غزلیات بیدل
کم نیست صحبت دلگر مرد، زن نماند
کم نیست صحبت دلگر مرد، زن نماند آیینه خانهای هست، گر انجمن نماند گر حسرت هوسکیش بازآید از فضولی کلفت کراست هر چند گل در…
کردهام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
کردهام باز به آن گریهٔ سودا، سودا که ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا ساقیامشبچهجنون ریختبهپیمانهٔ هوش که شکستم به دل از قلقل…
کام از جهان گرفتم و ناکام هم شدم
کام از جهان گرفتم و ناکام هم شدم آغاز چیست محرم انجام هم شدم یاد نگاه او به چه کیفیتم بسوخت عمری چراغ خلوت بادام…
قضا تا نقش بنیاد من بیکار میبندد
قضا تا نقش بنیاد من بیکار میبندد حنا میآرد و در پنجهٔ معمار میبندد ز چاک سینه بیروی تو هرجا میکشم آهی سحر شور قیامت…
فناکی شغل سودای محبت را زیان دارد
فناکی شغل سودای محبت را زیان دارد سری دارمکه تا خاک هوای اوست جان دارد دم ناییست افسون نوای هستیام ورنه هنوزم نالهٔ نی در…
فسون وهم چه مقدار رهزن افتادست
فسون وهم چه مقدار رهزن افتادست که ذر بر تو مراکار با من افتادست کجا روم که چو اشکم ز سعی بخت نگون به پیش…
فرصت انشایان هستی گر تکلف کردهاند
فرصت انشایان هستی گر تکلف کردهاند سکته مقداری در این مصرع توقف کردهاند از مآل زندگی جمعی که دارند آگهی کارهای عالم از دست تأسف…
غم تلاش مخور عجز را مقدمکن
غم تلاش مخور عجز را مقدمکن به خواب آبله پا میزنی جنون کم کن ز وضع دهر جز آشفتگی چه خواهی دید به یک خم…
غبار عجز پروازی مقیم دامن خویشم
غبار عجز پروازی مقیم دامن خویشم شکست خویش چون موج است هم بر گردن خویشم درین مزرع که جز بیحاصلی تخمی نمیبندد نمیدانم هجوم آفتم…
عمریستکه در حسرت آن لعلگهر موج
عمریستکه در حسرت آن لعلگهر موج دل میزندم بر مژه از خون جگر موج گر شوخی زلفت فکند سایه به دریا از آب روان دسته…
عمرها شد عجزطاقت سویجیبم رهبرست
عمرها شد عجزطاقت سویجیبم رهبرست در ره تسلیم دل پاییکه من دارم سرست تا فروغ شعلهٔ خورشید حسنی دیدهام صبح اگربالد به چشم منکف خاکسترست…
عشق هرجا ادبآموز تپیدن باشد
عشق هرجا ادبآموز تپیدن باشد خون بسمل عرق شرم چکیدن باشد مزرع نیستی، آرایش تخم شرریم آفت حاصل ما عرض دمیدن باشد شوق مفت است…
عرق ربز خجالت میگدازد سعی بیتابی
عرق ربز خجالت میگدازد سعی بیتابی ندارم مزرع امید اما میدهم آبی درین دریا بهکام آرزو نتوان رسید آسان مه اینجا بعد سالی میکشد ماهی…
عالمی بر باد رفت از سعی بیپا و سری
عالمی بر باد رفت از سعی بیپا و سری خامهها در مشق لغزشگم شد از بیمسطری فرصت جمعیت دل نوبهار مدعاست غنچه خسبیها مقدم گیر…
طرهٔ او در خیالم گر پریشان میشود
طرهٔ او در خیالم گر پریشان میشود از نفس هم دل پریشانتر پریشان میشود ای بسا طبعی که در جمعیتش آوارگیست شعله از گلکردن اخگر…
صورت خود ز تو نشناختهام
صورت خود ز تو نشناختهام اینقدر آینه پرداختهام گر فروغیست درین تیره بساط رنگ شمعیست که من باختهام رم آهو به غبارم نرسد در قفای…
صد ابد عیش طربخانهٔ دنیا بخشند
صد ابد عیش طربخانهٔ دنیا بخشند نفسیگر به دل سوختهام جا بخشند سیر خمخانهٔ کثرت به دماغم زده است شایدم نشئهٔ تحقیق دو بالا بخشند…
صبح از چه خرابات جنونکرد بهارش
صبح از چه خرابات جنونکرد بهارش کافاق به خمیازه گرفتهست خمارش شام اینهمه سامان کدورت زکجا یافت کز زنگ نشد پاک کف آینهدارش گردون به…
شوق آزادی سر از سامان استغنا مکش
شوق آزادی سر از سامان استغنا مکش گرکشی بار تعلق جز به پشت پا مکش ای شرر زین مجمرت آخر پری باید فشاند گر همه…
شمعسان چشمی کز اشک آتشین تر میکنم
شمعسان چشمی کز اشک آتشین تر میکنم گردن مینا به دستم می به ساغر میکنم شعلهها را سیر خاکستر عروجی دیگر است جمله پروازم اگر…
شرم از خط پیشانی ما ریخته شقها
شرم از خط پیشانی ما ریخته شقها زین جاده نرفتهست برون نقب عرقها درسهمه درسکتهٔ تدبیرمساوی ست در موجگوهر نیست پس و پیش سبقها زین…
شبی مشتاق رنگ آمیزی تصویر دل گشتم
شبی مشتاق رنگ آمیزی تصویر دل گشتم زگال مشق این فن بر سیاهی زد خجل گشتم غباری بودم از آشفتگی نومید آسودن پر افشانی عرقها…
تا گرد ما به اوج ثریا نمیرسد
تا گرد ما به اوج ثریا نمیرسد سعی طلب به آبلهٔ پا نمیرسد توفان نالهایم و تحیر همان بجاست آیینه جوهرت به دل ما نمیرسد…
شب زندگی سر آمد به نفسشماری آخر
شب زندگی سر آمد به نفسشماری آخر به هوا رساند خاکم سحر انتظاری آخر طرب بهار غفلت عرق خجالت آورد نگذشت بیگلابم گل خندهکاری آخر…
سودای تک و تاز هوسها ز سر انداز
سودای تک و تاز هوسها ز سر انداز پرواز به جایی نتوان برد پر انداز هرجا تویی آشوب همین دود و غبار است از خویش…
سعی روزیکاهش است ای بیخبر چشمی بمال
سعی روزیکاهش است ای بیخبر چشمی بمال آسیاها شد درین سودا تنکتر از سفال از کدورت رست طبعی کز تردد دست بست آب خاک آلوده…
سرشکم صد سحر خندید و پیدا نیست تاثیری
سرشکم صد سحر خندید و پیدا نیست تاثیری کنون از ناله درتاریکی شب افکنم تیری بجز مردن علاج ما و من صورت نمیبندد تب شور…
سخنسنجیکه مدح خلق نفریبد به وسواسش
سخنسنجیکه مدح خلق نفریبد به وسواسش مسیحای جهان مرده گردد صبح انفاسش نفس محملکش چندین غنا و فقر میباشد که در هر آمد و رفتی…
ستم شریک من یاس خوشدن ستم است
ستم شریک من یاس خوشدن ستم است حریف عذر هزار آرزو شدن ستم است دلیست در بغلت بو کن و تسلی باش چو آهوان ز…
زین گلستان که گلش رنگ ندامت دارد
زین گلستان که گلش رنگ ندامت دارد شبنمی نیست که بیدیدهٔ تر میگذرد از نفس چند پی قافلهٔ دلگیریم سنگ عمریستکه بردوش شرر میگذرد دام…
زیر گردون طبع آزادی نوایی برنخاست
زیر گردون طبع آزادی نوایی برنخاست بسکه پستیداشت اینگنبد صدایی برنخاست هرکه دیدیم از تعلق در طلسم سنگ بود یک شرر آزادهای از خود جدایی…
زندگی تمهید اسباب فناست
زندگی تمهید اسباب فناست ما و من افسانهٔ خواب فناست غافلان تا چند سودای غرور جنس این دکان همه باب فناست مست ومخمورخیال ازخود روید…
زبن سجدهٔ خود دار تفاخر چه فروشم
زبن سجدهٔ خود دار تفاخر چه فروشم در راه تو افتاده سرم لیک به دوشم چون موجگهر پای من و دامن حیرت سعی طلبی بود…
زان بهار ناز حیرانم چه سامان کردهام
زان بهار ناز حیرانم چه سامان کردهام چون گل امشب تا گریبان گل به دامان کردهام بوی گل میآید از کیفیت پرواز من بال و…
ز علم و عمل نکتهها گوش کردم
ز علم و عمل نکتهها گوش کردم ندانم چه خواندم فراموش کردم خطوط هوس داشت اوراق امکان مژه لغزشی خورد مغشوش کردم گر این انفعال…
ز دهر نقد تو جز پیچ وتاب دشوار است
ز دهر نقد تو جز پیچ وتاب دشوار است خیال،گو مژه بربند، خواب دشوار است دل گداخته دعوتسرای جلوهٔ اوست فروغ مهر نیفتد در آب،…
ز خود رمیدن دل بسکه شوخیانگیز است
ز خود رمیدن دل بسکه شوخیانگیز است چو شبنم آبلهٔ ما شرار مهمیز است دماغ منت عشرتکراست زین محفل خوشم که خندهٔ مینای می نمکریز…
ز بسکه شور جنونگشت برقکلبهٔ هوشم
ز بسکه شور جنونگشت برقکلبهٔ هوشم به رنگ حلقهٔ زنجیر سوخت پردهٔ گوشم چو طفل اشک مپرس از لباس خرمی من به صدهزار تپش کردهاند…
ز آهم نخل حسرت شعله بالاست
ز آهم نخل حسرت شعله بالاست چراغ مرده را آتش مسیحاست به خاموشی سر هر مو زبانیست ز حیرت جوهر آیینهگویاست دل فرهاد آب تیغ…
روزگاری شد که از اهل وفا دل بردهاند
روزگاری شد که از اهل وفا دل بردهاند رخت خود زین بحر گوهرها به ساحل برده اند ماضی از مستقبل این انجمن پر میزند آنچه…
رنگ پر ریختهٔ الفت گلزار توایم
رنگ پر ریختهٔ الفت گلزار توایم جستهایم از قفس خویش و گرفتار توایم خاک ما جوهر هر ذرهاش آیینهگر است در عدم نیز همان تشنهٔ…
رشته بگسیخت نفس زیر و بم ساز نماند
رشته بگسیخت نفس زیر و بم ساز نماند گوش ما باز شد امروز که آواز نماند واپسی بین که به صد کوشش ازین قافلهها بازماندن…
ذوق فقر افسانهٔ اقبالکوته میکند
ذوق فقر افسانهٔ اقبالکوته میکند بیطنابی خیمهٔ گردنکشی ته میکند ای دلت آیینه غافل زبستن چند از نفس این سحر هر دم زدن روز تو…
دوشکز دود جگر طرح شببشانکردیم
دوشکز دود جگر طرح شببشانکردیم شرری جست ره ناله چراغانکردیم دهر توفانکدهٔ شوق سراسر زدگی است گرد دل داشت به هر دشتکه جولانکردیم لغزشی داشت…
دورگردون تا دماغ جام عیشم تازهکرد
دورگردون تا دماغ جام عیشم تازهکرد پیکرم چون ماه یکسر طعمهٔ خمیازه کرد گو دو روزم نسخهٔ فطرت پریشانیکشد چشم بستن خواهد اجزای هوس شیرازهکرد…
دلی را که بخشد گداز آرزویش
دلی را که بخشد گداز آرزویش چو شبنم دهد غوطه در آبرویش به جمعیت زلف مشکین بنازم که از هربن موست حیران رویش چرا دل…
دل مباد افسرده تا برکس نگرددکار سرد
دل مباد افسرده تا برکس نگرددکار سرد شمع خاموش انجمنها میکند یکبار سرد عالمی را زیر این سقف مشبک یافتم چون سر بی مغز زاهد…
دل راگشاد کار ز صد عقده برترست
دل راگشاد کار ز صد عقده برترست آزادی طبیعت این مهره ششدرست غواص آرزوی گرفتاری توایم ما را تأمل گره دام گوهرست سر برنمیکشیم ز…
دل جهان دیگر از مرآت یکدیگر شود
دل جهان دیگر از مرآت یکدیگر شود نسخه بردارند چندان کاین ورق دفتر شود ناز دارد رشتهٔ آشفتگیهای نیاز زلف معشوق است کار من اگر…
دل باز به جوش یارب آمد
دل باز به جوش یارب آمد شب رفت و سحرنشد شب آمد اشک از مژه بسکه بیاثر پخت رحمم به زوال کوکب آمد بی روی…
دعوت تنزیه حسن بیمثالی میکنم
دعوت تنزیه حسن بیمثالی میکنم گر زنم آیینه صیقل خانه خالی میکنم سجده ره همچون قدم آخر به جایی میبرد پا گر از رفتار ماند…
دری از اسباب ما و من به حق پیوستن است
دری از اسباب ما و من به حق پیوستن است قطره را از خودگستن دل به دریا بستن است سبحهٔ من ناله را با عقد…
در وادیی که قدرت عجزم کمال داشت
در وادیی که قدرت عجزم کمال داشت بالیدگی چو آبلهام پایمال داشت سیراب نازم از دل بیمدعای خویش گوهربه جیب صافی مطلب زلال داشت کردیم…
در عشق آنکه قابل دردش ندیدهاند
در عشق آنکه قابل دردش ندیدهاند حیزیست کز قلمرو مردش ندیده اند گل ها که بر نسیم بهار است نازشان از باد مهرگان دم سردش…
در دلی اما به قصد اشکم افسون میکنی
در دلی اما به قصد اشکم افسون میکنی سر ز جیب صد هزار آیینه بیرون میکنی جز تغافلهای نازت دستگاه ناله چیست مصرع چندی که…
در جگر صد رنگ توفان کردهایم
در جگر صد رنگ توفان کردهایم تا سرشکی نذر مژگان کردهایم حیرت از طاووس ما پر میزند وحشتی را نرگسستان کردهایم اخگر ما پردهٔ خاکسترست…
در این ادبکده جز سر به هیچ جا مگذار
در این ادبکده جز سر به هیچ جا مگذار جهان تمام زمین دل است پا مگذار چو خامه تا نکشی خفّت نگونساری به حرف هیچکس…
داغ عشقم چارهجوییها کبابم میکند
داغ عشقم چارهجوییها کبابم میکند سوختن منتگذار از ماهتابم میکند در محیط دشمن من انفعال ناکسی است زان سرکو بهر راندن شرم آبم میکند کاش…
خیال زلف که واکرد راه در زنجیر
خیال زلف که واکرد راه در زنجیر که عجز نالهٔ ما کنده چاه در زنجیر به محفل تو که غیرت ادبپرست حیاست ز جوهر آینه…
خودگدازی غمکیفیت صهبای من است
خودگدازی غمکیفیت صهبای من است خالی از خویش شدن صورت مینای من است عبرتم، سیر سراغم همه جا نتوانکردن چشم بر خاک نظر دوخته، جویای…
خندهام صبحی به صد چاکگریبان آشناست
خندهام صبحی به صد چاکگریبان آشناست گریه سیلابی به چندین دشتو دامان آشناست سایهام را میتوان چون زلف خوبان شانهکرد بسکه طبع من به صد…
خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورش
خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورش گشت در گرد یتیمی خشک آب گوهرش گر به این شوخی کند عکس تو سیر آینه میتپد برخود…
خاکستری نماند ز ما تا هوا برد
خاکستری نماند ز ما تا هوا برد دیگر کسی چه صرفه ز تاراج ما برد نقش مراد مفت حریفی کزین بساط چون شعله رنگ بازد…
حیرتیم اما به وحشتها هماغوشیم ما
حیرتیم اما به وحشتها هماغوشیم ما همچوشبنم با نسیم صبح همدوشیم ما هستی موهوم مایک لبگشودن بیش نیست چونحباب از خجلت اظهار خاموشیم ما شور…
حقمشربان دمی که به تحقیق رو کنند
حقمشربان دمی که به تحقیق رو کنند خود را ز خود برند به جایی که او کنند بر دوش غیر تکیه ز دردیکشان خطاست دستی…
حریفیهای عشق ازهرکس وناکس نمی آید
حریفیهای عشق ازهرکس وناکس نمی آید شنای قلزم آتش ز خار و خس نمیآید تلاش حرص دونطینت ندارد چاره از دنیا به غیر از رغبت…
حاصلم زبن مزرع بیبر نمیدانم چه شد
حاصلم زبن مزرع بیبر نمیدانم چه شد خاک بودم خون شدم دیگر نمیدانم چه شد ناله بالی میزند دیگر مپرس از حال دل رشته در…
چون نقش پا ز عجز نگردید روی ما
چون نقش پا ز عجز نگردید روی ما در سجده خاک شد سر تسلیم خوی ما بیهوده همچو موج زبان برنمیکشیم لبریز خامشیست چوگوهر سبوی…
چون شرار کاغذ امشب عیش خرمن میکنم
چون شرار کاغذ امشب عیش خرمن میکنم میزنم آتش به خویش وگل به دامن میکنم محرم ناموس دردمگریهام بیکار نیست تا نمیرد این چراغ امداد…
چون آب روان پر مگذر بیخبر از خود
چون آب روان پر مگذر بیخبر از خود کز هرچه گذشتی، نگذشتی مگر از خود در بارگه عشق نه ردی نه قبولیست ای تحفهکش هیچ…
چو شمع غره مشو چشم بر حیا انداز
چو شمع غره مشو چشم بر حیا انداز سریست زحمت دوشت به زبر پا انداز گدای درگه حاجت چه گردن افرازد بلندی مژه هم برکف…
چو دریا یک قلم موجست شوق بیخودی جوشم
چو دریا یک قلم موجست شوق بیخودی جوشم تمنای کناری دارم و توفان آغوشم به شور فطرت من تیره بختی برنمیآید زبان شعلهام از دود…
چه ممکن است که عاشق گل و سمن گوید
چه ممکن است که عاشق گل و سمن گوید مگر به یاد تو خونگرید و چمنگوید زبان حیرت دیدار سخت موهوم است نفس در آینه…
چه دهد تردد هرزهات ز حضور سیر و سفر بهکف
چه دهد تردد هرزهات ز حضور سیر و سفر بهکف که به راه ما نگذشتهای قدمی ز آبله سر بهکف دلت از هوس نزدودهای، ره…
چنین ز شرم که گردید سرنگون جامم
چنین ز شرم که گردید سرنگون جامم که از نگین چو نم از جبهه میچکد نامم سرشک پرده در حسرت تبسم کیست برون چو پسته…
چشمواکن حسن نیرنگ قدم بیپرده است
چشمواکن حسن نیرنگ قدم بیپرده است گوش شو آهنگ قانون عدم بیپرده است معنییکز فهم آن اندیشه در خون میتپد این زمان درکسوت حرف و…
چارهٔ دردسر دیر محبت جلیست
چارهٔ دردسر دیر محبت جلیست شمع صفت عمرهاست قشقهٔ ما صندلیست رابط اجزای وهم یک مژه بربستن است تا به دوچشم استکار علم و عیان…
جهان قلمرو توفان اعتبار تو نیست
جهان قلمرو توفان اعتبار تو نیست ز هرچه رنگ توان یافتن بهار تو نیست کمند همت وحشت سوار عشق رساست هوس اگرهمه عنقا شود شکارتونیست…
جماعتیکه نظرباز آن بر و دوشند
جماعتیکه نظرباز آن بر و دوشند به جنبش مژه عرض هزارآغوشند ز حسن معنی دیوانگان مشو غافل که اینکبودتنان نیل آن بناگوشند به صد زبان…
جرأت سؤال شرم تراگر جواب داشت
جرأت سؤال شرم تراگر جواب داشت انگشت زینهار به غربال آب داشت خلقی ز مدعا تهی از هیچ پر شدهست نه چرخ یک علامت صاد…
تیغ در دست است یار از جیب بیرون آر سر
تیغ در دست است یار از جیب بیرون آر سر صبح شد بیپرده از خواب گران بردار سر فال آهنگ شهادت زن که در میدان…
تنها نه ذره دقت اظهار داشتهست
تنها نه ذره دقت اظهار داشتهست خورشید نیز آینه درکار داشتهست دل غرهٔ چه عیش نشیندکه زیرچرخ گوهر شکست و آینه زنگار داشتهست تنزیه در…
ترک دنیا کن غم این سحر باطل برمدار
ترک دنیا کن غم این سحر باطل برمدار آنچه پشت پاش بردارد تو بر دل برمدار تا نگردد همتت ممنون سامان غنا چون گهر زین…
تب و تاب بیهُده تا کجا به گشاد بال و پر از نفس
تب و تاب بیهُده تا کجا به گشاد بال و پر از نفس سر رشته وقف گره کنم دلی آورم به بر از نفس به…
ادب چون ماه نو امشب پی تکلیف من دارد
ادب چون ماه نو امشب پی تکلیف من دارد قدح کج کرده صهبایی که شرم از ریختن دارد به وضع غنچه فرصت میدهد آواز گلها…
آتش وحشتم آنجاکه برافروخته است
آتش وحشتم آنجاکه برافروخته است برق در اول پرواز، نفس سوخته است چه خیال است دل از داغ، تسلیگردد اخگرم چشم به خاکستر خود دوخته…
تا دم تیغت به عرض جلوه عریان میشود
تا دم تیغت به عرض جلوه عریان میشود خون زخم من چو رنگ ازگل نمایان میشود گر چمن زین رنگ میبالد به یاد مقدمت شاخگل…
تا چند حسرت چمن و سایههای ابر
تا چند حسرت چمن و سایههای ابر کو گریهای که خنده کنم بر هوای ابر افراط عیش دهر ز کلفت گرانترست دوش هوا پر آبله…
تا به عالم، رنگ بنیاد تمنا ریختند
تا به عالم، رنگ بنیاد تمنا ریختند گرد ما را چون نفس در راه دلها ریختند واپسی زین کاروان چندین ندامت بار داشت هرکه رفت…
پیری وداع عمر سبکبال وانمود
پیری وداع عمر سبکبال وانمود موی سفید آب به غربال وانمود این جنس اعتبار که در کاروان ماست خواهد غبار مانده به دنبال وانمود جایی…
پری می فشان ای تعلق بهانه
پری می فشان ای تعلق بهانه به دل چون نفس بستهای آشیانه درین عرصه زنهار مفراز گردن که تیر بلا را نگردی نشانه گر از…
پر بیکسم امروزکسی را خبرم نیست
پر بیکسم امروزکسی را خبرم نیست آتش به سرخاککه آن هم به سرم نیست رحم است به نومیدی حالمکه رفیقان رفتند به جاییکه در آنجاگذرم…
بیلطافت نیستاز بسوحشت آهنگ است آب
بیلطافت نیستاز بسوحشت آهنگ است آب گر در راحت زد همچونگهر سنگ است آب فتنه توفان است عرض رنگ وبوی این چمن در طلسم خاک…
بیدست و پا به خاک ادب نقش بستهام
بیدست و پا به خاک ادب نقش بستهام در سایهٔ تأمل یادش نشستهام فریاد ما بهگو ش ترحم شنیدنی است پربینوا چو نغمهٔ تارگسستهام ای…
بیپرده است جلوه ز طرف نقاب صبح
بیپرده است جلوه ز طرف نقاب صبح تاکی روی چو دیدهای انجم به خواب صبح اهل صفا ز زخم گل فیض چیدهاند بیرون چاک سینه…
بی زنگ درین محفل آیینه نمیباشد
بی زنگ درین محفل آیینه نمیباشد آن دلکه تهی باشد ازکینه نمیباشد هر جلوه که در پیش است گردش به قفا دریاب فردایی این عالم…
بهگلشنیکه دهم عرض شوخی او را
بهگلشنیکه دهم عرض شوخی او را تحیرآینهٔ رنگ میکند بو را خموشگشتم و اسرار عشق پنهان نیست کسی چه چارهکند حیرت سخنگو را سربریدههماینجا چوشمع…
بهار رنگ عبرت جز دل روشن نمیبیند
بهار رنگ عبرت جز دل روشن نمیبیند صفا آیینه دارد در بغل آهن نمیبیند گریبان چاک زن شاید تمیزی واکند چشمت که یوسف محو آغوشاست…
به وادیی که فروشد غبار ما ننشستن
به وادیی که فروشد غبار ما ننشستن ز گرد باد رسد تا بهنقش پا ننشستن به کیش مشرب انصاف از التفات نشاید رسیدن از دل…
به نقش سخت روییهای مردم بسکه حیرانم
به نقش سخت روییهای مردم بسکه حیرانم رگ سنگست همچون جوهر آیینه مژگانم گلی جز داغ رسوایی در آغوشم نمیگنجد ز سر تا پا چو…





