساکنم شور بیابان در بغل چون چشم خوبان خفته‌ام ناز غزالان در بغل نی غنچه دیدم نی چمن نی شمع خواندم نی لگن…

مبتذل صبح و شام تازگی‌ آرنده نیست

مبتذل صبح و شام تازگی‌ آرنده نیست مسخرهٔ روزگار آنقدرش خنده نیست آینه در پیش‌ گیر محرم تحقیق باش غیر ز خود رفتنت پیش توآینده…

ما سجدهٔ حضوریم محو جناب مطلق

ما سجدهٔ حضوریم محو جناب مطلق گمگشته همچو نوریم در آفتاب مطلق در عالم تجرد یارب چه وانماییم او صد جمال جاوید ما یک نقاب…

لاله و گل چشمک رمز خوان فهمیده اند

لاله و گل چشمک رمز خوان فهمیده اند زعفرانی هست کاینها بر وفا خندیده اند زین گلستانم به گوش آواز دردی می رسد رنگ و…

گل نکرد آهی‌که بر ما خنجر قاتل نشد

گل نکرد آهی‌که بر ما خنجر قاتل نشد آرزو برهم نزد بالی‌که دل بسمل نشد دام محرومی درین دشت احتیاط آگهی‌ست وای بر صیدی‌که از…

گرگدا دست طمع دزدد ز هم در آستین

گرگدا دست طمع دزدد ز هم در آستین می‌کشد خشکی کف اهل کرم در آستین در قمار زندگی یا رب چه باید باختن چون حبابم…

گر، دمی‌، بوس کفت‌گردد میسر تیغ را

گر، دمی‌، بوس کفت‌گردد میسر تیغ را تا ابد رگهای‌گل بالد ز جوهر تیغ را ازکدورت برنمی‌آید مزاج کینه‌جو بیشتر دازد همین زنگار در بر…

گر شود از خواب من خیال تو محبوس

گر شود از خواب من خیال تو محبوس حسرت بالین من برد پر طاووس ساز حجابی نداشت محفل هستی سوخت دل شمع ما به حسرت…

گر جنونم ناله واری نذر بلبل می‌کند

گر جنونم ناله واری نذر بلبل می‌کند شور محشر آشیان در سایهٔ‌گل می کند انتظار ناز استغنا نگاهی می‌کشم کز غبارم سرمهٔ چشم تغافل می‌کند…

گر از موج‌ گهر نشنیده‌ای رمز خروش او

گر از موج‌ گهر نشنیده‌ای رمز خروش او بیا شور تبسم بشنو از لعل خموش او حیا ساقی‌ست چندانی‌ که حسنش رنگ ‌گرداند ز شبنم…

گاه خرد جوهرم‌، گاه جنون خودم

گاه خرد جوهرم‌، گاه جنون خودم انجمن جلوهٔ بوقلمون خودم صبح بهار دلم لیک ز کم‌فرصتی تا نفسی‌ گل‌ کند گرد برون خودم شور چمن…

کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم

کو شور دماغی ‌که به سودای تو افتم گردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتم عمری‌ست درین باغ پر افشان امیدم شاید چو نگه…

کنون که مژدهٔ دیدار شوق بنیادست

کنون که مژدهٔ دیدار شوق بنیادست به هر طرف رودم دل تجلی‌آبادست مکن به آینه تکلیف نامه و پیغام که در حضور نویسی تحیر استادست…

کسی از التفات چشم خوبان‌ کام بردارد

کسی از التفات چشم خوبان‌ کام بردارد که بر هر استخوان صد زخم چون بادام بردارد به قدر زخم چون گل شوخیی انداز مستی کن…

کاهش طبع من از فطرت بیباک خود است

کاهش طبع من از فطرت بیباک خود است شمع را برق فنا شعلهٔ ادراک خود است غیر مشکل‌که شود دام اسیران وفا قفس وحشت صبحم…

قیامت‌ کرد گل در پیرهن بالیدنت نازم

قیامت‌ کرد گل در پیرهن بالیدنت نازم جهان شد صبح‌ محشر زیر لب خندیدنت نازم در آغوش نگه‌ گرد سر بیتابی‌ات‌ گردم به تحریک نفس…

قابل نخل ما بر دگرست

قابل نخل ما بر دگرست گردن شمع را سر دگرست سر به ‌گردون فرو نمی‌آربم این هواهای منظر دگرست کشت اقبال معصیتها سبز ابر ما،…

فغان‌ گل می‌کند هرگه به ‌وحشت‌ گام بردارم

فغان‌ گل می‌کند هرگه به ‌وحشت‌ گام بردارم سر دامان کوه از دلگرانی برکمر دارم از این دشت غبار اندود جز عبرت چه بردارم شرارم‌،…

فرصتی داری زگرد اضطراب دل برآ

فرصتی داری زگرد اضطراب دل برآ همچوخون پیش ازفسردن از رگ‌بسمل برآ ریشهٔ الفت ندرد دانهٔ آزادی‌ات ای شرر نشو و نما زین‌کشت بیحاصل‌برآ از…

غنا مفت هوس‌گر نام آسودن نمی‌گیرد

غنا مفت هوس‌گر نام آسودن نمی‌گیرد غبار دامن‌افشان سحر دامن نمی‌گیرد فسردن خوشترست از منت شوراندن آتش حنا بوسدکف دستی‌که دست من نمی‌گیرد دلی دارم…

غبار یأسم به هر تپیدن هزار بیداد می‌نگارم

غبار یأسم به هر تپیدن هزار بیداد می‌نگارم به سرمه فرسود خامه اما هنوز فریاد می‌نگارم به مکتب طالع آزمایی ندارم از جا‌نکنی رهایی قفای…

عنانم گر نگیرد خاطر آیینه سیمایی

عنانم گر نگیرد خاطر آیینه سیمایی به ‌قلب آسمانها می‌زنم از آه هیهایی ز سامان دو عالم آرزو مستغنی‌ام دارد شبستان خط جام و حضور…

عمری‌ست به حیرت نفس سوخته رام است

عمری‌ست به حیرت نفس سوخته رام است این مستی آسوده‌، ندانم ز چه جام است غافل مشو ای بیخبر از شورش این بحر آمد شد…

عقل اگر صد انجمن تدبیر روشن می‌کند

عقل اگر صد انجمن تدبیر روشن می‌کند فکرمجنون سطری از زنجیرروشن می‌کند داغ نومیدی دلی دارم که در هر دم زدن شمعها از آه بی‌تاثیر…

عرق‌آلوده جمالی ز نظر می‌گذرد

عرق‌آلوده جمالی ز نظر می‌گذرد کزحیا چون عرقم آب ز سر می‌گذرد کیست از شوخی رنگ تو نبازد طاقت آب یاقوت هم اینجا ز جگر…

عبث ای دشمن تحقیق دل از وسوسه خستی

عبث ای دشمن تحقیق دل از وسوسه خستی توهمین آینه بودی به چه امید شکستی چه خیال است به قید جسد آزاد نشستن امل آشفت…

عاشقی مقدور هر عیاش نیست

عاشقی مقدور هر عیاش نیست غم‌کشیدن، صنعت نقاش نیست حسن محجوبی‌که ما را داغ‌کرد گر قیامت فاش گردد فاش نیست گر شوی آگه‌، ز آداب…

ضعیفیها بیان عجز طاقت برنمی‌دارد

ضعیفیها بیان عجز طاقت برنمی‌دارد سجود مشت خاک اظهار طاعت برنمی‌دارد طرف عشق است غیر از ترک هستی نیست تدبیری که ‌شمشیر از حریف‌ خود…

صد هنر در پرده دل فرش اقبال صفاست

صد هنر در پرده دل فرش اقبال صفاست بیشتر در خانهٔ آیینه جوهر بوریاست سجده تعلیم است عجز نارساییهای شوق چین‌ کلفت بر جبینم نقش…

صبح است و دارد آن‌گل در سر هوای نرگس

صبح است و دارد آن‌گل در سر هوای نرگس از چشم ما بریزید آبی به پای نرگس ابر و بهار اقبال امروز سایهٔ کیست گل‌کرد…

شوق تا گرم عنان نیست فسردن برجاست

شوق تا گرم عنان نیست فسردن برجاست گر به راحت نزند ساحل ما هم دریاست راحتی در قفس وضع‌ کدورت داریم رنگ مژگان به هم…

شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی

شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی جهانی رفته است از خویش در اندیشهٔ وهمی سرابی هم نمی‌بینیم و…

شعورت خواه مستم وانماید خواه مخمورم

شعورت خواه مستم وانماید خواه مخمورم چو ساغر می‌کشی دارد ازین اندیشه‌ها دورم نفس بی‌طاقتی را مفت ساز خویش می‌داند همین پر می‌فشانم آشیانی نیست…

شد لب شیرین ادایش با من از ابرام تلخ

شد لب شیرین ادایش با من از ابرام تلخ از تقاضای هوس کردم می این جام تلخ پختگی در طبع ناقص بی‌دماغ تهمت است دود…

تا مشرب محبت ننگ وفا نباشد

تا مشرب محبت ننگ وفا نباشد باید میان یاران ما و شما نباشد بر ما خطا گرفتن از کیش شرم دور است کس عبب‌کس نبیند…

شب که آیینهٔ آن آینه‌رو گردیدم

شب که آیینهٔ آن آینه‌رو گردیدم جلوه‌ای کرد که من هم همه او گردیدم ساغر بی‌خودی‌ام نشئهٔ پروازی داشت رنگها بسکه شکستم همه بوگردیدم حاصل…

سیرابی ازین باغ هوس‌، یاس‌پرست است

سیرابی ازین باغ هوس‌، یاس‌پرست است کو صبح و چه‌شبنم ز نفس‌شستن ‌دست است پیچ و خم موج‌گهر بحر خیالیم این زلف هوس را نه…

سعی ناپیدا و حسرتها دویدن آرزوست

سعی ناپیدا و حسرتها دویدن آرزوست شمع‌تصویریم‌و اشک‌ما چکیدن آرزوست بسمل‌تسلیم هستی طاقت‌کوشش نداشت آن ‌که ما را کرد محتاج تپیدن آرزوست دست و پایی…

سرکیست تا برد آرزو به غبار سجده‌کمینی‌ات

سرکیست تا برد آرزو به غبار سجده‌کمینی‌ات نرسید قطرت نه فلک به هوابیان زمینی‌ات نه حقیقت دویی آشنا، نه دلیل عین تو مآسوا به‌کجاست عکس…

سر تاراج گلشن داشت سرو فتنه بالایش

سر تاراج گلشن داشت سرو فتنه بالایش به صد عجز حنا خون بهار افتاد در پایش گلستان آب شد از شرم رخسار عرقناکش صدف لب…