غزلیات بیدل
ندیدم در غبار و دود این صحرای خوابیده
ندیدم در غبار و دود این صحرای خوابیده بجز خواباندن مژگان ره پیدای خوابیده زمینگیری چه امکانست باشد مانع جهدم به رنگ سایهام من هم…
نپنداری همین روز و شب از هم سر برآورده
نپنداری همین روز و شب از هم سر برآورده جهانی را خیال از جیب یکدیگر برآورده هوس آیینهٔ عشق است اگر کوشش رسا افتد سحاب…
نالهٔ عجز نوای لب خاموش خودم
نالهٔ عجز نوای لب خاموش خودم نشئهٔ شوقم و درد می بیجوش خودم بحر جولانگه بیباکی و من همچو حباب در شکنج قفس از وضع…
میتوان در باغ دید از سینهٔ افگارگل
میتوان در باغ دید از سینهٔ افگارگل کاینگل اندامان چه مقدارند در آزار گل گر تبسم زین ادا چیند بساط غنچهاش میدرد منقار بلبل خندهٔ…
مه نو مینماید امشبم از آسمان ابرو
مه نو مینماید امشبم از آسمان ابرو قدح کج کرده میآید اشارتهای آن ابرو تعالی الله چه نقشی دلفریب است این نمیدانم که جوهر در…
مگو دل از غم و صبر از جفا خبر دارد
مگو دل از غم و صبر از جفا خبر دارد سر بریده ز تیغش جدا خبر دارد چه آرزو که به ناکامی از جهان نگذشت…
مفلسی دست تهی بر سودن ارزانی کند
مفلسی دست تهی بر سودن ارزانی کند پنجهٔ بیکار بیعت با پشیمانی کند چشم من از درد بیخوابی در این وادی گداخت سایهٔ خاری نشد…
مژه خواباندم و دل را به جمعیت علم کردم
مژه خواباندم و دل را به جمعیت علم کردم تماشا پرگرانی داشت بر دوشیکه خمکردم ز دور ساغر امکان زدم فال فراموشی بر اعداد خیال…
محوتسلیمیم اما سجده لغزش مایه بود
محوتسلیمیم اما سجده لغزش مایه بود سر خط پیشانی ما را مداد از سایه بود یک نفس با مهلتی سودا نکردیم آه عمر این حباب…
مپرسید از معاش خنده عنوانی که من دارم
مپرسید از معاش خنده عنوانی که من دارم از آبی ناشتاتر میشود نانی که من دارم دو روزم باید از ابرام هستی آب گردیدن بجز…
ما و من شور گرفتاریهاست
ما و من شور گرفتاریهاست ربشهٔ دانهٔ زنجیر صداست ازگل و سبزه این باغ مپرس عالمی پا به گل و سر به هواست . قید…
لاف ما و من یکسر دعوی خداییهاست
لاف ما و من یکسر دعوی خداییهاست خاکگرد و بر لب مال ایا چه بیحیاییهاست اوج جاه خلقی را بیدماغ راحتکرد بیشتر سر این بام…
گلدستهٔ نزاکت حسنت که بسته است
گلدستهٔ نزاکت حسنت که بسته است کز بار جلوه رنگ بهارت شکسته است از ضعف انتظار تو در دیدهٔ ترم سررشته نگاه چو مژگان گسسته…
گرنه مشت خاکم از اشک ندامت تر شود
گرنه مشت خاکم از اشک ندامت تر شود ششجهت اجزای بیشیرازگی دفتر شود گر مثالی پرده بردارد ز بخت تیرهام صفحهٔ آیینه ماتمخانهٔ جوهر شود…
گرد وحشت بسکه بر هم چیده است اجزای من
گرد وحشت بسکه بر هم چیده است اجزای من رفتن رنگی تواندکرد خالی جای من کیستگردد مانع انداز از خود رفتنم شمع مقصد میشود چون…
گر کمال اختیار خواهم کرد
گر کمال اختیار خواهم کرد نیستی آشکار خواهم کرد جیب هستی قماش رسواییست به نفس تار تار خواهم کرد صفر چندی گر از میان بردم…
گر چنین اشکم ز شرم پرگناهی میرود
گر چنین اشکم ز شرم پرگناهی میرود همچو ابر از نامهام رنگ سیاهی میرود بیجمالت جز هلاک خود ندارم در نظر مرگ میبیند چو آب…
گر آینهات محرم زشتی و نکوییست
گر آینهات محرم زشتی و نکوییست جوهر ندهی عرضکه پر آبله روییست دل را به هوس قابل تحقیق میندیش این حوصلهمشرب قدحینیست سبوییست از خویش…
گاهی به ناله گه به تپش گرد میکنم
گاهی به ناله گه به تپش گرد میکنم یعنی دل گداختهام، درد میکنم عمریست گرمی قدحش باده پرور است شیری که چون سحر به نفس…
کو فضایی که نفس را ز دل آزاد کنم
کو فضایی که نفس را ز دل آزاد کنم خانه تنگ است برون آیم و فریاد کنم شرم بیحاصلی عمر نمی ساز نکرد تا جبینی…
که دم زند ز من و مادمی که ما تو نباشی
که دم زند ز من و مادمی که ما تو نباشی به این غرور که ماییم از کجا تو نباشی نفس چو صبح زدن بیحضور…
کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد
کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد به خاک تا نگرد چشم خم بهگردنش افتد خوش است ناز تجرد به دیدههای نفروشی خجالت استکه…
کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا که آدم ازبهشت آید برون تا نان شود پیدا تمیز لذت دنیا هم آسان نیست ای غافل…
قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را در دل مینا برونگردیست رنگ باده را خوابناکان را نمیباشد تمیز روز و شب ظلمت ونور است یکسان تن…
قامتش سامان شوخی از نگاه ما گرفت
قامتش سامان شوخی از نگاه ما گرفت این نوای فتنه از تار نظر بالا گرفت هستی ما حایل آن جلوه سرشار نیست از حبابی پرده…
فکر آزادی به این عاجز سرشتیها تریست
فکر آزادی به این عاجز سرشتیها تریست عقده چندان نیست اما رشتهٔ ما لاغریست تا بود ممکن نفس نشمرده کم باید زدن ای ز آفت…
فریاد که در عالم تحقیق کسی نیست
فریاد که در عالم تحقیق کسی نیست یک خانهٔ عنقاست که آنجا مگسی نیست با عقل چه جوشیمکه جز وهم ندارد از عشق چه لافیم…
غنیمت گیر چون آیینه محو شان خود بودن
غنیمت گیر چون آیینه محو شان خود بودن جهانی را تماشا کردن و حیران خود بودن چه صحرا و چه گلشن گر تأمل رهبرت گردد…
غبارم میکشد محمل به دوش نالهٔ دردی
غبارم میکشد محمل به دوش نالهٔ دردی که از وحشت نگیرد دامن اندیشهاش گردی به توفان تماشای که از خود رفتهام یارب؟ کهگردم میدهد یاد…
عید است غبار سر راه تو توان شد
عید است غبار سر راه تو توان شد قربانی قربان نگاه تو توان شد امید شهید دم شمشیر غروریست بسمل ز خم طرف کلاه تو…
عمریست چون گل میروم زین باغ حرمان در بغل
عمریست چون گل میروم زین باغ حرمان در بغل از رنگ دامن برکمر، از بو گریبان در بغل مجنون و ساز بلبلان، لیلی و ناز…
علمیکه خلق یافته بیچونش انتخاب
علمیکه خلق یافته بیچونش انتخاب کردهست نارسیده به مضمونش انتخاب آنجاکه شمع ما به تأمل دماغ سوخت شد داغ دل ز مصرع موزونش انتخاب مکتوب…
عریانی آنقدر به برم تنگ میکشد
عریانی آنقدر به برم تنگ میکشد کز پیکرم به جان عرق رنگ میکشد آسان مدان به کارگه هستی آمدن اینجا شرر نفس ز دل سنگ…
عبرت انجمن جاییست مأمنی که من دارم
عبرت انجمن جاییست مأمنی که من دارم غیر من کجا دارد مسکنی که من دارم در بهار آگاهی ناز خودفروشی نیست رنگ و بو فراموش…
عاقبت شرم امل بر غفلت ما میزند
عاقبت شرم امل بر غفلت ما میزند ربشهپردازی به خواب دانهها پا میزند شش جهت کیفیت اسرار دلگلکرده است رنگ می جام دگر بیرون مینا…
طالعم زلف یار را ماند
طالعم زلف یار را ماند وضع من روزگار را ماند دل هوس تشنه است ورنه سپهر کاسهٔ زهر مار را ماند نفس من به این…
صفا گل کردهای تا کی غبار رنگ نشکستن
صفا گل کردهای تا کی غبار رنگ نشکستن تحیر دارد از مینا طلسم سنگ نشکستن به این عجزی که ساز توست از وضع ادب مگذر…
صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
صبح پیری اثر قطع امید است اینجا تار و پودکفنت موی سفید است اینجا ساز هستی قفس نغمهٔ خودداری نیست رم برق نفسی چند نشید…
شوق دیداری که از دل بال حسرت می کشد
شوق دیداری که از دل بال حسرت می کشد تا به مژگان میرسد آغوش حیرت میکشد بیرخت تمهید خوابم خجلت ارام نیست لغزش مژگان من…
شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست
شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست از آینه تاکنج تغافل سفر اوست تمکین چقدر منفعل طرز خرام است نه قلزم امکان، عرق یک گهر…
شکست خاطری دارم مپرس از فکر تدبیرش
شکست خاطری دارم مپرس از فکر تدبیرش که موی چینی آنسوی سحر بردهست شبگیرش غبار دل به تاراج تپشهای نفس دادم صدایی داشت این دیوانه…
شده فهم مقصد عالمی زتلاش هرزه قدم غلط
شده فهم مقصد عالمی زتلاش هرزه قدم غلط ته پاستکعبه و دیر اگر نکنیم راه عدم غلط به غبار مرحلهٔ هوس اثر نفس نشکافتکس بهکجا…
تا مه نوبر فلک بالگشا میرود
تا مه نوبر فلک بالگشا میرود در نظرم رخش عمر نعل نما می رود خواه نفس فرضکن خواه غبار هوس نی سحراست ونه شام سیل…
تا غبارخط برآن حسن صفا پیرا نشست
تا غبارخط برآن حسن صفا پیرا نشست یک جهان امید در خاکستر سودا نشست داغ سودای تو دود انگیخت از بنیاد دل گرد برمیخیزد از…
سیه مستی به دور ساغرت بیتاب میگردد
سیه مستی به دور ساغرت بیتاب میگردد به عرض سرمه گرد چشم مستت خواب میگردد کمین عشرتی دارد اما ساز اشکی کو درین گلشن چو…
سعیجاه آرزوی خاک شدن در سر داشت
سعیجاه آرزوی خاک شدن در سر داشت موج از بهر فسردن طلب گوهر داشت دل آزاد به پرواز خیالات افسرد حفف ازآن خانهٔ آیینه که…
سرمنزل ثبات قدم جادهساز نیست
سرمنزل ثبات قدم جادهساز نیست لغزیدهایم، ورنه ره ما، دراز نیست بر دوش نیستی نتوان بست ننگ جهد رفتن ز خویش ناقهٔ راه حجاز نیست…
سر خوش آن نرگس مستانهایم
سر خوش آن نرگس مستانهایم ما گدایان در میخانهایم قید دل ما را امل فرسود کرد در کمند ریشهٔ این دانهایم شغل سر چنگ حوادث…
سحر ز شرم رخت مطلعی به تاب رساندم
سحر ز شرم رخت مطلعی به تاب رساندم زمین خانهٔ خورشید را به آب رساندم به یک قدح به در آوردم از هزار حجابش تبسم…
ساغرم بی تو داغ می گردد
ساغرم بی تو داغ می گردد نقش پای چراغ میگردد لالهسان هرگلی که می کارم آشیان کلاغ میگردد دور این بزم رنگگردانیست ششجهت یک ایاغ…
زین ساز بم و زیر توقع چه خروشد
زین ساز بم و زیر توقع چه خروشد از گاو فلک صبح مگر شیر بدوشد آربشکر و فر دونان همه پوچست زان پوست مجو مغز…
زندگی نقد هزار آزارست
زندگی نقد هزار آزارست هرقدر کم شمری بسیارست دل جمعی که توان گفت کجاست غنچه هم یک سر و صد دستارست به شمار من و…
زشوخی چشم منتاکی به روی غیرواباشد
زشوخی چشم منتاکی به روی غیرواباشد نگه باید به خود پیچد اگرصاحب حیا باشد تصور میتپد در خون تحیر میشود مجنون چه ظلم است اینکه…
زاهد،کهبادش، آفت ایمان شکست و ریخت
زاهد،کهبادش، آفت ایمان شکست و ریخت تا شیشه بشکند دل مستان شکست و ریخت شب با سواد زلفتو زد لاف همسری صبحشبهسنگتفرقهدندانشکست و ریخت بر…
ز نفس اگر دو روزی به بقا رسیده باشی
ز نفس اگر دو روزی به بقا رسیده باشی چو نسیم گل هوایی به هوا رسیده باشی ز خیال خویش بگذر چه مجاز، کو حقیقت…
ز سودای چشم تو تا کام گیرم
ز سودای چشم تو تا کام گیرم دو عالم فروشم دو بادام گیرم شهید وفایم ز راحت جدایم نه مردم به ذوقی که آرام گیرم…
ز درد تشنهلبیها در این محیط سراب
ز درد تشنهلبیها در این محیط سراب دلی گداختهایم و رسیدهایم به آب تأملیکه چه دارد تلاش محرمیات شکست آینه را جلوهکردهاند خطاب حصول ریشهٔ…
ز تحقیق نقوش لوح امکان رفع شککردم
ز تحقیق نقوش لوح امکان رفع شککردم به چشمم هر چه زین صحرا سیاهیکرد حککردم ز وحشت بس که بودم بیدماغ سیر این گلشن شرر…
ز بس جوش اثر زد ازتب شوق تو یاربها
ز بس جوش اثر زد ازتب شوق تو یاربها فلک در شعله خفت ازشوخی تبخالکوکبها درین محفلکهدارد خامشی افسانهٔ راحت به هم آوردن مژگان بود…
روزیکه زد به خواب شعورم ایاغ پا
روزیکه زد به خواب شعورم ایاغ پا من هم زدم ز نشئه به چندین دماغ پا رنگ حنا زطبع چمن موج میزند شسهستگوبی آنگل خودرو…
رنگ طاقت سوخت اما وحشت آغازم هنوز
رنگ طاقت سوخت اما وحشت آغازم هنوز چشم بر خاکستر بال است پروازم هنوز بیتو پیش از اشک شبنم زین گلستان رفتهام می دهد گل…
رفته رفته این بزرگیها به بازی میکشد
رفته رفته این بزرگیها به بازی میکشد زنش زاهد هر طرف آخر درازی میکشد اندس تا از حساب آنسوگذشتی رفتهای دل نفس در کارگاه شیشهسازی…
ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را نمیباشد خبر از شور دریاگوش ماهی را نفس دزدیدنم در شور امکان ریشهها دارد زبان با…
دیده حیرت نگاهان را به مژگان کار نیست
دیده حیرت نگاهان را به مژگان کار نیست خانهٔ آیینه در بند در و دیوار نیست انقیاد دور گردون برنتابد همتم همچو مرکز حلقهٔگوشم خط…
دوستان از منش دعا مبرید
دوستان از منش دعا مبرید زندهام نامم از حیا مبرید خاک من دارد انفعال غبار کاش بادم برد شما مبرید خون من تیره شد زافسردن…
دمی ز عبرت اگر خم کند حیا گردن
دمی ز عبرت اگر خم کند حیا گردن سر غرور نبندد به دوش ما گردن ز سر خیال رعونت برآر و ایمن باش رگیست آنکه…
دلدار رفت و دیده به حیرت دچار ماند
دلدار رفت و دیده به حیرت دچار ماند با ما نشان برگ گلی زان بهار ماند خمیازه سنج تهمت عیش رمیدهایم می آنقدر نبود که…
دل شهرهٔ تسلیم ز ضبط نفسم شد
دل شهرهٔ تسلیم ز ضبط نفسم شد قلقل به لبشیشه شکستن جرسم شد پرواز ضعیفان تب و تاب مژه دارد بالی نگشودم که نه چاک…
دل در جسد شبهه عبارت چه نماید
دل در جسد شبهه عبارت چه نماید آیینهٔ روشن شب تارت چه نماید خورشیدی و یک ذره نسنجید یقینت هستی به توزبن بیش عبارت چه…
دل به یاد جلوهای طاقت به غارت داده است
دل به یاد جلوهای طاقت به غارت داده است خانهٔ آیینهام از تاب عکس افتاده است الفت آرام، چون سد ره آزاده است پایخوابآلودهٔ دامانصحرا…
دل از فسون تعلق نگاه در زنجیر
دل از فسون تعلق نگاه در زنجیر چو موج چند توان رفت راه در زنجیر امل به طبع نفس صبح محشری دارد هنوز ربشه نهفتهست…
درین محفلکه دارد شام بربند وسحربگشا
درین محفلکه دارد شام بربند وسحربگشا معما جزتأمل نیست یک مژگان نظربگشا ندارد عبرت احوال دنیا فرصتاندیشی گرت چشمیست ازمژگانگشودن پیشتر بگشا بهکار بستهای دل…
درس کمال خود گیر از ناله سر کشیدن
درس کمال خود گیر از ناله سر کشیدن تا برنیایی از خویش نتوان به خود رسیدن خوبی یکی هزار است از شیوهٔ تواضع ابروی نازگردد…
در گلستانی که محو آن گل خودرو شدم
در گلستانی که محو آن گل خودرو شدم چشم تا واکردم از خود چون مژه یک سو شدم نشئهٔ آزادی من آنقدر ساغر نداشت گردش…
در شکنج عزتند ارباب جاه
در شکنج عزتند ارباب جاه آبگوهر بر نمیآید ز چاه نخوت شاهی دهان اژدهاست شمع را در میکشد آخرکلاه عمرها شد میتپد بیروی دوست چون…
در چمن گر جلوهات آرد به روی کار گل
در چمن گر جلوهات آرد به روی کار گل رنگها چون شمع بندد تا به نوک خارگل رازداران محبت پرتنک سرمایهاند کز جنون چیدند یک…
در باغ دل نهان بود از رفتگان نشانها
در باغ دل نهان بود از رفتگان نشانها این آتش آگهی داد ما را زکاروانها چندانکه شمعکاهد باعافیت قریناست بازار ما ندارد سودی به این…
دام یک عالم تعلقگشت حیرانی مرا
دام یک عالم تعلقگشت حیرانی مرا عاقبتکرد این در واکرده زندانی مرا محو شوقم بوی صبح انتظاری بردهام سردهای حیرت همان در چشم قربانی مرا…
خیالی سد راه عبرت ماست
خیالی سد راه عبرت ماست گر این دیوار نبود خانه صحراست من وپیمانهٔ نیرنگکثرت دماغ وحدتم اینجا دو بالاست شرر خیزست چشم از اشکگرمم به…
خوشخرامان اگر اندیشهٔ جولان کردند
خوشخرامان اگر اندیشهٔ جولان کردند گردش رنگ مرا جنبش دامان کردند دام من در گره حلقهٔ افلاک نبود چون نگاهم قفس از دیده حیران کردند…
خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافل
خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافل آفاق نوشتم به یک انشای تغافل مشکل که توان برد به افسون تماشا آسودگی از بادیه پیمای تغافل…
خلقی است شمعوار در این قحط جای فیض
خلقی است شمعوار در این قحط جای فیض قانع به اشک و آه ز آب و هوای فیض بیهوده بر ترانهٔ وهم و گمان مپیچ…
خجلم ز حسرت پیریی که ز چشم تر نکشد قدح
خجلم ز حسرت پیریی که ز چشم تر نکشد قدح ستم است داغ خمار شب به دم سحر نکشد قدح ز شرار کاغذم آب شد…
خارخارت کشت و پیش حرص بیکاری هنوز
خارخارت کشت و پیش حرص بیکاری هنوز در تردد ناخنت فرسود و سر خاری هنوز میشماریگام و راهی میکنی قطع از هوس کعبه پر دور…
حیرت حسن که زد نشتر به چشم آینه
حیرت حسن که زد نشتر به چشم آینه خشک میبینم رگ جوهر به چشم آینه چارهٔ مخموری دیدار نتوان یافتن دیدهام خمیازهٔ دیگر به چشم…
حسرتی در دل از آن لاله قبا میپیچد
حسرتی در دل از آن لاله قبا میپیچد که چودستار چمن بر سر ما میپیچد نبض هستی چقدرگرم تپش پیماییست موی آتش زده بر خویش…
حرص اگر بر عطش غلو دارد
حرص اگر بر عطش غلو دارد شرم آبی دگر به جو دارد گوشهٔ دامن قناعت گیر خاک این وادی آبرو دارد خار خار خیال پوچ…
چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم میکنم
چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم میکنم رفته رفته هر چه دارم چون قلمگم میکنم بینصیب معنیام کز لفظ میجویم مراد دل اگر…
چون شمع زآتشیکه وفا زد به جان ما
چون شمع زآتشیکه وفا زد به جان ما بال هماست بر سر ما استخوان ما عمریست هرزه تازی اشک روان ما کوگرد حیرتیکه بگیرد عنان…
چون حبابم الفت وهم بقا زنجیرپاست
چون حبابم الفت وهم بقا زنجیرپاست خانه بر دوش طبیعت را هوا زنجیر پاست درگرفتاریست عیش دلکه مجنون تو را مطرب ساز طربکم نیست تا…
چو ماه نو به چندین حسرت از خود کام میگیرم
چو ماه نو به چندین حسرت از خود کام میگیرم جنونها میکند خمیازه تا یک جام میگیرم به این گوشی که معنی از تمیزش ننگ…
چو شمع از انفعال آگهی بیتاب میگردم
چو شمع از انفعال آگهی بیتاب میگردم به صیقل میرسد آیینه و من آب میگردم حیا چون موج گوهر شوخی از سازم نمیخواهد اگر رنگم…
چهسان با دوست درد و داغ چندین ساله بنویسم
چهسان با دوست درد و داغ چندین ساله بنویسم نیستان صفحهای مسطر زند تا ناله بنویسم به سطری گر رسم از نسخهٔ بخت سیاه خود…
چه شمع امشب در این محفل چمنپرداز میآید
چه شمع امشب در این محفل چمنپرداز میآید که آواز پر پروانه هم گلباز میاید نسیمیگویی ازگلزار الفت باز میآید که مشت خاک من چون…
چنینگر طیعبیدرتبهخورد و خوابمیسازد
چنینگر طیعبیدرتبهخورد و خوابمیسازد به چشمت اشک را همگوهر نایاب میسازد ضعیفی دامنت دارد خروش درد پیدا کن که هرجا رشتهٔ سازیست با مضراب میسازد…
چمن دلی که به یاد تو آشنا گردید
چمن دلی که به یاد تو آشنا گردید فلک سری که به پای تو جبههسا گردید کسیکه دست به دامان التفات تو زد مقیم انجمن…
چشم تعظیم ازگرانجانان این محفل مدار
چشم تعظیم ازگرانجانان این محفل مدار کوفتن گردد عصا کز سنگ برخیزد شرار سیر اینگلشن مآلش انفعال خرمیست عاقبت سر در شکست رنگ میدزدد بهار…
جهدکنکه دل ز هوس پایمال شک نشود
جهدکنکه دل ز هوس پایمال شک نشود اینکتاب علمیقین نقطهایست حک نشود رنگ مهرگیتی اگر دیدی از هوس بگذر این جلب گلی که زند غیر…
جنون آنجاکه میگردد دلیل وحشت دلها
جنون آنجاکه میگردد دلیل وحشت دلها بهفریاد سپند ازخود برون جستهستمحفلها به امیدکدامین نغمه مینالی درین محفل تپیدن داشت آهنگیکه خونکردند بسملها تلاش مقصدت برد…
جز عافیتم نیست به سودای تو ننگی
جز عافیتم نیست به سودای تو ننگی ای خاک برآن سرکه نیرزید به سنگی انجام خرام تو شکار افکن دل بود ازسرو، چمن هم به…





