لمعهٔ مهرش دمی کاینه تابان کند

لمعهٔ مهرش دمی کاینه تابان کند شرم به چشم جهات سایهٔ مژگان‌ کند گر به تغافل دهد جلوه عنان نگاه خانهٔ صد آینه یک مژه…

گلی‌ که‌ کس نشد آیینه‌اش مقابل او من

گلی‌ که‌ کس نشد آیینه‌اش مقابل او من دری که بست و گشادش گم است سایل او من چو یأس دادرس سعی نارسای جهانم دلی‌که…

گشاد چشمی نشد نصیبم به سیر نیرنگ این دبستان

گشاد چشمی نشد نصیبم به سیر نیرنگ این دبستان نگه به حیرت گداخت اما نکرد روشن سواد مژگان نمی‌توان گشت شمع بزمت مگر به هستی…

گرفتار رسوم اندیشهٔ آرام‌ کم دارد

گرفتار رسوم اندیشهٔ آرام‌ کم دارد عقاید آنچه دارد خدمت دیر و حرم دارد دماغ آرمیدن نیست با گل‌، شبنم ما را در این آیینه…

گر لعل خموشت‌کند آهنگ نواها

گر لعل خموشت‌کند آهنگ نواها دشنام‌، دعاها و بروهاست‌، بیاها خوبان به ته پیرهن از جامه برونند در غنچه ندارندگل این تنگ قباها رحمت ز…

گر حنا بر خاک پایت جبهه ساخواهد شدن

گر حنا بر خاک پایت جبهه ساخواهد شدن خون صدگلزار پا مال حنا خواهد شدن ما اسیران را به سامان‌گاه اقبال فنا تیغ قاتل سایهٔ…

گر به پرواز و گر از سعی تپیدن رفتم

گر به پرواز و گر از سعی تپیدن رفتم رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم طرف دامن ز ضعیفی نشکستم چون شمع آخر از…

گذشت عمر و شکست دل آشکار نکردم

گذشت عمر و شکست دل آشکار نکردم هزارگل به بغل داشتم بهار نکردم جهان به ضبط نفس بود و من ز هرزه‌دویها به این کمند…

کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را

کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را گنبد دستارکو بردارد آواز تو را جزصدای لفظ‌نامربوط او معنی‌کجاست نغمهٔ دولاب آهنگی بود ساز تو را…

کو بقاگر نفست‌گشت مکرر پیدا

کو بقاگر نفست‌گشت مکرر پیدا پا ندارد چو سحر، چندکنی سر پیدا صفر اشکال فلک دوری مقصد افزود وهم تازیدکه شد حلقهٔ آن درپیدا شاهد…

کف خاکستری می‌جوشم ازخود پاک می‌گردم

کف خاکستری می‌جوشم ازخود پاک می‌گردم چو آتش تا برآیم از سیاهی خاک می‌گردم شرار فطرت من غور این و آن نمی‌خواهد به گلشن می‌رسم…

کر شدم تا چند شور حق و باطل بشنوم

کر شدم تا چند شور حق و باطل بشنوم بشکنید این سازها تا چیزی از دل بشنوم غافل از معنی نی‌ام لیک از عبارت چاره…

کارجهان خواه عجز، خواه سری می‌کند

کارجهان خواه عجز، خواه سری می‌کند آگهی اینجا کجاست بیخبری می‌کند مقصد عزم نفس هیچ نمودار نیست یک تپش پا به ‌گل نامه‌بری می‌کند کیست…

قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی

قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی به طبع آرزویم‌، تر دماغی کرده توفانی نگه صورت نبندد بی‌گشاد بال مژگانی تماشا پیشه را لازم بود…

فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدنها

فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدنها نمی‌بایست از خاک اینقدر دامن کشیدنها مخور ای شمع از هستی فریب مجلس‌آرایی که یک‌گردن نمی‌ارزد به چندین…

فسردن نیست ممکن دست بردارد ز پهلویم

فسردن نیست ممکن دست بردارد ز پهلویم رگ خواب است چون مخمل ز غفلت هر سر مویم به رنگ پرتو خورشید عالم را به زرگیرم…

فال حباب زن‌، بشمر موج آب را

فال حباب زن‌، بشمر موج آب را چشمی به‌صفرگیر و نظرکن حساب را عشق ازمزاج ما به هوس‌گشت متهم در شک‌گرفت نقطهٔ وهم انتخاب را…

غفلت از عاقبت عقوبت‌زاست

غفلت از عاقبت عقوبت‌زاست سیلی انجام بیخبر ز قفاست از ستمگر چه ممکن است ادب شعله را سر به جیب پا به هواست موی مژگان…

غافلی چند که نقش حق وباطل بستند

غافلی چند که نقش حق وباطل بستند هرچه بستند بر این طاق و سرا، دل بستند سعی غواص در این بحر جنون‌پیمایی‌ ست آرمیدن‌گهری بود…

عمری‌ست ‌سرشکی نزد از دیدهٔ تر موج

عمری‌ست ‌سرشکی نزد از دیدهٔ تر موج این بحر نهان ‌کرد در آغوش ‌گهر موج تحریک نفس آفت دلهای خموش است بر کشتی ما اره…

عمرها در پرده بود اسرار وهم ما و من

عمرها در پرده بود اسرار وهم ما و من صیقل زنگار این آیینه شد آخر کفن با اقامت ما نفس سرمایگان بی‌نسبتیم دامنی دارد غبار…

عشرت‌فروز انجمن هستی‌ام حیاست

عشرت‌فروز انجمن هستی‌ام حیاست چون شبنم گلم‌، عرق آیینهٔ بقاست باشد که نکهتی به مشام اثر رسد عمری‌ست نقد دست نیازم‌ گل دعاست کو مشتری…

عجز ما چندین غبار از هرکمین برداشته‌ست

عجز ما چندین غبار از هرکمین برداشته‌ست آ‌سمان را هم‌ که می‌بینی زمین برداشته‌ست حق سعی ریشه بسیار است بر نخل بلند پای درگل رفته…

عالم گرفتاری‌، خوش تسلسلی دارد

عالم گرفتاری‌، خوش تسلسلی دارد جوش نالهٔ زنجیر، باغ سنبلی دارد همچو کوزهٔ دولاب هر چه زیر گردون است یا ترقی آهنگ است یا تنزلی…

طرب خواهی درین محفل برون آ گامی آن سویش

طرب خواهی درین محفل برون آ گامی آن سویش بنالد موج از دریا، تهی ناکرده پهلویش گلستانی‌ که حرص احرام عشرت بسته است آنجا به…

صفحهٔ دل بی‌خط زخم تو فرد باطلست

صفحهٔ دل بی‌خط زخم تو فرد باطلست آبرو آیینهٔ ما را ز جوهر حاصلست گر همه حرف حق است آندم‌که‌گفتی باطلست هرچه بیرون آمد از…

صبحی به‌گوش عبرتم از دل صدا رسید

صبحی به‌گوش عبرتم از دل صدا رسید کای بیخبربه ما نرسید آنکه وارسید دریاست قطره‌ای که به دریا رسیده است جز ما کسی دگر نتواند…

شیخ تا عزم بر نماز شکست

شیخ تا عزم بر نماز شکست صد وضو تازه‌ کرد و باز شکست صوفی افکند بر زمین مسواک وجد دندان این گراز شکست شبهه درس…

شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ

شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ یک دو نفس ناله شو و از دل دیوانه برآ تاب وتب سبحه بهل‌، رشتهٔ زنارگسل قطرهٔ می!…

شکوه مفلسی ما را به خاموشی علم دارد

شکوه مفلسی ما را به خاموشی علم دارد سفالین ‌کوس ‌درویشان ز بس‌ خشک است ‌نم د‌ارد سر در جیب‌، آزاد است از فتراک آفتها…

شررتمهید سازد مطلب ما داستانها را

شررتمهید سازد مطلب ما داستانها را دهد پرواز بسمل مدعای ما بیانها را به جرم ما ومن دوریم ازسرمنزل مقصد جرس اینجا بیابان مرگ داردکاروانها…

تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب

تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب خط مشکینت شکست آرد به حرف آفتاب دیده در ادراک آغوش خیالت عاجز است ذره کی یابدکنار بحر…

تا کجا بوس کف پایت شود ارزانی‌ام

تا کجا بوس کف پایت شود ارزانی‌ام همچو موج آواره می‌گردد خط پیشانی‌ام بال و پر گم کرده‌ام در آشیان بیخودی چون دماغ عندلیب از…

شب جوش بهاری به دل تنگ شکستم

شب جوش بهاری به دل تنگ شکستم گل چید خیال تو و من رنگ شکستم مژگان بهم آوردم و رفتم به خیالت پرهیز تماشا به…

سوخت چون موج گهر بال تپیدنهای من

سوخت چون موج گهر بال تپیدنهای من عقدهٔ دل‌گشت آخر آرمیدنهای من آبیار مزرعم یارب تب سودای کیست درد می‌جوشد چو تبخال از دمیدنهای من…

سرو بهار جلوه قد دلستان‌ کیست

سرو بهار جلوه قد دلستان‌ کیست پیغام فتنه‌، برق نگاه نهان کیست نگذشته‌ست اگر ز دلم لشکر غمت داغ جگر، نشان پی‌ کاروان‌ کیست اندیشه‌ها…

سراغت از چمن‌‌ کبریا که می‌پرسد

سراغت از چمن‌‌ کبریا که می‌پرسد به وهم‌ گرد کن آنجا ترا که می‌پرسد معاملات نفس هر نفس زدن پاکست حساب مدت چون و چرا…

سخت‌ جانی از من محزون‌ که باور داشته‌ست

سخت‌ جانی از من محزون‌ که باور داشته‌ست زندگانی بی‌ تو این مقدار لنگر داشته‌ست خار خار موج در خونم قیامت می‌کند خنجر نازت‌نمی‌دانم چه‌جوهر…

سبکساری‌ست هرگه در نظرها بیدرنگ آیی

سبکساری‌ست هرگه در نظرها بیدرنگ آیی به این جرات مبادا چون شرر مینا به‌ سنگ آیی به انداز تغافل نیم رخ هم عالمی دارد چرا…

زین عبارات جنون تحقیق بی‌ناموس نیست

زین عبارات جنون تحقیق بی‌ناموس نیست شیشه ‌گو صد رنگ‌ توفان‌ کن پری طاووس نیست اتحاد آیینه‌دار، رنگ اضدادست و بس هر کجا لبیک وادزدد،…

زهی ز روی تو آیینه آفتاب میر

زهی ز روی تو آیینه آفتاب میر نگه به سیر جبین تو موج ساغر شیر به عالمی که تویی نارساست کوششها وگرنه نالهٔ عاشق نمی‌کند…

زمینگیری ز جولانم چه امکانست وادارد

زمینگیری ز جولانم چه امکانست وادارد بروب‌رفتن ز خود چون شمع ‌ر هرعضوپا دارد خط طومار یاهن آرایش مهر جفا درد به رنگ شاخ‌ گل…

زبرگردون آنچه ازکشت تو و من می‌رسد

زبرگردون آنچه ازکشت تو و من می‌رسد دانه تا آید به پیش چشم خرمن می‌رسد زبن نفسهایی‌که از غیبت مدارا می کنند غره ی فرصت…

ز هر مو دام بر دوشم گرفتار اینچنین باید

ز هر مو دام بر دوشم گرفتار اینچنین باید ز خاطرها فراموشم سبکبار اینچنین باید به سر خاک تمنا در نظرهاکرد حیرانی بنای عجز ما…

ز شور حیرت من گوش‌ عالمی باز است

ز شور حیرت من گوش‌ عالمی باز است نگه به پردهٔ چشمم هجوم آواز است درین طربکده شوق ذره تا خورشید به هرچه می‌نگری با…

ز دشت بیخودی می‌آیم از وضع ادب دورم

ز دشت بیخودی می‌آیم از وضع ادب دورم جنونی‌ گر کنم ای شهریان هوش معذورم ز قدر عاجزیها غافلم لیک اینقدر دانم که تا دست…

ز چه ناز بال دعوی به فلک گشاده باشی

ز چه ناز بال دعوی به فلک گشاده باشی تو غبار ناتوانی ته پا فتاده باشی می عیش بیخمارت نفسی اگر درین بزم سر از…

ز بس گرد وحشت گرفته است تنگم

ز بس گرد وحشت گرفته است تنگم به یک پا چو شمع ایستاده است رنگم دلی دارم آزادی امکان ندارد ز مینا چو دست پری…

ریشه‌واری عافیت در مزرع امکان نبود

ریشه‌واری عافیت در مزرع امکان نبود هرکه در دلها مدارا کاشت جمعیت درود گرمی هنگامهٔ ما یک دو روزی بیش نیست رفته است آنسوی این…

رهت سنگی ندارد ای شرر وجد رهایی‌ کن

رهت سنگی ندارد ای شرر وجد رهایی‌ کن پر افشانده را بسم الله بخت آزمایی‌کن ز غفلت چند ساز نغمه‌های بی‌اثر بردن به قدر اضطراب…

رمز آشنای معنی هر خیره‌سر نباشد

رمز آشنای معنی هر خیره‌سر نباشد طبع سلیم فضل است ارث ‌پدر نباشد غفلت بهانه مشتاق خوابت فسانه مایل بر دیده سخت ظلم است ‌گر…

رسانده است به آن انجمن ز ما نرسیدن

رسانده است به آن انجمن ز ما نرسیدن هزار قافله آهنگ و یک دعا نرسیدن نفس‌کشد چقدر محمل غرور تردد به یک دوگام ره وهم…

دیده‌ای راکه به نظاره دل محرم نیست

دیده‌ای راکه به نظاره دل محرم نیست مژه برهم زدن از دست تاسف ‌کم نیست موج در آب‌گهر آینهٔ همواری‌ست دل اگر جمع شود کار…

دوش چون نی سطر دردی می‌چکید از خامه‌ام

دوش چون نی سطر دردی می‌چکید از خامه‌ام ناله‌ها خواهد پر افشاند ازگشاد نامه‌ام شمع را جز سوختن آینه‌دار هوش نیست پنبهٔ گوشست یکسر سوز…

دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من

دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من قلقلی دزدیده است این بحر از مینای من نیست خالی یک کف خاک از غبار وحشتم چون…

دلم چو غنچه در آغوش ‌‌عافیت تنگ است

دلم چو غنچه در آغوش ‌‌عافیت تنگ است ز خواب ناز سرم چون‌گهر ته سنگ است نمی‌توان طرف خوب و زشت عالم بود خوشا طبیعت…

دل‌ گر نه داغ عشق فروزد کباب ‌کن

دل‌ گر نه داغ عشق فروزد کباب ‌کن در خانه‌ای ‌که‌ گنج نیابی خراب کن نامحرم کرشمهٔ الفت کسی مباد باب ترحمیم زمانی عتاب‌ کن…

دل را به خیال خط او سیر فرنگیست

دل را به خیال خط او سیر فرنگیست این آینه صاحب‌نظر از سرمهٔ زنگیست غافل مشو از سیر تماشاگه داغم هر برگ گلی زین چمن…

دل پا شکسته حق طلب‌، به رهت چگونه ادا کند

دل پا شکسته حق طلب‌، به رهت چگونه ادا کند که چو موج‌،‌ گوهرش از ادب‌، ندویدن آبله‌پا کند نفس رمیده گر از خودم نشود…

دل اگر محو مدعا گردد

دل اگر محو مدعا گردد درد در کام ما دوا گردد طعمهٔ درد اگر رسد دریا هرمگس همسر هما گردد محو اسرار طرهٔ او رگ…

درین وادی که می‌یابد سراغ اعتبار من

درین وادی که می‌یابد سراغ اعتبار من مگر آیینه ‌گردد خاک تا بینی غبار من کجا بال وچه طاقت تا زنم لاف پرافشانی نفس در…

درگلستانی‌که حسنش جلوه‌ای سر می‌کند

درگلستانی‌که حسنش جلوه‌ای سر می‌کند گل ز شبنم دیدهٔ حیران ساغر می‌کند بی‌تو طفل اشک مشتاقان ز درد بیکسی گر همه در چشم غلتد خاک…

در مکتب تأمل فارغ ز صوت و حرفم

در مکتب تأمل فارغ ز صوت و حرفم بویی به غنچه محوم خطی به نقطه حرفم‌ تا دل نفس شمارست هر جا روم بهارست طاووس…

در طلب تا چند ریزی آبروی‌کام را

در طلب تا چند ریزی آبروی‌کام را یک سبق شاگرد استغناکن این ابرام را داغ بودن در خمار مطلب نایاب چند پخته نتوان‌کرد زآتش آرزوی…

در خور گل‌ کردن فقرست استغنای من

در خور گل‌ کردن فقرست استغنای من نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من از مراد هر دو عالم بسکه بیرون جسته‌ام در غبار وحشت…

در بی‌زری ز جبههٔ اخلاق چین‌گشا

در بی‌زری ز جبههٔ اخلاق چین‌گشا هرچند آستین‌گره آرد جبین‌گشا از سایلان‌، دریغ نشاید تبسمت گیرم‌کفت تهی‌ست‌، لب آفرین‌گشا آب حیات جوی جسد جوهر سخاست…

در ادبگاهی ‌که لب نامحرم تحریک بود

در ادبگاهی ‌که لب نامحرم تحریک بود عافیت چون معنی عالی به دل نزدیک بود مقصد خلق ازتب وتاب هوس موهوم ماند پی غلط ‌کردند…

دارد به من دلشده امشب سرجنگی

دارد به من دلشده امشب سرجنگی گلبرگ ‌کمانی پر طاووس خدنگی پیش که برم شکوه از آن نرگس ‌کافر بیچاره شهیدم ز دم تیغ فرنگی…

خون خوردم و زین باغ به رنگی نرسیدم

خون خوردم و زین باغ به رنگی نرسیدم بشکست دل اما به ترنگی نرسیدم عمریست پر افشان جنونم چه توان‌کرد چون ناله درین‌ کوه به…

خود را به عیش امکان پر متهم نکردم

خود را به عیش امکان پر متهم نکردم خلقی به خنده نازند من‌ گریه هم نکردم سیر خیال هستی رنگ فضولیی داشت از خجلت جدایی…

خلوت‌پرست گوشهٔ حیرانی خودیم

خلوت‌پرست گوشهٔ حیرانی خودیم یعنی نگاه دیدهٔ قربانی خودیم ما را چو صبح باگل تعمیرکار نیست مشتی غبار عالم ویرانی خودیم لاف بقا و زندگی…

خرد به عشق‌ کند حیله‌ساز جنگ و گریزد

خرد به عشق‌ کند حیله‌ساز جنگ و گریزد چو حیز تیغ حریف آورد به چنگ و گریزد به ننگ مرد ازین بیشتر گمان نتوان برد…

خاک غربت‌کیمیای مردم نیک اختر است

خاک غربت‌کیمیای مردم نیک اختر است قطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست موج شهرت درکمین خامشی پر می‌زند مصرع برجسته آهنگی زتار مسطراست زشتی اعمال…

حیرت دیدار سامان سفر داریم ما

حیرت دیدار سامان سفر داریم ما دامن آیینه امشب برکمر داریم ما تا سراغ‌گوهر دل در نظر داریم ما روزوشب گرداب‌وش درخودسفر داریم‌ما خندهٔ ماچون…

حسن‌کلاه هوسی‌گر به تجمل شکند

حسن‌کلاه هوسی‌گر به تجمل شکند به‌ که دل از ما ببرد بر سر کاکل شکند بس که به‌گلزار وفا مشترک افتاده حیا رنگ ‌گل آید…

حرصت آن نیست‌ که مرگش‌ ز هوس وادارد

حرصت آن نیست‌ که مرگش‌ ز هوس وادارد درکفن نیز همان دامن دنیا دارد زین چمن برگ گلی نیست نگرداند رنگ باخبر باش که امروز…

چیست هستی به آن همه آزار

چیست هستی به آن همه آزار گل چشمی و ناز صد مژه خار عیش مزد خیال نومیدی‌ست حسرتی خون کن و بهار انگار نیست امروز…

چون صبح نخندد ز قبایم غم دامن

چون صبح نخندد ز قبایم غم دامن جسته‌ست گریبان من از عالم دامن تا وحشت عنقایی‌ام آهنگ جنون ‌کرد گرد دو جهان سوخت نفس در…

چون سایه بس‌که‌کلفت غفلت سرشت ماست

چون سایه بس‌که‌کلفت غفلت سرشت ماست بخت سیاه نامهٔ اعمال زشت ماست گرد‌ون به فکر آفت ماکم فتاده است مانند خم‌، همیشه‌، سرما و خشت…

چو موج‌گوهر ازین بحر بی‌تعب نگذشتن

چو موج‌گوهر ازین بحر بی‌تعب نگذشتن ز طبع ما نگذشت از سر ادب نگذشتن اسیر سلسلهٔ اختراع و هم چه دارد به ملک بی‌سببی از…

چو شمع از عضو عضوم آگهی سرشار می‌گردد

چو شمع از عضو عضوم آگهی سرشار می‌گردد به هرجا پا زنم آیینه‌ای بیدار می‌گردد ندارد نالهٔ من احتیاج لب گشودنها دو انگشتی که از…

چو بوی‌گل ز چه افسردگی مقید رنگی

چو بوی‌گل ز چه افسردگی مقید رنگی تودست قدرتی ای بیخبرچرا ته سنگی حباب وار ز دردی‌کشان حوصله بگذر که تا گشوده‌ای آغوش شوق کام…

چه فسردگی‌ بلدتوشدکه به محفل من وما بیا

چه فسردگی‌ بلدتوشدکه به محفل من وما بیا که‌گشود؟اه غنودنت‌که درین فسانه سرا بیا نفسی‌ست مغتنم هوس‌، طربی وحاصل عبرتی سربام فرصت پرفشان چو سحربه‌کسب…

چه حاجتست به بند گران تدبیرم

چه حاجتست به بند گران تدبیرم چو اشک لغزش پایی بس است زنجیرم اثر طرازی اشک چکیده آن همه نیست توان به جنبش مژگان‌کشید تصویرم…

چنان پیچیده توفان سرشکم‌کوه و هامون را

چنان پیچیده توفان سرشکم‌کوه و هامون را که‌نقش پای هم‌گرداب‌شد فرهاد و مجنون‌را جنون می‌جوشد از مدّ نگاه حیرتم اما به‌جوی رگ صدانتوان شنیدن موجهٔ…

چشم وا کردم به چندین رنگ و بو ساغر زدم

چشم وا کردم به چندین رنگ و بو ساغر زدم از مژه طرف نقاب هر دو عالم بر زدم ساز پروازی دگر زین دامگاهم رو…

جوش زخمم دادسر در صبح محشرتیغ را

جوش زخمم دادسر در صبح محشرتیغ را کرد خون‌گرم من بال سمندرتیغ را از گزیدنهای رشک ابروی چین‌پرورت بر زبان پیداست دندانهای جوهر تیغ را…

جنون ذره‌ام در ساز وحشت سخت قلاشم

جنون ذره‌ام در ساز وحشت سخت قلاشم به خورشیدم بپوشی تا به عریانی‌ کنی فاشم گوارا کرده‌ام بر خویش توفان حوادث را به چندین موج…

جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه‌کار

جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه‌کار کاروان هر سو رود بر خویش می‌بالد غبار عیش این‌گلشن دلیل طبع‌ خرسند است و بس ورنه…

جایی‌که سعی حرص جنون‌آفرین دود

جایی‌که سعی حرص جنون‌آفرین دود در سنگ نقب ریشه چو نقش نگین دود تردامنی‌ست پایهٔ معراج انفعال این موج چون بلند شود برجبین دود بر…

توبا این پنجهٔ نازک چه لازم رنگها بندی

توبا این پنجهٔ نازک چه لازم رنگها بندی بپوشی بهله و بر بهله می‌باید حنا بندی سراپایت چوگل غیر از شکفتن بر نمی‌دارد تبسم زیر…

تمثال فنایم چه نشان‌؟ کو اثر من

تمثال فنایم چه نشان‌؟ کو اثر من خودبین نتوان یافتن آیینه‌گر من گم‌کرده اثر چون نفس باز پسینم کو هوش‌ که از آینه پرسد خبر…

تحیر آینهٔ عالم مثال خودم

تحیر آینهٔ عالم مثال خودم بهانه گردش رنگست و پایمال خودم به داغ می‌رسد آهنگ زخم من چو هلال هنوز جادهٔ سر منزل کمال خودم…

تاراجگرگل بود بدمستی اجزاها

تاراجگرگل بود بدمستی اجزاها کهسار تهی گردید از شوخی میناها مستقبل‌این محفل جز قصهٔ ماضی نیست تا صبحدم محشر دی خفته به فرداها دشوار پسندیها…

آخر به لو‌ح آ‌ینهٔ اعتبار ما

آخر به لو‌ح آ‌ینهٔ اعتبار ما چیزی نوشتنی‌ست یه خط غبارما بزم از دل‌گداخته لبریز می‌شود مینا اگرکنند زسنگ مزارما آتش به دامن است‌کف دست…

تا عرق‌،‌گلبرگ حسنت یک دوشبنم آب داد

تا عرق‌،‌گلبرگ حسنت یک دوشبنم آب داد خانهٔ خورشید رخت ناز بر سیلاب داد کس به ضبط دل چه پردازد که عرض جلوه ات حیرت…

تا دربن‌گلزار چون شبنم‌گذر داریم ما

تا دربن‌گلزار چون شبنم‌گذر داریم ما باده‌ای در جام عیش از چشم تر داریم ما سهل نبود در محیط دهر پاس اعتبار آبرویی چون‌گهر همراه…

تا چشم تو شد ساغر دوران تغافل

تا چشم تو شد ساغر دوران تغافل خون دو جهان ریخت به دامان تغافل بر زخم که خواهی نمک افشاند که امروز گل‌ کرده تبسم…

تا بست ادب نامهٔ من در پر بسمل

تا بست ادب نامهٔ من در پر بسمل پرواز گرفته‌ست شکن در پر بسمل یاد تب شوقی ‌که ز سامان تپیدن آسودگیم داشت سخن در…

پیرگشتم چند رنج آب وگل برداشتن

پیرگشتم چند رنج آب وگل برداشتن پیکرم خم ‌کرد ازین ویرانه دل برداشتن خفت بی‌اعتباری سخت سنگین بوده است چون حنا فرسوده‌ام از خون بحل…