اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد

اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد اگر به آب ریاضت برآوری غسلی همه کدورت دل…

ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم

ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم زان روی که حیرانم من خانه نمی‌دانم ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل…

بیا تا عاشقی از سر بگیریم

بیا تا عاشقی از سر بگیریم جهان خاک را در زر بگیریم بیا تا نوبهار عشق باشیم نسیم از مشک و از عنبر بگیریم زمین…

اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد

اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد وگر به پیش من آید خیال یار که چونی…

ای کز تو همه جفا وفا شد

ای کز تو همه جفا وفا شد آن عهد و وفای تو کجا شد با روی تو سور شد عزاها بی روی تو سورها عزا…

تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی

تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی تو شراب و ما سبویی تو…

اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم

اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم برآور سر ز جود من که لاتأسوا نمودستم اگر فانی شود عالم ز دریایی بود…

ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی

ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی چو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی من شبم تو مه بدری مگریز از…

بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد

بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد دو چشم او به جادویی دو چشم چرخ بردوزد شما دل‌ها نگه دارید مسلمانان که…

اگر گل‌های رخسارش از آن گلشن بخندیدی

اگر گل‌های رخسارش از آن گلشن بخندیدی بهار جان شدی تازه نهال تن بخندیدی وگر آن جان جان جان به تن‌ها روی بنمودی تنم از…

ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست

ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست نقدهایی که نه نقد غم توست آن…

به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید

به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید حدیث عشق شکرریز جان فزا گوید اگر ز رنگ رخ یار ما خبر دارد ز لاله…

اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد

اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد تو هم به صلح گرایی اگر خدا خواهد هزار عاشق داری تو را به جان جویان که…

ای که مستک شدی و می‌گویی

ای که مستک شدی و می‌گویی تو غریبی و یا از این کویی مست و بی‌خویش می‌روی چپ و راست بی چپ و راست را…

بیا کامروز گرد یار گردیم

بیا کامروز گرد یار گردیم به سر گردیم و چون پرگار گردیم بیا کامروز گرد خود نگردیم به گرد خانه خمار گردیم مگو با ما…

اگر یار مرا از من برآری

اگر یار مرا از من برآری من او گشتم بگو با او چه داری میان ما چو تو مویی نبینی تو مانی در میان شرمساری…

بی‌برگی بستان بین کآمد دی دیوانه

بی‌برگی بستان بین کآمد دی دیوانه خوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه زردی رخ بستان کز فرقت آن خوبان بستان شده گورستان زندان شده…

که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی

که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی چه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی نه درونی نه برونی که از…

بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست

بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست بیایید بیایید که دلدار رسیده‌ست بیارید به یک بار همه جان و جهان را به خورشید سپارید که خوش تیغ…

در عشق قدیم سال خوردیم

در عشق قدیم سال خوردیم وز گفت حسود برنگردیم زین دمدمه‌ها زنان بترسند بر ما تو مخوان که مرد مردیم مردانه کنیم کار مردان پنهان…

کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب

کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب وان حدیث چو شکر کز تو شنیدم همه شب گر چه از شمع تو می‌سوخت…

ما را سفری فتاد بی‌ما

ما را سفری فتاد بی‌ما آن جا دل ما گشاد بی‌ما آن مه که ز ما نهان همی‌شد رخ بر رخ ما نهاد بی‌ما چون…

یا مخجل البدر اشرقنا بلالا

یا مخجل البدر اشرقنا بلالا یا ساقی الروح اسکرنا بصهبا لا تبخلن و اوفر راحنا مددا حتی تنادم فی اخذ و اعطا دعنا ینافس فی…

من جز احد صمد نخواهم

من جز احد صمد نخواهم من جز ملک ابد نخواهم جز رحمت او نبایدم نقل جز باده که او دهد نخواهم اندیشه عیش بی‌حضورش ترسم…

چنین باشد چنین گوید منادی

چنین باشد چنین گوید منادی که بی‌رنجی نبینی هیچ شادی چه مایه رنج‌ها دیدی تو هر روز تأمل کن از آن روزی که زادی چه…

چنین می‌زن دو دستک تا سحرگاه

چنین می‌زن دو دستک تا سحرگاه که در رقص است آن دلدار و دلخواه همی‌گو آنچ می‌دانم من و تو ولی پنهان کنش در ذکر…

در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری

در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری و آن لطف بی‌حد زان کند تا هیچ از حد نگذری با صوفیان صاف…

در دل و جان خانه کردی عاقبت

در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را دیوانه کردی عاقبت آمدی کاتش در این عالم زنی وانگشتی تا نکردی عاقبت ای ز…

ز اول بامداد سر مستی

ز اول بامداد سر مستی ورنه دستار کژ چرا بستی؟! به خدا دوش تا سحر همه شب باده بی‌صرفه، صرف خوردستی در رخ و رنگ…

ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار

ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار بشارتیست ز عمر عزیز روی نگار ز خواب برجهی و روی یار را بینی زهی سعادت و اقبال…

بیار باده که دیر است در خمار توام

بیار باده که دیر است در خمار توام اگر چه دلق کشانم نه یار غار توام بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشت غلام…

بیار ساقی بادت فدا سر و دستار

بیار ساقی بادت فدا سر و دستار ز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر درآی مست و خرامان و ساغر اندر دست…

کل عقل بوصلکم مدهش

کل عقل بوصلکم مدهش کل خد ببینکم مخدش مست گشتم ز طعنه و لافش دردیش خوشتر است یا صافش بصر العقل من جلالتکم مثل الترک…

در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من

در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من هم سوی پنهان خانه رو ای فکرت و ادراک من عالم چه دارد جز دهل…

کی باشد کاین قفس چمن گردد

کی باشد کاین قفس چمن گردد و اندرخور گام و کام من گردد این زهر کشنده انگبین بخشد وین خار خلنده یاسمن گردد آن ماه…

ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی

ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی نهاده جام چو خورشید بر کف دستی ز نوبهار رخش این جهان گلستانی به پیش قامت زیباش آسمان پستی…

ماییم فداییان جانباز

ماییم فداییان جانباز گستاخ و دلیر و جسم پرداز حیفست که جان پاک ما را باشد تن خاکسار انباز ز آغاز همه به آخر آیند…

صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد

صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد میان بندید عشرت را که یار اندر کنار آمد بشارت می پرستان را که کار افتاد…

منم از جان خود بیزار بیزار

منم از جان خود بیزار بیزار اگر باشد تو را از بنده آزار مرا خود جان و دل بهر تو باید که قربان تو باشد…

گر آتش دل برزند بر مؤمن و کافر زند

گر آتش دل برزند بر مؤمن و کافر زند صورت همه پران شود گر مرغ معنی پر زند عالم همه ویران شود جان غرقه طوفان…

هر که را اسرار عشق اظهار شد

هر که را اسرار عشق اظهار شد رفت یاری زانک محو یار شد شمع افروزان بنه در آفتاب بنگرش چون محو آن انوار شد نیست…

مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیماری

مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیماری نه با اهل زمین جنسم نه امکان است طیاری چو دست شاه یاد آید فتد آتش به…

یک قوصره پر دارم ز سخن

یک قوصره پر دارم ز سخن جان می‌شنود تو گوش مکن دربند خودی زین سیر شدی گیری سر خود ای بی‌سر و بن چون مستمعان…

مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر

مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر رخش کنار ندارد از او کنار مگیر جهان شکارگهی دان ز هر طرف صیدی درآ چو…

چو درد گیرد دندان تو عدو گردد

چو درد گیرد دندان تو عدو گردد زبان تو به طبیبی بگرد او گردد یکی کدو ز کدوها اگر شکست آرد شکسته بند همه گرد…

چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر

چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر چو روی انور او گشت دیده دیده مقام دیدن حق…

دریوزه‌ای دارم ز تو در اقتضای آشتی

دریوزه‌ای دارم ز تو در اقتضای آشتی دی نکته‌ای فرموده‌ای جان را برای آشتی جان را نشاط و دمدمه جمله مهماتش همه کاری نمی‌بینم دگر…

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن…

زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب

زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب دست نگر پا نگر دست بزن پا بکوب مسخره باد گشت هر چه درختست و کشت و آنچ…

زندگانی صدر عالی باد

زندگانی صدر عالی باد ایزدش پاسبان و کالی باد هر چه نسیه‌ست مقبلان را عیش پیش او نقد وقت و حالی باد مجلس گرم پرحلاوت…

طواف حاجیان دارم بگرد یار می گردم

طواف حاجیان دارم بگرد یار می گردم نه اخلاق سگان دارم نه بر مردار می گردم مثال باغبانانم نهاده بیل بر گردن برای خوشه خرما…

طواف کعبه دل کن اگر دلی داری

طواف کعبه دل کن اگر دلی داری دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود که تا به واسطه آن…

گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی

گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی شکم گرسنگان را تو به نان ترسانی و به دشنام بتم آیی و تهدید دهی مردگان را…

هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد

هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد غم نیست اگر ماهش افتاد در این چاهش زیرا…

می تلخی که تلخی‌ها بدو گردد همه شیرین

می تلخی که تلخی‌ها بدو گردد همه شیرین بت چینی که نگذارد که افتد بر رخ ما چین میش هر دم همی‌گوید که آب خضر…

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم چونک من از دست شدم در…

ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست

ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و…

می رسد بوی جگر از دو لبم

می رسد بوی جگر از دو لبم می برآید دودها از یاربم می بنالد آسمان از آه من جان سپردن هر دمی شد مذهبم اندکی…

می گریزد از ما و ما قوامش داریم

می گریزد از ما و ما قوامش داریم زن زنانش آریم کش کشانش آریم می دود آن زیبا بر گل و سوسن‌ها گو بیا ما…

ساقی تو شراب لامکان را

ساقی تو شراب لامکان را آن نام و نشان بی‌نشان را بفزا که فزایش روانی سرمست و روانه کن روان را یک بار دگر بیا…

عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند

عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند خوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند همه از کار از آن روی معطل شده‌اند…

می‌آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن

می‌آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن برکنده‌ای به خشم دل از یار مهربان از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت پشتم خم…

ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده

ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده بهر من ار می‌ندهی بهر دل یار بده ساقی دلدار تویی چاره بیمار تویی شربت شادی و…

ساقی من خیزد بی‌گفت من

ساقی من خیزد بی‌گفت من آرد آن باده وافر ثمن حاجت نبود که بگویم بیار بشنود آواز دلم بی‌دهن هست تقاضاگر او لطف او و…

می‌دان که زمانه نقش سوداست

می‌دان که زمانه نقش سوداست بیرون ز زمانه صورت ماست زیرا قفسی‌ست این زمانه بیرون همه کوه قاف و عنقاست جویی‌ست جهان و ما برونیم…

میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید

میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید در گل و گلزار و نسرین روح دیگر بردمید با ملیحا زاده الرحمن احسانا جدید یا منیرا زاده…

ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن

ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن ذکر فردا نسیه باشد نسیه را گردن بزن سال سال ماست و طالع طالع زهره‌ست و…

عالم گرفت نورم بنگر به چشم‌هایم

عالم گرفت نورم بنگر به چشم‌هایم نامم بها نهادند گر چه که بی‌بهایم زان لقمه کس نخورده‌ست یک ذره زان نبرده‌ست بنگر به عزت من…

می‌زنم حلقه در هر خانه‌ای

می‌زنم حلقه در هر خانه‌ای هست در کوی شما دیوانه‌ای مرغ جان دیوانه آن دام شد دام عشق دلبری دردانه‌ای عقل‌ها نعره زنان کآخر کجاست…

ساقیان سرمست در کار آمدند

ساقیان سرمست در کار آمدند مستیان در کوی خمار آمدند حلقه حلقه عاشقان و بی‌دلان بر امید بوی دلدار آمدند بلبلان مست و مستان الست…

سالکان راه را محرم شدم

سالکان راه را محرم شدم ساکنان قدس را همدم شدم طارمی دیدم برون از شش جهت خاک گشتم فرش آن طارم شدم خون شدم جوشیده…

ناآمده سیل تر شدستیم

ناآمده سیل تر شدستیم نارفته به دام پای بستیم شطرنج ندیده‌ایم و ماتیم یک جرعه نخورده‌ایم و مستیم همچون شکن دو زلف خوبان نادیده مصاف…

ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده

ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده در قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده دنیا نبود عیدم من زشتی او دیدم گلگونه نهد بر رو آن…

ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست

ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست بهانه کن که بتان را بهانه آیینست از آن لب شکرینت بهانه‌های دروغ به جای فاتحه و کاف‌ها…

عشق تو آورد قدح پر ز بلاها

عشق تو آورد قدح پر ز بلاها گفتم می می‌نخورم پیش تو شاها داد می معرفتش آن شکرستان مست شدم برد مرا تا به کجاها…

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد آواره عشق ما آواره نخواهد شد آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز وان را…

سخن به نزد سخندان بزرگوار بود

سخن به نزد سخندان بزرگوار بود ز آسمان سخن آمد سخن نه خوار بود سخن چو نیک نگویی هزار نیست یکی سخن چو نیکو گویی…

سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند

سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند ز گوهر و لب دریا زبان حجاب کند بیان حکمت اگر چه شگرف مشعله ایست ز…

نتانی آمدن این راه با من

نتانی آمدن این راه با من کجا دارد هریسه پای روغن ولی همراهی و با تو بسازم که چشم من به روی توست روشن چو…

ندا رسید به جان‌ها ز خسرو منصور

ندا رسید به جان‌ها ز خسرو منصور نظر به حلقه مردان چه می‌کنید از دور چو آفتاب برآمد چه خفته‌اند این خلق نه روح عاشق…

سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست

سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست بستان جام و درآشام که آن شربت توست عدد ذره در این جو هوا عشاقند طرب و…

هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می

هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می هم بهاری در میان ماه دی هر طرف از عشق تو پر سوخته آفتاب و صد…

هم صدوا هم عتبوا عتابا ما له سبب

هم صدوا هم عتبوا عتابا ما له سبب تن و دل ما مسخر او که می‌نپرد بجز بر او فما طلبوا سوی سقمی فطاب علی…

عقل آمد عاشقا خود را بپوش

عقل آمد عاشقا خود را بپوش وای ما ای وای ما از عقل و هوش یا برو از جمع ما ای چشم و عقل یا…

عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر

عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر بند بشکن ره عیان اندر عیانست ای پسر عقل بند و دل فریب و تن غرور و…

هم نظری هم خبری هم قران را قمری

هم نظری هم خبری هم قران را قمری هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری هم سوی دولت درجی هم غم ما را فرجی…

خبر کن ای ستاره یار ما را

خبر کن ای ستاره یار ما را که دریابد دل خون خوار ما را خبر کن آن طبیب عاشقان را که تا شربت دهد بیمار…

عمر بر اومید فردا می‌رود

عمر بر اومید فردا می‌رود غافلانه سوی غوغا می‌رود روزگار خویش را امروز دان بنگرش تا در چه سودا می‌رود گه به کیسه گه به…

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم به کسم مکن حواله که بجز تو کس ندارم چه کمی درآید آخر به شرابخانه…

گرمی مجوی الا از سوزش درونی

گرمی مجوی الا از سوزش درونی زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی بیمار رنج باید تا شاه غیب آید در سینه درگشاید گوید ز…

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد سر خنب‌ها گشادم ز هزار خم چشیدم چو شراب سرکش…

مطرب چو زخمه‌ها را بر تار می‌کشانی

مطرب چو زخمه‌ها را بر تار می‌کشانی این کاهلان ره را در کار می‌کشانی ای عشق چون درآیی در عالم جدایی این بازماندگان را تا…

خسروانی که فتنه‌ای چینید

خسروانی که فتنه‌ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید همچو عنبر حمایلیم همه بر…

نگار خوب شکربار چونست

نگار خوب شکربار چونست چراغ دیده و دیدار چونست عجب آن غمزه غماز چونست عجب آن طره طرار چونست عجب آن شهره بازار خوبی عجب…

راز چون با من نگوید یار من

راز چون با من نگوید یار من بند گردد پیش او گفتار من عذر می‌گوید که یعنی خامشم با تو می‌گوید دل هشیار من با…

هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من

هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من نقل سازد جهت این جگر خسته من دست خود بر سر من مالد از روی کرم…

سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری

سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری سوی یار ما گذر کن بنگر نگار باری نرسی به باز پران پی سایه‌اش همی‌دو به شکارگاه…

سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز

سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز عشق دارد در تصور صورتی صورت گداز خانه خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدی از در دل…

هین دف بزن هین کف بزن کاقبال خواهی یافتن

هین دف بزن هین کف بزن کاقبال خواهی یافتن مردانه باش و غم مخور ای غمگسار مرد و زن قوت بده قوت ستان ای خواجه…

هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر

هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر هین که آمد به تماشای تو دل خون دگر عاشق روی تو را گنبد گردون نکشد…